با همه ی وجود

عاشقش بودم… عاشق همین چشمای درشتو مشکی.. ته ریش زبرو براقش،لبای گوشتی و همیشه آماده بوسیدنش. برآمدگی روی گلوش که آروم جابه جا میشد…   دوستش داشتم… دوستم نداشت ولی دیوونه م بود. خوب بلد بودم چشماشو خمار کنم. جوری ادامه مطلب