Tuesday, January 31, 2012

در کام ماده شیرها

شونزده سالم بود و هنوز هیچ سکسی هم نداشتم. خیلی تو کف بودم. دو سه تا دوست دختر داشتم اما هیچ کدومشون راضی نمی شدن که با هم سکس کنیم. دیگه داشتم دیوونه می شدم. اینقدر هم جلق زده بودم که پوست دستم کنده شده بود. در به در دنبال یکی می گشتم که بتونم باهاش سکس داشته باشم. راستش چند بار دوستام گفته بودن که میتونن واسم جنده جور کنن اما واقعا می ترسیدم. دنبال یه سکس بی دردسر بودم.
تا اینکه بالاخره یه فکری به سرم زد. با خودم گفتم اگه بتونم با یکی دوست بشم که ازم بزرگتر باشه شاید بتونم یه حالی بکنم. از اون موقع گشتم دنبال یکی که از خودم بزرگتر باشه. به چند نفر پیشنهاد دادم اما هیچ کدوم قبول نمی کردن. بهم می گفتن دهنت بوی شیر میده و از این حرفا. یه بار هم با یکی خیلی جور شدم اما آخرش پشیمون شد. یه دختره بود که شاگرد مادرم بود و میومد خونمون واسه کلاس خصوصی. مادرم دبیر زبان بود و توی موسسات خصوصی درس می داد. اسمش مهناز بود. بعد از کلی منت کشیدن قبول کرد و اومد خونمون. اما همین که خودمو لخت کردم پشیمون شد و رفت. نمی دونم چرا. همونجوری رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم. بدنم سفید و ناز بود و هیچ مشکلی نداشت.


یه چند مدت گذشت تا اینکه متوجه چیزی شدم. کنار خونه ما یه آپارتمان ساخته بودند که ده دوازده واحدی داشت. و همه واحد ها هم فروش نرفته بود. توی یکی از همون واحد ها زنی بود که متوجه رفتار عجیبش شده بودم.
پنجره اتاق من روبروی پنجره واحد اون زن بود. می دیدم که گه گاهی میاد پشت پنجره و لبخند می زنه. اوایل اصلا بهش فکر نمی کردم اما هر روز رفتارش عجیب تر می شد. مثلا خیلی پیش میومد که توی کوچه به هم برمی خوردیم و اون حسابی نگاهم میکرد و لبخند می زد. کم کم به فکرش افتادم و به این بهانه که کس کسه و شونزده ساله و چهل ساله نداره خودمو قانع کردم که جدی تر بهش فکر کنم. رفتم دنبال درآوردن آمار.
از چند نفری که می شناختم در موردش پرسیدم. مثلا از نگهبان آپارتمان که با هم سلام و علیک داشتیم یا یه پسر که اسمش کامران بود و تازه دوست شده بودم باهاش. اما فقط یه چیز فهمیدم اینکه تنها زندگی میکنه.
از یه طرف کلافه بودم که چرا نمی تونم آمارشو دربیارم و از یه طرف هم می سوختم چون رفتارش کاملا تحریک کننده بود. مدتی هم به همین منوال گذشت تا یه اتفاق افتاد.
یه روز که برق خونمون اتصالی کرده بود بابام منو فرستاد که از نگهبان آپارتمان چسب برق و سیم چین و از این چیزا بگیرم. رفتم تو اتاقه نگهبانه اما اونجا نبود. جاش یه چیز بهتر بود. یه دفتر بزرگ باز همینطور باز مونده بود و توش شماره ساکنین ساختمون نوشته شده بود. چون اسمش رو نمی دونستم مجبور شدم همه شماره ها رو توی موبایلم بنویسم که خوشبختانه تعداد شماره ها زیاد نبود. فقط پنج تا بود. اونقدر ذوق کردم که دست خالی برگشتم خونه و چند تا فحش آبدار از بابام خوردم.
یکی یکی به شماره ها زنگ زدم. دو تا از شماره ها رو مردا جواب دادن و یکی رو هم یه بچه. از اونجا که می دونستم تنها زندگی میکنه پس باید یه زن بر می داشت. پس فقط دو تا شماره مونده بود. هر دو تا شماره رو زن ها جواب دادن. داشتم به هدفم نزدیک می شدم. به یکی از شماره ها چند بار زنگ زدم تا سر آخر یه مرد برداشت. فهمیدم که پس اون هم نیست. خوشحال خوشحال بودم. چون بالاخره شمارشو پیدا کرده بودم. اما اسمش چیه؟
چند بار زنگ زدم و از عمد حرفای عاشقانه می زدم. من دارم برات میمیرم و عاشقتم و از این حرفا. اما هر بار قطع می کرد . می گفت باید خودتو معرفی کنی و الا قطع می کنم. منم خب می ترسیدم. ممکن بود کار بده دستم.


دل رو زدم به دریا. زنگ زدم و بهش گفتم اگه خودمو معرفی کنم مشکل برام درست نمیکنی؟ بهم اطمینان داد که اذیتم نمیکنه. بهش گفتم بیا دم پنجره اونجا منو میبینی. گوشی قطع شد و اومد دم پنجره و من رو دید که با ترس روبروی پنجره ایستاده بودم. خیلی ترسیده بودم. بلافاصله گوشیم زنگ خورد. از ترس بر نداشتم . اگه به بابام میگفت آبروم می رفت. اون شب رو نخوابیدم. به گه خوردن افتاده بودم.
از اون روز به بعد با ترس و لرز بیرون می رفتم. همش دلهره داشتم که نکنه به بابام یا مامانم بگه. تا اینکه یه روز توی کوچه دیدمش. صدام کرد. با ترس و لرز جلو رفتم.
گفتش که شمارمو از کجا پیدا کردی . بهش گفتم. شروع کرد به نصیحت. ما هم سن نیستیم و تو باید درس بخونی و از این چیزا. آخرش اما چیزی گفت که دوهزاریم افتاد. گفتش که گاهی میتونم بهش زنگ بزنم و درد دل کنم.
من دیگه زنگ نزدم اما اون چرا. هر روز پیام عاشقانه می داد و تک می زد و از پنجره نگاهم میکرد. منم دیگه کم کم راه افتادم و یه چیزایی فهمیدم. اینکه اسمش اعظم هست و سی و هفت سالشه و توی یه شرکت بزرگ حسابداره و تنها زندگی می کنه. هر چی می گذشت رابطه ما بیشتر می شد و کم کم صحبت از سکس هم پیش اومد.
بار اول اون حرف رو به سکس کشید. گفت «تا حالا سکس داشتی». با حسرت گفتم «نه». گفت «چرا، تو که خیلی خوشگلی؟». مونده بودم چی بگم. چند بار دیگه هم بحث رو به سکس کشوند و توی آخرین تلفن گفتش که اگه من میخوام حاضره با من سکس داشته باشه.


وقتی این رو گفت انگار دنیا رو بهم داده بودن. مثل دیوونه ها میخندیدم. شاد بودم. سر حال. روزی هزار بار اندامش رو تصور می کردم. خیلی خوشگل نبود اما برای من بی تجربه که کیرم فقط با دستم آشنا بود انگار بهشت برین بود. چشم های سیاه داشت. موهای سیاه. لبای پهن و دندونای بزرگ و سفید. پاهای گوشتالود و هیکل قوی. از من خیلی قوی تر بود. قدش نزدیک 180 می شد و معلوم بود وزنش هم زیاده در حالیکه من فقط 172 قدم بود و 61 کیلو وزن داشتم.
بالاخره قرار رو گذاشتیم. پنجشنبه شب. هر جوری بود خونه رو پیچوندم و زدم بیرون. فکر همه جا رو کرده بودم. نگهبانه هم گیر نمی داد چون دیده بود که گاهی میرم پیش کامران (همون دوستم که توی یکی از اون واحدها بود). به خودم هم صفایی داده بودم. موهای زیربغل و کیرم زده بودم و حسابی عطر زدم.
در رو که زدم زود اومد بیرون. خیلی ماه شده بود. یه تاپ مشکی و یه شلوار چرمی قشنگ. کیرم داشت منفجر می شد. گفت شام خوردی و منم گفتم آره. چند دقیقه ای نشستیم و شربت خوردیم و بعدش گفت حاضری؟ منم با همه وجودم گفتم آره.
شروع کرد به لخت کردنم. تو چند ثانیه لخت مادرزاد بودم. هی قربون صدقه ام می رفت و به سینه هام دست می کشید و لیس می زد. تعجب کرده بودم. من تجربه نداشتم و می گفتم حتما قلقش اینه. حسابی من رو لیسید و منم سینه و کونش رو می مالوندم. دستمو گرفت و گفت بریم تو اتاق. اونجا تخت خواب هست. در رو باز کرد. اولش هیچی ندیدم خیلی تاریک بود. وقتی چراغ رو روشن کرد کپ کردم. سه تا زن دیگه هم تو اتاق بودم. گیج بودم. به اعظم نگاه می کردم و اون هم همش می خندید. رو کرد به اون سه تا زن و گفت « می پسندید؟» اونام با خنده اومدن جلو و شروع کردن دست کشیدن به بدنم. خیلی ترسیدم. سریع برگشتمو خواستم فرار کنم اما در اتاق بسته بود. خواست جیغ بزنم که دیدم اعظم و یه زن دیگه چاقو درآوردن و گفتن اگه داد بزنی همینجا تیکه پارت می کنیم.


به گه خوردن افتاده بود. گریه می کردم. اولش فکر کردم میخوان ازم پول بگیرن اما اونا پول نمی خواستن. چیز دیگه ای می خواستن.
اعظم چاقو رو گذاشت کنار گردنمو و منو کشید روی تخت و چهار نفری شروع کردن به بستن دست و پام. دهنم رو هم بستن. فکر نمی کردم اینطوری بشه. اولش خودمو دلداری دادم که بجای یکی چار تا زن رو میکنی اما موضوع چیز دیگه بود.
هر چهارتاشون شروع کردن به لخت شدن. واااااااااااااای.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای. خدایا یعنی خواب نبودم. اون زنها کیر داشتن.
گیج بودم. منگ بودم. گریه میکردم اما بی دفاع بودم. در مورد دو جنسه ها چیزهایی شنیده بودم اما باور نمی کردم خودم تو دامشون افتادم. اومدن به سمتم. اونا میخواستن من رو جر بدن.
اعظم اومد رو سینم و کیرشو گرت جلوی دهنم. دستمال رو از رو دهنم برداشت و گفت اگه صدات دربیاد خفه ات می کنم. کیرشو چپوند تو دهنم. داشتم خفه میشدم. گریه می کردم و طعم بد کیرشو مزه میکردم. یکی دیگه شون که اسمش مژگان بود اومد نزدیک کونمو شروع کرد به خوردن کونم. و اون دو تای دیگه که فهمیدم اسم هاشون مهین و پریسا است اومدن سراغم. مهین که باید چهل و پنج سالی می شد اومد و پاهام رو لیس می زد. انگشتای پامو میکرد تو دهنش و گاز می زد. پریسا هم داشت روی بدنم دست می کشید و تهدیدم می کرد. فهمیدم که چاره ای ندارم جز اینکه به حرفشون گوش کنم.
دست و پاهامو باز کردن و منو مثل سگ خوابوندن رو تخت اعظم اومد پشتمو و بقیه هم دست و پاها و دهنمو گرفتم.آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ. هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو. مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممماااااااااااااااااااااااااااااااان. نفسم بالا نمی اومد. وقتی به خودم اومدم دیدم دارم کیر مژگان رو لیس می زنم و اعظم هم داره کونمو میکنه. یه مایع گرمی روی سوراخم حس می کردم نمی دونم آب کیر بود یا خون. اعظم داشت وحشیانه من رو میگایید. میگفت سگ کوچولو مدتها بود واسه ات نقشه داشتم. درد بود درد. هم درد کونم و هم درد شونه هام چون اعظم با ناخونای بلندش شونه هام رو چنگ می زد. مدتی اینطور گاییده شدم و بعد نوبت بعدی بود. اعظم کیرشو از کونم بیرون کشید و چند تا سیلی به کونم زد. مژگان که پیرترینشون بود کیرشو کرد تو کونم. مثل اعظم درد نداشت اما بازم سخت بود. مژگان راحت پنجا سالش می شد. تو این مدت هم که مشغول کون دادن به مژگان بودم داشتم کیر مهین رو میخوردم. مژگان یه پنج دقیقه ای منو گایید و آبشو ریخت تو کونم. مهین اومد سراغم. منو برگردوند به پشت و گفت اگه پسر خوبی باشی اذیتت نمی کنم. سینه هام رو لیسید و کیرشو به زور تو کونم جا داد. وقتی مهین داشت منو میگایید پریسا تخم هاشو توی دهنم میکرد. از ریسا خیلی می ترسیدم. از همه جوون تر بود و کیرش واقعا گنده. قیافه اش هم گنده بود. مهین هم با لذت من رو کرد و پریسا آخرین نفر بود. دیگه لازم نبود به زور نگهم دارند. جون نداشتم از اون گذشته پریسا اونقدر قوی بود که نیازی به گرفتن من نبود. دو تا پاهامو داد بالا و بی اغراق نزدیک بیست دقیقه وحشیانه منو از کون جر داد.



آخراش داشت خوشم میومد. مژگان دیگه کیرش خوابیده بود و مهین هم فقط گاهی با دندوناش گوشمو می گرفت اما هنوز اعظم و پریسا گشنه بودند. تا صبح چند بار دیگه گاییده شدم. پریسا دو بار دیگه و اعظم و مهین هم یکبار دیگه منو گاییدن.
صبح که شد بی حال از خواب بیدار شدم. چهار تا تراول صد هزاری گوشه تخت بود و اعظم هم داشت بهم می خندید. اومد ماچم کرد و گفت که خیلی بهمون حال دادی اینم جایزت، به نفعته که ساکت بمونی.
راستش بعد از اون شب خیلی فکر کردم چیکار کنم. از یه طرف کیرم بود و بی پولی از یه طرف کونم بود و پولداریو تصمیم گرفتم که بازم برم پیششون. هنوز هم باهاشون در ارتباطم و دارم بهشون کون میدم. هم به مژگان، هم مهین و هم اعظم. اما کون دادن به پریسا طعم دیگه ای داره. الان دیگه اگه پریسا هفته ای یکبار کونمو جر نده نمی تونم دووم بیارم.

Sunday, January 29, 2012

سکس با زن اکبر

زمستون سال هفتاد بود.توي ميني بوس داشتيم ميومديم سنندج. بعد از دو روز علافي مريوان رو به قصد سنندج ترک ميکردم. ماموريت اداري بود و ناچاري. ما هم بايد تن درميداديم. اما با هر بد بختي بود تموم شد و ديگه برميگشتم خونه. هيچ جا خونه خود آدم نميشه. اما وقتي به خونه سرد و بي روح خودم فکر ميکردم حالم گرفته ميشد. حدود شش ماه بود از زنم جدا شده بودم و سواي مسايل سکسي و اين جور مسايل تازه پي برده بودم همه چيز تو زندگي سکس نيست و چيزاي ديگه اي هم وجود داره که بايد مد نظر قرار بگيره. تو همين فکرا بودم که احساس کردم يکي داره صدام ميزنه...آقا؟آقا؟ بفرماين ميوه؟منم رومو طرفش کردم. يه زنه تقريبن چهل ساله بود و يکم چاق و تپل. البته جداي از سنش که از من زياد تر بود خيلي تو دل برو بود. اه بازم از اين فکراي احمقانه کردم. ابله !!!مگه نميبيني شوهرش پيشش نشسته؟ خودمو از اين افکار موذيانه خلاص کردم و گفتم؟خيلي ممنون خواهرم ميل ندارم. اگه تو ماشين چيزي بخورم حالم بد ميشه.اي آقا چي چي ر وحالم بد ميشه.



مگه از خوردن تا حالا کسي حالش بد شده ؟ بفرمايين. مطمئن باشين نمک نداره..اينو گفت و خنديد. منم ديگه تعارف رو جايز ندونستم و يه دونه بر داشتم.دستت درد نکنه خواهرم. خيلي ممنونخواهش ميکنم. راستي شما تنها هستين؟بله از ماموريت دارم ميام.اهل سنندج هستين؟بله. شما اهل کجا هستيد. البته به لهجه تون ميخوره اهل سقز يا بانه باشين؟درسته؟بله. ما اهل بانه هستيم.يه نگا بيرون انداختم. کم کم باريدن برف شروع شده بود. رو کردم بهش و گفتم:شما براي چي مريوان رفته بوديد؟شما ازدواج کردين؟يکم فکر کردم. اومدم بگم زنم رو طلاق دادم که گفتم بابا مردم که نبايد همه چيه تو رو بدنن. منصرف شدم و گفتم:بله. الان شش ساله ازدواج کردم. يه بچه سه ساله هم دارم.خدا نگهدارش باشه. راستش دختر بزرگم با يه پسر مريواني ازدواج کرده. ما هم يه هفته اينجا بوديم.اها. به سلامتي. ايشالا خوشبخت بشن.خيلي ممنون.الان ميخواين يکراست از سنندج برين بانه؟بله. توي گاراژ که پياده شديم ماشين ميگيريم و ميريم بانه.ايشالا به سلامت برسين.



اينو گفتم و برگشتم. بخار روي شيشه رو پاک کردم و بيرون رو نگا ميکردم. برف آروم آروم ميباريد. دلم هواي امير (پسرم ) رو کرده بود. کاشکي زود تر ميرسيديم. البته فرقي نميکرد. چون خونه مادرم بود و هر وقت که ميرسيدم بايد صبح ميرفتم. ساعت يازده شب بود و تقريبن سي کيلومتر تا سنندج راه مونده بود. نزديکاي سنندج که رسيديم يهو بارش برف شديد شد و شانس با ما يار بود که وقتي جاده بسته شد ما ديگه تو شهر بوديم. رسيديم توي گاراژ و پياده شديم. منتظر شدم ماشين بياد زود برم خونه. کولاک بود. نميتونستي جايي رو خوب ببيني. ماشين نبود برگشتم تو گاراژ يه خورده هوا بهتر بشه ديدم همون زن با شوهرش توي گاراژ ايستادن. با خودم گفتم حتمن منتظر کسي هستن. اما چهرشون به منتظر ها نميخورد. همون جور ساکت و بي حرکت ايستاده بودن. رفتم جلو و بهشون گفتم :منتظر کسي هستين ؟شوهره جواب داد:نه منتظر ميني بوس هستيم بريم بانه.با هوايي که من ميديدم و گاراژ خالي تا فردا صبح ميني بوس در کار نبود. الانم ساعت يازده و نيم بود. اگه اونجا ميايستادن تا صبح يخ ميزدن. بهشون پيشنهاد دادم :حالا ماشين نيست. جاده بستس و تا فردا باز نميشه. بهتر نيست بياين کلبه حقيرانه من فردا صبح برين ؟زنه رو کرد به شوهره و گفت:اکبر آقا بهتره بريم. ما که تو سنندج کسي رو نداريم. فردا صبح زود حرکت ميکنيم و ميريم. البته اگه مزاحم اين آقا نيستيم؟منم سرمو انداختم پايين و گفتم :اي بابا چه مزاحمتي. تازه الانم بچه ام خونه مادرمه و اگه برم خونه تنها هستم.پس خانمتون کجا هستن؟خواستم بگم زنم طلاق گرفته يه دفه يادم افتاد که بهش گفتم ازدواج کردم و حرفي از طلاق نزدم. بعد از کمي تامل گفتم خونه مادرم هستن.با هم رفتيم خونه. حوالي دوازده رسيديم. اون موقع هنوز از لوله کشي گاز خبري نبود و اکثر خونه ها با چراغ نفتي روشن ميشد. بعضي ها که وضعيت بهتري داشتن موتور خونه و شوفاژ داشتن والا اکثر خونه ها با چراغ نفتي روشن ميشد. از زير زمين نفت رو آوردم و تو چراغ ريختم و يه چايي دم کردم.



چاي رو که خورديم لرز توي راه از بدنمون بيرون رفت. خونم يه آشپز خونه کوچيک داشت با دو تا اتاق. البته يه چراغ داشتيم درنتيجه يه اتاق گرم داشتيم. بهشون گفتم همين جا تو اين اتاق با هم ميخوابيم. جا انداختم. اتاق زياد بزرگ نبود جاي اونا رو جوري انداختم که زنه بالاي اتاق مرده وسط و خودم پايين يکم با فاصله خوابيدم. يه ساعت از نيمه شب گذشته بود. روم به طرف پنجره بود. از نور تير چراغ برق ميتونستم حجم برف رو ببينم. داشتم ريزش برف رو ميديدم که خوابم برد. يه دفه تو خواب ديدم يکي داره به پام ميزنه. با خودم گفتم شانس ما رو ببين مهمون دعوت کن خونت لگد هم بخوري. بي خيال شدم و گفتم بابا عيبي نداره خوابه نميدونه يکم پايين تر خزيدم ديدم نه لگد زدناش ادامه داره. برگشتم ديدم زنه بغل دستمه. پا شدم و گفتم :مشکلي پيش اومده؟نه عزيز جون چيزي نيست.اينو گفت و کيرمو گرفت تو دستش. يه لحظه يخ کردم. اگه شوهرش بيدار ميشد و اين صحنه رو ميديد چي کار ميکرد ؟ البته نميتونست کاري بکنه چون من خيلي تنومند بودم و چند سالي بود جودو کار ميکردم اما مساله اين نبود. مساله نامردي بود که من درحق اونا ميکردم.


خودمو عقب کشيدم و گفتم :نکن. الان اکبر آقا بيدار ميشه خيلي بد ميشه. يه امشب رو بي خيال.تو کاري به اين حرفا نداشته باش. اکبر آقا هم با من. اون کاري نداره. ما يکم با هم حال ميکنيم و بعدش ميخوابيم.چي چي رو اکبر آقا با من؟ اگه بيدار بشه آبروي من ميره.اينو يکم بلند گفتم. احتمالن اکبر آقا شنيده بود اما خودشو به خواب زد و رو شو کرد طرف ديوار. زنه گفت:ديدي؟ ديدي راست ميگفتم. اصلن بذار راحتت کنم. الان چند ساله اکبر اقا از کار افتاده. من خيلي وقت پيش خواستم ازش جدا بشم. اما اون خيلي منو دوست داره. بهم گفته با هر کي ميخواي باش اما حرف طلاق رو نزن. به خاطر بچه ها قبول کردم. البته هنوز هم برام جاي سواله که چطور يه مرد ميتونه اينو قبول کنه. نميدونم.اينا رو گفت و ساکت شد. راستش خودمم يکم هوايي شده بودم. شش ماه بود که کيرم فقط به شرتم برخورد ميکرد و به غير از شاشيدن هيچ کار ديگه اي نکرده بود. پيشنهادشو قبول کردم و رفتم زير پتو. اونم اومد زير پتوي من.صورتمو بردم جلو و يه لب حسابي ازش گرفتم. مثل اينکه اونم مثل من خيلي وقت بود سکس نداشته بود. چون با يه لب آهش در اومد. بهش گفتم يواش حالا که اينجوريه ما هم نبايد سو استفاده بکنيم. باورم نميشد همچين موقعيت توپي گيرم اومده. دست بردم از زير لباسش و دو تا پستوناشو که قد دو تاطالبي بودن گرفتم. سوتين نداشت. حقم داشت. هيچ سوتيني نميتونست اين پستونارو تو خودش جا بده. هوس کردم پستوناشو بخورم. لباسشو دادم بالا و لبامو رو نک پستونش گذاشتم. هر جا رو دست ميزدي پستون بود. يکم پستوناشو خوردم و دستمو بردم تو شلوارش. شرت هم پاش نبود. يکم رو شکمش گشتم تا کسش رو پيدا کردم. از بس چاق بود. البته خودمم خيلي وقت بود سکس نداشتم جاش يادم رفته بود. (البته زنم لاغر بود و کسش هم دم دست ) اما با زن چاق سکس نداشتم و تو اتاق تاريک بود. منم موقعيت استراتژيک کس يادم رفته بود(احتمالن از خوشي). آها بالا خره پيداش کردم. يه کس تپل و گوشتالود درست مثل صورتش. بهش گفتم :_اي جونم. دخترت از اينجا اومده بيرون. خوش به حالش. چه جاي گرم و نرمي اون فقط چشماشو بسته بود. کسش خشک خشک بود.



با خودم گفتم اگه اين جوري بکنمش داد و هوارش آبرومونو ميبره. يکم کسشو ماليدم و لاله گوششو خوردم. يواش يواش صداش در اومد. جلو دهنشو گرفتم. بعد از چند ثانيه کسش داغ شد و حرکاتش بيشتر. احساس کردم الانه که ارضا بشه. دستم ديگه خيس شده بود از آب کسش. خواستم دستمو بردارم و از راه کير بهش حمله کنم که دستمو محکم گرفت رو کسش و گفت ادامه بده. مثله اينکه نميخواست اين حال رو از دست بده. منم ادامه دادم و يه دفه يه استکان آب جوش ريخت تو دستم. و بي حرکت ايستاد. دستم از گرماي آب کسش داشت ميسوخت که دو تا فواره ديگه اينبار کمتر از کسش آب ريخت رو دستم. گذاشتم از اون حالت ارگاسم در بياد. دستشو گرفتم و گذاشتم رو کير باد کرده خودم. دستش خشک بود و مالش کيرم با درد همراه بود. دستم هنو.ز از آب کسش خيس بود. يکم دستمو به دستش ماليدم و يکم رو کيرم تا حسابي لرج بشه. آها حالا شد. کيرم باد کرده بود اما هنوز شق نکرده بودم. کيرم يه مقدار بزرگ بود و زمان ميبرد تا شق بشه. يکم ديگه ماليد و تقريبن آماده عمليات شده بودم. خيلي آروم اونو برگردوندم و کيرمو گذاشتم بين لبه هاي کسش. يکم فشار دادم. سرش با زور رفت تو. اومد داد بزنه جلو دهنش رو گرفتم و تا دسته فرستادم تو. اينبار نفسش بند اومد. چند لحظه به همون حالت وايسادم و آروم عقب جلو ميکردم. جرات نداشتم تا ته بکنم توش. ميترسيدم نتونه خودشو کنترل کنه و داد بزنه. ول يبا اينکه سنش زياد بود و مادر هم بود اما کس تنگي داشت. حالا شايد تا حالا کير به اين بزرگي نخورده باشه اما خلاصه خيلي حال ميداد. کسش هر ثانيه داغ تر ميشد. کيرم داشت ميسوخت. درش آوردم و بهش گفتم ميخوام بيام روت. اونم گفت : تورو خدا زود تر دارم ميميرم خلاصم کن. بهش گفتم اين بار ميخوام تا ته بکنم آماده اي؟ با سر جواب داد بکن. آروم و بدون صدا رفتم روش. چه شکم نرمي داشت. سرمو گذاشتم بين پستوناش و يکم خوردم و اومدم بالا. با دست کيرمو رو کسش ميزون کردم و آروم فرستادم تو. پاهاش بسته بود و اين کسشو تنگتر ميکرد. پاهاشو از هم باز کردم وکيرمو آروم تا ته فرستادم تو. براي يه لحظه تموم کيرم فضاي کس تنگشو احاطه کرد. خيلي احساس خوبي بود. همه کيرم تحت يک فشار گرم و مطبوع بود. شروع کردم تلنبه زدن و يه دستم رو دهنش بود. ديگه آهو ناله نميکرد. چشماشو بسته بود و آروم ميخنديد. منم ديگه نزديک اومدنم بود. کيرمو در آوردم و آبموريختم بيرون. نميدونم کجا اما شايد يه دقيقه آب کيرم داشت خالي ميشد. کجا نميدونم. شايد تو شلوارش خالي کردم. اون به نفس نفس زدن افتاده بود اما من تازه شارژ شده بودم و بلافاصله بعد از اينکه کيرمو با شلوارش پاک کردم دوباره گذاشتم تو کسش يکم تلنبه زدم جاري شدن يه باريکه داغ رو زير کيرم احساس کردم. براي دومين بار آبش اومده بود. البته براي خودم جاي تعجب بود که آبم اومده بود اما کيرم هنوزشق شق مونده بود و تازه داشتم فعاليت هم ميکردم. حدود ده دقيقه ديگه تلنبه زدم و دوباره آبم اومد. اونم بعد از دوبار ارضا شدن ديگه بسش بود.



رفت پيش شوهرش و گرفت خوابيد. اما من انگار ده ساعته که خوابيدم و الان قبراق و سر حال توي جام نشسته بودم. ساعت دو و نيم بود. پاشدم رفتم تو حياط يه سيگار روش کردم و با آرامش کشيدم. بعد از سکس همه چي مزه ميده. داشتم به زنم فکر ميکردم. راستي چرا از هم جدا شديم. اون خونه بزرگ و ماشين ميخواست اما من نداشتم. البته شايد تا حالا پشيمون شده باشه. همه که نميتونن ثروت مند باشن. فردا ميرم و به مادرم ميگم بره باهاش صحبت کنه که برگرده.برف ديگه داشت بند ميومد. از اون سوز چند ساعت پيش ديگه خبري نبود. رفتم تو. ساعت سه شده بود شال و کلاه کردم رفتم بيرون و براشون سنگک داغ و حليم گرفتم. ساعت پنج رسيدم خونه. از بس شلوغ بود. اکبر آقا پا شده بود و داشت سيگار ميکشيد. يه لحظه خجالت کشيدم تو صورتش نگا کنم. اما گفتم آبروداري کنم و چيزي به روي خودم نياوردم. نشستم پيشش و منم يه سيگار ديگه چاق کردم و با هم کشيديم. زنش هم کم کم پاشد. با هم صبونه خورديم. نزديکاي شيش و نيم بود که بلند شدن برن. ميني بوس ساعت هفت حرکت ميکرد. منم تا دم در همراهيشون کردم. اکبر آقا جلو بود و زنش عقب. وقتي رسيديم دم در زنش يهو کيرمو گرفت تو دستش و يه نوازش کوچولو کرد و خدا حافظي کردن و رفتن. اين سکس برام حکم يه محرک رو داشت. چون درست فرداي همون روز مادرم رفت و به همسر سابقم گفت که اگه مايله و دلش ميخواد پسرم حاضره دوباره با هاش ازدواج کنه و اونم موقعيت رو خوب ديد حرف مادرم رو پذيرفت و به اين ترتيب بود که يک سکس ناخواسته زندگيم رو دوباره رو به راه کرد.

ماجرای جنده شدنم

بعد از زلزله رودبار و بعد از اينكه تموم كس و كارمو توي زلزله از دست دادم منو به تهران آوردن و تو يك بهزيستي پيش بقيه بچه ها ازم نگهداري ميكردن.تا اينكه حاج محمود كه يك مرد ۵۰ ساله وراميني بود منو به سرپرستي قبول كرد و بعد از خوندن يك خطبه دختر خونده حاج محمود شدم.حاج محمود منو همراه خودش به باغشون توي ورامين برد. اون موقع ۱۰ سالم بيشتر نبود.حاج محمود مردي عصبي با هيكلي درشت و تنومند بود. همه اهل محل براش احترام قائل بودن و ازش حساب ميبردن. دو تا زن داشت كه هر روز اونها رو سير كتك ميزد و جرات حرف زدن روي حرفش رو نداشتن. تموم بچه هاشم تو سن پائين ازدواج كرده بودند و رفته بودن و تنها يه دختر ۱۵ ساله از زن دومش توي خونه بود كه اونم نامزد داشت.من از همون اول پيش محبوبه زن اولش بودم و اساسام توي خونه محبوبه بود اينو بگم كه خونه دو تا زن حاج محمود از هم جدا بود اما جفت خونه ها توي يك باغ بودن.


برخلاف بقيه حاجي رفتار خيلي ملايمي با من داشت و رو حساب حاجي همه هواي منو داشتند.هنوز چند هفته اي از حضور من نگذشته بود كه محبوبه به خاطر ضرب و شتم حاجي در خواست طلاق داد و از خونه حاج محمود رفت و من توي خونه محبوبه تنها زندگي ميكردم. حاجي ناهار و شام برام مياورد و حسابي ازم مراقبت ميكرد. اون موقع همش ته دلم براش دعا ميكردم كه منو از بيكسي نجات داده.روزگار ميگذشت و هفته اي يكي دوبار حاجي منو حموم ميكرد.آب گرم لوله كشي توي اون باغ پيدا نميشد و حاجي آب رو روي اجاق گرم ميكرد و يه لگن پر از آب گرم ميكرد و منو لخت ميكرد و توي اون لگن ميشست. براي خودمم عادي شده بود كه حاجي به همه جام دست بزنه و با ليف به همه جاي بدنم سرك بكشه.حاجي هروقت منو ميشست دو سه بار كف صابون رو دم سوراخ كونم و كسم ميماليد و بعدش حسابي آب ميكشيد و ميگفت جائي كه ان و گه و شاش ازش بيرون مياد رو اگه هفته اي دوبار تميز نشوري مريض ميشي. پيش خودم ميگفتم چقدر شانس آوردم من كه تا حالا اينجوري خودمو تميز نكردم و زنده موندم.خيلي وقتها هم وقتي نظافت كون و كسم رو انجام ميداد انگشت كلفت و زبرش اتفاقي تو كون يا كسم ميرفت. تو يكي از همين موارد كه انگشت حاجي تو كسم بود درد شديدي احساس كردم و خوني ازم رفت.درسته.حاجي تو سن ۱۱ سالگيم با انگشتش پرده ام رو زد. اما من كه با دنيا و ادماي بيرون هيچ ارتباطي نداشتم اصلا نفهميدم كه چه بلاي اون روز سرم اومده. حاجي خيلي راحت مثه بقيه روزاي ديگه منو شست و لباس تنم كرد و رفت.اكثر شبها من تو اتاق تنها ميخوابيدم و برام طبيعي بود. اما شبهائي كه حاجي با زن دومش دعواش ميشد ميومد و پيش من ميخوابيد. يك رختخواب بزرگ پهن ميكرد با دو تا بالش و كنار هم ميخوابيديم.تو اكثر اين شبا نصفه شب با احساس مالش چيز گرم و كلفتي به خودم از خواب ميپريدم و ميديدم ناخودآگاه دامنم بالا رفته و كير حاجي هم اتفاقي لاپامه و خود حاجي هم خوابه بدم ميومد از اينكه بغل حاجي بخوابم اما مجبور بودم. اكثر شبا وقتي هنوز كامل خواب نرفته بودم مالش شروع ميشد. بعضي شبها هم نصفه شب بوي بدي كه بعدا فهميدم آب كير حاجيه و تو شلوارش خالي شده تو رختخواب ميپيچيد و تا صبح حالت تهوع داشتم اما چيزي نميتونستم بگم.تو تمام اين مدت يك دفعه هم توي مغزم نيومد كه دارم مورد سو استفاده قرار ميگيرم.اين روزا گذشت تا يك شب تموم اهل باغ به مهموني رفتن و منو حاجي اونشب تا صبح تو كل باغ تنها بوديم. حاجي طبق معمول كه منو حمام كرد. درها رو ازتو قفل كرد و پرده ها رو كشيد.گفت اسباب بازيامو ببرم و با هم بازي كنيم از توي همه اسباب بازيها منچ رو انتخاب كردو گفت تو اين بازي هر كي باخت بايد لباساشو در بياره. دست اول من باختم و مجبورم كرد كه لخت شم و تو دست دوم هم خودشو بازوند و لخت شد. كير حاجي رو تا اون موقع نديده بوديم قطرش اندازه دور بازوي من بود.



و تيره رنگ و ترسناك بود. بهم نزديك شدو منو خوابوند روي زمين و اون كير ترسناكش رو حسابي چرب كرد و بي مقدمه تا اونجائي كه قدرت داشت اونو توي كسم فرو كرد.جيغم به آسمون رفته بود اشك از چشمام جاري شده بود اما حاجي عين ديوونه ها شده بود مثه فرفره كيرش رو توي كسم عقب و جلو ميكرد اصلا التماساي منو نميشنيد. وقتي كيرش از تو كسم در ميومد احساس ميكردم شكمم سبك شده. ديگه ناي جيغ زدن و عربده كشي رو نداشتم تو حالت نيمه بيهوش بودم كه احساس كردم چيز گرمي واردم شد.تو همون حال حاجي مكثي كرد و كيرش رو در اورد و لباس پوشيد و رفت. زماني كه به خودم اومدم صبح شده بود. بعد از اون ماجرا رفتار حاجي با من بد شده بود مثه بقيه با من رفتار ميكرد.حتي بدتر.چند وقت بعد احساس حامله بودن رو پيدا كردم. نميدونم چرا اما خودمو از حاجي قائم ميكردم كه نبينه.


نه كسي رو داشتم چيزي ازش بپرسم نه كسي كه باهاش درد و دل كنم. يه بار نصفه شب كه به دستشوئي رفتم بچه به دنيا اومد اينقدر درد داشتم كه به تنها چيزي كه فكر نميكردم بچه بود اصلا عقلم نميرسيد كه با بچه بايد چكار كنم براي همين در باغ رو باز كردم و بچه رو كمي اونور تر از در خونه كنار چمنا گذاشتم و برگشتم توي خونه و خوابيدم.صبح با صداي عربده كشي حاجي از خواب بيدار شدم. بعدها فهميدم كه وقتي كارگرا اول صبح داشتن ميرفتن سر كار بچه رو ميبينن و در خونه حاجي رو ميزنن و ميگن اين بچه مال شماست و حاجي هم كه ميدونسته ماجرا رو بچه رو ور ميداره مياره تو و همونجا خفه اش ميكنه. اما همسايه ها پليس رو خبر كردن و مياد وسراغ بچه رو ميگيرن و حاجي رو دستگير ميكنن و منو هم به بهزيستي بر ميگردونن.


تو بهزيستي همه ماجراي منو ميدونستن تا چيزي ميشد لقب فاحشه و بدكاره بم ميدادن زندگي توي بهزيستي از زندگي پيش حاجي سخت تر بود. واسه همين بعد از يكسال از بهزيستي فرار كردم.بعد از چند وقت خيابون گردي و سير كردن شكمم با زباله هاي مردم تو يك پارك با يك زن ميانسال به اسم شهين آشنا شدم كه اون منو با يك شهر نو آشنا كرد. ديگه از زندگي نكبت بارم خسته شدم و رنگ بالاتر از سياهي رو امتحان كردم. خيلي بهتر از زندگي كنار خيابون و خوابيدن تو پارك بودو بعد از چند سال يك جنده تمام عيار شدم

Saturday, January 28, 2012

تب لحظه ديدار

کتابی دستم گرفته بودم و مي خواستم شروع کنم به خوندن که زنگ در به صدا در اومد. رفتم در رو باز کردم. _"سلام عشق من".صداش به نحوی آشنا بود. وقتی از تو سياهی در اومد قلبم نزديک بود که از کار واسته. خداي من باورم نميشد که باره ديگه علی به زندگي من برگشته باشه.بهش سلام کردم. گفت:"نمي خوای منو به داخل راهنمايی کنی".آوردمش تو. با نگاه تحسين اميزی به اطراف نگاه مي کرد و گفت خونه قشنگی درست کردی گلسا ولی مرد خونه کجاس. گفتم که آرش 4شنبه تا دير وقت تو شرکت ميمونه. گفت "پس وقتش رسيده که جشن رو شروع کنيم." نميدونم چرا با آمدن او احساس ناآرومی می کردم. سيگارشو روشن کرد. منم رفتم تا براش نوشيدنی بيارم.اومد تو اشپزخونه دستش رو گذشت رو شونه هام و سرشو اورد پايين و قبل از اينکه بتونم مانعش بشم لبشو گذشت رو لبم.


با قدرتی که در خودم باور نداشتم با تمام وجود به عقب هلش دادم که نزديک بود نقشه زمين بشه. با نگاهی عصبانی برگشت و گفت "حالا به من خوب گوش بده! فقط به اين دليل که با مرده ديگری ازدواج کردی نميتونی با من مثل يه تيکه آشغال رفتار کنی." سپس رفت رو مبل نشست و با اشاره به من گفت که برم و پيشش بشينم. بخودم گفتم که اگر چند دقيقه به حرفش گوش کنم شايد ديگه دليلی واسه موندنش نداشته باشه و قبل از اينکه آرش به خونه برگرده اون بره. رفتم کنارش نشستم. شروع کرد به صحبت کردن. هر چه بيشتر صحبت ميکرد خاطرات گذشته بيشتر و بيشتر به ذهنم بر ميگشت.........ما در يک پارتی با هم آشنا شده بوديم. علی مردی بود قد بلند و خوش قيافه که به راحتی نظر هر زن و دختري رو جلب ميکرد. ولی اون شب تمامه حواسش به من بود. بد از اينکه شام خورديم به طرفم اومد و خواست که باهاش برقصم. هر چی بيشتر حرف ميزد بيشتر ازش خوشم ميومد. بعد از اتمام پارتی خواست منو برسونه وقتی منو به دره خونه رسوند از اينکه بهش اجازه ندادم منو ببوسه ناراحت نشد. فرداي اون روز علي رو دم در دانشگاه ديدم.اومد جلو گفت "فکر کردم دانشگاهتون شبانه روزيه که تا اين وقته شب هنوز نيومدی."ازش معذرت خواهی کردم و به خونم دعوتش کردم. بعد اون روز ما تقريباً هر روز باهم قرار ميزاشتيم و هنوز چند هفته نگذشته بود که در شماره عشاق شهر در اومديم. يه شب که خونه علی بودم. داشتيم فیلم نگاه ميکرديم. يه فيلمه نيمه سوپر بود. ديدم علی حسابی حشريه.


کيرش بدجوری داره اذيتش ميکنه. منم که حسابی حشری شده بودم. رفتم تو اطاق و برای اينکه بيشتر تحريکش کنم بليز رو تاپم رو درآوردم. رفتم تو اطاقی که علی بود. با ديدنه من نتونست خودشو کنترل کنو پاشد وایساد. منم خودم رو انداختم تو بغلش، يه 15 دقیقه ای از هم لب گرفتيم. خيلی باحال بود. درست همون مردی بود که هميشه موقع سکس تصورش رو ميکردم. مدام تو گوشم ميگفت "گلی دوست دارم عزيزم" "مال خودمی." منم که با اين کلمها بيشتر تحريک مي شدم کشوندمش کناره تخت. نشست رو تختو منو نشوند رو پاش همون طوری که داشتيم لب ميگرفتيم دستشو گرفتمو گذشتم رو سينه هام. اينقدر خوب ميمالوند که حسابی سينه هام سفت شده بودن و نوکش بالا اومده بود. تاپ و سوتينم رو درآورد. اومدم بالاتر طوری که سينه هام نزديکه دهنش بود. يکی از سينه هامو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن. منم سرشو تو دستم گرفته بودم و کسم رو ميمالوندم به بدنش. حسابی کسم خيس بود.اه و اوهم راه افتاده بود. منو خوابوندو پاهام رو گذاشت سره شونه هاش شرتم رو از پام درآورد. سرشو گذشت لاي پام. شروع کرد به ليس زدن کسم. هر بار که زبونشو رو چوچولم ميکشيد سرشو فشار ميدادم به طرف کسم. اخه نميدونين چه حالی ميداد. بعد از مدتی اومد روم. کيرشو گذشت دم کسم. بهش گفتم "علی من دخترم" گفت "از اين به بعد خانوم منی. مطمئن باش که باهات ازدواج ميکنم." اينو گفت و کيرشو تا ته کرد تو کسم. يه جيغی کشيدم که بعدش علی گفت با جيغ تو تا 3 روز گوشم سوت ميزد. کيرشو درآورد. کيرش خونی بود.از کسم آب و خون ميومد. بد از مدتی که حالم بهتر شد. با کمکه علی رفتيم حموم.وان رو پر از آب گرم کرد.رفتم تو وان. خودشم اومد و شروع کرد به مالوندن کسم. منم که داشتم لذت ميبردم کيرشو گرفتم تو دستم شروع کردم به مالوندن. بعد مدتی آبش امد. ديگه حال شستن منو نداشت. پا شديم و دوش گرفتيم.امديم بيرون و تا صبح بغل هم خوابيديم.چند روز از اين ماجرا گذشت تا اين که يه روز علی يکی از دوستاشو به نام آرش آورد خونه. آرش پسره خيلی خوبی بود قيافه جذابتری نسبت به علی داشت. روزی که آرش ميخواست بره احساس ميکردم چيزي رو تو زندگيم گم کردم. خيلی ناراحت بودم. يادمه که وقتی واسه خداحافظی رفتم دم در گفت" گلي عزيز متاسفم که اين چند روز اينقدر زود به پايان رسيد، شايد علی بهت گفته باشه که من هيچ خانواده يا قوم و خويشی ندارم،


بهمين جهت هرگز معني زندگي خانوادگي رو درک نکردم، ولی در اين مدتی که با شما گذروندم تازه متوجه شدم که چه چيز با ارزشي رو از دست دادم."آرش نقاش بود و رشته گرافيک مي خوند. جملات بی رياي آرش تا اعماق قلبم نفوذ کرد. من آرش رو تا 1 سال بعد نديدم و از طريق مکاتبه با هم تماس داشتيم. يه روز به شدت دلم درد گرفت علی رسوندم بيمارستان. دکترا گفتن که آپانديسم رو هر چی زود تر بايد عمل کنند. بعد عملم 3 روز بيمارستان موندم. بعده 3 روز که آوردم خونه خيلی ازم پرستاری کرد، يه شب که باهم بوديم. علی آخره شب رفت. بعد رفتن اون آمدم تو پذيرايی. علی ترتيبی داده بود که همه جا تميز و مرتب باشه. فقط يه تيکه کاغذ مچاله شده زير يکی از صندليها افتاده بود، ورش داشتم و مي خواستم بندازم تو سطل آشغال که دست خط زنونه اي نظرم رو جلب کرد، کاغذ رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. نامه از دختری بود به نامه نوشين. خداي من علی تو اين مدتی که من تو بيمارستان بودم با دختره ديگه رو هم ريخته بود. نمي خواستم اينو باور کنم، فردايه اون روز علی به ديدنم امد. سعی کردم که خوشحال جلوه کنم ولی اون خيلی زود متوجه ناراحتيه من شد و ازم پرسيد" تو مطمئنی که تب نداری عزيزم؟"دلم ميخواست گريه کنم بهش گفتم "علی من تب ندارم فقط اين کاغذ رو ديشب زير صندلی پيدا کردم فکر ميکنم مال تو باشه. "نامه رو از دستم گرفت و با صدای خفه گفت "من تو اين فکر بودم که ممکنه نامه اينجا افتاده باشه" گفتم فقط همين رو ميتونی بگی. نگاه تندی به من کرد و گفت:"اصلاً دوست ندارم که فکر بدی راجع به من بکنيشروع کرد به توضيح دادن.گفت :" دختری به نامه نوشين تو ادارش کار ميکن و ظاهراً شيفته علی شده. علی گفت :" من براش توضيح دادم که هيچ علاقه ای نسبت به اون ندارم و با داشتنه تو چجوری ميتونم دل به دختره ديگه ببندم." لبخنده شيرينش شادي و آرامش پيشين رو به وجودم برگردوند. بازوهامو دور گردنش پيچوندم و ازش به خاطره اينکه در موردش فکر بدی کردم عذر خواهی کردم. زمان به خوشی سپری می شد تا اون روز که با بدترين خبر زندگيم روبرو شدم. براي آمدنه علی به آپارتمانم و بازگو کردن اون خبر سخت بي تاب بودم. تصميم گرفتم خودم به ديدنه اون برم.


ولی تازه که وارده آپارتمانش شده بودم اونو تو راه پله با يه دختر ديدم. خودم رو گوشه ای پنهان کردم علی اون دختر رو بغل کرد و با شدت هر چه تمامتر اونو بوسيد. احساس تهوع مي کردم ولی هنگامي که دختره از پلها پايين آمد و از کنارم گذشت بخودم اومدم و با تصميمی راسخ به طرف خونيه علی رفتم. وقتی در رو روم باز کرد رنگش پريد.گفت:"گلی چی شده که به اينجا اومدی؟ من الان داشتم ميومدم پيشت."گفتم:"فکر کردم برای تنوع هم که شده يک بار من بيام پيشت."علی با لحن خونسردی گفت "خوب بيا تو عزيزم." گفتم" نه مرسی. علی دختری که الان پيش تو بود کی بود؟گفت:"يک آشنا."گفتم "تو هميشه آشناهات رو با اين حرارت مي بوسی؟اون نوشين بود مگه نه؟ همون دختری که به تو نامه نوشت تو در تمام اين مدت با اون رابطه داشتی غير از اينه؟"علی جوابی نداد. رفتم به طرف راه پلها. آمد به طرفم و گفت "گلی بزار برات توضيح بدم.



"گفتم "نيازی به توضیح نيست از اين به بعد حق نداری به من نزديک بشی بدون تو ميتونم خودم رو اداره کنم."همين کارم کردم و هرگز نذاشتم بفهمه که از اون بچه ای در شکم دارم........_"اه، گلی انگار تو حتی يک کلمه از حرفمو نفهميدی........."صداي علی منو به زمانه حال برگردوند. گفت "چه مدته که اينجا زندگی ميکنی، گفتم 4 ماهه. ما قبلاً يه آپارتمان ديگه داشتيم ولی به خاطر مهتاب اين خونه رو خريديم"گفت"آره مهتاب،بچيه قشنگيه؟"_خيلیگفت" آرش وضعش چطوره؟"گفتم "اون حالا به عنوان يه مهندس تو يه شرکت کار مي کنه."گفت:"هرگز تصورش رو نمي کردم که تو با آرش ازدواج کنی. آخه تو خيلی کم اون رو مي شناختی"يک دفعه صداشو بند کردو گفت:"اگه حرف من رو گوش کرده بودي و اون جوری ولم نميکردی............. چرا فرصت ديگه ای بهم ندادی، چطور تونستی با آرش ازدواج کنی در حاليکه تو اصلاً اون رو دوست نداشتی."گفتم:"خوب گوش بده علی من واقعا آرش رو دوست داشتم و دارم. بعد از اينکه تو در مورد نوشين فريبم دادی اون اومد و خيلی بهم محبت کرد. از من خواست که با اون ازدواج کنم. منم قبول کردم و هرگز از اينکه زنه اون شدم پشيوم نيستم. حالا هم بيشتر از اون زمانی که تو رو دوست داشتم اونو دوست دارم.نگاه علی پر از نفرت شد:"تو زن ريا کاری هستی. تو از اون سوءاستفاده کردی.....چون بچه من رو تو شکمت داشتی."انگار دنيا رو سرم خراب شد. قلبم به شدت مي زد و تمام بدنم ميلرزيد. من هرگز اين حقيقت رو واسه آرش فاش نکرده بودم.اون مهتاب رو بچه خودش ميدونست و من تحمله ديدن ناراحتي اونو با دونستن اين مسئله نداشتم. علی گفت:"يعنی واقعا منظورت اينکه اون فکر ميکنه که مهتاب دختر اونه؟"نميتونستم جوابی بدم.

احساس سر گيجه مي کردم. ناگهان اشکم رو گونه هام سرازير شد. علی با لبخندی نگام کرد و گفت:"احتياجی به گريه کردن نيست تو بايد خوشحال باشی که مهتاب يه پدر کامل بدست آورده."يه دفعه با خشم فرياد زدم:"از خونه من گمشو برو بيرون! تو نميتونی به اين سادگی همه چيز رو نابود کنی."گفت:"ولی اين تو هستی که داری اينکار رو ميکنی اگه حقيقت و به آرش گفته بودی الان دچار اين مخمصه نمي شدی. غير از اينه؟"ناگهان صداي آرومی از پشت سر ما گفت:"کدوم مخمصه؟"....هر دو به عقب برگشتيم. آرش وایساده بود پيشم اومد و بازوش رو به دور شونه هام انداخت. گفت:"چی شده گلی؟"علی گفت:"فکر کردم بيام و يه سری به دوستايه قديمي بزنم، حالا چطوره که مشروبی بخوريم و داشتم به گلی مي گفتم ما خيلی حرفا داریم که بايد بهم بزنيم،"نگاهی به آرش کردم و نگاهی به علی مي خواستم چيزی بگم که يه دفعه سرم گيج رفت و به زمين افتادم. وقتی به خودم اومدم آرش به روم خم شد و پرسيد:"حالت بهتر؟" گفتم :"علی رفت؟"گفت "آره."گفتم" حرفی به تو نزد."گفت:"نه چون من فرصتی بهش ندادم."گفتم:"آرش مطلبی هست که بايد بهت بگم."انگشتش رو گذاشت رو لبم و گفت:"نه چيزی نميخواد بگی عزيزم چون خودم همه چيز و ميدونم و کوچکترين اهميتی به اين موضوع نميدم، عزيزم من از همون اول همه چيز رو ميدونستم."نمي تونستم به گوشم اطمينان کنم،واقعا داشتم درست مي شنيدم؟آرش همه چيز رو ميدونست؟گفت:"من خيلی ناراحت شدم که تو حقيقت رو به من نگفتی ولی گلسا من خيلی تو رو دوست دارم، به طوریکه تصور از دست دادنت برام کشنده بود."دستم رو دور گردنش حلقه کردم و اونو به خودم فشردم.گفتم: خيلی متاسفم بايد به همون اندازه که تو به من اعتماد داشتی من هم به عشق تو اطمينان ميکردم من خجالت ميکشم........."گفت:"حالا اين موضوع رو به علی گفتم که احساس من در مورد مهتاب درست مثله بچه ای هست که بزودی به دنيا خواهی آورد......."گفت:"گلسا من دلم براي علی ميسوزه اون خيلی لاابالي و بي مسوليته."خم شد و آروم لبم رو بوسيد. تابستون همون سال برادری براي مهتاب به دنیا آوردم که مثل پدرش چشماي آبی داره. اون واقعا تکميل کننده زندگی ماست.اميدوارم از داستان زندگی من لذت برد باشيد.

سكس مرضيه خانم با پسرش

من در سن 18 سالگی ازدواج کردم و در سن 20 سالگی صاحب یک پسر شدم..... متاسفانه همسرم 6 ماه پس از این ماجرا در یک حادثه رانندگی درگذشت و من و تنها پسرمون رو تنها گذاشت. پس از اون تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم و به پسرم و زندگیم برسم. البته همسرم چون در ایران ایر کار می کرد پس از او از لحاظ معیشتی وضعیت خوبی داشتیم. البته چند سال بعد من در یکی از سازمانهای دولتی مشغول به کار شدم. سالها همینطور می گذشت و احسان پسرم بزرگ و بزرگتر می شد. چند سال قبل البته قبل از اینکه پا به سن 40 سالگی بزارم یه روز دیدم حالم یه جوری میشه. در واقع حالم مثل زنهای حامله می شد. البته من فکرم به اینجاها قد نمی داد. چون با کسی ارتباط نداشتم. پس ازاینکه این حالت چند بار تکرار شد تصمیم گرفتم به پزشک مراجعه کنم. به پزشک حالتم رو شرح دادم و اون گفت این علائم حاملگیه. من بهش گفتم که با کسی ارتباط ندارم واون از من خواست تست حاملگی بدم.


دادم ومشخص شد که همینطوره. داشتم شاخ در می آوردم. پزشکم به من گفت با این تفاسیری که میگی حتما شخصی به صورتی که تومتوجه نشدی با تو سکس کرده. از من پرسید: شبها خوابت سنگینه؟ گفتم: نه. گفت: ناراحتی خاصی نداری که از حال بی حالت کنه؟ گفتم: چرا، من صرع دارم. اما کنترل شده است و دارو مصرف می کنم. خیلی کم پیش می یاد. اون هم گفت احتمالا به اون حالت که می افتی شخصی که به تو دسترسی داره این کار رو باتو می کنه. اینو که گفت فکرم فقط به احسان رفت. خلاصه به من پیشنهاد داد که یه بار الکی خودمو به این حال بزنم ببینم چی میشه. خلاصه سرتون رو درد نیارم این قضیه فکر منو خیلی به خودش مشغول کرده بود. چند روز بعد که احسان خونه بود تصمیم گرفتم همون کار رو انجام بدم ببینم چی میشه. من همیشه در منزل یه لباسی می پوشم که شبیه لباس خوابه و تا زیر باسنم هستش. البته سوتین و شورت هم می پوشم ولی خوب بالا تنه ام هم زیاد پوشیده نیست. اما هیچ وقت ندیده بودم احسان خیره به من نگاه کنه و اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد اینطور باشه. احسان نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. من هم آمدم یه کم اونطرفتر خودمو مشغول کاری کردم.


یه دفعه خودمو ولوکردم رو زمین و چشمهام رو بستم. احسان سریع اومد طرف من و منو بغل کرد و آروم مامان مامان کرد. وقتی که دید صدایی از من در نمیاد منو رو زمین گذاشت. احساس کردم داره شلوارش رو در میاره. فهمیدم کار کار خودشه. اما منتظر بودم ببینم چی کار می کنه. لباس منو بالا زد و شورتمو در آورد و پاهام رو بالا گرفت. یه لحظه که پاهام رو گرفت از خودم بی خود شدم. نمی دونستم باید چیکار کنم......... پس از 18-17 سال واقعا احتیاج داشتم. کیرش رو که معلوم بود راست شده یه کم به کسم مالید و تو کسم فرو کرد و خودشو انداخت روی من و شروع به کردن من کرد. هی گردنم رو می لیسید و ازم لب می گرفت. من هم از شدت لذت می خواستم جیغ بزنم ولی خیلی خودمو کنترل کردم تا اینکه آبش اومد و همینطوری روی من ولو شد. چند لحظه بعد پا شد شورت منو تنم کرد و نشست کنارم. من هم 5-4 دقیقه بعد مثلا به حال اومدم و همون حرفهایی رو زدم که همیشه موقع این حالت می زدم. به روی خودم نیاوردم. البته اون هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده. پاشدم رفتم سر و صورتم رو شستم. شب موقع خواب خیلی به این مساله فکر کردم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم به نفعمه. چند بار دیگه به همین منوال گذشت دیدم اینجوری فایده نداره. من کامل لذت نمی برم. البته بعد از مراجعه به پزشک جنین به وجود اومده رو با دارو دفع کردم و چون احسان بی محابا آبش رو تو کسم می ریخت ، تصمیم گرفتم از قرص استفاده کنم. خلاصه تصمیم گرفتم این قضیه رو بین خودمون علنی کنم. یه روز رفتم یکی از این ژل های پیروکسیکام گرفتم و شب موقع خواب از اتاق خوابم احسان رو صدا کردم. چراغ رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روشن کردم. این دفعه هم زیر لباس خوابم شورت و سوتین نپوشیدم.


دمر خوابیدم و منتظر احسان شدم تا بیاد. احسان اومد و گفت بله مامان. گفتم احسان جان من مدتیه کمرم درد می کنه. دکتر یه ژلی بهم داده تا بمالم پشتم. من که نمی تونم تو این کار رو برام بکن. اون هم گفت باشه. ژل رو باز کرد و لباس منو داد بالا. تا کون لخت منو دید جا خورد. ولی به روی خودش نیاورد. بهش گفتم لباسم رو بیشتر بده بالا و از زیر شونه هام بمال. اون هم شروع به همین کار کرد. نمی دونید چقدر لذت بخش بود. کارش که تموم شد گفت خوبه مامان؟ من انتظار داشتم حشری بشه و منو بغل کنه و شروع به سکس کنیم. ولی این کار رو نکرد و پا شد که بره. برگشتم بهش گفتم کجا میری؟ گفت: دارم میرم بخوابم. بهش گفتم من منتظرم. با تعجب گفت چی مامان؟ دوباره گفتم من منتظرم. با تعجب بیشتر گفت: خوب چی کار کنم؟ بهش گفتم پدرسوخته همون کاری که همیشه وقتی من تو حال خودم نیستم می کنی. یه دفعه قرمز شد و خواست از اتاق بره بیرون. من هم پاشدم رفتم دستشو گرفتم. آوردمش روی تخت بغلش کردم و شروع کردم ماجرا رو براش توضیح دادن. از شدت خجالت به من نگاه نمی کرد. بالاخره بهش حالی کردم که من هم راضی هستم و شروع کنه. بچم از خجالت داشت آب می شد. بغلش کردم و کنارش خوابیدم و دستشو گرفتم گذاشتم روی کسم و با دست خودم کیرش روگرفتم و شروع کردم باهاش ور رفتن. نمی دونید بعد از این همه سال چه حالی داشتم. اون هم کم کم داشت روش باز می شد.


محکم بهم چسبید و از من لب گرفت و گفت مامان خیلی دوستت دارم. گفتم: منم همینطور. بهم گفت مامان خیلی دوست دارم کست روبخورم ولی همیشه می ترسیدم به هوش بیایی و بفهمی. بهش گفتم حالا می تونی. پا شد لباس منو درآورد و لباس های خودش رو هم درآورد. پسرم کیر شق و رق و بزرگی داره. عین کیر مرحوم پدرش بزرگه. من دیگه فقط به کیرش نگاه می کردم. پاهای منو باز کرد و شروع به خوردن کس من کرد. من هم دیگه می تونستم احساساتم رو فریاد بزنم. نمی دونید تو چه حالی بودم. بعد از این کار به من گفت مامان تو هم کیر منو می خوری؟ البته من زمان پدر خدابیامرزش هم این کار رو نکرده بودم و امتناع کردم. اما دفعات بعد امتحان کردم و دیدم حیفه که این کار رو نکنم. اما اون روز این کارو نکردم. بعد احسان کم کم کیرش رو وارد کسم کرد و شروع به حال کردن کرد. منم که دیگه می تونستم محکم بغلش کنم و از احساسا تم بهش بگم. بعد از اینکه آبش اومد مدتی رو همینطور عین زن و شوهر ها تو بغل هم بودیم و همدیگر رو نوازش می کردیم. بعد ازش خواستم از این به بعد کنار من بخوابه و اون شب اولین شبی بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و خوابیدیم. از اون شب اون هم پسرمه و هم شوهر. شوهر که نه ، شریک جنسی منه و این به من خیلی آرامش و روحیه میده. الان احسان25-24 سالشه و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های تهرانه و باعث سربلندی منه. در پایان باید بگم پس از خوندن این متن راجع به من اشتباه فکر نکنید. این یه احتیاجه و باید برآورده بشه و از نظر من ایرادی ندارد که من با پسرم سکس دارم.

من و شیوای نازم

من کورشم و الان22 سال دارم امیدوارم که این خاطره ی شیرین من یه حالی به همتون بده فقط خواهشا نظر یادتون نره تا ببینم کارم چطوره.این داستان برمیگرده به دو سال پیش زمانی که سال دوم دانشگاهم بود من یه پسر 75 کیلویی با قدی متوسط و نسبتا خوش تیپ هستم و معمولا خیلی به ظاهرم اهمیت میدم ولی جالبه بدونید اصلا حال لاس زدن با دخترها رو ندارم.(حالا بیام با یه دختری دوست بشم بعد راضیش کنم باهام دست بده بعدم بوسش کنم و.....)همیشه خودمو با یه فیلم سکسی ارضا میکردم دوست داشتم با اولین فرصتی که در آینده گیرم میاد زودتر برم خارج و یه زندگی بهتری رو نه به نسبت مالی بلکه برای آزادی بیشتر و..غیره که خودتون میدونید رو شروع کنم.ولی یک روز زمستونی که از دانشگاه به سمت خونه میومدم حسابی برف باریده بود و من هم حسابی سردم بود مثل بید میلرزیدم خودمم دو دستی چسبیده بودم که گرم تر بشم خیلی سردم بود که یه دفعه دیدم تو اون سرمای شدید یه دختر خوش هیکل و خوش تیپ با یه شلوار لی و چکمه و مانتوی کوتاه و یه شال آبی با سرعت از کنار من رد میشه و دستاش که حسابی یخ زده بودند رو به هم می مالید همون موقع بود که سرم رو آوردم بالا و دیدم که چقدر صورت نازی داره یه کم از موهای سیاهش از زیر شال ریخته بود رو چشم راستش لباش از شدت سرما سرخ سرخ شده بود


همینجوری تا نگاهش کردم یه نگاه معصومانه به من انداخت که دوست داشتم همونجا تو پیاده رو بغلش کنم بهش بگم یه وقت مریض نشی تو این سرما ولی حیف که نمی شد اما ناخواسته رفتم نزدیکتر و ازش مودبانه پرسیدم ببخشید: خانم به نظر میاد خیلی سردتون باشه دوست دارین تا جایی که هم مسیریم با هم صحبت کنیم تا یکم این سرما رو فراموش کنیم؟(ولی اگه می گفت نه یا یه حرف نا مربوط میزد صد در صد راهمو عوض میکردم چون معمولا من با همه مودبانه بر خورد میکنم ولی حوصله ی منت کشی رو اصلا ندارم) مگفتم....یه نگاهی به من کرد فهمید یه جورایی سرم به تنم می ارزه گفت باشه بفرمایید منم گفتم من کورشم شما؟اونم گفت منم شیوام بعدم شروع کردیم درباره ی دانشگاه و سن و سال وعلایقمان صحبت کردن.بعد از یه چند هفته وقتی شماره موبایلای همدیگرو داشتیم و تغریبا هر روز با هم حرف میزدیم که من یه جورایی فهمیدم شیوا مثل من فکر میکنه و علاقه ای به ازدواج و این جور حرفا رو نداره وضع خانوادش هم برعکس ما خوبه ومشکل مالی ندارند.تا اینکه یه روز تو همون ماه دعوتم کرد برم خونشون


احساس می کردم که یه جورایی رفتارش با من فرق کرده و ازم خوشش اومده یه چند روز بود که از پشت گوشی ناز میکرد و همش میگفت کورش کجایی دلم برات تنگ شده منم دیگه نرم نرم شده بودم و یه جورایی حتی چند ساعت با هم تلفنی حرف میزدیم.بگذریم.اون روز قرار شد برم خونشون که ببینم داستان از چه قراره وقتی می خواستم برم خونشون یه اور کوت مشکی و یه دست لباس شیک مشکی زیرش پوشیدم ادکلانم زدم و سوار ماشین پدر شدیم تا بریم خونه ی خانوم سر راهم یه دسته گل از روی احترام خریدم تا زمانی که رسیدم تقدیم کنم.تا رسیدم در خونشون زنگ زدم ولی کسی بر نداشت هوا هم خیلی سرد بود چند بار دیگه هم زنگ زدم ولی خبری نشد به گوشیش زنگ زدم ولی خاموش بود دیگه می خواستم برم که یک دفعه صدای شیوا از پشت آیفون اومد و گفت سلام کوروش جان ببخشید خیلی معطل شدی سریع بیا بالا منم جا خوردم و رفتم ببینم چه خبره؟؟وقتی رسیدم به واحدشون زنگ زدم و با خودم گفتم تا دیدمش دسته گل رو بدم بهش ولی تا درو باز کرد دستام می لرزیدن چون دیدم( یه لباس سفید چسبون پوشیده بود دکمه های بالاشم باز گذاشته یه طوری که سینه های قلمبش از زیر لباسش و خط وسط سینه اش قشنگ معلوم بود یه دامن کوتاهم پوشیده بود یه جوری که وقتی خم می شد شورت قرمزش معلوم باشه.)دیگه طاقت نداشتم اونم گفت عزیزم نمیای تو منم گفتم این گلها برای شماست.


اونم با خنده گلهارو ازم گرفت منم گفتم ببخشید کسی خونه نیست؟اونم گفت نه عزیزم خانوادم شمالن منم الان مثلا خونه دوستمم تو هم نگران نباش فکر کنم حسابی سردته ولی خونه ی ما هم گرم نیست چون من یه ساعت پیش رسیدم و چون چند روز خونه نبودیم خونه حسابی سرده الانم بیا رو مبل بشین منم بخاری رو روشن می کنم ولی این خونه بزرگ یه چند دقیقه ای طول میکشه تا گرم شه منم گفتم نبابا این حرفا چیه اشکالی نداره. بعدم رفت از توی یخچال یه بتری ویسکی با دو تا لیوان آورد و گفت وایسا آهنگم بزارم دیگه با تمام وجود میخواستم بهش حال بدم یه آهنگ قشنگ هم گذاشت که فضا رو عشقی می کرد بعد جلوم نشست و برای خودش و من دو تا پیک ریخت من هم با اینکه هوا سرد بود اورکوتم رو در آوردم بعدم دو تا دکمه لباسم و باز کردم اونم یه نگاهی به من انداخت و مشروبش رو خورد منم همین طور اول یه احساس گرما بهمون دست داد و یه جورایی احساس کردیم که چه روز قشنگیه ولی هنوز هوا سرد بود مخصوصا کف پوش خونه چون وقتی آدم پاهاش یخ کنه احساس میکنه کل بدنش سرده بعد بهم گفت قربونت برم خیلی سرده؟ وایسا یه کاری می کنم که دیگه سردت نباشه


بعد دستمو گرفتو منو برد به سمت دیوار و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسم منم جلوش رو نگرفتم لباسمو کند و شروع کرد به باز کردن کمربندم خلاصه شلوارمم در آورد وای چه بوی عطری میداد دست می کشید رو سینه ام بعد دید من دارم می لرزم دستمو گرفت و برد به سمت حموم بعد گفت عزیزم بهتره بری یه دوش آب گرم بگیری منم وقتی رفتم داخل شرتمو در آوردم تا یه دوش حسابی بگیرم همین که آب گرم رو باز کردم دیدم از کف حموم بخار بلند شده می خاستم برم زیر دوش که یه دفعی دیدم شیوا جان لخت لخت اومد تو و گفت تنها تنها ؟ منو میگی کمرش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم بعد رفتیم زیر آب گرم نمی دونید چه حسی داشتم شروع کردم به لب گرفتن دستمو بردم سمت کوسش و هی میمالیدم کیرم راست راست شده بود در همون حال از هم لب میگرفتیم بعد زبونمو کردم تو دهنش و حسابی چرخوندم و در آوردم اونم همین کار رو تکرار می کرد یواش یواش داشت آه آه کردنش شروع می شد که خوابوندمش کف حموم و افتادم رو کوسش زبونمو میزدم به چوچولش و هی از پایین به بالا لیس میزدم بعد از چند ثانیه پا شدم و کیرم رو کردم تو دهنش اونم شروع کرد به ساک زدن یه جوری با حرص و ولع میخورد که دیدم الان آبم در میاد بهش گفتم ولش کن پاشو و دستات رو بزن به دیوار اونم اینکار رو کرد بعد بهش گفتم کمرتو خم کن و پاهات رو باز کن اونم انجام داد و گفت یه کم سوراخ کونم رو لیز کن چون خیلی درد داره منم گفتم یه کاری می کنم که حسابی حال کنی بعدم شامپو رو برداشتم دستمو پر از شامپو کردم و آروم مالیدم رو کونش همینطور آروم و آروم اونم یواش داشت ناله میکرد بعد آهسته اومدم سمت سوراخش


اول ناخواسته صفت می کرد ولی آروم خودشو به من سپرد منم اول انگشتم رو آهسته کردم توش بعد انگشتم رو هی می کردم داخل و در می آوردم یواش یواش کیرم رو گذاشتم رو سوراخش و آروم دادم تو دیدم سختشه همونطورکه فشار میدادم تو با کوسش هم بازی میکردم و می مالوندم دیگه داشت جا باز میکرد و شیوا خانم هم کلی حال می کرد که بهم گفت تو از کجا اینقدر خوب بلدی خانم ها رو ارضا کنی منم گفتم امان از این فیلمای مبتذل(خنده) بعدم کیرم تا ته رفت تو کونش و شروع کردم به تلمبه زدن اینجا بود که شیوا خانوم شروع به داد و گریه و التماس کرد که ولم کن غلط کردم منم با اینکه خیلی دوسش داشتم ولی نتونستم ولش کنم فقط سرعتمو کم کردم اونم که داشت یواش یواش خوشش میومد گفت کوسم کوسمم بمال منم کوسش رو که از قبل سه تیغه کرده بود رو حسابی مالیدم دیگه داشت آبم درمیومد که بهش گفتم اونم گفت این سوراخ مال خودته منم از خدا خواسته همشو ریختم توش دیگه بی حال بودم و خواستم برم دیدم هنوز شیوا ارضا نشده بخاطر همین با بدبختی کیرمو راست کردم و کردم تو کونش و نشستم کف حموم اونم نشسته بود رو کیرم و پاهاش رو باز گذاشت تا من قشنگ واسش بمالم


منم با یه دست از پشت سینه هاش رو گرفته بودم و میمالوندم با یه دست هم کوس و چوچولش رو اینقدر این کارو کردم تا دیدم کونش که کیرم توش بود به شدت صفت شد و با یه آهی از تمام وجودش که خود من هم کلی خوشم اومد یه تکونی خورد و روی من بی حال افتاد من که حسابی بی حال شدم آروم کیرم و در آوردم و پاشودم وخودمو شستم شیوا رو هم بلند کردم و بهش کمک کردم تا خودشو بشوره بعد که رفتیم بیرون و خودمون رو خوشک کردیم من لباسامو پوشیدم یه دو تا لیوان آبمیوه هم از تو یخچال ریختم یکیشو دادم به شیوا حالش جا بیاد اون یکیش رو هم خودم خوردم تا حالم بهتر بشه بعد هم یه لب حسابی ازش گرفتم و خداحافظی کردم.بعداز اون هم چند بار با هم حال کردیم ولی چون سال بعدش رفت کانادا دستمون موند تو حنا حالا خدا رو چه دیدی من که همه ی سعیمو میکنم تا بتونم برم اونور آب شاید یه روز که دور نیست برم.خداحافظ..

من و دوتا زن خوشگل خونه دار

سلام.اسم من سیاوش هستش و 25 سال سن دارم قبل از این که خاطرم رو به خواهم بگم بهتره بگم که این خاطره هست نه داستان و کاملاً واقعی هستش. من کارمندم. محل کارم هم میدان ونک و خودم هم شهرک غرب میشینم.حدود یک ماه پیش بود که یه روز دیدم واقعاً خستم و حوصله کار کردن رو دیگه ندارم واسه همین قید اضافه کاری رو زدم و وسایلم رو جمع کردم و زدم بیرون. رو تو گوشم گذاشتم و مشغول شنیدن آهنگ شدم(آهنگش هم خوب یادمه، علیرضا حمیدرضا بود) رسیدم به صف و واستادم . mp3 بعد چند دقیقه نوبتم شد و سوار شدم،اینقدر خسته بودم که حواسم به هیچ جا نبود غیر از آهنگ.یه کم که گذشت دیدم آهنگ قطع شد فهمیدم حتماً بازهم باطریش تموم شده. از گوشم در آوردم و بی خیالش شدم. بعد رفتم تو فکر بدبختیام که کم کم صدایی نظرم رو به خودش جلب کرد ،دو تا خانوم کنارم نشسته بودند و داشتند با هم ترکی صحبت میکردند (البته یادم رفت که بگم من اصلیتاً ترکم) واسه همین می فهمیدم چی دارن میگن.نگاهی بهشون کردم البته خوب تو اون تاریکی چیز زیادی معلوم نبودش ولی تقریباً بهشون حدود35 تا 40 میخورد. از اینجا به بعد رو از زبون اونها وا ستون مینویسم(البته همه صحبت هاشون دقیق یادم نیست ولی تا اون جا که یادم هست براتون مینویسم) _حالا محسن کی از ماموریت برمیگرده؟ _ نمیدونم ولی احتمالاً فردا شب بیاد،خودش که این جوری میگفت. ببینم تو چه جوری آقا رضا رو پیچوندی؟(این کلمه پیچوندیش باعث شد که دیگه کل حواصم بره پیش اینا) _هیچی بابا،


بهش گفتم تو تنهایی و شب میترسی تنها باشی،من هم میرم پیشش(دو تایی با هم خندیدن) _حالا ببینم صاف و صوف کردی؟ _آره،امروز صبح رفتم حموم همش رو زدم(این قسمتش رو یواش گفتن،من هم به زحمت شنیدم) تو هم که طبق معمول صافه! _میدونی که من از مو بدم می یاد. تمیز تمیز آماده خوردن(با شنیدن این کلمات حسابی داشت کیرم راست میشد و شلوارم و پارم میکرد) _ببین حواست باشه قبل از اینکه بریم ،خیار و بادمجون بخریم. _باشه،البته من یه کم تو بخچال دارم ولی زیاد بزرگ نیستن. _آره کوچیکش حال نمیده(با هم خندیدن) من هم که داشتم میشنیدم و نمیدونستم چی کار کنم.از یه طرف دلم هوس یه کس مشتی کرده بود و از یه طرف می ترسیدم چیزی بگم و شاکی بشند و راننده هم ما رو وسط همت پیاده کنه. بعد از کلی کلنجار با خودم دل و زدم به دریا گفتم بادا باد.ماشین هم کم کم داشت میپیچد تو شیخ فضل الله و اگرم هم پیادم میکرد بقیشو میتونستم پیاده بیام.واسه همین یه اشاره کردم به اون که بغلم نشسته بود و آروم گفتم ببخشید. اون هم منو نگاه کرد و گفت بله؟؟ گفتم اگه دنبال خیار ازنوع طبیعیش هستین در خدمتم ،در ضمن خیارش هم از نوعه اعلاست.


مطمئن باش پشیمون نمیشی. زنه که با تعجب داشت منو نگاه میکرد فهمید که من حرفاشون رو فهمیدم. رو کرد و با دوستش شروع کرد به پچ پچ کردن. فهمیدم که دارن راجع به من صحبت می کنن.بعد از هر چند ثانیه منو نگاه میکردن و دوباره پچ پچ میکردن ،معلوم بود که حسابی دودلند.بعد زنه برگشت و بهم گفت باشه فقط به یه شرط،اون هم که بعداً نه ما تو رو میشناسیم و نه تو مارو. من هم گفتم خیالتون راحت، شتر دیدم ندیدم. حسابی تو کونم عروسی بود،فکر نمی کردم به این راحتی امشب رو دو تا کس بخوابم.خلاصه بعد از کلی ترافیک رسیدیم میدون شهرک و من هم دست تو جیب کردم و کرایه سه نفر رو دادم ، راننده تاکسی هم با تعجب داشت منو نگاه میکرد که چرا پوله اینا رو حساب کرده؟ از ماشین پیاده شدیم و من تازه تونستم که درست حسابی ببینمشون. یکیشون که یه کم قدش بلند تر بود و من هم تو تاکسی باهاش صحبت کرده بودم گفت من اسمم سیمین .واقعاً خوش هیکل بود و اندام نازی داشت و صورت با نمکی داشت.اون یکی هم گفت من هم اسمم نیلوفره.نیلوفر خیلی خیلی خوشگل بود ولی بدنش به خوبی سیمین نبود و یه کم گوشتی بود.من هم خودم و معرفی کردم.سیمین گفت از این ور بریم،من خونم پایین میدون کاج .واسه همین رفتیم طرف خیابون سعادت آباد و سوار ماشین شدیم.من هم یه ذره از خودم و کارم گفتم.اون ها هم از خودشون و زندگی شون. سیمین گفت من 38 سالمه و بچه هم ندارم یعنی بچه دار نمیشم ، حدود 10 سالی هم هستش که ازدواج کردم.الان هم شوهرم رفته ماموریت و من و نیلوفر هم تصمیم گرفتیم امشب با هم باشیم و یه کم شیطونی کنیم.به هر حال تنوعیه و ما هر از گاهی با هم خلوت میکنیم.نیلوفر هم گفت من هم 40 سالمه و یه دختر15 ساله دارم .من و سیمین از جوونی با هم دوستیم و هر وقت تنها میشیم.... بهشون گفتم شما ها که همیشه کیر شوهر هاتون در دست درستونه، دیگه چه احتیاجی به این جور کارا دارین؟سیمین گفت ادم آخه چه قدر با کیر شوهرش حال کنه؟بلاخره آدم خسته میشه و احتیاج به تنوع داره ،البته فکر نکن که ما جنده ایم و هر روز با یکییم.



ما هر وقت خسته میشیم با هم حال میکنیم .این اولین باره که میخوایم با یکی دیگه باشیم ،همون طور هم که خودت گفتی از فردا شتر دیدی ندیدی.(تو دلم گفتم حالا بعداً شتر رو نشونت میدم) رسیدیم نزدیک میدون کاج و پیاده شدیم.به سیمین گفتم که حالا چه جوری بیابم داخل کسی شک نکنه؟ که نیلوفر برگشت و بهم گفت نترس خونشون تک واحدیه.رسیدیم دم خونشون،عجب خونه ای بود،معلوم بودش که وضعش حسابی توپه.من هم سریع یه زنگ به مامانم زدم و گفتم که شب میرم پیشه دوستم. وارد خونشون شدیم،واقعاً خیلی ردیف بود.من مشغول تماشای خونه بودن که دیدم این ها دارن مانتو و روسری شون رو دارن در میارن.من هم کاپشنم رو در آوردم رو کاناپه نشستم.... سیمین رفت آشپزخونه و نیلوفر اومد کنار من نشست و گفت خوب آقا سیاوش چطوری؟ من هم یه ویشکون از کنارش گرفتم و گفتم خوبم جیگر،البته اگه شما یه مرحمتی کنی و یه بوس ناقابل به ما هدیه بدی بهترهم میشیم.



یه لبخند شیطنت آمیز بهم کرد و اومد که لپم رو ببوسه سرم و چرخوندم و یه لب حسابی ازش گرفتم.عجب لبهایی داشت ،من از همون اول تو نخ لباش بودم که دیووونه کننده بود. خلاصه مشغول خوردن لبای خوشگلش بودم و اون هم اومد و رو پام نشست و من هم با دستام نوازشش می کردم و آروم آروم داشتم میرفتم سراغ سینه هاش،همون طور که گفتم یه کم گوشتی بود ولی واقعاً خوشگل وناز.سیمین از آشپز خونه اومد و دید که ما مشغولیم، داد زد نامردا پس من چی؟خیلی بی معرفتین .من هم گفتم تقصیر خودته من رو با یه جیگر تنها گذاشتی،انتظار داری همدیگرو بشینیم نگاه کنیم.نسرین هم اومد و رو این یکی پام نشست و گفت خوب من هم بازی،من هم رفتم تو لب سیمین و حسابی لب تو لب شدیم،لباش به خوبی نیلوفر نبود ولی بد هم نبود.نیلوفر هم بیکار ننشسته بود و داشت لاله گوشم و میخورد.کیر بدبخت ما هم داشت خودش و جر میدادکه یکی بیاد درش بیاره ،فکر کنم سیمین شنید و دست انداخت و شروع کرد باهاش ور رفتن. بعدش من و نیلوفر و سیمین زبون هامون و در آوردیم و زبون هامون تو هم قفل شده بود ومثل وحشی ها تو هم میلولیدیم. نیلوفر شروع کرد به باز کردن دگمه های پیرهنم و من هم لباس سیمین رو داشتم از سرش در می آوردم. حالا سیمین با یه کرست مونده بود.بدن سفیدی داشت وپستون های نازش داشت واقعاً خود نمایی میکرد.دست انداختم و کرستش رو در آوردم و سرم و گذاشتم لای سینه هاش.واقعاً نمی دونید چقدر سفت و باحال بود.داشتم سینه هاشو میخوردم و نوک سینشو گاز می گرفتم.اون هم شروع کرده بود به آه اوه کردن.هر چی تلاش کردم که یه پستونشو تو دهنم جا بدم ولی نشد.یه ذره گذشت بر گشتم و دیدم که نیلوفر دستشو کرده تو شلوارش و مشغول ما لونده کسشه .سیمین و ول کردم رفتم طرف نیلوفر چشاشو بسته بود،یه بوس کوچولو از لبش گرفتم ،چشاشو باز کرد و پرید بغلم.گفتم جانم،بعدش به کمک سیمین شروع کردیم به لخت کردنش.شلوار لیش رو در آوردم و حالا فقط با یه شرت و کرست مونده بود.سیمین خواست اونا رو هم در بیاره که گفتم نه اونا رو خودم در میارم.



از روی کرست پستونای درشت شو می مالوندم و شروع کردم به لیسیدن بدنش.پستوناش بر عکس سیمین خیلی نرم بود تو دستم مثله ژله تکون میخورد.رفتم بالا چند تا لب جانانه ازش گرفتم و بعد رفتم سراغ گوشش و گردنش و کم کم اومدم پایین به نافش رسیدم و حسابی دورشو خوردم.سیمین هم رفت و شروع کرد لب گرفتن از نیلوفر. همین طور پایین تر اومدم رسیدم به اصل کاری،از روی شرتش یه کم کسش رو لیسیدم و با دندونام شرتشو کشیدم پایین.وااااااای عجب کسی ، سفید و تپل مپل.اول شروع کردم به خوردن لبه های کسش و بعد کم کم رفتم طرفش.با دستام لبه هاشو باز کردم و زبونمو لوله کردم و فرستادم تو و با زبونم داشتم تلمبه میزدم.نیلوفر دیگه تو حال خودش نبود و لبای سیمین رو چنان میمکید که نزدیک بود لبای سیمین کنده بشه،هر از چند گاهی هم لباش رو ول میکرد و سرش رو میاورد بالا محکم میکوبید به لبه کاناپه.داشت مثه یه کرم به خودش میپیچید و سر منو محکم به کسش فشار میداد.من هم که تو کس لیسی استاد هستم ،مشغوله خوردن کسش بودم و چوچولش رو مک میزدم و بعضی اوقات با لبام فشارش می دادم.انگشت اشاره ام رو هم خیس کرده بودم اروم وارد کونش کرده بودم.یه کم که گذاشت دیدم آه و ناله های نیلوفر دیگه تبدیل به جیغ شده بود و سر منو بد جور فشار میداد که دیگه داشتم خفه میشدم،چند تا پیچ و تاب به خودش داد و بدنش لرزید،فهمیدم که ارضا شده و یه کم بعد یه مایع بی رنگی از کسش بیرون اومد.سرم رو ول کرد و من هم دیدم چشاشو بسته،


مثل آدمایی که میرن تو خلسه.سیمین یه نگاهی به من کرد و گفت پس من چی؟گفتم بیا عسلم.اومد پیشم رو زمین نشست منو خوابوند رو زمین و خودش هم روم خوابید و شروع کرد به لب گرفتن و زبونش و تو دهنم می کرد و می چرخوند .بعد ش هم تیشرتم و در اورد و شروع کرد به خوردن سینم و بازی با موهام .پایین تر میرفت و به هر نقطه از بدنم که میرسید یه بوس کوچولو میکرد و پایین تر میرفت تا رسید به شلوارم و کمربندم و باز کرد تا زیپ شلوارم و کشید پایین ،کیر ما از قفسش ازاد شد و یه نفس راحت کشید.شلوارو از پام درآورد و از روی شرتم شروع کرد به دستمالی و خوردن کیرم و هی قربون صدقش میرفت : جاااان،چی کیری،این میخواد جرررررررررررم بده.... شرتم رو هم از پام درآورد و شروع کرد به خوردن کیرم،واقعاً حرفه ای میخورد ،از سرش رو شروع میکرد به خوردن و آروم آروم پایین میرفت و بعد همش رو میکرد تو دهنش ،البته چون کیرم بزرگ بود کامل کامل نمی تونست تو دهنش جا کنه ولی تلاشش رو میکرد.بعد رفت سراغ تخمام و اونها رو میکرد تو دهنش و شروع میکرد به میک زدن این کار حسابی تحریکم میکرد،دوباره اومد بالا شروع کرد به خوردن کیرم،این قدر باهال داشت ساک میزد نزدیک بود آبم بیاد،بهش گفتم سیمین داره آبم میاد اون هم پاشد و رفت از تو اتاق یه اسپری بی حس کننده آورد وزد به کیرم.نیلوفر هم که داشت ما رو میدید دویاره شهوتی شد و او مد و دوزانو جلوی پام نشست و شروع کرد به خوردن کیرم.بهش گفتم زیاد نخوره تا اسپری اثر خودش رو بذاره .سیمین هم شلوار و شرتش رو درآورد اومد با کسش رو صورتم نشست من هم شروع کردم به خوردن کسش.از کسش شروع میکردم به خوردن تا سوراخ کونش می رفتم دوباره بر میگشتم و چوچولش و مک میزدم و گاز میگرفتم.نیلوفر هم داشت کیرم رو می خورد و باتخمام ور میرفت،یه لحظه دیدم دست از کار کشید ولی من که زیر کس سیمین بودم و چیزی نمی دیدم،دیدم که داره رو کیرم می شینه و کیرم آروم آروم وارد کسش میشینه.با اینکه بهش میخورد کس گشادی داشته باشه ولی کسش تنگ بود(البته شاید هم کیر من براش کلفت بود) و کیرم آروم داخلش رفت این قدر کسش داغ بود که انگار داشت کیرم اون تو میسوخت ،بعد آروم شروع کرد به بالا پایین رفتن روش ،واقعاً حس فوق العاده ای بود. من که تو حس رفته بودم انگار تمام وجودم تو کیرم خلاصه می شد با صدای نیلوفر به خودم اومدم که میگفت بخور دیگه ادامه بده.



من هم دوباره شروع کردم به خوردن.نیلوفر هم همزمان که داشت رو کیرم بالا پایین میرفت شروع کرده بود به لب گرفتن از سیمین..مثه یه مثلث شده بودیم.بعد من سیمین رو از رو خودم برداشتم و پا شدم،نیلوفر رو روی زمین خوابوندم و گفتم پاتو باز کن،به سیمین هم گفتم تو هم به حالت سجده بشین و کس نیلوفر رو بخور خودم هم رفتم پشت نیلوفر و یه دستی به کس و کونش کشیدم.کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و آروم هلش دادم تو.واقعاً عجب کسایی داشتن یکی از یکی بهتر.داشتم تلمبه میزدم و هر لحظه به سرعتم اضافه می کردم بعضی اوقات هم با دستم به کونش میزدم اون هم مثله یه ژله تکون می خورد.سیمین سرش تو کس نیلوفر بود و جفتشون داشتن آه ناله میکردند،جیغ میزدن،نعره میکشیدن،شانس آوردیم که خونشون تک واحدی بود وگرنه با این وضع همه می فهمیدن. همون طور که داشتم تلمبه میزدم ،دستم و خیس کردم و آروم با سوراخ کونش بازی می کردم.یه چند دقیقه ای گذش و بهشون گفتم جاهاشون و عوض کنند،حالا نیلوفر جولوم قمبل کردو من هم به جایی که بذارم تو کسش ،کیرم روی کونش میزون کردم خواستم که بکنم سریع فهمید و پاشد و گفت تورو خدا نه،من کون نمیدم خیلی درد داره،گفتم نه عزیزم من یه جور می کنم درد نداشته باشه.خلاصه با صحبت های من و سیمین راضی شد ولی اگر دردش گرفت در بیارم .دوباره اومد نشست و من هم یه کم تف زدم سر کیرم خیلی خیلی آروم سرشو داشتم داخل میکردم. اندازه یه 2 سانتی داخل رفته بود که گفت سیا درد داره درش بیار،گفتم عزیزم اولشه الان خوب میشه.خلاصه هی یه کم داخل میکردم و در میاوردم،بارها این کارو انجام دادم تا کونش باز شه؛ آخه کونش آکبند بود یه کم طول میکشید تا شل بشه.بعد اروم کیرم رو تا ته کردم یه کم درد داشت ولی سعی می کرد که تحمل کنه.من هم شروع کردم به تلمبه زدن،دیگه خوشش اومده بود ومیگفت تند تر تند تر ...من هم تلمبه میزدم و بعد خم شدم و سینشو می مالوندم اون هم کس سیمین رو میخورد. 2،3 دقیقه ای که گذشت ارضا شد ولی من هنوز آبم نیومده بود آخه جنس اسپرش خیلی باهال بود. بعد نیلوفر رفت کنار و من هم رفتم طرف سیمین. سیمین و خوابوندم رو مبل و پاشو باز کردم کیرم و کردم داخلش و شروع کرده به تلمبه زدن و بعد آروم خوابیدم روش و در حالی که داشتم میکردمش ازش هم لب میگرفتم(من عاشق این پوزیشن هستم،


پیشنهاد میکنم حتماً امتحان کنید)یه کم که گذشت کیرم رو از تو کسش در آوردم احساس کردم که داره ارضا میشه واسه همین دوباره کردم تو سریع تلمبه می زدم تا اون ارضا بشه یه چند تا جیغ زد و پشتم و محکم چلوند و شونمو گاز گرفت و ارضا شد من هم واسه اینکه آبم بیاد ادامه دادم یه چند ثانیه ای گذشت که دیدم داره آبم میاد گفتم سیمین داره آبم میاد،گفت همون جا بریز من حامله نمیشم. من هم اطاعت کردم و همه آبم رو همون جا خالی کردم.دیگه حالی نداشتم .اومدم و رو زمین کنار نیلوفر دراز کشیدم و سیمین هم غلت خورد و اومد رد دستم خوابید .حالا من وسط دو تا شون خوابیده بودم اونها هم یه پاشون

تسلیم

اول از همه بگم که من اسمم معینه . 20سالمه خوش تیپ بلند قد چهار شونه وقوی هیکل و بایه وزنی بین هشتاد ونودهستم . دررشته حقوق دانشگاه تهران درس می خونم وغصه ام شده که فردا پس فردایعنی چند سال دیگه که فارغ التحصیل شدم واز هفت خان رستم هم بگذرم چطور می تونم از تهرون دل بکنم و یه مدت برم خدمت یا طرحمو جای دیگه بگذرونم . بگذریم یه خواهر دارم به اسم تهمینه که یه سال ازم کوچیکتره و پس از این که دبیرستانو تموم کرد شوهرکرد و توهمین تهرون موندگار شد . پدرم سهراب خان هم که 41سالشه و بین امام حسین و فردوسی یه فروشگاه بزرگ لوازم ورزشی داره . مامان مهوش 39ساله خوشگل من که الهی قربون کون و کوسش برم با یه لیسانس اقتصاد که از همون اوایل جوونیش گرفته خانه دار شده . ا ندام نگو که من نمی دونم به کی تشبیهش کنم . سینه درشت شکم تو رفته پوست تنش مثل یاس سفید . لبای غنچه ایش مثل گل سرخ چشاش همیشه در حال خندیدن و گونه های سرخ و سفیدش هم انگار یه محافظی شده واسه بینی کوچولوش . حتی دندونای صدفیش هم منو به هوس میاره .یکدست و تنظیم شده . اگه یکی بخواد دندون مصنوعی بذاره فکرنکنم مث دندونای مامان در آد . حالا خرده ریزارو ولش . کونشو گذاشتم که آخر سر بگم . وای یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین .


زیاد آدرس دقیق نمیدم که یه موقع مشتری نشین . جنیفر لوپزی که میگن چند یا ده میلیون دلار کونشو بیمه کرده غلط کنه همچه کونی داشته باشه . بعدا به موقعش از کون مامان بیشتر میگم . اگر جنیفر کونشو این قدر بیمه کرده پس باید کیرمن وکوس مامان بیست میلیون دلار بیمه شه . .یه کیر درازی دارم که خط کش 20 سانتی هم بهش نرسیدوکم آورد و سه چهار سانت دیگه رو مجبور شدم تخمینی بهش اضافه کنم . راستش کلفتیشو دیگه اندازه نگرفتم . فکر کنم حداقل به کلفتی باطوم دست مامورین انتظامی می شدهمه مردا آرزوشونه که یه کیر مث کیر من داشته باشن ولی حیف از من بخت بر گشته که این کیر شده بود بلای جونم . دوست دخترمونو می خواستیم از کون بکنیم هنوز کیرمونو به کونش نمالیده غش کرد . جنده رو می خواستیم بکنیم هی :مواظب باش کوسم گشاد میشه از کاسبی میفتم . از نصفه بیشتر نذار توش . کونم جر میخوره . ما تو طبقه سوم یه 5واحده بین هفت تیر (25شهریور)وطالقانی (تخت جمشید)زندگی می کردیم که طبقه اولش یه پیرزن تنها زندگی می کرد .خیلی هم به خودش می رسید خودمو با اکراه قانع کردم که اونو بگام پس از دو ماه تلاش قلقشو گرفتم ورفتم کیرمو تو یکی از سوراخاش فروکنم جیغی کشید وگفت مادر من می ترسم روونه بیمارستان شم واسه این که ازدلم دربیاره کیرمو گذاشت تودهنش تا ساک بزنه داشت خفه می شد . صورتش مثل لبو سرخ شده بود .



ترسیدم بمیره . آخرش واسم جلق زد و بی سلیقه یه روزنامه هم پهن کرد که آب کیر من بریزه روش و زمین نجس وکثیف نشه . من نمیدونم پس واسه چی میگن پیرزنو از کیر کلفت می ترسونین ؟/؟جنده و کیر کلفت ؟/؟این از شانس من . دوستان و هم کلاسی های من همه از گاییدن دوست دخترا و زنای شوهردار به تنگ آمده از دست شوهروتنوع طلب ومطلقه ورقم به رقمش می گفتند ومن چیزی برای گفتن نداشتم . ای خدا اگه کیرم یه خورده جمع و جورتر بود شاید این بلا سرم نمیومد .. حالا چی شد که من شیفته سکس بامامان شدم ؟/؟تقصیر اون و بابا بود . بابا به دنبال زن بازی بود مامان هم هرشب خودشو مدل به مدل درست می کردولباسای رنگارنگ می پوشید . ولی بابا که جای دیگه خالی کرده بود می گرفت می خوابید .یه شب که دراتاق خوابشون باز بود ومامان در حال فتنه گری بود من یه گوشه ای سنگر گرفته ووشاهد عشوه گری مامان شده بودم . صحنه منو به یاد رقص ویجنتی مالا برای راج کاپور در فیلم سنگام می انداخت . مامان خوشگل من یه شلوار لی چسبون پوشیده بودکه نزدیک به ترکیدن بود . یه بلوز لیمویی هم تنش کرده بود که می شد از اون زیر بند سوتینشو دیداون پشتش به من بود . قلبم تند تند می زد . بی خیال یه گوشه ایستاده بودم . مسخ شده بودم . مامان بی آهنگ واسه بابای بیحالم می رقصید . یه چرخشی به کونش می داد که نظیرشو نه تو فیلما دیده بودم نه تو اینترنت . سکانس بعدی رو نز دیک بود بیهوش شم . مامان شلوار لی کشی خودشو آروم آروم مثل بازیگرا شروع کرد به در اوردن از کونش . اول سر کونشو دیدم این قدر بالاو پایین می برد که دلم رفت . یواش یواش بیشتر پایین کشید . در روشنایی اتاق کون مامام مث یه ژله سفید و روغنی می درخشید .


حرف نداشت تنظیم تنظیم بود . یه تیکه شورت نازک اون وسط قرار داشت اونم در آورد . مامان خم شده قمبل کرده بود حالا اون رو بابا سوار شده یه حالت 90 درجه پیداکرده بود . معلوم بود مامان خیلی زحمت کشیده . این جلق زدن هم اون جوری که باید حال نداد دوست داشتم پنج شش دقیقه با تماشای این صحنه ها کیف کرده بعدا تخلیه کنم که با چند تا حرکت دست روی کیرآب تو دستام خالی شد و منم از ترس این که گندش در آد رفتم اتاقم چون می دونستم بابا که بکن مادر نیست و زن بازی و عرق خوری اونو خوابش کرده ... حدسم درست بود چند لحظه بعد سر و صدا و دعوا و فحش فضای خونه رو گرفته بود . روزها می گذشت و اوضاع به همین منوال بود . یه روز دل به دریا زده گفتم به یه بهونه ای کیرمو به مامان نشون بدم بد نیست . مامان واسه این که اندامشو حفظ کنه غروبا می رفت پیاده روی . یکی از این روزا که رفت پیاده روی من رفتم حموم و در نیومدم تا مامان برگرده . وقتی که مطمئن شدم برگشته فوری لخت لخت اومدم بیرون . نگاه مامان فوری به کیر من افتاد که به دیدن اون به حد اکثر رشد هم رسیده بود .-بی تر بیت این چه وضعیه . زود خودتو بپوشون . -مامان معذرت می خوام حوله ام تو حموم بود لباس هم با خودم نگرفته بودم . تازه نمی دونستم شما خونه این . بالاخره یه مانوری اومده بودم . از اون طرف با یکی دو تا از شاگردای بابا طرح دوستی ریخته و اونا راپرتشو به من دادند که یه زن مطلقه هست که بابا غروب یا وسط روز میره ترتیبشو میده . منم این گزارشهارو به مامان داده و اونم پس از تحقیقات فهمید که صحت داره . همون شبی که این جریانو فهمید دوباره دعوا میشه و مامان هم اتاق بابا رو ترک می کنه و اون که عادت داشته رو تخت بخوابه ازم خواهش می کنه که یه امشبو جای منو تنگ کرده رو تخت کنارمن بخوابه . تخت من نه دونفره بود نه یک نفره یعنی یه حالت یک و نیم نفره داشت . قبل از خواب با مامان درددل کرده بهش گفتم تو هم باید یه جوری جبرانش کنی و به با با نشون بدی که قدرت داری و مردا هر غلطی که دلشون بخواد نمی تونن بکنن . دیگه روم نشد که بهش بگم باید به من کوس بدی تا مشکلاتت حل شه . هر کدوم یه شمد رو خودمون انداختیم . باید به هم می چسبیدیم . مگه من خوابم می برد . دوست داشتم مامان بخوابه و من چشم چرونی کنم . یه ارام بخش خورد و نیمساعت بعد خوابید . شمد رو از روش کنار زدم . یه لباس خواب رکابی نخی یکسره پاش بود .


خیلی نرم بود . دامنه لباس خیلی راحت بالا رفت . و من کون مامانو دیدم . طرز نفس کشیدنش نشون می داد که خوابه . کیرمو در آوردم گذاشتمش لای درز وسط مامان مهوش . استرس رو من اثر گذاشته بود . دلم نمیومد که برم کیرمو کرم بزنم برگردم . یه خورده که با درز وسط بازی کردم واسه این که مدرک جرمی نذارم رو کیرم کاندوم کشیده و با چند حرکت آبمو خالی کردم . شلوارمو کشیدم بالا و چند لحظه سرمو گذاشتم رو کون مهوش جون و بوس دادنو بو کردنو شروع کردم . یه لحظه به خودم اومدم که دیدم صدای نفسهای مامان آروم شده یه چیزی مثل صدای شکستن ظرفی و لیوانی زیر گوشم صدا کرد . مامان مهوش بیدار شده بود و یه چک آبدار گذاشته بود زیر گوشم .-آشغال تو هم لنگه بابات . دنیا دیگه زیر و رو شده .آدم نمیره خیلی چیزا می بینه . بلند شد و رفت و منم رو تخت کپه مرگمو گذاشتم ولی خوشحال بودم از این که حتی یک کام سبک هم که شده تونستم بگیرم من که صبح دانشگاه نداشتم و بابام هم رفته بود سر کار . مامان دیشب طلاق طلاق می کرد . منم از خجالت روم نمی شد از رختخواب جدا شم . یواش یواش یادم اومده بود که دیشب بر من و مامان چی گذشته .!نمی دونم این آب ریخته رو با معذرت خواهی میشد جمعش کرد ؟/؟تازه من هدفهای بزرگتری داشتم .


بازم جای شکرش باقی بود که مامان اعتقادات دینی اش فقط زبونی و قلبی بود . پابند عملی نبود . ساعت ده صبح شده بود . هنوز روم نمی شد از جام بلند شم . مامان اومد تو اتاقم -اوووووووفففففف دوباره بگیرم بخوابم بهتره . هواپسه . اون خونه پیش من راحت لباس می پوشید و نیمه لخت می گشت ولی نه تا این اندازه . خدایا چی تو کله اشه . یه سوتین مشکی خوش فرم که فقط زیر سینه هاشو می پوشوند یا یه شورت لامبادای مشکی که اونم فقط 5درصد کونشو قایم می کرد و 95 در صد دیگه اش توی دید بود منو حالی به حالی کرده بود . -پهلوون پنبه ما هنوز خواب تشریف دارن ؟/؟پاشو صبحانه اتو بخور به درسات برس وتو فقط تو خواب خیلی شجاع میشی . حساب من از دوست دخترات جداست . من مادرتم . مادر و فرزند یه روابطی دارند که این لختی پختی بودن و سکس گشتن نباید رو این روابط اثر بذاره و اونو به انحراف بکشونه . تو باید عادت کنی که منو این جوری ببینی و تحریک نشی . منم باید یه همچه احساسی راجع به تو داشته باشم . اومد طرف من و با خشم و عصبانیت شورتمو از پام کشید بیرون . کیرم که به منتهی الیه کشش خود رسیده بود پرید بیرون .



حالا من همینجا جلوت وای میستم تو باید ان قدر با نفس خودت مبارزه کنی که کیرت بخوابه . می خواستم فریاد بزنم مامان این بدترین شکنجه ایه که میشه به یه جوون داد . حاضر بودم مثل مرتاضای هندی رو سیخ و میخ دراز کشیده ریاضت بکشم ولی این جوری زجر کش نشم . مهوش جون کونشو مثل همون حالتی که اون شب واسه بابا می گردوند می گردوند . دستشو میذاشت لاپاش .-دست از سرت ور نمی دارم تا تو رو متوجه ات نکردم که من مادرتم و تو هم باید احترام منو داشته باشی . نمیدونم با این شکنجه ای که داشتم می شدم چه مرگم شده بود که بازم زبون باز کردم و گفتم مامان جون اگه می خوای بیشتر درس عبرت بگیرم وتنبیه شم اون شورت و سوتینو هم در بیار .-اومد طرف من و یه نگاه تو چشام انداخت و گفت شاید من نتونم بابا تو آدم کنم ولی تو یه الف بچه رو می تونم . نشونت میدم . نشون میدم که یه من ماست چقدر کره داره -چی مامان ؟/؟یه من کوس چقدر کره داره ؟/؟-خیلی تخسی معین . رفت و سی دی رو روشن کرد . با انواع و اقسام ترانه ها از اسپانیولی گرفته ایرانی عربی هندی و ترکی و ...برام می رقصید . به جای این که کیرم بخوابه داشتم باهاش بازی می کردم . منتظر بودم مامان دو سه دقیقه ای بره دستشویی جایی من یه جلقی بزنم . کمرم خیلی سنگین شده بود . مامان که نقطه ضعف منو فهمیده بود کونشو به طرف من قمبل می کرد و دو تا پاهاشو خم می کرد مثل یه میز گردون شیشه ای کونش به من نزدیک تر می شد و بعد پاهاشو عمود می کرد و کونش از من دور تر می شد . وقتی که کونش بهم نز دیک تر می شد بر جسته تر نشون می داد .-مامان این چه جور درسیه که داری به من میدی . من که دارم منحرف میشم .-تو جرات داری منحرف شو . اینو که گفت فرمان حمله رو به کیرم صادر کرده و مثل یک گرگ وحشی پریدم رو مامان .-نه معین نه نه -چرا که نه مامان -نه ولم کن -من که بهت گفتم خوشگذرونی دوای دردته .-نه اگه باهام کاری بکنی رابطه مادر فرزندی ما بهم میخوره .-من از خدامه .چه بهتر . اون وقت میشیم عاشق و معشوق . و تو میشی دو ست دختر من که بی استرس همیشه زیر کیرمی حتی شبا می تونی بابابا قهر کنی بیای تو رختخواب من -دیوونه . کمر مامانو گرفته اونو که به شکل یک کوه در اومده بود که سرش و کف پاهاش رو زمین قرار داشت و کونش هم قله اون بود گرفته و قبل از این که پشیمون شه و دست و پایی بزنه از شورت نازکش کیرمو فرو کردم توی کوسسسسسسس مامان مهوشم .


غوغایی بود . چقدر خیس کرده بود . فکر کنم از همون لحظه اول میخارید .-نه نه معین -آره آره مامان . بیشتر از نصف کیررو فرستادم بره . تحملش خوب بود -مامان تو همینو می خواستی ؟/؟آره ؟/؟آره ؟/؟پس بگیر این کیییییییییییررررررررمن بگیر واسه همیشه مال تو -بکن بکن . منو بکن .کوسسسسسسسمو بکن . من مرد شجاع و باقدرتمو که تو باشی دو ست دارم . دارم خالللل می کنم . از بابای بی عرضه و زن باز تو کاری بر نمیاد . با شدت بیشتری مامانو می گاییدم .-بگو ببینم بالاخره تونستی تسلیمم کنی یانه ؟/؟حالا بگو کی تسلیمه ؟/؟بقیه کیروهم تا آخر فرستادم که بره همچین کردمش که از درد و هوس چشاش داشت در میومد . بخوراین کیرو که خوردنش هنر می خواد . مامان جنده هام ازش فرار می کنن ؟/؟-منو با اونا مقایسه نکن . بکن کوسسسسسسسمو . باکییییییییرررررت پاررررررششششش کن . آتیشششششش بزن . منم جنده توام . آره آره آره این من هستم که تسلیم شدم . و این تو هستی که تسخیرم کردی .-نمیدونی مهوش جون چه روزایی که تو حسرت کوس و کونت می سوختم ودم نمی آوردم .-مادر واست بمیره دیگه نمی ذارم بسوزی من واست می سوزم . من واست می میرم . کووووووننننن من کوسسسسسس من تن و سیننننننه هام از این پس مال یکیه که قدرشو بدونه . مال تو معین من . یعنی این قدر کونم باحاله و خودم خبر نداشتم ؟/؟-آره باحال تر از اونچه که فکرشو می کنی . دلمو برده . یعنی میشه یه جوری اون سوراخ وسط کونتم بکنم ؟/؟-هیچ کاری نشد نداره -معین کیییییررررررت به کی رفته که این قدر دراز ه و قطور !دو برابر کیر باباته .-تو به خاطر همین کیر کوچیک با با داشتی خودتو می کشتی ؟/؟-عزیزم از این به بعد واسه کیییییییررررررتوست که خودمو می کشم کوسسسسسسسم فقط به خاطر کیر تو به آتیش کشیده میشه . منت غریبه ها و هر زن کثیف و دختر افاده ای رو نکش .


مگه مهوشت مرده که تو حسرت بخوری و آه بکشی ؟/؟بزززززززن .-اوهههههههه ماااامااااان -جووووون مامان -دردت میاد -نه نه نه من کم کیر خورده رو از کیر کلفت نترسون ودرد از دست من فرار می کنه -مامان نمیدونی پوزیشن کونت چه با حاله . این پشت یه دنیا هوس خوابیده -کاش منم می دیدم که کییییررررررت چطور از سر تا ته میره توی کوسسسسسم و میاد بیرون .-وایییییییی ماااااماااان کیرم داره منفجر میشه معین جاااااااااان منم داغ کردم دارم لذت می برم . جووووووون وایییییی ریخت ریخت آب داغ کوسسسسسس داغم ریخت حالا تو بریز تو کوسسسسسسم آبتو با آب من قاطیش کن . دو روز مونده پریود شم میدونم بار دار نمیشم .-اوخ جووووووون بگیر که اومد . با آخرین نیرو کیرمو چند بار توی کوس مامان فرو کرده و بیرون کشیدم و با لذت از تماشای کون گرد و تپل و وسوسه انگیزش و تماس کیر و کوس و کون آبمو با فشار ریختم تو کوسسسسسش .-آه آه آه -جاااااااااان جااااااان معین من . مهوشو بر گردوندم و این بار کیرمو نشونش دادم تا حالشو ببره . گذاشت تو دهنش واسم ساک زد -مامان تو واقعا حرفه ای هستی . خدارو شکر که با با به دنبالت نیست . مامان طاقباز رو زمین دراز کشیده بود و من دو تا لنگشو به دو طرف باز کردم .ا ز زانو تا سرش یه زاویه منفرجه و از کف پاهاش تا اول لگنش یه زاویه حاده درست شده بود . یه چیز هشت مانند . من سرمو گذاشتم لای پای مامان و کوسشو گذاشتم تو دهنم .-جاااااااااان معین خوبه خوبه من دیگه نمی تونم طاقت ندارم -تو به من درس میدی مامان ؟/؟حالا این درسو خوب حفظ کن که چه جوری هوستو کنترل کنی .


-پس زودتر راضیم کن یه کاری کن که زودتر ار گاسم شم . چوچوله هاشو از نوک تا ته یه میک یکسره می زدم که فکر کنم از خوشی داشت پرواز می کرد . دستش به جایی هم بند نبود . به سینه هاش چنگ مینداخت به صورتش به تنم . شده بود مث یه مرغ کرچ .-ادامه بده معین کوسسسسسسمو همین جورررری بخورررررش نزدیکه . همین نزدیکاست . دارم میاد .محکمتر میککککککششششش بزن ولم نکن قربون لبت خسته ات کردم . اومد کوسسسسسسم دوباره قلقلکش اومد . جووووووون چه مززززززه ای داره حالللل کردم فدای کییییییررررت فدای لبت زبونت . با دو تا دستاش رو و زیر سینه هاشو می مالید و منم یه بار دیگه کیرمو نشونش داده وگفتم حالا اینو داشته باش . این بار پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و کیرمو از رو برو روبرو فرو کردم توی کوسسسسسششششش . با این که گردنش درد می گرفت سرشو بالا آورد تا کیرمو ببینه .منم مخصوصا کیرمو تا آخر بیرون کشیده و دوباره میذاشتم توی کوسش تا با دیدن این صحنه های مهیج بیشتر کیف کنه و مشتری همیشگی بشه . این دفعه دیگه صبر نکردم تا ارگاسم شه . تحملم نداشتم . کیرمو چند بار از پایین به بالای کوسش زدم و مثل یه فواره آبمو خالی کردم توش . بعدشم مامانمو بغل کرده ولبامو گذاشتم رو لباش . سیر نشده بودم میدونم اونم اشتها داشت . دستمو به سوراخ کونش رسونده و دوتا انگشتمو فرو کردم داخل مقعدش .-مامان این کون بزرگ و این سوراخ تنگ واقعا معرکه هس . حیف که دردت می گیره -شما مردا و یکی این کون . عاشق کونین . زیاد کار زده نیست ها . من دردم میاد با این کیری که تو داری و کون اسبو پاره می کنه شهامت میخواد . باشه به خاطر تو باشه تا می تونی رو سوراخ منو رو کیر خودتو چربش کن . آماده سازیها رو انجام دادیم .


مامانی دو باره قمبل کرد و من ته کیرمو تو دستم گرفته بودم که در نره -بازی کن معین با کوس و سینه ام هم بازی کن با کونم بازی کن . حرفای قشنگ بزن . بگو که دو ست دختر نمی گیری . بگو که من معشوقه اتم .-تو هم بگو که دیگه منت بابا رو نمی کشی . بگو که فقط مال منی . بگو که مردای دیگه رو تحریک نمی کنی .-معین من مال توام . کوسسسسسم دیگه مال تو شده .-منم دوستت دارم مامان عاشقتم . همین طور که در حال حرف زدن بودیم یواش یواش متوجه شدم که پنج شش سانتیمتر از کیر رفت توی کون مامان . بقیه تنه کیرمو هم چربش کردم و کرم زدم تا همراه با حرفای عاشقونه کیر من به پیشروی خودش تو سوراخ تنگ و چسبون مامان ادامه بده .-مهوش جون دوستت دارم عاشقتم فداتم . می خوامت . دو سه سانت دیگه هم رفت -معین حالا کیرتو بفرست تو -چی میگی مامان من نزدیگه آبم بیاد الان ده سانتش تو سوراخته .-جوووووووووون راست میگی کی گاییدن منو شروع کردی که اصلا حالیم نبود . حرفای قشنگت منو برد به یه دنیای دیگه . اوووووووفففففف کون دادنم چقدر کیفففففففف داررررره . کوننننننننن مننننو بکن . با کییییییررررت بازی کن . تو کون منو به آتیشششش کشیدی . پوست و گوشت سوراخ کونمو حرکتش بده . واییییییییی چقدر هوسسسسسم زیاده -مهوش جوووووون تا عمر دارم فدایی کونتم . این همه نعمت جلومه نمی دونم چه طوری ازش استفاده کنم .-حالشو ببر پسرم بزن فشارش بگیر . کونننننمو کبودش کن . با کف دستم می زدم به پشت کون مامان . اگه می خواستم گازش بگیرم باید کیرمو می کشیدم بیرون . سینه های مامانو هم بی نصیب نذاشتم .-معین جااااااااان دریاب منو وایییییی نمی تونم دیگه . کونمم که داری می کنی فشار و حرکت دستتو رو کوسسسسسم زیاد کن داره میاد . اوخخخخخخخ جووووووون سابقه نداشت تویه وهله سه بار ارگاسم شم .منم خودمو به بزرگترین آرزوی زندگیم رسونده توی کون مامانی هم با یه فشار جانانه آب ریختم . مامان به پهلو و پشت به من دراز کشید . وای یه حالتی دراز کشیده بود که دو باره داشت دیوونه ام می کرد . کونشو تمام و کمال گذاشتم تو ناحیه شکمم و با دهن و لب و زبون و دندونم قسمتهای بالای کونشو میک زده و باهاش حال می کردم .


مامان مهوش دو ساعتی رو تو همون حالت خوابیده بود و من تو این دو ساعت هر کاری که دلم می خواست با کونش انجام دادم . البته کیرمو دیگه نکردم توش . و اما از داستان بابا مامان . با با خونه رو به اسم مامان کرد تا یه باجی داده باشه و از طلاق منصرفش کنه . مامان علاوه بر این که طی روز به من می رسید بیشتر شبا هم بهانه جویی کرده و میومد تو رختخواب من می خوابید . البته در اتاق خوابو قفل می کردیم که یه وقت بابایی نفهمه که دارم زنشو می کنم . من و مامانم هر دو به آرامش خاصی رسیدیم که به این سادگیها نمیشه تو صیفش کرد . من یکی که خیلی راحت شدم . دیگه نه منت جنده هارو می کشم نه دخترای پر فیس و افاده ای رو ..پایان

نویسنده .. ایرانی

گرمای تن تو

من و محمد یکی دو سال می شد که با هم دوست بودیم.
محمد پسر جذاب و اهل شیطنت و بسیارهات.
اولین و تنها شریک جنسی من بود. اولین باری منو با خودش برد خوونه خواهرش به بهوونه جمع کردن وسایلش و خلاصه چیزی که نباید میشد،شد.
حتی تصور این چیزا واسه من وحشتناک بود.و اولین بار که منو با خودش برد فقط گریه می کردم ازش بدم اومد.باهاش حسابی دعوا کردم.اصلا باورم نمی شد که این اتفاق واسه من بیوفته.بهش گفتم من به عنوان یه انسان حق داشتم بدونم چی قراره برام پیش بیاد.
اونم بی نهایت پشیمون بود و پا به پای من گریه می کرد چون بینمون یه علاقه واقعی بود که فکر می کردم با داشتن یه رابطه جسمی خراب می شه( اما نشد ) مدام سرکوفت زدم بهش که تو کارت اینه و علاقت در همین حد.


اما اعتراف می کنم رابطه جسمی علاقه رو خیلی بیشتر از قبل می کنه چون واقعا حس می کنی جسم و روحت متعلق شده به کسی و تو هم صا حب جسم و روح اون شدی. و این بود که پای من باز شد به دنیای سکس و شروع تجربه.....
من روحیه شاد و پرجنب و جوشی دارم.و واقعا حتی تصور بودن با یک مرد هم منو تحریک می کرد اما این عقاید سنتی خشک که از بچگی تو خوونه و مدرسه تو گوشمون خوندن من رو همیشه می ترسوند.(این صرفا نظر شخصیه!)
ماجرا مربوطه به یکی از سکس های من و محمد تو یکی از روزهای داغ مرداد.
{(یکم از خودمون تعریف کنیم!!!برای کسایی که دوست دارن تجسم کنن:من اندام ظریفی دارم پوست گندمی،موهایی خرمایی،چشم های درشت مشکی و لب های برجسته .چهره جنوبی دیگه)
محمد بیست سانتی از من بلندتره و اندام درشت و پوست سفید و چشای عسلی.}
اون روز قرار بود با هم یکم گردش کنیم و بعد به قول محمد بریم یه جایی با هم صحبت کنیم!!!!(منظورش سکس بود)
محمد چشمامو خیلی دوست داره واسه همین اون روز براش سنگ تمام گذاشتمو چشمامو بیشتر آرایش کردم.شیطنتم گل کرده بود می خواستم تحریکش کنم و بعد یه جایی مجبورش کنم پیاده شه یکم با هم قدم بزنیم!
واسه همین وقتی سوار شدم با ناز تو چشاش خیره شدم و آروم گفتم: سلام عزیزم....
و همینطور که با چشمای خمار بهش نگاه می کردم باهاش دست دادم.
از نگاه خیره ش و لبخندش فهمیدم که بله... تو راه داشت حرف میزد و ازین مخ زنی های معروف آقایوووون.منم همینطور که دا شت صحبت می کرد و دستش رو دنده بود دستمو گذاشتم رو دستشو شروع کردم به نوازش کردن.... دستمو آروم میاوردم بالا تا رو بازوهاش و با سر انگشت ام نوازشش می کردم یه دفعه ساکت شد و هر چند لحظه یک بار بر می گشت نگاهم می کرد.خودم هم تحریک شده بودم.اما من خود دار تر بودم و قصدمم اذیت کردن اون بود.برگشتم سمتش و با عشوه گری همون طور که بازوهاشو نوازش می کردم گفتم: عزیزم میشه بریم
…قدم بزنیم.


محمد گفت : چشششششششششششششششم ...... و همونطور که می رفت یهو مسیر رو عوض کرد به سمت خونشون. از شیطنتش خندم گرفته بود گفتم کجا داری میری؟(حسابی تحریک شده بود حتی از روی شلوارش هم پیدا بود)
گفت:خوووووونه!
من: چی؟(خودمو زدم به اون راه) اونجا واسه چی؟
محمد فقط خیره نگاهم کرد
من: محمممممممممممممممممممممممممممممد؟؟؟
محمد: آخ اینطور نگو محمد که می کشمت.....
منم که از حرفا و حرکاتش تحریک شده بودم آروم نشستم تا خوونه
وقتی رسیدیم درو باز کرد و من مثله یه دختر خوووب !پیاده شدم.هوا گرم بودو منم داشتم کم کم داغ میشدم.وقتی رفتیم تو از محمد یه لیوان آب خواستم.برام آورد و همونطور که ایستاده بودم و داشتم آب میخوردم ایستاد کنارمو بهم خیره شد نگاهاش دیوونم می کرد واسه همین دستم می لرزید و از گوشه لیوان می ریخت رو لباس و مقنعه ام.خودش فهمیده بود و داشت میخندید.تحریک شده بودمو عصبی.حسابی تنم داغ شده بود.از پشت سر بهم نزدیک شد و دستشو پیچید دور کمرم.
من:چکار می کنی؟
محمد بی توجه به حرفام: وای ی ی ی ی چقدر تنت داغ شده (هنوز لباس تنم بود) هنوز که من بهت دست نزدم عشقم


منو برگردوند سمت خودش و محکم گرفتم تو بغلش وااااای میمردم واسه بازوهاش.
منو نشوند روی مبل و نشست جلوی پام دستامو گرفتو فشار داد و آروووم باهام حرف میزد و با نگاهای خیره اش دیوونم می کرد.بعد بلند شد نشست روی پاهام جوری که سنگینی وزنش رو من نیوفته.دست کشید رو صورتمو مقنعه ام رو درآورد.نفسام نا منظم شده بود.دست کرد تو موهامو بازشون کرد و ریخت توی صورتم.از تو موهام دستاشو آورد پایین تا روی گردنم.و با انگشتا ش نوازش میکرد.خوب می دونست چطور تحریک میشم.(میدونید که خانم ها 10 برابر بیش تر از آقایون به نوازش حساس هستند.)
انگشتاشو کشید رو لبامو و موهامو از روی صورتم کنار زد.لباشو آروم گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن منم بی طاقت شده بودم دستمو کردم تو موهاشو شروع کردم به نوازش سرش و گوشاش و همزمان لباشو می خوردم.محکم بغلم کرد بعد آروم همونطور با دستاش سینه هامو فشار می دا د چند دقیقه تو همین حالت بودیم که من از هیجان داشت نفسم بند میومد بی اختیار آه می کشیدم.....
بلند شد مانتو رو درآورد و بغلم کرد بردم تو اتاق رو تخت. باز اومد کنارم و لب گرفت یه تاپ زرد رنگ یقه باز پوشیده بودم از تو یقه دسشو برد تو و انگشتشو کرد بین چاک سینه ام.
آروم صداش می کردم...... فقط می گفت جانم........
با یه دستش بلندم کرد و با دست دیگش تاپمو درآورد. اومد روی پاهام کمربندمو باز کرد و شلوارمو هم درآورد.گفتم چکار می کنی محمد؟
_هیچی عزیزم می خوام بخورمت..........
دستشو کرد پشت کمرمو بند سوتینمو باز کرد منم دستم رفت سمت دکمه های بلوزش و نوازش موهای سینش.
لباشو آروووم آورد پایین.....روی گردنم.....منم لاله های گوششو نوازش می کردم.
اومد پایین تر.... رسید به سینه هام شروع کرد با دستاش ماساژ دادن... حسابی تحریک شده بودم و سینه هام دردشون شروع شده بود(دردی که وقتی خانوما تحریک می شن تو سینه هاشون بوجود میاد و درصورتی که ارضا شن از بین میره)
محمد میدونست و سینه هامو با انگشتاش فشار میداد و وقتی ناله های منو میشنید بیشتر لذت میبرد و می گفت جااااااااااااانم......
با انگشتاش نوک سینه هامو گرفته بود و فشار میداد و با هر آه من فشار دستاشو بیشتر می کرد.
_ آخ محممممممممممممممممممممممممممممممممممد آرووووووم
_جان فدای سینه های داغت
_درد دارم اینطوری فشارشون نده
زبونشو گذاشت رو سینه هامو شروع کرد به خیس کردنش.... اون یکی سینه ام رو هم تو اون دستش گرفته بود
وفشار میداد.....لباشو گذاشت نوک سینه ام و شروع کرد به مکیدنش حسابی خیس بودم...... داشتم دیووونه می شدم....
از سر لذت ناله می کردمو محمد بیشتر تحریک می شد....زانوشو هم گذاشته بود بین پاهامو آروم فشار میداد.
حالا همه ی سینمو کرده بود تو دهنشو وبه طرز وحشتناکی می مکید.بی انصاف جوری می مکیدش که وقتی دهنشو می برد پایین و لباشو میاورد بالای سینه جوری هوا جمع می شد تو دهنشو مثل این بود که با هر مکیدن یه ضربه محکم به سینم وارد می کنه.
از هیجان و شهوت و درد داد میزدم سرشو گرفتم تو دستامو آوردم بالا با التماس نگاهش کردم و گفتم ترو خدا آروووووم تر....
واااااای باز می خواست شیطنت کنه با اون خنده ی شیطانیش گفت : درد داره عزیزم ؟ وای ی ی ببخش
و سرشو گذاشت رو سینه ام و اینبار با فشار بیشتر شروع کرد به مکیدن و گاز گرفتن.نوک قهوه ایی سینه هام قرمز شده بودن ..... اون دستشو هم برد پایین و شروع کرد به مالیدن کسم از روی شورت.
بی حال شده بودم.با زانوم زدم به پاهاش بلند شد .دستمو بردم سمت کیرشو و گرفتمش تو دستام.یه آه کشید دراز کشید اونطرف تخت.شرتشو کشیدم پایین و کیرشو گرفتم تو دستم.وای که وقتی راست میشد چه ترسناک میشد.خیلی کلفت بود اما متاسفانه خط کش همراهم نبود که ببینم چند سانته!!!!!! با انگشتام شروع کردم به نوازشش.دستمو بالا و پایین می کردم و حس می کردم که داره تو دستم سفت تر میشه.نفس های محمد بیشتر تحریکم می کرد.
_پاتو بیشتر باز کن محمد
_آروووم برام بخورش،همشو بکن تو دهنت
_این خیلی بزرگه همش تو دهنم جا نمی شه(کلی ذوق مرگ میشد وقتی اینو می گفتم)
لبامو گذاشتم رو نوکشو آروووم بوسیدمش.بعد با زبونم همه جای کیرشو خیس کردم.دیگه صدای نفساش به آه تبدیل شده بود و منو بیشتر تحریک می کرد که به اوج برسونمش....
آروم با لبام همه جای کیرشو می بوسیدمو خیس می کردم.لبامو گذاشتم سرشو شروع کردم به مکیدن
_آه ه ه ه ه ه نیلوی من......


_جان............... عزیزم................ دوست داری؟
بیشتر از نصف تو دهنم نمی رفت ،می رفت ته حلقم بدم میومد واسه همین مجبور بودم همه جاشو جدا جدا بمکم خودم حسابی خیس بودم..... همینطور که لذت می برد خواستم یکم اذیتش کنم...... برای همین علاوه بر مکیدن با دستام لای پاهاشو رونشو نوازش می کردم تا پاهاش کاملا بی حس شه...... از ناله هاش که بیشتر میشد، حس کردم داره به ارضا نزدیک میشه......
تندتر می مکیدم و بیشتر نوازشش می کردم تا اینکه سرشو آورد بالا و گفت دراز بکش.دیدم وقتشه و همون طور که با خنده نگاهش می کردم لبمو گذاشتم رو سر کیرشو سریع یه گاز کوچولو گرفتم که صدای فریادش تو خووونه پخش شد. داد میزد و برام خط و نشون می کشید منم بلند بلند بهش می خندیدم میدونستم تا چند لحظه نمی تونه بلند شه اما وقتی بلند شه دهنمو سرویس می کنه.....خودش خندش گرفته بود اما با اخم نگام می کرد....
اومدم از زیر دستش فرار کنم که بلند شد و از پشت محکم گرفتم و پرتم کرد رو تخت
_ من حسابی از تو برسم.........
_نه ببخشید محمد جان حواسم نبود اشتباهی............
اومد رو سینم و همینطور باهام دعوام می کرد دست و پا میزدم که بلند شم. با یه دستش کمرمو محکم گرفتو با دست دیگش پاهامو از هم باز می کرد. شرتمو درآورد و با انگشتاش شروع کرد به بازی کردن با کسم. نفسم داشت بند میومد.انگشتشو می کرد لاش و در میاورد.با نوک انگشتاش چوچولمو می مالید......وااااااااااااااااااای با این کارش دیووونه می شدم.....چشمامو بسته بودمو تند تند نفس می کشیدم...........یهو خیسیه زبونشو حس کردم..............
سرشو نوازش می کردمو اونم با زبونش دیوووونم می کرد..با لباش با چوچولم بازی می کرد......... داشتم ارضا می شدم.فکر کنم از فشاری که به دستش آوردم فهمید.
بلند شد دوباره اومد رو سینه ام.با پاهاش پاهامو گرفت یه دستش زیر سرم بود و دست دیگشو محکم پیچیده بود دور کمرم جوری که نتونم تکون بخورم.
سرشو آورد نزدیک گوشمو گفت: برسم حسابتو؟
_آخ نه نه محممممممممممد......... نه نه (می دونست وقتی اینطور با عشوه می گم نه یعنی آره )
_چرا نه عزیزم؟
(و همینطور آروووم کیرشو میمالید بهم تا دیووونه ترم کنه)
مگه مال تو نیست؟
(داشت سرشو می کرد تو)
_چرا.محمدم (بازوهاشو محکم گرفته بودم و چنگ میزدم)
آروووووم.................
آخ..............
محمممممممممممممممممممممممممممممد
_جووونم عزیز دلم
(داشت آروم فرو می کرد تو)
فدای تن داغت
من خیلی تنگ بودم و واقعا درد می کشیدم
کنار گوشش نفس نفس میزدم
دیوونم کردی دختر
دیگه داشتم جیغ می کشیدم
_آروووووم باش خانمم الان تموم میشه
ششششششششششششششششششششششششششششششش



واااااااااااااای تا ته رفته بود تو.......داشت آروم عقب جلو می کرد.....................
داشتم ارضا می شدم..........از ناله های من اون بیشتر لذت می برد و .............به ارگاسم رسیدم..........تو دستای محمد می لرزیدم.........محکم گرفتم..........اونم داشت ارضا می شد............... یه آه بلند......................
لباشو گذاشت رو لبامو.................. با هم رفتیم تو ابرا.....

نوشته:‌ f_Hot

خجالتی

آدم خوب نیست زیاد خجالتی باشه ولی من بودم . اسمم رامینه و20 سالمه . تازگیها واسم زن گرفتند تا یه خورده ردیف شم . پدرم وضعش خوبه و یه سوپر مارکت خیلی بزرگ تو یکی از مناطق پررفت و آمد شهرمون تهرون که قربونش برم همه جاش پر رفت و آمده داره . وقتی هم که دیپلممو گرفتم یه خورده این و ر و اون ور کرد و پرونده های جراحی منو تو 6 سالگی آورد روی کار که اون موقع در اثر چسبندگی روده پنج سانتشو گرفته بودند وهمونو با پول و پارتی یه جوری ردیفش کرد که معافمو بگیرم . موقع خواستگاری از خجالت داشتم آب می شدم . تو این دوره زمونه هر چند کوس خل زیادن ولی کوس خل خجالتی کم گیر میاد . شاید اگه چند وقتی دوست پسر ویدا می بودم اون راضی به ازدواج با من نمی شد . البته خیلی خوش تیپ بودم و خوش ظاهر ولی روز عروسی دست و پامو گم کرده بودم . یکی گره کراوات منو محکم می کرد . یکی موهامومرتب می کرد ...اون روز چند کیلویی لاغر شدم . بدتر از همه وقتی بود که می گفتن داماد باید برقصه . واسه این که خونواده تا موقعی که من به استقلال واقعی برسم هوامو داشته باشن طبقه اول خونه رو در اختیار من و ویدا جونم گذاشتن تا اونجا زندگی کنیم .


ویدا هم مثل من دیپلمه دانشگاه نرفته بود وپدرشم کار مند دولت بود . دختر خوشگلی بود . با این که زنم شده بود بازم خجالتم میومد باهاش حرف بزنم . بدترین قسمت اون اوایل کار مربوط می شد به شب زفاف . اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم . با این که خیلی هیجان و هوس داشتم ولی هاج و واج به زنم نگاه می کردم . من تا حالا نه تنها سکس نداشتم بلکه دوست دختر هم نداشتم . نه تنها دوست دختر نداشتم با دخترای فامیل که صحبت می کردم سرخ می شدم . خودمو با جلق زدن ارضا می کردم . یه بار هم که رفته بودم خونه یکی از دوستان با هم درس بخونیم و اون واسم یه فیلم سکسی گذاشت دستگاه .. متوجه شده بودم که سوراخ کون و کوس با هم فرق می کنند . شب زفاف حال ویدارو گرفتم . دید که بخاری ازم بلند نمیشه . خودشو نیمه لخت کرد . منو هم تا شورت رسوند . بغلم زد . داشتم از هوس زیاد می مردم -بغلم بزن منو ببوس . خوب نیست مرد این قدر خجالتی باشه . خودشو به من چسبوند . لبای سرخشو که بوی خوش روژمی داد گذاشت رو لبام . داغ شده بودم . کیرم شق شده بود . شورتمو کشید پایین . کیرمو گذاشت تو دهنش . کیر من از هوس وخودمن از خجالت داشتیم اب می شدیم .-ویداجون خوشم میاد .. نه بده ولم کن الان آبم می ریزه تو دهنت -پس توبیا کوسمو بخور . شورت و سوتین توری خودشو در آورد و کوسشو گذاشت رو دهنم . دور و برش خیلی خیس و چرب بود . حالم داشت بهم می خورد . نفس نمی کشیدم تا این لحظات بگذره ومن راحت شم -عزیزم میک بزن . زبونتو در آر بلیسش خواهش می کنم هوس دارم مگه تو خواجه ای ؟/؟! وقتی که بهم گفت باید دختریشو بگیرم یاد حرفای دوستام وبزرگترا افتاده بودم که وقتی دخترا پرده شون پاره شه ممکنه دچار خونریزی بشن . دیدن خون دگرگونم می کرد . ویدای خوشگل وخوش اندام من که هر چی از خوشگلی و خوش پوستی اون بگم بازم کم گفتم اینجا رو هم اومد به کمکم وروکیر تیز من نشست . سرمو بردم عقب تا صحنه رو نبینم . به خودش فشار می آورد . فاصله بین ته کیر من با کوسش لحظه به لحظه کمتر می شد تا یه جایی که دیگه دیدم فاصله ای بین ما نیست -رامین مواظب باش حالا توش آب نریزی . هر چند بر می گرده ولی اگه با خون مخلوط شه و نطفه بند شه خوب نیست . وای صحبت خونو می کرد . وقتی کیرمو کشیدم بیرون روش خون نشسته بود . اون روز کلی مکافات داشتیم . وقتی کون تپل و بر جسته اشو دیدم هوس جلق زدن به سرم افتاد . تصمیم گرفتیم که فعلا بچه دار نشیم . اول شب وموقع عملیات قصد داشت بچه دار شه ولی این حال و روز منو که دید گفت بهتره که دست نگه داشته باشه . دوست داشتم کونش توی دیدم باشه وکوسشو بکنم . کیرمو چند بار فرو کردم تو کوسش ودر آوردم یه لذت خاصی داشت . از این قسمتش بدم نیومد . فقط کوس خوری داشت حالمو بهم می زد .



یه لحظه که داغ شدم کیرمو کشیدم بیرون -رامین کیرتو عمود بکش روکونم وروکون و کمرم خالی کن این جوری به اعصابتم فشار نمیاد ولی بدون توجه به حرفای اون کیرمو گرفتم تو دستم و با نگاه کردن به پوزیشن کونش و با یه حالت جلق زدن آبمو ریختم رو کمرش .. ویدا به امید فردا و فرداهای بعد باهام مدارا می کرد . پدر ومادر منم خیلی ازش راضی بودند واز این که هوای منو داره و عروس گلی نصیبشون شده خیلی خوشحال بودند . تو سوپر مارکت هم که کار می کردم بیشتر کارای مربوط به حسابداری و کامپیوتری اونو انجام می دادم وگرنه اگه می خواستم فروشندگی کنم روم نمی شد که از مردم پول بگیرم . یه ماه بعد از از دواج همون حالتای روز اولو داشتم ونمی تونستم به ویدا حال بدم . آب خودمو خالی می کردم و فکر نمی کردم که اونم یه نیازایی داره . فکر می کردم همون چند لحظه که کیرم میره تو کوسش کفایت می کنه . تا این که یه روز صبح که سرم درد می کرد بابا بهم گفت که برم خونه و منم رفتم . خیلی آروم وارد خونه شدم و رفتم تو طبقه خودمون . ویدا نبود گفتم برم از مامان خبرشو بگیرم . هنوز از راه پله بالا نرفته بودم که دیدم صدای بگو بخند روزبه داداش کوچیکه ام که سه سال ازم کوچیکتر بود و ویدا جونم چه جور فضای هال و پذیرایی رو پر کرده . قبل از این که متوجه من بشن خودمو عقب کشیدم . وایییییی نه باورم نمی شد . ویدا با شورت و سوتین صورتی رنگ توری که شب عروسی ما تنش کرده بود روبروی داداش روزبه ای قرار داشت که فقط یه شورت پاش بود -روزبه مطمئنی مامان الان بر نمی گرده . اگه می خوای بریم اتاق ما -نه همین جا حالش بیشتره صفاش بیشتره فضا آزادتره . مامان الان رفته تا ولی عصر و بر گرده و دوسه ساعت هم کمتر نمی کشه . بیا تو بغلم زن داداش . معلومه که داستانهای امیر سکسی خوب ردیفت کرده ...خیلی ناراحت شده بودم . ویدا به من خیانت می کرد و من نمی دونستم آخه چرا . من که اهل خیانت نبودم من که بهش وفادار بودم . می خواستم برم جلو یه چیزی بگم و روم نمی شد . سختم بود . جز این که اعصابمو خرد کنم وشخصیتمو ببرم زیر سوال و بیش از پیش احساس حقارت کنم فایده ای نداشت -روزبه کوسمو می خوری دیگه . سینه هامو هم میک میزنی ها -آره همه جاتو می خورم همه جاتو . تا هر وقت بخوای بهت حال میدم . این داداش کوس خل ما نمی دونه چه جوری هواتو داشته باشه . همون بهتر که نمی دونه . اگه می دونست شاید نصیب من نمی شدی ...... چرا من باید این جوری باشم . من که زن نمی خواستم . چرا واسم زن گرفتن . خودمو گوشه راه پله قایم کردم تا منو نبینن . خجالت می کشیدم . نمی خواستم منو ببینن . نمی خواستم پیش زن و داداشم سر افکنده باشم . داداش شورتشو کشید پایین وویدا شروع کرد به ساک زدن -.اییییی زن داداش زن داداش . قربون لب و دهنت .. ویدا یه لحظه کیر داداشو از دهنش کشید بیرون و گفت آبتو خالی کن تو دهنم که راحت تر بتونی تو کوسم تلمبه بزنی . من ول کنت نیستم تا آب کوسمو نیاوردی ازت دست بر نمی دارم -تو جون بخواه ویدا .. کیر دوباره رفت تو دهن زنم .. -نهههههه نههههه زن داداشششششش کیییییییررررررم . داداش جیغ می کشید وویدا سرعت ساک زدنشو زیاد تر کرد تا این که آب کیر روزبه ریخت تو دهن ویدا .. اوخ یعنی زن من آب کیر خوری رو دوست داشت و من ازش دریغ می کردم ؟/؟ من که همش ملاحظه اونو می کردم و می گفتم تو دهنش نریزه که بدش نیاد .



بعد از این حرکت روزبه اول سوتین ویدا رو باز کرد و بعد با دندوناش شورت زنمو تا زانوها کشید پایین سپس با دستاش اونو در آورد . کوس کوچولوی ویدا حالا دیگه تو دهن روزبه بود و اونا روی کاناپه می غلتیدند . سینه های زنم اسیر دستای داداشم شده بود -اوووووهههههه هوسسسسسس دارم تنم می خاره . نوازشم کن . بخارونم . کوسسسسسسسم کییییییییررررررت جووووووون بکن بکن دوستتتتتت دارم . اگه تو نباشی از دست این رامین دیوونه میشم . ده دقیقه تمام داشت کوس ویدا رو می خورد . اونو رو همون کاناپه درازش کرد و کیرشو فرو کرد تو کوسش -جاااااااان همینه . گاییدن همینه . کجایی رامین تا ببینی و یاد بگیری . کجایی که ببینی این جوری باید کوس کرد و حال داد . بزن روزبه منو بکن . تند تند بکن منو به حال خودم نذار . من میخوام . سینه هامو ولش نکن . بمالشون تا هوسم زیاد تر شه تا آبم زودتر بیاد . کیر کلفت روزبه رو می دیدم که چه جوری میره تو کوس زنم و در میاد . خونم به جوش اومده بود . با این که دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه جراتشو نداشتم برم و اعتراض کنم . روم نمی شد وآبروم هم در خطر بود . روزبه با سرعت زیاد ویدارو می گایید . یه لحظه همسر خوشگلم فریادی کشید و گفت جوووووون ارضا شدم فدای کیرت حالا اگه دوست داری بریز تو کوسم -ویدا جونم برات فرقی نمی کنه که امروزه رو میخوام بریزم تو کونت .. راستش من خوشحال شده بودم که تو کوس ویدا نمی خواد خالی کنه هر چند دقیقا نمی دونستم که آیا اولین بارشونه یا نه . از حرفاشون این طور بر میومد که قبلا هم با هم سکس داشتن .-میخوام بریزم تو کونت ..



ویدا رفت از رو میز مامان قوطی کرمو ورداشت و داد دست روزبه اونم سوراخ کون ویدا رو با کرم آماده اش کرد و کیرشو از پشت فرو کرد تو سوراخ کون زنم . کون سفید و بر جسته ویدا درست روبروی چشام قرار داشت . ومن از زیر راه پله , قشنگ اونا رو می دیدم . اگه یه خورده سرمو بالاتر می آوردم خطرناک می شد . در این صحنه حالی به حالی شدم و از داخل شلوار روکیرم دست کشیده وآبمو تو شلوارم خالی کردم . خالی کردن آب من همزمان با خالی کردن آب داداش تو کون ویدا جونم بود . برگشت آب کیر روزبه از کون ویدا منظره قشنگی درست کرده بود . دیگه نتونستم اونجا وایسم . از خونه خارج شدم تا بر گردم مغازه . تصمیم گرفتم چندش وخجالتی بازی رو کنار بذارم واونجوری که ویدا میخواد بهش حال بدم . تصمیم گرفتم هر وقت که اون میخواد کوسشو بخورم . نمی دونم می تونم موفق شم یا نه . خیلی بده که ادم اعتماد به نفس نداشته خجالتی باشه .. پایان

نویسنده .... ایرانی

سکس بامعرفت

سلام به همه شما
مجيد هستم 22ساله از طرقبه(يكي از شهرستان ها مشهد) حدود يكماه هست گاهي وقتي به اين سايت ميام تا فقط داستان بخونم.
من ميخوام خاطره سكس‌ام با تنها دوست دخترم را براتون تعريف كنم. يه موقع اشتباه نكنيد من سكس زياد داشتم ولي بيشتر با جنده هاي بود كه از مشهد ميومدن طرقبه. (طرقبه يكي از محل هاي تفريحي مشهد هست يه جاي خوش و آب و هوا هست)

خوب بريم داستان را شروع كنيم. در ضمن به جان مادرم واقعيت مينويسم.من ازخرداد 87 با دختري به نام سحر دوست شدم.اون موقع امتحانات نهايي سال سوم راهنمايي بود. اولش فقط تا 6ماه بهم مسيج ميداديم. بعد ميرفتم دم مدرسه باهم تا نزديك خونشون همراهي ميكردمش.


بعد از حدو يكسال شب ها تو مسيج با هم حرفهاي سكسي ميزديم. يك روز ماشين بابام را بردم دم مدرسه و سوارش كردم اون موقع شده بود كلاس دوم دبيرستان. براي اولين بار يدونه بوسش كردم و خيلي خوشحال بودم چون خيلي دوستش دارم.همينجور با هم بوديم مواقعي كه با ماشين ميومدم از هم لب ميگرفتيم و بوسش ميكردم.ارديبهشت89(تاريخ ها را خوب بلد هستم چون خيلي دوستش دارم)بود كه سرش را تو ماشين گذاشته بود رو پام بهش گفتم دستم را ببرم جاي سينه هات گفت هركاري دوستداري بكن مال خودته عزيزم اين جمله را تو مسيج زياد بهم گفته بود ولي حضوري دفعه اول بود. دستم را بردم داخل سينه هاش و شروع كردم به ماليدن دفعه بعد با اجازه اش بردم جاي كسش بازم بهم گفت مال خودته واقعا با معرفت هست.وقتي يكم ماليدم كسش كاملا خيسش شد فهميدم خيلي شهوتي هست ولي من هنوز روم نميشد بهش بگم كيرم را بماله . چون دوست نداشتم با حرفم ناراحتش كنم گفتم اگه بخواد خودش ميگه ولي متاسفانه اونم روش نميشد بگه.بعد از مدتي دل را زدم به دريا و بهش گفتم كيرم را برام بماله موقع آخرين امتحان پايان ترمش بود اونم با كمال ميل گفت هرچي توبگي عزيزم.بهش گفت ميشه برام بخوري گفت باشه.


منم ماشين را بردم يكي از كوچه هاي خلوت نزديك مدرسه و اون شروع كرد به خوردن از هميشه بيشتر لذت ميبردم حتي از موقعي كه يكي از بهترين جنده هاي طرقبه را ميكردم.لحظه اي كه ميخواست آبم بياد بلندش كردم و با دستمال كاغذي خودم را جمع و جور كردم. تابستان شد راستي تو تابستان فقط از پشت پنجره ميديدمش چون تنها از خونه بيرون نميتونست بياد. روز20مرداد 89 دقيقا چهارشنبه بود گوشيم زنگ خورد بهم گقت خونمون هيچكس نيست. مادربزرگم حالش بد شده رفتن اونجا مامانم بهم گفته نهار هم اونجا هستيم. بهش گفتم فقط بگو چند ساعت تنها هستي گفت 3الي4ساعت. من از طرقبه با سرعت تمام اومدم كلاهدوز حدود يك ساعت تو راه بودم. وقتي بهش زنگ زدم كه دم در هستم هنوز هيچكدوم باورمون نميشد . دفعه اول بود. در را باز كردم خونشون ويلايي هست.از توحياط يدونه شاخ گل براش كندم و رفتم داخل.با يه تاپ صورتي و يه شلوار لي خيلي تنگ اومد جلوم. دو ماه بود نديده بودمش اول شاخ گل را با مسخره بازي بهش دادم و بعد شروع كردم به بوسيدن و لب گرفتن. خوشحال بودم . عاشقانه دوستش دارم.برام ميوه و شيرموز درست كرده بود با هم خورديم يعني اون دهنم ميكرد. بعدش شروع كردم به درآوردن لباسهاش،‌ فقط سوتين و شورت پاش بود .



اومدم لباسهام را دربيارم كه گفت خودم ميخوام دربيارم من فقط شورت پام بود رفتم روش شروع كردم به لب گرفتن و حرف هاي عاشقانه زدن بعدش سوتينش را آروم درآوردم و شروع كردم به خوردن سينه هاش سايز سينه اش حدود 70بود.بعد رفتم پايين شورتش را دربيارم گفت مجيد اين كار را نكن گفتم مگه مال من نيست گفت چرا ولي ميترسم گفتم خواهش ميكنم گفت باشه . منم درآوردم و شروع كردم به خوردنش قشنگ خيسش شده بود كه بلند شدم. اومدم بخوابم روش گفت نه ميخوام يكم بخورمش. شورتم را درآورد و كيرم را گرفت تو دستهاش اول بوسش ميكرد و بعد بهش زبون ميزد و بعد شروع كرد به خوردن يكم كه خورد گفتم بسه نميخوام آبم زود بياد. خوابيدم روش بهش گفتم برميگردي گفت آره عزيزم. تعجب كردم گفتم ميخوام از پشت باهت حال كنم گفت اشكالي نداره گفتم درد داره گفت مگه از پشت دادي گفتم نه، با هم خنديديم و بهش گفتم ولي اگه چيزي تو باسن آدم بره دردناك هست گفت من دوستدارم تو حال بكني. برگشت يك كون كاملا سفيد و قشنگي داشت سركيرم را يكم خيس كردم و گذاشتم توش خيلي حال ميكردم چون خيلي تنك بود كيرم من بد نيست بعد از چند تا تلمبه تازه اومدم بوسش كنم كه ديدم داره آروم اشك ميريزه بهش گفتم الهي مجيد برات بميره سحر جونم. اون موقع فهميدم بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكنم با معرفت هست. كيرم را سريع با تمام شهوتي كه داشتم درآوردم چون دوستنداشتم اونقدر درد بكشه بهش گفت برگرد.


ديدم صورتش كاملا قرمز شده چون خيلي سفيد هست و اشك ها رو صورتش بود قلبم دوباره آتيش گرفت اول بوسش كردم بعد لب مشتي ازش گرفتم . و بعد كيرم را بردم بالا و بين سينه هاش گذاشتم خودش سر كيرم را كرد تو دهنش خيلي داشتم حال ميكردم يكدفعه ديدم داره آبم مياد بين سينه هاش ريختم و بعد تا حدود نيم ساعت كنارش بودم و بعد رفتم.هنوزم با سحر دوست هستم و تنها دوستمم هست.راستي اگه خوب بود بازم براتون از خاطرات بعديم مينويسم. من كاملا واقعيت را نوشتم قضاوت با دوستان ...