1 من و مینا

20 سالم بود. تا اون وقت تو زندگیم یه دوست دختر هم نداشتم. نه که گاگول بوده باشم، یا جانماز آب بکشم. راستش هیچ وقت نگاه جنسیتی به دخترا نداشتم. شاید به خاطر این که همیشه دور و برم دختر زیاد بود و با همه شون رابطه دوستانه و صمیمی داشتم و نمی خواستم به این صمیمیت خیانت کنم. بگذریم که این دخترا یا فامیل بودن، یا دوستان خانوادگی، یا دوستان خواهرم و یا دوست دخترهای دوستانم. این هم باعث میشد که هیچ وقت بهشون نگاه جنسی نداشته باشم. گاهی پیش میومد که دوستانم دختری رو که از دوستان و آشنایان دوست دخترهاشون بود بهم معرفی می کردن برای دوستی. اما من همیشه گیر درس و کار بودم و ترجیح میدادم وقت آزادم رو هم به خوندن کتاب و دیدن فیلم بگذرونم تا آشنایی با اون ها ! این کتاب خوندن و فیلم دیدن باعث شده بود نگاهم به مسائل جنسی خیلی رومانتیک و فانتزی باشه؛ نگاهی که حاصل ادبیات و سینما بود. کتاب های غیر داستانی هم زیاد می خوندم و زیاد فکر می کردم. البته اینها به این معنی نیست که آدم گوشه گیری بودم. برعکس، خیلی هم خونگرم و با روی باز با همه برخورد می کردم و حتی به عنوان یک آدم شاد و سرحال و پایه شناخته میشدم. فقط حاصل این همه حرف ها و طرز نگاهی بود که به نظر خیلی ها خاص و جالب می اومد. و البته باعث شده بود خودم هم بیشتر از چیزایی که تجربه کرده باشم رو به صورت تئوریک بدونم و با توضیح راجع به اون ها به نظر بقیه خیلی پخته تر بیام.

این مقدمه طولانی رو گفتم که شاید کمی درک کنین همچین آدمی وسط این ماجرا چه کاره بود.
گفتم که 20 سالم بود. یک دوره ای بود که رفته بودم تو فاز فلسفه و به قولی هی می فلسفیدم! نمی دونم میدونید یا نه، کسانی که به طور حرفه ای فلسفه می خونن، برای تمرین سعی می کنن هی سوال طرح کنن. از هر چیز ساده ای سوال طرح کنن و به شیوه نوع فلسفه ای که می خونن بهش جواب بدن. این سوال ها کم کم سخت تر میشن و جواب ها هم سخت تر و پیدا کردنشون طولانی تر. تا وقتی که احساس کنن تو اون نوع فلسفه توانمند شدن. من هم تو یکی از این دوره ها بودم. یادمه داشتم دکارت می خوندم. درگیر اون جمله معروف “فکر می کنم پس هستم” و رسیدن به یقین از راه معلق کردن تمام قوانین موجود و شک در پایه های اساسی موضوع بودم. بگذریم .. حاشیه نرم.

چند خانواده بودیم که سال ها با هم ارتباط دوستانه داشتیم. مهمونی های دوره ای، پیک نیک، گرفتن مراسم شب یلدا و چهارشنبه سوری و این ها در کنار هم و .. ! از اون جا که در یک مجموعه خونه سازمانی زندگی می کردیم، خونه هامون به هم نزدیک بود و پدرهامون هم همکار بودن. این باعث میشد به هم نزدیک تر باشیم. ما بچه های این خانواده ها از دو نسل بودیم. یک دسته که من هم جزوشون بودم دهه 60ی بودیم و یک دسته هم دهه 70ی. طبیعتا هم سن ها هم با هم می پریدن بیشتر. فقط مسئله این بود که این چندتا خانواده یا پسر نداشتن، یا اگر داشتن فقط یکی (اونم در مقابل دو سه تا دختر) که این یکی هم جزو دهه 70ی ها بود. این وسط من یکی مونده بودم وسط دخترها ! با این حال چون جو خیلی صمیمی بود و از بچگی هم همدیگه رو می شناختیم، خیلی راحت بودیم با هم و خانواده ها هم مشکلی نداشتن.

تو این جمع من و یکی از دخترا بودیم که با هم صمیمی تر بودیم. اسمش مینا بود. یک دلیلش این بود که سابقه آشنایی خانوادگی ما بیشتر بود و از کودکی همدیگر رو می شناختیم. یک دلیل دیگه اش این بود که من و اون یک جورهایی برنامه ریز برنامه های خانوادگی بودیم. به خصوص از 18 سالگی به بعد که گواهینامه هامون رو هم با هم گرفتیم و دیگه واسه این ور و اون ور رفتن لنگ نبودیم و دستمون بازتر شد، هر وقت برنامه ای پیش می اومد، برنامه ریزی و هماهنگیش با ما دو تا بود. خیلی هم با هم مچ بودیم. هم سلیقه و هماهنگ. به علاوه پایه های شوخی و بازی جمع هم بودیم. کل کل می کردیم، سر به سر بقیه میذاشتیم و .. ! بین خودمون هم یک تضاد جالب داشتیم. اون کلا اهل فکر کردن نبود. همیشه شاد بود و هر وقت به مشکلی بر می خورد، به سبک اسکارلت (شخصیت رمان و فیلم مشهور بربادرفته) می گفت: فردا به این مسئله فکر می کنم! روشش تو برخورد با مشکلات بی خیالی بود. عوضش من به شدت خودم رو درگیر فکر کردن می کردم، اون قدر که گاهی کم می آوردم. این تضاد باعث شد در این زمینه مکمل هم بشیم. یعنی من جای اون هم فکر می کردم و اون هم وقتی من کم می آوردم، با حس و حال شاد و شنگول و بی خیالی که داشت، من رو از اون فضا دور می کرد.

حاشیه نرم .. گفتم که دچار فلسفیدن شده بودم. این باعث شده بود کمی تو خودم برم و ساکت بشم. اون قدر که یکی دو بار تو جمع بقیه فکر کردن مریضم یا طوری شده. به این خاطر که شوخی نکردن با مینا هم شامل این ساکت شدن میشد، حتی فکر کردن با اون مشکل دارم. سر همین قضایا مینا بهم زنگ زد و حرف زدیم و من هم دلیل حس و حالم رو گفتم. اون هم طبق معمول سعی کرد من رو از این حال دربیاره. فقط این بار چون مسئله عمیق تر بود، باید بیشتر تلاش می کرد تا موفق می شد. ارتباطمون بیشتر شد.
یک بار بهم گفت: آرش؟! تو خیلی خودتو درگیر فکر می کنی. باید یه کاری کنی از این حال در بیای، حواست پرت بشه.
گفتم: این چیزیه که خودم میخوام. بهش علاقه دارم. بعد هم مثلا چی بیاد حواس منو از این چیزا پرت کنه؟
یک کم من من کرد و گفت: خوب .. مثلا چرا دوست دختر نداری؟
- دوست دختر؟ تو که منو میشناسی مینا.
- خوب همین دیگه! چون میشناسمت میگم. باید یه دوست دختر داشته باشی از این حال در بیای. این قدر درگیرت کنه فکرش که به این چیزا کمتر فکر کنی.
- خودتم میدونی که من اهل دختربازی و شماره دادن به دخترا تو خیابون و اتو زدن نیستم. باید طرفمو بشناسم و خوشم بیاد تا بتونم باهاش نزدیک و دوست بشم.
یک کم در این باره با هم حرف زدیم تا بالاخره به این جا رسید که گفت: آرش، راستش من این چند وقت داشتم فکر می کردم که رابطمون یک کم نزدیک تر بشه.
گفتم: مگه الان نزدیک نیست؟ تو از صمیمی ترین دوستای من هستی.
گفت: نه! منظورم یک جور رومانتیکه. مثل دوست دختر و دوست پسر یا حتی شاید عاشقانه.
———————————————————————————————————-
شوکه شدم. به من و من افتادم. هیچ وقت این جوری نگاه نکرده بودم و بهش فکر نکرده بودم. اگر احیانا هم فکر می کردم، مسلما عمرا به خودم اجازه میدادم طرف مینا برم. گذشته از این که واسه رابطه خانوادگیمون حرمت قائل بودم، یک مسئله دیگه هم وجود داشت. من یک پسر خیلی معمولی بودم. نه زیبایی خاصی داشتم، نه استیل فوق العاده ای. تیپ ساده و اسپرتی هم داشتم. ولی اون یکی از دخترهای آس محله و حتی شهر بود. قد بلند (هم قد بودیم. هر دو 176 ! فقط 176 برای دختر میشه بلند قد، واسه پسر میشه متوسط)، چهره زیبا و با نمک که چشم های درشت و لب های خوش فرم نسبتا بزرگ و رنگ پوست سبزه بسیار جذابترش کرده بود، استیل خوب و البته رفتار خاصش (یاغی بود و سرکش! مثل پسرها رفتار می کرد گاهی. اهل فوتبال و اسکیت بود و حتی در این زمینه کل کل هم می کرد. و البته رانندگی خوبی داشت که باعث میشد بدون ترس کورس بذاره. و البته ماشین خاصی هم داشتن که به شدت تو چشم بود) به اضافه خوش تیپی منحصر به فردش (به شدت اهل خرید بود و رو ست بودن لباس هاش حساس. لباس هاش رو هم به قدری متنوع می پوشید که تا یک بار دیگه نوبت به اون لباس برسه، یادت رفته بود این لباس رو هم داره و فکر می کردی تازه خریدتش) باعث شده بود کلی خاطرخواه داشته باشه. هربار که با ماشین بیرون می رفت، دو سه تا ماشین تا خونه اسکورتش می کردن. خیلی ها در آرزوش بودن. حتی پشت سرش حرف هم میزدن که فلان و بهمانه (و البته من که اون قدر بهش نزدیک بودم می دونستم این حرف ها از سوختنه. گربه دستش به گوشت نمیرسه، میگه بو میده! حالا قضیه این ها بود. این قدر یاغی بود که حال همه شون رو بگیره و این واکنش زیاد هم عجیب نیست تو جامعه ما).

به هر حال با چنین توصیفی، در نظر من به هیچ وجه به هم نمی خوردیم. ولی اون همه دلیل های من رو رد کرد. به علاوه از ریشه دار بودن علاقه اش گفت و نشونی هایی داد که فلان رفتارم فلان موقع از سر این علاقه بوده و با فلان کارم داشتم بهت نخ میدادم و تو نگرفتی. نمی گفت عاشقمه، ولی میگفت دوستم داره.
یکی دو هفته طول کشید تا با قضیه کنار اومدم. خیلی فکر کردم. بعد از دو هفته این قدر علاقه بهش تو وجودم ریشه دوانده بود که .. عاشقش شدم. این روند در مرداد و شهریور شکل گرفت و اواخر شهریور به اوجش رسید. از اول مهرماه هر دو دانشگاه می رفتیم. رابطه مون هم در فاز جدیدش ادامه داشت. رابطه ای به شدت رومانتیک و البته پرهیجان. اون همیشه پر از سورپرایز بود. پر از ریسک. و البته این ها قضیه رو جذاب تر می کرد. مثلا یک شب که از دلتنگی قدم زنان از در خونه شون رد می شدم و باهاش تلفنی حرف میزدم، یکهو از خونه اومد بیرون و وسط خیابون بغلم کرد. توی جمع خانوادگی یواشکی دستم رو می گرفت یا در گوشم حرف های رومانتیک میزد و با یه لبخند شیطنت آمیز می رفت و میزد به کل کل و شوخی های همیشگی. البته من هم جواب می دادم و از این کارها می کردم. پشتوانه ای که ادبیات و فیلم دیدن به من داده بود، باعث شده بود من هم کم نیارم و کلی کارهای ریز فانتزی رو کنم. ولی با این حال دلیل رفتارهای من هم، مینا و رفتار خاصش بود. علیرغم این ها رابطه ما حتی یک بوسه هم نداشت و از سکس هم خبری نبود تا این که ..
اواخر مهرماه بود که پدر و مادر من برای یک سفر تفریحی دو هفته به خارج رفتند. خواهرم شهرستان درس می خوند و من تنها موندم خونه. هر چند به دلیل علاقه پدر و مادرم به سفر، زیاد پیش می اومد که خونه تنها باشم و به همین دلیل از پس خودم بر می اومدم، ولی صمیمیت دوستان خانوادگی به ویژه مادر مینا، باعث شد تا سعی کنه هوای من رو داشته باشه. این بود که اولین روز بعد از رفتن مادر و پدرم، مینا با یک ظرف غذا اومد در خونه ما. داخل هم اومد. کمی گفتیم خندیدیم و رفت. فرداش هم همین طور. حتی شب هم شام دعوتم کردن خونه خودشون. روز سوم بود که صبح طرفای ساعت 8 زنگ خونه رو زدن. اون روز من کلاس نداشتم و تخت خوابیده بودم. از پنجره نگاه کردم که اگر آدم خاصی نیست، بی خیال بشم و برگردم تو جام! به خصوص که دوست نداشتم با اون ریخت خواب آلود برم دم در. ولی دیدم مینا پشت در ایستاده. در رو باز کردم و سلام و احوالپرسی. دیدم تیپی رو زده که برای دانشگاه میزد. گفتم: اینجا چه میکنی اول صبح دختر؟
- اومدم بیدارت کنم خوابالو!
- موفق شدی! جانم؟ جدی چی شده؟
- هیچی!

- هیچی؟ مگر نمیخوای بری دانشگاه؟ تیپ دانشگاه زدی!
- رفتم. امروز کلاس هامون تعطیله کلا.
- خوش به حالتون! چرا؟! خیر باشه!
- استادا رفتن یک دوره ای بگذرونن، اینه که کلاس های ما دو روز تعطیل شده.
- خوبه! خوش به حالتون شده پس!
- بی معرفت! ایستوندی منو دم در؟
- آآآآآ ! ببخشید! بیا تو!
- صبحانه داری؟
- درست میکنم براتون خانوووووم!
- من نیمرو میخوام!
- چشم! بفرمائین حالا !
اومد تو. صبحانه رو با شوخی و خنده حاضر کردیم و خوردیم. گفت حالا که دانشگاه تعطیله و تا عصر بیکاره، میخواد پیش من بمونه. واسم جذاب بود. یک روز کنار هم بی دغدغه. خوشحال شدم. بعد از صبحانه نشستیم یک کم راجع به درس و اینا حرف زدیم. یک سری آهنگ و کلیپ هم بود که نشونش دادم. سر ظهر خواستیم ناهار درست کنیم، که دیدم گرسنه نیستیم هیچ کدوم. حس و حال غذا درست کردن هم نبود. قرار شد حاضری بخوریم. یک فیلم گذاشتم و نشستیم پای فیلم. فیلم که تمام شد، مینا گفت: آرش، من میخوام یه چرتی بزنم. تو که ظهرا نمی خوابی ولی! ناراحت نمیشی من یک ساعتی بخوابم؟
گفتم: نه! بخواب عزیزم. برو تو اتاق من، نورش جون میده واسه خواب! بخواب رو تخت من.
گفت: بیا پیشم باش تا بخوابم.
گفتم باشه و رفتیم تو اتاق من. اون رو تخت من نشست و من پشت میز کامپیوترم. با این که خواب آلود بود، حرف میزدیم. یادم اومد که آلبوم جدید گوگوش رو دارم و مینا نشنیدتش. یکی دوتا آهنگش رو دوست داشتم. دومین یا سومین آلبومی بود که بعد از رفتنش از ایران خونده بود. همونی که توش آهنگ “در ره آهوی عشق صیاد آواره شدم” رو داشت. واسش گذاشتم آهنگ رو. از گوگوش خوشش می اومد. بهم گفت بیا کنارم بشین. رفتم. تخت من کنار دیوار بود. هر دومون تکیه داده بودیم به دیوار و نشسته بودیم، ساکت! و آهنگ رو گوش می دادیم. سرش رو گذاشت رو شونه من و دستم رو گرفت. دستش رو نوازش کردم. سرش رو توی گردنم جا می کرد. صورتش رو گذاشته بود کنار گردنم. داغی نفسش رو حس می کردم. لب هاش با پوست گردنم تماس داشت. نمی بوسید. فقط با لبهاش گردنم رو لمس می کرد. سرم رو یک کم دور کردم و نگاهش کردم. چشم هاش که بسته بود رو باز کرد و خمار نگاهم کرد. لبخند زدم و گفتم: جونم! خوب بذار من برم، بخواب راحت! مجبوری مگه؟!

حرفی نزد. یه هوممممم گفت و بازوم رو بغل کرد و منو کشید طرف خودش و دوباره سرش رو گذاشت تو گودی گردنم. دستش رو نوازش می کردم و گاهی یکی دو کلمه حرف عاشقانه هم به نجوا می گفتم در گوشش: جونم؟ عزیزم؟ عشقمی تو! مینا؟ میدونی دوستت دارم؟
مینا هم با فقط با هوووووممممم جوابمو میداد. شاید پنج دقیقه ای تو همین وضع بودیم که آروم لبهاش رو با گردنم مماس کرد و بعد از چند لحظه گردنم رو بوسید. هم شوکه شدم و هم برام لذت بخش بود. فضا این قدر رومانتیک بود که اثری از تحریک جنسی نبود. هر چی بود، عشق بود. به بوسیدنش ادامه داد. من هم بعد از سه چهار تا بوسه اون، با بوسیدن پیشونیش جواب دادم. یواش یواش بوسه هاش رو بالاتر آورد تا جایی که مجبور شد سرش رو از رو شونه ام برداره. چند لحظه با همون چشم های خمار نگاهم کرد و بعد .. اولین بوسه! فوق العاده بود! حسی مخلوط از ترس و استرس و عشق و خواستن. لبهای زیبا و خوش طعمش خیلی آروم با لبهای من گره خورد. هر دو بار اولمون بود، ولی به اندازه کافی دیده بودیم که ناشی نباشیم. بوسه اولمون چند ثانیه ای طول کشید. وقتی سرش رو برد عقب، انگار تازه هر دو فهمیدیم چی کار کردیم. چند لحظه فقط زل زدیم به هم و بعد من یکهو احساس کردم تحمل ندارم کنارش بنشینم. نه که احساس بدی داشته باشم، بر عکس. از خواستن زیاد می خواستم سفت و تنگ بغلش کنم، اما به خودم این اجازه رو نمی دادم. در واقع فرار کردم که از حدم خارج نشم و ناراحتش نکنم.
از اتاق که بیرون رفتم نمی دونستم کدوم ور برم. دور خودم می گشتم. تا بالاخره بهت زده نشستم روی مبل پذیرایی. چند لحظه بعد مینا هم همین جور که آروم صدام میزد، اومد.
- آرش؟ چی شدی؟
- هیچی گلم. ببخشید.
- نه! تو ببخش. فکر نمی کردم ناراحت بشی. نمی دونم چرا اون کار رو کردم.
کنارم روی دسته مبل نشست. دستم رو دورش انداختم. گفتم:
- ناراحت نشدم عشقم. شوکه شدم. انتظارشو نداشتم. آمادگی نداشتم واسش. یکهو شد.
- ببخش. تقصیر من بود.
- نه! اصلا ! راستشو بخوای خیلی هم خوب بود. خیلی. فوق العاده بود. هیچ وقت یادم نمیره این لحظه رو. یه چیزی بگم؟
- جونم؟ بگو.
- واسه این در رفتم که احساس کردم اگر همون لحظه بغلت نکنم می میرم. ولی گفتم شاید ناراحت بشی.
مینا لبخند زد. دست منو گرفت، بلند شد و من رو هم دنبال خودش کشید. رفتیم تو اتاق من. آهنگ هنوز هم پخش می شد. رفت طرف تخت، روی تخت دراز کشید و همون جور که دست من رو هم می کشید گفت: بیا! بخواب کنارم.

بی اختیار حرفش رو گوش کردم و رفتم کنارش دراز کشیدم. تخت یک نفرو بود و مجبور بودیم بیشتر به هم نزدیک بشیم. به پهلو رو به هم دراز کشیدیم و زل زدیم تو چشم هم. مینا سکوت رو شکست و گفت: آرش، دوستت دارم! و لبهاش رو گذاشت روی لبهام. این بار هر دو آرومتر بودیم. بوسه مون خیلی طولانی شد. شاید 20 دقیقه فقط داشتیم لبهای همدیگر رو می بوسیدیم. کم کم بوسه ها به صورت و گردن هم رسید. پوزیشنمون خسته کرده بود هر دومون رو. مینا من رو کشید رو خودش و بوسه ها ادامه داشت. جرات نداشتم پیش برم. میترسیدم نخواد و ناراحت بشه. اما اون یک کم بعد دست چپ من رو گرفت و کمی که نوازشش کرد و روی تن خودش حرکتش داد، اون رو گذاشت روی سینه اش و دستم رو فشار داد. منظورش رو فهمیدم و خیلی آروم شروع کردم به ماساژ سینه اش. این کار باعث شد که من هم کمی جرات پیدا کنم. بوسه هام به گردنش رسید و تا جایی که یقه لباسش پایین میومد، بالای سینه اش رو هم می بوسیدم. دستم هم کم کم رفته بود زیر لباسش و حالا دیگه از روی سوتین سینه اش رو می مالیدم. تو همین حال بودیم که یکهو زنگ در رو زدن. هر دو جا خوردیم. رفتم تا از پنجره نگاه بندازم کیه. دو تا مرد غریبه بودن با لباس کارگرهای فنی. حدس زدم اشتباه اومدن و محل نگذاشتم. وقتی برگشتم تو اتاق، خدایا! چی می دیدم! مینا نشسته بود روی تخت و داشت تک پوشش رو به آرومی در می آورد. وقتی دید من در آستانه در ایستادم و با تعجب نگاهش می کنم، آروم گفت: آرش؟کمک می کنی سوتینم رو باز کنی؟
سوتین بیکینی پوشیده بود. از اینها که بندش پشت گردن گره می خورن. گره پشت کمرش کور شده بود. بعدا فهمیدم که علاقه خاصی به این سوتین ها داره. سوتینش سبز روشن خوش رنگی بود که به پوستش می اومد. با استرس و هیجان زیاد پشتش نشستم و به آرومی گره سوتین رو باز کردم. سوتین رو گرفت و انداخت کنار. دراز کشید و باز هم منو کشید تو بغلش. بار اول بود که از نزدیک سینه یه دختر رو میدیدم. تا حالا هیچ وقت دقت نکرده بودم که چه سینه های زیبایی داره. شاید از رو لباس معلوم نبود که البته این طور نبود. چون تو حرف های پسرها یکی از ویژگی هاش داشتن سینه های بزرگ و خوش فرم عنوان میشد. بعدا هم وقتی نگاه می کردم، متوجه شدم تا اون وقت من حواسم نبوده، وگرنه بزرگی سینه هاش معلوم بود. از سایز سینه سر در نمی آرم، ولی بزرگی زیبا و مطلوبی داشت. سفت نبود، ولی شل و آویزون هم نبود. یک نرمی خاصی داشت. با نوک گرد و کوچک خوشرنگ سربالا که با تحریکش کمی برجسته میشد. بعد از اون فاصله افتادن بین سکس، دوباره از بوسه شروع کردیم تا به سینه هاش رسیدم. شروع کردم عاشقانه و البته ناشیانه سینه هاش رو خوردن. زبون می زدم، می مکیدم، می بوسیدم و سعی می کردم از واکنش هاش بفهمم چه جوری رو بیشتر دوست داره و کدوم کارم بیشتر تحریکش میکنه. برونگرا هم بود و هر وقت لذت می برد، با ناله کردن بروز میداد. چون بار اولمون بود،

خیلی کند پیش می رفتیم. هر کاری می کردیم، لااقل 10 تا 20 دقیقه طول می کشید و اون وسط ها پر از بوسه های داغ و طولانی بود. تک پوش من رو هم در آورد و حالا دیگه بالاتنه هردومون لخت بود. همون جور که مشغول خوردن سینه ها و بوسیدن لبها و صورت و تنش بودم، من رو به وسط پاهاش فشار میداد. بعد از کمی، چرخیدیم و اون اومد بالا. شروع کرد گردن و شونه های من رو بوسیدن. لمس دستش رو موهای کم سینه ام لذت بخش بود. آروم رفت پایین و نوک سینه من رو بوسید. تا اون وقت نمی دونستم سینه مرد هم می تونه این قدر تحریک بشه. نه توی فیلمی دیدم، نه کسی گفته بود، نه جایی نوشته بود. اما با اولین لمس لبها و زبونش آنچنان حالی بهم دست داد که نتونستم آه نکشم. مینا هم نقطه ضعف من رو پیدا کرد. شروع کرد به خوردن و مکیدن سینه هام. گاهی گاز گازشون هم می کرد. از لذت به خودم می پیچیدم و دست و پا میزدم و ناله می کردم. حالش یک جوری بود که در اوج لذت به هیچ وجه به سمت ارضا شدن نمیرفتم. همین جور کم کم دستش رفت پایین تر و از روی شلوارکم آلتم رو لمس کرد. هنوز روش نمی شد بگیردش و فقط دست می کشید روش. تا کم کم گرفتش و شروع کرد به مالیدن. کمی بعد آروم بند شلوارکم رو باز کرد و درش آورد. به شدت خجالت می کشیدم. اولین بار بود جلوی یک دختر لخت می شدم. اون هم با اون چیزی که زیر شرتم بر آمده بود.

مینا هم خجالت می کشید، ولی تصمیم گرفته بود پیش بره و می رفت. کمی از روی شرت هم ماساژ داد و بعد آروم دستش رو کرد توی شرتم و درش آورد. سرخی خجالت توی صورت هردومون موج میزد، ولی زور عشق و شهوت بیشتر بود. لحظه ای که لبهاش رو روی آلت من گذاشت، قلبم ایستاد. داشتم دیوانه می شدم. نمی دونستم فرار کنم یا بمونم. خیلی آروم پیش می رفت و با بوسه های کوچیک شروع کرد. بعد زبونش هم وارد بازی شد. و بالاخره اون رو داخل دهانش کرد. خوشبختانه عادت داشتم موهای اطرافش رو هر چند کم بود مرتب شیو کنم وگرنه عمرا اجازه میدادم حتی ببیندش! از طرفی هم دیدن این صحنه و هم احساس کاری که می کرد به شدت لذت بخش بود و از طرف دیگر استرس زیاد باعث شده بود این لذت گم بشه. اون هم ناشی بود و سعی می کرد با واکنش من میزان لذتم را بسنجه. هر چند می دونستم گاهی فیلم های پورنو هم می بینه و رفتارش به نوعی بر اساس چیزی بود در فیلم ها دیده بود. مدتی که گذشت، دیگه نمی تونستم تحمل کنم. از طرفی فکر ارضا شدن مقابل او باعث میشد خجالت بکشم. مینا را بالا کشیدم و چرخیدیم و این بار من روی او قرار گرفتم. باز هم به آرامی از بوسه شروع کردم تا به سینه ها رسیدم. ولی این بار می دونستم باید پایین تر برم. شلوارش رو به آرامی از پایش در آوردم و کم کم دستم بعد از نوازش ران هایش، به میان پاهایش رساندم. دیگر وقتش بود شرتش را که آن هم بیکینی و با سوتینش ست بود در بیارم و برای اولین بار زنانگی را کشف کنم. این کار هم در شرم و خجالت فراوان هر دوی ما انجام شد. همیشه از تصوری که با دیدن فیلم ها و عکس های پورنو در ذهنم نقش بسته بود، فکر می کردم با دیدن آلت زنانه از آن خوشم نیاید. تصور می کردم دیدنش اصلا جذاب نیست و تمام تمرکزم روی چهره و سینه زنان فیلم ها بود. نمی دانم تصور اشتباهی داشتم یا مینا یک استثنا بود: هر چند از گفتن این واژه اکراه دارم، ولی کس بسیار زیبا و دوست داشتنی داشت که هیچ کدام از آن احساسات منفی تصوراتم را در من ایجاد نکرد. لبه های سفت و به هم چسبیده، با میانه ای مرطوب. موهایش را با مدل شیو کرده بود (بعدها که از مینا در این باره پرسیدم، گفت همیشه برای تنوع و علاقه خودش این کار را می کند. می گفت وقتی کامل شیو می کنی، مثل پوست مرغ می شود و چند روز بعد نوک زدن موها خارش شدیدی ایجاد می کند. ولی با مدل دادن هم ظاهرش قشنگتر است، هم شیو کردنش سریع است و وقت نمی گیرد و هر چهار-پنج روز می توانی در چند دقیقه درستش کنی). این کار باعث شده بود ظاهرش به شدت سکسی تر شود. پاهایش را باز کردم و با بوسه به کلیتوریوسش نزدیک شدم. اول با همه دهانم شروع به خوردن تمام زنانگی اش کردم، اما با دست هایش که روی سر من قرار داشت و سرم را به میان پاهایش می فشرد و صدای ناله هایش کم کم فهمیدم چطور باید کارم را انجام دهم که بیشترین لذت را ببرد. دست و زبانم را در خدمت لذت بخشیدن به مینا گذاشته بودم. تن زیبا، سینه ها، ران ها و باسنش را نوازش می کردم و به کارم ادامه می دادم. صدای مینا اوج گرفته بود و خیلی زود تنش لرزید و ارضا شد. این را وقتی فهمیدم که با دستهایش مرا بالا کشید و آرام در گوشم زمزمه کرد: مرسی گلم!

کمی در آغوش هم دراز کشیدیم. مینا چشمهایش را بسته بود و نفس هایش کم کم آرام می گرفت. من هم داشتم آرام می شدم. هر چند ارضا نشده بودم، ولی حتی شاید این را ترجیح می دادم. اما مینا کمی بعد چشم باز کرد و یواش یواش بوسه ها شروع شد. به وضوح این بار قصدش تحریک و ارضای من بود. همه کارهایی که میشد را دوباره انجام داد. بوسه ها، لمس تنم، تحریک سینه هایم و ساک زدن. اما فکر این که با پخش شدن آبم جلوی روی مینا ارضا شوم، چنان استرسی در من ایجاد کرده بود که جلوی ارضا شدنم را می گرفت. مینا متوجه ناآرامی من شد. بغلم کرد و در گوشم گفت: آرشم؟! چی شده؟ آروم باش. فقط لذت ببر.
گفتم: نمی تونم. استرس دارم.
- از چی؟
- آخه ارضا شدن من که شبیه تو نیست!
- وای! از این استرس داری؟ آروم باش. طوری نیست که. میخوام ببینم اتفاقا از نزدیک. تا حالا هر وقت تو فیلم دیدم واسم جالب بوده.
- ولی به هر حال من استرس دارم.
مینا سرم رو توی بغلش گرفت و آروم نوازشم کرد. بعد خیلی آروم در گوشم گفت: آرش، واسه من فرقی نمی کنه که از جلو باهام سکس داشته باشی. پرده و این ها برام مهم نیست. حتی اگر قرار نباشه با تو ازدواج کنم. هر کی بخواد با من ازدواج کنه، باید این رو بپذیره. ولی از حامله شدن می ترسم. الان هم که کاندوم نداریم.
گفتم: بی خیال مینا ! حالا کی خواست سکس کنه؟!
- می دونم. واسه همین می خوام از پشت باهام سکس کنی.
حرف مینا هم به شدت برام تحریک آمیز بود و هم نشانه علاقه زیادش به من. ولی می دونستم که سکس آنال باعث میشه درد زیادی رو تحمل کنه. محکم بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم: نه گلم. اذیت میشی. من نمیخوام اذیتت کنم.
- میدونم که حواست هست. حاضرم دردش رو تحمل کنم. خودم میخوام آرش. نگران نباش. بار اول از جلو هم درد داره. به هر حال من میخوام.
با این که خیلی تحریک شده بودم، ولی چون مینا رو دوست داشتم و نمی خواستم اذیت بشه، سعی کردم منصرفش کنم. اما اون اصرار داشت. می گفت: بر عکسه ها ! همه پسرا اصرار دارن از پشت بکنن، دخترا نمیزارن، حالا من میگم بکن، تو نمیخوای؟!!
بالاخره قبول کردم. قرار شد با چیزهایی که از بعضی فیلم ها دیدم و تعاریفی که از سکس های دوستانم شنیدم، آماده اش کنم. مینا به روی شکم خوابید و من هم بعد از کلی گشتن، یک کرم پیدا کردم که به نظر هر دویمان مناسب این کار باشه. به انگشتم کمی کرم زدم و شروع کردم به تحریک آنال مینا. خیلی طول کشید تا حدی جا باز کرد که سه انگشتم را جمع شده داخل و بیرون می کردم. مینا گفت: به نظرم کافیه. شروع کن.
روی آلتم هم کمی کرم زدم و پشت مینا نشستم. با کمی بالا و پایین فهمیدیم بهتر است کمی باسنش بالاتر بیاید. دو تا بالش آوردم و زیر شکمش گذاشتم. مینا تا جایی که می توانست پاهایش را از دو طرف باز کرد. رفتم پشت مینا و آروم آلتم را روی آنال او تنظیم کردم. فکر میکنم طول آلتم 14 سانتی باشد (هیچ وقت اندازه نگرفتم)، قطرش هم کمی کلفت تر از معمولی است. با آماده سازی که کرده بودم، حدود یک سوم کیرم به راحتی داخل رفت. اما همین که خواستم کمی بیشتر فشار دهم، مینا از درد ناله کرد. گفتم: مینا؟ میخوای ادامه ندیم؟
- نه دیوونه! این همه آماده اش کردیم. طبیعیه. یواش یواش فشار بده، کم کم بره تو. جا باز می کنه. دردش هم طبیعیه. خوب میشه.
شاید بیشتر از 10 دقیقه طول کشید تا تمام آلتم داخل رفت. مینا درد می کشید ولی تحمل می کرد. با این حال اصرار داشت ادامه دهم. وقتی تمام آلتم داخل رفت، کمی صبر کردم و بعد مینا گفت: خوبم! شروع کن.
حس عجیبی داشت. تنگی آنال مینا به آلتم فشار می آورد. گرمی خوبی داشت. اما بیشتر از همه فشاری رو حس می کردم که به آلتم می اومد. آروم شروع به جلو و عقب کردن کردم. معلوم بود مینا هنوز درد داره، ولی کم کم به نظر رسید که دردش کمتر و کمتر شد. فقط گاهی مثل یک شوک آخی می گفت و بعد تاکید می کرد چیزی نیست، ادامه بده.
من که تا اینجا فقط تمام حواسم را به کمتر درد کشیدن مینا کرده بودم، کم کم خیالم راحت شد و حالا می تونستم لذت هم ببرم. کاملا روی مینا دراز کشیدم، از با یک دستم سینه اش رو گرفتم و با یک دست دیگه ام کلیتوریوسش رو تحریک می کردم. گردن و شونه هاش رو می بوسیدم و گاهی مینا سرش رو برمی گردوند تا لبهامو ببوسه. وقتی سرش رو بر می گردوند و با چهره ای نشانگر ترکیبی از درد و شهوت و لذت نگاهم می کرد، نفس نفس میزد و ناله می کرد، تصویریه که هیچ وقت از خاطرم نمیره. زیاد نگذشت که احساس کردم دارم به اوج میرسم. در گوش مینا گفتم: گلم، دارم میام.چی کار کنم؟ مینا گفت: نترس عزیزم. بریز تو. تقریبا همزمان با حرف مینا بود که با شدت ارضا شدم و همون جور موندم تا تمام بشه. همزمان به تحریک کلیتوریوس مینا هم ادامه می دادم و چند لحظه بعد اون هم لرزید و ارضا شد. کمی تو همون وضعیت موندیم و بعد مینا ازم دستمال خواست تا خودش رو تمیز کنه. نا نداشتم تکون بخورم، ولی مینا از من بدتر بود. دستمال آوردم و خودم تمیزش کردم. بعد هم همون جور بغلش دراز کشیدم. هر دومون بی حال بودیم. عرق تنمون کم کم خشک میشد و نفس هامون کنار هم آروم می گرفت. به مینا گفتم: سه ساعت طول کشید! شایدم بیشتر!

همان طور که چشمهاش بسته بود، لبخند زد و لبهام رو آروم بوسید. دو ساعتی خوابیدیم تا با صدای زنگ موبایل مینا بیدار شدیم. دو لیوان آبمیوه آوردم تا سر حال بیایم. بغلش کردم و تا دستشویی بردمش. دست و روشو شستم. لباس هاشو خودم تنش کردم و کمک کردم خودشو مرتب کنه. همه این کارها تقریبا در سکوت انجام شد. شاید حالا که از تب و تاب سکس می گذشت، خجالت هردومون برگشته بود. تموم این مدت با نهایت عشقم نگاهش می کردم. وقتی حاضر شد که بره، گفتم: مینا، خوبی؟ لبخند زد و گفت: خوبم عشقم. یک کم میسوزه، ولی طوری نیست. خوب میشه. نگران نباش. سعی کرد جو رو عوض کنه و به شوخی ادامه داد: نمی دونستم این کاره ای شیطون! همچین حرفه ای بودی ها!

بغلش کردم، یک بوس طولانی .. گفتم: مرسی گلم. عالی بود. مرسی. دوستت دارم مینا.
منو بوسید، در رو باز کرد که بره، ولی برگشت، سفت بغلم کرد، یک بوسه دیگه. هر دو بغش کرده بودیم. اما باید می رفت. بعد از اون سکس، جداییمون سخت بود.
پس نوشت: ببخشید که طولانی شد. اما دوست داشتم کامل بنویسم. باز هم با مینا سکس داشتم که اگر شد می نویسم براتون.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>