یک لحظه

نمیدونم چرا . نمیدونم چرا دست به همچه کاری زدم . نمیدونم چرا همچه عکس العملی نشون دادم . نمیدونم من که شوهر و دو تا پسرامو خیلی دوست داشتم . عاشقشون بودم . چرا آخه ؟/؟شوهرم 40 سالشه و منم 33 سال دو تا پسر 13 و 10 ساله دارم .با مامان همونی که زندگیمو دگرگون کرد و تو واحد روبرومون زندگی می کنه دوست بودم . وقتی که صحبت از خرابی تلفن بیسیم خونه مون شد دوستم گفت که پسرش که دانشجوی رشته الکترو نیکه اینا رو خیلی راحت درست می کنه . یه روز اونو فرستاد خونه امون . بچه هام بودن مدرسه . من و اون تو خونه تنها بودیم . فرخ پسر خوش تیپ و خوش هیکلی بود . چشم و ابرو مشکی با صورتی پر . ریش و سبیلشو هم تراشیده چهره جذاب و دختر پسندی داشت . با این که بیش از صد دفعه دیده بودمش ولی اون روز نگاش طور دیگه ای شده بود . نگاه هیزی داشت . دستپاچه و خجالت زده شده بودم . پشیمون شده بودم از این که از اون کمک خواسته بودم . کیفشو باز کرد تا ببینه یه باطری نو اون داخل پیدا می کنه تا واسم عوضش کنه یا نه . این طور تشخیص داده بود که باطری تلفن بیسیم باید عوض شه . چند دقیقه قبلش وقتی می خواستم گوشی رو بدم دستش برای چند لحظه دستمو تو دستش نگه داشت . هم چندشم شد و هم دچار لرزش خاصی شدم . چه اشتباهی کرده بودم بدون روسری و با یه دامن چسبون و آرایش غلیظ جلوش ظاهر شده بودم . اونم یه جوون مجرد . چند بار نگاهمون با هم تلاقی کرد . حس عجیبی داشتم . احساس یه دختر مجردو که یه پسر داره اونو به هیجان میاره . افسانه افسانه افسانه . شیطونو لعنت کن تو مجرد نیستی کار که تموم شده بود یه لحظه وضعیتم طوری شد که رو به دیوار و پشت به اون قرار داشتم . فرخ از پشت خودشو به من مماس کرد . قلبم لرزید . نمی دونستم چیکار کنم . جایی که لحظه ها سر نوشتو تعیین می کنن من بد جوری و بد جایی گیر کرده بودم . نه نه چهارده ساله ازدواج کرده از این فکرا تو سرم نبود . نمیدونم شاید زمینه اش جور نشده بود . نه من عاشق شوهرم بودم . ولی انگار مسخ شده بودم جرات نداشتم بگم نه و شایدم دوست نداشتم به فرخ نه بگم . شایدم نمی خواستم ناراحتش کنم شایدم لذت می بردم از این که بتونم واسه یه جون مجرد و خوش تیپ و خوش هیکل وسوسه انگیز باشم . شایدم فکر می کردم واسه همین چند دقیقه هست و تموم میشه و میره . بر جستگی کیرشو رو باسن بر جسته ام احساس می کردم . هردومون ساکت بودیم و با نفس ملایم پیش میرفتیم.
نمی تونستم تصمیم بگیرم . اصلا این پررو چرا به خودش همچین اجازه ای داده بود که بیاد طرف من . چرا باید فکر کنه من از اونام . کف یه دستشو گذاشت رو کونم . دیگه داشتم حشری می شدم . اون از پشت بهم چسبیده بود و نگاه تو نگاه نداشتیم .دامنمو زد بالا . دستشو از لای شورتم به کوسم رسوند . خیس خیس بود . یه دستشم از زیر بلوزم به سینه ام رسوند . حالا دیگه حشری حشری شده بودم . اگه اونم می خواست بره بهش همچین اجازه ای نمی دادم . اون که صدای آه و ناله های منو می شنید تا منو بیشتر هوسی کنه و سر شوق بیاره . کیرشو می دیدم که تا چند دقیقه دیگه رفته تو کوسم . دیگه نه گناهش واسم مهم بود نه عرفش و نه عذاب وجدان و شوهر و بچه ها . تنظیم عصبی بدنم بهم خورده بود و با یه سکس فوق العاده باید به ار گاسم می رسیدم . تماس کیر داخل شلوارش با دامنم نشون می داد که باید خیلی کیر کلفت و کیر گنده باشه . از این که به چشاش نگاه کنم خجالت می کشیدم از این که این قدر راحت خودمو در اختیارش قرار داده بودم.
-فرخ فرخ مادر اونجایی هنوز ؟

قسمت نبود که کارمون ادامه داشته باشه . کمرم سست و سنگین شده بود . می دونم کیر فرخ هم همچه حالتی داشت . شایدم تقدیر این طور بود که من همچنان پاک بمونم و از این راه شیطانی برگردم چشام خیلی خمار شده بود . بدون آن که به فرخ نگاه کنم رفتم دستشویی و اونم از خونه رفت بیرون .. دلایل زیادی برای عصبی شدن داشتم . یک این که ارضا نشده بودم دوم این که غرور و نجابتمو بی نتیجه زیر پا گذاشته بودم حتی شوهرم که شب بر گشت خونه نتونست راضیم کنه به دنبال یک کیر گمشده می گشتم… شوهرم استاد دانشگاه بود و هفته ای یه روز تو اصفهان تدریس می کرد و معمولا شبای سه شنبه رو اونجا می خوابید . حس می کردم اگه کار نیمه تموم خودمو تموم نکنم سرم کلاه رفته . تمام فکر و ذهنم نقشه کشی واسه تنها موندن با فرخ و تسلیم شدن در برابر خواسته های اون و خودم بود . دیگه مث سابق حواسم به شوهر و بچه هام نبود . یه بار دیگه فرخ خونه مون در زد . بهش گفتم فراموش کنه بین ما چی گذشته ولی اون نگاهمو خوند و فهمید دارم ناز می کنم . دیگه حتی بهم نمی گفت افسانه خانوم . بهم می گفت افسانه جون . هنوز منو نگاییده باهام صمیمی شده بود .-من می دونم شبای سه شنبه رو آقا بشیر میره اصفهان تا به کلاساش برسه .-نه نه من باید فکر آبروی خودم باشم -مگه بچه ها اتاق خواب جدا ندارن ؟
-چرا ولی هروقت شوهرم نیست فرشاد عادت داره پیش من بخوابه -سعی کن این عادتو از سرش بگیری که یکی دیگه بیاد پیشت بخوابه . با همین یکی دو جمله اش حس کردم دوباره سنگین شده نظمم بهم ریخت . پدربچه ها که غروب دوشنبه رفت اصفهان آروم و قرار نداشتم . از بعد از ظهر تا شب همش به این فرشاد پسر کوچولوم می گفتم که من سرما خوردم امشب نباید پیشم بخوابی مریض میشی . تو بزرگ شدی اتاق خواب جدا داری . حتی بهش قول دادم که یه تلویزیون هم واسش بگیرم که تو اتاق خودش راحت باشه . دو تا برادره رفته بودن رو کامپیوتر و فوتبال بازی می کردن -بچه ها مگه شما درس ندارین . بگیرین بخوابین تو اتاقتون . عصبی شده بودم . دوساعت بود که پدره رفته و من نتونسته بودم فرخو بیارم . تازه اونم واسه خونه اش یه بهونه ای تراشیده بود که شبو نمیاد . چند بار باهام تماس گرفت و من هم جریانو گفتم که الان بچه ها تو هال هستند و نمیشه . از صداش می شد تشخیص داد که داره تو هوس می سوزه . راستش منم دست کمی از اون نداشتم . خیلی پرخاشگر شده بودم . دوست داشتم بچه ها رو بزنم . اصلا درکم نمی کردند . نمی دونم حالتی بهم دست داده بود که انگار با بچه ها م بودن مث سابق بهم لذت نمی داد . عاقبت زنگ زدم به فرخ و و بهش گفتم من بچه ها رو می برم بیرون یه دوری می زنم . الان میام در خونه تونو می زنم بیا دم در یه کلید آپارتمانو بهت بدم . هر وقت رفتیم ,تو سریع بیا داخل اتاق خوابم قایم شو . اونجا کسی نمیاد . می تونی بری داخل جا رختخوابی یا ازتو در اتاقو قفل کنی . من یه کلید دیگه دارم .یه بهونه ای آوردم و کلیدو بهش رسوندم . بچه ها خیلی خوشحال شده بودند که داشتم اونا رو تو شهر می گردونم -مامان بریم شهر بازی . مامان بریم بستنی بخوریم . مامان بریم پارک . دیگه کلافه شده بودم . نزدیک بود داد بزنم و بگم بچه ها بس کنین .آخه مادرتونم آدمه حق زندگی کردن و لذت بردن داره . نمی تونه که همش وقف شما باشه . از این که داره وقت تلف میشه و من هنوز نتونستم کاری بکنم عصبی شده بودم . شاید اگه خونه می موندم زودترمی تونستم برم تو بغل فرخ جونم . پس از یکساعت بر گشتیم . نمی خواستم پیش فرخ آرایش کنم . می خواستم بی خیال تر نشون بدم .سریع یه دوشی گرفته( شورت و سوتین دم دست داشتم ولی لباسام تو اتاق خوابم بود)و موهامو خشک کردم و یه آرایش مختصری هم کردم . بچه ها رفته بودن تو اتاقشون که بخوابن و صبح برن تو مدرسه .

هیجان زیاد داشت منو می کشت . حس می کردم که دارم آروم میشم . همه چی بر وفق مراد بود . بلوز قبلیمو تنم کردم ولی دگمه هاشو نبستم . شده بودم مث زنی که تو ساحل اروپا داره قدم می زنه. هیجان زیاد داشت منو می کشت . حس می کردم که دارم آروم میشم . رفتم تو اتاق خوابو دوباره درو قفل کردم . از بعد از ظهر تا به حال کلی ترشح هوس دفع می کردم . حالا هم که کوسم خیس خیس شده بود فرخ رو تخت دراز کشیده بود و خودشو آماده کرده بود .-آقا پسر کی به تو گفته که خبریه . این قدر به دلت صابون نزن . با این که واسه دیدن و مالوندن کیر شق شده اش که از پشت شورتش دنبال کوسم می گشت ثانیه شماری می کردم ولی بازم کرکری می خوندم .-تو که خودت سکسی تری افسان جون رفتم رو پاهاش نشستم، بلوز از وسط باز منو از تنم در آورد . لذت می بردم از این که داره با هوس بر اندازم می کنه . اوخخخخخخ تا فردا ظهر می تونستیم تو بغل هم باشیم . اصلا خواب دیگه واسه من معنا نداشت . نگاهمونو به هم دوختیم . یه هماهنگی خاصی بین ما حاکم بود . یه تفاهم . هر کی یه حرکتی رو شروع می کرد اون یکی ادامه اش می داد .نمی دونم استارت بوسه رو کدوممون زدیم . فقط می دونم که یه دقیقه بعد از این که همدیگه رو ورانداز کردیم تو بغل هم بودیم و یه بوسه داغ و طولانی از هم گرفتیم . دستشو رسوند دورکمرم سوتینمو باز کرد . منم واسه لمس کیرش بی تاب بودم . دستمو گذاشتم لای شورتش . زندونی رو آزاد کردم . میدونم اسیر من بود . آزادش کردم تا خودم زندونیش کنم . کیرش باید می رفت تو غلاف کوسم . کف دست کوچولوم دورش خوب حلقه نمی شد . یعنی کیرش از بس گنده بود خوب تو دستم جا نمیشد . هم درازی و هم کلفتی اون تقریبا دو برابر کیر شوهرم بود -افسانه جون …
فرخ افتاد روم . دوباره لباشو به لبام چسبوند و با دو تا دستاش هوسو تو سینه هام پخش می کرد . لبامو از رو لبم برداشت و رفت پایین تر زیر چونه ها زیر گلو رو سینه و خود سینه و نوکشونو … اوههههههه همه جارو چه عالی و با هوس میک میزد و می بوسید . واسه بچه ها نمی تونستم زیاد جیغ بزنم و ناله کنم . فقط آه می کشیدم و خیلی آروم خودمو خالی می کردم . حالا نوبت زیر سینه هام شده بود . بعد داخل ناف . هم قلقلکم میومد هم هوسم زیاد می شد . روی زیر ناف من و قسمت بالای کوسم خیلی زوم کرده بود . می دونستم عمدا داره کاری می کنه که دلمو ببره -فرخ کبابم کردی مگه تو خودت جیگر نداری عزیزم . هوسسسسس نداری . کوسسسسسمو نمی خوای من که دارم واسه کیییییییییرررررررررررت می میرم . همینو می خواستی بشنوی ؟ با دستای گرمت شورتمو بکش پایین . کوسسسس داغم منتظر لبای گرمته . بخورش . بخوررررررش . دستش رو کونم بودو با سوراخم بازی می کرد . بقیه شورتمو با حرص از پام در آوردم و به طرفی پرت کردم . هردومون برهنه برهنه بودیم.
-میخوای دیوونه ام کنی حریصم کنی فرخ!!! سرمو انداختم رو سینه هاش و این بار من سینه های مردونه اشو که بر جسته و بالا زده بود میک می زدم
-نه نه افسانه جون -تو منو حشری می کنی!
-ببین سوزوندن حال میده ؟!

کیرش هدف بعدی من بود که گذاشتمش تو دهنم -اینو چی میگی -نه نه افسان جون -من در حال میک زدن کیرش بودم و اونم دهنمو مث یه کوس داشت می گایید -اوواوواوواووجووووون بریز آب بده بریز تو دهنم فرخ آبتو بریز تو دهنم من میخوام . بدششششش به من بخیل نباش -جااااااااان داره می ریزه می ریزه اخ آخ همچین می پرید و بالا و پایین کمی کرد که کیرش نزدیک بود سقف دهنمو سوراخ کنه مغزمو بپاشونه . با دو تا دستام کیرشو از پایین به طرف دهنم محکم نگه داشتم تا هر چی آب ریخته تو دهنم تا قطره آخرشو بخورم . خودمو انداختم روش . هنوز زیر من قرار داشت . سوارش شدم . هیجان زیاد توان فوق العاده ای بهم داده بود . واسه شوهر جونم اصلا از این کارا نمی کردم . ولی دوست پسر و معشوقه جوون داشتن این دردسرای شیرین رو هم داشت . لذتی رو که از کیرش می بردم هیچوقت از کیر بشیر نبرده بودم . شاید این جوری دزدکی گاییده شدن خیلی کیف میداد . وقتی برنامه امشبو چیده بودم با خودم گفتم همین یه باره و دیگه به خطرش نمی ارزه . ولی همین چند دقیقه ای معتاد شده بودم . چراچراچرا نمی تونم جیغ بکشم . فریاد بزنم . هوسمو خالی کنم . احساسمو نشون بدم . کیرش باید خیلی دراز باشه با این که وقتی که تا آخر بهش می چسبیدم و بعد کونمو رو به هوا و به طرف عقب می کشیدم بعد از یه وجب عقب گرد هنوز کیرش تو کوسم بود
-فرخ فرخ .. من مال توام همیشه هر وقت اوضاع جوره تو بغلتم توبغلم باش . خودمو بیشتر بهش چسبوندم و نزدیک کردم و یه بار دیگه لباشو قفل کردم . بشیر و فرهاد و فرشاد دیگه واسم مفهومی نداشتند . فقط کیر فرخ و کوس خودمو تصور می کردم که دارن به هم می چسبن و ول میشن .. همین برام کافی بود -بریم پایین فرخ بریم بریم . من باید اونجوری که دوست دارم کوسسسسمو به کیرت بچسبونم . بریم پایین تخت . روزمین کنار دیوار درازش کردم و دوباره رفتم روش این بار کف دو تا دستامو به دیوار چسبونده و مثل حالت قبلی ولی با فشار و قدرت بیشتری خودمو با اون کیر می گاییدم -اوووووووووووووووواوووووووووووونمی تونم نمی تونم زیاد جیغ بزنم . فرخ فرخ کمکم کن کمکم کن . ارضام کن -بگو عزیزم من چیکار کنم . فعلا تویی که رئیسی و داری منو می کنی -نمی دونم چرا آبم میخواد بریزه ولی نمی ریزه . خیلی خوشم میاد جااااااان ولی نمیاد -بیا یه خورده جامونو عوض کنیم خسته شدی افسان جون ؟/؟خستگی هم یه خورده رو سیستمت اثر میذاره … جامونو عوض کردیم من رفتم زیر و اون افتاد روم . راست می گفت . دوباره داشتم اوج می گرفتم . شوک های قوی یکی پس از دیگری بر من وارد می شد -عزیزم فرخ فرخ نمی دونی چه حالی دارم . هر جای تنم داره میگه فرخ منو بکن -هر جای تنت کردنی و گاییدنیه افسان . بده به من لباتو سینه هاتو . منو می گایید و همه جامو میخورد . حالا اون دستشو به دیوار تکیه داده بود و به سرعت و نیرویی قوی کیرشو می فرستاد تو کوسم و می کشید بیرون . نمی دونستم خیالمو رو کدوم لذت متمرکز کنم -افسان افسان کیرم داغ شده داغ داغ -چی میگی فرخ تو که یه بار آبتو ریختی و کمرتو سبک کردی . منو بگو که از همه طرف تو آتیشم راه فرار ندارم . کمکم کن نجاتم بده . یهو بسوزون و تمومش کن دیگه . فرخ قلبم چوچوله ام داره آب میشه . دلم خیلی تند میزنه . داره از جاش در میاد . دارم می لرزم .

آخخخخخخخ جووووووووووون جوووووووووون بزززززززززن کوسسسسسسسسم ممنون کییییییییییییررررررررررررته . همین جاسسسسست اشکشو در آوردی . اشک شوقش داره می ریزه . داره می ریزه . فرخ !اومد اومد . ارضا شدم .آهههههه بغلم کن لباتو میخوام منو ببوس . کوسسسسسم آب کیرتو میخواد . منو ببوس . آبتو بریز تو کوسسسسسسم . لباتو بده . آهههههه هر لحظه صدام پایین تر میومد . لباشو می خواستم . آبشو می خواستم .-افسان افسان خیلی خوشگل و خوش اندامی . می ریزم تو کوست پای خودت . تو این کوس آب ریختن یعنی یه دنیا حال و هوس یه دنیا عشق و خوشی .جااااااان بگیر که اومد . خم شد رو من و در همون حال که داغی آب منی رو با تمامی وجود و احساس و هوس تو کوسم احساس می کردم طعم شیرین لبای داغش رو لبام نشست . چند دقیقه ای تو همون حالت بودیم . دلم می خواست این خوشی و آرامش ساعتها ادامه داشته باشه . یه خورده گستاخ شده بودم . فقط به خودم فکر می کردم و به این که به فرخ لذت بدم . هوس کردم که منو تو حموم هم بکنه . بدنمو ماساژبده . لیفم بزنه . منم سرمو بذارم رو سینه اش و بهش بگم دوستش دارم . عاشقشم . اونو فقط واسه خودم میخوام . حموم درست چسبیده به اتاق خوابمون بود .در اتاق خواب بچه ها بسته بود . یه لحظه درو باز کردم و اول اونو فرستادم حموم و خودم پشت سرش رفتم . زیر دوش آب ,کیرشو گذاشتم تو دهنم . به روی شکم دراز کشیدم و اونم پشتمو خشک کرد و روغن مخصوصو ریخت رو کون و کمر و پشت پام و ماساژو شروع کرد -فرخ دستات جادو می کنه -عزیزم یواش بچه ها اگه بشنون رسوایی به یه طرف آینده قشنگ و پر هوس و خوشی مونو از دست میدیم . لبشو آورد نزدیک گوشم و در حالی که هر یک از قاچای کونم اسیر یه دستش بود بهم گفت اگه بدونی چقدر از تماشای کون و کمر هیکل قشنگت و مثل موج بالا و پایین رفتن گوشتاش کیف می کنم . منم به همون حالت نیم رخ لباشو بوسیده و گفتم اگه بدونی که چقدر با حرفات و با دستای شفا بخشت کیف می کنم . انگشت شستشو فرو کرد تو کونم و چهار تا انگشت دیگه اشو گذاشت تو کوسم .-فرخ نکن نکن نکن . جیغم درمیاد .با دست چپش دهنمو گرفت . ولی من دست و پا می زدم . آتیش هوس منو می سوزوند و می خواستم خودمو نجات بدم . کاش پسرام امشب خونه نبودند . واسه یه لحظه حس کردم اونا دشمن منند . فوری خودمو لعنت کردم ولی دوست داشتم تنها باشم تنها با فرخ . کیرشو از پشت گذاشت تو کوسم . رو من خوابید . حالا با یه دست دهنمو داشت و با دست دیگه اش با سینه هام ور می رفت .. دوباره رفتیم اتاق . اصلا نمی دونستیم چیکار می کنیم . راستش سکس یه نمایش واقعی و زنده هست که هنر پیشه هاش به طور اتوماتیک وار نقشاشونو اجرا می کنن مگر اون سکسایی که مصنوعی و فیلم باشه . من و فرخ هم بی اراده خیلی هم طبیعی هر طور که خوشمون میومد و دیگری رو هم به اوج می رسوند رفتار می کردیم . برای صبحانه بچه ها بایستی بیدار می شدم . ساعت 3 تا 6 صبح تو بغل هم خوابیدیم . ساعت 6 واسه تیمار بچه ها از خواب پا شدم با این که مدرسه شون نزدیک بود یا من یا پدرشون اونا رو می رسوندیم ولی اون صبح واسه شون آژانس گرفتم . این یکی دوساعتی که دور از فرخ بودم واسم مث دو سال گذشت . و سه چهار ساعتی رو می تونستیم بدون بچه ها با هم حال کنیم . بی استرس و بی سر خر … این بار فرخ دوست پسر خوش تیپ و خوش اندامم هوس کونمو کرد . از جیب خودش یه محلول و مایعی در آورد و گفت مخصوص کونه -ببینم اگه بفهمم دوست دختر داری دور منو باید قلم بگیری -افسانه جون باورکن این طور نیست . این قوطی که پلمب شده بود!
کف دستشو گذاشته بود لای کوسم و کیرشم فرو کرد توی کونم . خیلی خوشم میومد . مثل یه دختر بچه واسش ناز می کردم و اونم مث یه مرد نازمو می کشید و منو می گایید . من می خواستم طوری بهش حال بدم که چشم و دلش سیر باشه و دنبال دخترای دیگه نره و اونم می خواست طوری منو بگاد و ارضام کنه که من محتاج اون باشم . فرخ که استادانه در این کارش موفق شده بود . منم کونمو موقع گاییده شدن می گردوندم و دلشو می بردم . در حالتهای بعدی سر تا پاشو غرق بوسه کردم و حتی بیضه هاشو هم تو دهنم می چرخوندم -افسان من افسان خوشگله من با این کارت تخمامو هم گنده تر می کنی . راست می گفت طوری میکش زده و می لیسیدمش که خایه هاش ورم کرده تر به نظر می رسید . اصلا دل نداشتم ازش خداحافظی کنم . فکرم مشغول شده بود نمی تونستم به شوهر و بچه هام فکر کنم . هر چی می خواستم خودمو قانع کنم که تا گاییده شدن بعدی توسط دوست پسرم 6 روز باقیمونده و می تونم زندگی عادی خودمو داشته باشم فکر و خیال نمی ذاشت . فکرای زیادی به ذهنم می رسید نکنه هفته دیگه برنامه کاری بشیر بهم بخوره . نکنه بچه ها طور دیگه ای مزاحمم بشن . نکنه فرخ دیگه نخواد بیاد سراغم واسه همین هر روز واسش زنگ می زدم تا حس شوق و هوسو درش زنده نگه داشته باشم . همه جا اونو می دیدم . واقعا چقدر تحمل این لحظه ها واسه یه زنی که به شوهرش خیانت می کنه سخته .احساس اونا رو دیگه به خوبی درک می کردم . دیگه واسم فرقی نمی کرد که بچه هام قبل از خواب مسواک می زنن یا نه . درساشونو خوب می خونن یا نه . من و فرخ به سکس خودمون ادامه می دادیم…
دوست داشتم بشیر کمتر بهم محبت کنه تا شرمنده نشم . تا احساس پستی نکنم . تا از خودم بدم نیاد . یکی از این هفته ها که بشیر تدریس داشت و بچه ها تعطیل شده بودند و اواخر خرداد رسیده بود شوهر جونم بچه ها رو با خودش برد اصفهان و منم با یه بهونه ای که آوردم همراهشون نرفتم . اون روز و شب بهم خیلی خوش گذشت .شب موقع خواب تمام پنجره ها و در اتاق خوابو باز گذاشتیم تا مثل زن و شوهرا حال کنیم تا باورمون بشه که دنیا زیر پای ماست ……….

حالا یه سال از اولین باری که فرخ منو گاییده می گذره . هر چند مثل سابق هنوز واسه دیدن فرخ استرس دارم ولی کمی مسلط تر رفتار می کنم . دارم عادت می کنم که چطور رفتار پست و شیطانی داشته باشم و از این رفتار خودم دچار عذاب وجدان نشم و حال کنم . من از اون یعنی فرخ یه دختر خیلی خوشگل دارم که خیلی شبیه باباشه . اسمشو گذاشتیم فرح که هم با اسم باباش و هم با اسم داداشای ناتنی اش فرهاد و فر شاد بخونه و هم این که فرح کوچولوی خوشگلمون همیشه واسه منو باباش پیام آور شادی و فرح باشه.
پایان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>