یونس و فرزاد

شورت‌ام رو پام کردم و برگشتم نگاش کردم؛ مثه خرس خواب‌اش برده بود. توی دل‌ام گفتم من دیگه به این بی‌شعور کون نمی‌دم. لباسام رو پوشیدم و آروم رفتم بیرون. بماند که فرداش کلی زنگ زد و می‌خواست دوباره مخ‌ام رو بزنه اما داد زدم سرش که دیگه با من تماس نگیر. مرتیکه‌ی بی‌شعور. بدن‌اش رو خوردم، براش حسابی ساک زدم، کون هم دادم، اون‌وقت خودش که آب‌اش اومد گرفت خوابید. خوشگلی که ملاک نیست. می‌خواد فرشته باشه، اما وقتی شعور نداشته باشه همه‌ی خوشگلی‌اش از بین می‌ره.

خلاصه سرتون رو درنیارم. اون شب همین‌که از خونه‌ی اون بی‌شعور اومدم بیرون، کون‌ام داشت می‌سوخت، به این فکر می‌کردم که چه‌جوری برم خونه‌مون اون وقت شب. کوچه رو که اومدم بالا، رسیدم به یه خیابون. محض رضای خدا یه ماشین هم رد نمی‌شد. برف هم اومده بود، هوا سرد سرد بود. تصمیم گرفتم خیابون رو هم تا یه چهارراهی برم بل‌که ماشین پیدا شه. دستام تو جیب‌ام بود و اعصاب‌ام از دست اون مرتیکه خط‌خطی بود که شنیدم یکی داره پشت سرم راه می‌‌ره. خوش‌حال شدم، برگشتم نگاه کردم دیدم هم‌قد خودم‌ه اما زیاد لباس گرم نپوشیده. با دمپایی هم هست. شلخ شلخ صدا می‌دادن وقتی راه می‌رفت.

واستادم تا برسه و ازش آدرس بگیرم و بپرسم چه‌طور می‌تونم از این‌جا برم شهرک غرب. انگار که اون با من کار داشت؛ یک‌راست اومد سمت من و گفت «چه خوب کردی واستادی، می‌ترسیدم صدات کنم هول ورت داره فرار کنی.» گفتم «شما؟». گفت «همسایه‌ی همون کسی هستم که رفتی خونه‌اش». یه هو ترسیدم. گفتم «تو از کجا می‌دونی که من توی خونه‌ی همسایه‌تون بودم؟». وقتی صورت‌اش رو کمی چرخوند نور چراغ‌برق خورد به صورت‌اش و کمی روشن شد؛ لبخندی روی لب‌اش بود و توی این نور کم زیبا به نظر می‌رسید. هم‌سن خودم هم بود؛ یه بیست و سه چهار سالی می‌شد.

گفت «دوست داری یه چای بخوریم و یه قلیون بکشیم؟». صداش سکسی بود، همین هم ترس‌ام رو از بین برد. اما مردد بودم. گفتم «دوست‌داشتن که دوست دارم، اما خب، …» حرف‌ام رو قطع کرد و با اون صدای سکسی‌اش گفت «فوق‌اش با هم آشنا می‌شیم. یه ضرب‌المثل چینی هست که می‌گه هر کاری که دوست داری بکن». شیطنت‌اش هم سکسی بود. یه جور مطمئن واستاده بود، دست‌هاش هم کرده توی جیب شلوار گرم‌کن‌اش، سکوتی هم که کرده بود انگار داشت من رو بیش‌تر حشری می‌کرد، انگار سکوت‌اش هم داشت ناز من رو می‌کشید که باهاش برم. به‌اش گفتم «یه شرط داره!». چشاش رو تیز کرد و خیلی جدی گفت «چه شرطی؟» جوری گفت که من کمی از این‌که اون جمله رو گفته بودم خجالت کشیدم، فکر کردم جمله‌ام خیلی مسخره و نابه‌جا بوده. گفتم «به شرطی که کلاه‌ات رو بردای، اگه کچل باشی باهات نمی‌آم.»

این‌بار با صدا خندید؛ چه دندونای ردیف و خوشگلی داشت. دوست داشتم با زبون‌ام لمس‌شون کنم. کلاه‌اش باعث شده بود چشماش و ابروهای خوشگل‌اش بیش‌تر به چشم بیان. اما می‌خواستم بدونم از اون خوشگلای کلاهی‌ه یعنی از اون خوش‌گلایی‌ه که کلاه می‌ذارن تا کم‌مویی‌شون معلوم نشه یا نه. دست‌اش رو اورد بالا و کلاه بافتنی‌اش رو از سرش برداشت. مطمئن هم بود؛ جوری برداشت که انگار اصلن براش مهم نبود که آیا من بپسندم یا نه. موهای پرپشتی نداشت، اما می‌تونم بگم هم با کلاه و هم بی‌کلاه خوشگل بود. گفتم «مرسی». فهمیده بود که دارم خودم رو لوس می‌کنم. گفت «خواهش می‌کنم» و جلوجلو رفت. وقتی برگشت تا راه بره، کون‌اش رو دیدم، که از زیر اون شلوار گرم‌کن ورزشی سیاه‌اش خوش‌فرم و گرد بود؛ دوست داشتم دست‌ام رو بذارم روشون و لمس‌شون کنم. راست کرده بودم.

هر از گاهی برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد، سعی کردم بیام کنارش راه برم. دست کرد سیگارش رو دراورد و زد زیرش چند تا نخ اومد بیرون و طرف‌ام گرفت. یه نخ برداشتم و گفتم «مرسی». یه دونه هم خودم برداشت و واستاد. واستادم. فندک‌اش رو زد و طرف گرفت. روشن کردم و خودش هم روشن کرد؛ نور فندک پاچیده شده بود روی صورت‌اش و بیش‌تر از همه دماغ خوش‌فرم‌اش توجه‌ام رو جلب کرد. عمل نکرده بود، اما خیلی مرتب و می‌تونم بگم سکسی بود؛ آخه وقتی دماغ یه آدم خوشگل و خوش‌بدن می‌خوره به بدن‌ام خوش‌ام می‌آد، حالا اگه دماغ‌اش هم خوش‌فرم باشه چه بهتر!

«این مغازه‌ام‌ه». کرکره‌اش پایین بود. روی تابلوی‌اش نوشته شده بود «خدمات کامپیوتری فرزاد». «فرزاد؟ اسم‌ات‌ه؟». نگام کرد و گفت «آره، فرزاد مرادی». خوش‌ام اومد؛ داره از خودش اطلاعات می‌ده که احساس امنیت توی من ایجاد کنه. آدم زرنگی باید باشه، زرنگ اما نه مثل اون قبلی‌ه، بی‌شرف و حروم‌زاده. شاید! نمی‌دونم. ولی حسی که به من می‌داد حس خوبی بود. «منم سروش‌م». برگشت نگاه‌ام کرد، و سری تکان داد و مقدار خیلی کمی لبخند روی لب‌اش نشست. «چند سال‌ات‌ه؟». گفتم «بیست و سه. تو چی؟». «چند می‌خوره؟». از این سوال متنفر بودم، اما برای اولین‌بار بود فک کنم که از شنیدن این سوال حس بدی به‌ام دست نداد؛ شاید چون دوست داشتم حرف بزنه و صداش رو بشنوم، شاید اصلن به خود سوال دقت نمی‌کردم، فقط صداش بود که دوست داشتم بشنوم. گفتم «بیست و هشت؟». نگاه‌ام کرد و دود سیگارش رو داد بیرون. «نوزده». «شوخی می‌کنی؟!» جا خورده بودم. «نه والا، البته نوزده و نصفی». یک‌هو دل‌ام خواست بغل‌اش کنم؛ احساس کردم اگر از نظر عاطفی خودم رو به‌اش نزدیک کنم، می‌تونه خوب جواب بده، و بی‌شرف‌بازی درنمی‌یاره. احساس کردم اون‌قدر سرسنگین هست که فکر اشتباه نکنه و غرور ورش نداره و – چه‌می‌دونم – عنتربازی درنیاره و عقده‌ای نباشه.

می‌خواستم یه‌جور سر صحبت سکس رو باهاش باز کنم ولی نمی‌دونستم چه‌جوری. اگه مستقیمن بپرسم دوست‌دختر داری، خیلی مسخره است. داشتم فکر می‌کردم که چی بگم، دست کرد توی جیب‌اش و کلید دراورد. «خونه‌تون این‌جاست؟». «آره». نگاهی این‌ور و اون‌ور انداخت و در رو باز کرد. دست‌اش به دست‌گیره‌ی در بود و برگشت سمت من و گفت «بفرمایید». یک‌هو خجالت کشیدم، شاید به این خاطر که فکر می‌کردم می‌دونه می‌خوام امشب به‌اش کون بدم. وقتی از کنارش رد شدم که برم تو، اون یکی دست‌اش رو خیلی آروم و نرم کشید روی کون‌ام. مورمور شدم اما خوب. به روم نیوردم و رفتم تو. همه‌جا تاریک بود.

«برو بالا». از بلندی صداش فهمیدم که کسی خونه‌شون نیست. در رو که بست برای اطمینان ازش پرسیدم «تنهایی؟». کلاه‌اش رو دراورد و گفت «آره، مامانینا پایین می‌شینن که الان نیستن، رفتن مهمونی. من هم بالا». وقتی فهمیدم که دست‌اش توی جیب خودش‌ه به‌اش افتخار کردم، دوست‌داشتنی‌تر شد برام. پله‌ها رو رفتم بالا و پشت در واستادم. خودش هم رسید بالا و کلید انداخت و در رو باز کرد. این‌بار هم دست‌اش رو به جا این‌که بذاره روی کمرم، گذاشت روی کون‌ام و نرم هل‌ام داد تو.

دو تا چای ریخت و اورد نشست کنارم رو زمین. «موزیک چی دوست داری؟». «فرقی نمی‌کنه، هرچی». بلند شد لای سی‌دی‌هاش رو گشت و یکی رو گذاشت؛ محسن چاووشی. بعد اومد دوباره نشست کنارم. «خب، تعریف کن! چی کارا می‌کنی؟». پاهام رو دراز کردم و دست‌هام رو گذاشتم لای رون‌هام؛ «دانشجوئم. سال دوم. جامعه‌شناسی می‌خونم. … همین دیگه» و کمی خندیدم. نگاه‌اش مهربون بود، جوری نگاه می‌کرد که انگار اصلن به فکر کردن و گاییدن من نیست، یا اگر هم هست همه‌اش این نیست. اون هم لبخند نرمی زد و سرش رو انداخت پایین.

«خونه‌ات خوشگل‌ه». «مرسی» و سیگارش را درآورد. تعارف کرد. گفتم «سیگارت تموم می‌شه‌ها!». سرش هم‌چنان پایین بود «عیب نداره. یه دکه سر خیابون هست شبانه‌روزی». دوست‌اش داشتم، نمی‌دونم چرا. شاید به این خاطر که خجالتی‌ه. نه. نه. اگه خجالتی بود که دست‌اش رو به‌جای کمرم نمی‌گذاشت روی کون‌ام موقع واردشدن.

سیگارمون رو کشیدم و رفتیم بالکن که ذغال چاق کنیم. اون‌جا کمی بیش‌تر باهاش آشنا شدم. مادرش پارسال فوت شده و پدرش یه زن گرفته تو همدان؛ یه هفته اون‌جاست یه هفته این‌جا. خودش هم دانشگاه آزاد می‌ره، الکتریک. یه دوست‌دختر داره به اسم شیدا. من هم البته چیزایی از خودم گفتم؛ احساس امنیت کرده بودم، به‌اش گفتم دوست‌پسر ندارم، اما دوست گی زیاد دارم. وقتی این رو گفتم کنجکاوی نشون داد و پرسید «اون‌هام هم‌سن توئن؟». «آره، همه‌شون هم از دم دانشجوئن». «خب تعریف کن!». فک کنم این باید تکه‌کلام‌اش باشه، یا تکه‌کلام‌اش کرده که کنجکاوی‌اش تابلو نشه. به هر حال من هم توضیح‌هایی شیرین از جمع دوستام براش گفتم و آخرش هم گفتم «البته اون‌ها مثه من استریت‌باز نیستن». پرسید «استریت‌باز؟». گفتم «استریت یعنی دگرجنسگرا، یعنی مثه تو، کسی که به جنس مخالف‌اش علاقه‌ی جنسی داره». «هان» و ذغال‌ها رو برداشت و سر قلیون گذاشت. رفتیم تو اتاق.

قلیون رو چاق‌اش کرد و داد دست من. داشتم می‌کشیدم که احسا کردم نگاه‌اش روی من‌ه. نگاش کردم، نگاه‌اش رو گرفت. «فرزاد! تو از کجا فهمیدی که … از کجا فهمیدی که من … یعنی …». «این پسره، که تو خونه‌اش بودی، زیاد با گی‌ها می‌پره» شلنگ رو دادم دست‌اش و زد روی دست‌ام آروم و ادامه داد «چندباری دیدم که پسر می‌آره شب‌ها». دود گرفت و ادامه داد «من زیاد اهل این برنامه‌ها نیستم، یعنی امشب هم نمی‌دونم ….» دوباره کام گرفت و دود رو داد بیرون «اتفاقی دیدم‌ها. پسرها رو که از خونه‌اش می‌اومدن بیرون. خب مغازه‌ام رو که دیدی سر کوچه‌اس. زیاد دوست ندارم با پسر باشم.» برام جالب شده بود. انگار اصلن تعارف نداره. ناسلامتی من رو اورده خونه‌اش، پهلوی خودش نشونده و می‌دونه گی هستم، اون‌وقت می‌گه زیاد دوست نداره با پسرها سکس کنه. خب پس چرا من این‌جام؟؟؟

شلنگ رو داد دست من و گفت «وقتی تو رو دیدم به خودم گفتم … یعنی من دوست داشتم یه بار هم شده امتحان کنم، اما نه با هر کسی. می‌دونی؟». سرم رو تکون دادم اما واقعن نمی‌فهمیدم چی داره می‌گه. کام گرفت. ادامه داد «سخت‌ه گفتن‌اش. خب تو خوشگلی. بدن قشنگی داری. الان هم …» یه سیگار روشن کرد «الان هم که با هم آشنا شدیم دیدم پسر باشخصیتی هستی». من توی کون‌ام عروسی بود. آشغال! یعنی فهمیده نقطه‌ضعف من چی‌ه؟ قشنگ دست گذاشته روی سوراخ احساسات‌ام.

گفتم «مرسی» که مغرور نشون داده نشم. فضا سنگین شده بود و دوست نداشتم همین الان شروع کنیم به سکس. دوست داشتم بیش‌تر بشناسم‌اش. روی دست‌هاش جای یه زخم قدیمی بود. انگار که چاقو خورده باشه، گوشت اورده بود. دست‌اش رو گرفتم توی دست‌ام و جای زخم رو لمس کردم. پرسیدم «این جای چی‌ه؟». شلنگ رو داد دست من و گفت «بچگی و شیطنت دیگه. جای چاقوئه». احساس بدی نداشت که دست‌اش هنوز توی دست‌ام‌ه و دارم لمس‌اش می‌کنم. دست‌اش گرم بود، و استخوونی. پوست‌اش هم زبر بود. دست‌اش رو برگردونم و به کف دست‌اش نگاه کردم. چندجا چیزی شبیه به میخ‌چه دراورده بود. لمس‌شون کردم. خیلی حال می‌داد؛ دست‌اش توی دست من بود و من می‌تونستم کف دست‌اش رو لمس کنم. گرمای دست‌اش به‌خصوص من رو خیلی حشری کرد.

«دعوایی هستی؟». دست‌اش رو از توی دست‌هام آروم کشید بیرون و گفت «نه بابا. مال دوران نادونی‌ه. بچگی.» و ذغال‌ها رو چک کرد. باید از لحن و لرزش صدام می‌فهمید که حشری شدم. ولی شاید به این خاطر که خجالتی‌ه چیزی نگفت و به روم نیورد. شلنگ رو دادم به‌اش. دمر شد و رو به من دراز کشید زمین و اون دستی که داشتم نوازش‌اش می‌کردم رو گذاشت زیر سرش. بلند شدم و گفتم «تو هم چای می‌خوری؟». «آره، مرسی».

چای ریختم و اوردم. دل‌دل می‌کردم که برم کنارش بخوابم یا نه. لیوان‌ها رو گذاشتم زمین و از زیر شیلنگ رد شدم و خوابیدم کنارش، پشت به زمین؛ فاصله‌مون تقریبن هیچ بود؛ دست راست‌ام می‌خورد به سینه و شکم و کیرش. کمی جابه‌جا شد اما به‌اش نگاه کردم تا آروم بگیره، تا جدی بشیم، تا بفهمه چه‌قدر دوست‌اش دارم. مگه دوست‌داشتن چه‌جوری می‌شه؟ مگه باید یه آدم رو چه‌قدر بشناسی تا بتونی دوست‌اش داشته باشی؟ فرزاد به من اعتماد داده بود، مهمون‌نوازی کرده بود، با من مثه یه رفیق برخورد کرده بود، چرا نباید دوست‌اش داشته باشم؟

شلنگ رو داد به من. دیدم دست‌اش رو برد گذاشت پهلوش. دست‌ام رو بردم و دست‌اش رو گرفتم و گذاشتم روی سینه‌ام. پک زدم و دودش رو دادم سمت فرزاد. دست‌اش یواش‌یواش شروع کرد به حرکت‌کردن. آروم‌آروم سینه‌ام رو ناز می‌کرد. با اون‌یکی دست‌ام موهای روی ساعد دست‌اش رو ناز کردم. موهای خوش‌ترکیبی روی دست‌اش داشت. آب‌دهن‌ام رو غورت دادم و شلنگ رو انداختم زمین. برگشتم و پشت به‌اش کردم. در واقع خودم رو قشنگ چسبونده بودم به‌اش. کمی شق کرده بود. واسه این‌که خجالت‌اش برای همیشه بریزه، کون‌ام رو کمی گردوندم و آه کشیدم. حالا حرکت بدن‌اش رو احساس می‌کردم که به هیجان اومده بود. بدن‌اش رو فشار داد سمت بدن من. دست‌اش رو کشید روی صورت‌ام و لب و ابروهام رو ناز کرد.

دست‌ام رو بردم توی شلوارش و از روی شورت کیرش رو لمس کردم. داغ داغ بود. سفت سفت. باهاش بازی کردم. دهن‌اش رو ناخودآگاه اورده بود سمت گوش من و گرمای نفس‌اش رو می‌تونستم احساس کنم. دست‌ام رو کردم توی شرت‌اش و کیرش رو گرفتم توی دست‌ام. کلفت بود. آروم‌آروم نازش کردم. نفس‌زدن‌اش شدیدتر و گرم‌تر شده بود. دست‌ام رو اوردم بیرون و برگشتم سمت‌اش. چشماش رو بسته بود. بعد باز کرد و دید دارم می‌بینم‌اش. لب‌اش رو اورد سمت لب‌ام. چشمام رو بستم و بوسیدم‌اش. دست‌اش رو برده بود روی کون‌ام. فشار می‌داد و چنگ می‌زند. قشنگ لب می‌گرفت؛ زبون‌اش رو کرد توی دهن‌ام. زبون‌اش تلخ بود، سیگار و قلیون. دوست داشتم. لب‌اش رو مک زدم، زبون‌ام رو کشیدم روی دندوناش. دست‌ام رو باز بردم سمت کیرش و گرفتم توی دستم. داغ داغ، کلفت، سفت سفت.

بلند شد که تی‌شرت‌اش رو دربیاره، من هم تی‌شرت‌ام رو دراوردم. وقتی لخت شد، دیدم بدن‌اش خیلی خوش‌فرم‌ه؛ سینه‌هاش معلوم بود و شکم‌اش خیلی خیلی کم بود. ایستاده بود و داشت تی‌شرت‌اش رو می‌نداخت رو زمین که رفتم سمت‌اش. لب‌هام رو گذاشتم روی پستون‌اش. مکیدم. آه کشید. شروع کردم به سفت مکیدن. رفتم روی اون‌یکی. نوک پستون‌هاش برجسته نبود. با دست‌ام کیرش رو بازی‌بازی می‌دادم که همون‌طور شق بمونه. سوراخ کون‌ام لحظه‌شماری می‌کرد. اومدم روی شکم‌اش. زبون‌ام رو کردم توی ناف‌اش. لیس زدم، همه‌ی سینه و شکم‌ و زیر بغل‌هاش رو لیس زدم. موهای زیربغل‌اش کم بودن؛ از اون استریت‌ها بود که برای بدن‌اش ارزش قائل بود و سعی می‌کرد نظیف و تمیز نگه‌اش داره. بدن‌اش بوی خاصی می‌داد، بد نبود، بوی عرق و انگار یه مام خاصی هم استفاده می‌کرد. بوش رو دوست داشتم، بوی مردانگی/پسرانگی.

سرپا واستادم و دوباره ازش لب گرفتم؛ توی سکس ناشی بود، این رو می‌تونستم از بی‌حرکتی‌اش بفهمم. و می‌تونستم برق خوش‌حالی و شگفتی رو از چشماش بخونم؛ حتمن پیش خودش می‌گفت این پسره چه‌خوب می‌تونه سکس کنه. بعله داداش. فکر کنم هرکسی جای من بود، همین کارها رو می‌کرد؛ وقتی کسی رو دوست داری، وقتی بدن‌اش رو در اختیارت می‌ذاره، تو هم می‌خوایی سپاسگذاری کنی، و ارزش بدن‌اش رو بدونی و متناسب با اون ارزشی که داره به‌اش احترام بذاری. احترام توی سکس یعنی دادن لذت بیش‌تر. لذت من در راستای لذت اون تعریف می‌شد؛ هرچی اون بیش‌تر لذت ببره من بیش‌تر لذت می‌برم. این رو هم دوست دارم.

«کاندوم داری؟». «آره» و رفت توی یکی از اتاق‌ها و زود اومد. توی دست‌اش یه بسته کاندوم بود. خندیدم شیطونی. گفتم «البته فعلن زوده. می‌خوام همه‌جات رو بخورم». رفتم نزدیک‌اش، بغل‌اش کردم؛ بدن‌اش گرم بود و سفت؛ فشردم‌اش. دوست داشتم تا صبح همین‌جوری بغل‌اش کنم. لب‌هام رو گذاشتم روی گردن‌اش؛ بوسیدم. بوسیدم. بوسیدم. لیس زدم؛ ترش بود. می‌ترسیدم دست‌ام رو بکشم روی کون‌اش؛ می‌ترسیدم رم کنه. هنوز نمی‌دونستم چه‌قدر ذهنیت‌اش بسته است. من اصولن همه‌ی اجزای بدن کسی رو که دوست دارم دوست دارم؛ دل‌ام می‌خواد با زبون‌ام، با دست‌ام، با پام، با پوست‌ام همه‌جاش رو لمس کنم.

آروم دم گوش‌اش گفتم «دست بکشم روی کون‌ات». ساکت موند. خجالت کشیدم دوباره بپرسم. به لیسیدن گردن‌اش ادامه دادم که دست‌هام رو گرفت و گذاشت روی کون‌اش. وای. از روی شلوارش دست می‌کشیدم روی کون‌اش؛ سفت بودند و زبری شلوارش حس شهوانی من رو بیش‌تر می‌کرد. از همه مهم‌تر، بوی بدن‌اش توی دماغ‌ام پیچیده بود و احساس می‌کردم این بو رفته توی جون من و تا آخر عمر همراه‌ام‌ه؛ درست مثه کسی که ساعت‌ها واستاده باشه کنار آتیش و همه‌ی جون و تن‌اش بوی آتیش بگیره.

زبون‌ام رو بردم روی سیبک گلوش، لیس کشیدم. رفتم کمی پایین‌تر، روی گودی جناق سینه‌اش. کمی مو داشت؛ دوست داشتم. لیسیدم. می‌خواستم همه‌ی سلول‌های پوست‌اش رو بلیسم. دست‌اش رو گذاشت روی شونه‌ام و هل‌ام داد پایین. این حرکت رو دوست داشتم؛ دوست داشتم من رو وادار کنه به ساک‌زدن؛ این‌جوری لذت‌اش دوبرابر می‌شه. رفتم پایین.

شورت‌اش رو کشیدم پایین. چه روون‌هایی داشت؛ بزرگ و پرگوشت و پرمو. کیرش که قبلن حسابی شق شده بود و از همون کیرهایی‌ه که من دوست دارم؛ دراز و کلفت؛ شبیه ماهی‌ای که دمر افتاده باشه زمین. کردم‌اش توی دهن‌ام. ماهی‌ه انگار زنده شده بود و جم می‌خورد توی دهن‌ام. سعی کردم دندونام به‌اش نخوره تا اذیت نشه. تا ته کردم توی دهن‌ام. سر کیرش رو توی گلوم احساس می‌کردم. سرم رو می‌بردم عقب و جلو و کیرش رو ساک می‌زدم. فرزاد به آه و اوه افتاده بود.

نگام رو نمی‌تونستم از روی روون‌های پرمو و خوش‌فرم‌اش بردارم. کیرش رو از دهن‌ام دراوردم و شروع کردم بین روون‌هاش رو لیسیدن. گاهی مویی کنده می‌شد و می‌رفت توی دهن‌ام. درش می‌اوردم و به لیسیدن ادامه می‌دادم. زبون‌ام دیگه خشک شده بود. رفتم پایین‌تر. سر زانوهاش رو هم لیسیدم. رفتم پایین‌تر. تقریبن افتاده بودم به پاهاش. الان دیگه داشتم انگشت‌های پاش رو می‌خوردم. انگشت‌هاش تکون می‌خوردن از شادی. لای انگشت‌هاش، روی ساق پاش.

فرزاد من رو بلند کرد و بغل‌ام کرد و برد توی اتاق خواب. من رو آروم انداخت روی تخت و در رو بست. اتاق تاریک شد. اما نور مهتاب که از پشت پرده‌ی پنجره می‌اومد تو به من اجازه می‌داد تا ببینم که داره شلوارش رو درمی‌آره و بعد نوبت به شورت‌اش رسید. گفت «لباسات رو دربیار سروش». لباسام رو دراوردم و لختِ لخت روی تخت منتظر شدم فرزاد بیاد. بیاد و با تنِ برهنه‌اش بدن‌ام رو در بر بگیره، محکم بفشاره. دوست داشتم تماشاش کنم وقتی می‌خواد بیاد روی تخت؛ از این پایین که من خوابیدم قد فرزاد بلندتر دیده می‌شه. لحظه‌ای عزیزتر از این لحظه توی تخت نمی‌تونه باشه؛ تا چند ثانیه‌ی دیگه کسی که بدن‌اش و شخصیت‌اش رو خیلی دوست داری می‌خواد بیاد کنارت، با اون تنِ گرم و سفت‌اش.

وقتی فرزاد اومد کنارم، پشت‌ام رو کردم به‌اش و با کون‌ام کیرش رو بازی دادم که نخوابه. بعد احساس کردم انگشت‌های خیس فرزاد روی سوراخ‌ام‌ه. داره تف‌اش رو می‌ماله روی سوراخ‌ام. آه کشیدم. فرزاد گفت «جونم». کیرش رو گرفته بود توی دست‌اش و داشت سوراخ من رو با سر کیرش آشنا می‌کرد. دوباره آه کشیدم. دوست داشتم یه بار دیگه دم گوش‌ام بگه «جونم». اما نگفت و آروم آروم کیرش رو کرد توی کون‌ام. سوراخ‌ام این‌قدر منعطف شده بود که هیچ دردی نداشتم؛ آماده بودم کیر فرزاد رو توم داشته باشم. بعد فرزاد هر دو دست‌اش رو اورد روی سینه‌ام و مالوند. حالا کیرش قشنگ تا ته توی من بود. آه کشیدم.

عقب‌جلو می‌کرد و من احساس می‌کردم حرکت کون‌اش الان دیدن داره؛ ای کاش یه چشم هم روی سقف داشتم تا خودم و فرزاد و کون فرزاد رو می‌تونستم ببینم که داره حرکت می‌کنه. دست‌ام رو بردم گذاشتم روی کون فرزاد و خراش‌اش دادم. نفس‌نفس‌زدن‌های فرزاد رو می‌شنیدم و حشری‌تر می‌شدم. چشمام انگار خیس شده باشن؛ شفاف نمی‌دیدم و حالت خوشی داشتم. فکر کنم داشتم این جمله‌ها رو می‌گفتم «فرزاد داری من رو می‌کنی؟ آره؟». می‌خواستم فرزاد حرف بزنه دم گوش‌ام، می‌خواستم جواب‌ام رو بده. بگه که «آره، الان کیرم توی کون‌ات‌ه». اما نگفت. دوباره گفتم «فرزاد؟ الان کیرت توی کون من‌ه؟». فرزاد گفت «آره، خوش‌ات می‌آد؟». بالاخره فهمید که دوست دارم موقع سکس حرف بزنیم و از این حرف‌ها بزنیم. گفتم «آره، دوست دارم، دوست دارم که تو داری من رو می‌کنی». فرزاد سرعت‌اش رو بیش‌تر کرده بود و من یواش‌یواش درد رو احساس می‌کردم، سوراخ‌ام می‌سوخت حالا.

قبل از این‌که آب‌اش بیاد ضربان کیرش رو احساس کردم، دو تا نبض زد و آب‌اش اومد. دوست داشتم کاندوم نبود و آب‌اش می‌اومد توی کون‌ام، اما هنوز که فرزاد رو کامل نمی‌شناسم. حالا فرزاد از نفس افتاده و شل شده بود. برگشتم و کیرش از کون‌ام در اومد. لب‌هام رو گذاشتم روی لب‌هاش. بی‌حرکت بود. بوس کوچولویی از لب‌اش کردم و بغل‌اش کردم. تن‌اش کمی خیس بود؛ بچه‌ام کلی تحرکت داشته دیگه. بوس. دوباره دست‌ام رو بردم روی کون و کمرش کشیدم. کمرش صاف و بی‌موست. با پاهام هم پاهاش رو لمس می‌کردم.

«تو نمی‌خوایی آب‌ات بیاد». فرزاد بود، به من گفت. گفتم «چرا، الان می‌رم حموم و جق می‌زنم». یک‌هو دیدم دست‌اش رو برد روی کیرم، کیرم رو گرفت و برام جلق زد. زبری کف دست‌اش آزارم نمی‌داد. خوب بود. دست‌هاش پهن بودن. کیرم تقریبن گم شده بود توی دست‌اش. دست‌ام رو گذاشتم روی پستون‌هام و با سر انگشت‌هام نوک پستون‌ام رو مالوندم. لحظه‌ی قبل از این‌که آب‌ات بیاد، لحظه‌ای‌ه که تو می‌میری و برای یکی/دو ثانیه هیچی نمی‌فهمی. بعد البته از نو متولد می‌شی؛ همه‌ی بدن‌ات سرحال می‌شه، انگار که همه‌ی خستگی و استرس بدن‌ات رو کشیده باشن بیرون. آب‌ام اومد. دست فرزاد رو خیس کردم. گفتم «ببخشید، دست‌ات …». «اشکالی نداره». خدایا! تا به حال با هم‌چین آدم باشعوری سکس نداشتم. چه‌قدر خوب بود امشب. چه‌قدر فرزاد رو دوست دارم. چه‌ آدم خوب و سکسی‌ه. گفت «بریم سیگار بکشیم».

توی تراس واستاده بودم و یونس توالتی نشسته بود و سیگار می‌کشیدیم. هوا سرد بود، اما بدن من خیلی گرم. برگشتم و تکیه دادم به نرده و به یونس خیره شدم. نگام کرد. دیگه خجالت نمی‌کشیدم، هی احساس می‌کنم اگه زودتر اسمی برای این حسِ الان‌ام پیدا نکنم، باید به همون تعبیر «حس زنِ یونس بودن» اکتفا کنم. عجیب این آدم رو دوست دارم. ترسیدم یک‌هو. نکنه فقط همین امشب باشه؟ نکنه استریت‌بودن یونس جدایی بندازه بین من و اون؟

«شب این‌جا بمون!». یونس گفت. گفتم «باشه». کونه‌ی سیگارم رو انداختم توی زیرسیگاری. یونس هم. پا شد و رفت تو. دنبال‌اش رفتم تو. تلویزیون رو روشن کرد و چراغ هال رو خاموش کرد. نشست زمین جلوی تلویزیون. رفتم نشستم کنارش، دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی پاش. هی توی ذهن‌ام از خودم می‌پرسیدم «اگه امشب شب اول و آخر باشه چی؟». یونس گفت «تو اگه خوابت می‌آد برو بخواب». سرم رو به صورت‌اش چرخوندم و گفتم «همین‌جا می‌خوابم، روی پای تو». نه لبخند زد، نه حسی توی چهره‌اش نشست؛ چند ثانیه‌ای نگاه‌ام کرد و بعد به تلویزیون خیره شد.

نمی‌دونم چه‌وقت خوابم برده بود و وقتی بیدار شدم از کوچه صدای بچه‌ها می‌اومد. انگار داشتن فوتبال بازی می‌کردن. توی هال هیشکی نبود. ترسیدم اول‌اش. لباس‌هام رو پوشیدم و رفتم دستشویی جیش کنم دیدم روی آینه یادداشت گذاشته: «سروش، من مغازه‌ام. کلید رو گذاشتم کنار در. اومدی قفل کن در و پیکر رو، بیا مغازه». آبی به صورت‌ام زدم و خودم رو توی آینه نگاه کردم. انگار عروسکی بودم که چپونده باشن‌اش توی یه جعبه‌ی کوچیک؛ حسِ فشردگی دارم. خدا به خیر کنه؛ فک کنم باز هم دارم عاشق می‌شم.

در رو قفل کردم و از پله‌ها رفتم پایین. خدای من! حالا این پله‌ها هم جزوی از تنِ یونس شده، این دیوارها، این خالی بودن پاگرد، و البته رازآمیزبودنِ حیاط خونه و اتاق‌های طبقه‌ی اول. یک‌هو دل‌ام پر شد از این سوال که یونس برادر و خواهر هم داره یا نه. حالا خانواده‌ی یونس برام مهم شده بود. البته نه این قدر مهم که بتونه روی حسی که من به یونس دارم تاثیر بذاره یا تغییری ایجاد کنه. در رو باز کردم و وارد کوچه شدم. نمی‌دونم چرا احساس شرم می‌کردم، شرم نه؛ خجالت‌کشیدن. احساس می‌کردم این مردی که از خونه اومده بیرون و داره سوار ماشین‌اش می‌شه یه‌چیزهایی از دیشب خبردار شده. احمقم، می‌دونم.

یونس توی مغازه بود، پشت میز نشسته بود و داشت با کیس یه کامپیوتری ور می‌رفت. در رو باز کردم و سلام دادم. یونس سرش رو بلند کرد و گفت «صبح به خیر خوش‌خواب!». لبخند هم نمی‌زد باز جمله‌اش دل‌نشین بود برام. رفتم نشستم روی یکی از صندلی‌ها و گفتم «فک کنم سه/چهار صبح بود که خوابیدیم ها». دوباره سرش رو بلند کرد و گفت «چای هست، بریز بخور، یه دونه هم واسه‌ی من بریز». رفتم پشت پرده و دو تا چای ریختم و اوردم.

«برنامه‌ات امشب چی‌ه؟»، یونس پرسید. جواب دادم «باید برم خونه دوش بگیرم». «خب چرا این‌جا نمی‌ری؟». «خونه‌ی خودمون که باید برم که». یه‌هو یادم افتاد گوشی‌ام خاموش بوده از دیشب. زودی روشن‌اش کردم و اس‌ام‌اس پشت اس‌ام‌اس بود که می‌اومد. یکی از مادرم، یکی از خواهرم، چندتای دیگه هم از دوستام. «شماره‌ات رو می‌دی!» به یونس گفتم. یونس همون‌جوری که سرش توی کیس بود گفت «نه‌صد و دوازده، سی‌صد و چهل، هفتاد و پنج، شصت و شیش». با اسم «یونی» ذخیره‌اش کردم. تک‌زنگ زدم به‌اش. «تویی؟». گفتم «آره». «بعدن سیوش می‌کنم». «باشه».

همین‌که سوار تاکسی شدم، دل‌ام گرفت. هرچند پیش یونس هم می‌بودم باز هم دل‌ام می‌گرفت. مرده‌شور این عشق رو ببرن؛ مثه سیاه‌مستی می‌مونه، آدم دوست داره همه‌چیزش رو بده تا ازش خلاص بشه. من نمی‌خوام عاشق بشم، نمی‌خواااااااااام. … رسیدم خونه و دوش گرفتم. زیر دوش به این فکر می‌کردم که دیشب واقعن چی شد؟! چه اتفاقی افتاده بود؟ بدنِ یونس، نگاه‌اش، بوش، کیرش، رنگ پوست‌اش، دست‌هاش، اتاق‌اش. دل‌ام تنگ شد؛ دوست داشتم پیش یونس باشم. خودم رو خشک کردم و لباس‌هام رو پوشیدم و داشتم می‌رفتم که خواهرم از آشپزخونه صدام کرد. «سروش! دیشب کجا بودی تو؟! مامان نگران بود». «سلام، هیچ‌جا، پیش احسان بودم، به مامان اس‌ام‌اس دادم». «الان کجا داری می‌ری دوباره؟». «فضولی تو؟!».

تردید داشتم که قبل‌اش به یونس اس‌ام‌اس بدم که دارم می‌آم یا نه. می‌ترسیدم بگه کار داره، یا مساعد نیست، یا یه بهونه‌ای بیاره. تن‌ام آتیش گرفته که ببینم‌اش دوباره، دوباره برم توی بغل‌اش، دوباره اون بدن گرم و سفت و خوش‌بوش رو زیارت کنم. توی تاکسی که نشستم، راننده آهنگی از معین رو گذاشته بود. نزدیک بود بزنم زیر گریه. از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم و مردم رو می‌دیدم که دارن توی پیاده‌رو می‌رن و می‌آن. دخترها از مدرسه تعطیل شده بودن و با شیطنت خاص خودشون به این و اون متلک می‌گفتن و می‌خندیدن. دوست داشتم پیاده شم و برم توی جمع اون‌ها، یونس رو فراموش کنم.

یونس توی مغازه بود. از دیدن‌ام کمی جا خورد؛ «سلام پسر!». بعد از سلام و احوال‌پرسی و کمی سکوت، پرسیدم «اهل مشروب هستی؟». گفت «به قیافه‌ام نمی‌خوره یعنی؟». خندیدم. گفتم «گفتم شاید به خاطر ورزش نمی‌خوری». «نه بابا». گفتم «می‌رم بیرون یه سیگار بکشم». گفت «من هم می‌آم». رفتیم بیرون و سیگارش رو دراورد و گفتم «نه من خودم سیگار خریدم دیگه». نیش‌خند زدم. کمی خندید. سیگارش رو روشن کرد و گفت «چی می‌خوری؟». «هان؟». «مشروب رو می‌گم!». «هان! هرچی، فقط سنگین نباشه زیاد». «آب‌جو خوب‌ه؟». «آره، البته مهمون منی‌ها». خندید و پک زد به سیگارش «بذا زنگ بزنم، ببینم اصلن داره یا نه». شماره گرفت و «سلام … مخلصم … » حین صحبت‌کردن با تلفن به این‌ور و اون‌ور نگاه می‌کرد که کسی نباشه «… آب توی بساط‌ات داری؟ … شیش‌تا هفت‌درصد می‌خوام و یه بطر سگی … کی بیام؟ … دم‌ات گرم داداش. ساعت هشت می‌آم مغازه‌ی اسی … آقایی … می‌بینم‌ات». سیگارش رو پرت کرد توی جوی آب و رفت تو. هنوز سیگارم تموم نشده بود.

«خب دیگه بریم». چراغ‌ها رو خاموش کرد و در مغازه‌ رو کلید کرد و کرکره‌ها رو کشیدیم پایین. غروب زمستون همیشه‌ی خدا دل‌گیر هست. نمی‌تونستم حرف بزنم، فقط دوست داشتم کنارش باشم و همین حضورش من رو آروم می‌کرد. اگه هم حرفی می‌زدم فقط به خاطر این بود که رد گم کنم و نذارم یونس مثلن فک کنه که بی‌حوصله‌ام یا خدایی نکرده نفهمه که عاشق شدم. «سیگار می‌کشی؟». «نه، نمی‌تونم». سیگاری برای خودش دراورد و روشن کرد. چهره‌اش وقتی داره سیگار رو روشن می‌کنه زیباتر می‌شه؛ خط‌هایی که می‌افته روی صورت‌اش، وقتی چشم و ابرو و لب‌اش کج می‌شه، زیباتر می‌شه صورت‌اش. «رفتی خونه‌تون؟». «آره، شانس اوردم فقط مامان‌ام خونه نبود اون‌موقع، گیر می‌داد اساسی … هر چند به‌اش اس‌ام‌اس دادم قبل از این‌که برم خونه». «خوب‌ه». «یونس؟!». نگام کرد و هیچی نگفت. ترسیدم حرف جدی بزنم، می‌خواستم بگم می‌خوام تا فردا صبح بغل‌ات بخوابم، بوت کنم، کیرت رو بگیرم دست‌ام، باهاش بازی کنم و تو من رو نگاه کنی و رضایت‌ات رو توی چشمات ببینم، اما نگفتم؛ «تو داداش هم داری؟». «آره، یه دونه، الان سرباز ه. قل من‌ه». «واقعن؟ یعنی شما دوقلو هستین؟!!». لبخند نشست روی صورت‌اش «آره، سه دقیقه از من بزرگ‌تر ه». خندیدم، خندیدم و بعدش البته ازش معذرت‌خواهی کردم که فک نکنه دارم مسخره‌اش می‌کنم. هرچند خودش هم داشت می‌خندید، یعنی لبخند می‌زد. «چه با حال، پس باید کپی هم باشین، نه؟». کونه‌ی سیگارش رو انداخت زمین و گفت «آره، ولی خب اون قدش کمی از من بلندتر ه». «خیلی دوست دارم ببینم‌اش، خیلی با حال ه». هیچی نگفت.

داشتم درباره‌ی برادر یونس خیال‌پردازی می‌کردم؛ اگه قدش بلندتر از یونس‌ه پس باید دست‌ها و پاهاش و کیرش هم بزرگ‌تر و پهن‌تر از یونس باشه. البته باید ببینم شخصیت‌اش چه‌جوری‌ه. گُه باشه که با یه من عسل هم نمی‌شه باهاش سکس کرد. کچل هم هست لابد. صداش چه‌جوری باید باشه؟ مثه یونس نرم و سکسی؟ یا باید کلفت باشه و خش‌دار؟ چشم‌های یونس درشت هستن و سیاه، با ابروهایی تنک، دماغ خوش‌فرم و لب‌های نسبتن بزرگ. داداش‌اش چه‌شکلی می‌شه با این وجود؟ دیدن برادر یونس مثه خوندن جلد دوم یه رمان‌ه؛ چون برادرش دو سه دقیقه از یونس بزرگ‌تر باید از جلد اول کمی پیشرفته‌تر باشه. خندیدم، توی دل‌ام خندیدم. اما خب لبخندم معلوم بود. پرسیدم «اسم‌اش چی‌ه؟». «یوسف». آه.

رسیدیم خونه و یونس رفت استکان‌اش رو اورد و من ماست و خیار درست کردم و نشستیم رو زمین. «چی بذارم؟». «نمی‌دونم، هرچی خودت دوست داری». فریدون فروغی گذاشت. برای خودش عرق ریخت و من چیپس رو باز کردم. «تو واقعن عرق نمی‌خوری؟». آب‌جوم رو باز کردم و گفتم «آخه سنگین‌ه. می‌ترسم بالا بیارم». چنان با لذت و وسواس استکان‌اش رو پر کرد که هوس کردم بخورم. «برا منم می‌ریزی؟». خندید و گفت «برو استکان بیار». بلند که شدم نگام افتاد به یونس. پاهای لخت‌اش از شلوارک بیرون مونده بودند و سرشونه‌هاش نور لامپ رو منعکس می‌کرد، می‌درخشیدند. خوشحال شدم. من مستم.

حالا واقعن مستم. نمی‌تونم روی بدن یونس متمرکز کنم چشمام رو، حواس‌ام رو. «برا من دیگه نریز یونس». «باشه». بلند شدم که برم تراس هوای تازه بخورم، یونس پرسید «حال‌ات داره بد می‌شه؟». «نه، نه. فقط می‌خوام هوا بخورم». چشم‌انداز تراس یونس، چندتا ساختمون سه یا چهار طبقه است که چراغ همه‌ی پنجره‌ها هم روشن‌ه. چشمام رو بستم و نفس عمیق کشیدم. وقتی نفس‌ام رو بیرون دادم، یونس اومد. با همون زیرپیراهنی رکابی و شلوارک اومده بود. سیگارش رو روشن کرد. دست‌ام رو بردم و سیگارش رو از روی لب‌اش برداشتم و پک زدم. دوست داشتم که یونس هیچی نگفت. منتظر موند تا سیگار رو به‌اش بدم. یه پک دیگه زدم و به‌اش دادم و گفتم «ببخشید». «این چه حرفی‌ه!». یونس دوست‌ات دارم، یونس دوست‌ات … می‌خواستم جیغ بزنم، می‌خواستم هورا بکشم. شادی پشت گلوم گیر کرده بود.

رفتیم توی اتاق خواب. بی‌‍پرواتر از قبل شده بودم. مستی آدم رو بی‌پروا می‌کنه. پشت‌ام رو چسبوندم به یونس که همون‌جور واستاده بود وسط اتاق و داشت سیگار می‌کشید. دولا شدم و کون‌ام رو می‌مالوندم به کیرش. هنوز راست نکرده بود. با دست دیگه‌اش روون‌‌ام رو لمس می‌کرد. برگشتم و گفتم «دوست دارم خودم لخت‌ات کنم». سیگارش رو خاموش کرد و من رکابی‌اش رو دراوردم و نوک پستون‌هاش رو ساک زدم. زیربغل‌اش رو. موهای زیربغل‌اش بوی عرق می‌دادن. دوست داشتم. لیسیدم. سرشونه‌هاش رو هم. نرم بودن و صاف. دوست‌شون دارم. دست‌ام رو گذاشتم روی کیرش و گلو‌ش رو مک می‌زدم. لیس می‌زدم. صدای آرومِ آه‌اش دراومده بود. بدن‌اش خشک بود، هیچ رطوبتی نداشت؛ دست‌ام رو که می‌کشیدم روی شکم‌اش، صدای لمس‌ام رو می‌شنیدم. گوش‌اش رو لیس زدم، چونه‌اش رو، بینی‌اش رو، دوباره رفتم روی پستون‌هاش. کیرش کمی شق شده بود.

نشستم و زبون‌ام رو کردم توی ناف‌اش. ترش بود. کون‌اش رو دست می‌کشیدم. کمر شلوارک‌اش رو باز کردم و کشیدم‌اش پایین. کیرش زیر شرت خیلی خوش‌فرم کج شده بود سرش رفته بود بالا. با زبون‌ام از روی شرت لیس‌اش زدم. جواب داد. کمی تکون خورد. بوی کیر می‌داد، بوی عرق، بوی مردانگی. حشری‌ام کرد، با هیجان بیش‌تر لیس‌اش زدم و یک‌هو شورت‌اش رو کشیدم پایین و کیرش رو کردم توی دهن‌ام و شروع کردم وحشیانه ساک‌زدن. دوست داشتم تا ته بکنم‌اش توی دهن‌ام ولی می‌ترسیدم بالا بیارم. انگار که داشتم بستنی خوش‌مزه‌ای می‌خورم؛ کیرش خیلی خوش‌فرم و اندازه و خوش‌مزه است. دست‌هام رو می‌کشیدم روی روون‌های مودار و کون‌اش. ساک می‌زدم.

یونس بعد بلندم کرد و رفت روی تخت دراز کشید. رفتم کنارش، توی بغل‌اش دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم روی سینه‌اش. بو کردم، دوست داشتم؛ بوی پیش‌آب‌اش همه‌ی اتاق رو ورداشته بود. دست‌هاش رو بالش کرد زیر سرش و من هم شروع کردم به لیسیدن. پستون‌هاش رو می‌لیسیدم و یونس نگام می‌کرد. شکم‌اش رو لیسیدم. بعد رفتم روی کیرش. وقتی داشتم براش ساک می‌زدم دست‌اش رو اورد گذاشت روی سرم و با موهام ناخودآگاه بازی‌بازی می‌کرد. دست‌هام رو می‌کشیدم روی روون‌های مودارش. کیرش حالا حسابی شق کرده بود و سرپا ایستاده بود. رفتم دوباره توی بغل‌اش. «یونس، دوست‌ات دارم».

یونس هیچی نگفت و دمر خوابید و من هم دمر شدم، پشت به‌اش، چسبودم کون‌ام رو به کیرش. کیرش رو با دست کرد لای پام. آه کشیدم. گرمای کیرش از گرمای بدن من بیش‌تر بود. تکون‌اش داد، عقب‌جلو بردش. من آه کشیدم. دست راست‌اش رو گذاشت روی نوک پستون‌هام و شروع کرد به مالوندن‌شون. خیلی کیف می‌داد. سرم رو برگردوندم و لب‌هام رو بردم سمت لب‌هاش. لب‌اش رو گذاشت روی لب‌ام و شروع کردیم به لب‌گرفتن. لب‌هام رو خیس کرد، زبون‌اش رو کرد توی دهن‌ام؛ با زبون‌اش داشت دهن‌ام رو می‌گایید. حالا حرکت کیرش هم سریع‌تر شده بود. لب‌اش رو از لب‌ام جدا کرد و تف کرد روی دست‌اش و تف‌اش رو مالوند روی کیرش و دوباره تف کرد و مالوند دهنه‌ی سوراخ من. فرو کرد تو. آخ.

لب‌هام رو به هم فشردم که صدای دردم رو خفه کنم. برگشتم به صورت یونس نگاه کردم که اخم کرده بود و چشماش حسابی شهلایی شده بود؛ حشری شدم و سوراخ‌ام باز شد. دیگه مثه قبل درد نداشتم. به کون‌اش نگاه کردم که داشت عقب‌جلو می‌رفت و سفت می‌شد و عضلات‌اش معلوم می‌شدن. حظ کردم. یونس من رو خوابوند به صورت روی تخت و رفت روم. با چنان حرارت و عصبانیتی می‌کرد من رو که اگه گشاد نکرده بودم الان پاره شده بودم. ای کاش می‌تونستم ببینم‌اش که داره من رو می‌کنه. صدای برخورد تخم‌هاش با زیر کون‌ام رو می‌شنیدم. دست‌هاش رو از زیر اورد روی پستون‌هام و شروع به مالوندن کرد. لب‌اش کنار گوش‌ام بود و نفس‌اش رو می‌شنیدم. بعضی وقت‌ها آخ آرومی هم می‌کشید که واقعن حشری‌ترم می‌کرد.

یونس تازه‌تازه داشت یاد می‌گرفت که چه‌طور سکس کنه. فکر می‌کنم دوست‌دخترش تا حالا با یونس این‌جوری که من سکس دارم نداشت. پاهام رو داده بود بالا تا کیرش رو تا ته بکنه توم. دیگه اصلن اذیت نمی‌شدم. باید دیگه الان آب‌اش بیاد. ضربه‌هاش شدیدتر شده بود و نگاه‌اش به سقف بود. از این جا که من دارم می‌بینم، یونس چه با ابهت و خوشگل‌تر به نظر می‌رسه؛ گردن برافراشته شده و عضله‌ی بازوهای دست‌اش که پاهام رو گرفته خوش‌فرم زدن بیرون. ناف‌اش رو دوست دارم؛ ناف یونس فقط یه سوراخ تاریک نیست؛ کمی گوشت اضافه داره که از توی ناف‌اش دیده می‌شه. آب‌اش اومد. پاهام رو ول کرد و خودش رو انداخت روم. سینه‌اش خیس خالی بود. «ای جونم». جواب نداد، فقط یه پوزخند زد که سینه‌اش لرزید و تن‌ام رو لرزوند.

کیرش رو دراورد و کاندوم رو بیرون اورد و انداخت توی سطل زباله‌ی کنار تخت. بلند که شد، اندام‌اش کش اومدن و خیلی خوش‌فرم به نظر رسیدن. دوست داشتم دوباره بدن‌اش رو بخورم. به‌خصوص داشت می‌رفت سمت در که نگاش کردم؛ از پشت هم سکسی‌ه کس‌کش. اصلن همه‌چیز این بشر زیباست، همه‌چیزش عالی‌ه. بی‌شرف. انگار که چیزی یادش اومده باشه برگشت و شیرجه زد کنارم. لب‌اش رو گذاشت روی لب‌ام و دست‌اش رو برد سمت کیرم. پیش‌آب‌ام اومده بود. با همون پیش‌آب‌ام برام جلق زد. بوی یونس. بوی یونس. بوی یونس. تنها چیزی که توی اون سه یا چهار ثانیه‌ی عروج احساس می‌کردم بوی تن یونس بود. آب‌ام اومد و دوباره زنده شدم.

همون‌جور لخت هر دومون نشسته بودم توی تراس و چسبیده بودیم به هم و سیگار می‌کشیدیم. مست که باشی حال می‌ده توی سرما برای چند دقیقه توی هوای آزاد باشی. دیگه آخرای سیگارمون داشتیم می‌لرزیدیم هر دومون. ولی حال می‌داد. زودی کشیدیم و کونه‌ی سیگارمون رو انداختیم بیرون و رفتیم تو. یونس شرت‌اش رو تن‌اش کرد و من تماشاش می‌کردم؛ پاهای افراشته و کشیده‌اش، شورت و کیر خوش‌مزه و خوش‌فرم‌اش که حالا آروم گرفته، سینه‌ی پهن‌اش. یه آب‌جو باز کرد برای خودش و یه دونه برای من. نشست کنارم و تلویزیون نگاه کردیم. سرم رو تکیه دادم به شونه‌اش. یه قلپ آب‌جو خورد. نور تلویزیون تن هر دومون رو روشن و خاموش می‌کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>