گلادیاتور

من – مهرداد – و همسرم آزاده حدود سه سال پیش به سوئد آمدیم. من 26 سال دارم و مردی هستم معمولی از نظر هیکل و سیما. همسرم آزاده 22 ساله است دارای اندامی متناسب، سینه هایی برجسته و باسنی گرد و شکیل و صورتی شرقی با چشمانی درشت و موهایی سیاه و براق و با معیارهای فرهنگیی ما کاملا زیبا و تو دل برو. با پوستی سفید و بسیار نرم و لبانی گوشتی و قرمز و 173 سانت قامتِ رعنا.
او در میان جمع بشدت خجالتی و سربزیر است؛ تا بدان اندازه که هنگام سلام و تعارف نه تنها با مردها که حتی با خانم ها هم گاهی اوقات از خجالت سرخ و دست و پایش را گم می کند. همین هم باعث شده تا مردها بیشتر تو نخش بروند و در موردش کنجکاوی نشان دهند.
در گذشته های دورتر، بسیار پیش می آمد که از این که مردها با نگاهی خاص به آزاده نگاه می کردند ناراحت می شدم . زیرا می دیدم که چشمان شهوتناک آنان بر روی سر و گردن و بویژه باسن زیبای او زوم شده و بالا و پایین رفتن و چپ و راست شدنش را دنبال می کردند. شاید حس حسادت و یا آنچه در فرهنگ قبیله ای ما به تعصب و غیرت تعبیر می شود، گاهی اوقات باعث می شد که در چنین مواردی عکس العمل هایی از خود نشان دهم و این عکس العمل ها در سالهای آغارین آشنایی و ازدواجمان بیشتر متوجهِ آزاده می شد و در بیشتر وقت ها هم باعث کدورت. اما بمرور زمان و بویژه با توضیحاتِ آزاده، متوجه شدم که در واقع او هیچ انگیزه و تعمدی در این کار، یعنی تحریک مردها ندارد و گناهی هم متوجه او نیست. این بود که اندک اندک تلاش کردم بر خود مسلط تر باشم و واقعیت ها را آنگونه که هست ببینم.
البته کلی زمان برد تا توانستم کاملا با مسئله کنار بیایم و نه تنها عکس العملی که باعث دلگیری آزاده شود از خود نشان ندهم بلکه خود نیز بی خیال این قضیه شوم. در آغاز سخت بود اما در هر حال این کار بمرورِ زمان عملی شد و موفق شدم بر تعصبات و حسادتم فایق آیم. همین تغییر رفتار هم باعث گردید تا آرامش لازم و کافی در میانِ ما که از دل و جان عاشق هم بودیم، بوجود آمده و با یکدیگر از عمر، جوانی و زندگی بیشتر لذت ببریم.
باید این را نیز بگویم که آزاده اگر چه خجالتی و سر بزیر بود ، اما در روابط جنسی و بویژه در رختخواب آتش فشانی بود مهار نشدنی و چنان حس و حالی می داد که یک مرد هرگز دوست نداشت بهنگام عشق بازی با او، زمان را پایانی باشد. گرم، بی پروا، خواهنده و حشری و اهل هر کاری در سکس! آنچنان که در بسیاری وقت ها ، من با همهِ توانایی ام کم می آوردم.

سه سال پیش که برای انجامِ کاری به سوئد آمده بودیم، تصمیم گرفتیم بمانیم و به ایران برنگردیم. از این روی در استکهلم – پایتخت این کشور – اسکان یافتیم.
در آغاز گرفتاری های مربوط به اقامت و یافتن مسکن مناسب و بویژه مسئلهِ زبان باعث می شد تا وقت کمی برای مسائل درون خانه و بخصوص عشق بازی و هماغوشی داشته باشیم . تا آن جا که حتی برنامه های سکس و عشقبازی های ما به هفته ای یک بار کشیده شد و چه بسا همین یکبار هم آن شور و هیجان سابق را نداشت. مایی که در ایران سکس، کار هر روز و هر شبمان بود، دیگر آشکارا از تک و تا افتاده و همانند یک زوج پیر به این دلخوش بودیم که بدون هیچ افت و خیزِ جوانی در کنارِ هم باشیم. مخصوصا آزاده که دیگر کاملا از شور و هیجان افتاده بود!

این مسئله ، یعنی پس رفت و بی میلیِ جنسیِ آزاده مرا بشدت دلگیر و راستش نگران می کرد. گاهی اوقات احمقانه به این فکر می کردم که نکند آزاده سرش جای دیگری گرم است وبا کسی سرو سری دارد که از شور و حالش در خانه کم شده است. اما یک دقیقه بعد به این خیال باطلم می خندیدم و خودم را سرزنش می کردم. زیرا می دانستم و اطمینان داشتم که او اهل کارهای پنهانی و خیانت نیست و از آن گذشته او هیچگاه تنها نمی ماند که چنین امکانی – حتی اگر بفرضِ محال بخواهد – برایش فراهم شود. زیرا در اوایل ورودمان همیشه باید دنبال کارهای مربوط به ویزا و کلاس زبان با هم می رفتیم و انجام می دادیم و بعد از دوندگی های بسار خسته و کوفته بخانه بر می گشتیم. در واقع با چنین وضعیتی او هیچگاه تنها نمی ماند و بدلیل غریب بودنمان، ما فقط همدیگر را داشتیم.
یک روز پس از فکر کردن زیاد برای این که این جوِ سرد را شکسته و روابطمان را اندکی گرمتر کنم، پیشنهاد کردم که اگر آزاده موافق باشد، گاهی اوقات فیلم های پرنو را اجاره کرده و در هنگام عشقبازی با هم ببینیم. کاری که پیش از این در ایران هرگز انجام نداده بودیم. او بلافاصله طبق همان عادت قدیمیِ خجالتی بودنش مخالفت کرد . اما گفت که اگر دوست داری بگیر و خودت آن را ببین. با این همه این آن چیزی نبود که من در پیِ آن باشم. پیشنهادم تنها برای تحریک حسِ شهوت او بود. البته بی خیالش نشدم وبا خود گفتم: همین هم غنیمت است و بقول قدیمی ها از این ستون تا آن ستون فرج خواهد بود.

دوهفته بعد پس از کنکاش باخود سرانجام به یک ویدئویی رفتم و از میان صدها فیلمِ سکسی که در ویدئویی های اینجا به وفور یافت می شود، یکی اش را انتخاب کردم و بخانه بردم . با شوق وذوق فیلم را به آزاده نشان دادم . اما او عکس العمل خاصی نشان نداد و خیلی عادی برخورد کرد.
آن شب پس از شام خوردن و دیدن اخبار تلویریون و نگاه کردن به خبرها و پیگیری رویدادهای ایران از طریق لپ تاب، وقتِ رفتن به رختخواب فرارسید. یعنی زمانی که من منتظرش بودم و تا حدی برایش برنامه داشتم. دی وی دی را در دستگاه ِ پخش کننده گذاشته و دکمهِ پلی را زدم. فیلم شروع شد. وای خدا! صحنه های دوست داشتنی و زیبا در فیلم موج می زد. دختران زیبا و بلوند با اندامی بلورین و چشمانِ خمار. کس های تراشیده و بی موی بی مو. و مردان حشری و کیر کلفت در کنار دریاچه ای که بهشتِ خدا را در جیبش گذاشته بود.

من روی مبل روبروی تلویزیون نشسته و در حالی که با خود ور می رفتم با چشمان از حدقه درآمده با ولعی تمام به فیلم خیره شده بودم. البته زیر زیرکی گاه گداری آزاده را نیز می پاییدم و می خواستم بدانم که عکس العملش چیست؟ پس از گذشت ربع ساعتی او که در کنارم نشسته و وانمود می کرد که زیاد در هوای فیلم و سکس نیست را به آهستگی بطرف خود کشیده و لبانم را بر لبش گداشتم. اما بر خلافِ ظاهر دیدم که او هم با حس و حالِ بیشتر و بهتر از روزهای پیش پاسخم را داد و به آغوشم فرو رفت.
دریافتم که فیلم و صحنه های لذت بخشِ آن کار خودش را کرده و او را نیز تحریک کرده است. آن شب پس از ماه ها یک شبِّ توپ و خاطره انگیز را تجربه کردیم. پس از آن اندک اندک به حال و هوای پر شورِ گذشته های دور برگشتیم و برآن شدیم تا باردیگر زندگی را آنگونه که خود می خواستیم برای یکدیگر معنا کنیم. با این تفاوت که اگر یک روز احساسُ یکنواختی و کسالت در رفتارمان پدید می آمد، بلافاصله فیلمی را کرایه کرده و چاشنیِ زندگیِ سکسی و محفلِ لذتمان می کردیم. خوشبختانه همیشه هم خوب جواب می داد و تا آنجا پیش رفته بودیم که گاهی وقت ها با آزاده که هیچوقت پیش از آن بدلیل کمرویی اش به مغازهِ ویدئویی پا نمی گذاشت، دوش بدوش من وارد مغازه می شد و حتی در انتخاب فیلم کمک می کرد. از این پیشرفته تر این که یک روز غروب وقتی به خانه آمدم، آزاده را دیدم که به پیشبازم آمد و پس از سلام و تعارف و ماچ و بوسه، بی مقدمه گفت که امروز تنها به ویدئویی رفته و بدلخواه خود فیلمی را کرایه کرده است! از نظر من این عالی بود و در حد خودش یک گام بزرگ به پیش .

خدایی اش را بگم سلیقه اش هم حرف نداشت و فیلمِ انتخابی اش عالی بود. فیلمی با صحنه های اروتیکیِ زیبا . نه از آن دست فیلم های شلوغ پلوغ و سرشار از خشونت و کارهای غیر معقول و غیر معمول که آدم را نه تنها به حس و حالی نمی برد، بلکه اینقدر غیر واقعی و لوس و چندش آور است که بجای لذت بردن حالت تهوع به انسان دست می دهد. مثلا من یادم می آید که در یکی از همین فیلم ها، خانمی با کفشی که پاشنه ای 25 سانتی داشت ، در یک استخر پر از آب با مردی در حال سکس بود!! ویا در فیلم هایی دیده بودم که در دهانِ و بر روی سر و صورت یکدیگر می شاشیدند و…..
بگذریم. فیلم انتخابیِ آزاده عالی بود. زنانی زیبا و مردانی خوش اندام و مناظری زیباتر. آن شب من بیش از گذشته حال کردم و از سکس با آزاده لذت بردم. از آن پس هرگاه که نیاز می افتاد او خود به مغازه می رفت و با فیلمی معرکه که هربار بهتر از گذشته بود بر می گشت. در یکی از این دفعات بود که آزاده فیلمی فرانسوی با زیر نویسِ انگلیسی را بخانه آورد که داستانی جذاب داشت. یک زن و شوهر جوان فرانسوی تصمیم گرفته بودند که نوکرشان را که جوانی آفریقایی و سیاه پوست و بسیار خوش اندام بود بکار گرفته و کاری کنند که با خانم خانه همبستر شود. زیرا خانم بقدری حشری بود که مرد باهمهِ توش وتوانش نمی توانست او را سیر کند. از آن گذشته یکی ار رویاها و فانتری های همیشگیِ آن ها این بود که زنِ زیبای صاحبخانه ، یک کیر کلفتِ سیاه را دربرابر چشمان شوهرش ساک بزند. ار آن گذشته، مرد نیز دوست داشت تا زنش را بهنگام گاییده شدن بوسیلهِ مردی دیگر تماشا کند. ماجرا بسیار زیبا پیش می رفت و سرانجام یک روز وقتی مرد بسرِ کار رفته بود، زن به آرزویش رسید و در حمام، نوکر خانه، خانم را از پس و پیش گایید. زن که از شدت عشق بازی با او، کاملا ارضا و بیحال شده بود، بر روی تخت دراز کشید و تلفنی ماجرا را با شوهرش در میان گذاشت. شوهر هم کاملا خوشحال و تحریک شده بخانه برگشت و یک راست بسراغِ همسرش که هنوز کسی مالامال از آب نوکر داشت رفت و با انگشت به معاینهِ کس کیرخوردهِ همسرش پرداخت و پس از اطمینان چنان تحریک شده بود که بلافاصله کیرش را در دهان زنِ زیبا و حشری اش فروکرد و بی هیچ تلمبه زدنی آبش را تا آخرین قطره به حلقِ همسرش خالی کرد.

از آن پس کار خانم و آقا و نوکر خانه که نامش فرمین بود، اطراف همین ماجرا دور می زد. نوکر در چند مورد و با موافقت خانم و آقا دوستانش را برای شرکت در بزمِ سکس به خانه آورد و هربار بهتر و زیباتر از دفعهِ پیش بود. تا این که در پایان فیلم یک روز، نوکر نامه ای نوشته و برای همیشه از پیشِ آن هارفته بود. در نامه یاد آور شده بود که من باید بکشورم برگردم، اما شما را هرگز فراموش نمی کنم. خانم خانه از این بابت بسیار غمگین و افسرده شد. اما وقتی آقا بخانه برگشت، ضمنِ دلداری به همسرش گفت که فرمین قبل از رفتنش تلفنی با او تماس گرفته و یکی از دوستان صمیمی اش را که جوانی برازنده است به او معرفی کرده و در ضمن همهِ ماجرا را نیز با او در میان گذاشته است.
وقتی آن شب فیلم را با آزاده دیدیم؛ با هم حسابی حال کردیم. صحنه های این فیلم بقدری زیبا، جا افتاده و طبیعی بود که در وصف نمی گنجید. پس از اتمام فیلم، آزاده نگاهِ معنی داری بمن انداخت و پرسید فیلمش چطور بود. گفتم عالی. چه زن و شوهر با حالی بودند! چه می شد اگر ما هم می تونستیم اینگونه از زندگی لذت ببریم. آزاده اخم کرد و گفت زبونتو گاز بگیر. دیگه داری پر رو میشی ها! کاری نکن که بعد از این قید دیدنِ فیلم را بزنیم.
با خنده گفتم: شوخی کردم و فراموش کن.

فردای آن روز چون شنبه بود و من نمی خواستم سرِ کار بروم برخاستم و نگاهی به قامتِ رعنا و لخت آزاده که در خواب ناز غوطه می خورد انداختم. واقعا که زیبا و دوست داشتنی بود. فیلم را دوباره در دستگاه گذاشته و برای این که صدای تلویزیون، آزاده را بیدار نکند، درِ اتاق خواب به پذیرایی را بستم و آن را دوباره دیدم. حقا که چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار آقای خانه گاییده شدن همسرش را که دیگر بنظرم کاملا شبیهِ آزاده بود، بوسیله آن مرد خوش اندام و کیرکلفتِ و خوش اندامِ سیاهپوست می دید. راستش مو بر تنم سیخ شده بود و برای نخستین بار از ته دل آرزو می کردم که یک روز آزاده را در آن حال ببینم.
آن روز گذشت و پس از چندی که دوباره هوسِ دیدن فیلم کردیم، آزاده به ویدئویی رفت و پس از مدت زمانی طولانی برگشت. من شک کردم . بویژه این که پیش از آن موقعی که می خواستیم فیلم کرایه کنیم ، از او پرسیده بودم: می خواهی با هم برویم ویدئویی فیلم بگیریم؟ او گفته بود : نه، من خودم می روم. با خود فکر کردم نکند آزاده مشغول کاری پنهان از من است. اما بعد با خود گفتم: نه . شاید چون شبِ تعطیلی است مشتری در مغازه زیاد بوده و یا دلیل دیگه ای برای تاخیرش داشته. با همهِ اینها این مسئله مثل خوره بجانم افتاده و کاملا به شک و دودلی افتادم.

شبِ ما شروع شد. فیلم بسیار جالب و تقریبا در مایه های همان فیلم های قبلی بود. بهتر از فیلم اما، خود آزاده بود. گرم و کاملا آماده عشقبازی و گاییده شدن. شب بود و شراب و فیلم و سکس . او مثل مار بدورم می پیچید و همه جایم را می لیسید و موجوار وضعیت عوض می کرد.
در یکی از صحنه های فیلم هنگامی که یک دختر خوشگل که ماشینش در جاده خراب شده بود ، بوسیلهِ مردی که در راه انداختنِ ماشین کمکش کرده بود گاییده می شد. آزاده نیز در حالی که بر روی من نشسته و کیرم تا بیخ در کسش فرو رفته بود، محو تماشای فیلم . ناگهان گفتم: دوست داشتی تو جای این خانم بودی و این مرد ترا می کرد؟
آهی کشید و با دستاش بازوهایم را فشرد. اما چیزی نگفت. آتش گرفتم و بناگاه تمام آبم را در کسِ گرم و نرمش خالی کردم. زیرا از نگاهِ من این بمعنیِ این بود که آزاده هم بی میل نیست تا یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام را برآورده سازد. هر چند هنوز مستقیما چیزی نگفته بود. با این همه سکوتش خیلی چیزها را داشت که مرا به اوج می برد.
حدود ساعتِ دو و نیم شب در حالی که دیگر هیچ نایی برایمان نمانده بود برختخواب رفتیم. اما من دل توی دلم نبود و بسیار حرفها با آزاده داشتم. در حالی که بدن نرم و دوستداشتنی اش را در آغوش می کشیدم، آهسته و با احتیاط سر صحبت را باز کردم.

گفتم: وقتی رفتی فیلم بگیری طولش دادی. مگر مغازه خیلی شلوغ بود و یا کار دیگری داشتی؟ با ناز و عشوه اما با یک اخمِ سطحی گفت: چیه؟ بهم شک کردی؟ لبانش را بوسیدم و گفتم: نه! فقط پرسیدم.
پاسخ داد: می خواهی راستشو بهت بگم؟ بی صبرانه گفتم : آره. گفت: وقتی رفتم، دستِ خورخه اون آقای صاحب مغازه با مشتری های دیگه گیر بود و نمی توانست زود بیاد و تو انتخاب فیلم کمکم کنه. بهت زده گفتم: چی؟ همان مردِ قلچماقِ اروگویه ای؟ او تو انتخابِ فیلم کمکت می کنه؟ با عشوه و خنده گفت: چیه باز که مثلِ قدیما ناراحت و غیرتی شدی! اگه راستی راستی بدت میاد دیگه نمیرم. خودت برو .
من که حسابی به لذت افتاده و در دل حالی بحالی می شدم. گفتم: نه، نه، منظورم این نبود. فقط برام عجیبه که همسر خجالتیِ من چطور تونسته از یه مردِ غریبه بخواد توی انتخابِ فیلمِ سکسی کمکش کنه! و اصولن چطوری ازش پرسیدی؟

گفت: او از چند هفته پیش در انتخابِ فیلم کمکم می کنه. راستش من از این کار خوشم میاد.
پرسیدم : اولین بار چطوری باهاش مطرح کرد؟ گفتی چه می خواهی؟
گفت : هیچی؛ اولین بار در حالی که تا حدی دستپاچه شده بودم، گفتم : آقا ممکنه یک فیلم خوب برام انتخاب کنی؟ او هم با لبخندی معنی دار و با لهجهِ شیرینِ اسپانیولی اش، پرسید چه جور فیلمی؟ من گفتم لطفا دنبالم بیا و رفتیم توی بخشِ فیلم های سکسی. آنجا بهش گفتم : یه فیلم می خوام که خشونت و کیر پلاستیکی و همجنس بازی توش نباشه. او هم با دقتِ تمام چند تا فیلم را جدا کرد و گفت: اینها فیلمهای خوبی هستند و بعد هم در حالی که نگاهِ خواهنده ای به من انداخت و سر و سینه ام را دید زد، همان فیلم فرانسویه را داد و گفت: این خیلی خوبه. آزاده ادامه داد: راستش این برای اولین بار بود که از نگاه هوس آلودِ یک مردِ غریبه بر روی تنم خوشم اومد وحشری شدم. از آن پس همیشه خورخه ( مغازه دار) برام فیلم انتخاب می کنه و در ضمن با چشماش می خورتم. جالبتر از آن فرداش که فیلم را برگرداندم، ازم پرسید که فیلمو پسندیدی؟ منهم بهش گفتم عالی بود و ازش تشکر کردم.
کمی این دست و اون دست کردم و با احتیاط گفتم: اسمشو هم که یادگرفتی. یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟
گفت: اگه پسرِ خوبی باشی و جوشی نشی، آره.
گفتم :باشه قول میدم پسرِ خوبی باشم.
گفت: بپرس.

گفتم: باهاش سر و سری داری؟
گفت : نه. مهرداد این چه حرفیه؟ اولش گفتم بهت که انگار بهم شک کردی! پس بگو.
گفتم نه: شک نکردم. ولی آخه….
گفت: آخه چی؟ معنیِ این سین جیمات مگه غیر از اینه؟
گفتم : حرفِ دلمو بهت بزنم؟
گفت : بزن!
گفتم : من دوست دارم….
گفت:چه دوست داری؟
گفتم : که بین ما هم اتفاقی مثل فیلم آن شبی بیفته.
گفت: کدوم فیلم؟ همان فیل فرانسویه را میگی؟
گفتم: آره.
هیچ نگفت و سرش را در میانِ بالش فرو کرد.
پس از چند دقیقه که برای من حکم یک قرن را داشت سربرداشت و گفت حالا ببینیم چی پیش میاد. و افزود تاره اگه منهم موافق باشم، حالا کو آدمش؟ ضمنا آقا مهرداد، باید بدونی که این کارها خطرناکه و اگر هم آدم بخواد کاری بکنه باید از هرلحاظ جوانب کار را بسنجه تا خدای نکرده اتفاق ناگواری پیش نیاد. ما تو این ولایت غریبیم و دستمون بهیچ جا بند نیست. اگر دچار اشکال بشیم تا بخواهیم جمع و جورش کنیم یه هو می بینی همه چیزو باختیم. ما که اینجا آدم قابل اطمینانی را نمی شناسیم تا در آن صورت بیاد ازمون حمایت کنه.

راستش خوب که فکر کردم دیدم حرفاش منطقیه و حق با او است. با همهِ اینها از این که آزادهِ سر بزیرِ خجالتی دست از دگم هاش کشیده و تو خط آمده بود کلی حظ می کردم. از این فکر و خیال و این گفتگو، کیرم دوباره سیخ شده بود و آماده. آرام دستم را بسینه هاش بردم و مالیدم . چشمانش را بسته بود و از سرِ لذت ناله می کرد. دوباره روز ار نو و روزی از نو و بدنبالِ آن یک سکس بیادماندنی.
در اوج سکس بودیم. در آن حالت خورخه را مجسم می کردیم که با اندامِ شکلاتی رنگ و ورزیدهِ سرخ پوستی اش آزاده رادر بغل گرفته و می بوسد. این بود که من ناخودآگاه از آزاده پرسیدم: دوستداری مغازه داره ترا بکنه؟ آهی کشید و برای نخستین بار گفت: آره.
از این حرفش آتش گرفتم.
گفتم: تا حالا کاری هم باهات کرده؟
گفت: گفتم بهت که نه، ولی کونمو خیلی نگاه می کنه و چشماش همش دنبالِ باسنمه. این کاراش منو دیوونه می کنه. از این حرفِ آزاده که با احساس ادا میشد، همزمان به اوج لذت رسیدیم.
گفتم: من حرفی ندارم .
گفت: می دونم!

گفتم: از کجا می دونی؟
گفت: یه چیزهایی هست که ما زنا زودتر از شما مردا متوجه میشیم. و افزود: من همیشه دقت کردم، وقتی موقع فیلم دیدن، من به کیری خیره میشم و یا مردی توجهِ منوجلب می کنه، بجای این که مثِ قدیما غیرتی و عصبانی بشی، حشری میشی. اینو از مدتها پیش فهمیدم.
گفتم: درست فهمیدی. اما حس می کنم تو انگار چون منو دوست دارم ، می خواهی تن به این کار بدی. درست نمیگم؟
جوابم را نداد و خودش را بخواب زد.
از آن شب به بعد تمام فانتریهای سکسیِ ما اطرافِ همین موضوع دور می زد. اما فقط فانتزی بود و هیچ گامِ عملی در این راه برنمی داشتیم. زیرا نمی دونم چرا در ذهنم جا افتاده بود که اوتنها برای خواستهِ دل من می خواهد این کار را انجام دهد و اگر این را می پذیرفتم نوعی خودخواهی بود. چیزی که من هرگز در زندگیم در پی اش نبودم تا خدای نکرده برای برآورده شدن خواسته هایم از عشق و احساس پاکِ او سوء استفاده کنم. درست است که من آرزوم این بود که یک روز در واقعیت همهِ دلخواسته هایم تعبیر بشود ولی نه یک جانبه و با فداکاریِ آزاده. زیرا این کار را نامردیِ محض می دونستم.
این بود که اندک اندک بی خیالش شدم.

دیدن فیلم و فانتزی ها هم اندک اندک داشتند یکنواخت می شدند. با همهِ اینها گاهی اوقات در میان عشقبازی و سکس صحبت دیگران و مخصوصا صاحب ویدئوییِ محله بمیان می آوردیم که آزاده را می کرد و جر می داد. آزاده هم واقعا ضمن همراهیِ کامل با این خیالپردازی ها ، کیف می کرد و بشدت حشری می شد. تا این که یک شب که در بارهِ سکس و عشقبازی صحبت می کردیم گفت: حیف شد ! دیگه رفت.
گفتم: کی؟
گفت: خورخه.
گفتم: همان مغازه داره؟ کجا رفت؟
گفت: مغازه را فروخته به یک زن و شوهرِ الکلی . که هنوز نیامده با یکدیگر در حالِ جر و دعوایند.
منهم گفتم: آره واقعا حیف شد.

این ماجرا بهمین سان خاتمه یافت و ما تنها گاه گداری در شب های عشق یادش می کردیم. اما هیچ ردی از او نداشتیم. تا این که یک شب در اوج لذت و خیالپردازی ، مجسم کردیم که خورخه آزاده را جلو چشمم در خیابان بلند کرد و برد تا با هاش حال کنه. آزاده آهی کشید و گفت: ای کاش اینجا بود.
گفتم: کی؟ خورخه ؟
گفت : خورخه یا هر کسِ دیگری.
با خود گفتم: آیا معنیِ این حرف اینه که واقعا آزاده هم می خواد و تنها بخاطر من نیست که دوست داره این کار را بکند؟
پاسخِ این پرسش دست کم برای خودم مثبت بود. از این روی دوباره بدنم شروع به مور مورکرد و حسِ تازه ای به رگ هایم جاری شد. فردای آن روز در یک موقعیت مناسب حرفِ خیالپردازی ها و سکس را بمیان کشیدم و گفتم: یادته یه دفعه ازت پرسیدم که تو فقط بخاطر من می خواهی با مردِ دیگه ای باشی و جوابم ندادی؟
آزاده گفت: آره یادمه.

گفتم : خوب اگه دوباره همینو ازت بپرسم بازهم پاسخت منفیه؟
گفت : من پاسخِ منفی بهت ندادم. فقط جوابتو ندادم.
گفتم: یعنی می خواهی بگی تو هم از تهِ دل دوست داری این کار را بکنی؟
گفت: تو حالا آدمشو پیدا کن تا بعد.
انگار دنیا را بمن داده بودند. حالا دیگه مطمئن شده بودم که آزاده خودش هم توی این باغ بود و بر دوشِ من سنگینیِ نداشت.

از آن روز به بعد در اندیشهِ یافتنِ آدمِ مناسبی بودم. از این روی بارها از این که زود نجنبیده بودم تا آدرس و یا شمارهِ تلفنی از خورخه بگیرم افسوس می خوردم. انجام چنین کاری یعنی یافتن یک پای قابل اعتماد، آن هم در این دیارِ غریب در عمل بسیار مشکل بود. یکی این که من آدم های زیادی را نمی شناختم تا بتوانم به آن ها اعتماد کنم. از آن گذشته زبانِ سوئدی ام هنوز آنچنان جا نیفتاده بود که بتوانم منظورم را بخوبی برسانم. البته من و آزاده انگلیسی را بخوبی صحبت می کردیم ولی اشکال کار این بود که همهِ مردم انگلیسی نمی دانند. تقریبا داشتم نا امید می شدم و فکرمی کردم که بهتر است بگذارم ببینم خود روزگار چگونه بازی خواهد کرد.
این را نیز می دانستم که آزاده هم با همهِ زیبایی اش، تیپی نبود که بخواهد یک جانبه دست بکاری بزند. زیرا باز هم مثل همیشه خجالتی بودنش مانندِ سدی سدید مانع این کار می شد.

چند ماه بعد برای انجام کاری با قطار به شهرِ مالمو در جنوب سوئد رفتم. شهر دوری که حدودا 8 ساعت با استکهلم فاصله دارد. پس از انجامِ کارم، روز بعد قطار را گرفته و راهی استکهلم شدم. کوپه ای که من در آن بودم خالیِ خالی بود. اما ، حدود یکساعت بعد در یک ایستگاهِ بین راه چند نفر سوار شدند که یکی از آن ها هم به کوپهِ من آمد. خدای من چه می دیدم. چقدر این شخصِ از نظر صورت شبیهِ اسماعیل دوستِ آبادنی ام بود. مردی قد بلند و چهار شانه ، خوش سیما و خوش تیپ!
قطار که از ایستگاه بین راه راه افتاد با همسفر تازه ام شروع به صحبت کردیم. اسمش احمد بود. مراکشی و 37 ساله. سوئدی و انگلیسی را بخوبی صحبت می کرد ودر بیمارستانی در استکهلم بعنوانِ راننده مشغولِ کار. می گفت 16 سال است که در سوئد زندگی می کند. آنگونه که خودش می گفت تا کنون با چند دختر سوئدی و غیر سوئدی سامبو (هم زی) بوده اما هنوز بطور رسمی ازدواج نکرده. البته سال پیش در مراکش با دختر عمویش نامزد شده و منتظر است که درسِ نامزدِ 17 ساله اش، سالِ آینده تمام شود و او را به سوئد بیاورد. آدم خوش مشربی بود و اهلِ حال و بازِ باز. بهمین خاطر بهش گفتم: تو و نامزدت 20 سال تفاوتِ سنی دارید. این مانعِ ازدواجت نمیشه؟ پاسخ داد: نه! از نظرِ من زن هرچه جوانتر باشه با حالتره. ما در طول راه که زمان طولانی هم بود بخوبی با هم دوستِ دوست شدیم. با هم به رستوران قطار رفتیم و آبجو و غذا خوردیم و چنان بهم نزدیک شدیم که انگار سالهاست همدیگر را می شناسیم. در حین این مسائل یکی دوبار بیاد آزاده و فانتزی هایمان افتادم و با خود اندیشیدم که احمد برای این کار تیپِ مناسبی است. از همین روی به بهانه این که دلم برای آزاده تنگ شده دو سه تاعکس از آزاده را که در تلفن همراهم داشتم نگاه کردم و به احمد نیز نشان دادم. گفتم این عکسِ همسرمه که در استکهلم است. احمد خیلی خوشش آمده بود. بویژه عکسی که آزاده در کنار دریا با بیکینی ایستاده و هیکل نازنینش را بنمایش گذاشته بود. بنظرم این عکس کاملا چشمش را گرفت. پس از آن صحبت به جاهای مختلفی کشید. بویژه در رابطه با دخترا و سکس و…..
گفت: من تنها تا سالِ آینده آزادم تا با هر که می خوام می پرم. بعدش زنم می آید و باید ماست ها را کیسه کنم. باید از زندگی تا آنجا که ممکنه استفاده کرد. چرا که عمر جوانی کوتاه و زود گذ راست. حرفش را تایید کردم و گفتم: من که همسرم منتظرمه. البته همانگونه که دیدی چیزی هم از نظر زیبایی کم نداره که بخوام او را نادیده گرفته و دنبالِ کس دیگه ای باشم. ودر حالیکه دوباره عکس های آزداه را نشانش می دادم؛ گفتم ببینش! البته هیچ صحبت خاصی را با او در میان نگذاشتم. ولی وقتی رسیدیم، شماره تلفنها را با هم رد و بدل کردیم تا شاید روزی روزگاری همدیگر را دوباره ببینیم. ضمنا با تلفن همراه چند تا عکس هم از یکدیگر گرفتیم.

وقتی به استکهلم رسیدیم از یکدیگر خداحافظی کرده و قول و قرار تلفنی گذاشتیم.
تفریبا دیر وقت بخانه رسیدم. آزاده چشم براه ، غذا و رختخواب گرم را آماده کرده بود. پیش از غذا باتفاق آزاده دوش گرفتم و بیصبرانه منتظر شدم تا همسر زیبایم را درآغوش بکشم.
پس از شام و صحبت های معمولی که بیشتر حول و حوشِ سفرم به مالمو و انجام کار دور می زد، عشقبازی شروع شد و بازار ماچ و بوسه و لیس و ساک بالا گرفت و اندک اندک به خیالپردازی ها رسید. حس می کردم که امشب دستم پره و شاید بتوانم یکی از زیباترین آرزوهایم را جامه ی عمل بپوشانم. این بود که یکبارِ دیگر وقتی با انگشت چوچوله اش را می مالیدم پرسیدم : هنوزم از ته دل می خواهی که کیر دیگری به نازت فرو بره؟ آزاده ناله ای کرد و گفت: آره میخوام . من از فرطِ لذت در اوجِ آسمانها سیر می کردم . گفتم: فکر کنم یکی برات پیدا کردم. ناگهان مثل برق از جا پرید و گفت: راست میگی؟
گفتم: فکر می کنم. البته هنوز مطمئن نیستم ولی تیپ خوب و قابل اعتمادیه.
سپس همهِ ماجرای احمد را برایش گفتم. و عکس هایش را نشانش دادم. آزاده عکس ها را از مبایلم بدقت و با شوق و ذوق تماشا کرد. خوشش آمده بود. می گفت: چشمان جذاب و هیزی داره. گفتم : اسمش احمده و 37 ساله و بسیار خونگرم و زود جوشه.

آزاده گفت: یعنی میشه؟
گفتم: امید وارم. رویم بهش بازه می تونم هر صحبتی را باهاش بکنم. اگه موافق باشی، تلفنی موضوع را باهاش در میان می گذارم تا اگر یک وقت قبول هم نکرد رو در روی هم نباشیم که خیلی سه بشه.
آزاده با این کار موافقت کرد.
آن شب تقریبا تا صبح خوابمان نبرد همه اش درباره احمد و فانتزی هایمان صحبت کردیم.
قرار براین گذاشتیم که روز بعد تلفنی با احمد صحبت کنم و اندک اندک با ترفند مسئله را به او حالی کنم و اگر پذیرفت قراری برای یک وقتِ مناسب با او بگذاریم.
ظاهرا همه چیز درست پیش می رفت و ما از این بابت در پوستمان نمی گنجیدیم.

فردا حدود ساعت 12 ظهر به احمد تلفن زدم. خودم را معرفی کردم. او هم فورا مرا شناخت و با خوشحال پاسخم را داد . اما گفت که چون با همکارهایش مشغول نهار خوردن است نمی تواند حرف بزند وتا نیم ساعتِ دیگر خودش مجددا با من تماس خواهد گرفت.
من با خود فکر کردم برای این که در موقع صحبت با احمد کسی متوجه محتوای حرفهایم نشود به پارکی که در آن نزدیکی قرار داشت رفته و منتظر تلفنش بمانم.
در گوشه ای از پارک نشسته بودم که احمد دقیقا همانگونه که گفته بود نیم ساعت بعد زنگ زد. پس از چاق سلامتی مفصل و ابرازِ شادی، پرسید که خستگی ام برطرف شده ؟
پاسخ: دادم کاملا. و فقط برای این که اندکی جو دستش بیاید گفتم: من اتفاقا با همسرم در مورد راه و رفیق راهم یعنی تو هم صحبت کردم. احمد پرسید : نامِ همسرت چیه؟ من که از ته دل خوشحال شده بودم گفتم: آزاده.

گفت: به آزاده سلام مرا برسان. منهم گفتم: چشم حتما این کار را می کنم.
پرسیدم که خط تلفنِ تو چیه؟ گفت: (3). گفتم: مال من چیزِ دیگری است اما آزاده هم خطِ (3) دارد . خلاصه از هر دری سخن راندیم و من تلاش کردم که با جا و بیجا نام آزاده را بمیان بکشم. از احمد پرسیدم: امروز تورِ ماهیگیری را پهن نکردی؟ مثِ این که دوزاری اش نیفتاد و در این باره توضیح خواست که منظرم چیه؟ گفتم: منظورم این است که امروز زن و یا دختری را تور نکردی؟ با خنده گفت: نه هنوز و گذاشتم برای شبِ تعطیل. گفت: تو چطور؟ گفتم: تو که می دونی من زن دارم و زنم هم باندازهِ کافی خوشگل و اهلِ حال هست. ولی تو اگر احساسِ تنهایی می کنی وخواسته باشی شاید بتونم کمکت کنم تا به نوایی برسی. احمد فکر کرد شوخی می کنم و دارم سر بسرش می گذارم. باخنده گفت: چرا که نه !
گفتم : جدی میگم.
گفت: باور نمی کنم.
گفتم : چرا، باور کن.
گفت: اگر اینطور باشه چرا که نه؟ حالا اون کیه؟
گفتم: تو اونو تا حدی می شناسی.
گفت : من آدم های دور و برِ تو را چطوری می شناسم! پس معلوم شد که داری شوخی می کنی و سر بسرم می گذاری.

گفتم: جدی می گم. و دارم می گم تو تا حدی اونو می شناسی.
احمد که کاملا کنجکاو و در عین حال گیج شده بود گفت: نمیدونم. ولی برام خیلی جالبه که بدونم کیه!
گفتم: صبر کن بهت میگم. بعد ازش پرسیدم: اول بگو ما باهم دوستیم؟
گفت: صد در صد
گفتم : پس می تونم بهت اعتماد کنم؟
گفت: حتما .
گفتم : تو عکسشو دیدی.
گفت : زنت؟
گفتم : آره.
گفت : دیدی گفتم شوخی می کنی.
گفتم: نه . شوخی نمی کنم. ما حتی دیشب هم تا صبح سرِ همین با هم صحبت کردیم.
گفت: آزاده خیلی زیباست.
گفتم: می دانم. راستش ما با هم از مدت ها پیش تصمیم گرفتیم که با یک آدم قابل اعتمادی آشنا شویم. و چه کسی بهتر از تو.
لحنِ صدای احمد کاملا تغییر کرد و معلوم بود که حسابی دارد حال می کند.
گفت: من حرفی ندارم ولی…
پرسیدم: ولی چی؟
گفت: دوست دارم مطمئن بشم که واقعا شوخی نمیکنی و در پیشنهادت جدی هستی.
گفتم: جدی می گم . اما برای این که خیالت راحت بشه، می تونی امشب وقتی به خونه برگشتی به من زنگ بزنی و خودتون تلفنی با هم صحبت کنید.
گفت: این عالیه. همین کار را می کنیم و پس از آن با هم قرار مدارمان را می گذاریم.
از هم خداحافظی کردیم . راستش از شدت خوشحالی و هیجان در پوست نمی گنجیدم. آخر فکرش نمی کردم که طرح این موضوع به این سادگی پیش برود. پیش از گفتگوی تلفنی، اگر چه مصمم بودم تا هر جور هست موضوع را با احمد در میان بگذارم، اما هر چه فکر می کردم، باز انگار یافتنِ یک راه برای ورود به این موضوع اصلا آسان بنظر نمی رسید.

با وجود این که پارک تا خانه ی ما چندان فاصله ای نداشت، اما نتوانستم صبر کنم و بلافاصله به آزاده زنگ زدم.
پرسیدم: چکار میکنی؟
گفت: کلاسم تموم شده و دارم بر می گردم خونه.
در نزدیکی های من بود و حدود 2 دقیقه بعد بهم رسیدیم. من سعی کردم که موضوع را بلافاصله بهش نگم و ببینم که اصلا خودش بیاد موضوع هست یا نه. این بود که بجای طرح و گزارش تلفن به احمد، از او پرسیدم: حدود ساعت یک ظهره. چیزی خوردی؟
گفت: نه . بریم خون یه چیزی جور می کنیم و می خوریم.
گفتم: باشه. همه چیز تو خونه داریم؟
گفت: آره.

چند قدمی که دوش بدوش هم بسوی خانه رفتیم و از هر دری سخن گفتیم، دل تو دلم نبود و می خواستم هر چه زودتربی مقدمه همه چیز را بهش بگم. اما با وجود این که نگهداشتن این راز دردلم سنگین تر از صد بار بود، باز هم تحمل کردم تا شاید آزاده خودش سرِ صحبت را باز کند. ولی انگار نه انگار. دیگه داشتم کلافه می شدم و آمدم لب باز کنم که ناگهان آزاده گفت: تازه چه خبر؟ تلفنی نداشتی؟
انگار دنیا را بهم داده بودند.
گفتم : نه عزیزم کسی بمن زنگ نزده. ولی من چرا. به یک دوست زنگ زدم.
گل از گلش شکفت و با ناز پرسید: به کی؟
گفتم: حدس بزن. و اوهم گفت: حتما به آن دوست مراکشی ات!
گفتم: آره؛ ولی از کجا فهمیدی کلک؟
گفت: دیشب قرارمون همین بود که اینکار را بکنی و می دونستم که تو هیچ فرصتی در این باره از دست نمیدی!

گفتم: پس دوباره همون شد که اینجا فقط خواستِ منه که مطرح میشه. اگر تو از دل و جان خودت راغب نباشی ، من با همهِ علاقه ام به اینکار ازش می گذرم. آخر تو خودت می دونی که چقدر دوستت دارم و خواسته هات برام اهمیت داره. گفت: عزیزم از حرفام بد برداشت نکن. منهم از تهِ دل می خوام.
ار این حرفش دیگه خیالم راحت شد.
گفتم: چند دقیقه پیش با احمد صحبت کردم و کلی با هم حرف زدیم.
آزاده کنجکاو و مشتاق پرسید: خوب چی شد؟ موضوع را باهاش در میان گذاشتی؟
گفتم: آره
- چی گفت؟ قبول کرد؟
- آره.
آزاده با هیجان زیاد و در حالی که سرخ شده بود پرسید:
- بهمین سادگی؟ هیچی دیگه ای نگفت؟
گفتم: هیچکس نمی تونه در مقابل کسِ قشنگ و تپل تو نه بگه.
گفت: چاخان نکن دیگه. اون که هنوز ندیدتش.
گفتم : نصف و نیمه دیده.
گفت: نصف و نیمه؟ چه جوری؟
گفتم : یادته بهت گفتم که تو راه مالمو تو قطار عکستو بهش نشون دادم ؟
گفت : خب؟
گفتم: تو عکسات یکی هم با بیکینی هستی که از روبرو گرفتمش و در آنجا کسِ خوشگلت کاملا تو چشم می خوره وآدمو حالی بحالی می کنه.
گفت: ای ناقلا. پس بگو با برنامه حرکت کرده بودی. حالا بهم بگو که چی گفتی و نتیجه چی شد؟ اصلا روت شد به یه غریبه بگی بیا و زنمو بکن؟ چه جوری شروع کردی و از چه زاویه ای به موضوع پرداختی؟ طرف وقتی شنید تعجب نکرد؟ برام جالبه که اینا را بدونم.
گفتم : آزاده جان از قدیم میگن خواستن توانستنه.
و بعد تمام جریان را از سیر تا پیاز برایش بازگو کردم. او که از شدت هیجان به لرزه افتاده بود، با ولعِ تمام به حرفام گوش می داد و رنگ برنگ می شد. انگار از ته دل مدتها منتظر چنین اتفاق خوشایندی بود. ناگهان بغلم کرد و جانانه مرا بوسید و گفت: حرفتو باور کرد؟
گفتم: راستش اولش نه و به شوخی گرفت و فکر کرد دارم سر بسرش میزارم. اما بعد باورش شد و از صداش معلوم بود که کلی حالی بحالی شده. آخرش هم برای اطمینان گفت که می خواد باهات تلفنی صحبت کنه.
آزاده ناگهان با دستپاچگی گفت: با من میخواد صحبت کنه؟ ولی من که روم نمیشه با یه غریبه که نمشناسمش حرف بزنم. اصلا نمیدونم چی باید بهش بگم؟

گفتم: اولا صحبت تلفنی است و نه چشم در چشم. ثانیا تو مگه نمی خواهی تو اونو ملاقات کنی و لذت ببری؟ حرف زدن که دیگه خجالت نداره. یه سلام و احوالپرسی می کنی و می گی: من آزاده ام و از آشناییت خوشبختم. اگر روت نمیشه به جزئیات وارد بشی می تونی بگی که هر چه مهرداد گفته درسته و منهم دوست دارم ترا ملافات کنم. همین.
آزاده ساکت شد و بفکر فرو رفت.
در دلم گفتم: نکنه پشیمون شده و چون تا حالا همه اش حرف و فانتزی بوده قبول داشته و حالا که داره عملی میشه کمیتش لنگ مانده! اگر این اتفاق می افتاد همهِ زحمات این چند ماههِ من و او بباد می رفت. البته من هم بناچار می پذیرفتم و به تصمیمِ آزاده احترام می گذاشتم. ولی اصلا دلم نمی خواست چنین اتفاقی بیفته. بهمین خاطر ساکت ماندم و گذاشتم تا آزاده در سکوتش همهِ جوانب را سبک و سنگین کنه و بدون هیچ فشاری از سوی من تصمیم نهایی اش را بگیره. از این روی منهم ساکت ماندم. بخانه رسیده بودیم. لباسهایمان را در آوردیم و پس از شستن دستهایمان به آشپزخانه رفته و شروع به تهیه غذا کردیم.
اگر چه از شدتِ انتظار بخود می پیچیدم، اما همه ی تلاش من این بود که آغاز کنندهِ دوباره بحث نباشم و منتظر بمانم تا آزاده اگر خواست، خودش موضوع را پیش بکشد. که متاسفانه او هم هیچ حرفی در این مورد نمی زد. زمان کشدار و طولانی در حالِ گذار بود و گامهای سنگینش داشت کلافه ام می کرد.
این بود که وقتی ناگهان از توی حمام صدایم کرد مانند برق از جا برجسته و بسراغش رفتم. آزاده لختِ لخت همانندِ الهه ای مرمرین در وان ِ پر از آب دراز کشیده بود و مرا بسوی خود می خواند. منهم از خدا خواسته بی معطلی لخت وارد وان شدم. آزاده مرا بسوی خود کشید و کیرم را به دهانش فرو برد و…. پی از آن

با عشوه گفت: بیا عشقِ من.
لباشو بوسیدم و کس نازش را با انگشتام لمس و نوازش کردم. پیدا بود که حسابی حشری و تحریک شده. پس از بوسیدن آرام سینه های سفتش خم شده و زبانم را به کسش رساندم. و….
در حین عشقبازی ، بی مقدمه گفت: من خجالت می کشم باهاش صحبت کنم ولی وقتی تو با هاش صحبت می کنی من کنارت می نشینم و بلند بلند یک جاهایی که لازم باشه حرفاتو تایید می کنم. طوری که احمد بتونه حرفامو بشنفه.
با خودم فکر کردم که این هم بد فکری نیست و شاید کافی باشه.

حدود ساعت 9 شب بود که احمد طبق قرار زنگ زد. خوشحال و خندان . رنگ از رخسارِ آزاده پرید و دستِ مرا محکم در دستش گرفت. طوری که ناخنهاش در گوشتم فرو می رفت. پس از چاق سلامتی و رد و بدل کردن تعارفات معمول، احمد که از لحنش معلوم بود خیلی مشتاقه، اندک اندک صحبت را به موضوع کشاند و بی هیچ لاپوشانی از حال آزاده پرسید. پاسخ دادم خوبه و درکنارم نشسته.
احمد گفت: می تونه بام صحب کنه؟
گفتم: دلش می خواد ولی چون هنور سوئدی خوب نمی تونه حرف بزنه خجالت می کشه . ولی می تونی صداشو بشنوی . دکمهِ بلندگوی تلفن را زدم. در این هنگام با اشارهِ من آزاده بسوئدی گفت: سلام احمد آقا. طوری که او بخوبی شنید. او هم در پاسخ گفت : سلام آزاده خانم. و بعد اضافه کرد که من عکس هاتو دیدم و تو خیلی خوشگلی. آزاده هم گفت : مرسی و (در حالی که از شدتِ دستپاچگی و خجالت می کوشید صحبتش را هر چه زودتر پایان بده) گفت: بامید دیدار.
من و احمد به صحبتمان ادامه دادیم و آزاده کنجکاو و شرمگین در حالی که لبان گوشتی و زیبایش را بدندان می گزید بحرفهایمان گوش می داد.
چون آزاده مستقیما با احمد صحبت نکرده بود، حس کردم که لحنِ احمد بوی دلخوری می داد و شایدهم بکلِ قضیه شک کرده بود. این بود که گفت: امروز ظهر گفتی که همسرت خطِ تلفنِ (3) دارد. خطِ تلفنیِ من هم که (3) است و می توانیم اگر دوست داشته باشید گفتگوی ویدئویی داشته باشیم تا هم من و هم آزاده بتونیم همدیگر را ببینیم.

فکر خوبی بود اما من نمی دانستم که آزاده این را می پذیرد یا نه؟ بهمین خاطر به احمد گفتم: منتظر باش تا چند دقیقهِ دیگر باهات تماس می گیرم.
پس از قطع تماس با احمد، جریان تماسِ تصویری را به آزاده گفتم. در آغاز نپذیرفت و همان خجالتی بودنش را بهانه کرد، اما چون اصرار و استدلالِ مرا که می گفتم اگر این کار را نکنیم، ممکن است طرف فکر کند که سرِ کارش گذاشته ایم و جا بزند ، قبول کرد که تماس ویدئویی بگیریم؛ بشرطی که آزاده حرفی نزنه و فقط همدیگر را ببینند. به اصرار آزاده با پوزیشنِ ناشناس که احمد نتواند شمارهِ تلفنِ آزاده را ببیند با خطِ (3) با او تماس گرفتم البته تصویری. و او که منتظر تماسم بود بلافاصله پاسخ داد. احمد تنها در اتاقِ پذیراییِ خانه اش نشسته بود و یک بطری آبجو جلوش. با هم سلام علیک کردیم و مشغول صحبت. در همین هنگام آزاده هم از آشپزخانه آمد و در جایی که از شعاع دید دوربین پنهان بود در کنارم جای گرفت. معلوم بود که احمد برای دیدنِ آزاده لحظه شماری می کرد. زیرا بلافاصله حالش را پرسید. گفتم: همینجا کنارِ دستم نشسته و سلام می رسونه. گفت: می تونم ببینمش؟ گفتم: البته ، چرا که نه! و دوربین تلفن را آرام بسوی آزاده که سر بزیر داشت از خجالت آب می شد چرخاندم. احمد وقتی آزاده را دید گل از گلش شکفت و معلوم بود که حسابی حال می کنه. با خنده دوباره به آزاده سلام داد. او هم سربزیر و سرخ شده به آرامی و طوری که صداش بزور شنیده می شد جواب سلامش را داد. همانگونه که دوربین را بطرف آزاده گرفته بودم بگفتگویم با احمد ادامه داده و سعی کردم تا دوربین را تا سر حد امکان بر روی آزاده زوم کنم. بجز صورت زیبا و دوست داشتنی اش، پستون های سفت و برجسته اش که مثلِ بعضی پستون ها ناخوشایند هم بزرگ نبود که توی ذوق بزنه رانها و ساق پای بلوری و لختش و خلاصه هر جا که امکان داشت، از طریق دوربینِ تلفن به احمد نشان دادم. او هم از دیدنِ اینهمه زیبایی بوجد آمده و بمکالمه و تماشایش ادامه می داد. آزاده هم احمد را سیرِ دلش تماشا کرد . در پایان احمد گفت که آزاده از عکسهاش خیلی خیلی زیباتر و دلربا تر است. آزاده گل از گلش شکفت.

قرار گذاشتیم پس فردا شنبه ساعت 8 شب بدیدنش برویم.
پس از پایان مکالمه مطمئن بودم که آن شب احمد اگر جلق نزند با خیال آزاده تا صبح خودش را خراب خواهد کرد.
رو به آزاده کردم و پرسیدم نظرت چیه؟ خوب بود؟ بدلت نشست؟ گفت: خیلی پر رویی! و بی مقدمه مرا به رختخواب کشاند. با همان یک دیدارِ تلفنی درست و حسابی آبّ کسش جاری شده تمام بدنش از شهوت مالامال بود……

آن دو روز سرشار از انتظار را بسختی گذراندیم. من مدتها بود که برای چنین روزی لحظه شماری می کردم. حواسم کاملا پرت بود و در تمام ساعت های بیداریو خوابم یک راست می رفتم سراغ این ماجرا و آن چه دلم می خواست اتفاق بیفتد. در ذهنم، خانهِ احمد، اولین برخورد آزاده و احمد و …. بارها و بارها مجسم کرده و حال می کردم. باور کنید به این نتیجه رسیده بودم که ضرب المثلی که می گوید «وصف العیش نصف العیش» کاملا غلط بود و وصف العیش از خود عیش هم جذابتر و دوست داشتنی تر می نمود.
آزاده هم، اگر چه سعی می کرد تا احساسش را پنهان کند، اما معلوم بود که دست کمی از من نداشت و همین باعث می شد من حشری تر شوم. تلاش می کردم که تا حد ممکن کارمان به رختخواب نکشد. از این نظرکه دوست داشتم روز موعود، آزاده خانم هیچ خستگی در تن نداشته و تا بتونه تا حدِ جنون حال کنه. آخر مگر نه این است که اولین قدم اگر دلچسپ برداشته شود تضمینی است برای ادامه و تکرار.

آزاده عقیده داشت که پیش از ملاقاتمان چند نکته را با احمد در میان بگذاریم که منهم بناچار پذیرفتم. از جمله این که : این ملافات بعنوان پیش درآمد باشد و شاید هیچ اتفاقی بین ما نیفتد. زیرا او هنوز هم خجالتی بود و برای انجام این کار احتیاج به زمان داشت. دوم این که اصولا ممکن بود که آزاده در یک ملاقات واقعی از احمد خوشش نیاد و یا بالعکس احمد از آزاده خوشش نیاد. در این صورت، اجباری در کار نباشه. سوم این که احمد قول بده که این مسئله کاملا سری بمونه و هر وقت از این ارتباط خسته شدیم، بی هیچ پس و پشتی ماجرا را تمام کنیم. و آخر این که اگر بر حسب اتفاق روزی احمد در خیابان با آزاده چه تنها و یا با دوستاش برخورد کرد هیچ اظهارِ آشنایی نکنه.

حرفها و خواسته های آزاده منطقی بود. منهم تلفنی همهِ این نکته ها را با احمد در میان گذاشتم و او هم با کمال میل پذیرفت. احمد آدرسش را با یک پیامک برایمان فرستاد و گفت که در ایستگاهی متروی « هوگ دالن» سرِ ساعت هشت منتظرِ ما است. اما نظر ما این بود که احمد به ایستگاه مترو نیاد و ما خود با در دست داشتن آدرس و شماره ساختمان و کد در ورودی، سرِ ساعت آن جا باشیم. همین هم شد.

روز موعود فرا رسید. هر چه به ساعتِ قرار نزدیکتر می شدیم اضطراب و دسپاچگیِ آزاده و التهابِ من بیشتر می شد. بهمان میزان هم بر قرمزی صورتش می افزود. چندین دست لباس جور واجور را امتحان کرد و هر یکی را بدلایلی کنار گذشت. خدائی اش او خیلی جذاب و دوست داشتنی است و همه جور لباسی بهش میاد. اما آن روز بسیاروسواسی شده بود و چپ و راست از خودش ایراد می گرفت. من از این که اینگونه مشتاقِ انجام این کار بود لذت می برد و کیرم تمام وقت شق و رق در شلوارم خبردار ایستاده و اذیتم می کرد.
سعی کردم هیچ اظهار نظری نکنم تا خود بدلخواه خویش آماده شود. و شد.

بر صندلی مترو که جای گرفتیم. آزاده مانند عروسی زیبا می درخشید. آرایشی بسیار ملایم با سایه چشمی که هامونی رنگ ها در آن هنرمندانه و بخوبی رعایت شده بود. مژه ای بلند و ریمل زده و ماتیکی هوس انگیز. بلوز سفید و دکمه دارو دامنی کوتاه و سفید، همانند قویی سبکبال کنارم نشسته و چون نگاهش می کردم بر رویم لبخند می زد.
گفتم: خوشگل بودی اما امروز معرکه شدی. درست همانند عروسی که می خواهد به حجله برود.
لبخندی دلچسپ تحویلم داد و محکم بازویم را بخود فشرد. اما چیزی نگفت.
از محلِ زندگیِ ما تا خانهِ احمد 6 ایستگاه ( مترو) بود. در راه با هم زیاد صحبت نکردیم. . اما 2 ایستگاه مانده به آخر آزاده گفت: حالا این آدمِ خوب و قابل اعتمادیه؟
گفتم: همهِ این چیزها نسبی است و نمیشود از ظاهر آدمها قضاوت کرد. با این همه بنظر نمی رسه شیله پیله ای در کارش باشه. می دونی که منهم مدت زیادی نیست که می شناسمش ولی در همین مدت کوتاه خودشو بد نشون نداده. با ابن همه اگر دو دل و پشیمونی همین حالا و یا در هر مرحله ای که شد، بگو تمومش می کنیم. گفت: نه . ولی تو فکر اینم که انجام این کار آیا روی روابط من و تو تاثیری نخواهد گذاشت و یک روز تو پشیمون نمیشی که چرا این کار را کردیم؟
گفتم : از جانب من خیالت راحت. من این کار را چون دوست دارم می خوام انجامش بدم. اما اگه تو یه ذره تردید داری می تونیم از همین جاش هم برگردیم. در این صورت ممکن است که طرف دلخور و ناراحت بشه ولی رضایت تو برام بیشتر از دلخوریِ او و یا هر کسِ دیگری اهمیت داره. و افزودم: ببین عزیزم بیا به این کارمون بصورت یک سرگرمیِ لذتبخش و زودگذر نگاه کنیم و نه چیزی دیگر. منظورم اینه که ما باید فقط سکس و لذت را در اینگونه روابط در نظر داشته باشیم و نه چیزی فراتر از آن. عشق و دوست داشتن فقط مال من و تو. قبوله؟
گفت: باشه قبول.

پیاده که شدیم تا خانهِ احمد زیاد راه نبود. حدود 7 دقیقه. آدرس هم سر راست و آسان یاب. حدود 10 دقیقه زودتر رسیدیم و برای همین هم برای فرا رسیدن ساعت دقیق، سرمان را به دیدن اطراف گرم کردیم.
کد درِ ورودی را زدیم و آسانسور طبقه 4 را گرفتیم. زنگِ در که زده شد حدود 20 ثانیه طول کشید تا احمد در را بر رویمان گشود. وقتی چشمش به آزاده افتاد دهانش هاج و واج واماند. انگار انتظار نداشت لعبتی به این زیبایی را ببینید که با گامهای خود برای کام بخشیدن باو بسراغش بیاید. درست یادم نیست که چگونه جواب سلامم را داد. اما یادم هست که آزاده سربزیر با صورتی قرمز، اندکی جلو در ایستاد و سپس باهم، در حالی که بازویم را چسبیده بود به اتاقِ پذیرایی رفتیم. حتی یک دست خشک و خالی هم بهم ندادیم.
در اتاق پذیرایی، در آغاز اندکی ساکت و صامت نشستیم. در گوشه ای از اتاق ویترینی قرار داشت که درون آن چند کوزه ی سفالی نقشدار و یک قلیان که همگی ساختِ مراکش بودند جای داده شده بود. بر روی دیوار هم سه عدد تابلو خود نمایی می کردند. تابلو فرشی با عکس خانه کعبه در وسط ، طرف راست عکسی از پادشاه مراکش و طرف چپ عکس پیرمردی سبزه و لاغر که بعدها فهمیدم عکس پدر احمد بود.
در فضای اتاق بوی ادویه ای ملایم پیچیده بود و یک قلم عود هم در عوددانی آرام آرام می سوخت و دودی خوشبو از آن بر می خاست. رنگ کاغذ دیواری زرد کدر با گلهایی درشت در یک سو و طرحی از رودخانه ای پر آب که زنانی زیبا باکوزه در حالِ برداشتن آب از رودخانه بودند. چند درخت زیتون و نخل و آهوانی در میان علفزار کنارِ رودخانه در حالی چریدن. تزیینی کاملا شرقی که بخوبی انسان را بیاد داستانهای هزار و یک شب می انداخت.
آزاده آرام و سربزیر در کنارم نشسته و هیچ جا را نگاه نمی کرد. رنگِ صورتش هم قرمزتر از پیش نمایان بود.
احمد مشتاق و خواهنده آزاده را نگاه می کرد و انگار می خواست درستی او را قورت دهد.رانهای مرمرین و پاهای کشیده، سفید و نرم آزاده که به ناخنهای لاک زده و مرتبش ختم می شد بد جوری چشم احمد را گرفته بود.
برای آن که جو سکوت را بشکنم گفتم: خوب چطوری احمد؟ خوش می گذره ؟ احمد مثل این که پتکی بسرش خورده باشه ناگهان بخود آمد، چشم از سر و سینهِ آزاده برگرفت و گفت: خوب . خدا را شکر. راستی نوشیدنی چه می نوشید؟ قهوه، چای ، آبجو، شراب….
آزاده چیزی نگفت اما من گفتم: آیا چای آماده داری؟
گفت: آره. و رو کرد به آزاده و گفت : شما چه میل داری؟ آزاده هم با نازو خجالت گفت : برای منم چای لطفا.

وقتی احمد برای آوردن چای به آشپزخانه رفت از آزاده پرسیدم: چه حسی داری؟ پاسخ داد: خیلی مضطربم. راستش این دوستت مرا یاد گلادیاتورها میندازه. گفتم : این از نظرِ توخوبه یا بده؟ اگر معذبی و دوست نداری بمونی بعد از خوردن چای بریم. گفت: منظورم اینه که هیکلِ خیلی مردونه ای داره . حالاعجله نکن. صبر کن ببینم چه میشه؟
در این هنگام احمد با یک سینی که در آن بشقابهایی پر از کشمش، توت خشک، انجیر و مغزِ بادام جای داده شده بود برگشت و آن را بر روی میز گذاشت و پس از یک چشم چرابیِ طولانی دوباره به آشپزخانه رفت تا چای را بیاورد. من دو عدد کشمش را برداشتم. یک را بدهن خودم گذاشتم و دومی را به دهان آزاده. در این هنگام چای هم از راه رسید. و نشستیم به صحبت.
احمد گفت:بجز چای چه می خورید.؟
گفتم : آبجو خنک داری ؟
گفت: آره.
آزاده آبجو نمی خورد اما شراب را دوست داشت.
برای همین هم پرسیدم: شراب چه داری؟
گفت: هم اسپانیایی و هم فرانسوی. اما یک شراب مخصوص هم از مراکش برام آورده اند که از خرما گرفته شده و بسیار باحاله.
از آزاده پرسیدم: می خواهی شراب برات بیاره؟
گفت: یک کم صبر کن تا وقتش. احمد اضافه کرد که امشب می خوام یک غذای مخصوص مراکشی بنام «کوس کوس» براتون بپزم. البته با یک نوع خورشت ویژه که از بوته های ترشمزه ای که در صحرای مراکش عمل میاد درست میشه.همین چند روز پیش این گیاه را برام فرستاده اند و مطمئنم که خوشتون میاد. آزاده بصدا در آمد و گفت: فعلا غذا درست نکن شاید ما زود رفتیم. منهم پشت بندش به احمد گفتم: فعلا دست نگهدار. احمد دوباره از پذیرایی بیرون رفت تا چیزی بیاره.
به آزاده گفتم: نظرت چیه؟
گفت: وای خدا چقدر هیز و چش چرونه! از نگاش دارم یه جوری میشم.
گفتم: منظورم برای ماندن ورفتن بود.
گفت: چته، هفت ماهه دنیا اومدی؟ بذار کم کم به این جو عادت کنم . نمی بینی تلاش می کنم بر دستپاچگی هام پیروز بشم!

در این هنگام احمد با آبجو و یک بطریِ شراب خرما و چند گیلاس برگشت. دونفری لیوان آبجوهایمان را پر کرده و بلند کردیم.
احمد گفت: بسلامتی دوستیمون. آزاده فنجان نیمه تمام چای خود را بلند کرد و با ما بالا رفت. بزمِ شبانهِ ما اندک اندک شکل می گرفت. زیرا آزاده هم راحتر شده و با استرسِ کمتری در صحبت ها شرکت می کرد. احمد شیشه ی شراب را باز کرد و گیلاسی را تا نیمه ریخت و جلوِ آزاده گذاشت و خودش به آشپزخانه رفت. منهم پس از اندک زمانی، به آزاده گفتم : چرا شرابو نمی خوری؟
گفت: هم بطریش و هم رنگش برام عجیب غریبه.
گفتم: می خواهی من اول امتحان کنم و بعدش تو بخور.
گفت: باشه.
گیلاس را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. وای ی ی چه شرابی! معرکه بود. خوش طعم و خوش عطر. گفتم : بخور که اگر نخوری ضرر می کنی.
گفت: باشه می خورم. بزار اول این چای خوش عطرو تموم کنم. و افزود: به اندازه کافی وقت هست، نگران نباش.

از این حرفش شادی سراپایم را فرا گرفت، از این که می دیدم آزاده کم کم بباغ ما وارد شده است. وقتی اولین جرعه ی شراب را نوشید گفت: وه ! چه شرابِ نابی. حق با توست من تا امروز شرابی به این گوارایی ننوشیدم.
احمد که برگشت و شراب نوشیدن آزاده را دید بوضوح خوشحال شد و گل از گلش شکفت. پرسید: آزاده خانم از این شراب خوشت میاد؟ آزاده هم با عشوه ای دلنشین و لوندیِ تمام گفت مرسی احمدآقا . این شراب عالیه و حرف نداره. و در حالیکه گیلاسش را بالا می آورد ، گفت: اسکول (بزبان سوئدی یعنی بسلامتی) و جرعه ای نوشید.
چند دقیقه بعد احمد در حالیکه به من اشاره می کرد به آشپزخانه رفت. منهم بدنبالش رفتم. در آنجا به من گفت: واقعن زنت امشب با من خواهد بود؟ نظرش چیه؟ گفتم : هنوز نمی دونم و می تونم نظرش را بپرسم. اما عجله نداشته باش و بگذار هم این فضا براش جا بیفته و هم شراب بهش اثر کنه. آخر این اولین باری است که ما می خواهیم این کار را بکنیم. شاید هم اصلا امشب اتفاقی نیفته. احمد گفت: درک می کنم و حق با توست.

وقتی تنها به اتاق پذیرایی برگشتم، آزاده که دومین گیلاس شرابش را سرکشیده بود، یواش بفارسی ازم پرسید که تو آشپزخانه چه خبر بود و در باره ی چی صحبت می کردین؟
گفتم: احمد می پرسید که می خواهید غذای مراکشی براتون درست کنم؟ چون آماده شدن آن حدود یک ساعت طول می کشه. و از آن گذشته نظر تو را درباره ی امشب می پرسید.
آزاده گفت: اگر غذاشون مثلِ شرابشون خوشمزه باشه که خوردن داره. در باره ی امشب هم بالاخره یه جوری میشه. فعلا که من و تو وگلادیاتور نشستیم و از مصاحبت همدیگر لذت می بریم. بگو غذا درست کنه.
گفتم : باشه. به آشپز خانه برگشتم و به احمد گفتم که آزاده هوس کرده غذای دست پخت ترا امتحان کنه. احمد با خوشحالی گفت: ای بچشم و شروع کرد به فراهم کردنِ مقدمات غذا. من و آزاده هم در میان سی دی ها و دی وی دی های احمد بدنبال یک موسیقیِ خوب می گشتیم. در میان آن ها به یک موزیک ویدئوی رقص مصری برخوردیم و آن را در دستگاه گذاشته و دکمهِ پلی را زدیم. رقص های قشنگ و با حالی بودند. رقص های عربیِ زیبایی که من هرگز به خوبی آن ها ندیده بودم. آزاده هم از آن رقص و موسیقی در حظی عمیق فرو رفته بود. در این میان گاهی اوقات صدای احمد را نیز می شنیدیم که با ترانه همصدایی می کرد. اگر چه هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود، اما بنظر می رسید که شبِ شاد و خاطره انگیزی خواهیم داشت. نزدیک های ساعتِ 9 یعنی حدودا یک ساعت پس از آمدنمان بود که آزاده به دستشویی رفت و فرصتی شد تا من با احمد بهترصحبت کنم. گفتم: نظرت در باره ی آزاده چیه؟
گفت: محشره! حالا اون نظرش چیه؟
گفتم: آزاده میگه اندام ورزیدهِ تو شبیهِ گلادیاتورهاست (احمد خندید). البته آزاده هنوز مستقیما چیزی در بارهِ امشب نگفته اما یواش یواش داره از این محیط خوشش میاد. این به معنی اینه که اگر امشب هم بجایی نرسه دفعه ی دیگه رد خورد نداره. احمد گفت: این عالیه.
وقتی آزاده از توالت برگشت و کنار من نشست گفتم: میشه بپرسم که نظرت در باره امشب چیه؟
گفت: این حرفِ تویه و یا حرفِ اونه؟
گفتم : حرف هر دوتامون.
گفت : مگه اون باهات صحبت کرد؟
گفتم: آره.
با اشتیاق پرسید: خب نظرش چیه؟
گفتم: بیچاره داره از انتظار می میره.
با هیجانی که از او در اینگونه موارد بعید بنظر می رسید گفت: راست میگی؟
گفتم آره. یک جرعه ی دیگر نوشید و گفت: می خوام واقعا بدونم تو دوست داری ئر واقعیت و بیرون از فانتری ها یه مرد دیگه منو بکنه؟
گفتم: از دل و جان.
گفت: اگه ایجوریه خوب ببینم چی میشه. و بعد افزود: ولی اگر اتفاقی هم بین ما دوتا بیفته امشب بتو چیزی نمی رسه ها و تو باید فقط به دیدن اکتفا کنی.
گفتم: ای بچشم. همین از سرم هم زیاده.

از نظر من این حرفِ آزاده یعنی چراغِ سبز و تحقق آرزویی زیبا که همیشه برایم دست نیافتنی مینمود.
احمد که به اتاقِ پذیرایی آمد بهش چشمکی زدم و خواستم به آشپزخانه بیاید. احمد هم آمد. آنجا بهش گفتم که سور و سات داره جور میشه و کافی است تو صبر داشته باشی. گفت: چه خوب. و در حالی که از خوشحالی بال درآورده بود گفت : من اگه لازم باشه برای کردنِ آزاده تا هر وقت که بخواهی صبر می کنم.
به پذیرایی که برگشتم دیدم آزاده ایستاده و عکسها و وسایل داخلِ اتاق را تماشا می کنه. و بمن گفت چقدر مناظر و اسباب این اتاق بهم میان. معلومه که گلاداتورخیلی وسواس بخرج داده و باسلیقه است. حرفش را تایید کردم و گفتم: اتفاقا آشپزخانه اش هم همین وضعیت را داره. ضمنن از این که بهش میگی گلادیاتور کلی خوشحاله.گفت: راست میگی؟ وای مگه تو اینو بهش گفتی؟ حالا چکار کنم؟ از خجالت می میرم. گفتم: آره بهش گفتم و کلی هم کیف کرد. آزاده با نوعی عشوه پرسید: دیگه چیزی نگفت؟ گفتم :چرا. آزاده کنجکاو و حریص گفت: مثلا؟
گفتم: همه اش از تو و امشب. و افزودم می خواهی با هم بریم آشپزخونشم ببینی؟
گفت:نه تونیا، خودم میرم .
با خود فکر کردم: چه بهتر. انگار میخواد با احمد تنها باشه.
چند دقیقه بعد آرام آرام و خرامان بطرف آشپزخانه که احمد در آنجا مشغول بود رفت. دلم می خواست که منهم آنجا بودم تا نخستین برخوردشان را با هم می دیدم. بعدش گفتم: نه. شاید از روی کنجکاوی می خواد آشپزخانه را ببیند.

صداشون را می شنیدم که با هم حرف می زدند و احمد داشت چیزهایی را براش توضیح می داد. اما بعد از چند لحظه سکوتی طولانی حکمفرما شد. سکوتی که برای من به اندازهِ صد سال طول کشید. و بدنبال آن آزاده را دیدم که با لپهای گل انداخته و مثل همیشه سر بزیر به پذیرایی برگشت.
دل تو دلم نبود و می خواستم هر چه زودتر بدونم که بین آنها چه گذشته؟
آزاده آرام و ساکت کنارم نشست. چیزی ازش نپرسیدم اما او پس از چند لحظه لبانش را بر لبم گذاشت و بوسه ِ جانانه ای از هم گرفتیم. قلبش بشدت می زد و دستاش از هیجان می لرزید. در آن حالت آزاده شباهت به مرغی داشت که از چنگالِ شاهین فرار کرده باشد!
گفتم: چیه؟ اتفاقی افتاده؟
مانند گربه ای ملوس به آغوشم خزید و گفت: توی آشپزخونه، وقتی بسیار نزدیکِ هم ایستاده بودیم، احمد دستمو گرفت و بطرفی خودش کشید و بعد منو در آغوش کشید ویکدیگر را بوسیدیم.
پرسیدم: جدی؟
گفت: آره.
گفتم: توهم اینو می خواستی؟ خوشت اومد؟
گفت: آره خیلی. و بعد ملتمسانه پرسید که: مهرداد حالا که یه مرد دیگه منو بوسیده، هنوزم دوسم داری؟
گفتم عزیزم، آره مطمئن باش که نه تنها دوستت دارم بلکه بیشتر از همیشه میخوامت. ما این کار را با هم و با توافق هم انجام دادیم و می خواهیم خوش باشیم. پس دلیلی برای نگرانی نیست. لبخند دلنشینی زد و در حالی که آرام شده بود لب بر لبم گذاشت و گفت: تو بهترینی!

گیلاس شرابش را پر کردم و لیوان آبجویم را برداشتم و گفتم: بسلامتیِ زیبا ترین و مهربانترین زنِ جهان. و با هم سر کشیدیم.
در حالی که آزاده سرش را به پشتیِ مبل تکیه داده بود و به موسیقی گوش می داد من به بهانه ای بسراغِ احمد رفتم. وقتی او را دیدم از تعجب شاخ در آوردم. احمد لباسِ معمولی اش را در آورده و یک لباس بلندِ عربی پوشیده بود. گفتم : کی لباستو عوض کردی؟ گفت: همین چند دقیقه پیش. درِ انباریش را نشانم داد و گفت که این انباری یک در به آشپزخانه و یک در هم به اتاق خواب داره. نگاهش که کردم با تعجب دیدم که کیرش بلند شده و آشکارا در لباس عربی اش خیمه زده. با خود گفتم : امشب آزادهِ من به آرزویش می رسه.
گفت: مهرداد خوش بحالت.
گفتم: خیلی ممنون ولی چرا؟
گفت: خوش بحالت که چنین لعبتی را داری.
گفتم : بالاخره تنها دیدیش؟
گفت: آره
گفتم : برام تعریف کرد. تو راضی هستی؟
گفت عالی. آزاده آتشپاره است.
حرفش را تایید کردم و در حالی که از شدت لذت جان بلب شده بودم به اتاقِ پذیرایی آمدم. احمد با یک سینی که سه لیوان پر از آب طالبی در آن بود به اتاقِ پذیرایی آمد وروی مبل روبرویمان نشست. آزاده و احمد دیگر کاملا تو نخ هم رفته و چشم از هم بر نمی داشتند.. معلوم بود که هر دو همدیگر را می خواهند و همین احساس مرا باوج لذت می برد.
آزاده دیگر مثل چند دقیقه پیش از این، تلاشی برای پوشاندن خود و مانع شدن از دید زدن احمد که درست روبرویش نشسته بود و با چشمتن گرسنه اش وسطِ پاهایش را نشانه رفته بود نمی کرد. حتی یکبار بنظرم رسید که او عمدا طوری پاهایش از هم گشود تا احمد بتواند شورت سفیدش را ببیند.
احمد گفت : که تا آماده شدنِ غذا حدودا نیم ساعت مونده. دوست دارید آلبوم عکس نگاه کنیم. آزاده با کمال میل قبول کرد و از خدا خواسته سریع رفت کنار احمد و چسبیده به او نشست. احمد هم آلبومی را از کشوی میز کنار دستی اش بیرون آورد و مشغول ورق زدن و دیدنِ عکس ها شدیم. من اصلا حواسم به عکس ها نبود و در عالم دیگری سیر می کردم. احمد هم گاه و بیگاه دستانش را بر روی رانهای آزاده می کشید. کاری که آزاده هم گاهی اوقات می کرد و بدن مردانهِ احمد را نوازش می کرد. کاملا آشکار بود که آزاده از این عمل احمد لذت می برد. زیرا خود را هر چه بیشتر و بیشتر به او می مالید. حس می کردم که آن شراب گوارا در بدنِ آزاده نشسته و اثرش را بخوبی گذاشته است. دیگر از آن حجب و سربزیری اش کاسته و بی خیال شده بود. وقتی از عکس ها فارغ شدیم، احمد برخاست تا برای درست کردنِ سالاد به آشپزخانه برود. کیرش که پا شده بود لباس گشادش را کاملا برجسته کرده بود. هم من و هم آزاده متوجه این مسئله شدیم و آزاده که یکبار دیگر ار دیدنِ این منظره قرمز شده بود زیرزیرکی نگاهی به من کرد و چشمکی زد.
و دست احمد را گرفت و به آشپزخانه رفت. من هم بدستشویی رفتم و کارم را در آنجا تعمدا طولانی تر کردم تا آنها بتوانند بیشتر با هم باشند.

وقتی بیرون آمدم آزاده را در پذیرایی ندیدم و بجای آن صدای نالهِ اورا می شنیدم سرکی به اتاق خواب کشیدم . کسی در آنجا نبود. اما وقتی خواستم به آشپزخانه بروم آزاده را دیدم که عرق کرده و در حالی که داشت دکمه های جلو بلوزش را می بست به پذیرایی آمد. خوشحال و خندان بسویش رفتم و در حالی که با دستمال عرقِ صورتش را پاک می کردم پرسیدم: چه شد عزیزم؟ کردت؟ در حالی که از شدت هیجان نفس نفس می زد پاسخ داد: نه هنوز و بعد گفت: توآشپزخونه احمد همانطوری که من دوست داشتم و انتظارش را می کشیدم مرا بسوی خود کشید. و پستونامو گرفت. وای مهرداد، نمیدونی چه کیری داره. درست دو برابر ما ل تو هم از کلفتی و هم از بلندی. سفت با سری بزرگ. و افزود: احمدعباشو بالا زد و کیرشو گذاشت تو دستم بعد درحالی که بغلم کرده بود و لبای همو می خوردیم، کیرشو از تو شورتم گذاشت لای پام و همانجور که لبامو می مکید تلمبه زد و یکهو همهِ آبشو خالی کرد تو شورتم. وای که چه حالی داد . مهرداد جونم دلم میخواد این مردِ حشری تا صبح منو بکنه. اما کیرش خیلی بزرگه و می ترسم بهم آسیبی برسونه.
گفتم عزیزم نوشِ جانت. حالا که می بینم خوشت اومده و لذت می بری انگار بهشتو بمن دادن.
آزاده در حالی که می گفت شورتم پر از آب شده و خیسه باید درش بیارم بطرفِ دستشویی رفت. احمد هم آمد و در حالی که علامت رضایت بر چهره اش پیدا بود با لبخند روبرویم نشست و گفت. عجب زنی داری!
گفتم: خوش گذشت؟

گفت: از این بهتر نمیشه. در این هنگام آزاده هم بجمع ما پیوست و در کنارِ احمد نشست. او هم آزاده را بسوی خود کشید و برای اولین بار و با چشمانم دیدم که لبانِ مردی بر لبانم زنم نشسدت و به بوسه ای آبدار و طولانی مبدل شد. آزاده رام و آرام خود را در بغل احمد رها کرد و اجازه داد تا لب، زبان، گردن و بناگوشش مکیده و گلگون شود.

شام حاضر شد و خوردیم. «کوس کوس» غذای خوش مزه ای بود. البته با آن خورشت مخصوص و کلی میخک و هل و دارچین ودیگر مخلفات بهمراه شراب خرما.
احمد سنگِ تمام گذاشت. شاید زیباترین صحنهِ سرِ غذا موقعی بود که احمد با قاشق غذا را در دهان آزاده ی زیبای من می گذاشت و او هم از این کار لذت می برد. در آخر آزاده هم لقمه ای را در دهانی احمد گذاشت و برای این که من هم ناراحت نشوم لقمه ای هم بدهان من گذاشت. من از این همه زیبایی و لذت در اوج آسمانها سیر می کرد.

کمابیش نیم ساعتی پس از غذا و تماشای شوهای خنده دار و جمع و جور کردن آشپزخانه دوباره هرسه تن روی مبل نشسته بودیم. البته در طول این نیم ساعت یکبار که آنها دونفری بی صدا در آشپزخانه ماندند، من کنجکاو شده و دزدکی سرک کشیدم. وای! احمد آزاده را از عقب چسبیده و با یک دست سینه ش را گرفته بود . دست دیگرش هم از روی لباس به وسط پای آزاده فرو کرده و پشت گردنش را مک می زد. آزاده نیز باسنش را از روی لباس بکیرِ احمد چسپانده و قر می داد و می رقصید. صحنه ای که مرا به آتش اشتیاق کشید!.
سرمان حسابی گرم بود و هر سه در ماورای خنده و شادی بودیم. آزاده دیگر شرم و خجالت را کاملا کنار گذاشته بود. در هنگامِ ظرف شستن ، احمد برای چندمین بار از من پرسیده بود که : تو واقعا اعتراضی نداری که من زنتو بکنم؟ و پاسخ داده بودم که: نه . بهیچ وجه. ما برای همین کار اینجاییم. و او گفته بود : موقع این کار تو چکار می کنی؟ گفتم: دلم می خواد که با چشمان خودم همه چیز را ببینم.

احمد دستش را بسوی آزاده دراز کرد و او هم مانند بره ای رام بسویش خزید. احمد دستش را به زیر چانه ی آزاده برد و آرام سرش را بالا آورد و لبانش را بر لبان زیبا و خواهنده آزاده گذاشت. خدایا چه می دیدم. بوسه ای آبدار و پر احساس . احمد زبانش را در دهانِ آزاده فرو کرد و مشغول بازی با زبان او شد. آزاده دستش را دور گردنِ احمد انداخت و با ولعی تمام پاسخِ بوسه اش را داد. . احمد در حالی که دستِ چپش را بدور باسنِ آزاده پیچیده بود با دستِ راستش آرام آرام سینه ی آزاده را گرفت و شروع به مالش کرد. آزاده ناله ای سر داد و با چشمانی خمار بمن نگاه کرد. انگار این بار با التماس از من اجازه می گرفت. منهم با لبخندی از ته دل گفتم: عزیزم امشب مرا نادیده بگیر و از زندگیت لذت ببر. انگار کن که من اینجا نیستم بذار همهِ فانتزی هایمان جامه ی عمل بپوشن. بزار احمد با تو داماد بشه. آزاده با چشمانی مست و خمار نگاهی حقشناسانه بر من انداخت و چشمانش را بست وبا خیالی راحت به اوجِ لذت فرو رفت. دست های حریصِ احمد دنبال دکمه های بلوزِ آزاده می گشت و آنها را یک بیک می گشود. سینه های زیبا و بدون کرست آزاده مانند دو پرتقالِ زرین بیرون افتاد. احمد از این همه زیبایی مات و مبهوت مانده و درمانده بود که با آنها چکار کند. بناگوش زیبا و گردن بلورینِ آزاده در آن حالت چنان جلوه ای داشت که بدون شک همهِ زیبا پسندان را مسحور می کرد.
وقتی احمد دامن آزاده را از تنش در آورد ، اوج زیبایی را دیدم. کسِ تپل و زیبای و بی مو و برجستهِ آزاده مانند صدفی دهان باز کرده و می درخشید. احمد از این که می دید آزاده شورت بپا نداشت دیوانه و حیران شده بود و در حالیکه با زباش سینه های مرمرینِ آزاده را می مکید، با انگشتش به سراغی ناز آزاده رفت. نالهِ شهوتناک و خواهندِ آزاده به آسمان بلند شد.در همین حال او هم با دستهای نرم و ظریفش دامن عربیِ احمد را بالا کشید تا بتواند دستش را به کیرش برساند.
چه می دیدم یک باتوم 30 سانتی، کلفت و سفت. طوری که ضخامتش در دستهای آزاده جای نمی گرفت. راستش منهم جا خوردم و با خود گفتم که نکنه کسِ ظریفِ همسرِ عزیزم از این خرکیر آسیب ببینه. آزاده اما با علاقه و ذوق و شعفی وصف ناپذیرنگاهی به کیر احمد انداخت و آرام سرش را پایین آورد. و سر بزرگِ کیرش را بوسید و به سر ، گردن وصورتش مالید. بعد سعی کرد که آن را ساک بزند. اما کیر احمد آنچنان بزرگ بود که او تنها توانست اندکی از سرِ کیر را در دهانش فرو کند. احمد هم در حال لذت بردن و کیف بود و آخ و اوخ می کرد.

احمد بزانو بر روی قالی نشست و رانهای کشیده و زیبای آزاده را بر شانه های برنزی اش گذاشت وپس از بوسیدن و لیسدنِ آن ها، سرش را در میان پای آزاده فرو کرد. چون من روبروی آن ها نشسته و حالا پشتِ احمد به من بود، نمی توانستم درست ببینم که احمد با کسِ آزاده چکار می کند. اما از آه و ناله های او معلوم بود که نه تنها چوچوله بلکه کل نازش در تسخیر لب و زبان احمد قرار دارد. او از شدت هیجان به لرزه افتاده و سینه هایش در فضا می جنبیدند.
اندکی بعد احمد از جایش برخاست. آزاده هم کمک کرد تا او کاملا لخت شود. سپس از آزاده خواست تا روی مبل بر زانو نشسته و باسنِ گرد و زیبا و سفتش را در اختیار احمد بگذارد. آزاده همانند برده ای رام اطاعت کرد و پشتش را در اختیارِ او گذاشت تا هر چه خواست با او انجام دهد. احمد بار دیگر شروع به لیسیدنِ کس و کون آزاده کرد. زبان احمد ابتدا سوراخِ کون زنم را نوازش کرد و اندک اندک پایین رفت و در میانِ لبه های کلفت، برجسته و قرمز شدهِ نازِ آزاده فرو رفت و اورا در دریای لذت غرق کرد.این کار ماهرانهِ احمد باعث شد که آزاده در حالی که جیغ می زد بلرزه افتاده و به ارگاسم برسد. پس از آن سرش را به مبل تکیه داد و آرام گرفت. احمد به آرامی و استادیِ تمام در حالی که سعی می کرد لذت جویی پس از ارگاسمِ آزاده را بر هم نزند، شروع به نوازش کس و بوسیدن سرو گردنِ آزاده کرد. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که آزاده نیرویی دوباره یافت و با ولع به ساک زدنِ و لیسیدنِ کیر احمد پرداخت. حالا دیگر آزاده بی پروا فریاد می زد: عزیزم منو بکن . منو با این کیرِ بزرگت جر بده. احمد بکن منو، جرم بده که دارم از آتش اشتیاق خاکستر میشم.
احمد دستش را دراز کرد و از کشوی میزِ مبل تیوبی حاوی پماد نرم کنند برداشت . اندکی به دور و بر سوراخ کسِ آزاده مالید و کیرش را هم پمادی کرد و در حالی که بمن نگاه کرد و چشمکی زد، میان پاهای قشنگِ آزاده قرار گرفت. من که تا آن موقع از شدت لذت و هیجان نمی دانم چه وقت، یکبار ریخته بودم، از دیدنِ چنین صحنه ای نه تنها کیرم دوباره از جای برخاست بلکه همهِ موهای بدنم سیخ شد. چه روزها و شبهایی که با آزاده برای دیدنِ چنین صحنه ای خیالپردازی کرده و به اوج لذت رسیده بودیم.
اما حالا فرق داشت. آزادهِ زیبای من برهنه و طاق باز خوابیده و مردی فراتر از فانتزی های ما که اتفاقا از همه ی آنها خوش تیپتر، هیزتر، و کیرکلفتر بود در میان پاهایش نشسته و آماده گاییدنِ اوست.
آزاده با چشمانی مست و خمار و در حالی که انگار ناله اش از تهِ چاه در می آمد با التماس تکرار کرد عزیزم منو بکن و به هفت آسمان لذت ببر. من امشب مال توام، معشوقعهِ تو و جنده ی توام. خواهش می کنم با کیر کلفتت جرم بده.
احمد هم نامردی نکرد و پس از یک بوسه ی جانانه و آبدار، انگشت کلفت و بلندش را پس از مالیدنِ چوچوله، آرام بدرون کس آزاده فرو کرد. و با استادی چرخاند. آزاده مانند مار بخود پیچید و بر بدن ورزیده و سبزه ی احمد چنگ انداخت .

احمد پس از لحظه ای انگشتش که کاملا خیس شده بود بیرون کشید و کیر کلفتش را بسوی چشمه ی آب حیاتِ آزاده هدایت کرد.آزاده از شدت شهوت چشمانش را بست بود و منتظر بود تا به آرزویش برسد. احمد ابتدا و با استادیِ تمام سرِ بزرگ کیرش را چند بار دور سوراخ نازِ آزاده چرخاند و با دستش نقطه ی حساسش را مالید. و در حالی که زبان آزاده را می مکید آهسته سرش را به سوراخِ نازِ آزاده فرو کرد.
کله ام سوت می کشید. آنچه آشکار در برابر دیدگانم می دیدم بیشتر و فراتر از انتظارم بود. انگار چیزی در مغزم بخار می شد و در همهِ بدنم می پیچید و سپس همه ی تنم را از جای کنده و به آسمان می برد.
صدای آخ و اوخ و آه و نالهِ آزاده بلند شد. زیرا از سویی در ماورای لذت و کامگیری بود و از سوی دیگر ازبزرگی و کلفتی کیر احمد بفریاد آمده بود.
احمد ناگهان کیرش را بیرون کشید، اما آزاده ناله ای کرد و گفت : چرا بیرون کشیدی بکنش تو و جرم بده. منو بگا! این جنده ات را با کیرِ دوست داستنی و سفتت پاره کن احمد هم همین کاررا کرد و آهسته آهسته در او فرو کرد.
چند دقیقه ای گذشت تا کامل شد وتا خایه رفت. انگار از شدت دردِ آزاده کاسته شدهبود. احمد شروع به تلمبه زدن کرد. نگاه که می کردم می دیدم که لبه های کس آزاده همانند طالبی از هم باز و دور کیر احمد پیچیده شده بود. آخ که چه لذتی داشت، دیدنِ گاییده شدنِ زن عزیزم بوسیله مردی توانا و اهل کار. آنهم در جلو چشمان از حدقه بیرون آمده ام.
اولین تلمبهِ کاملی که زد صدای نازکی شبیه صدای بچه گربه از کس آزاده برخاست. اما این صدا با هر تلمبه ای که احمد می زد تکرار و بلندتر هم می شد. این طبیعی بود. کس تنگِ آزاده بهنگام خوردن کیر بزرگ احمد ، جای نفس کشیدن برایش باقی نمی ماند و به ناله می افتاد.
بنظرم صدای هارمونیک وگوش نوازی بود و از آن خوشم می آمد. آزاده که دیگر بازِ باز شده و به بزرگیِ کیر احمد عادت کرده بود در زیر احمد همانند مار بخود می پیچید و له له می زد و می گفت: مهرداد جونم، خوب تماشا کن و ببین که چگونه این گلادیاتورِ دوست داشتنی داره منو جر میده. زنتو جلو چشات میگاد و کیف می کنه. احمد جونم بکن منو . من امشب جنده ی توام و میخوام تا صبح کس و کونم و یکی کنی. بیشتربزن، سفت تر بزن!

آزاده فراتر از انتظار حشری شده بود و هنوز هم بیشتر می خواست. ناگاه احمد با شدت و محکم چنان در آزاده فرو کرد که جیغش به آسمان رفت. از این حرکت، همزمان هر دو برخود لرزیدند و فریادشان به اوج رسید. احمد تمام شیرهِ جانش را در کسِ تنگِ آزادهِ من خالی کرده بود. آزاده انگار بخواب عمیقی فرو رفته باشد، در زیر احمد آرام گرفت. اما احمد از جایش بر نه خاست. و بفاصله چند دقیقه دوباره شروع به تلمبه زدن کرد. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. مگر می شد که کسی بدون وقفه و استراحت پس از انزال دوباره بگاییدن ادامه دهد؟!

احمد دوباره شروع به گاییدن آزاده کرد، بدون این که کیرش را بیرون بکشد. با این تفاوت که این بار با هر تلمبه زدن که با همان آوای دلنشین همراه بود قطره ای آب از کنارهِ کس آزاده بیرون می ریخت. آزاده آرام و تسلیم در زیر احمد خوابیده بود و دیگر حتی ناله هم نمی کرد. احمد همانگونه که کیرش را به آزاده قفل کرده بود به پهلو چرخید و آزاده را بر روی خود کشید. آزاده دیگر هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد و بی رمق، صحنه را نگاه می کرد. دیدن کون لخت و برجسته ی آزاده آن هم در میان دستهای نیرومندِ احمد، باعث شد که من نیز تحریک شده و سرِ حال بیایم.
احمد در حالی که به پشت خوابیده و آزاده را در میان بازوانش داشت، اندک اندک شروع به تلمبه زدن کرد. چیزی نگذشت که دوباره صدای آه و ناله ی آزاده هم بلند شد. که از احمد می خواست او را از عقب بکند. احمد هم همین کار را کرد و در حالی که آزاده را برروی دو زانوهاش خم کرده بود کیرش را تا خایه در کسش فرو کرد و از نو شروع بگاییدن آزاده کرد. در این هنگام انگشت هایش نیز بیکار نبودند و سوراخ کون آزاده را نوازش می کردند. پس از چند دقیقه باز هم هردو به ارگاسم رسیده و احمد این بار آبش را تا آخرین قطره بر روی کمرِ آزاده خالی کرد. احمد از جای برخاست و دست آزاده را گرفت و با هم به طرفِ حمام رفتند. آزاده بر روی پاهایش بند نبود و نای راه رفتن نداشت.

پس ازمدت زمانی طولانی که عروس و داماد از حمام بیرون آمدند. به پیشنهاد احمد ، من و آزاده در اتاق خواب و بر روی تختِ احمد خوابیدیم و احمد هم در پذیرایی بر روی مبل.
در اتاق خواب، آزاده که مرا تنگ بغل کرده بود، سراپایم را بوسه باران کرد و تشکر کرد که چنین برنامه ای را تهیه دیده بودم. او گفت که لذتی که امشب از گاییده شدن بوسیله ی گلادیاتور برده هیچگاه پیش از این حتا شب عروسی مان هم تجربه نکرده بود.

ما تا دیروقت در حالی که غرق در لذت بودیم با هم حرف زدیم. آزاده می گفت در حمام امتحان کرده و متوجه شده از شدتِ بزرگیِ کیر احمد و یا بقولِ خودش گلادیاتور، توانسته است دستش را براحتی در کسش فرو کند! او همچنین گفت که طعمِ آبِ گلادیاتور عجیب دلچسپ است. من گفتم : ندیدم تو آبشو بخوری! آزاده توضیح داد: یادته اوایل شب گلادیاتور آبش را در شورتم ریخت! من بعدش در حمام اونو از شورتم مزمزه کردم همان موقع بود که تصمیم گرفتم امشب با تمامِ وجودم مالِ گلادیاتور باشم.
در لذتِ آن چه گذشته بود و این صحبت ها نمی دانم چه وقت خوابم برد.

شاید دوساعتی گذشته بود که به تکانی بیدار شدم. آزاده را دیدم که آهسته از جای برخاست. لخت لخت بود. پرسیدم: میری توالت؟ گفت: آره. ولی تو بخواب چون بعدش میرم پیش احمد. گفتم: ولی اون که خوابه، بذار برا فردا صبح. گفت: نه خواب نیست. خودش چندبار صدام زده. گفتم: پس خوش بگذره. لبم را بوسید و رفت. نمی دانم چقدر گذشت ، اما در خواب و بیداری بودم که صدای آه و نالهِ آزاده بگوشم خورد. از لای دربه اتاق پذیرایی که با چراغ کم نوری روشن بود نگاه کردم. بر روی قالی، آزاده خوابیده بود و احمد در حالی که پاهای آزاده را بر دوشش گذاشته بود، لبانش را بر لبش جفت کرده و با کیر کلفتش زنِ نازنینم را می گایید. آزاده دستانش را بشانه های احمد حلقه کرده و بشدت قربون و صدقه اش می رفت و از او می خواست که تا صبح او را جر دهد. از این منظرهِ هوس انگیز و نجوای دلنشینِ آنها، کیرم دوباره سیخِ سیخ شد و فکر کردم با گوش دادن به صدای آن بچه گربه و آه و نالهِ آزاده دستی بسر و کلهِ کیرم بمالم و صحنه را برای خودم خیالپردازی که نه، در واقع تماشا کنم. طولی نکشید که دوباره آبم آمد و در همین حال بود که احمد نیز به انزال رسیده و آبش را تا آخرین قطره در دهان آزاده خالی کرد.
از شدت خستگی بخوابی عمیق فرو رفتم.

فردای آن روز ساعت حدودِ ده، وقتی از خواب برخاستم، احمد و آزاده را در اتاق پذیرایی نیافتم. در آشپز خانه هم نبودند. اما از میان درِ نیمه بازِ حمام، صدای آنها بگوش می رسید. بچه گربه شان می نالید و آزاده هم به آه و ناله افتاده بود. اما این بار این سوراخ کون تنگ و قشنگ آزاده بود که به نوایی رسیده و بوسیلهِ گلادیاتور گاییده می شد. درِ حمام را اندکی بیشتر گشودم و به تماشای آن دو ایستادم. وای که چقدر بهم می آمدند! کیر احمد با همهِ بزرگیش تا خایه در کونِ تنگ و خوش فرمِ آزاده فرو رفته بود و عقب جلو می کرد. آزاده هم در اوج لذت با یکی از دستهاش به کسش ور می رفت و با دستِ دیگرش دستشویی را چسپیده و خود را نگهداشته بود. دست های احمد هم هر دو پستون زنم را گرفته و به مالیدنِ آنها مشغول بودند. این در حالی بود که آزاده سرش را برگردانیده بود تا احمد بتواند لب، دهان و زبانش را بمکد.
من نیز از دیدن این صحنهِ زیبا و دلنشین باز هم جلق زدم. زیرا زن زیبایم در جلوی چشمانِ مشتاق و از حدقه درآمده ام بوسیلهِ گلادیاتورِ مراکشی گاییده می شد.

نوشته: مهرداد

2 thoughts on “گلادیاتور

  1. خیلی به احمد حسودیم شد،
    تاحالا داستانی به این زیبایی نخوندم
    افسوس میخورم که شما در المان نیستین
    واقعا ممنونم از خاطره ات

    View Comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>