گربه برای رضای خدا حال نمیده

اسم من میلاد ، 19 سالمه و دانشجو هستم .
این خاطره تو یه تابسونه خاطره انگیز برام اتفاق افتاد یعنی زمانیکه قرار شد من با قطار پیش برادرم که تهران زندگی میکنه برم .
همش تو این فکر بودم که تو قطار اگه حوصلم سر بره چیکار کنم ، آخه بلیتم مال شب بود و تو شبم نه میشه جایی رو دید و نه میشه توقطار کاری کرد . با اون سروصدای قطار هم که نمیشه خوابید .
به خاطر همین یه چندتا فیلم زبان اصل رو تبدیل کردم و ریختم تو گوشیم تا تو قطار ببینم .

خلاصه بعد از جمع کردن وسایل و دوساعت روبوسی و خدا به همرات گفتن خانواده سوار تاکسی شدم و رفتم به ایستگاه قطار . خوشبختانه قطار مثل هواپیما تاخیر نداره ، منم سوار قطار شدم رفتم تو کوپه خودم نشستم و وسایلم رو جا به جا کردم که دیدم یه خوانم نسبتا قد بلند و یکمی تپل ولی خوش هیکل که حدودا میشه گفت 24 سالس بود با یه دختر بچه 4 یا 5 ساله اومد تو کوپه و نشست رو صندلی روربه روم . منم خودمو جمو جور کردم که دیدم قطار صوت حرکت و زد و چند لحظه بعد شروع به حرکت کرد .
حدود نیم ساعت بعد من رفتم پیش مسئول واگن و ازش خواستم که وقتی رسیدیم به تهران بیادو منو صدا کنه تا یه وقت نرم به ناکجا آباد ، اونم قبول کرد .
یه خورده تنقلات ازش خریدم و رفتم تو کوپه خودم که دیدم اون خانومه دخترش رو خابونده رو صندل خودش و اومده کنار صندلی من نشسته . منم با تعجب بهش گفتم اون بالا برا خوابیدن جا هست اونم خندید گفت دخترم کوچیکه ممکنه از اون بالا بیفته پایین حالا بیا بشین قول میدم تا تهران خیلی اذیتت نکنم . منم دیگه چیزی نگفتم و نشستم کنارش .
هندزفری رو گذاشتم تو گوشمو شروع کردم به تماشای فیلم که متوجه شدم اونم داره زیر چشمی نگاه میگنه .
چیزی نگفتم و چیپس رو باز کردم بدون اینکه نگاش کنم چیپس رو گرفتم طرفش اونم یه مشت پر برداشت ، همینطوری داشتم فیلمرو نگاه میکردم که دیدم فیلم رسید به جاهای سکسیش تو دلم گفتم شاید نیمه باشه ، اما نه ، داشت سکس کامل رو نشون میداد .
جالب اینه خانومه هم داشت همینجوری نگاه میکرد که دیگه رسید به جاهای خیلی حساسش و داد و بیدادشون داشت میرفت هوا که منم فیلم رو stop کردم ، دیدم خانومه سرشو برگردوند .
گوشی رو گذاشتم کنار همینطوری داشتم چیپس میخوردم که خانومه گفت : راستی میگفتی ؛ اسمت چیه ؟! انگاری میخواست سر صحبت رو باز کنه . منم با کمال پررویی جواب دادم : من چیزی نگفتم !!! دیدم خودشو جمع کرد . چند لحظه بد گفتش : آها من داشتم خودمو معرفی میکردم ، اسم من آیداست حالا اسم تو چیه ؟! منم اسممو گفتم شروع کردیم به صحبت کردن در باره همه چی .
تا اینکه رسیدیم به بحس درباره فیلم ها و چرا فیلم هارو سانسور میکنن و از این حرفا ، تک و توک بین حرفاش به من تیکه هم مینداخت منم جوابشو میدادم .

دیدم داره باهام راحت میشه و روسریشو شل کرده و با خنده های ناز جوابمو میده و باهام شو خی های فیزیکی میکنه . ولی نمیدونم چرا احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشتم …
دیگه کم کم یخ منو با حرفا و کاراش باز کرده بود که یهو پرسید تا حالا سکس داشتی ؟؟!!! از سوالش جا خوردم . نمیدونستم چی بگم که یهو از دنم پرید خودت چی ؟؟!! خندش رفت هوا … تازه فهمیدم چی گفتم … گفت پس فکر کردی من این بچه رو از کجا آوردم !! نکنه فکر کردی از فروشگاه خریدمش ؟؟!! منم که دیدم یه گاف تخمی تخیلی دادم پیشش سعی کردم جوابشو بدم که دیدم تو هیچ کدوم از دستاش انگشتر نیست !!!… گفتم : اشتباه فهمیدی منظورم این بود که هنوزم سکس داری ؟ آخه انگشتری دستت نیست !!.. که یهو اینگاری یه سطل آب سرد و روش ریخته باشن درجا ساکت شد . تو فکر رفت ، به دستاش نگاه کرد و گفت : نه… من چند ساله طلاق گرفتم !!!

دیگه نمیخندید … من رفتم ابرو رو درست کنم زدن چشم رو کور کردم … حالا نوبت من بود که سر شوخی رو دباره باز کنم . شرو کردم به شوخی کردن لفظی یکمی هم فیزیکی .کم کم دوباره شروع کرد به خندیدن .
تو همین شوخی کردنها رفتم آروم بزنم رو بازوش که کم چرخید و دستم خیلی اتفاقی و باحال خورد به سینش .

دیگه نخدید صاف تو چشام نگاه کرد ، منم میخ کوب شدم و تا خواستم بگم اتفاقی بود … با یه نیشخند و یکم اشوه اومدن گفت : میخوای ؟؟؟!!!!
منم یه خورده من و من کردم که گفت :مطمعن باش هیکلم بهتر از اونیه که تو گوشیت داشتی میدیدی …. یهو زد زیر خنده بهم گفت که دیدی هنوز بچه ای !!!… داشت منو خر میکرد … منم بعد چند لحظه حسابی کله خر شدم و رفتم خودم چسبوندم بهش و دستمو انداختم دور کمرش . دیدم بلند شد و گفت دخترم بیا مامان بزارتت اون بالا راحت بخوابی . بعد دخترشو گذاشت بالا رو تخت و رفت چفت در کوپه رو انداخت و پرده هاشم کشید اومد کنارم نشست …
گفتش حالا جدی جدی تا حالا سکس داشتی ؟؟!! منم گفتم نه … لباشو با دندونش گاز گرفت و گفت یعنی هی باید بهت بگم چیکار کنی ؟!! منم که از حرفاش یه خورده غیرتی شده بودم گفتم آیدا جون درسته نخودم نون گندم ولی دیدم دست مردم . منظورم و فهمید و گفت پس بیا شروع کنیم آقا بهروز گندوم نخورده …
همه چی داشت کشکی کشکی سکسی میشد …

منم دستمو انداختم دور گردنش و با دلهره زیاد صورتمو بردم جلو که دیدم اون راحت لبشو گذاشت رو لبام منم شروع کردم ازش لب گرفتن … بهم گفت درسته یه خورده ناشی میزنی ولی کارت برای بار اول خوبه … اونم یه دستشو گذاشت دور گردنم و یه دستشو گذاشت رو پاهام . منم دست چپمو گذاشتم رو سینش که لبمو یه گاز آروم گرفت … حس خیلی باحالی داشتم ، سینه هاش چه قدر نرم بود … وای …
به شوخی گفت شیر میخوری ؟؟!! منم گفتم الان نه ولی بچه بودم همیشه دوست داشتم شیشه شیر رو بمکم … بعدش دوتا از دکمه های مانتوشو باز کردم … سینه هاش فرم جالبی داشت ، انگاری هر لحظه میخواستن بپرن بیرون …
یه جورایی هول ورم داشته بود . انگاری دستام پیش نمیرفت ، که دیدم اون با یه دست سوتینشو گرفت و با یه دستش سینه ی چپش رو در آورد …
منم سینشو دو دستی گرفتم و نوکشو گرفتم سمت خودم آروم سرمو بردم جلو و نوک سینشو گذاشتم تو دهنم … مممممم … انگاری خواب میدیدم …

داشتم همینطور سینشو میخوردم که یهو دیدم دستشو گذاشت رو کیرم منم ناخودآگاه نوک سینشو محکم با لبام فشار دادم ، اونم یهو رفت عقب و گفت چیکار میکنی !!! لهش کردی !!!… مواظب باش دیگه …
دیدم قطار برا چند لحظه از حرکت ایستاد ، مثل اینکه به ایستگاه رسیده بودیم ، دوباره شروع کرد به حرکت کردن . ولی اهمیتی ندادیم و دوباره شروع کردیم …
اومد جلو ایندفعه دستشو یه راست کرد تو شورتم و کیرم و گرفت … چند لحظه مو به تنم سیخ شد … که دوباره سینشو گذاشت تو دهنم و آروم آروم شروع کرد به مالش دادن کیرم … منم دست چپمو گذاشتم رو رون پاش و کشیدم بالا تا اینکه رسیدم به کسش … کسش رو از رو شلوار میمالوندم … مثل اینکه اونم خیلی حال میکرد …
بهم گفت که چشمام رو ببندم چون میخواد یه کار خاصی بکنه … منم چشممو بستم … دکمه شلوارم رو باز کرد و زیپش رو کشید پایین … تازه کیرمو از تو شورت درآورده بود که یهو دیدیم یکی داره میکوبه به در کوپه !!! …

من و آیدا سریع خودمونو مرتبو و جمع جور کردیم … بعد من رفتم در کوپه رو باز کردم که دیدم یه پیرمرد بالای 70 و خپل اما با کلاس و عصای شیک اومد تو ونشست رو صندلی روبه رومون …
حسابی حالم گرفته شد ، پیش خودم گفتم شاید قبل تهران پیاده شه که بهم گفت : آقا پسر تهران که رسیدیم ، منو از خواب بیدار کن … بعد گرفت خوابید .
آیدا هم ناراحت بود که دیدم در گوشم گفت تا 5 بشمار و بعد یهو بلند بخند …
نفهمیدم منظورش چی بود … 1 2 3 4 5 … بعد با صدای بلند با هم خندیدم …
پیر مرد بیچاره یهو از خواب پرید … آیدا بهم گفت پسرم آرومتر بخند ، منم گفتم چشم مامان … مرد ه دباره خوابید که آیدا گفت دباره ولی ایندفه بلند عطسه کن … حالا فهمیدم منظورش چیه … 1 2 3 4 5 … عععععططططططسسسسه.
پیر مرد بیچاره دوباره از خواب پرید ایندفه قلبش داشت میایستاد … بیچاره انگاری خیلی خسته بود چون بعد یه مدت دوباره خوابید …

آیدا گفت دباره ولی اینده سرفه … 1 2 3 4 5 … وقتی سرفه کردیم یارو یهو از جا پرید بلند شد و دو دستی درو چسبید ؛ بیچاره انگاری فکر کرده بود قطار تصادف کرده … وقتی فهمید خبری نیست مارو یه نگاه بد انداخت ، وسایلشو برداشت و از کوپه زد بیرون …
دیدم صدای خنده میاد که آیدا گفت : ساناز به چی میخندی ؟؟!!! دخترم برو بخواب دیگه !!! سانازم گفت : آخه مامان خوابم نمیاد …
آیدا هم گفت تو چشماتو ببند خوابت میبره ، سانازم گفت باشه و رفت … به شوخی گفتم : منم چشمامو ببندم ؟! اونم رفت درو بست و گفت هرجور مایلی ولی تو دیگه نباید بخوابی …
اومد جلوم ایستاد ، مانتوشو داد بالا و دکمه های شلوار جینش رو باز کرد … وای زیرش یه شرت مشکه توری بود … اومد جلوتر و کسش رو آورد جلو صورتم …

شلوارشو داد پایینتر ، منم شورتشو گرفتم و کشیدم پایین … به به … هلو به این میگن …
شرو کردم با زبون رو کسش کشیدن و بعد حسابی عین تو فیلما کسش رو خوردم … با چوچولوش بازی میکردم و گاهی هم زبونم رو حلقه میکردم و فرو میکردم تو کسش اونم خیلی حال میکرد ؛ با آه و آوف زیاد …
تازه داشت روش کار دستم میومد که خودش رو کشید عقب و گفت حالا نوبت منه …
منم مهلت ندادم و سری شلوارمو کشیدم پایین … اونم جلوم زانو زد، با دستاش شرتمو گرفت و آروم کشید پایین … تا اینکه کیرم یهو زد بیرون ؛ یخورده قرمز شده بود … کیرم و با دوتا دستاش گرفت ، لباشو غنچه کرد و یه ماچ آبدار انداخت رو سر کیرم … داشت با اینکارا دیوونم میکرد ؛ کیرم رو گذاشت تو دهنش … اولش شروع کرد به مکیدن اما بعد تند و تند ساک میزد .
بهش گفتم اگه همینطوری ادامه بدی زود آبم میاد … گفتش بزار بیاد من همشو میخوام زود تند سریع … منم که اولیم بارم بود بی مقدمه یهو ارضا شدم ؛ پیش خودم گفنم الان دادش میره هوا اما دیدم نه سر کیرم رو همینطوری گرفته تو دهنش و داره میمکه … خیلی داشتم حال میکردم …؛
سرشو بلند کرد و گفت : انتظارش رو نداشتی نه ؟؟!!! وقتی بعد چند سال دباره طعمشو چشیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و همشو خوردم …

یه کم که گذشت گفت آماده ای تا به یکمی دیگه پروتئین منو بسازی ؟؟؟!! منم گفتم آره چه جورم …
نشست رو صندلی و پاهاش رو کرد هوا منم رفتم جلوش ایستادم … نمیدونید کسش از این زاویه چه جلوه ای داشت … کیرم دوباره راست راست شد …
اونم لبه های کسش رو با دستاش باز کرد خواستم بکنم تو ، که بهش گفتم اگه دوباره یهو ارضا شدم چی ؟؟! خندید و گفت بریز توش من حامله نمیشم چو لوله شو بستم ، ها ؛ چیه ؛ خیلی کیف کردی ؟؟!!
دیگه چیزی نگفتم چون چیزی نداشتم که بگم … رفتم جلو کیرم رو گذاشتم جلو کسش … بایه کم فشار سرش رفت تو … جفتمون داغ شده بودیم … منم آروم کیرم رو کردم تو کسش … وای ؛ جون … داغ و نرم … حالش دیوانه کننده بود … شروع کردم تلمبه زدم … اونم حسابی داشت حال میکرد ، سرو صداش از آی و اوخ به آه و اوف تبدیل شده بود …
چون یه بار ارضا شده بودم ایندفه آبم داشت دیرتر میومد … با دستام سینه هاشو از رو مانتو محکم گرفتم … تلمبه هام سریعتر و محکمتر شده بود که یهو ……آآآآآآآه ه ه ه ه ….. ارضا شدم …
آبمو ریختم تو کسش …

تو همون حالت دباره شروع کردم ازش لب گرفتن تا اینکه کیرم کم کم کوچیک شد … آیدا یه چندتا دستمال از جیبش در آورد و گذاشت جلو کسش و بعد شورتشو کشید بالا و نشست و دوباره شروع کرد برام ساک زدن …
کیرمو حسابی تمیز کرد منم شورت و شلوارمو کشیدم بالا و نشستم رو به روش … همینطور همدیگه رو نگاه میکردیم که دیدم بلند شد بره بیرون … گفتم کجا ؟؟!!! گفت میرم دست شویی ، و بعد از چند لحظه اومد ؛ دستش آبمیوه بود ، باهم آب میوه رو خوردیم منم که دیگه حال نداشتم رفتم بالا رو تخت خوابیدم … اونم رو صندلی دراز کشید … همینطور که داشتم نگاش میکردم خوابم برد …
آقا ، آقا ، آقا بهروز !!! بلند شو رسیدیم تهران . صدای مسئول واگن بود .
بلند شدم ولی از آیدا و ساناز خبری نبود از مرده پرسیدم گفت زودتر پیاده شدن و رفتن … منم وسایلمو برداشتمو و از قطار پیاده شدم …

آره ، اینه ، حالا دیگه من یه مردم ، یه مرد واقعی ، آره …
این جملاتی بود که من تا پیش بوفه ایستگاه برم به خودم میگفتم … رسیدم به بوفه ؛
آقا ببخشید بی زحمت یه ایستک با یه های بای لطفا … فرو شنده گفت مشه 1000 تومن …
کیف پولمو از جیبم در آوردم که پول رو بدم ولی !!!….
کیفم خالی بود … من مطمعنم یه تراول 50 تومنی با دوبا 10 هزار تومنی و یه کم پول خورد توش …. !!!….

وای … نه … لعنتی … جیبمو زد …
ولی از شانسم بقیه پولمو تو ساکم گذاشته بودم ، تازه کارت اعتباری و کارت شناساییم سر جاش بود …
لعنت به این شانس … این جا بود که یاد ضرب المثل : (( گربه برای رضای خدا حال نمیده )) افتادم و زدم زیر خنده …
یهو داداشمو دیدم که اومد طرفم بعد از رو بوسی بهم گفت چرا میخندیدی ؟؟؟!!! چیزی نگفتم باهم راه افتادیم به سمت خونش … فروشنده هم هی داد میزد آقا جنساتو نمیخوای ؟؟!! آقا…آقا…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>