کون شهره، زندایی عزیزم

سلام من محمد هستم و این روایت لذت بخش ترین و پرهیجان ترین اتفاق زندگیمه. الان که این خاطه رو دارم می نویسم 20 سالمه و این اتفاق حدود یک سال پیش رخ داده. خوب بریم سر اصل ماجرا.

من خیلی زود متوجه سکس و این جور حرفا شدم و از 10 سالگی جق زدن رو شروع کردم . به تمام زن های اطرافم هم چشم داشتم و چون کوچیک بودم اونا فکر میکردن چیزی حالیم نیست زیاد خودشونو جلوم جمع و جور نمی کردن. از همه برام جذاب تر زنداییم بود که اسمش شهره ست. یه پسر هم داره که میشه گفت از نزدیک ترین دوستامه و اکثر موقع ها با هم میچرخیم. فوتبالیست خوبه و همیشه با تیمشون اینور اونور برای مسابقه فوتبال میره. زنداییم الان 42 سالشه و یه اندام استثنایی داره . قدش نسبتا بلنده و اصلا شکم نداره.سینه هاشم زیاد بزرگ نیست و معمولیه ولی سفت و خوش فرمه. اما نکته جالب درباره اون کون وحشناک بزرگشه که هر کسی رو از خود بیخود میکنه. یه کون واقعا بزرگ که با حرف نمیتونم متوجتون کنم که بزرگیش چقدره. کونش از موقعی که یادمه بزرگ بود ولی تو این چند سال گذشته خیلی بزرگتر شده و این خیلی تعجب برانگیزه. مادرم از اون زنایی که همیشه با اهل فامیل میشنه و غیبت این و اونو میکنه . توی غیبتاشون هم حرف های سکسی هم میزنن. من چند بار دزدکی حرفاشونو گوش کردم و شنیدم که از هم میپرسن که این کون شهره چرا اینقدر بزرگ شده و واقعا مایه آبروریزیه. بیرون میره تمام ملت به کونش نگاه میکنن. محض رضای خدا یه ذره لباس گشاد هم نمیپوشه که معلوم نشه. هرچی کونش گنده تر میشه لباساش تنگ تر میشه. بقیق هم به شوخی بهش میگفتن اینو باید از داداشت بپرسی که معولم نیست شب باهاش چیکار میکنه؟؟

من که فکر می کنم این حرف از سر حسودشون بود و براشون باور کردنی نبود. من از اونجایی که با پسرش خیلی رفیق بودم زیاد خونشون میرفتم و تا میتونستم دید میزدمش. یادمه یه شلوار کشی نازک داشت که تو خونه بعضی اوقات می پوشید وقتی اونو میپوشید من به هر بهونه ایی یه کاری میکردم خم شه تا بتونم راحت دید بزنمش. مثلا وسایل مورد نیازشو مینداختم زمین. یا وقتی که تو آشپرخونه بود همش میرفتم اونجا به بهونه آب خوردن خودمو میمالوندم بهش. وااااای که چه کونه نرمی داشت. واقعا آدم رو دیونه میکنه. اون روز ها که حدودا که از 17 سالگی تا 19 سالگیم بود دیگه واسم جون نمونده بود از بس جق زده بودم. دیگه کمرم راست نمیشد. روزی چندبار به خاطرش جق میزدم. یادمه یه بار تابستون بود که میخاستن تو حیاط ما فرش ها رو بشورن و شهره هم داشت فرش میشست. من هم به هزار بهونه همش تو حیاط ول میچرخیدم. شهره هم که یه شلوارک پوشیده بود داشت فرش میشست. از بس که کونش بزرگ بود همش شلوارک از کونش میفتاد نصف کونش معلوم میشد. خودش بیخیال بود ولی مادرم همش بهش اشاره میکرد که خودشو جمع و جور بکنه.

اون روزا همش خاک تو سر خودم میرخیتم که با جق خودمو از پا انداختم و عرضه ندارم کاری کنم تا بتونم بکنمش. آخه اونم با اینکه زیاد خودشو جمع و جور نمیکرد ولی اصلا حرف سکسی نمیزد و همیشه محترم بود. تا اینکه تابستون پارسال بود که بلاخره شانس درخونه منو زد و خانوادم برای مسافرت یک هفته رفتن مسافرت اونم کرمانشاه خونه یکی از دوستای دوران خدمت بابام. مشکلشون مادر بزرگم بود که خونه ما زندگی می کرد و نمی تونستن با خودشون ببرن. منم با هزار تا بهونه گفتم که نمیام موندنی شدم. گفتن که پس تو بمون مواظب مادربزرگ باش ولی من زیر بار مسئولیت نرفتم گفتم من نمیتونم پرستاری کنم. بلاخره قرار شد داییم و زنداییم و پسرش بیان خونه ما بمونن. با این شرایط بابام راضی شد.منم که داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.

که یک هفته میتونم با زندایی زندگی کنم. شب اول که منو پسر داییم تو اتاق من خوابیده بودیم و زنداییم و داییم هم تو اتاق مادر و پدرم و مادربزرگم هم تو اتاق خودش. من از اونجایی که فقط تو فکر زندایی بودم اصلا خوابم نمی برد و نگاه به ساعت دکه کردم دیدم ساعت چهار و نیم صبحه. یه دفعه یه صدای آه و اوهی از اتاق زنداییم شندیم فهمیدم که اوجا خبراییه. رفتم پشت درشون و فهمیدم که داییم داره زنداییم رو میکنه. سریع برگشتم و ساعت دیگه 5 شده بود. چون داییم زود باید سر کار میرفت سریع رفت یه دوش گرفت و ساعت حدود پنج و نیم رفت سرکار و تا ساعت 6 غروب هم برنمی گشت. صبح که شد خواستم برم حموم که تو رختکن دیدم زنداییم شرت و کرستشو گذاشته اونجا. فکر کنم یادش رفته بود. یکمی بوش کردم و به کیرم مالیدم که یه دفعه در باز شد. منم که لخت بودم سریع رفتم پشت در و مانع باز شدن در شدم. ولی زنداییم یه لحظه منو لخت دید یه جیغ کوچولو زد گفت: محمد جان چرا نگفتی داری میری حموم من هنوز لباسامو از رختکن برنداشتم. منم گفتم زندایی اینجا که چیزی نیست! گفت: مطمئنی؟ گفتم آره فقط دوتا لباس زیرت اینجاست… اینو که گفتم یه لحظه ساکت شد و گفت اشکالی نداره بدش به من گفتم آخه لختم نمیشه گفت خوب چرا گیج بازی در میاری یه حوله بپیچ دورت منم این کارو کردم ولی مشکل اینجا بود که کیر من راست شده بود و نمیتونستم . دیگه صداش در اومد و درو باز کرد اومد تو گفت چیکار میکنی اینجا؟ دادن شرت من اینقدر وقت گیره؟؟ شرت و کرستشو برداشت و نگاهش به کیره باد کرده من افتاد که از زیر حوله کاملا مشخص بود… منم سرخ شده بودم ولی به روح خودش نیاورد و با لبخند گفت انگار سر صبحه هنوز از خواب بیدار نشدی. منم از دهنم در رفت و گفتم اصلا نخوابیدم تا بیدار شم. گفت چظور؟ گفتم اصلا خوابم نبرد تا صبح بیدار بودم. اینو که گفتم اخماش رفت تو هم و رفت. فکرکنم به این شک کرد که نکنه صدای آه و نالشو موقع دادن به داییم شنیده باشم. از حموم که بیرون اومدم پسر داییم داشت با گوشیش صحبت می کرد. بعد قطع کرد و به مامانش گفت که مربیمون بود گفت امروز حتما تا غروب خودمو برسونم باشگاه که دوسه روز باید برن شمال برای مسابقه. مامانش هم با کمی غرغر قبول کرد وزنگ زد به باباش و اجازشو گرفت. غروب که شد قبل از اینکه باباش بیاد حرکت کرد. حالا من مونده بودم زندایی سه روز تنها تو یه خونه. شب که شد بازم داشتم فکر می کردم و به خودم گفتم احمق تو چرا اینقدر بی عرضه ای آخرش آبروت بره نمیکشنت که. اگه نکنیش از جق میمیری . اون که تا یکقدمی کیرت هم اومد چرا نمیتونی بکنیش؟ با خودم عهد کردم هرطور شده تو این چند روز بکنمش. اون شب خبری از بکن بکن نبود هم نبود. روز اول گذشت و من بی عرضه هیچ موقیعتی نتونستم جور کنم. شب که شد بازم نزدیکای صبح در حالی که خواب بودم صدای زنداییم رو شندیم که داییم رو صدا می کرد. بیدار شدم و رفتم بیرون اتاق گوش وایستادم شنیدم زنداییم داره منتش میکنه که بکنتش ولی داییم میگه حال نداره و خستست و الان باید بره سر کار. صبح که شد گفتم دیگه باید بکنمش. بیدار بودم که زنداییم متوجه شدم زنداییم داره بخاری رو روشن میکنه . با خودم گفتن زنه دیونه شده وسط تابستون داره بخاری روشن میکنه که فهمیدم حولش خسه و میاد زود خشکش کنه. منو صدا زد و گفت که داره میره حموم و وقتی حوله خشک شد براش ببره ولی من خودمو به خواب زدم. دوباره صدام زد و من جواب ندادم وقتی اومد بالا سرم مطمئن شد که خوابم و می دونست که من وقتی خواب باشم توپ هم بیدارم نمی کنه تا موقع ناهار. خلاصه رفت تو حموم و من میدونستم حوله نداره و مجبوره لخت خودش بیاد حوله رو برداره. رفتم تو همون اتاقی که حوله رو گذاشته بود رو بخاری. کامپیوتر بابام هم اونجا بود و این بهونه که میخام از اینترنتش استفاده کنم اوجا منتظرش شدم. بعد از یه ربع اومد بیرون و لخت وارد اتاق شد تا منو دید با تمام وجود جیغ زد و گفت تو اینجا چیکار میکنی مگه خواب نبودی؟ تا من بخام جواب بدم صدای مادربزرگم از طبقه پایین اومد گفت چی شده که شهره دمش گرم سوتی نداد و گفت موش دیده… منم چشم از بدنش برنداشتم و اونم سریع خودشو با حوله پوشوند. گفت برو گمش از اتاق بیرون

ببینم وایستاده منو نگاه هم میکنه… شانس آوردی اتفاقی بود وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم…. (تو دلم گفتم احمق چرا جوابشو نمیدی مگه نمیخاتی بکنیش. ) یه دفعه گفتم مثلا چیکار میکردی… گفت حالا که به پدرت گفتم میفهمی چیکار میکنم. گفتم چی میخای بگی ؟ میخای بگی که لخت دیدمت؟ جوابی نداشت و با عصبانیت گفت زبون درازی نکن و گمشو بیرون. نزدیکش شدم گفتم زندایی این که حالا اتفاقی بود ولی نمیدونم میدونی یا نه ولی من عاشقتم. .. خندش گرفت گفت پسر تو از بچه ی منم کوچیکتری اونوقت به من چشم داری تو نیاز به تنبیه داری بزار داییت بیاد. گفتم بزار هرچی میخاد بشه ولی من تو رو میخام. سریع حوله رو از دستش کشیدم و دیگه لخت لخت بود… یه جیغ کوچولو زدو گفت اگه الان از اینجا نری جیغ میکشم. گفتم دیگه کار از این حرفا گذشته و سریع پریدم بغلش کردم و میخاست جیغ بکشه دستومو گرفتم جلوی دهنش داشت مقاومت میکرد که شروع کردم به خوردن سینش و چسبوندمش به دیوار با یه دستم دهنشو گرته بودم و با اون یکی دسم هم داشتم کسش رو می مالیدم و سینه هاشو میخوردم. دیگه آروم شد و دستم رو از جلوی دهنش برداشتم. گفت محمد باشه هرجور که تو بخوای ولی قول بده که بین خودمون بمونه. گفتم تو از من جون بخواه این که چیزی نیست. بعد بوسش کردم و اونم همراه کرد. بردمش رو تخت و خودم لخت شدم. کیرم داشت میترکید تا کیرمو دید چشماش داشت از کاسه در میومد. یه لب از گرفتم و اونم کیرم رو گرفت. یه کمی باهاش بازی کرد کرد تو دهنش دوسه بار تا ته برد تو دهنش که آبم اومد و همش ریخت تو دهنش. خندش گرفت و گفت چقدر جق میزی که کمرت اینقدر شله. شانس آوردم اول تو کسم نکردی والا حاملم کرده بودی. گفتم فقط به خاطر خودت بوده دیگه. اگه زود تر بهم میدادی الان اینجوری نبودم. کیرم داشت دیگه شل میشد و گفت برو یه کیفم رو بیار رفتم آوردم و دوتا قرص از توش در آورد و گفت بیار اینارو بخور گفتم ولی دیگه کیر من خوابیده گفت اشکالی نداره بیار بریم حموم تا تو دوباره سرحال بیای مو های بدنون رو اصلا کنیم. رفتیم حموم و اون شروع کرد به زدن مو های بدنم . بعد یه ربع که کارش تموم شد دیگه داشت بازم کیرم راست میشد و میخاست مو های کوسش رو بزنه که بیخال شد چون چند روز پیش زده بود یه ذره در اومده بود. دوباره رفتیم تو اتاق که دیگه کیرمن بازم داشت می ترکید. شهره شروع کرد به ساک زدن. دیگه خبری از آب نبود قرصا کار خودشونو کرده بودن. بعد رفتم سرغ خوردن سینه هاش سینه هاشو که میخوردم اونم دستشو گذاشته بود رو سرم منو فشار میداد تو سینه هاش. سر سنه های قهوه ای شو گاز میگرفتم اونم جیغ های کوچولو میکشید و می خندید. بعد گفتم دراز بکش تا کیرمو بزارم لای سینه هات کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و داشتم میکردمشون. بعد گفت بسه برو کوس و کونمو بخور که من ناز کردم. گفت بی معرفتی نکن من کیرتو خوردم تو هم باید بخوری تازه من آبتوم خوردم تو هم باید آب کس منو بخوری. اگه قرار باشه فقط بکنی داییت هم بلده تازه کیرشم کلفت تره. این حرفو که زد به غیرتم برخورد و رفتم سراغ کش. با تمام وجود میخورمشو اونم آه و ناله می کرد و لبشو گاز می گرفت و قربونم میرفت. بعد پاهاشو قشنگ باز کردمو کوس و کونشو با هم میلسیدم. وقتی سوراخ کونشو دیدم شاخ در آوردم تا حالا تو فیلم های سوپر هم همچین چیزی ندیده بودم. واقعا سوراخ گشادی داشت. گفت داییت عاشق کونمه واسه همین همیشه از کون میکنتم. بعد گفت برگرد تا منم سوراخ کونتو بلیسم. برگشتم اونم شروع کرد به لیسیدن سوراخ کونم و منم کوسش رو می خوردم . وای چه لذتی داشت. موهای کسش یه ذره در اومده بود و زبر بود و وقتی میخورد به صورتم به اوج شهوت می رسیدم. کوسش خیس خیس بود. دیگه آه و نالش زیاد شده بود و زبونشو از سوراخ کونم برون کشید و شروع کرد به ناله کردن که یه دفعه لرزید و آب کوسش ریخت رو صورتم و با ناله می گفت بخور بخور منم خوردم و مزه شوری داشت ولی لذت داد و همش رو خوردم. دیگه چندشم نمی شد.

بعد خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و کیرم رو کردم تو کوسش. کسش تمام کیرم رو بلعید و شهره هم شروع کردن دوباره به ناله کردن. به تمام وجودم می کردم. نزدیک بیست دقیقه کمر زدم ولی خبری از ارضا شدنم نبود. انگار قرصا خروجی کیرمو بسته بودند. خیس عرق شده بودم ولی انقدر حال میداد که ول کن نبودم. بعد بیرون آوردم گفتم میخام از کون بکنمت. گفت واسه چی می پرسی بکن دیگه. پاهاشو دادم بالا و گذاشتم رو شونه ها بعد سر کیرمو چرب کردمو با کیرمو با فشار کردم تو کونش اینقدر باز بود که اصلا دردش نیومد و فقط داشت حال میکرد گفتم دردت نیومد گفت نه بکن. شرو کردم به کردن کونش و اونم با دستش کوسش رو می مالید باورم نمی شد که این کون شهرست که چند سال از زندگیمو فقط به خاطرش جق زدم. بعد کیرمو در آوردم بر گردوندمش و به حالت سگی نگش داشتم. دو طرف کونشو گرفتم باز کردم سوراخ کونش قشنگ باز شد بود از اون چیزی که تو فیلم ها هم دیدید بیشتر بود راحت داخل بدنشو میشد دید. دوباره کیرمو کردم تو کونش و خودمو با تمام فشار بهش چسبوندم تا کیرم تا ته بره تو و بعد سفت بغلش کردمو شروع کردم به تلمبه زندن اونم با دستش داشت کسشو می مالید. دیگه داشت آبم میومد فکر کنم از یک ساعت بیشتر بود که داشتم می کردمش ساعت دیگه داشت 11 میشد. دیگه فریادش در اومده بود و دوباره ارضا شد و داشت از حال می رفت گفت محمد جان بسه دیگه دارم می میرم گفتم داره آبم میاد چیکار کنم گفت هر کاری خواستی بکن فقط تو کوسم نریز اینو که داشت می گفت آبم با تمام فشار اومد کیرمم تا تهه تو کونش بود و همه ی آب ریخت تو کونش. انگار تمام وجودم از سوراخ کیرم زد بیرون یه آه بلندی کشیدم و اونم همینطور که از حال رفتم و کیرمو از کونش در آوردم و کنارش رو تخت دراز کشیدم. گفتم زندایی تمام عمر مدیونتم گفت دستت دردنکنه محمد فکر نمی کردم اینقدر بهم حال بدی مدت ها بود اینقدر حال نکرده بودم. داییت مدت هاست شب که میاد اصلا حال نداره و بدون هیچ حسی فقط از کون می کنتم و می خوابه. تازه اونم بستگی داره حال داشته باشه یا نه. گفتم زندایی خوشم میاد تو سکس حرفه ای هستی از بازیگرای آمریکایی هم بیشتر بلدی. گفت: داییت که نذاشت برم سرکار موندم تو خونه همین کارا رو یاد گرفتم دیگه. گفتم به جز دایی به کسی دیگه ای هم دادی گفت فوضلی نکن ولی اسرار کردم گفت چند سال اول ازدواج به یکی از پسر های محلمون می دادم ولی بعد از او دیگه نزدیک بیست ساله که فقط داییت بوده. تا حالا شده بعد از اون بازم کسی بخاد بکنتت گفت. از همون موقع که اومدیم نزدیک خونه شما اصلا به کسی رو ندادم. مادر تو که همیجوریش واسه آدم حرف در میاره چه برسه بخام به یه مرد غریبه رو بدم. گفتم ولی زندایی خدا میدونه چند نفر مامانو کردن. اینو که گفتم روش باز شد و با اشتیاق برگشت طرف منو گفت: راست میگی؟ گفتم: همیشه میبینم داره به یه کسایی مشکوک تلفنی حرف میزنه. یه بار ازش پرسیدم کیه گفت یکی از خانوم های باشگاست قرار کوه نوردی گذاشتیم بعد که شماره رو دزدکی از گوشیش برداشتم و زنگ زدم دیدم یه مردس…. بغلم کرد و بوسم کرد گفت محمد جان الهی قربونت برم. از این به بعد مامانت جرات داره به من گیر بده. تو اگه هوای منو جلوی مامانت داشته باشی منم همیشه هواتو دارم منم گفتم باشه و بوسش کردم. از اون به بعد ما بهترین دوستای همدیگه هستیم و تا جایی که کسی به ما شک نکنه با همیم.

نوشته: محمد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>