چهارشنبه سوری

مثل همهء صبح جمعه هاي ديگه وقتي تصميم مي گيري تا لنگ ظهر بخوابي بايد يه چيزي پيش بياد تا حالتو بگيره.
اول سر صبح ( ساعت 9) مامان نذاشت به دختر هفتمين پادشاه برسيم :
“پاشو بيا برو خونهء خالت بيچاره كمك لازم داره !” … معلوم نيست كه اون بيچارست يا من؟ خاله فرش خريده بود سر صبح هوس كرده فرش رو پهن كنه ! آخه اينم شد كار؟ حالا مثل بقيه شانس هم نداريم كه خالهء باحال داشته باشيم يا يه دختر خاله.
خلاصه رفتيم به خاله خانم كمك كه چه عرض كنم خرحمالي كرديم تا دست از سر ما برداشت. زودي از اونجا فرار كردم و اومدم خونه. يه دوش گرفتم رفتم كه دوباره بخوابم. اعصابم بد جوري خورد بود. واسه خودم فكراي جور واجور مي كردم. ساعت نزديك 12 بود. اسفند ماه بود و هوا تقريبا ابري. اون موقع 17 سالم بود. سوم رياضي بودم.

يكي زنگ خونه رو زد. برام مهم نبود كيه. ( كلا آدم مزخرفيم هيچكس نمي تونه تحملم كنه . ) مامان درو باز كرد صداها زنونه بودن پس با من كاري نداشتن. اومد تو اتاق : بيا بيرون عمت اينا اومدن خوب نيست اينجوري ناراحت ميشن) يه نگاه تو آينه كردم. خوب بود.
عمه با دخترش اومده بود. ” آنيتا” . سلام و احوال پرسي با هر دو تاشون. مامان و عمه قبل از عروسيشون با هم دوست بودن تقريبا مثل خواهر بودن. آنيتا هم 14 سالش بود و سوم راهنمايي. اون دوتا شروع كردن از اپيلاسيون و اين چيزا حرف زدن . منم حوصلشون رو نداشتم و پا شدم رفتم تو اتاق.
بعد از چند دقيقه آني هم اومد تو اتاق. مثلا مي خواستم تنها باشم . ولي دلم نميومد بهش حرفي بزنم. اونجوري نيست كه پر چونگي يا اذيت كنه هميشه تو خودشه . كلي هم مهربون و خجالتي.
اون موقع ها از دوست دختر و اين چيزا خبري نبود . بدم نميومد . فكر ميكردم اگه دختري تو زندگيم باشه زندگيم تغيير ميكنه (خوب ميشه) ولي تا به يه دختر ميرسيدم ميزدم زير همه چيز… ازم پرسيد كه :
= امير؟ خريد عيد رو كردي؟!
= نه هنوز! چطور مگه؟
= ما چند روز ديگه ميريم. اگه دوست داري با هم بريم.
( از خريد متنفرم )
= باشه . ببينم چي ميشه.
(رو صندلي كامپيوتر نشسته بود. با تعجب و خوشحالي پريد بالا گفت:)
= يعني واقعا مياي؟!!!
(خدايييش تو اون سن و سال كه دخترا شكل و قيافه جالبي ندارن (حقيقت تلخه) خيلي خوشگل و بانمك بود. البته من به دخترا تو اين سن فقط ميگم بانمك)
(موهاش بلند و قهوه اي روشن . پايين موهاشم تاب دار. پوستش هم سفيد . صورت و لباشم ناز و خوشگل. ولي احساس خاصي نسبت بهش نداشتم.)
= قول نميدم.
= واي مرسي … پس حتما مياي!!!
پا شد اومد كنارم رو تخت نشست و لپمو بوسيد. با هم راحت بوديم. ولي نه از اونا كه دستمون تو خشتك همديگه باشه.
اونروز ناهار خونمون موندن و قرار شد هر وقت خواستيم بريم بهم اطلاع بده.
چند روز بعد كه تقريبا از يادم رفته بود بهم زنگ زد و با كلي خوشحالي :
= سلااام. خوبي پسر دايي؟!
= خوبم دختر عمه.

= ببين فردا بعد از ظهر ميريم خريد … حق نداري چيزي بگي … تا فردا .
گوشي رو قطع كرد.
زياد واسم مهم نبود. خب خريد بود ديگه … مثل هميشه تموم ميشد. حداقل دوتا دختر رو تو اتاق پرو ميديديم.
فرداييش كه شد صبح مدرسه رو دو در كردم . موندم ببينم چي بپوشم بهتره. خلاصه تا بعد از ظهر الاف موندم تا اينكه ساعت نزديك 3 بود اومدن. اونروز هوا آفتابي بود و آني ديگه پالتو نپوشيده بود و با يه مانتو نوك مدادي و دم و دستگاه تيره اومده بود. موهاش رو از جلوي شال ريخته بود رو صورتش. دوباره با عمه سلام و رو بوسي …. ولي اين دفعه منتظر بودم تا آني هم بياد جلو تا ببوسمش. نمي دونم چرا؟ ولي هرچي كه بود احساس جالبي بود. اون هم اومد جلو و دست داد. منم دستشو آروم كشيدم طرفم و يه بوس… اونم محترمانه و متقابلاّ بوسيد. مامانم ازشون خواست تا لباساشونو عوض كنن و راحت باشن. اما عمه گفت كه زود بريم و ما هم رفتيم تا آماده بشيم.
تمام مدت آني تو اتاق بود و از خريد ميگفت :
بايد اول بريم لباس بخريم! مي خوام دو تا مانتو بگيرم. شلوار هم دو تا. اصلا از همه چي دو تا سه تا ميگيريم . . .
منم تو دلم بهش مي خنديدم. وقتي آماده شديم. رفتيم كه بريم.
عمه باز ماشين شوهرشو بلند كرده بود. كلا با زانتياي شوهرش به همه دوستاش پز ميداد.
من و آني پشت نشسته بوديم و به شكل و قيافه مردم ايراد مي گرفتيم. چون هر دو از يه شيشه بيرون رو نگاه ميكرديم حسابي به هم چسبيده بوديم و وقتي يكي رو سوژه ميكرديم بيشتر به وضعيت خودمون ميخنديديم تا اونا.

خلاصه رفتيم اولين جايي كه بايد ميرفتيم.
اول از كوچيكتر شروع كرديم و رفتيم واسه آني لباس پسند كنيم (اينم يه جورشه).
من حواسم بيشتر به دوروبر بود تا خودمون. (كلي دختراي خوشگل كه البته همه هم سن مامانم بودن) آني يكي دو تا تاپ برداشته بود تا پرو كنه. (دخترا بايد شُرت رو هم پرو كنن چه برسه به تاپ). منم باهاش رفتم تا هم كشيك دم در اتاق رو بكشم هم نظر بدم.
بعد از چند دقيقه درو باز كرد و گفت: ” خوشگل شدم؟!!!” منم فقط نگاه مي كردم. كلي باحال شده بود. يه تاپ نارنجي اونم از اين بنديا كه تنگ هم بود و سينه هاي كوچولوش حسابي ميزد تو چشم و بند سوتينش هم كه سفيد بود از كنار بند تاپ معلوم بود. (واقعا دختر خوشگلي بود تو اون سن) دوست داشتم همه جاي اون بدن و سينه هاي سفيدش رو ببوسم كه دستشو گرفت جلوي سينش و گفت: خب ديگه سينما تعطيل شد و تو هم اون درو ببند كه همه دارن نگام ميكنن.( جمله آخرو با دستپاچگي گفت)
راست هم ميگفت دو سه تا پسر هم سن و سال خودم و بيشتر داشتن نگاه ميكردن. ( مثلا بايد ميرفتم باهاشون دعوا كنم؟ خب ميگفتن چشمت كور مي خواستي درو اونقدر باز نكني). ديگه خريد بهم حال داده بود . همش بهش ميگفتم كه ديگه نميخاي تاپ بخري؟ اونم كه ميخنديد و خجالت ميكشيد.
خلاصه تا شب مغازه هارو بالا و پائين كرديم تا اينكه تموم شد و بر گشتيم خونه.
تو راه برگشت همه خسته بوديم. حتي مامان و عمه كه موقع رفتن مغز مارو با حرف نمودن از خستگي حرف نميزدن. آني هم سرش رو شونه من گذاشته بود و با هم حرف ميزديم.
عطرش خيلي خوشبو بود و يه جورايي مي پيچيد تو مغز آدم. تمام اين مدت كه با هم بوديم دلم ميخواست ببوسمش. از اينكه دختر خوبي بود و از معصوميتش خوشم ميومد. اهل لََوند بازي و چس كلاس نبود. با اينكه از خيلي دخترا سر بود اين كارو نمي كرد.
اون شب هم تموم شد و اومديم خونه. خيلي از اينكه ديگه آني كنارم نيست عصباني بودم.
(بجاي ناراحت شدن عصباني ميشم.) واين حس ناراحتي رو تو رفتار اون هم ميشد تشخيص داد. همش ميخواستم يه اتفاقي بيفته كه دوباره ببينمش.
ديگه واضح بود كه يه اتفاقي بين ما افتاده. ولي من نميخواستم قبول كنم. حداقلش اين بود كه بهم عادت كرده بوديم. اما مگه تو چند ساعت آدم به كسي عادت ميكنه ؟!. . . اونم دخترعمه …
ساعت نزديك 2:00 بود ولي از خواب خبري نبود. فرداييش كه قطعا مدرسه كنسل ميشد. چون حوصله خودمو نداشتم چه برسه به اون معلما و . . .

تا ساعت 3 و خورده اي بيدار بودم و به همه اتفاقات امروز فكر ميكردم : تو ماشين … اتاق پرو … و كلي حرفاي مختلف كه به هم ميزديم.
دو سه روز بعد بچه ها قرار گذاشته بودن كه بعد از مدرسه بريم جلوى مدرسه دخترونه پاتوق كنيم و يكم بخنديم.اون روز هم زود تعطيل ميشديم/ميكرديم (آمادگي دفاعي). ولي من طبق معمول اين دو سه روز با كسي حرف نميزدم. حالا دست انداختن دخترا پيشكش. ولي يه فكر بهتر داشتم… بچه ها رو دست بسر كردم و گفتم كه جايي كار دارم و بايد برم.
مدرسه آني از مدرسه ما يكمي دور بود (نزديك ما دبيرستان بود.) … يه تاكسي گرفتم اونم دربست سريع خودمو رسوندم اونجا. يه بيست دقيقه اي منتظر موندم تا اينكه تعطيل شدن و ريختن بيرون.
خيلي بيشتر از اون چيزي بودن كه فكر ميكردم (كلي دختر كوچولوي ناز نازي). ولي از آني خبري نبود يه لحظه پيش خودم فكر كردم شايد مدرسه نيومده باشه … ولي اوني رو كه من ميشناختم يه روز هم غايب نمي كرد. بعد از اينكه دو سه دقيقه اى گذشت با يه دختر ديگه اومد بيرون. تا ديدمشون رفتم جلو.. . آني سرش تو كتاب بود و متوجه من نشد. بهش گفتم : خانم شماره بدم پاره ميكني؟!
دوستش زود به خودش گرفت و گفت : معلومه كه پاره ميكنم !
منم يه جوري كه بخوره تو ذوقش گفتم : حالا كي با تو حرف زد؟
آني كنجكاويش گل كرد و سرش و آورد بالا تا ببينه چه خبره. ولي تا منو ديد انگار برق گرفتتش :
= ت … تو اينجا چيكار ميكني اميـــــــــــــــــــر؟!!!
= چيـــــــــــه؟!!! چرا اينجوري ميكني مگه چي شده؟!
= هيچي! ولي آخه … آخه تو … اينجا ؟
= فكر نميكردم اينقدر ناراحت بشي. مگر نه اصلا نميومدم.
= نـــــه ! خيلي هم خوشحالم. فقط تا حالا پيش دوستام يه پسر نيومده بود دنبالم… حالا بيا بريم يه جا ديگه . اينجا خوب نيست!
= باشه بيا ببرمت خونتون! (چيزي بد تر از اين نمي تونستم بگم)
دوستش هم كه فهميده بود اوضاع از چه قراره خدا حافظي كرد و رفت. ما هم پياده شروع كرديم رفتن به خونشون و تو راه از هر دري گفتيم بغير از چيزي كه بايد مي گفتيم… حس وحال عجيبي داشتم. غم و غصه اين چند روزه به كلي از يادم رفته بود. تو راه خونشون از كوچه پس كوچه ها مي رفتيم تا دير تر برسيم. كل راه دستش تو دستم بود و مثل دوست دختر- دوست پسرا رفتار ميكرديم و عليرغم اينكه هوا سرد بود يه بستني حسابي زديم به بدن.

خلاصه رسوندمش خونه و ديگه بالا نرفتم و تو آيفون به عمه گفتم تا اين ساعت(نزديك سه و نيم) با من بوده. وقتي داشت ميرفت تو هم يه بوس خوشگل از لُپاي شيرينش كردم كه جاش حسابي قرمز شد.
بعد اونروز هر وقت موقعيت پيش ميومد تلفني حرف ميزديم. ديگه خودمم باورم شده بود كه دوستش دارم.
يكي دو هفته اي گذشته بود و رابطمون محكم تر شده بود اما وقت نمي كرديم كه همو ببينيم. گذشت تا اينكه قرار شد عمه اينا چهارشنبه سوري بيان خونه ما. چون مادربزرگم اينا رفته بودن مشهد و ديگه خونه اونا جمع نمي شديم. . . خونه ما هم ويلايي بود بود و همسايه ها هم همه دوست بودن. پس سرو صدا كردن مجاز بود. مهمات من كامل بود و قرار بود شب با بچه ها بريم بيرون و سر مردم خالي كنيم. اما بازم بخاطر آني و فكر اينكه با هم باشيم قرار رو كنسل كردم و آماده شدم. مامانم كه كل خونه رو تميز كرده بود و تنها جايي كه مونده بود اتاق من بود كه بعهده خودم بود. يه جوري تميزش كردم كه از روز اول هم تميزتر به نظر ميرسيد. خودم هم يه دوش آب گرم گرفتم و كلي به خودم رسيدم.
ساعت نزديك 6 بود كه هر سه نفرشون اومدن. آني همون لباسايي رو پوشيده بود كه اونروز با هم خريده بوديم. من و آني زود پريديم و همديگرو بغل كرديم كه همه زدن زير خنده. يكمي به حرف زدن و خوردن حله هوله و آجيل و از اين چيزا گذشت. بعدش رفتيم تا آتيش و بند و بساط رو آماده كنيم. اما آني چون آسم داشت و دود براش ضرر داشت تو اتاق موند و به مامانم اينا واسه شام درست كردن كمك كرد.
يه ساعتي پي آتيش دويديم و واقعا خسته شديم و از سرو صداي ترقه ها هم سرم درد گرفته بود. بابام و شوهر عمم رفتن بالا. ولي من موندم يكمي هوا بخورم. بعد از چند دقيقه ديدم كه آني هم اومد. اينور حياط خيلي كثيف شده بود. واسه همين پيشنهاد كردم كه بريم حياط پشتي. (پشت خونه مثل جلوش حياط داره. قرينه ست . يعني پشت و جلوي خونه فرقي نميكنه و از اونور هم در داره)

با هم نشستيم روي جدول باغچه. بابام توي باغچه رو گل كاشته بود و نزديك بهار هم بود و غنچه داده بودن و آني هي باهاشون ور ميرفت. دستمو انداختم دور كمرش و تقريبا بغلش كردم. اونم سرشو گذاشت رو شونم … هر دومون هيچي نمي گفتيم… با دستم موهاشو ناز ميكردم و باهاشون بازي ميكردم … خودشو تو بغلم ول كرده بود … يكم جابجا شد و سرشو گذاشت رو پام و بهم خيره شد و با اون چشماي عسليش نگاهم ميكرد. سرمو بردم جلو و لپشو آروم بوسيدم … چشماشو بسته بود و لبخند رو لباش بود …. الآن ديگه موقع بوسيدن لپش نبود …. خم شدم روش و آروم لبمو گذاشتم رو لباش…. لباش حرارت خاصي داشت …. همه بدنش داغ بود … گرمايي كه يه دختر چهارده ساله وقتي واسه اولين بار يه پسرو مي بوسه تو وجودش مي پيچه …. خودم هم دست كمي از اون نداشتم. واسه چند لحظه گوشام چيزي نمي شنيد و چشمام هم بيشتر از شعاع يك متر رو نمي ديد…. لبشو بين لبام فشار ميدادم و ميبوسيدم …. نفسش تند شده بود و ميخورد تو صورتم …. بوسيدنمون محكم تر شده بود و لباي همو مك ميزديم …. بند هاي تاپ نارنجيشو از شونش آوردم پايين …. زيرش سوتين نداشت … تاپشو دادم پايين تر و اون پستون هاي كوچولو اما گِرد معلوم شدن …. خيلي كوچيك بودن اما نوكشون حسابي شق شده بود و زده بودن بيرون …. الآن ديگه كمرش رو پاهام بود مال منو كه حسابي شق شده بود رو حس ميكرد . اما سرش بدون تكيه گاه بود و موهاش ريخته بود رو زمين …. نوك يكي از پستوناش رو گرفتم لاي لبام و اون يكي سينش هم تو دستم بود و آروم ميمالوندمش …. هيچ صدايي ازش در نميومد فقط نفسش بود كه به شماره افتاده بود و نا منظم شده بود …. ضربان قلب كوچولوش زير دستم حس ميشد …. سرمو از سينش جدا كردم و سرشو گرفتم تو دستم …. چشماش شهلا شده بود و موهاش هم به هم ريخته بود …. سرمو بردم در گوشش و بدون اينكه بفهمم چي ميگم گفتم : ” آني! عاشقتم … خيلي دوستت دارم! ” اونم تو همون حالت گفت : ” منم دوستت دارم. بخدا دوستت دارم اميــر”
هيچوقت فكر نمي كردم از آني همچين چيزي بشنوم يا اصلا خودم يه همچنين چيزي به يه دختر بگم. هنوز داشتم فكر ميكردم كه صداي عمم اومد كه : آنـــــــــي؟! اميــــــــــــــر؟! كجايين شمـــا؟؟؟
آني زود خودشو جم و جور كرد و با هم رفتيم كه آبرو ريزي نشه . به عمه هم گفتيم كه داشتيم گل- هارو نگاه ميكرديم. اونم باور كرد و رفتيم كه شام بخوريم.
سر شام همش به هم نگاه ميكرديم و ميخنديديم … انگار ديگه از هم خجالت نمي كشديم… بعد شام ساعت حدود 11 بود كه بابام و علي ( شوهرعمم) حسابي مست كرده بودن و خواستن برن تو شهر چرخ بزنن …. مامان و عمه هم قبول كردن و اما آني گفت كه دود اذيتش كرده و مي خواد بمونه و استراحت كنه …. منم گفتم سرم از سرو صدا درد ميكنه و ميرم بخوابم و بدون اينكه منتظر چيزي بمونم رفتم تو اتاقم…. اون چهار نفر زدن بيرون …. منو آني هر دو ميدونستيم كه واسه چي مونديم…. بعد از يه ربع از اتاق رفتم بيرون …. بين اتاق منو مامان بابام يه اتاقي هست كه خاليه . منم اسمشو گذاشتم اتاق مهمون. چون مهمونا شب رو اونجا مي مونن. آني هم اونجا بود ….
درو آروم باز كردم و رفتم تو …. آني عروسكش رو بغل كرده بود و انگاري خواب بود …. اولش خورد تو ذوقم . رفتم رو تخت و پتو رو يكمي زدم كنار و آروم گفتم : آني زنده اي ؟ هوي با توام .
زد زير خنده و گفت: مگه نمي بيني خوابم؟! بذار مامان اينا بيان بهشون ميگم ميخواستي با من چي كار كني!!!
بغلش كردم و با هم شروع كرديم خنديدن …. وقتي آروم شديم دوباره اونجوري بهم زل زد و با حالتي ملتمسانه و گردن كج كرده گفت : واقعا دوستت دارم . تنهام نــــــذار.
دوباره لب گرفتنامون شروع شد …. تختش نرم نبود واسه همين بغلش كردم و بردمش تو اتاق خودم و پرتش كردم رو تخت. هنوز ميخنديد … رفتم رو تخت و كش موهاشو باز كردم …. ايندفعه طولش ندادم و تاپشو از تنش كندم …. بدنش داشت برق ميزد …. از بچگي هم خوردني و ناز بود …. پستوناشو فشاز ميدادم و ايندفه آهش در اومده بود و ميگفت: يواش تـــــــــر! كنديشـــــون!
دلم نمي اومد اذيت بشه . واسه همينم كاري كردم بهش حال بده. پستوناش شيرين بودن (از نظر من تو اون لحظه). از خوردنشون خسته نمي شدم.
ميخواستم فرصت رو از دست ندم … حسابي حالش خراب شده بود و خودشو رها كرده بود و آه و اوه ميكرد….خواستم شلوارش رو در بيارم كه جيغ زدو گفت: “چي كار ميكني؟؟؟ تو رو خدا امير. شلوارم نـــــــــه”
= هيچي گل خوشگلم . ميخوام زنم بشي تــــــــو.
( دستاشو گرفت جلو صورتش)
زيپ شلوارشو كشيدم پايين …. از اين كشيا بود و درش آوردم …. يه شرت آبي كمرنگ پاش بود كه جلوش كمي خيس بود …. دلم ميخواست هر چه زود تر اون بهشت كوچولوش رو ببينم …. شرتش رو هم از پاش آروم درآوردم …. چيزي رو ديدم كه آرزوش رو داشتم : يه خط كوچولو لاي پاش بود و يكمي هم مو بالاش شبيه مثلث …. هنوز موهاش كاملا در نيومده بود و خيلي كوتاه بودن (چند باري زده بودشون) كنار كسش هم مو نداشت …. تازه داشتم كس كوچولوش رو ديد ميزدم كه دو تا دستشو گذاشت جلو كسش و گفت: تو رو خدا امير اونجام نـــه. مي تر ســــــــــم.

به حرفاش اعتنايي نكردم و دستاشو از كسش جدا كردم …. ديدن يه كس كوچولو و سفيد تو اون سن اونم كُسي كه با همه اونايي كه تو فيلما و عكسها ديدي فرق ميكنه آدم رو بيشتر به اينكه ببيني توش چيه ترغيب ميكنه …. با انگشتاي شصت از دو طرف لبه هاي كوچيكش رو گرفتم …. آني سرش رو آورده بود بالا و منو در حال معاينه كسش نگاه ميكرد كه يه دفعه انگشتم سر خورد رو چوچولش و پاهاشو به هم فشار داد و خودشو جمع كرد و يه كمي لرزيد …. انگار كه قلقلكش اومده باشه …. منم دوباره پاهاشو از هم باز كردم … رونش نرم و سفيد و تپل بود …. چند تا بوس خوشگل از اون روناي خوشكل كردم .
دوباره كسشو باز كردم تا ببينم توش چيه …. توش دوباره يه لايه گوشت ديگه بود ولي حسابي لزج بود و بوي خاصي نميداد …. بعد از اون لايه رسيدم به جاي اصليش كه دو تا سوراخ يكي خيلي كوچيك و پاييني بزرگ تر بود و يه غشاع شيشه اي جلوش رو پوشونده بود …. ميدونستم پرده بكارتشه تو عكس ديده بودم …. آني هم با نگراني نگام ميكرد …. چشماش تو اون حالت خيلي خوشگل شده بودن و خودش هم همش آب دهنش رو قورت ميداد و لباشو گاز ميگرفت … هميشه تو فيلما ديده بودم مرده كس زنه رو ميليسه …. ميخواستم امتحان كنم و ميدونستم نميتونه مزه بدي داشته باشه …. زبونمو آروم زدم وسط چاك كسشو يكمي بازش كردم كه با ناله گفت : وووووووويــــــــــي!
با انگشتام لبه هاي كسشو گرفتم و از هم بازشون كردم و شروع كردم به ليسيدن شاشدون كوچولوش كه صداش در اومد :آي آيـــــــــي وايــــــــي وووويـــي …. ميدونستم بايد چوچولش رو بليسم ولي خيلي كوچيك بود و پيداش نميكردم …. از همونجا سوراخ كون كوچولو صورتيش هم معلوم بود …. يه ليس هم به سوراخش زدم . مزه اش يه كمي به ترشي ميزد ولي خوش آيند و خوش مزه بود و بوي بد هم نميداد …. در هر صورت من تو اون لحظه هر جايي از بدن خوشمزش رو ميخوردم …. تو همين حين باز پاهاشو جمع كرد و دستشو گذاشت رو كسش و آروم لرزيد. خوب حتما ارگاسم شده بود.
دهنمو با دستم پاك كردم و رفتم بالا سرش نشستم و موهاشو ناز كردم …. تو اون حالت خيلي با نمك شده بود …. لخت لخت فقط با جوراب.
بدون اينكه چيزي بگم خودش چشماشو باز كرد و گفت : حالا زن و شوهر شديـــم؟!!!
= نه ديوونه. مگه الكيه؟!
بعدش با يه لحن معصومانه گفت : حالا بايد چي كار كنم؟!
بلند شدم و تي شرت و شلوارم رو در آوردم …. همه نگاهش به كير (شايدم دودول: 16 ) شق شده من بود كه آب اوليه جلو شرتمو خيس كرده بود …. ميخواستم شرتم رو هم در بيارم ولي يه جورايي خجالت ميكشيدم … آني بلند شده بود و رو تخت نشسته بود و از اينكه من طولش دادم خسته شد و گفت : بدو ديگــــــه. الآن يكي ميـــــاد! ميخوام ببينــــــم.
منم يهو شرتم رو كشيدم پايين و مثل فنر از جاش پريد بيرون … آني تعجب كرد و عقب رفت. منم همچنان سرم پايين بود …. موقع دوش گرفتن خودمو تميز كرده بودم ( عادت ). سفيد و خوشكل شده بود. بعدش آني با خنده گفت : ميشه دست بزنم بهش؟!
= اگه دوست داري بزن! اونم با خنده اومد و با انگشت ميزد سرش . قيافش خيلي خنده دار شده بود …. چشماش گرد شده بود .
واقعا نميتونستم خودمو كنترل كنم . تو اون حالت كه لخت لخت نشسته بود جلوم و داشت با هاش ور ميرفت خيلي حشري كننده بود … خودش سرشو آورد بالا و ازم پرسيد : حالا بايد چي كار كنم؟! بهش گفتم : فكر نكنم بد مزه باشه.

= يعني بايد بخورمش ؟!!! نـــــه … كثيفه . نــــــميخوام.
= از واسه تو كه كثيف تر نيست . اون همه آب ازش ميريخت …. تازه مو هم كه نداره.
چيزي نگفت و ايندفعه كامل گرفت تو دستش و سرشو آورد جلو و با نوك زبونش مزه مزش كرد … انگار فهميد كه بد مزه نيست و سرشو كرد تو دهنش …. آه من رفت هوا و نا خودآگاه سر آني رو گرفتم و فشارش دادم به خودم …. واقعا نميشه حال اون لحظه رو توصيف كرد …. تو دهنش داغ بود و زبونشو رو كيرم حركت ميداد و گاهي هم اوق ميزد …. ساك زدن كه بلد نبود فقط ليسش ميزد و زبونشو روش ميماليد …. نميشد خودمو كنترل كنم . آبم داشت ميومد ولي نمي تونستم بگم كه داره مياد … فقط تونستم سرشو ببرم عقب و خودمو خالي كنم …. آبم اومد و با فشار ريخت رو سينه هاش. از اينكه ريخته بود روش داشت حالش بهم ميخورد …. هيچي نميگفت ولي به آب من كه از سينه اش سر ميخورد پايين خيره شده بود و با دستش باهاشون بازي ميكرد . بعدم رو به من گفت : ميدونستم آخرش همين جوري ميكني !!! ( يه اخمي هم كرد و ولو شد رو تخت) من اصلا ارضا نشده بودم و همه اين كارا فقط حدود يك ربع طول كشيده بود …. رفتم رو تخت و دراز كشيدم كنارش و موهاشو از رو صورتش زدم كنار و لبم و گذاشتم رو لباش و اونم محكم لبمو ميبوسيد :
= بهت كيف داد آني ؟
= آره معلومـــــه . مگه به تو نداد؟!
= راستش نه … خيلي زود تموم شد …. تازه كار خاصي هم كه نكرديم.
= خوب اگه قول بدي ديگه نريزي رو من بازم واست ميخورمش.
= . . . . . . . . . .
= چيه؟! يه چيزي بگو ديگــــــــه‌‌!
= ميشه واقعا با هم حال كنيم؟! ( دستمو بردم پشتشو لاي لپاي كونشو باز كردم و انگشتمو كشيدم رو سوراخش) اينجا.
= امير دردم ميـــــاد. ميترسم.

( سرشو كرد تو بالش و چيزي نگفت ديگه )
سرمو گذاشتم رو كمرش و لاي باسنشو باز كردم و با انگشتم سوراخشو ميماليدم …. بازم آهش در اومد و نفس هاش هم تند شده بود …. انگشتمو كردم تو دهنم و خيسش كردم و يكمي فشار دادم رو سوراخش …. دردش ميومد و خودشو سفت ميكرد منم بيشتر فشار ميدادم …. دو بند انگشتم توش بود و انگشتمو حركت ميدادم و به ديواره هاي تو سوراخش فشار ميدادم …. يكمي باز شده بود و انگشتم راحت تر ميرفت توش …. ديگه انگشتمو تو دهنم نكردم …. پاشدم و يكمي تف رو سوراخش كردم و باز انگشتمو كردم توش …. آني هم هي كونشو ميداد بالا تر و ناله ميكرد …. ديگه تقريبا قمبل كرده بود و واسه همين كونش باز تر شده بود و انگشتم ديگه هرزه ميرفت …. ديگه دو تا انگشت و سه تا رو بيخيال شدم …. خواستم اصل مطلب رو شروع كنم و فكر ميكردم كه ديگه به اندازه كافي باز شده.
يه تف به كونشو يه تف هم به كير خودم زدم و گذاشتم دم سوراخش و بهش گفتم تا جايي كه ميتونه كونشو باز نگه داره …. اولين فشار رو كه دادم دادش رفت هوا : آااااااااخ . واااااايـــــــــي. درد دااااره اميــــــر….. دلم نميومد اذيت بشه واسه همين تا مشغول ماليدن سوراخش بود رفتم و كرم رو از رو ميز مامانم برداشتم و اومدم …. هنوز داشت با كونش ور ميرفت …. بهش قول دادم كه ايندفعه كمتر دردش بياد …. بهم گفت يه جوري اين حرفو ميزني كه انگار قبلا امتحان كردي . زدم در كونش و برگردوندمش و زير شكمشو گرفتم خودش قنبل كرد …. كلي كرم ماليدم در سوراخ كوچولوش و با انگشتم توش رو هم كرمي كردم … بعد هم مال خودمو …. يه حس عجيبي داشتم … حس ميكردم قلبم تو گلوم گير كرده … ميخواستم زودتر بكنم تو ….

يكمي فشار دادم ولي باز دردش ميومد … تازه تو هم نميرفت …. ديگه اعصابم خورد شده بود …. دوباره تفي كردم و بدون توجه به آني فشارش دادم تو … سرش كه رفت آني يه جيغ بنفش زد و شروع كرد گريه كردن و سعي ميكرد خودشو ازم جدا كنه …. اون لحظه به حركاتش توجهي نداشتم و نميخواستم زحمتاي خودمو دردي رو كه كشيده هدر بدم … انگاري تو اون سن زور عشق به شهوت نميرسه … واسه همين آروم دراز كشيدم روش و هر چي كه بيشتر ميرفتم پايين ناله هاش دردناك تر ميشد …. با اين كارم حتي به خودم حال نميداد كه زيرم زار بزنه چه برسه به اون بيچاره …. پس با اينكه سخت بود با يه دست خودمو نگه داشتم و با اون دستم از زير شكمش كسشو ميماليدم …. بعد از چند ثانيه خودشو راحت تر كرد و گريه هاش هم كم شده بود …. آروم خودمو عقب كشيدم و شروع كردم جلو عقب كردن … واسه اولين بار تو اين چند دقيقه با ناله گفت تو رو خدا يواش تر شكمم درد گرفتـــــه …. دلم واقعاً واسش مي سوخت … از اولش قصدم اين بود كه بهش خوش بگذره ولي حالا داشتم اذيتش ميكردم …. آروم كشيدم بيرون و برش گردوندم و دوباره كس كوچولو و خيسش رو باز كردم …. اين دفعه عليرغم اين همه درد چوچولش سفت شده بود و زده بود بيرون …. با زبونم بازيش ميدادم و مكش ميزدم …. دوباره تند نفس كشيدنش شروع شد و ناله كردن و از اون دفعه هم بيشتر …. از حال كردنش حال ميكردم … خودش سرمو به كسش فشار ميداد و كمرشو از تخت جدا ميكرد …. بازم مثل اون دفعه خودشو سفت كرد و با يه ناله كوچيك دوباره شل شد …. كسش ديگه خيلي خيس شده بود و صورتمو يه آب لزج پر كرده بود ولي از ليسيدن دست بر نداشتم (تو حالت عادي فكرش رو هم نميكردم اين كارو بكنم) … خودش سرمو با فشار دستاش از كسش جدا كرد انگاري ديگه اذيت ميشد كسش (مثل مال پسرا وقتي آبمون مياد)
اگه آسیاب نوبتی بود حالا دیگه نوبت من شده بود . زیر کمرش رو گرفتم و به نشونه اینکه باید بچرخه هلش دادم … دستاشو گرفتم و گذاشتم رو باسنش که بازشون کنه … وقتی لپای کونشو از هم باز میکرد ناله میکرد … سوراخش هم قرمز شده بود … کرم هم جذب پوستش شده بود و کمی نرم تر شده بود … خودم زیاد حشری شده بودم و میدونستم اگه بخوام بکنم تو زیاد دووم نمیارم . اما گرمای اون تو رو دوست داشتم یه جورایی آدم رو بی حس میکرد … بازم گذاشتم درش و فشار کوچیک … درد بار اول تجربه شده بود براش و خودشو سفت نکرد و سرش رفت تو و با یه کم فشار دیگه تا نصف. دیگه بسش بود چون کیرم اون تو میخورد به یه چیزایی … عقب جلو کردن شروع شد و ناله اونم باهاش.

شاید یکی دو دقیقه بیشتر نشد که حس کردم دارم میام … ولی بازم قدرت بیرون کشیدن رو نداشتم و دراز کشیدم روش که تا ته رفت و جیغ اون از درد و مال من از لذت پیچید تو اتاق …
چند ثانیه روش بودم که دیدم تکون میخوره … تازه یاد اون افتادم و سریع از روش پاشدم … روی باسنش هم چون سفید بود قرمز شده بود و موهاشم از تخت پایین ریخته بود و بالش هم زیر شکمش بود و خیلی با نمک شده بود … خودشو کشید بالا و موهاشو زد کنار … تو این حدود نیم ساعت تازه به صورتش دقت کردم . چقدر بهم ریخته بود … اینقدر لباش رو از درد گاز گرفته بود که زخم شده بودن. چشماشم پف کرده و قرمز بود … بدنش هم چند جا کبود شده بود … اگه تو اون لحظه کسی میدیدش خوب تابلو بود چه بلایی سرش اومده …

سعی کرد بشینه که یه دفعه گوزید … خندم گرفته بود ولی اون زد زیر گریه … سریع سرشو گرفتم تو بغلم و نازش کردم که گفت : دیدی چی کارم کردی؟!!! دیگه نمی تونم خودمو نگــــــه دارم .
کمکش کردم و تو بغلم بردمش حموم واسه اینکه تمیزش کنم … تلو تلو میخورد میگفت سرم گیج میره … بردمش زیر دوش حموم و خودم اومدم کنار و آب سرد که نه آب یخ رو باز کردم که یه دفعه از جاش پرید طرف من … حسابی حالش جا اومد … همش میترسیدم که مامان اینا بیان و اونوقت خر بیارو …
آب رو تنظیم کردم و نشوندمش تو وان … همه جاشو میشستم اما تا به نزدیکیای باسنش میرسیدم ناله میکرد … تنش تو آب برق میزد و خوردنی تر شده بود.
بعد اینکه اومدیم بیرون مو هاشو خشک کردم و از تو کیفش ( هر وقت میومد خونمون لباس هم میاورد) لباس خواب و یه شرت واسش بردم و پوشوندمش. قبلا هم که شب پیش ما میموند تو اتاق من میخوابید. پس بردمش رو تخت و عروسکش رو هم گذاشتم تو بغلش و خودم هم از پشت بغلش کردم و نازش میکردم …
= آنـــی؟! بیداری؟
= اوهوم.
= چرا هیچی نمیگی؟ هنوز دردت میاد؟!
= آره. ولی اشکال نداره. بوسم کنی خوب میشم.
سرم رو بردم لای گردنش و میبوسیدم و میلیسیدم و اونم میخندید … بعد از چند دقیقه نشد که خوابش برد . ولی من با اینکه خسته بودم نمي خواستم بخوابم .
یه بیست دقیقه ای گذشته بود که در خونه باز شد و مامان اینا با خنده و قهقهه اومدن تو … از صداشون معلوم بود که بد مست کردن و میترسیدم شوهراشون رو اشتباهی بگیرن.
سرو صدای اونا هم بعد از یه ربع ساکت شد و منم خوابیدم ولی دوست داشتم زود بیدار شم تا باز لبای آنی کوچولوم رو ببوسم.
اون شبم تموم شد و اون قشنگ ترین چهارشنبه سوری بود که تا اون موقع داشتم و دیگه هم تکرار نشد.
پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>