پویان

سلام من الناز هستم، این ماجرا مربوط میشه به حدوداً چهار سال پیش.
بیست و یک سال داشتم، پدرم رو تو دو سالگی بر اثر تصادف از دست دادم. اما خوانواده ی خیلی گرمی داشتیم. من و مامان و داداشم امیر. مامان من دوستای خیلی خوبی داشت و هر هفته دوره ای خونه ی یکی مهمونی بود. دیگه ما بچه هام با هم حسابی صمیمی بودیم اما تو جمع خودمون یکی با همه فرق داشت برام. اسمش پویان بود. بیست و پنج ساله، بسیارخوشگل، خوش تیپ، باحال و دانشجوی ارشد مکانیک تهران. از این تیپ پسرا که دم به تله نمیدن و از دخترا فقط برای سرگرمی استفاده میکنن. قهرمان شنا بود؛ خلاصه قد و هیکلش ایرادی نداشت. البته اینم بگم که منم تو فامیل و آشنا از نظر تیپ و هیکل و چهره تقریباً تک بودم. راستش همیشه دوست داشتم تو چشم باشم. اصلاً از این دخترا نبودم که هر روز با یکی باشه، بر عکس… نه برای اینکه محدود باشما! اتفاقاً به لطف امیر که هر روز با یه دختر میومد خونه منم مجوز خیلی کارا رو داشتم، اما چون از خیلی وقت پیش ها احساس میکردم عاشق پویانم به خودم اجازه ی کاری نمی دادم. ما خیلی باهم بودیم، خیلی با هم تنها بودیم اما کمترین قدمی از گلیمش درازتر نمیکرد و این موضوع کمی آزارم میداد، چون با وجود این که همه بهم میگفتن هیکلت خیلی سکسیه اما پویان نسبت بهم بی تفاوت بود… ما اکثر اوقات شوخی داشتیم و من از هر فرصتی استفاده میکردمو خودمو مینداختم تو بغل پویان ولی بالاخره پویان هم پسر بود و گاهی سنگینی نگاهشو حس میکردم، مخصوصاً وقتی لباسم باز بود یا مثلاً از وول وول خوردنش میفهمیدم یه خبراییه چند بارم که روی پاش میشستم یهو یه برامدگی رو زیرم حس میکردم… منم بدجنسی میکردم و خودمو میزدم به کوچه ی علی چپ و همیشه دلشو آب میکردم. عاشق این بودم که پویان بهم درخواست سکس بده و من عشقم رو با تمام وجود نشونش بدم… اما روز ها میگذشت و من بیشتر کلافه میشدم و عاشق…

یه روز مثل همیشه مهمونی بود، ما همگی خونه ی شراره جون، مامان پویان بودیم. اما این بار فرقش این بود که این مهمونی به مناسبت خداحافظی با پویان بود که برای مدت کوتاهی میرفت آمریکا پیش خاله جونش. میز غذا رو داشتن آماده میکردن که مامانم گفت الی برو طبقه ی بالا و پویانو صدا بزن برای ناهار. منم بدون معطلی از پله ها رفتم بالا و بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم و… یهو صحنه ای دیدم که بند دلم پاره شد! (تازه اونجا بود که معنی این حرفو فهمیدم) واااااااای خدای من چی می دیدم! پویان من تازه از حموم اومده بود، شورتش پاش بود و داشت سرشو خشک میکرد… چه هیکلی داشت! دلم میخواست بپرم و از پشت بغلش کنم… دلم میخواست حرفمو بگم چون برای چند ماه دیگه نمیدیدمش و نمی دونستم چطور باید بدون اون نمیرم! تمام تنم یخ کرد، آب دهنمو قورت دادم و جلو رفتم. صدامو صاف کردم که تازه متوجه من شد و برگشت اما خیلی عادی برخورد کرد. فقط گفتم ناهار و سریع برگشتم به طرف در که پویان گفت الی چیزی میخواستی بگی که پشیمون شدی؟! من چند لحظه دو دل موندم که اگه بگم چی میشه یعنی… دوباره یاد اون چند ماه افتادم! بعد یهو یه شهامتی پیدا کردم، برگشتم طرفش… به سمتش رفتم و دو دستم رو گذاشتم روی اون سینه های مردونش و گفتم پویان… من… من… من خیلی دوست دارم! یه نگاهی بهم کرد و گفت وا خوب منم دوست دارم الی خل شدی؟ گفتم آره خل شدم من واقعاً دوست دارم… من واقعاً عاشقتم و نمیتونم به کسی جز تو فکر کنم… دوست دارم همیشه کنارت باشم و تو بغل تو باشم! میخوام مال من باشی… آروم لبامو بردم کنار لبشو محکم بوسیدم که جای رژ لبم رو صورتش موند. سریع منو کنار زد و بی توجه به من انگار که نشنیده باشه شروع کرد به پوشیدن شلوارش که من اصلاً توقع این برخورد رو نداشتم!! دوباره رفتم سمتشو بازوشو گرفتم. قبل از اینکه چیزی بگم گفت ببین من به تو هیچ علاقه ای ندارم! هیچی !! دست از سر من بردار. اینو خیلی بلند و با تاکیید خاصی گفت. خواستم از احساسم بگم که یه سیلی تقریبا محکم زد تو گوشم…

تو یه لحظه هر دو در همون حالت موندیم!! هر دو متجب به هم زل زدیم. من اصلاً توقع اینو ازش نداشتم، آخه مگه من چی گفته بودم؟!! خیلی سریع اشک تو چشام پر شد و با افتادن اولیش به روی گونه پویان تازه فهمید چه غلطی کرده! به طرف در برگشت… چند لحظه معطل موند، انگارخود درگیری داشت! یهو برگشت طرفم و من که حالا صورتم از اشک خیس خالی شده بود رو محکم تو بغلش کشید… تپش تند تند قلبشو روی سینم حس کردم. جای سیلی رو چند بار بوسید… گفت الی منو ببخش، دستم بشکنه! منم تو رو خیلی دوست دارم! منم عاشقتم! بیشتر از اونی که تو بتونی تصور کنی… منو محکم در آغوش کشیده بود طوری فشارم میداد که احساس کردم دارم له میشم!! نفس هاش که به گردنم میخورد رو فراموش نمیکنم… پیشونیمو با کمی مکث بوسید و ادامه داد که من خیلی وقته این حس رو به تو دارم، دیوونتم اما ما نمیتونیم… منو ببخش که رهات کردم، ما نمیتونیم…
این آخرین حرفایی بود که بعد از سه ماه تو گوشم بود… اما لحظه ای از فکر پویان بیرون نیومدم. تا اینکه چند روز بعد از توی اتاقم صدای مامانو شنیدم که داشت با زهره جون، یکی از دوستاش حرف میزد. داشتن راجع به پویان حرف میزدن وااااااای خدای من! چیزی که میشنیدم برام قابل هضم نبود… پویان یه غده خطرناک رو مدت ها توی سرش حمل میکرد و قرار بود فردا یه عمل سخت رو انجام بده که بالای 70% احتمال مرگ داشت. اصلاً این سفر یه سفر تفریحی نبوده… وای خدا!! پاهام سست شد! سرم گیج رفت و ناخودآگاه نشستم روی تخت. آخرین مکالمه دوباره برام مرور شد… تازه داشتم بیشتر میسوختم چون تازه به حرفای پویان رسیدم که میگفت ما نمی تونیم… من چقدر ظالم و خود خواه بودم… الهی بمیرم برات پویان من!! قربونت برم که این راز رو توی سینت نگه داشتی و دم نزدی… حالا تنها کاری که از دست من بر میومد دعا بود و دعا…
نمیدونم شبش کی خوابم برد اما فردا صبح زود بیدار شدم و سراغ پویانو از مامان گرفتم. اونم بی خبر بود… داشتم میمردم… ساعت حدوداً 12 شب بود که مامان پویان زنگ زد و گفت حال پویان خوبه!! داشتم بال در میاوردم!!

2 ماه گذشت… اون روز برام یه روزخیلی معمولی بود تا اینکه از دانشگاه اومدم خونه و دوباره با عشقم رو به رو شدم… چون خطش رو عوض کرده بود باهاش در تماس نبودم و نمیدونستم میاد. تا دیدمش بدون اینکه به کسی سلام کنم یه راست پریدم تو بغل پویان و پشت سر هم اشک شوق می ریختم. سفت گرفته بودمشو رهاش نمیکردم تا به خودم اومدم و دیدم توی جمع همه دارن مارو یه جوری نگاه میکنن. اون روز خیلی سخت بود که عادی رفتار کنم… نگاهم همش پیش اون بود. خلاصه فک کنم همه بو برده بودن!! وقت خداحافظی پویان بغلم کرد و سریع و آروم تو گوشم گفت فردا شب تنهام منتظرم نذار. اولش فک کردم اشتباه شنیدم اما با چشمکی که زد منظورشو گرفتم…

فرداش بعد از ظهر که از اپیلاسیون اومدم یه حموم حسابی رفتم و سکسی ترین ست لباس زیرمو پوشیدم، روشم یه تاپ مشکی توری… چون خودم سفیدم، تاپ خیلی بهم میومد. کلی لوسیون و عطر رو خودم خالی کردم و به مامانم گفتم که میرم پیش شیوا، دوستم که بعضی شبا میرفتم خونشون درس می خوندیم. خلاصه مثل یه عروسک خودم رو درست کردم و راه افتادم. نیم ساعت بعد رسیدم. در زدم و بلافاصله در باز شد تا رسیدم بالا پویان به استقبالم اومد و به محض بسته شدن در منو محکم کشید طرف خودش… وای بازم بوی همون عطر قدیمو میداد… خودم رو تو بغلش رها کردم. یه دقیقه همون جوری موندیم و بالاخره اون منو از خودش جدا کرد و تعارف کرد برم تو. تازه متوجه اون هیکل قشنگش شدم! چی هم پوشیده بود… یه شلوارک آدیداس که بیشتر لباساش همین مارک بود و یه تیشرت تنگ که تا دیدمش پیش خودم گفتم وای من نمیتونم اینو در بیارم…

خلاصه مانتو و شال رو در آوردم و نشستم که پویانم با دو لیوان شربت اومد و روی مبل رو به من نشست. منم بلند شدم و رفتم روی پاش نشستم… وای خدای من بازم کیر قلمبشو زیرم حس میکردم… برای اولین بار زیر گلوم رو بوسید… چیزی توی دلم فرو ریخت. بعد یه بار زبونش رو با حوصله و فشار روی گلوم کشید و جاشو فوت کرد… بند دلم پاره شد… کارش رو خوب بلد بود آخه پویان کلی دوست دختر داشت که براش میمردن. گفت حالا اول شربتت رو بخور بعد باهم کلی کار داریم. شربت رو خوردیم و من در انتظار تکرار اون اتفاق بودم. یهو پرسید الی تو مطمئنی؟ گفتم از چی؟ گفت از اینکه امشب لمست کنمو… پریدم تو حرفش و گفتم ببین! من نیومدم اینجا که تو لمسم کنی! اومدم که منو پاره کنی… من اینجام چون عاشقتم!! میمیرم برات! دلم میخواد ازم لذت ببری! دلم میخواد اولین سکسم با کسی باشه که عاشقش باشم! میخوام ببینم میتونی جرم بدی؟ با این حرفم کیرش رو حس کردم که داشت فشار میاورد… نذاشت حرفم کامل تموم شه و با یه حرکت لب پایینمو گرفت… داغ داغ بود. بلند شد و همون جوری که من پاهامو دورش حلقه کرده بودم به اتاق خوابش، طبقه ی بالا رفت… تا منو گذاشت روی تخت لبامون جدا شد که یه نفسی بکشیم. بند تاپم رو باز کرد و اون رو با یکم فشار از تنم دراورد. تا سینه هام رو دید گفت الــــــــی!! من همیشه تو کف اینا بودم… باورم نمیشه! گفتم عزیزم همش مال خودته. سوتینم رو با یه دست باز کرد و گفت که تو این کار مهارت خاصی داره!! یه نفسی گرفت و با خشونت تمام افتاد به جون سینه هام و من لذت میبردم… اول چند تا مک محکم زد که حس کردم جونم داره از سینه هام بیرون میاد… بعد یهو رهاشون کرد. با نوک زبونش به نوک سینم ضربه میزد. خیلی با این کار حال میکردم… داد زدم بخورشون دیگه پویان… به شوخی گفت مگه الکیه؟ باید التماسم کنی عزیزم… منم که اهل التماش نبودم دستمو کردم تو شرتش و اونقدر محکم کیرش که حالا خیس هم بود رو تو دستم فشار دادم، دادش دراومد! وای چقدر بزرگ و داغ بود…به سرعت شلوارامونو در آوردیم… دلم میخواست همون لحظه پارم کنه! شرت منو که حالا خیس خیس بود رو در آورد و بو کشید… تا چشمش به کسم افتاد سرش رو برد لای پام و روش رو یه بوسه زد… وای چقدر حال میده آدم با عشقش یه تب تند رو تجربه کنه! زبونش رو با فشار میداد تو کسم و روی چوچولمو لیس میزد… واااااااااای… صدای آه و اوهم در اومده بود… اونم هی میگفت جوووووووونم، الی جونم عشقم من، آه بکش، دوست دارم صداتو، خودم میکنمت…

با این حرفاش و دیدن سر و گردنش که کاملاً قرمز شده بود به شدت تحریک شدم… چشماشو بسته بود و لباشو رو چوچولم گذاشته بود و فقط مک میزد و میلیسید… آخخخخخخخخ… سرشو به طرف خودم فشار میدادم بی حال شده بودم… این اولین باری بود که تا این حد پیش رفته بودم! یهو حس کردم بدنم یخ کرد. چشام سیاهی رفت و آبم با یکم فشار پاشید تو صورت پویان!! یه لرزش خفیفی کردم. پویان اومد بالا و بغلم کرد… سفت سفت… گفت عشق منی، عاشقتم الی…! اما هنوز کیرش آماده بود. آروم تو گوشم گفت الی من نمی خوام پارت کنم، میخوام سالم بمونی. اما من که تصمیم خودمو گرفته بودم سریع با اخم پویانو از روم کنار زدم و شرتشو تا رونش پایین کشیدم. چی میدیدم! یه کیر بلند، با قطر تقریباً زیاد… چند تا رگ از روش باد کرده بود و کلاً رنگش به قرمزی میزد! باورم نمیشد پویان چقدر مرد شده بود! چقدر بزرگ شده بود! حالا من میخواستم کیر دوست دوران بچگیم رو ساک بزنم… با اینکه زیاد خوشم نمیومد، اما برای تحریک کردن پویان و اینکه یوقت فکر نکنه چون تا حالا سکس نداشتم پس بچه ام، کیرش رو تا اونجایی که میتونستم کردم تو دهنم… وای طعمشو خیلی دوست داشتم…

پویان با دستش میخواست منو جدا کنه و با خنده میگفت الی با دم شیر بازی نکن، عواقبش پای خودتااااااااا! منم گفتم عاشق عواقبشم و دوباره کیرشو تو دهنم جا دادم. محکم مک میزدم، زبونم رو دورش میکشیدم. شنیده بودم زیر کیر آقایون حساسه پس تو همون ناحیه هی کیرشو بازی میدادم با زبونم… یه گاز کوچولو ازش گرفتم که دادش در اومد که چی کار میکنــــــــی تو وحشی! منو که کشتی… حالا نوبت تخماش بود. به آرومی بوسیدمشون و با چند بار مک زدن پویان گفت داره میاد الی پاشو. منم دوس داشتم آبش بیاد اما نه به این زودی… اما چاره ای نبود و آبشو روی شکمم خالی کرد. بعد بی حالو رمق افتاد روم اما من ناراحت از این که هنوز دخترم… شاید نباید به این زودی براش ساک میزدم! چیزی نمیگفتم فقط به یه نقطه خیره شدم. فک کنم فهمید موضوع چیه و دوباره شروع کرد به نصیحت که من دوست ندارم برای تو در آینده مشکلی پیش بیاد و از این حرفا… منم پشتمو کرده بودم بهش و اصلاً جوابی نمیدادم.

پویان با لحن تندی گفت دختر احمق فک میکنی برای من زحمتی داره؟ یا من این حرفارو برای خودم میگم؟ یهو پا شد و منو با یه دست چرخوند و دست دیگه پاهامو باز کرد. دوباره شروع کرد به مکیدن کسم، صدای ملچ و مولوچ خوردنش تو اتاق پیچیده بود… دستمو تو موهاش تکون میدادمو حال میکردم. کیر راست شده ی پویانو حس کردم اول با دست اونو تنطیمش کرد رو سوراخ کسم و بعد با یه حرکت سریع اونو وارد کسم کرد… اصلاً آمادگی نداشتم! یه جیغی زدم که هم پرده ی گوش پویان پاره شد هم پرده ی بکارت من!! بی اختیار ناخن هام تو بازوش فرو رفت و خودمو به سختی منقبظ کردم… چند لحظه نتونستم نفس بکشم! خیلی درد داشتم! اشک از چشمام سرازیر شد… دیگه اصلاً صدای پویانو نمیشنیدم که داشت قربون صدقم میرفت. یهو به خودم اومدم دیدم دارم بازوی پویانو با سوراخ میکنم! صداشو شنیدم که میگفت تبریک میگم خانوم خوشگل من! هیچ وقت تنهات نمیذارم… هم دیگرو بوسیدیم. دوباره کیرشو بیرون کشید اما نه تا انتها و شروع کرد به تلمبه زدن. اولش با هر بار جلو یا عقب بردن اشک میریختم و خودمو منقبظ میکردم اما کمی که گذشت لذت واقعی رو با عشق خودم تجربه کردم… تند تند تلمبه میزد، محکم گرفته بودمش و دلم نمی خواست رهاش کنم. ضربه هاش خیلی سریع و محکم شد، فریاد بلندی زد و هر دو برای بار دوم و البته بسیار شیرین تر ارضا شدیم و تمام آبشو توی کس من خالی کرد. بیحالی و سستی یه بار دیگه تنها حسی بود که داشتیم. کیرشو دراورد و من یکم خون روی اون دیدم همچنین روی کس خودم. خیلی خوشحال بودم و با تمام وجودم میبوسیدمش!

یه ساعت دراز کشیدیم و بعدش یه دوش گرفتیم. میخواستیم شام بریم بیرون، اما من یه سوزش خاصی رو احساس میکردم و نمی تونستم راحت بشینم برای همین شامو سفارش دادیم و تو خونه خوردیم. از شب تا صبح هم با آرامش کامل تو بغل پویانم، عشقم، خوابیدم.
پویان به حرفش عمل کرد و ما الان 15 روزه که یه زوج خوشبختیم. امیدوارم همه به عشقشون برسن…

نوشته:‌ الی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>