پل

شاید قصه از هفت سالگیم شروع شد وقتی که پدرم تصادف کرد و زمین گیر شد؛ یا نه از هشت سالگیم که مادرم مجبور شد برای تأمین مخارج زندگی تو خونه ی مردم کار کنه؛ یا شاید از 12 سالگیم که پدرم مرد و مادرم هم تو هفتم پدرم سکته مغزی کرد و فوت کرد و منو همتا خواهرمو میگم ، مجبور شدیم از بوشهر بیایم تهران خونه ی خاله ام که با اونها زندگی کنیم. نمیدونم از کجا فقط میدونم قصه ی من از هر جایی شروع شده باشه تو یک موضوع اشتراک داره اونم اینه که من چه تو هفت سالگی چه هشت سالگی چه دوازده سالگی یا حتی همین الان که 26 سالمه احساس تنهایی میکردم. یه دره ی خیلی بزرگ بین منو آدمای دیگه بود وقتی مجبور بودم تو درسها به خواهرم کمک کنم حس میکردم از یه دنیای دیگه باهام حرف میزنه انگار هیچ کدوم از حرفهای منو نمیفهمید نمیدونم چرا شاید برای این بود که حتی تو اون سن هم همه به مادرم میگفتن تارا خیلی بیشتر از سنش میفهمه ولی کاش اینطور نبود اونوقت راحت با دختر همسایه عروسک بازی میکردم و این بازی به نظرم مسخره نبود و یا شاید وقتی همه ی فامیل جمع میشدن و بچه ها همه تو یه اتاق بازی میکردن منم میتونستم قاطی بازی اونا بشم و فقط به اونا نگاه نکنم. به هر حال بچگی من هر جوری که گذشته باشه مثل همه ی بچه ها نبود با درد بزرگ بی پدری وبی مادری زندگی کردیم، تا تونستم سعی کردم نذارم همتا احساس کمبود بکنه که میدونم به هر حال کرده ولی من سعیمو کردم. تو خونه ی خاله ام زندگی راحتی داشتیم،

کیارش و کاوه پسر خاله هام از همون موقعی که رفتیم تو خونه اونها زندگی کنیم هوای ما رو داشتن نمیتونم بگم مثل برادر چون به نظر من بهتر از دو تا برادر بودن. خاله شورانگیز ما رو خیلی دوست داشت وقتی مادرم فوت کرد بعد از مراسم تدفین نذاشت تنها باشیم ما رو به خونه خودش آورد و در حالی که بغضش کار رو برای ما سخت تر کرده بود گفت از این به بعد من جای مادرتونم شما هم دخترهای من فقط دو تا برادر هم به جمعتون اضافه شده فقط شوهر خاله ای نبود تا به قول خاله جای پدر و برای ما بگیره نمیدونست هر شب بعد از اینکه روی ما رو میکشه و بهمون شب بخیر میگه
همتا خودشو میزنه به خواب تا من چیزی نگم و بعد یواشکی گریه میکنه و منم برای اینکه راحت باشه هیچی نمیگم ولی هر شب چون نمیتونم گریه کنم صبحش به خاطر بغضی که داشتم گلو درد میگیرم و این همه دکتری که منو میبره فایده نداره چون دوای من دیفن هیدرامین و آنتی هیستامین و اینا نیست دوای من مادرمه که دیگه نیست دوای من پدرمه تا دوباره دستای گرمشو رو سرم بکشه و منو دخترم صدا کنه. به هر حال گذشت تا من شدم 16 ساله و همتا شد 14 ساله من مثل همه یدختر ها آرزویی داشتم و رویایی ولی نمیدونستم این رویا و آرزو تو وجود کیه فقط میدونستم دنبال یکی میگردم که تمام مهری رو که تمام این سالها تو قلبم جمع شده بود رو بهش هدیه بدم. من خاله مو خیلی دوست داشتم و همتا رو میپرستیدم و روی کیارش و کاوه خیلی حساس بودم ولی هنوز قلبم بکر مونده بود بر عکس همتا که بلاخره راهشو پیدا کرد و اونجوری که دوست داشت زندگی رو ادامه داد فقط انگار من بودم که تو همون 12 سالگیم محصور شده بودم. من دوم دبیرستان بودم و همتا سوم راهنمایی و اولیا مدرسه همتا که میدونستن ما یتیم هستیم زیاد بهش سخت نمیگرفتن ولی گاهی انقدر شیطنت میکرد که چاره ای نداشتن جز اینکه خاله رو مدرسه بخوان خاله هم بدتراز همه امکان نداشت چیزی به همتا بگه فقط منو دو تا پسر خاله بودیم که از دست کارهای همتا حرص میخوردیم و چیزی نمیگفتیم. کاوه 18 ساله بود و کیارش 21 ساله . هر دوشون مخصوصا کاوه دائم پیگیز کارهای همتا بودن تا یک وق خدای نکرده جای پشیمونی براشون باقی نذاره . آخه همتا دائم از مدرسه فرار میکرد جایی هم نمیرفت با دوستاش میرفت پارک و سینما ولی انگار از هر چیزی که اجباری داشته باشه بیزار بود تا روزی که دوباره از مدرسه زنگ زدن و گفتن که باز همتا نرفته مدرسه و کیارش به دروغ گفت مریضه و تو خونه است ولی کارد میزدی خون کیارش در نمیومد انقدر عصبانی بود که حتی کاوه داشت آرومش میکرد هم منو هم کاوه میتریدیم با این عصبانیت یه کاری دست همتا بده وقتی سر ساعتی که مدرسه تعطیل میشه همتا اومد خونه و لباسهاشو در آورد کیارش فقط نگاهش کرد و بر خلاف انتظار منو کاوه به همتا گفت
-: همتا جان مثل اینکه مدرسه رفتن برات خیلی سخته میخواستم بهت مژده بدم که از فردا دیگه مدرسه نمیری.
منو کاوه و همتا همینطور مات به کیارش موندیم.
کیارش: چیه ؟
همتا: چرا؟

کیارش: گفتم که وقتی با هزار زحمت از مدرسه فرار میکنی یعنی به درس و ادامه تحصیل و یه آینده ی خوب علاقه ای نداری پس بمونی تو خونه و آشپزی یاد بگیری که پس فردا حداقل دو تا غذا بلد باشی درست کنی که اگر خواستگاری در این خونه رو زد ما بتونیم بگیم خانوم حداقل آشپزی بلده بهتره.
صورت همتا نشون میداد خیلی بهش برخورده
همتا: یعنی چی؟ یعنی میخوای بگی من باید بمونم خونه و کارهای خونه رو یاد بگیرم؟ که چی؟
کیارش: که زودتر شوهر کنی . همه که نباید دکتر و مهندس بشن یکی هم مثل تو باید بشه یه زن خونه دار معمولی که تمام نگرانیش اینه که قرمه سبزیش شور نشه.
همتا یک دفعه زد زیر گریه و دوید رفت تو اتاقش. کیارش فریاد زد تا صبح هم که گریه کنی دیگه حق رفتن به مدرسه رو نداری،همین که گفتم . و قبل از اینکه هر کدوم از ما عکس العملی نشون بدیم از خونه رفت بیرون. تاشب همتا از تو اتاقش بیرون نیومد و خاله هر چقدر برای شام صداش کرد جواب نداد. کیارش ساعت 11 شب اومد خونه سراغی هم از همتا نگرفت. صبح منو همتا طبق معمول داشتیم برای مدرسه آماده میشدیم من نگران برخورد کیارش بودم که مبادا واقعا نذاره که همتا به مدرسه بیاد برای همین هی نق میزدم که همتا زودتر حاضر بشه تا از خونه بریم بیرون. درست دم در بودیم که کیارش از اتاقش اومد بیرون .
کیارش: به به همتا خانوم صبح به این زودی کجا تشریف میبرید؟
همتا که معلوم بود که هم از کیارش میترسه و هم نمیخواد کم بیاره گفت:
-: مدرسه.
کیارش: گفتم شما اجازه مدرسه رفتن نداری.
-:اذیت نکن کیارش میدونم اشتباه کردم دیگه غیبت نمیکنم.
کیارش: نه عزیزم اصلا دیگه بحث غیبتهای تو نیست تو مدرسه نری بهتره .
و بعد در حالی که خمیازه میکشید رفت به طرف دستشویی و گفت :
-: کفشاتو دربیاربیا تو امروز میخواهیم با هم برای خونه بریم خرید
همتا مستاصل به من نگاه میکرد من که میدونستم اگر کیارش برگرده و ببینه همتا هنوز دم در ایستاده حسابی عصبانی میشه کفشامو در آوردم همتا هم کفشهاشو در آورد و اومد تو خونه. خاله صداش در نمیومد. همه میدونستن کیارش تصمیمی نمیگیره ولی اگر تصمیم بگیره دیگه کسی نمیتونه نظرشو عوض کنه با کارهایی هم که همتا کرده بود هیچ کدوم ما نمیتونستیم وساطت کنیم. کاوه که تازه بیدار شده بود همینطور مات به ما نگاه میکرد و هیچی نمیگفت. وقتی کیارش از تو دستشویی اومد بیرون رفت تو آشپزخونه . نمیدونم شاید دیدن چهره ی عادی کیارش یک دفعه همتا رو جری کردکه رفت طرف در و کفشاشوپوشید و درو باز کرد که داد کیارش رفت رو هوا
-: گفتم بیا تو .
همتا: من میخوام برم مدرسه
کیارش: تو بیخود میکنی. مگه دست توئه که هر روز دلت بخواد بری هر روز نخوای نری؟
همتا: من میرم.
کیارش رفت طرف درو درو قفل کرد و با تحکم گفت برو گم شو تو اتاقت. همتا در حالیکه بغضش
ترکیده بود فریاد زد اگر نذاری برم خودمو از پنجره پرت میکنم بیرون و میرم نمیتونی جلومو بگیری.
کیارش چند لحظه به همتا نگاه کرد و بعد کلید و گذاشت تو قفل و رفت تو اتاقش . همتا چند لحظه مکث کرد و بعد مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده آنچنان از در رفت بیرون و دوید طرف خیابون که تا من به خیابون برسم از دیدرسم دور شده بود. داشتم اطرافمو نگاه میکردم که دیدم کیارش در حالیکه داره میره طرف ماشینش گفت بیا برسونمت. سوار ماشین کیارش شدم و راه افتادیم. دلم میخواست بدونم چرا کیارش یک دفعه رضایت داد که همتا به مدرسه برگرده و همین سوالو ازش کردم. کیارش خندید و گفت همتابیخود میکرد نره مدرسه. من مبهوت موندم. از دیدن چهره ی من کیارش خندید و گفت:
- دخترخوب آدمها اینطوری هستن وقتی یه چیزی رو دارن قدرشو نمیدونن باید حتما اون چیز ازشون گرفته بشه. مثل همین نفسی که میکشی. تا حالا چند بار نفسهاتو شمردی و یا حتی فکر کردی که نفس کشیدن مهمه؟ قول میدم اصلا بهش فکر هم نکردی حالا همین تو اگر یکی بیاد دست بذاره رو گلوت و بخواد خفه ات کنه تازه میفهمی نفس یعنی چی درسته؟
من که تو فکر حرفهاش بودم جواب ندادم. خوب همتا هم باید آزادی مدرسه رفتن و اون آینده ازش گرفته میشد و دورنمایی که دوست نداره داشته باشه بهش داده میشد تا بفهمه مدرسه رفتن اجبار نیست بلکه تعهدیه که آدم در قبال ساختن آینده اش داره. حالا اگر بعد از دیپلمش دلش نخواست ادامه تحصیل بده اون با خودشه ولی تا قبل از اون این ماییم که باید راه و چاه و نشونش بدیم. من فقط چیزی رو که داشت ازش گرفتم تا برای دوباره به دست آوردنش تلاش کنه میخواستم بترسه که ترسید وقتی گفت خودشو از پنجره پرت میکنه پایین فهمیدم این همتا دیگه نه تنها از مدرسه غیبت نمیکنه بلکه شاگرد درس خونی هم میشه.
همینطور که حرف میزد به لبهاش نگاه میکردم اول داشتم به حرفهاش گوش میکرد ولی وقتی گفت آدما اینطورن که قدر چیزی که دارن نمیدونن یاد خودم افتادم فکر کردم اگر کسی خاله رو از من بگیره یا کاوه یا همتا حتی فکرش هم دیوونه ام میکرد وقتی فکر کردم که یکی کیارش و ازم بگیره قلبم تیر کشید برای یک لحظه حسی بهم دست داد که گفتم الانه که خفه بشم. انگار تازه کیارش و میدیدم . چشمای سیاه و درشتشو. لبهای قلوه ایشو. صورت گندمیشو. دلم داشت براش پر میکشید این حسی بود که تا اون روز تجربه اش نکرده بودم.. انقدر تو این حس غرق بودم که وقی کیارش رسید دم در مدرسمون من هنوز داشتم نگاهش میکردم.
کیارش: هی خانوم کجایی؟ رسیدیم.
یک دفعه به خودم اومدم.
_: وای ببخشید حواسم نبود.
کیارش خنده ای کرد که دلم براش ضعف رفت.
کیارش: خداحافظ
-: خداحافظ.

ازاون روز انگار یه چیزی تو قلبم اضافه شده بود چون حس میکردم قلبم گنجایش نداره حس میکردم هر آن ممکنه قلبم بترکه . هر جا کیارش بود هم دلم میخواست اونجا باشم هم دلم میخواست فرار کنم و برم جایی که کسی نباشه نمیدونستم اسم این حسو چی بذارم. من فقط یه دوست صمیمی داشتم اونم اسمش بهانه بود ولی نمیتونستم حسمو بهش بگم بهانه و من تا اون روز فقط در فکر درس و مدرسه و آینده و این چیزها بودیم به تنها چیزی که فکر نمیکردیم و در موردش حتی با شوخی صحبت هم نمیکردیم پسر بود . روزها و روزها میگذشت و وقتی من دیدم کیارش دائم حواسش پی درس منو همتاست تمام سعیمو میکردم که بهترین نمرات رو بگیرم. شاید اون روزها تنها راهی که به نظرم میرسید که خودمو یه جوری تو چشم کیارش عزیز کنم همین بود. دو سال گذشت و موقع کنکور بود من بدون اینکه به کسی بگم رشته ی پزشکی رو انتخاب کردم رشته ای که کیارش میخوند. روزی 19 ساعت درس خوندم همه فکر میکردن من حقوق و انتخاب کردم چون از بچگی دوست داشتم که وکیل بشم هر چند که دانشگاه آزاد همون رشته حقوق رو شرکت کردم ولی برای سراسری پزشکی شرکت کردم. فکر میکردم اگر همون رشته ای رو بخونم که کیارش میخونه بهش نزدیک تر میشم. یه مشت کتابهای علوم انسانی رو ریخته بودم تو اتاق وکتابهای تجربی رو قایم کرده بودم تو کمد حتی همتا هم نمیدونست من پزشکی شرکت کردم فکر کردم اگر قبول بشم که همه سورپرایزمیشن اگر هم قبول نشم کسی چیزی نداره بگه چون اصلا خبر نداشتن . شب و روز درس میخوندم تمام همتمو گذاشته بودم روی پزشکی حتی برای یک بار هم برای دانشگاه آزاد درس نخوندم. روزی که کنکور داشتم تا صبح از اضطراب نخوابیدم به همه گفته بودم میرم خونه ی دوستم درس بخونم چون روز امتحان بچه های پزشکی با بقیه فرق میکرد و من نمیتونستم بگم کنکور دارم. وقتی از خواب بلند شدم دیدم کیارش روی مبل تو هال نشسته معلوم بود تا صبح نخوابیده
-: سلام ، صبح بخیر
کیارش: سلام صبح شما هم بخیر خانوم.
رفتم تو آشپزخونه و سریع صبحانه رو آماده کردم و کیارش و صدا کردم
کیارش: جانم؟
-: بیا صبحونه بخور
کیارش: ای به چشم
نشستیم و صبحونه رو سریع خورد . کیارش به حرکات عجولانه من نگاه میکرد.
کیارش: نترس دیرت نمیشه
به من من افتادم
-: من عجله ندارم فقط قول دادم صبح زود برم.
کیارش: خودم میرسونمت
-: نه نه، خونه ی بهانه همین کوچه پایینیه خودم میرم.
کیارش: باشه خانومی فقط مراقب خودت باش و سعی کن اضطراب و از خودت دور کنی کنکور اون غولی که فکر کردی نیست.
-: باشه.
سریع لباسهامو پوشیدن وقتی داشتم از در میومدم بیرون کیارش دستمو گرفت، برای لحظه ای حس کردم تمام تنم داغ شد برای بار اول غیر از عیدها پیشونی منو بوسید و بدون اینکه حرفی بزنه درو برام باز کرد و گفت :
-: خداحافظ.

بدون اینکه بتونم جواب خداحافظیشو بدم از در اومدم بیرون و تا خود سر خیابون دویدم. نمیدونستم این تن گر گرفته این تپش قلب مال اضطراب کنکوره یا دستها و لبهای داغ کیارش.
برعکس اون چیزی که فکر میکردم امتحانمو خیلی خوب دادم. ساعت 30/1 بود که رسیدم خونه. داشتم ناهار میخوردم که کیارش و کاوه با هم رسیدن. یادم رفت بگم کاوه معماری میخوند، دانشگاهش با کیارش یه جا بود فقط دانشکده شون فرق میکردم روزهایی که با هم کلاس داشتن با هم میرفتن و میومدن منو همتا هم چند باری رفته بودیم دانشگاهشون و من شبایی که روزش میرفتم دانشگاه کیارش خوابم نمیبرد انقدر دختر قشنگ دور و بر کیارش بود که فکر نمیکنم اصلا متوجه حضور من شده باشه. منم به اندازه خودم قشنگی داشتم ولی قشنگی من یه قشنگی ساده بود. چشمای درشت مشکی با بینی معمولی نه دشت نه قلمی با لبهای قلوه ای و صورت گندمی اجزای صورتم قشنگ بود ولی ترکیب صورتم یک صورت معمولی رو تشکیل میداد که نمیشد بهش بگی زیبا یه قشنگی متوسط تنها چیزی که تو صورتم واقعا گیرا بود معصومیت چشمام بود که همه بهم گفته بودن چشمات مثل چشم بچه ها معصومه ولی من به خاطر همین معصومیت هم که شده فکر میکردم کیارش فکر میکنه من بچه ام و بهم توجه نمیکنه. تنها چیزی که ازش راضی بودم اندامم بود. قدم 73/1 و وزنم 64 بود کمرم باریک بود و سینه هام مثل دو تا لیموی درشت تو بدنم خود نمایی میکرد پاهای کشیده ای داشتم و کلأ هیکلی داشتم که با وجود اینکه همیشه لباسهام سنگین بود همه تو خیابون بهم ناه میکردن ولی چه فایده وقتی هیچ کدوم از اینها به چشم کسی که دیوانه وار دوستش داری نیاد؟ خدایا این چه حسیه که من دارم یعنی نمیخواد تموم بشه؟ آخه چرا کیارش ؟ منو کیارش مثل خواهر و برادر بزرگ شده بودیم معلومه که اون منو به چشم خواهرش میبینه اونم با غیرتی که اون داره. خدایا چیکار کنم؟
بلاخره شبی رسید که فرداش باید جواب کنکور میومد دلشوره بدی داشتم همه سر شام نشسته بودیم. خاله هر چقدر کیارش و صدا کرد کیارش نمیومد سر شام . ساعت حدود 10 شب بود همه جلوی تلویزیون نشسته بودیم داشتیم سریال میدیدم که یک دفعه کیارش از اتاقش یورش آورد بیرون و یک دفعه منو بغل کرد و شروع کرد داد زدن و چرخیدن.
کیارش: تو قبول شدی قبول شدی، قبول شدی.
همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردیم من که مثل یه گنجشک تو بغلش بودم دلم نمیخواست تا آخر عمرم از تو آغوشش بیام بیرون. حتی به حرفهاش فکر نمیکردم فقط دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه. یک دفعه منو گذاشت زمین و رو به همه گفت :
-: این دختر خودشو کشت. بدون اینکه بذاره کسی بفهمه تو رشته ی پزشکی شرکت کرد الان تو اینترنت اسامی قبول شدگان اعلام شد بعد رو به من کرد و در حالیکه بغض کرده بود گفت:
-: نمیدونم چی بگم حتی باور نداشتم که ممکنه قبول بشی چه برسه به اینکه رتبه سه کنکور رو بیاری من بهت افتخار میکنم تارا و بهت تبریک میگم.
باورم نمیشد من رتبه ی سه آورده بودم . نشستم زمین و برای بار اول جلوی همه زدم زیر گریه من به آرزوم رسیده بودم .همه تازه از بهت در اومده بودن کاوه میچرخید و میخندید ،خاله گریه میکرد، همتا محکم منو بغل کرده بود ولی این میون من فقط چشمام تو چشمای کیارش دوخته شده بود و اونم چشم از من برنمیداشت دیگه هیچی مهم نبود من بغض کیارش و به خاطر قبولی خودم دیده بودم و به همین مقدار علاقه ای که اون به من داشت راضی بودم. اون بدون اینکه به روی من بیاره گذاشته بود من کار خودمو بکنم حتی به روم نیاورد که میدونه من برای پزشکی میخونم و از سر شب به خاطر من تو اینترنت چرخیده بود چشمای اشک آلود کیارش برای یک عمر عاشق موندنم کافی بود بدون اینکه بفهمم با صدای بلند به خاطر این حس گفتم خدایا شکرت.
وقتی وارد هال شدم همه دور میز نشسته بودن .
-: خاله؟
خاله: جانم
-: میخوام اگر میشه باهاتون صحبت کنم.
خاله نگاهیبه من کرد از جاش بلند شد و گفت : باشه عزیزم.
-: منظورم اینه که میخوام با همه ی شما صحبت کنم.
همه به من نگاه کردن پشت میز نشستم و در حالیکه با فنجون قهوه بازی میکردم گفتم:
-: من فردا باید برم ثبت نام. تو تمام این سالها شما در حقم مادری کردید و کیارش و کاوه هم نذاشتن منو همتا چیزی تو زندگی کم داشته باشیم. میخواستم بدونید که تا امروز و این لحظه با تمام دردی که از فوت پدر و مادرم تو قلبم نشسته خدا رو شکر میکنم که خدا مادر مهربونی مثل شما و دو یار جدا نشدنی و وفادار مثل کیارش و کاوه بهمون داده. من تا آخر عمرم هر کاری که بکنم نمیتونم محبتهای شما رو جبران کنم.
خاله در حالیکه بغض کرده بود گفت: این حرفها چیه دخترم بین تو و همتا با کیارش و کاوه فرقی وجود نداره.
خندیدم و گقتم: میدونم خاله من اگر دختر واقعی شما هم بودم بیشتر از این محبت نمیدیدم میدونم بین کیارش و کاوه با منو همتا فرق نمیذارید حالا اگر اونا ازتون تشکر نکردن اون از بی عقلی خودشون بوده ولی من وظیفه ی خودم میدونم به خاطر زحماتتون ازتون تشکر کنم.
یک دفعه کاوه بهم حمله کرد و دسته ی موی منو گرفت تو دستش و در حالیکه میخندید گفت داشتیم دختر بدجنس؟ نه به اون تعریفا ت نه به این طرز حرف زدنت.
همه میخندیدن جز کیارش که طبق معمول همیشه لبخند رو لبش بود و به صورتم نگاه میکرد.
تازه به اتاقم رفته بودم که کیارش درو باز کرد و گفت:
فردا صبح ساعت هفت آماده باش با هم میریم برای ثبت نامت.
-: چشم.
نمیدونم چرا وقتی تو چشمام نگاه میکرد قدرت هیچ کاری رو نداشتم حتی نمیتونستم درست نفس بکشم.
کیارش: چشمت بی بلا خانوم خوشگله.
گفت و از اتاق رفت بیرون بدون اینکه بدون حرف نگاه و لحنش چه به روز من آورد. اون روز بهترین روز زندگی من بود در کنار مردی که میپرستیدمش رفته بودم برای ثبت نام رشته ای که واقعا امیدی به قبولیش نداشتم. کیارش تمام کارهای ثبت نام منو کرد من فقط چند جا رو امضا کردم که نفهمیدم چی بود فقط دنبال کیارش از این ساختمون به اون ساختمون میرفتم وقتی بلاخره آخر وقت اداری کیارش گفت که ثبت نامم تموم شده یه نفس راحت کشیدم. سوار ماشین که شدیم کیارش با تمام خستگی خنده از روی لبش کنار نمیرفت.
کیارش: خوب خانوم کجا بریم؟

-: قراره کجا بریم؟ بریم خونه دیگه.
کیارش: بی ذوق مثلا امروز تو رسما دانشجو شدی نمیخوای افتخار بدی حداقل یه بستنی در خدمت خانوم دکتر آینده باشم؟
-: خواهش میکنم این افتخاره منه که در کنار شما باشم هر جا دوست دارید تشریف ببرید بنده مطیعم وهمراه.
کیارش: پس بریم.
وقتی رسیدیم بستنی فروشی منصور ساعت 5 بعد از ظهر بود هواخیلی گرم بود و یه بستنی حسابی میچسبید ولی من که برای بار اول تو چنین شرایطی با کیارش تنها بودم دلم میخواست فقط بشینمو نگاهش کنم فکر میکردم اگر ذره ای از بستنی بذارم تو دهنم میپره تو گلومو خفه ام میکنه. به هر جون کندنی بود بستنی رو به زور کیارش خوردم . تو راه برگشت بودیم که کیارش کنار یه گل فروشی پارک کرد و دسته ی بزرگی گل مریم خرید . وقتی سوار شد دسته گل رو به رف من گرفت و گفت:
-: گل برای گل . امیدوارم عمر آرزوهات مثل گل نباشه ولی عمر رسیدن به اونا کوتاهتر ازعمر گل باشه.
اشک تو چشام جمع شد من طاقت اینهمه محبت و از کیارش نداشتم. دسته گل و گرفتم و آروم تشکر کردم. کیارش از قنادی کیک خرید و رفتیم خونه شب همه رو به شام دعوت کرد و میتونم بگم اون شب زیباترین شب زندگی من بود شبی که معبودم به خاطر من جشن گرفته بود.
با شهروز حرف میزدم که کیارش و از دور دیدم سریع از شهروز جدا شدم و رفتم طرف کیارش.
-: سلام
کیارش: سلام خانوم. تازه کلاست تموم شده؟
-: آره
کیارش دقیق نگاهم کرد و گفت:
داشتیم؟
-: چی؟
کیارش: دروغ؟
-: من چه دروغی گفتم؟
کیارش: مگه با دکتر فروغی کلاس نداشتی؟
به تته پته افتادم
-: ن…..آ….آره
کیارش: خوب دکتر فروغی که امروز نیومده؟
بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت با حساب من شما دو ساعت و نیمه بیکار داری تو حیاط میچرخی ، چرا؟
نمیتونستم بگم برای اینکه میخواستم با تو برگردم خونه . میخواستم جایی باشم که به تو نزدیک تر باشه.
-: خوب برای اینکه موندم کتابخونه درس بخونم.
کیارش باز نگاه دقیقی به من کرد و بعد به شهروز که زیر یکی از درختای دانشکده ایستاده بود نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد طرف در خروجی دانشگاه و ماشینش. بدون کلمه ای حرف دنبالش راه افتادم و سوار ماشین شدم. یک ربع بود تو راه بودیم و کیارش اخمهاش تو هم بود نمیتونستم ناراحتیشو تحمل کنم . مخصوصا اینکه حس کردم اون فکر کرده من باشهروز قرار داشتم و به خاطر اون موندم. این فکر آتیشم میزد.
-: کیارش؟
کیارش: هوم؟
-: از دست من ناراحتی؟
کیارش: تو هم اگر دروغ بشنوی اونم از کسی که انتظار نداری ناراحت میشی.
-: من که دروغی نگفتم به خدا تمام مدت من تو کتابخونه بودم ده دقیقه قبل از اینکه شما کلاستون تموم بشه من اومدم بیرون.
کیارش نگاهی من کرد و گفت: نمیدونم چیزی که دیدم باور کنم یا هوای چشمای معصوم تو رو.
-: به تجربه ات اعتماد کن. من تا حالا به تو دروغ گفتم؟ کاری کردم که ناراحتت کنه؟
کیارش: نه ولی گوش کن تارا منو تو یک جا درس میخونیم دوست ندارم کاری کنی که خدای نکرده مشکلی برات پیش بیاد اونوقت من نمیتونم راحت درس بخونم تو مثل خواهر منی و ناموس من . میدونم خیلی طبیعیه که بخوای تو این سن با کسی آشنا بشی منم جلوتو نمیگیرم فقط میگم مراقب باش.
بغض سختی گلومو گرفته بود. من به چی فکر میکردم اون به چی. من موندم که با اون برگردم اون میگه آزادی با هر کی میخوای آشنا بشی. من عاشقشم اون میگه تو مثل خواهر منی.
تا جایی که میشد بغضمو قورت دادم .
کیارش: تارا؟
-: بله:
کیارش: میخواستم در مورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم که ذهنمو خیلی وقته مشغول کرده. نمیخواستم ذهن تو رو هم مشغول کنه ولی مجبورم که بهت بگم.
-: خوب؟
کیارش: فردا ساعت 3 کلاست تموم میشه؟
-: آره.
کیارش: من میام دنبالت با هم صحبت میکنیم.
-: باشه.
نمیدونستم در مورد چی میخواد حرف بزنه ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. خدایا چی میخواد بگه؟ تمام شب بدون اینکه از کتابهام چیزی بفهمم کتابامو پهن کرده بودم جلومو مثلا درس میخوندم تا بلاخره صدای کاوه در اومد.
کاوه: ااااااااااه. ول کن دیگه تارا حالمو به هم زدی. من که صبح تا شب باید نقشه بکشم مثل تو سرم تو کاغذ و قلم نیست.
کیارش: چیکارش داری کاوه درس داره
کاوه: پس چرا تو انقدر درس نمیخوندی؟
کیارش: مگه من رتبه ی سوم کنکور بودم؟
همتا: بسه بابا تارا کاوه راست میگه دیگه ار وقتی دانشگاه قبول شدی یه روز درست و حسابی ندیدیمت.
کاوه: شدی مثل خاله پیره دو تا چروک هم بذارن تو صورتت میشی مثل کدو قل قله زن.
کیارش: انقدر اذیتش نکنید.
کاوه: بلهههههههههه. منم اگر مدافعی مثل تو داشتم معلومه به خودم زحمت نمیدادم حتی جواب پسر خاله و خواهرمو بدم.
خاله: ولش کنید بچه مو بیاد بشینه کنار شما چیکار کنه؟
همتا: دست شما درد نکنه دیگه خاله حالا دیگه ما قابل نشست و برخاست نیستیم؟
کاوه: معلومه نیستیم عزیزم منو تو باید بریم غاز بچرونیم. بعد دست همتا رو گرفت و بردش طرف اتاق که صدای کیارش میخکوبشون کرد
کیارش: شما لطف میکنید غازتونو همین جا تو هال میچرونید. هوای اتاق برای غازتون خوب نیست
کاوه و همتا نگاهی به هم کردند و بدون اینکه بحث و کش بدن هر کدوم نشستن رو مبل و سرشونو به یه چیزی گرم کردن. کیارش چیز خاصی نگفت ولی لحن و حرف کیارش میرسوند که به اون دو تا اعتماد نداره و این برای من که نگاههای اون دو تا رو به هم دیده بودم کاملا قابل لمس بود. البته به کاوه اعتماد داشتم ولی به اینم اعتقاد داشتم که دختر و پسر مثل آتیش و پنبه اند کنار هم باشن هر دو خاکستر میشن. زیر چشم نگاهی به کیارش کردم دیدم اونم زیر چشم داره منو نگاه میکنه. انگار با نگاهمون با هم حرف میزد هر دو تو این مسئله که باید بیشتر مراقب کاوه و همتا باشیم اتفاق نظر داشتیم.

اسم من از یاد تو رفت
ای آنکه در آینه ای
این چهره ی خسته منم
این آه سینه سوز من
دیوار سرد فاصله است
بین منو هم سخنم
فریاد من سکوت تو
لب تو باز و بی صدا
عروسکی به شکل من
غریبه اما آشنا
نگاه مات تو به من
مثل نگاه دشمنه
جسم تو گرمی نداره
مگر تنت از آهنه
سکوت تو یه فاجعه ست
برای هم صدای تو
شکسته در گلو چرا
طنین نعره های تو
تو که خود منی چرا
غریبه ای برای من
منو صدا نمیکنی
تو قاب سرد آینه
به سوگ من نشسته ای
منو رها نمیکنی
شکست لحظه لحظه ام
یه عادته برای تو
پرنده ی نگاه من
اسیر در هوای تو
چرا تو که خود منی
سکوتتو نمیشکنی
به من چه میکشی
تو قاب سرد آهنی
تو غربت نگاه تو
که با نگاهم آشناست
یه دنیا حرف گفتنی
ولی لب تو بی صداست
ولی لب تو بی صداست
دیگه نتونستم جلوی بغضمو بگیرم و دستامو گذاشتم روی صورتم و اشکام اومد پایین من حتی برای خودم هم غریبه شده بودم . دلم میخواست بدونم فردا کیارش چی برای گفتن به من داره ولی از طرفی هم دلم نمیخواست باهاش تنها باشم. داغون بودم برداشت اون نسبت به من و حرفهایی که بهم زد به کل روحیه منو خراب کرده بود من نمیخواستم اون به من اجازه بده با هر کی میخوام باشم ولی مثل اینکه برای اون فقط این مهم بود که جلوی چشم کسانی که اونو میشناسن با کسی دیده نشم. زمزمه کردم کاش دوستم داشتی کیارش. کاش دوستم داشتی.
رو تختم دراز کشیدم و در حالی که مثل همیشه ستار گوش میکردم آروم آروم خوابم برد. صبح فردا با تقه هایی که به در خورد بیدار شدم.
-: بفرمائید
کیارش درو باز کرد و اومد تو
کیارش:نمیخوای بلند شی تنبل خانوم؟ مگه کلاس نداری؟
به زور از جام بلند شدم.
کیارش: چته؟
-: یعنی چی چمه؟ طوریم نیست.
کیارش: پس چرا انقدر چشمات ورم کرده؟
فهمیدم اثرات گریه های دیشب هنوز روم مونده
-: کم خوابیدم چیزی نیست.
کیارش: چرا کم خوابیدی؟ تو که ده شب اومدی تو اتاقت؟
خدایا داشتم دیوونه میشدم نه به این توجهاتش که حتی میدونه من چه ساعتی میام تو اتاقم نه به اون حرفهاش.
-: درس میخوندم.
کیارش: عجب. باشه بلند شو دیرت میشه.
-: باشه.
وقتی از اتاق رفتم بیرون دیدم صبحانه رو حاضر کرده . یه لقمه خوردم و از خونه زدم بیرون سر راه یه سر به بهانه زدم. بهانه رشته داروسازی میخوند و دانشکده اش نزدیک به دانشکده ی من بود. باهاش قرار گذاشتم که بعد از ظهر بیاد دم دانشکده کتابهایی که میخواد ازم بگیره. بعد رفتم طرف دانشگاه. تا بعد از ظهر به سختی گذشت. ساعت 30/2 سر و کله بهانه پیدا شد. کتابها رو بهش دادم . مشغول حرف زدن بودیم که کیارش اومد. وقتی کیارش و بهانه همدیگرو دیدن هر دو متعجب شدن سالها بود همدیگه رو ندیده بودن .
کیارش: بهانه باورم نمیشه تو انقدر بزرگ شده باشی.
بهانه: منم باورم نمیشه تو انقدر پیر شده باشی
کیارش از ته دل خندید خنده ای که تا حالا ندیده بودم.
کیارش: باشه شیطون بیا برسونمت.
بهانه: نه ممنون. من باید برم خونه. شما میخواهید برید بیرون.
کیارش:مشکلی نیست، میرسونمت.
بهانه دیگه چیزی نگفت و رو صندلی عقب ماشین نشست. من جلو نشستم و راه افتادیم. کیارش آینه رو تنظیم کرد رو صورت بهانه
کیارش: خوب خانوم کجایی ؟ کم پیدایی؟
بهانه: زیر سایه شما هستیم و میگذرونیم.
کیارش: من نمیدونستم سایه ام تا کوچه شما کشیده شده.
بهانه: برای کسانی که همیشه تو ذهنشون هستید سایه تون تا اون سر دنیا هم میرسه.
کیارش از تو آینه نگاهی به بهانه کرد که قلب من برای لحظه ای ایستاد. نه باورم نمیشد. من دارم اشتباه میکنم. همه ی اینها به خاطر حساسیت بیش از حد من نسبت به کیارشه. بهانه این کارو با من نمیکنه. خوب بهانه که خبر نداره بیچاره. رسیدیم دم خونه بهانه اصلا نفهمیدم کی رسیدیم. انقدر تو فکر بودم که وقتی دست بهانه رو شونه ام قرار گرفت به خودم اومدم.
بهانه: اووووووووه خانوم . کجایی؟ من دارم میرم کاری نداری؟
-: نه عزیزم مراقب خودت باش.
بهانه: بعدا میبینمت فعلا خداحافظ. ممنونم کیارش لطف کردی
کیارش: وظیفه بود بانو.
وای خدا نه الانه که بمیرم. برای چی بهش میگه بانو؟
بهانه: خداحافظ
-: خداحافظ
کیارش: به امید دیدار.
کیارش بدون اینکه حرفی بزنه رفت طرف خونه اصلا یادش رفته بود که قرار بود امروز با هم صحبت کنیم.وقتی پیاده شدم تشکر کردم و سریع رفتم تو خونه و تو اتاقم.
خاله در اتاق و زد و اومد تو
خاله: سلام عزیزم خسته نباشید.
-: سلام خاله .
نمیدونم چرا ولی بغلش کردم و محکم چسبیدم بهش . حس میکردم به یه پشت و پناه نیاز دارم . خاله بغلم کرد و منو بوسید.
خاله: چی شده دخترم؟
-: هیچی خاله، هیچی.
خاله: بیا ناهارتو بخور.
ازش جدا شدم
-: چشم الان میام

دلم نمیومد دلشو بشکنم تمام روز و تنها بود و به کارهای خونه میرسید که ما برسیم و چند دقیقه کنارش بشینیم. وقتی رفتم سر میز غذا کیارش نشسته بود پشت میز و تو فکربود.
خاله غذا رو کشید . من یک کم غذا کشیدم و شروع کردم خوردن . با بغض لقمه ها رو قورت میدادم.
خاله: چی شده تارا؟
با صدای خاله انگار کیارش تازه متوجه من شده باشه بهم نگاه کرد.
-: چیزی نیست خاله
خاله: یک ربعه دو تا لقمه غذا خوردی همش داری با غذات بازی میکنی.
-: میل ندارم خاله ببخشید.
کیارش: تو دانشگاه چیزی خوردی؟
اصلا نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم میترسیدم بغضم سر باز کنه و بی آبروم کنه.
-: آره با بچه ها یه چیزی خوردیم.
کیارش: خوب هر وقت گرسنه ات شدی غذاتو بخور مجبور نیستی.
حتی یادش رفته بود قرار بوده با هم غذا بخوریم پس من چیزی نخوردم. دیگه نتونستم تحمل کنم و بدون عذر خواهی از خاله ام رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم و افتادم رو تختم.
وقتی برای شام صدام کردن حس میکردم یه عمره تو تنهایی سوختم حس میکردم جز خاکستر چیزی ازم نمونده. من یه دخترم. دلیلی نداره حتما تجربه داشته باشم تا بفهمم معنی نگاههای کیارش به بهانه و اون به امید دیدارگفتنش چه معنایی میده. وقتی با خودم خلوت کردم دیدم اگر من کیارش و دوست نداشتم از اینکه بهانه انتخاب کیارش بود لذت میبردم چون بهانه واقعا دختر خوبی بود ولی چرا من باید کیارش و دوست داشته باشم؟ چرا کیارش باید دست رو صمیمی ترین دوست من بذاره؟ خدایا به کدوم گناه ناکرده میسوزم؟
خوشبختی را امروز به حراج گذاشتند
حیف که من زاده ی دیروزم
خدایا جهنمت فرداست
پس چرا امروز میسوزم؟

احساس خستگی میکردم ولی میدونستم اگر برای شام نرم همه میریزن تو اتاقم. از اتاق رفتم بیرون. چشمام انقدر پف کرده بود که همه به صورتم خیره شدن.
کاوه: تو چرا این شکلی شدی دختر؟
-: خواب بودم.
کاوه: نخیر این فرمایشات گریه است.
کیارش: بهش گیر نده کاوه.
کاوه: ای بابا باز ما یه حرفی زدیم؟ نمیشه دو تا کلمه با دختر خالمون حرف بزنیم ؟ حتما باید قبلش حرفهامونو با شما هماهنگ کنیم؟
خاله: این چه طرز حرف زدنه کاوه؟
کاوه از پشت میز بلند شد : کلافه شدم مادر من تا میخوام یه چیزی به تارا بگم فوری کیارش دهنمو میبنده مگه فحش دادم که باید توبیخ بشم؟
کیارش: تارا خسته است صبح تا شب سر کلاسه بعدم به درسهاش میرسه دلیلی نداره برای یه پف چشم سین جیمش کنید.
کاوه: شما اگر یک ذره نگرانش بودید حتما سین جیمش میکردید چون موقعی که برای کنکور اون همه درس میخوند این قیافه رو نداشت حالا که درسهاش سبکتره این شکلی شده شما متوجه نیستید ولی من خوب میفهمم تارا یه چیزیش هست.
دیدیم بلبل زبونی کاوه الان کار دستم میده.
-: ای بابا چقدر شلوغش میکنید من دیشب نخوابیده بودم الان خوابیدم خوابم بی موقع بود این شکلی شدم.
همتا اومدو بغلم کرد
همتا: جون همتا چیزیت نیست؟
خندیدم و بوسیدمش و رفتم تو دستشویی تا یه آبی به دست و صورتم بزنم.
سر میز همه ساکت بودن و مثل ظهر کیارش تو فکر بود.
بعد از شام بر عکس همیشه که همه جلو تلویزیون میشستن کیارش زود رفت طرف اتاقش.
کیارش: من خسته ام میرم بخوابم . تارا بیا کارت دارم.
دوست داشتم برم ولی نمیتونستم پاهام یاری نمیکرد. سرمو با کارهای آشپزخونه گرم کردم بعد از یک ربع صدای کیارش در اومد.
کیارش: تارا بیا کارت دارم دختر.
دیگه مجبور بودم برم. رفتم تو اتاقش و جلوش ایستادم.
کیارش: بشین
-: راحتم
کیارش: تو از دست من ناراحتی؟
-: چرا باید ناراحت باشم؟
کیارش: از ظهر باهام حرف نمیزنی.
-: مگه تو حرف زدی و حرفت بی جواب مونده؟
کیارش: نه ولی تو اینطوری نبودی.
-: من که از ظهر تو اتاقم بودم تو خواب با تو حرف میزدم؟
کیارش: باشه . امروز میخواستم باهات حرف بزنم که نشد.
میخواستم فریاد بزنم چرا نشد؟ چون چشمت به بهانه افتاد نشد؟ اصلا یادت نبود که بخوای توضیح بدی. حالا یادت افتاده؟ ولی چیزی نگفتم و همینطور نگاهش کردم.
کیارش: فردا وقت داری؟
نمیدونم چرا یک دفعه افتادم سر لج.
-: نه
کیارش: چرا؟
-: مثل اینکه خودتونم دانشجویید یعنی نمیدونی باید درس بخونم امتحانات نیم ترم نزدیکه؟
کیارش: من نیم ساعت بیشتر وقتتو نمیگیرم.
-: نه کیارش فردا با بچه ها قرار داریم بریم کتابخونه نمیتونم قرارو به هم بزنم.
کیارش: پس فردا؟
-: قراره بریم خونه سولماز درس بخونیم صبح تا عصر هم کلاس دارم.
کیارش : جمعه؟
دیگه نمیدونستم چی بگم. بهانه هام تموم شده بود.
-: حالا تا جمعه
کیارش: خوب پس برای امروز خانوم دلخورن
-: یعنی چی؟
کیارش: یعنی چون قرار بود صحبت کنیم و نشده ناراحتی که اینطوری جواب منو میدی.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از اتاق اومدم بیرون. نمیتونستم بگم نه نگاههات به بهانه منو دلخور کرده. طرز حرف زدنت که با هیچ کس ندیده بودم. حتی با خوشگل ترین دختر دانشکده.
کیارش دنبالم اومد بیرون تو هال و بدون توجه به اینکه همه دارن نگاهمون میکنن داد زد
کیارش: گفتم کارم تموم شده که سرتو میندازی پایین میری؟
باید جوابشو میدادم نباید میذاشتم بفهمه از چی ناراحتم ولی نمیتونستم.
-: اذیتم نکن کیارش بعدا صحبت میکنیم.
کیارش: به جای اینکه بزرگ بشی داری پس رفت میکنی خانوم. یعنی انقدر بچه ای که چون نشده امروز به کارمون برسیم قهر میکنی؟
دیگه نتونستم حرفشو بی جواب بذارم بار اول بود اینطور سرم داد میکشید بغض گلومو گرفته بود. برای اینکه بغضم سر باز نکنه فریاد زدم.
- نخیر از این ناراحت نیستم. از این ناراحتم که بدون اینکه اصلا برات مهم باشه که من امروز کار دارم یا نه با من قرار میذاری حتی نمیپرسی که میتونم امروز باهات بیام بیرون یا نه فقط میگی فردا میام دنبالت. بعد میای سر قرار و بدون اینکه باز برات مهم باشه که من شاید از ده تا کارم زدم که به قرارم با تو برسم بدون اینکه حرفتو بزنی میای خونه و حتی توضیح نمیدی که چرا بدون اینکه به کارمون برسیم اومدیم خونه بعد هم میری تو اتاقت و آخر شب صدام میکنی و میگی فردا میای سراغم؟
مگه من بیکارم؟ چرا فکر میکنی همه باید دست به سینه ی آقا باشن که اگر کسی رو طلبید فوری همه کارشونو بذارن زمین که آقا کارشون داره؟ شده یک ذره فقط یک ذره به آدمای دیگه اهمیت بدی؟ فقط تویی که کار داری؟ فقط تویی که مهمی؟ ما هیچکدوم آدم نیستیم؟ این کاوه هر وقت اومد حرف بزنه یه جوری ساکتش کردی چرا؟ چون دو سال ازش بزرگتری؟ خاله هر جا خواست بره باید با تو هماهنگ کنه یک بار نشد وقتی که خودش تعیین میکنه به کارش برسه چون آقا کیارش باید بگن کی وقت دارن خاله رو ببرن جایی. هر وقت باهات کار داریم باید دو روز قبل بهت بگیم تا ببینیم آقا کی وقت داره ولی وقتی من میگم فردا کار دارم متهم میشم به اینکه بچه ام به اینکه قهر کردم. این من نیستم که باید بزرگ بشم آقا این شمایید که باید عوض بشید.

همه مات به من نگاه میکردم تو تمام این سالها برای بار اول من صدامو بالا برده بودم. بار اول بود که جواب یکی از ساکنین اون خونه رو میدادم. کاوه ریز ریز میخندید. کیارش همینطور مبهوت به من نگاه میکردم. خاله سر خودشو با بافتنی تو دستش گرم کرد. همتا هم با ناخونهاش بازی میکرد. کیارش برای چند لحظه همینطور به من نگاه کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه رفت تو اتاقش. منم بدون اینکه به صورت کسی نگاه کنم رفتم تو اتاقم. خدا رو شکر کردم که کیارش نفهمید درد من هیچکدوم از چیزهایی که گفتم نبود درد من بهانه بود و بس.
تا روز جمعه نه کیارش با من حرف زد نه من با اون. حتی روزی که با هم کلاس داشتیم نه اون منتظر من شد نه من منتظر اون هر کدوم به فاصله ی ده دقیقه رسیدیم خونه. خاله معلوم بود عذاب میکشه ولی نمیخواد دخالت کنه. کیارش فقط غذاشو میخورد و میرفت تو اتاقش من هم همینطور هیچ کس هم باهامون کار نداشت. جمعه دیگه کلافه شده بودم میخواستم برم بهش بگم غلط کردم که اون حرفها رو زدم. تو هر لحظه که بهم بگی برای تو وقت دارم. آماده ام جونمو برات بدم چه برسه وقتم. خدایا من چرا اون حرفها رو زدم؟ چرا سرش داد زدم؟ پشیمونی مثل خوره منو میخورد. جمعه ساعت 4 بود که بلاخره از اتاقش اومد بیرون. داشتم میرفتم تو اتاقم که با صداش میخکوب شدم
کیارش: تارا صبر کن کارت دارم.
برگشتم و سر جام نشستم. دست و پام میلرزید . همه تو خونه بودن ولی هیچکس به روی خودش نیاورد که صدای کیارش و شنیده انگار با دعوای منو کیارش همه با کیارش قهر بودن یا شایداون با همه قهر بود که با کسی حرف نمیزد.
کیارش: میشه لطف کنی و بیاید تو سالن؟
دو دقیقه نشد که همه جمع شدن.
کیارش: مامان. اول میخواستم از شما عذر خواهی کنم. به خاطر تمام این سالها که با خودخواهیم عذابتون دادم.
خاله : این حرفها چیه؟
کیارش: صبر کن مامان. بذار حرفمو کامل بزنم. شاید متوجه نبودم از موقعی که بابا فوت کرد با اینکه خدا رو شکر انقدر داریم که هیچ کدوم کار نکنیم و راحت زندگی کنیم ولی چون حس کردم من مرد این خونه ام نا خود آگاه رفتارم سخت و لحنم آمرانه شد و میدونم شما رو هم با این رفتارم عذاب دادم. به کاوه سخت گرفتم چون همیشه نگرانش بودم انقدر که متوجه نشدم انقدر بزرگ شده که برای خودش رفتار و منشی داشته باشه اگر به من نیاز داشته باشه در حد یک برادره.
کاوه: این حرف و نزن کیارش تو برای من فقط یه برادر نیستی.
کیارش رو به همتا کرد و گفت: وقتی شما دو تا اومدید تو این خونه فکر میکردم مسوولیتم سنگین شده و انقدر به خودم گفتم باید مراقب شما دو تا باشم که بازم یادم رفت که دختر خاله های من هر کدوم دارای شخصیتی هستن که زبانزد همسایه و دوست و آشناست.
و بعد رو به من کرد و گفت: وقتی اون حرفها رو به من زدی بد جور شوکه شدم یک روز کامل داشتم محکومت میکردم که حق نداشتی با من اینطور حرف بزنی ولی وقتی عصبانیتم فروکش کرد فهمیدم همه ی حرفات درسته باید خیلی وقت پیش یکی این حرفها رو به من میزد . حالا ازت میخوام که هر روزی وقت داشتی به من بگی تا هماهنگ کنیم و به کارمون برسیم.
همه خوشحال بودن و به هم نگاه میکردم. مسئوولیت پذیری کیارش زبانزد بود ولی خودخواهی خاص خودشو داشت که حالا با حرفهایی که من از سر عصبانیت زدم به خودش اومده بود.
برای اینکه باور کنه دیگه دلخور نیستم( هر چند بودم ) چهره ی متفکر ها رو به خودم رفتم و گفتم:
-: خوب بذار فکر کنم.اووووووم. من از الان وقت دارم تا هر وقت که شما بگید سرکار.
یک دفعه همه با هم زدن زیر خنده. کیارش هم برای بار اول تو جمع خودمون با صدای بلند خندید دلم براش ضعف میرفت. دلم نمیخواست روزی عذر خواهیشو بشنوم انگار همه چیز از دلم پاک شد فقط به خاطر خندیدنش. زیر لب گفتم دوستت دارم مرد من . دوستت دارم.
فرداش موقع برگشت از دانشگاه کیارش جلوی یک کافی شاپ نگه داشت و با هم رفتیم تو. بعد از سفارش قهوه کیارش یک کم من من کرد و بعد گفت: اصلا صلاحه جریان رو به تو بگم یا نه اما ترجیح میدم هر دومون کاملا هوشیار باشیم.
دلم به شور افتاد.
-: چی شده؟
کیارش: تو متوجه رفتار همتا و کاوه شدی؟
خیالم راحت شد . هر چند که این هم واسه خودش مسئله ای بود.
-: تقریبا.
کیارش: من وقتی شک کردم چند باری تعقیبشون کردم دیدم چند بار با هم قرار گذاشتن بیرون و وقتی میان خونه به فاصله ی یک ربع میان خونه. رفتارشون هم بیش از اندازه صمیمیه والا منو تو هم با هم قرار میذاریم بیرون ولی اینطور نیستیم.
میخواستم بگم کاش بودیم.
-: خوب اصلا شاید این دو تا با هم دوست شدن یا قصد ازدواج داشته باشن به نظرت ایرادی داره؟ چون با شناختی که من از همتا و کاوه دارم آدمهایی نیستن که همینجوری و از سر هوس به هم نزدیک شده باشن.
کیارش: من قبول دارم ولی هم همتا بچه است هم کاوه من میترسم انقدر به هم نزدیک بشن که تا بخوان با هم ازدواج کنن یه کاری دست همدیگه داده باشن و تو عروسیشون بچه شون مدرسه ای باشه.
یک دفعه صورتم از خجالت سرخ شد.
کیارش زد زیر خنده : حالا تو چرا سرخ شدی؟
خنده ام گرفت
-: خوب حالا میگی چیکار کنیم؟
کیارش: تا میتونی همتا رو تنها نذار بیرون هم که کاری نمیتونن بکنن. سعی کن از همتا هم حرف بکشی ببینی جریان چیه.
-: باشه . پس بلند شو بریم. پیش به سوی ماموریت.
تو راه از تصور کاوه و همتا در کنار هم خنده ام گرفته بود و هی میخندیدم. کیارش از خنده ی من خنده اش گرفته بود.
کیارش: چرا میخندی دختر؟
-: باورم نمیشه این دو تا بچه با هم باشن.
کیارش: ما فکر میکنیم بچه ان . همش دو سال از ما کوچکترن. ولی خودمونیم این دو تا کی با هم جور شدن که ما نفهمیدیم؟
یاد خودم افتادم که عشق کیارش یک لحظه تو وجودم جرقه زد و منو سوزوند.
-: شاید هیچ وقت خودشون هم نفهمیدن کی عاشق شدن فقط شدن. نفهمیدن کی به هم نزدیک شدن فقط انقدر نزدیک شدن که دیدن دیگه نمیتونن جلوی چشم ما بشینن و فیلم بازی کنن که هیچ حسی به هم ندارن. میخواستن تو وجود هم حل بشن. میخواستن با هم تنها باشن .
وقتی چشمم به کیارش افتاد دیدم مات و مبهوت به من نگاه میکنه. خنده ام گرفت.
-: چیه؟
کیارش: آنچنان پر سوز و گداز حرف میزنی انگار ده ساله عاشقی.
بغضم نمیذاشت حرف بزنم. کاش من جرات همتا رو داشتم کاش کیارش هم مثل کاوه که همتا رو دوست داره منو دوست داشت. کاش میتونستم فریاد بزنم عاشقتم اما به لبخند قناعت کردم.
کیارش: چرا میخندی جواب منو بده ، عاشقی؟
به مسخره گفتم: اووووووه چه جورم پسر خاله.
یک دفعه کیارش ماشین و زد کنار و روشو کرد به من و به در تکیه داد. من موندم چی بگم.
-: چی شده؟
کیارش: تا نگی نمیریم خونه.
-: امروز اومدی زیر پا کشی من یا ماجرای همتا و کاوه رو بگی؟
کیارش: جون کیارش اذیت نکن.
-: چرا قسم میدی مرد حسابی. من اصلا با کسی نشست و برخاست دارم که بخوام عاشقش بشم؟ همین الان اگر بهت بگم عاشقم حتی یک درصد میتونی حدس بزنی عاشق کی میتونم باشم؟
کیارش: آره میتونم.
-: کی؟
کیارش: فکر کردم نکنه تو هم مثل خواهرت دلت برای کاوه رفته.
دهنم از تعجب باز موند. واقعا که چقدر این بچه خنگ بود ذهنش طرف داداشش میره طرف خودش نمیره. زدم زیر خنده.
-: واقعا که چه حدس بامزه ای.
کیارش: خوب حالا بگو کیه.
-: هیچ کس .
کیارش ماشین و روشن کرد و راه افتاد و گفت: یادت باشه نگفتی ولی من مطمئنم تو عاشقی هیچ کس اونطور که تو حرف زدی حرف نمیزنه مگر اینکه خودش عشقو لمس کرده باشه ولی مطمئن باش یه روزی میفهمم.
-: فهمیدی به منم بگو.
کیارش: مسخره کن خانوم ولی من بچه نیستم بلاخره پرده از این راز برمیدارم.
-: بازم باشه.
هر چی زنگ میزدم کسی درو باز نمیکرد . همه ی ما کلید داشتیم ولی چون خاله همیشه خونه بود به خودمون زحمت نمیدادیم که خودمون درو باز کنیم زنگ میزدیم. وقتی از باز شدن در نا امید شدم کلید انداختم و درو باز کردم ساعت هشت شب بود دلم شور میزد امکان نداشت خاله این موقع شب بی خبر جایی بره. درو که باز کردم و وارد شدم خاله رو صدا کردم.
-: خالهههههههههه……خالههههههههههههه
هیچ کس جواب نمیداد رفتم تو سالن که انگار بمب منفجر کردن تو سالن.
تولدت مبارک…….تولدت مبارک……
چراغها روشن شد اکثر بچه های دانشگاه و اکثر فامیل جمع بودن. مبهوت موندم. همتا زودتر از همه اومد جلو و بغلم کرد.
همتا: تولدت مبارک
به کل یادم رفته بود تولدمه لبخند رو لبم نشست. همه دست میزدن و تولدت مبارک و میخوندن. از حرکات کاوه که با آهنگی که همه میخوندن میرقصید خنده ام گرفت آنچنان قر میداد انگار دارن بابا کرم میزنن و میخونن. بعد از تشکر رفتم تو اتاقم نمیدونستم چی بپوشم سر کمد ایستاده بودم و تو ششو بش بودم که درو زدن و اومدن تو. صدای کیارش پیچید تو اتاق.
کیارش: سلام خانوم یک کم تحویل بگیرید لطفا.
-: سلام. ببخش به خدا آنچنان سورپرایز شدم که هیچ کس و نمیبینم. اصلا نمیدونم الان تو سالن کی هست کی نیست.
کیارش خندید و گفت خوشحالم بعد بسته ای رو روی تخت گذاشتو گفت
-: اینو پرو کن اگر خوشت اومد همینو بپوش.
بسته رو باز کردم. یه پیراهن مشکی ماکسی پشت باز بود دامنش تا بالای رون چاک داشت روی سینه اش کار شده بود. لباس خیلی شیکی بود. کیارش از اتاق رفت بیرون وقتی لباس و پوشیدم انگار کاملا فیت تنم بود انگار برای تن من دوخته شده بود. موهامو باز کردم و ریختم دورم. یک کم رژ گونه زدم و رژ لب کمرنگ ورفتم بیرون. همه تا منو دیدن دوباره شروع کردن تولدت مبارک و خوندن تا 5 دقیقه میخوندن. بلاخره با صدای ضبط که کاوه روشن کرد ساکت شدن و ریختن وسط و شروع کردن رقصیدن. رفتم طرف آشپزخونه و خاله رو اونجا پیدا کردم . مثل همیشه داشت ظرف میشست از پشت بغلش کردم و صورتمو چسبوندم به صورتش.
-: مرسی خاله.

خاله دستشو گذاشت رو صورتمو گفت:
-من کاری نکردم این پیشنهاد کیارش بود که بعد از اون همه درس خوندن برات یه تولد حسابی بگیریم همه ی کارهاشم خودش کرده حتی خودش مهمونا رو دعوت کرد . در ضمن تو لایقشی دختر قشنگم.
سرمو تو پشت خاله ام ایم کردم. امشب بعد از سالها حس میکردم جای پدر و مادرم خالیه. اشک تو چشمام جمع شده بود ولی دلم نمیخواست با دیدن اشک من شادی بقیه ضایع بشه. با صدای کیارش به خودم اومدم.
-: اوه چی شده خانوما خلوت کردید؟
خاله رو رها کردم و رومو کردم به کیارش و با دیدن برق چشماش قلبم آتیش گرفت حی میکردم قلبم تو دهنم میزنه. رفتم جلوش ایستادم
-: مرسی کیارش . خاله بهم گفت خیلی زحمت کشیدی برای این جشن.
دستشو کشید رو صورتمو گفت:
کیارش: این حرفها چیه دختر؟ تو دختر کوچولوی خود منی.
-: خوب پس بابا جون بریم پیش مهمونا.
لپمو کشید و خندون از آشپزخونه رفت بیرون. شادترین شب زندگیمو میگذروندم. نگاههای کیارش همه جا باهام بود. حدود ساعت30/9 شب زنگ درو زدن کیارش خودش دروباز کرد با دیدن مهمون تازه دویدم طرف در. بهانه بود.
کیارش: این وقت اومدنه؟ مثلا خوبه گفتم قبل از 30/7 اینجا باش.
بهانه: به جون کیارش نشد. نمیدونی چطوری از تولد پسر خاله ام فرار کردم.
با دیدن صمیمیت اونها همه چیز برام خراب شد. آروم رفتم طرف در.
بهانه با دیدن من جیغی زد و دوید طرفم
بهانه: سلام خانوم خوشگله. تولدت مبارک
نمیتونستم سرد باشم. بغلش کردم و بوسیدمش.
-: دیر کردی؟
بهانه: داشتم به کیارش میگفتم نتونستم زودتر بیام.
-: به هر حال خوش اومدی عزیزم.
کیارش بهانه رو به سالن برد و بعد از معرفی به چند نفر نشوندش نزدیک خودش و رفت که براش میوه بیاره بغض لعنتی باز اومد سراغم. خدا همیشه باید یه چیزی خوشیمو خراب کنه. یعنی من حسودم یا واقعا بین این دو تا چیزی هست که منو انقدر ناراحت میکنه؟ اگر من حسود بودم که با دیدن صمیمیت کیارش با دوستان دانشگاه که حتی هر هفته هم با هم میرفتن کوه و گردش باید حسادت میکردم ولی نمیدونم چرا فقط این رابطه ی بهانه و کیارش بود که ناراحتم میکرد. نشستم کنار بهانه به هر حال مهمان بود و باید ازش پذیرایی میکردم ولی نوع برخورد کیارش با بهانه بهم فهموند که نیازی به من نیست انقدر بهش میرسید که حتی من خودمو مزاحم میدیدم. سرم گیج میرفت . رفتم طرف پله ها که برم تو اتاقم ( خونه دوبلکس بود ) وقتی از پله ها میرفتم بالا سرم بد جور گیج میرفت ولی تمام سعیمو کردم که کسی متوجه حالم نشه………..
طبقه ی دوم تاریک تاریک بود فقط از لای یکی از اتاقها یه نور ضعیف معلوم بود. میخواستم برم طرف اتاقم که حس کردم از اون اتاق صدا میاد رفتم طرف اتاق دیدم صدا صدای ناله است دلم شور افتاد اومدم درو باز کنم که در باز نشد ولی معلوم بود در قفل نیست دو سه بار درو فشار دادم ولی باز نشد . انقدر حالم بد بود که رفتم طرف اتاق خودم. وقتی رفتم تو اتاق افتادم رو تخت دلم میخواست گریه کنم ولی نه میتونستم نه جاش بود که این کارو بکنم از روی میز آرایشم یه شکلات برداشتم تا شاید فشارم یک کم بیاد بالا حس کردم از تو بالکن صدا میاد رفتم طرف بالکن از تواتاق صدای همتا رو شنیدم.
همتا: خیلی ترسیدم
کاوه: احتمالا یکی از مهمونها بوده
همتا: فکر نمیکنم
کاوه: ولی اگر کسی تو اون وضع میدیدمون خیلی بد میشد.
همتا: تقصیر توئه من که گفتم نه جاشه نه زمانش.
کاوه: دوستت دارم و دوست دارم هر وقت دلم میخواد خانوم خوشگلمو لمس کنم حرفیه؟
صداشون قطع شد از تو اتاق سرک کشیدم تو دیدرسم بودن.
لبهاشون تو هم بود و دست کاوه روی سینه ی همتا میلغزید تمام صورتم گر گرفت یعنی اینها کارشون به اینجا کشیده؟ از کی؟ چرا؟ اصلا مسئله خودمو یادم رفت . لال شده بودم فلج شده بودم نمیدونم فقط میدونم اصلا قدرت حرکت نداشتم. کاوه همتا رو تکیه داد به دیوارو دامنشو زد بالا و خودشو چسبوند به همتا و لبهاشو محکم و با حرارت میخورد همتا هم آروم ناله میکرد. با یه دستش سینه ی همتا رو فشار میداد و و با یه دست دیگه اش یه پاشو گرفته بود بالا و کیرشو فشار میداد به کس همتا. پای همتا رو ول کرد و زیپ شلوارشو کشید پایین و همتا رو برگردوند و کیرشو از پشت کرد تو کس همتا . اول فکر کردم کیر کاوه تو کون همتاست ولی وقتی همتا میون ناله هاش گفت کسمو بیشتر پاره کن با سرگیجه نشستم رو زمین . خدای من همتا دختر نبود نمیتونستم چشم بردارم در عین حال مغزم فلج بود انگار هیچی نمیدیدم. کاوه دوباره همتا رو برگردوند. همتا نشست جلوی پای کاوه و کیرشو گرفت تو دهنشو مثل اینکه صد ساله اینکاره است شروع کرد به خوردن کیر کاوه. کاوه چنگ زد میون موهای همتا و سرشو جلو و عقب میکرد بعد از چند دقیقه همتا رو بلند کرد و نشوندش روی میز تو بالکن و پاهاشو داد بالا و کیرشو کرد تو کس همتا دیگه جای هیچ شکی نبود که همتا باکره نیست. کاوه کیرشو تا ته میکرد تو کس همتا و در میاورد یک دفعه حرکاتش تند تر شد و کیرشو کشید بیرون و آبشو ریخت رو شکم همتا. چند لحظه نفس تازه کرد و بعد نشست جلوی پای همتا و شروع کرد به خوردن کس همتا . چوچولشو میگرفت تو دهنش و میمکید. همتا پیچ و تاب میخورد به خودش میپیچید انقدر کسشو خورد تا همتا با یه جیغ خفه ارضا شد. هر دوشون بلند شدن و همدیگرو بوسیدن . همتا با دستمال روی میز بدن خودشو تمیز کرد و بعد از بالکن رفتن تو اتاق آخر و بعد صداشونو از تو راهرو شنیدم که داشتن میرفتن پایین. دیگه نفهمیدم فقط حس کردم دیگه تحمل هیچی و ندارم . اگر خاله میفهمید اگر کیارش میفهمید من چی میگفتم؟ میگفتم اینه قدر دانی ما نسبت به شما؟ فقط حس کردم چشمام دیگه هیچ جا رو نمیبینه وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بود.
چشمامو به سختی باز کردم همه چی سفید بود ولی انگار از تو یک تونل سیاه به همه چیز نگاه میکردم. وقتی چشمم کم کم به نور عادت کرد تونستم صورت کیارش و همتا رو تشخیص بدم. کیارش با اینکه کاملا مشخص بود که نگرانه ولی لبخند زد از هر دوتاشون دلخور بودم رومو برگردوندم.
همتا: خواهری چوری؟
نمیخواستم جلوی کیارش عکس العمل نشون بدم
-: خوبم. بهترم
کیارش: چت شد تو؟
-: فکر کنم فشار درس و خستگیه.
دو ساعت بعد وقتی سرم تموم شد مرخصم کردن. وقتی رسیدم خونه ساعت 30/2 نیمه شب بود و همه رفته بودن. خاله و کاوه منتظر ما بودن . کیارش زیر بغلمو گرفته بود ولی اجازه ندادم همتا کمکم کنه. وقتی کیارش درو باز کرد خاله به سرعت اومد جلو و زیر بغلمو گرفت هنوز احساس ضعف میکردم. تو صورت کاوه نگاه نکردم خاله منو به اتاقم برد و تعریف کرد که همه یک ساعت بعد از اینکه منو رسوندن بیمارستان و بعد شام خوردنو رفتن.
-: خاله؟
خاله: جانم؟
-: منو ببخشید مهمونی رو خراب کردم تمام زحماتتون هدر رفت
خاله: این چه حرفیه عزیزم. تو سالم و سلامت باشی از هر چیزی مهمتره.
خاله از در رفت بیرون که کاوه در رو باز کرد و مثل همیشه خندون وارد شد.
کاوه: چطوری دختر خاله؟ همه رو ترسوندی
نگاهی بهش کردم و گفتم:
-: فردا ساعت سه بعد از ظهر تو کافی شاپ…. میبینمت. کارت دارم.
کاوه صورتش جدی شد.
کاوه: طوری شده؟
همون موقع همتا درو باز کرد و اومد تو.
-: نه طوری نشده فقط شما و همتا یه چیزی رو باید برای من تو ضیح بدید .
یک دفعه رنگ همتا پرید و کاوه هم سرشو انداخت پایین بعد از چند لحظه گفت:
کاوه: فردا میبینمت.
و از در رفت بیرون. همتا رو تخت کنار من نشست.
همتا: چی شده؟
-: برو بخواب فردا میفهمی.
همتا هم دیگه هیچی نگفت و رفت خوابید وقتی آباژور رو خاموش کرد هر فکر بود دوباره به مغزم هجوم آورد . نمیدونستم اصلا چی دارم که به این دو تا بگم . یاد بهانه افتادم کرخ شده بودم احساس بی حسی میکردم. انگار تو خلأ هستم .
خوشبختانه فرداش کیارش کلاس نداشت و با من نیومد والا حتا میفهمید من حالم خوب نیست. شدید اضطراب داشتم . تا بعد از شهر اصلا نفهمیدم چطور گذشت. وقتی سر قرار رسیدم دیدم کاوه و همتا اونجان.
-: بیاید بریم پارک اونطرف خیابون.
کاوه: بریم.
وقتی رسیدیم تو پارک یه نیمکت دنج پیدا کردم و نشستم. همتا و کاوه هم نشستن چند دقیقه ای ساکت بودم بعد از چند دقیقه بلند شدم و روبروشون ایستادم.
-: خوب؟
کاوه: چی خوب؟
-: خودتو به اون راه نزن کاوه. بین تو و همتا چی میگذره؟
کاوه مثل اینکه تصمیم گرفته بود همه چیز و انکار کنه با چهره ای حق به جانب گفت:
کاوه: همون چیزی که بین منو تو میگذره.
-: جدا؟
کاوه: بله
-: آقا کاوه یادم نمیاد با شما تو اتاق خلوت کرده باشم. یادم نمیاد شما به من گفته باشی خانومم. یادم نمیاد تو اتاق با شما باشم و برای اینکه کسی نیاد تو درو محکم بگیرم. یادم نمیاد با شما تو تراس خونه خلوت کرده باشم.
رنگ کاوه و همتا شدید پرید. فکر میکردن من حدس زدم نمیدونستم با چشمام دیدم. بهتشون منو جری تر کرد.
-: حالا چی میگی؟ بین تو و همتا همونی میگذره که بین منو تو؟
همتا از جاش بلند شد و اومد طرفم
همتا: تارا به خدا….
نذاشتم حرفشو بزنه انقدر از دستشون عصبی بودم که قدرت اینکه جلوی خودمو بگیرم نداشتم.
-:تو خفه شو. خفه شو همتا. اونی که داری سنگشو به سینه میزنی حتی حاضر نیست قبول کنه با تو رابطه داره احمق.
کاوه که انگار بهش برخورده بود از جاش بلند شد و گفت :
کاوه: دیگه داری زیاده روی میکنی تارا رابطه منو همتا به خودمون مربوطه.
نگاهی به همتا کردم که بربر منو نگاه میکرد . تمام زحمتهایی که براش کشیده بودم اومد جلو چشمم . شب بیداریهام وقتی مریض بود وقتی امتحان داشت. اینکه همیشه به جای نقش خواهر نقش یه مادرو براش بازی کردم و حالا یکی بهم میگفت حق دخالت تو زندگیشو ندارم.. با تمام قدرتم زدم تو صورت همتا. برق از چشماش پرید. دستشو گذاشت رو صورتشو اشکاش اومد پایین. کاوه پرید طرف من.
کاوه: به چه حقی دست روش بلند میکنی؟ بزنم دستتو بشکنم؟
همتا یک دفعه براق شد تو صورت کاوه.
همتا: تو غلط میکنی حرف دهنتو بفهم. تارا منو بکشه هم حق داره . تو چه حقی داری که بخوای حقو حقوق تارا رو مشخص کنی؟
کاوه لال شد . یه نفس راحت کشیدم با اینکه کاوه با من بد حرف زد ولی از عصبانیتش فهمیدم واقعا همتا رو دوست داره .

همتا همونطور که اشکاش رو صورتش بود گفت:
همتا: میدونم عصبانی هستی. میدونم که جوابی ندارم به سوالهات بدم ولی همیشه همه ی سوالها جواب ندارن. من عاشقم تارا سالهاست عاشقم شاید از بچگیم. تو به من بگو اگر عاشق بودی ،اگر اونی که دوستش داری دوستت داشت ، اگر میدونستی سالها طول میکشه به هم برسید باز هم عشقتو مخفی میکردی؟ میذاشتی بسوزی ولی دم نمیزدی؟ اگر اونی که دوستش داری بهت میگفت که برای همیشه باهات میمونه دلت نمیخواست لمسش کنی ؟ نمیخواستی مال اون باشی؟ میدونم از دیدگاه شما ما اشتباه کردیم ولی از دید من هیچی اشتباه نیست من کاوه رو دوست دارم و میدونم اونم منو دوست داره و ما میخوایم ازدواج کنیم شاید حالا زمانش نباشه ولی بلاخره من مال کاوه میشم و میخوام به این احساس احترام بذاری. به عشق منو کاوه.
حرفهاش آرومم کرد هر چند که میدونستم اشتباه کردند اگر فقط پای من وسط بود اصلا مهم نبود ولی من از برخورد کیارش و خاله میترسیدم.
-: من با عشق تو و کاوه مشکلی ندارم مشکل من خاله و کیارشن. هیچ فکر کردید اگر خاله نخواد شما دو تا ازدواج کنید چی میشه؟
کاوه: مامان میدونه من همتا رو دوست دارم و از خداشه که همتا عروسش بشه فقط بهم گفته موضوع رو مسکوت بذارم تا درسم تموم بشه و همینطور درس همتا و در ضمن نمیخواد کیارش موضوع رو بفهمه چون میدونه به خاطر درسهامون حتما مخالفت میکنه. گفته هر وقت زمانش شد به همه میگه.
-: پس این خاله است که همه ی ما رو بازی داده.
همتا یه حلقه ی ظریف که تو انگشتش بود به من نشون داد و گفت چند ماهه خاله این حلقه رو برای من خریده و غیر رسمی منو برای کاوه نامزده کرده.
اشک تو چشمام پر شد.
-: یعنی من انقدر غریبه ام که بهم نگفتی؟
همتا: باور کن تارا میخواستم بگم ولی همه به این نتیجه رسیدیم با صمیمیتی که بین تو و کیارشه بعید نیست تو به اون بگی و همه چیز خراب میشد. میدونی که کیارش شدید مخالفه اینه که زمان درس آدم به این چیزها فکر کنه.
دلم بدجور از دست همتا گرفت ولی خوشحال بودم که موضوع حل شده است. وقتی به چهره ی نگران همتا نگاه کردم دلم براش سوخت نمیخواستم خوشیشو ضایع کنم. بغلش کردم و گفتم:
-: تبریک میگم خواهر کوچولو. امیدوارم همیشه همینطور عاشق بمونید . همینطور که همتا رو بغل کرده بودم دستمو دراز کردمو دست کاوه رو گرفتم.
-: مراقب خواهرکوچولوی من باش. همتا سرشو تو سینه ی من پنهان کرد و شونه هاش میلرزیدن.
در حالیکه خودم بغض داشتم گفتم: دیوونه چرا گریه میکنی؟ تو که به عشقت رسیدی.
همتا آروم زیر گوشم گفت : آرزو میکنم تو هم به کیارش برسی.
انگار برق 1200 ولت بهم وصل کردن. دستام شل شد و افتاد همتا محکم تر بغلم کرد و گفت:
همتا: هیچ کس نمیدونه من حتی به کاوه هم نگفتم ولی اگر من ندونم خواهرم عاشقه که اسمم خواهر نیست.چون عاشقی مطمئن بودم حرفهای منو میفهمی. محکم بغلش کردم و هر دو زدیم زیر گریه.
گریه میکردم به خاطر عشقی که میسوزوندم به خاطر همتا که داشتم از دست میدادمش و به خاطر کیارش که میدونستم هیچوق دوستم نخواهد داشت.
-: دوستت دارم همتا.
همتا: منم دوستت دارم
کاوه: خوب بابا الان همه جمع میشن دورمون. اگر کسی ندونه فکر میکنن همین الان میخوام خواهرتو بگیرم ببرم.
-: تو رو هم دوست دارم پسره ی پررو
کاوه: با منی؟
-: نه با توام
کاوه: ا؟ مرسی خواهر زن عزیزم.
برای بار اول بعد از چند ماه از ته دل خندیدم.
دیگه من شدم بهانه ای برای اینکه همتا و کاوه بیرون قرار بذارن. به کیارش میگفتیم همتا با منه ولی با کاوه میرفت بیرون و تمام اون مدت من تو کتابخونه مجلس درس میخوندم تا همتا بیاد اونجا و با هم برگردیم. کیارش از اینکه منو همتا انقدر با هم بیرون میریم تعجب کرده بود تا اینکه یه روز اومد سراغم.
کیارش: خسته نباشید خانومی.
-: ممنون. تو هم خسته نباشی.
کیارش: اومدم یه چیزی بپرسم و برم کلی کار دارم.
-: بگو؟
کیارش: جریان تو و همتا چیه دائم با هم بیرون میرید؟
-: منو همتا میریم کتابخونه درس میخونیم. در ضمن مگه نگفتی تنهاش نذارم ؟ خوب منم برنامه ای چیدم که تنها نباشه.
کیارش: احسنت به تو دختر خیالم راحت شد. رفتارتون عجیب شده آخه .
-: اگر مشکلی باشه بهت میگم.
کیارش: خیلی خوب من میرم تو هم به کارت برسی.
-: باشه.
کیارش از در رفت بیرون ولی من عذاب وجدان داشتم با اینکه میدونستم خاله همه چیز و میدونه و این کافیه ولی دلم نمیخواست به کیارش دروغ بگم.
سه ماه گذشت بدون اینکه اتفاقی بیفته و من هر شب و روز میسوختمو میسوختم. یک روز با همتا و کاوه رفته بودیم بستنی فروشی منصور .
کاوه: پیاده نمیشی تارا؟
-: نه شما برید بستنی تونو بخورید عجله هم نکنید برای منم بگیرید بیارید.
کاوه و همتا دست تو دست هم خندون رفتن تو صف بستنی فروشی. پنح دقیقه ای گذشت و من داشتم به این دو تا کبوتر عاشق نگاه میکردم که ناخودآگاه چشمم خورد به کیارش که داشت میرفت طرف بستنی فروشی. معلوم بود که هنوز کاوه و همتا رو ندیده. نمیدونستم چیکار کنم. حتی اگر میخواستم پیاده بشم و برم طرفشون کیارش خیلی زودتر از من میرسید به اونا نمیتونستمم صداشون کنم چون کیارش هم حتما متوجه میشد. دلو زدم به دریا و دستمو گذاشتم روی بوق. با صدای بوق ممتد کاوه و همتا روشونو کردن به طرف ماشین ولی دیر شده بود کیارش ، همتا و کاوه رو تو اون حالت که دست تو دست هم میگفتن و میخندیدن دیده بود. کیارش یقه ی کاوه رو گرفت که من از ماشین پیاده شدم و به طرف اونها دویدم. صدای کیارش میومد.
کیارش: بیا این طرف ببینم مرتیکه.
همینطور کاوه رو با خودش میکشید به طرف خیابون.
همتا هم دنبالشون بود منم رسیدم بهشون. تا چشم کیارش افتاد به من زهر خند ی زد که از صد تا فحش و ناسزا برام بدتر بود.
کیارش: منو بگو به کی اعتماد کردم. تو هم دستت با اینا تو یه کاسه است؟
من هیچی نگفتم. کاوه یقه اشو از تو دست کیارش کشید بیرون و گفت:
کاوه: مراقب باش کیارش. من کاری نکردم که تو بخوای دست روم بلند کنی اومدم با دو تا دختر خاله ام بستنی بخورم حرفیه؟
همین موقع سرو کله ی بهانه پیدا شد. همه از دیدنش مبهوت شدیم. با همه سلام و علیک کرد کیارش با دیدن چهره ی ما موضوع رو یادش رفت. انگار یه پارچ آب یخ خالی کرده بودن رو من. نه میتونستم درست نفس بکشم نه درست جواب بهانه رو که احوالپرسی میکرد بدم. همتا که دید اوضاع من انقدر خرابه که ممکنه همه چیز لو بره جو رو شلوغ کرد.
همتا: چه خبره آقا کیارش .پیاده شو با هم بریم فکر نمیکنم جرم منو کاوه و تارا که اومدیم یه گشتی تو خیابون بزنیم از شما که با یه دوست اومدید بیرون بیشتر باشه.
کیارش که تو عمرش یک دوست دختر هم نداشت رنگ میداد ورنگ میگرفت . وقتی کاوه و همتا رو با هم دیده بود یادش رفته بود که بهانه باهاشه و ما با دیدن اونها میفهمیم با هم رابطه دارن.
کیارش: منو بهانه همدیگر و اتفاقی دیدیم.
همتا: آره اتفاقا منرفته بودم انقلاب کتاب بخرم . کاوه رفته بود تهران پارس پیش دوستش تارا هم که دانشگاه بود ولی نمیدونم چطور هممون اتفاقی همدیگر و دیدیم و اومدیم اینجا.
و بعد بدون اینکه اجازه بده کیارش چیزی بگه دستشو انداخت زیر بغل منو رفت طرف ماشین کاوه هم دنبالمون اومد. کیارش از جاش تکون نخورد.
تو ماشین همتا هر چی فریاد داشت زد. میدونستم موضوع خودش نیست و اون با دیدن بهانه و کیارش با هم انقدر عصبی شده. بر عکس من که آدم آرومی بودم همتا همیشه عصبی بود و تا حرفشو نمیزد آروم نمیشد.
تمام مدت تو ماشین صدای همتا رو از یه فرسخ دورتر میشنیدم. پس حدسم درست بود. با هم رابطه دارن. یعنی کیارش دوستش داره؟ خوب دیوونه میدونی که داره والا کیارش آدمی نیست که با کسی همینطوری دوست بشه. شاید واقعا اتفاقی همدیگر و دیدن. اااااااااه بس کن دختر اتفاقی کدومه؟ اتفاقی ای ساعت اومدن بستنی بخورن؟ خوب دوستن. کدوم دوست؟ ……… همینطور با خودم حرف میزدم تا رسیدیم خونه. همتا منو برد تو اتاقم و خودش لباسهامو در آورد و همینطور زیر لب غر میزد لباسامو که در آورد منو خوابوند که تازه تو صورتش نگاه کردم و گفتم:
-: چیکار کنم همتا؟
همتا انگار آماده بود چیزی بشنوه زد زیر گریه منو بغل کرد و همینطور اشکاش میومد. ولی من اشکی نداشتم که بریزم. بعد از چند دقیقه آروم شد. اونم مثل من میدونست که کیارش آدمی نیست که با کسی دوست بشه حالا که شده موضوع جدیتر از این حرفهاست. دست منو گرفت و کنارم نشست بدون اینکه حرفی بزنه. تو همین حال و هوا بودم که صدای فریاد کیارش و ازطبقه ی پایین شنیدم.
کیارش: این دختره کجاست؟ همتااااااااااااا؟
صداش عصبی بود. همتا اومد بلند شه که دستشو گرفتم و نذاشتم بره.
کیارش: تو به چه حقی اونطوری با من حرف میزنی. این تیکه ها چی بود انداختی؟ میخواستی جرم خودتو بپوشونی؟ کدوم گوری هستی بیا بیرون ؟ دختره ی خیره سر واسه من آدم شدی؟ نصف شبی رفتی بیرون چه غلطی بکنی؟
همینطور صداش نزدیک تر میشد فهمیدم اومده طبقه بالا صدای خاله هم میومد و صدای کاوه که میخواستن جلوی کیارش و بگیرن.
کیارش: ولم کن مادر هی گفتی هیچی نگو هیچی نگو دختره امشب وایساده تو روی من منو بازخواست میکنه. متلک میگه. با توام خانوم مگه قراره من میرم بیرون از شما اجازه بگیرم؟
نفهمیدم همتا کی دستشو از دستم بیرون کشید و از اتاق رفت بیرون. دنبالش دویدم.
درو با شدت باز کرد و ایستاد تو روی کیارش. هر دو از عصبانیت نفس نفس میزدن.
کیارش: چیه؟ باید اجازه بگیرم؟ اول بگو تو این موقع شب بیرون چه غلطی میکردی؟
همتا: حرف دهنتو بفهم کیارش من تارا نیستم که هر وقت دلت خواست باهام مهربون باشی هر وقت دلت خواست داد بزنی و دستور بدی و منم هیچی نگم. بیرون چه غلطی میکردم؟ اگر نمیگم همون غلطی که تو میکردی از خانومیمه. مگه تو قیم منی؟ وصی منی؟ وکیل منی؟ یادمه وقتی پدر و مادرم مردن خاله سرپرستی ما رو قبول کرد نه تو حالا برای ما شدی آقا بالا سر گفتیم عیب نداره جای برادرمونه هر چی گفتی نه نگفتیم حالا چی میخوای از جونم؟ سر یه بستنی خوردن هم باید ازت اجازه بگیرم؟ با داداشت و خواهر خودم رفتم بیرون با غریبه که نبودم یواشکی که نرفتم خاله میدونست که ما بیرونیم. شمایی که انقدر تو دوستات غرق شدی و اتفاقی اونها رو میبینی و میبری بیرون که از برنامه ی ما خبر نداری.
کیارش: تو فکر کرد من خرم؟ اون چیک تو چیک با هم بودنتون همه چیزو داد میزد.
همتا: میدونی چیه کیارش بذار بگم و خیال همه رو راحت کنم
و بعد نگاهی به کاوه کرد و کاوه اومد پشت سر همتا ایستاد تا اون محکمتر حرفشو بزنه.
همتا نفسی کشید و گفت:
همتا: نمیخواستیم الان اینو بهت بگیم ولی مثل اینکه موقعشه پس بشنو آقا پسر کاوه نامزد منه من دوستش دارم اونم منو دوست داره و اگر با هم بیرون میریم برای اینه که از خاله اجازه داریم مثل شما نیستیم که همه چیز و از همه قایم کنیم چون ریگی به کفشمون نیست.
کیارش بهتش زده بود.
کیارش: یعنی چی نامزدید؟

همتا: والله تو فرهنگ لغت من نامزد یه معنی بیشتر نمیده مگر اینکه فرهنگ لغت شما با ما فرق داشته باشه که اونم مشکل خودته.
کیارش: بس کن همتانذار احترام این چند سال از بین بره هی من رعایت میکنم تو هی پرروتر میشی.
کاوه: این تویی که شروع کردی کیارش. از اون پایین هر چی از دهنت در اومد گفتی و اومدی بالا و مثل همیشه بدت میاد کسی جوابتو بده.
کیارش: مامان اینا چی میگن؟ نامزد چیه؟
خاله: درسته کیارش . همتا و کاوه همدیگرو دوست دارن و من هم به این ازدواج راضیم و میدونم تو هم راضی هستی فقط با سن و درس اینا مشکل داری برای همین بهت نگفتیم تا به سن مطلوب برسن
همتا: البته سن مطلوب شما.
کیارش: من کاری به کار شما ندارم چه همدیگر و دوست داشته باشید چه نداشته باشید چه به قول خودتون نامزد باشید یا نباشید حق ندارید نیمه شب برید بیرون. ساعت دوازده شبه.
همتا: اِ؟ نه بابا؟ این ساعت بیرون بودن برای کاوه بده یا برای ما؟
کیارش: برای شما.
همتا رو به من کرد و گفت :
-: صد بار بهت گفتم با این بهانه نگرد آدم درستی نیست مگه نمیبینی تا نصف شب بیرونه گوش نکردی که نکردی.
کیارش رنگ دادو رنگ گرفت:
کیارش:در مورد مردم درست حرف بزن همتا
همتا: چیه بهتون برخورد؟ چطور وقتی من با خواهرم و نامزدم یا به قول شما پسر خاله ام بیرونم اشکال داره برامون خوب نیست و مردم هزار جور فکر میکنن؟ ولی اگر پای اونی که با تو بوده بیاد وسط فرق داره؟ خونش رنگین تره آقا؟ بگو بدونیم.
دیگه کارد میزدی خون کیارش در نمیومد سرشو انداخت پایین و رفت طرف اتاقش.
همتا فریاد زد: چیه ؟ جواب نداری بدی؟ حالا من میپرسم کی به تو حق داده منو سین جیم کنی. کسی که وضو بلد نیست واسه بقیه رو منبر نمیره حضرت آقا تو اول خودتو درست کن.
دیگه داشت زیاده روی میکرد کاوه جلوی دهن همتا رو گرفت و برد تو اتاقش. من تو تمام مدت فقط نگاهشون میکردم و دور از تمام این جنجال به خودم میگفتم کیارش دوستش داره والا این طور طرفداری نمیکرد. کیارش دوستش داره. کیارش دوستش داره …………
یک ماه تموم همتا و کیارش قهر بودن تا تولد کیارش رسید به اصرار کاوه و خاله همتا برای کیارش هدیه خرید و منتظرش شدیم تا شب از راه برسه . حدود ساعت 10 شب بود که در زد. خاله درو باز کرد.
حاله: چه عجب مادر میخواستی یه دفعه نیای
کیارش خاله رو بغل کرد
کیارش: ببخش مادر جایی معطل شدم. و بعد صدای سلام و علیک خاله رو با یک نفر دیگه شنیدیم. وقتی وارد شدن قلبم شروع کرد به تپیدن باز رنگ همتا پرید. بهانه بود.
کیارش: با اجازتون من برای تولدم یه مهمون دعوت کردم
خاله از همه جا بی خبر گفت: مهمون حبیب خداست مخصوصا اگر بهانه باشه .
بهانه خاله رو بوسید و اومد به طرف ما من حسابی حفظ ظاهر کردم ولی همتا خیلی سرد با بهانه برخورد کرد. بعد از اینکه شام خوردیم کاوه کیک و آورد و کیارش کیک و برید دونه دونه هدیه هامونو به کیارش دادیم و همتا و کیارش هم آشتی کردن. بعد از باز کردن هدیه ها کیارش گفت:
کیارش: میخواستم یه چیزی بهتون بگم.
همه ساکت شدیم دلم بد جور شور میزد. همتا نگاهی به من انداخت و سرشو انداخت پایین.
کیارش: مامان همیشه به من میگفتی که دلت میخواد که من ازدواج کنم و انقدر این دختر اون دختر و بهم معرفی کردی که پاک کلافه شدم.
کیارش دست بهانه رو که کنارش نشسته بود و سرش و انداخته بود پایین تو دستش گرفت و ادامه داد
کیارش: وقتی بهانه رو دیدم انگار خدا چیزی رو که میخواستم برام آفریده و به عنوان هدیه برام فرستاده. حالا میخوام اجازه ازدواج منو بهانه رو بدید.
همه به دهن خاله نگاه میکردن.
خاله: تو غافلگیرم کردی . من خیلی خوشحالم که تو کسی رو که میخواستی پیدا کردی پسرم و اگر بهانه کسیه که میدونی هم خوشبختت میکنه و هم میتونی خوشبختش کنی منم براتون آرزوی سعادت میکنم.
لبخند عمیقی روی لب کیارش نشست. بلند شد و صورت و دست خاله رو بوسید بهانه هم صورت خاله رو بوسید و خاله پیشونی بهانه رو
کاوه شروع کرد دست زدن. همتا لال شده بود. باید خودمو کنترل میکردم باید. دیگه چیزی نداشتم ببازم جز غرورم. نباید میذاشتم بفهمن. هیچکدومشون. رفتم طرف ضبطو یه آهنگ شاد گذاشتم و سعی کردم بغضمو فراموش کنم. بذارش برای شب و تنهایی تارا یاالله زود باش باید خودتو شاد نشون بدی ماسک خوشحالیمو زدم و تو دلم گفتم خدایا به عشق کیارش قسمت میدم بهم قدرت بده. دست بهانه و کیارش و گرفتم و آوردم وسط.
-: یاالله عروس و داماد آینده باید برقصید.
کیارش دست بهانه رو گرفته بود و آروم باهاش میرقصید
-: شما دوتا خیلی نامردید. هم تو آقا کیارش هم بهانه که مثلا بهترین دوست منه.
بهانه: به خدا انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که نشد بهت بگم
-: حالا مهم نیست مهم اینه که هر دوتون شادید.
کاوه حسابی شلوغ کرده بود. یک دفعه همتا به طرف پله ها دوید و رفت بالا من دنبالش رفتم میدونستم اگر برنگرده همه مشکوک میشن. رفتم تو اتاق افتاده بود روتخت و از ته دل ضجه میزد
از پشت بغلش کردم
-: همتا، خواهری؟
همتا یک دفعه برگشت و منو محکم بغل کرد اجازه ندادم اشکام سرازیر شه اگر اجازه میدادم میدونستم دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم.
-: خواهش میکنم همتا به خاطر من. به خاطر خواهرت نذار غرورم بشکنه.
همتا: نمی …. نمیتو….نمیتونم.
بغض داشت خفه اش میکرد.
-: خواهش میکنم. همه چیز تموم شد.
همتا : من به کیارش میگم. اون باید بدونه. اگر بدونه این کارو نمیکنه.
با عصبانیت نگاهش کردم.
-: تو این کارو نمیکنی تو نمیذاری تنها چیزی که برام مونده از بین بره. من نمیخوام بین اون دو تا قرار بگیرم.
همتا: این بهانه است که میون شما دوتا قرار گرفته.
-: نه خواهر من. اون دو تا همدیگر و دوست دارن. تو چی میخوای به کیارش بگی ؟بگی تارا تو رو دوست داره بیا از بهانه که دوستش داری بگذر وبا تارا ازدواج کن؟ اونوقت من دیگه چه جوری تو چشم کیارش نگاه کنم؟ تو این کارو نمیکنی.
همتا منو محکم بغل کرد و باز اشکاش سرازیر شد. اونو از خودم جدا کردم. زود باش دختر تو باید امشب با من همراه بشی. باید بریم و نشون بدیم خوشحالیم.
همتا: تو چطور میتونی انقدر راحت برخورد کنی تارا؟ چطور میتونی؟
اشک تو چشمام پر شد با عشق کیارش همتا. به قدرت عشق اونی که سالهاست دوستش دارم. من خوشبختی اونو میخوام. اونو برای خودم نمیخوام اگر بهانه انتخاب اونه با تمام احساسم براش آرزوی خوشبختی میکنم. ولی دلم برای خودم میسوزه که اونم با خاطراتم یه جوری روش مرهم میذارم. حالا بلند شو بریم الان همه میفهمن. دست همتا رو گرفتم و به زور بردمش تو سالن پایین. کلی سر به سر کیارش و بهانه گذاشتم تمام مدت همتا با بغض و حسرت به منو بهانه و کیارش نگاه میکرد.
کیارش: چیه همتا خانوم؟ ما که آشتی کردیم دیگه از چی ناراحتی؟
به همتا چشم غره رفتم که مراقب حرفهاش باشه.
همتا: چیزی نیست کیارش خسته ام این شبا همش دارم برای کنکور میخونم برای همین گرفته ام.
کیارش: موفق میشی مطمئنم.
بهانه: اگر مشکلی داشتی بگو شاید بتونم کمکت کنم
همتا: ممنون .تارا هست
بعد از چند دقیقه خاله گفت: خوب حالا کی قراره ما بیایم خدمت خانواده ی محترم شما بهانه جان؟ اصلا خانواده ات خبر دارن؟
بهانه: بله خبر دارن مامان و باران ( خواهر بهانه ) کیارش و دیدن مونده بابا.
خاله: خوب بفرمایید ما کی خدمت برسیم.
بهانه: خواهش میکنم. شما هر زمانی که تعیین کنید ما آماده تشریف فرماییتون هستیم.
کیارش: آخر هفته ی دیگه خوبه؟
بهانه: خوبه
خاله: خوبه.
کاوه: مبارک باشه.

ساعت دوازده و نیم بود که کیارش بهانه رو برد که برسونه و من و همتا به اتاق رفتیم. همتا سریع درو قفل کرد و دوباره افتاد روی تخت چشماش سرخ سرخ بود. طبق معمول که عصبی میشد میگرنش گرفته بود و چشماش باز نمیشد. من که تازه نقاب و برداشته بودم لباسهامو در آوردم و مثل منگها زل زدم به همتا.
هر چی همتا باهام حرف میزد نگاهش میکردم انگار دیگه هیچ حرفی نداشتم بزنم. یک دفعه با سیلی آرومی که همتا بهم زد به خودم اومدم.
همتا: با توام. حالت خوبه؟
بغضم سر باز کرد. همتا پا به پای من گریه میکرد.
-: بهم تبریک بگو همتا عشقم از دستم رفت. تبریک بگو همتا تمام بهانه ی زندگیم رفت. دیگه نمیدونم برای چی باید زندگی کنم. مرثیه خونم باش، خواهرت مرد همتا، مرد. بهم تبریک بگو تبریک بگو.صدام میون گریه ی همتا گم شد.
-: خاله من کلی درس دارم دیگه نیازی به وجود من نیست
خاله: مگه میشه تارا؟ بهانه دوست توئه مگه میشه نباشی.
-: چرا نمیشه خاله
کیارش: تو بانی آشنایی ما بودی.
همتا: تارا بانی آشناییتون نبود تارا با بهانه دوست بود تو هم از فرصت استفاده کردی تورش کردی همین. والا مگه تارا گفت بیا با بهانه دوست شو یا بگیرش؟
خاله: این یعنی اینکه تارا بهانه رو تایید نمیکنه؟
باید یه جوری خرابکاری همتا رو جمع میکردم. این دختر نمیتونه جلو زبونشو بگیره میترسیدم تا روز عروسی موضوع رو لو بده.
-: این چه حرفیه خاله بهانه بهترین دوست منه دلیل تاییدم دوستیمون نیست تا جایی که من میدونم بهانه دختر خوبیه. بهترین دوست منه و بهترین دختری که دیدم در ضمن کیارش خودش عاقله و میدونه کی به دردش میخوره. من نمیخوام بیام چون هم درس دارم هم خیلی وقت کم دارم.
کیارش: یادت رفته منم هم رشته ی تو هستم؟ منم امتحان دارم.
-: من مثل تو نیستم کیارش باید حسابی درس بخونم.
کیارش: باشه هر جور میلته وقتی دوست نداری بیای اصرار نمیکنم.
برق رنجش و تو چشماش دیدم نمیتونستم ببینم ازم رنجیده . خاله هم دیگه چیزی نگفت. کیارش بلند شد بره تو اتاقش که نتونستم طاقت بیارم
-: باشه میام
همتا: تاراااااااا.
-: من میام .
لبخند رو لب کیارش نشست.
سوار ماشین کیارش شدم ساعت 4 بود و قرار بود ما ساعت هفت خونه ی بهانه باشیم. با هم رفتیم سوپر گل تو ملاصدرا هر وقت لازم میشد گل بگیریم منو میبردن . یه سبد گل انتخاب کردم که پر از ارکیده و مگنولیا بود تزیینش فوق العاده بود. تمام مدت بغضی کشنده تو گلوم بود وقتی با سبد گل وارد خونه شدیم همتا خیره موند.
همتا: تصمیم گرفتی سنگ تموم بذاری؟ فکر میکنی عروسی خودته؟
-: چرا آزارم میدی؟ چیکار کنم برم یه دسته گل گلایل آبی بردارم؟
همتا: نه ولی لزومی هم نداره انقدر سلیقه به خرج بدی.
-: بین ناراحتی تو با ناراحتی من زمین تا آسمون فرقه تو فکر میکنی من حسادت میکنم در صورتیکه من حسرت میخورم واسه یه حسرت زده دلیلی وجود نداره که نتونه خوبی بقیه رو ببینه درسته من حسرت چیزی رو میخورم که بهانه داره ولی این دلیل نمیشه که نخوام بهانه کیارش و داشته باشه چون میدونم هر دو همدیگر. دوست دارن و باز هم درسته که چیزی رو که دوست داشتم از دست دادم ولی خوشحال میشم وقتی داره چیزی که دوست داره رو به دست میاره هر کاری بتونم براش بکنم. من حسود نیستم همتا نمیتونم خرابکاری کنم چرا اذیت کنم؟ چون کیارش منو نخواست؟
همتا: با این طزت منو میکشی آخر.
وقتی وارد سالن خونه ی بهانه شدیم با روی باز پدر و مادرش روبرو شدیم. مادرش حسابی منو تحویل گرفت . بعد از حرفهای مقدماتی وارد اصل مطلب شدن و پدر بهانه که از کیارش خوشش اومده بود با توجه به اینکه میدونست کیارش پسر خاله ی منه تو همون جلسه بله رو دادن و قرار عروسی رو برای بعد از امتحانات ترم گذاشتن یعنی دو ماه بعد و قرار شد که کیارش وبهانه تو همون خونه زندگی کنن. هر چند که کیارش گفت خونه میگیره ولی بهانه گفت که ترجیح میده کنار مادر شوهرش زندگی کنه. از خوشحالی کیارش خوشحال بودم . پدرش که نمیدونست کیارش و بهانه دوستن و فکر میکرد من معرف کیارش به خانواده اش بودم. گفت که بچه ها میتونن نیم ساعت تو اتاق حرف بزنن کیارش و بهانه هم برای اینکه جلوی بابای بهانه ضایع نشه رفتن تو اتاق بهانه . من سرم به شدت درد میکرد و چون تو خونه ی بهانه راحت بودم اجازه گرفتم تا وقتی بچه ها حرف میزنن من تو اتاق خواب استراحت کنم. خوشبختانه باران خواهر بزرگ بهانه بچه اش مریض بود و نتونسته بود بیاد والا نمیذاشت دقیقه ای تنها باشم.
چند دقیقه دراز کشیدم . احساس کردم اگر چند دقیقه دیگه دراز بکشم بیهوش میشم. شدید ضعف کرده بودم رفتم تو بالکن که یک کم هوا بخورم و نفسم جا بیاد که صدای کیارشو بهانه رو شنیدم.
کیارش: خوب حالا بریم بگیم چی گفتیم به هم؟
بهانه: کسی نمیپرسه چی گفتیم .
کیارش: نمیپرسن چیکار کردیم؟
بهانه : نه نمیپرسن
کیارش: یعنی اگر من عروس عزیزمو ببوسم کسی مؤاخذه ام نمیکنه؟
بهانه: نه عزیزم.
صداشون قطع شد میخواستم بیام تو اتاق تا صداشونو نشنوم ولی نمیتونستم از لای در اتاق بهانه که رو به تراس بود سرک کشیدم. بهانه روی تخت نشسته بود و کیارش جلوی پاش رو زمین . دستای کیارش روی کمر بهانه بازی میکرد و دستای بهانه تو موهای کیارش بود. لباشون تو هم قفل شده بود. کیارش عاشقانه بهانه رو میبوسید و میبویید . من مسخ شده بودم. کیارش با لباش با لبای بهانه بازی میکرد نوک زبونشو آروم کشید لای لبای بهانه و دونه دونه لباشو گرفت تو دهنشو میمکید. تمام صورت بهانه رو بوسید و اومد رو گردنش. بهانه سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود. معلوم بود غرق لذته. دستای کیارش آروم اومد رو سینه های بهانه و لباش رو گردن بهانه بالا و پایین میرفت. لحظه ای گوششو میمکید و لحظه ای دیگه گردنشو میلیسید. بلوز بهانه رو داد بالا و بالای سینه هاشو بوسید وخوابوندش روی تخت . نه دلم میخواست ببینم نه دلم میخواست برم. انگار دلم میخواست شکنجه بشم. میخواستم بشکنم، خورد بشم. شاید کسی این حس منو نفهمه ولی دلم میخواست همون لحظه یک نفر تا میتونه منو بزنه دلم میخواست درد بکشم میخواستم فریاد بزنم ولی فقط میتونستم بی صدا نگاه کنم. کیارش اومد روی بهانه و دوباره لبهاشو بوسید. سوتینشو داد بالا و شروع کرد به خوردن سینه های بهانه. دست راستشو گذاشت روی سینه ی راست بهانه و نوک سینه ی چپشو گرفته بود میون لباش و میکشید آروم آروم نوک سینه شو گاز میگرفت و میمکید. بعد دستشو عوض کرد و شروع کرد به خوردن اون یکی سینه ی بهانه و با اون یکی سینه اش بازی میکرد. معلوم بود خودشو میماله به پاهای بهانه. بهانه انگار یه بطر مشروب خورده مست افتاده بود بی حس و حال. کیارش اومد بالا و دوباره لباشو گذاشت رو لبای بهانه و بعد از چند دقیقه که لبهای بهانه رو خورد بلند شد و بهانه رو بلند کرد و بغلش کرد.
کیارش: بسه خانومی الان یکی صدامون کنه شلوار ورم کرده ی منو چشمای شهلای تو متن تمام مذاکراتمونو لو میده.
بهانه ملوس خندید و سرشو گذاشت رو شونه ی کیارش و کیارش با موهاش بازی میکرد.
کیارش: دوستت دارم عزیزم تا دنیا دنیاست . تا همیشه.
بهانه: منم دوستت دارم گل همیشه بهارم.
بعد بلند شدن و از در رفتن بیرون که اعلام کنن به نتیجه ی مثبت رسیدن.
من به زور خودمو کشیدم تو اتاق و افتادم روی تخت. نمیتوستم فکر کنم. همه چیز یک طرف ابراز علاقه ی کیارش یک طرف داغون شدم ولی انگار دیگه این خورد شدن آزارم نمیداد دردش لذت داشت. میدونستم برای عشق خورد میشم و این برام از هر چیزی بالاتر بود. مثل اینکه بیماری خود آزاری گرفته بودم.
تو دانشگاه بودم و سر جلسه ی امتحان. بعد از اینکه امتحانمو دادم و اومدم بیرون یکی صدام کرد. وقتی برگشتم دختری رو دیدم که اولین چیزیش که جلب توجه میکرد اعتماد به نفسی بود که تو تمام حرکاتش موج میزد چند باری دیده بودمش هرهمایشی بود تو سالن اجتماعات میدیدم که کارها رو سرو سامون میده.هر وقت میدیدمش دلم میخواست باهاش حرف بزنم نمیدونم چرا ولی من که از کسی خوشم نمیاد تو همون لحظه ی اول ازش خوشم اومد.
-: خانوم تارا افروز ؟
-: بله.
-: شکیبا صبوری هستم.
-: خوشوقتم .
شکیبا: میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
-: خواهش میکنم اما برای چی؟
شکیبا: من مسوول گاهنامه ی دانشگاه هستم . میخوام ازتون دعوت به همکاری کنم البته اگر افتخار بدید.
-: خوب من باید فکر کنم. در ضمن میتونم بپرسم چرا منو انتخاب کردید؟
شکیبا: با چند تا از استادهای دانشکده تون مشورت کردم و کسی که بیشتر از همه تایید شد شما بودید . در ضمن بهتر نیست پیشنهاد منو دقیقتر بشنوید و بعد تصمیم بگیرید؟
-: حتما
شکیبا: میتونیم تو سلف صحبت کنیم.
به طرف سلف رفتیم و مشستیم بعد ازگرفتن دو تا چای شکیبا طرز کارشونو توضیح داد و گفت از من میخواد که برای گاهنامه ی دانشگاه تازه های پزشکی رو جمع آوری کنم. دیدم این کار هم سرمو گرم میکنه هم خودم به معلوماتم اضافه میشه.
-: موافقم.
خنده ی شیرینی روی صورت شکیبا نشست.
شکیبا: ممنونم. لطفتونو فراموش نمیکنم. قرار ما فردا صبح تو دفتر دانشکده ی ادبیات.
-: چرا اونجا؟
شکیبا: چون من اونجا کار میکنم و چون رشته ی تحصیلیم ادبیاته عزیزم طبیعیه که دفتر کارم هم اونجا باشه.
-: فکر کردم پزشکی میخونید.
شکیبا: نه، متاسفانه من مثل شما انقدر باهوش نبودم که پزشکی قبول بشم و خوشبختانه رشته ای قبول شدم که عاشقشم.
ازش خوشم اومده بود.
-: عجله داری برای رفتن؟
شکیبا: اصلا فقط نمیخوام مزاحم شما باشم.
-: مزاحم نیستی و اگر قراره با هم کار کنیم دیگه به من نگو شما.
شکیبا: چشم خانوم افروز.
-: بدترش کردی که.
شکیبا زد زیر خنده.
شکیبا: چشم. هر چی شما بگی.
-: چی شد که شدی مسوول گاهنامه ؟
شکیبا: شاید علاقه و یا شاید لطف کسانی که میخواستن این گاهنامه رو راه اندازی کنن. گاهنامه ادبی بود و چون من زمانی که کارشناسی میخوندم تو دانشگاه خودمون با دوستانم چنین گاهنامه ای رو راه اندازی کرده بودیم طبق تجربه ام ازم دعوت کردن.حالا تصمیم داریم گسترشش بدیم که تمام رشته ها بتونن استفاده کنند..

اون روز تا ساعت 2 با هم حرف زدیم و نهایت شکیبا منو رسوند خونه. هم مودب بود هم خیلی خاکی در عین حال اینکه خیلی ظریف بود ولی مثل مردها محکم بود و من از این حالت تو دخترها میترسیدم وقتی داشت منو پیاده میکرد یک دفعه گفت
شکیبا: من اصولا تو زندگی کسی مداخله نمیکنم حتی سوال هم نمیکنم ولی اگر کاری از دستم بر میاد که مشکلتو حل کنم بهم بگو.
هاج و واج موندم.
شکیبا زد تو دنده و خندید و گفت:
شکیبا: چشمات فریاد میزنه. خداحافظ.
زیر لب گفتم خداحافظ.
شب خونه حسابی شلوغ بود باز همه مرافعه داشتیم که برای خرید بهانه من برم که اینبار دیگه زیر بار نرفتم. دلیلم هم موجه بود سرم شلوغه. فرداش به اجبار با کیارش راهی دانشگاه شدم. بعد از ظهر که به کیارش گفتم نمیام خونه تعجب کرد وقتی جریان گاهنامه رو بهش گفتم با من تا دم در دانشکده ی ادبیات اومد. داشتم از کیارش خداحافظی میکردم که شکیبا از در اومد بیرون.
شکیبا: سلام خانوم.
-: سلام. معرفی میکنم پسر خاله و هم رشته ی من کیارش.شکیبا صبوری مسوول گاهنامه.
شکیبا: خوش وقتم.
کیارش: منم همینطور. خوب تارا خانوم تو چطوری برمیگردی؟
-: مثل هر روزی که تونیستی.
کیارش: آخه هوا اون موقع تاریکه.
شکیبا: اگر اشکالی نداره من تارا جونو میرسونم.
-: خودم میرم ممنون.
شکیبا: نه عزیزم به هر حال من به زحمت انداختمت باید هم یه جوری زحمتتو کم کنم مگر اینکه همراهی با منو دوست نداشته باشی
-: این چه حرفیه. باشه با هم میریم.
کیارش: خوب خیالم راحت شد. خداحافظتون.
شکیبا: خدانگهدار
-: خداحافظ.
اون روز تا ساعت 5 کار کردیم و شکیبا منو با کار گاهنامه و بچه ها آشنا کرد با وجود شکیبا اصلا احساس غریبی نمیکردم وقتی داشتیم برمیگشتیم باز مثل روز قبل شکیبا بی مقدمه گفت
شکیبا: خوب پس مشکلت اینه
-: مشکلم؟ چه مشکلی؟
شکیبا: کیارش.
دلم میخواست انکار کنم ولی نمیتونستم سرمو انداختم پایین.
شکیبا: اینطور که معلومه کیارش خیلی دوستت داره مشکل چیه؟
نمیدونم چرا و چه جوری اما برای بار اول تو زندگیم به یک نفر اعتماد کردم و همه چیز و برای شکیبا گفتم. حتی حس هایی که خیلی وقتها با خودم هم مرور نمیکردم. شکیبا خیلی ناراحت شده بود ولی حرفی نمیزد لحظه ای که داشت منو پیاده میکرد گفت:
شکیبا: نمیگم دوست خوبیم یا حتی آدم خوبی ولی دوست دارم منو دوست خودت بدونی و بدون هر چیزی که بشه اگر به من نیاز داشته باشی تمام تلاشمو میکنم که در کنارت باشم.
بوسیدمش و خداحافظی کردیم تا وارد خونه بشم شکیبا ایستاد و منو تماشا کرد
دوستی منو شکیبا خیلی سریع رشد کرد خیلی به هم نزدیک شدیم البته من چیز زیادی ازش نمیدونستم فقط در این حد که تک فرزنده وترم آخر کارشناسی ارشد ادبیات فارسیه و اینکه مدرس دانشگاهه. ولی اینکه چرا تنها زندگی میکنه با اینکه پدرو مادر به اون خوبی داره چیزی بود که نه برام توضیح داد نه جرات میکردم بپرسم اون روزا شکیبا هم درگیر مسئله ی کیوان بود ولی انقدر سفت و محکم برخورد میکرد که گاهی من از حسی که داشتم و ضعفی که نشون میدادم بدم میومد. بلاخره روزهای امتحان سر اومد و همه آماده میشدیم برای امتحان روز آخر من امتحانمو دادم و اومدم بیرون سر پیچ دانشگاه شکیبا رو دیدم داشتیم صحبت میکردیم که کیارش و بهانه جلومون سبز شدن.
-: سلام
بهانه: سلام
من بهانه و شکیبا رو به هم معرفی کردم. بهانه خیلی سریع از شکیبا فاصله گرفت ولی کیارش ایستاد به حرف زدن. شکیبا که دید بهانه داره به خودش میپیچه خیلی سریع خداحافظی کرد و رفت طرف ماشین تا منم برم.
-: چرا انقدر زود خداحافظی کردی ؟
شکیبا: پاهام خسته شده بود.
من که میدونستم به خاطر حساسیت بهانه شکیبا سوار ماشین شده تعجب کردم که شکیبا چرا از منم پنهان میکنه که دلیلش چی بوده.
-: فکر کردم به خاطر حساسیت بهانه زودتر خداحافظی کردی.
شکیبا خندید
شکیبا: ببین اگر بهانه روی من یا امثال من حساسیت داره دلیل نمیشه روی دختر خاله ی شوهرش هم حساسیت داشته باشه بهت نگفتم چون دوست ندارم چنین چیزی تو ذهنت باشه با وجود اینکه کیارش و بهانه قراره پیش شما زندگی کنن این مسئله تو رو آزار خواهد داد. پس شلوغش نکن و فکر نکن چون بهانه روی من حساسه پس روی هر دختری حساسه باشه؟
فکری که یک ماه بود تو ذهنم بود رو برای بار اول به یکی گفتم.
-: شکیبا من تو اون خونه نمیمونم که شاهد حساسیت یا عدم حساسیت بهانه باشم
اصلا تعجب نکرد.
شکیبا: خوب؟
-: من شاید بتونم برای یک ساعت دو ساعت فیلم بازی کنم ولی اگر بخوام با کیارش و بهانه یه جا زندگی کنم آب میشم، داغون میشم. همتا هم قراره آخر تابستون ازدواج کنه و مسلما همه میخوان یه جا زندگی کنن خونه انقدر بزرگ هست که اگر هر کدوم یه قسمتشو بردارن بازم خونه خالی میمونه ولی من نمیتونم میون این جمع زندگی کنم.
شکیبا: میخوای چیکار کنی؟
-: من از اونا جدا میشم درسمو میخونم و کار میکنم.
شکیبا خندید
شکیبا: چرا مثل بچه ها حرف میزنی تارا؟ مگه کار پیدا کردن واسه دختری مثل تو ساده است؟
-: مگه تو سه جا کار نمیکنی؟
شکیبا: شرایط من با تو فرق داره من تقریبا درسم تموم شده و بر پایه ی علمم کار پیدا میکنم ولی تو الان بر چه اساسی میخوای بری دنبال کار؟
-: نمیتونی کمکم کنی؟
شکیبا یک کم فکر کرد و گفت : باید در موردش صحبت کنیم کاری که تو میخوای بکنی کاری نیست که به سادگی قابل انجام باشه یادت نره ما تو ایرانیم و تو یه دختری.
-: چیش مشکله؟
شکیبا: بریم خونه من؟
منم که کاری نداشتم رفتیم اونجا بار اول بود میرفتم خونه ی شکیبا. تعجب کردم فکر میکردم یه خونه ی مجردی ساده تر از این حرفهاست از سه طرف سالنش چند تا پله میخورد میرفت بالا یک طرف میخورد به یه هال کوچیک و بعد آشپزخونه از یک طرف هم میرفت تو یک هال کوچیک بعد سه تا اتاق خواباش و یه تیکه اش و سنتی درست کرده بود که در شیشه ای داشت یعنی از تو هال تو اون قسمت و میدیدی ولی چون پرنده ها توش پرواز میکردن در گذاشته بود پر فنچ و مرغ عشق و گلدون بود رفتم رو تختی که تو اون قسمت گذاشته بود نشستم خونه خیلی دنج بود ولی بوی تنهایی میداد نمیدونم چرا با دیدن خونه دلم برای شکیبا سوخت حس میکردم هیچ لذتی از این خونه و زیبایی نمیبره.بعد از اینکه یک کم استراحت کردیم شکیبا شروع کرد حرف زدن.

شکیبا: ببین تارا. شاید من خیلی کارها کرده باشم که به نظر ساده بیاد ولی مطمئن باش مشکلات خاص خودشو داره. تو به من نگاه میکنی که دارم تنها زندگی میکنم؟ خوب من پدر و مادرم چند تا خیابون اونطرف تر هستن و جز تو سه یا چهار نفر از دوستام میدونن من خونه دارم حتی اقوامم هم نمیدونن که من تنها زندگی میکنم چون همین شکیبا که الان رو سرش قسم میخورن همچین که بفهمن تنها زندگی میکنه یه طومار حرف پشت سرش در میاد دوستی هم اگر میدونه دوستانی هستن که من بهشون اعتماد دارم نه دوستانی که میدونم هر روز اینجا رو پاتوق میکنن. من دارم کار میکنم و خدا رو شکر خیلی وقته دستم جلوی پدرم دراز نیست نه اجاره خونه دارم نه خرج زیادی ولی تو همین الان بخوای شروع کنی باید پول پیش یه خونه رو داشته باشی باید جایی رو پیدا کنی که امن باشه باید یه کاری پیدا کنی که بتونی هم دانشگاه بری هم کار کنی حقوقش هم خوب باشه خوب خانوم عزیز کی میاد الان به تو کاری میده که نیمه وقت باشه که با حقوقش هم بتونی کرایه خونه تو بدی هم خرج تحصیلتو بدی هم خودتو اداره کنی؟
خیلی دقیق مشکلو برام باز کرد.
شکیبا: خارج از تمام این حرفها کیارشی که من دیدم امکان نداره اجازه بده تو تنها زندگی کنی.
-: به اون ربطی نداره.
شکیبا: به خاله ات هم ربطی نداره؟ برات زحمت کشیده نگرانته.
-: من فقط میدونم نمیتونم با اونها زندگی کنم. کمکم کن شکیبا.
شکیبا چند لحظه فقط منو نگاه میکرد. بعد از ده دقیقه که دقیق و بدون حرف نگاهم میکرد گفت
-: باشه. من مشکلاتو حل میکنم ولی به یک شرط.
-: چه شرطی. فقط 20 روز با اونا زندگی کن ببین میتونی یا نه. اگر نتونستی من قول میدم برات کار پیدا کنم و خونه تو هم جور کنم باشه؟
-: باشه.
خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم روز عروسی کیارش و بهانه رسید از بد شانسی من بهانه وقتی شنید شکیبا تو کار گریمه و با دیدن آلبوم عروس آرایشگاه مادر شکیبا تصمیم گرفت برای عروسیش بره اونجا و شکیبا نذاشت من برای همراهی بهانه اونجا نرم و به زور منو برد پیش خودش با وجود همتا اگر شکیبا کنارم نبود نمیدونم چطور اون وضع و تحمل میکردم نمیذاشت یک لحظه ساکت بشینم انقدر ازم کار کشید و فکرمو مشغول کرد که زمان نداشتم غصه بخورم . وقتی بهانه از اتاق اومد بیرون واقعا مثل یه فرشته شده بود. با دیدنش تمام مدت دوستیمون اومد جلوی چشمم و از ته دل برای اونو کیارش آرزوی خوشبختی کردم. بهانه با دیدن اشک من منو بغل کرد و بوسید شکیبا سریع منو از بهانه جدا کرد و نشوند زیر دست خودش . با اینکه همراهها رو یکی دیگه درست میکرد ولی شکیبا خودش منو درست کرد همتا تا منو اشکاش سرازیر شد ولی شکیبا نذاشت این حالت زیاد طول بکشه وما رو راه انداخت دقیقا سر عقد که شد همه حاضر بودیم.
وقتی آقا خطبه رو میخوند من تمام بدنم میلرزید دیگه بهانه ای نبود تا بتونم از اون اتاق فرار کنم باید سر سفره ی عقد پسر خاله ام حاضر میبودم. شکیبا یک طرفم ایستاده بود همتا طرف دیگه وقتی بهانه بله رو گفت پام لرزید و نشستم روی صندلی شکیبا محکم شونه امو فشار داد که خودمو جمع و جور کنم ولی نمیتونستم همه شروع کردن به دادن کادوهاشون نمیدوستم چطور میتونم کادومو بدم با این چهره ی در به داغونم. من برای کیارشو بهانه دو تا سکه خریده بودم همتا هم همینطور. هر دو برای دادن هدیه مون رفتیم جلو همتا کادوشو داد و براشون آرزوی خوشبختی کرد من سکه ها رو گذاشته بودم تو یک قاب خاتم وقتی بهشون دادم بهانه گفت: آرزو میکنم تو هم تا سال دیگه خونه شوهرت باشی کسی که دوستش داری من که برای داشتن کیارش خودمو مدیون تو میدونم.
بغضمو قورت دادم.
-: براتون آرزوی خوشبختی میکنم امیدوارم تا آسمون آبیه تا ستاره ای میدرخشه خورشید خوشبختیتون پر نور باشه.
کیارش منو بغل کرد و محکم فشار داد. خدایا یعنی انقدر خوشبخت هستم که همین الان تو آغوشش بمیرم؟ دلم نمیخواست ازش جدا شم ولی خودمو کشیدم کنار. بهانه هم بغلم کرد و بوسید و من ازشون فاصله گرفتم. تمام مدت دستای کیارش و بهانه از هم دور نمیشد تا مشغول نگاه کردن به این دوتا میشدم شکیبا یه جوری منو دور میکرد تا اونا جلوی چشمم نباشن.اون شب گذشت و وقتی بهانه و کیارش رو دست به دست دادن و راهی خونه شدیم شکیبا هم تا دم در خونه با ما اومد. میدونستم با وجود بهانه و کیارش تو این فاصله ی کم شب سختی روخواهم داشت.
وقتی رسیدیم دم در شکیبا رو دیدم که داره با خاله حرف میزنه رفتم طرفشون.
شکیبا: اینطور بهتره.
-: چی اینطور بهتره؟
خاله: شکیبا جون داره اجازه ی تو رو میگیره که شب بری خونه ی اون بمونی
-: من راحتم شکیبا.
شکیبا: مگه قراره شما ناراحت باشی ؟ من ناراحتم که تنهام.
-: خودتو اذیت نکن شکیبا.
شکیبا: نمیتونی ساکت باشی بذاری کارمو بکنم؟
خاله خنده اش گرفته بود.
خاله: شکیبا جان همتا رو هم ببر.
شکیبا ادای تعظیم کردن و درآورد و گفت: به روی چشم سرور من.
خاله: حیف که دیگه پسر مجرد ندارم والا از خدام بود که بشی عروس من.
شکیبا: فکرشم نکنید با وجود اینکه خیلی دوستتون دارم تا وقتی تارا فامیل شماست اگر بخواهید منو برای پسرپسرپسر سوپری سر کوچه تونم بگیرید میگم نه.
خاله غش کرد از خنده.
شکیبا نذاشت بفهمم کی کیارش و بهانه اومدن تو خونه سریع لباس برای من برداشت و همتا هم انگار همدست شده با شکیبا سریع برای خودش لباس برداشت و منو از خونه بردن بیرون. میدونستم کارهاشون برای چیه ولی چیزی غم منو سبک نمیکرد. کیارشم رفته بود اونم برای همیشه تو آغوش کسی که در اوج دوستی حالا برام بیگانه بود. وقتی سوار ماشین شدیم انگار همه نیرومون تموم شده بود. صدای گریه همتا واضح میومد. وقتی رسیدیم خونه ی شکیبا چند دقیقه نشد که شکیبا رفت تو اتاقش منو همتا هم رفتیم تو یه اتاق دیگه. صدای شکیبا خونه رو پر کرد که با گیتار میزد و میخوند. منو همتا بدون اینکه شکیبا بفهمه رفتیم پشت در اتاقش. نمیخواستم مزاحمش بشم از پشت در گوش میکردیم.

غربت عمیق اندوه منو
چاه خشک تو بیابون نداره
سردی و تاریکی زندگیمو
هیچ شبی تو این زمستون نداره
مثل شعر مرثیه
از شب و گریه پرم
برای تموم شدن
لحظه ها رو میشمرم
کی ستاره ی منو از آسمون
پشت این پرده ی خاموشی کشید
گلدون شیشه ایمو کی زد به سنگ
کی منو به خود فراموشی کشید
کاش میشد واسه خودم گریه کنم
اونقدر گریه که دل پاک بشم
سبک و پاکیزه مثل خود اشک
زیر خاک گریه هام خاک بشم
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم
برای تموم شدن لحظه ها رو میشمرم

صداش که پر از بغض بود تو اتاق پیچید.
شکیبا: بیا تو تارا بیا تو. امشب شب توئه. امشب شب عاشقی توئه امشب باید نشون بدی انقدر عاشقی که از خودت بگذری و با دل پاکت دعا کنی اونی که دوستش داری کنار اونی که میخواد خوشبخت بشه. میگن دعای عاشق میگیره.
دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم تو اتاقش همتا هم پشت سرم اومد شکیبا رو تخت نشسته بود و گیتارش رو پاش بود و آروم میزد ولی سرشو گذاشته بود رو دسته ی گیتارش پشتش به ما بود رفتم از پشت بغلش کردم. سرم رو پشت شکیبا بود . گریه میکردم برای بی کسیم. حالا که کیارشم رفته بود انگار هیچوقت هیچکس رو نداشتم. زمزمه کردم
-: چه جوری زندگی کنم شکیبا؟ چه جوری فراموشش کنم؟ کاش منو میکشت. کاش میمردم. چطوری میتونم بدون اون نفس بکشم. خداااااااااا چرا هنوز زنده ام؟ چی برام باقی گذاشتی که بخوام به بهانه اش نفس بکشم؟ بی پدرو مادریم بس نبود که عشقمم ازم گرفتی؟ کی میخوای نشون بدی خدای منم هستی؟ چرا انقدر عذابم میدی؟ کوش اون عدالتت. تنهایی همیشگی من عدالته؟ حداقل راحتم کن . نمیتونم بمونم. نمیخوام بدون کیارش بمونم نمیخوام. شکیبا ادامه داد.

چشمای ساکت تو رنگ شبه
شبی که سرد و فردا نداره
شبی که باید بمیره زیر نور
مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد
کاش یکی میفهمید اندوه منو
کاش یکی تو بهت تنهایی من
باورش میشد غم شکستنو
مثل شعر مرثیه از شب و گریه پرم
برای تموم شدن لحظه رو میشمرم

اشکاش میریخت روی دستم.
دم دمای صبح بود که رو تخت شکیبا خوابم برد. وقتی از خواب بیدار شدم 5 صبح بود. دلم بدجور ضعف میرفت رفتم سمت آشپزخونه که یه چیزی بخورم که دیدم شکیبا مشغول کاره
-: تو خواب نداری؟
شکیبا: صبحت بخیر خانوم سحر خیز. نه عزیزم خواب ندارم چون باید اینا رو فردا تحویل بدم .
-: شکیبا چرا انقدر کار میکنی؟
شکیبا: خوب خانومی اگر کار نکنم چیکار کنم؟
-: آخه تو نیازی نداری سه جا کار کنی اونم انقدر سنگین.
شکیبا: شلوغش میکنی. همچین میگی سه جا انگار سه جا تمام وقتم. تدریس دانشگاه تنها کار ثابت منه. کار کردن تو انتشارات که دست خودمه یعنی میبینی که کارها رو میارم خونه . گاهنامه ی دانشگاهم که چیز خاصی نیست این کارو میکنم چون دلم میخواد یه روزی مجله بزنم برام خوبه تجربه میشه. دیگه سوالی ندارید؟
-: چرا میخوام بدونم چرا جدا از پدر و مادرت زندگی میکنی.
چهره اش رفت تو هم.
شکیبا: وقت پیدا کردی دختر کله ی سحر؟ جدا زندگی میکنم برای اینکه با اینکه تک فرزندم ولی خونمون خیلی شلوغه در ضمن من اکثرا خونه ی پدرم هستم. اینجا تقریبا محلیه که هر وقت دلم بخواد تنها باشم میام.
میدونستم داره یه چیزایی رو پنهان میکنه ولی پاپیچش نشدم با شناختی که روش پیدا کرده بودم میدونستم اگر نخواد چیزی بگه نمیگه.

صبحانه حاضر بود خوردم و یک کم با شکیبا حرف زدم ساعت حدود 9 بود و همتا بیدار شده بود. از شکیبا خواستم یه آهنگ برام بخونه اونم گیتارشو دستش گرفت و مثل همیشه از خواننده ای که هر دو دوستش داشتیم خوند. ستار.
من نگاهتو میخواستم
که قشنگ ترین غزل بود
صحبت از فاجعه ی عشق
با من از روز ازل بود
من یه عاشق غریبم
با دلی خون و شکسته
اشک من اشک غروبه
رو تن پیچک خسته
آخ که چشمات چه قشنگ بود
با غزلهای نگاهت
آب میشد دلی که سنگ بود
آخ که چشمات چه قشنگ بود
چه قشنگ بود حرف چشمات
با نگاه عاشق من
کاش میموند همیشه باقی
لحظه های با تو بودن
دیگه بی تو همیشه
فکر رفتن رو دارم
اگه امروز بمونم
واسه فردا چی دارم
پس چرا باید بمونم
من که تو سینه ی آهم
پس چرا باید بمونم
من که تو رنگا سیاهم
حالا من خسته از این راه
میکنم قلبمو از جا
شاید این قصه ی کوتاه
سهم من بوده تو دنیا
حالا من خسته از این راه
میکنم قلبمو از جا
شاید این قصه ی کوتاه
سهم من بوده تو دنیا
ساعت حدود 30/10رسیدیم خونه.احساس خفگی میکردم. دیگه بهانه ای برای بودن نداشتم. همتا رفته بود حموم و خاله هم رفته بود خرید کاوه هم هنوز نیومده بود. من بدون اینکه حواسم باشه که به کسی چیزی نگفتم از خونه اومدم بیرون. راه میرفتم و هر جا که جایی برای نشستن بود مینشستم و به آدما نگاه میکردم. تمام خاطراتی که با کیارش داشتم میومد جلوی چشمم. بچگیهامون . وقتی هم بازی بودیم دعواهامون. خوشی هامون. روزی که حس کردم دوستش دارم اومدن بهانه. موقعی به خودم اومدم که هوا تاریک بود. تو پارک نشسته بودم و چند تا پسر دائم بهم متلک میگفتن. نمیدونستم کجا هستم از پارک اومدم بیرون پلاک خیابون و دیدم از غرب تهران پیاده رفته بودم تا شمال . باورم نمیشد اینهمه راه رو اومدم. سریع موبایلمو روشن کردم. تا روشنش کردم شروع کرد زنگ زدن . شکیبا بود.
-: بله؟
شکیبا: کجایی؟
-: دارم میام خونه
شکیبا: پرسیدم کجایی؟
-: پارک……..
شکیبا: همون جا باش دارم میام دنبالت
-: دارم میام
شکیبا: شنیدی چی گفتم؟
-: باشه.
یک ربع نشد که شکیبا رسید همتا همراه شکیبا بود. با دیدن من همتا از ماشین پرید پایین و بغلم کرد و زد زیر گریه. میدونستم نگران شدن ولی نه تا این حد
همتا: کجا بودی تو؟ دیوونه شدیم ما. خاله داره سکته میکنه کاوه و شکیبا دارن از صبح دنبالت میگردن. نذاشتیم کیارش بفهمه والا همه جا رو به هم میریخت.
سوار ماشین شدیم.
-: گذشت زمانی که کیارش همه جا رو به هم میریخت.
شکیبا یک کلمه حرف نمیزد.
-: ببخش شکیبا تو رو هم به زحمت انداختم.
باز هیچی نگفت. شکیبا رفت طرف خونه خودش.
-: کجا میری؟
همتا: میریم خونه ی شکیبا
-: برای چی؟
همتا: الان اعصابت خرابه بریم خونه کاوه و خاله سین جیمت میکنن بدتر ناراحت میشی.
دیگه چیزی نگفتم .
همتا: از صبح کجا بودی؟
-: تو خیابونا
همتا: نگفتی نگران میشیم؟ حداقل موبایلتو روشن میکردی.
-: نگرانی نداره همتا مگه من بچه ام؟

رسیده بودیم در خونه . رفتیم تو . شکیبا رفت که شام و آماده کنه تا اون لحظه حتی نیم نگاهی بهم ننداخته بود. شام و خوردیم شکیبا چای آورد وبیقرار بودم و هی راه میرفتم.
-: چه خبر ؟
همتا: خبرا دست شماست
-: چه خبری؟
همتا: فعلا یه زنگ به خاله بزن که داره دق میکنه من زنگ زدم گفتم پیدات کردیم ولی تا صدای خودتو نشنوه آروم نمیشه.
-: خودت زنگ بزن من حوصله ندارم
همتا: یعنی چی؟ دو تا کلمه حرف زدن کاری داره؟
-: مثلا اومدیم اینجا که سین جیم نشم دیگه.
نفهمیدم چی شد فقط فهمیدم که دور خودم چرخیدم و افتادم رو مبل. جای انگشتای شکیبا رو صورتم موند. همتا لال شده بود. با دیدن صورت شکیبا تازه فهمیدم چقدر عصبانیه. فریاد شکیبا رفت هوا.
شکیبا: فکر میکردم آدمی .فکر میکردم با کسی طرفم که منطق سرش میشه. فکر کردی تو اولین و آخرین آدمی هستی که عاشق شدی و به عشقت نرسیدی؟ فکر میکنی چون عاشق شدی و طرف از دستت رفته پس هیچ کس حق نداره نگرانت باشه و بپرسه تا این موقع شب کدوم گوری بودی؟ فکر میکنی جذام گرفتی که انتظار داری همه رعایت حالتو بکنن؟ اونی که میگی حوصله شو نداری کسیه که از یه مادر بیشتر برات زحمت کشیده اینو که دیگه یادت نرفته یا انقدر بی چشم و رو شدی که جز خودت هیچکس و نمیبینی؟ این خواهر بیچاره ی تو ظهر با گریه با من تماس گرفت داشت سکته میکرد میمردی حداقل به خواهرت میگفتی میخوای بری بیرون؟ فکر میکردم وقتی پیدات کنیم حداقل از اینکه یک روز تموم خانواده تو نگران کردی ناراحت میشی ولی تو انقدر خودخواهی که جز خودت به هیچی فکر نمیکنی. اگر خواهرم بودی میدونستم باهات چیکار کنم. تو هیچی سرت نمیشه فکر میکنی دنیا به آخر رسیده؟ میخوای ببرمت جایی که بفهمی شکستن یعنی چی؟ ببرمت دختر 18 ساله ای رو ببینی که از خوشگلی همتا نداره ولی چون تو بهزیستی زندگی میکنه دادنش به باغبون همون بهزیستی که 54 سالشه و صداای دختر بیچاره در نمیاد؟ فکر میکنی فقط تویی که مشکل داری؟ نه دختر خانوم تو هنوز نفهمیدی مشکل یعنی چی انقدر لوست کردن که فکر میکنی با نبود کیارش دنیات به آخر رسیده انقدر دنیای تو حقیر و کوچیکه؟ این بیچاره ها از صبح خودشونو کشتن که کیارش نفهمه تو غیبت زده اونوقت میگی گذشت موقعی که کیارش همه چیز و به هم میریخت؟ چون ازدواج کرده تو دیگه مهم نیستی؟ مگه دوست دخترش بودی؟ تو دختر خاله اشی یادت که نرفته؟ همون دختر خاله ای که لای پنبه بزرگش کردن این همون کیارشه که گفتی اینهمه برات زحمت کشیده نگفتی؟ کسی که برای قبولی تو تو دانشگاه از خود تو بیشتر خوشحال شد مگه نشد؟ کسی که روز و شب دنبالت بود مبادا بهت صدمه ای بخوره مگه نبوده؟ حالا این آدم شد آدم بده چون تو رو نخواست؟ مگه خواستن زوره خانوم؟ کسی میتونه بگه تو کیارشو دوست نداشته باش؟ میتونه؟ نمیتونه . کسی هم نمیتونه عشق تو رو تو جون این آدم تزریق کنه. بفهم تارا تموم شد کیارش ازدواج کرد حالا تو موندی و خودت که یا لایقی و زندگی میکنی یا لایق نیستی و در حال نفس کشیدن دفن میشی. راستشم بخوای برای من یکی که مهم نیست تو بمیری یا بمونی. مگر اینکه نشون بدی ارزش داری. اگر شخصیت تو با نبود کیارش از بین میره همون بهتر که بمیری و تمومش کنی . اگر با ازدواج کیارش همه برای تو مردن میتونم بهت بگم تو هیچی نیستی جز یه دختر لوس از خود راضی که فکر میکنی تمام دنیاست و خودت. تو حکم اون مورچه ای رو داری که افتاد تو آب و داد میزد آی مردم دنیا رو داره آب میبره خندیدن و گفتن تو رو داره آب میبره نه دنیا رو گفت وقتی منو آب میبره یعنی دنیا رو آب میبره.تو دنیات اندازه ی خودته. با ضعیف بودنت حالمو به هم زدی تارا حالمو به هم زدی.
سرشو گرفت و نشست روی مبل من هنوز هاج و واج نگاهش میکردم. شاید به این حرفها نیاز داشتم نیاز داشتم یکی خوردم کنه. اصلا از دستش ناراحت نبودم فقط حس میکردم احساس منو نمیفهمه. دیدم داره نگاهم میکنه و پوز خند میزنه.
شکیبا: بهت بگم به چی فکر میکنی؟ فکر میکنی هیچ کس تو رو نمیفهمه. اینم از حماقتته این فکرا مال دخترای 13 ساله است نه دختری به سن و سال تو دخترایی که پشت پنجره می ایستن و آه میشکن و میگن تنهان بدون اینکه معنی تنهایی رو بدونن. بشین فکر کن دختر فهمیدن منو امثال من دردی از تو دوا نمیکنه اگر الان پا به پات گریه میکردم و بغلت میکردم و میگفتم میفهممت دوست خوبی بودم؟ اگر این دوستیه من نه دوست خوبیم نه میخوام باشم . تو خودت باید دردتو دوا کنی. حالا هم برو یه دوش بگیر.
بدون اینکه چیزی بگم رفتم طرف حموم.
هنوز نرفته بودم تو حموم که صدای همتا رو شنیدم.
همتا: نباید اینطور بهش میپریدی شکیبا.
شکیبا: نمیخوام بگم خیلی حالیمه همتا ولی میدونم برای آدمایی مثل تارا گریه و زاری کاری رو درست نمیکنه. هر کسی یه نقطه شکستی داره گاهی برای ساختن باید خراب کرد. تارا شده مثل یه ساختمون کلنگی که اگر بخوای ازش یه خونه ی خوب در بیاری باید اول خرابش کنی نمیتونی مرمتش کنی تارا نیاز داره کاملا بشکنه تا دوباره بتونه خودشو بسازه والا همیشه تو کمای عشق کیارش میمونه و فکر میکنه یه شکست خورده است. من میخواستم تارا رو بشکنم که امیدوارم موفق شده باشم. انتظار داشتم یه دادو بیدادی راه بندازه ولی تارا بین احساسشو منطقش گیر کرده. منطقش میگه همه ی این حرفها درسته ولی احساسش بهش اجازه ی پیش روی نمیده. اگر خوب شدن تارا قیمتش این باشه که من از چشمش بیفتم حاضرم ولی نمیتونم دردو رنجشو ببینم. امشب وقتی صورتشو دیدم دلم میخواست زمینو زمانو به هم بدوزم ولی از اونایی نیستم که دست بندازم تو دست دوستم و باهاش راه بیام ترجیح میدم راه رفتن و یادش بدم انقدر خوردم زمین که دیگه میدونم کسی که میخوره زمین چطوری باید بلند شه.
دوستش داشتم و تصمیم گرفتم به خاطر خاله ام به خاطر خواهرم وبه خاطر دوستی که تو این چند وقته مثل یه خواهر کنارم بوده دوباره خودمو بسازم. با این تصمیم رفتم تو حموم. ولی زیر دوش حموم باز اشکم سرازیر شد خدایا یعنی میشه روزی من روی خوشی رو ببینم و انقدر زجر نکشم؟ چطوری میتونم اون خونه رو با بهانه و کیارش تحمل کنم؟ کاش به شکیبا قول نداده بودم. اگر بهش میگفتم نمیتونم تحمل کنم انگ ضعیف بودن بهم میخورد هر چند راست میگفت ضعیف بودم.
وقتی از حمام اومدم بیرون لباسهای آماده رو تخت بود لباس پوشیدمو یه زنگ به خاله ام زدم. خاله همش گریه میکرد و منم براش میگفتم که حالم خوب نبوده و میخواستم تنها باشم. بعد رفتم تو هال. همتا پای تلویزیون بود و شکیبا طبق معمول داشت کار میکرد.
شکیبا: عافیت باشه.
-: سلامت باشی
شکیبا: حوصله حرف زدن داری؟
-: آره.
شکیبا: یادته چی از من خواستی؟
-: آره یادمه ولی تو قول گرفتی که 20 روزپیش اونا بمونم.
همتا ما رو نگاه میکرد معلوم بود از حرفامون سر درنمیاره.
شکیبا: با وضعی که تو داری یا خودتو به کشتن میدی یا کاری میکنی اونا بفهمن پس من حرفمو پس میگیرم، اینجا راحتی؟
-: آره چطور؟
شکیبا: میتونی اینجا بمونی و با من زندگی کنی بهت گفتم من اکثرا خونه پدرو مادرم هستم میتونی تنها باشی؟
ذوق زده شده بودم.
-: آره.
همتا: میشه به منم بگید جریان چیه؟
-: من نمیخوام تو اون خونه زندگی کنم. تو هم که دو ماه دیگه ازدواج میکنی و دیگه اونجا تنها نیستی شوهرت کنارته .
همتا: میفهمم ولی چطوری میخوای خاله رو مخصوصا کیارش و راضی کنی؟
-: یه کاریش میکنم.
همتا: هیچ کاریش نمیتونی بکنی.
-: سعیمو میکنم.

اون شب خوابیدیم و صبح با تکونهای شکیبا از خواب بیدار شدم وقتی بلند شدم دیدم تمام صورتم خیسه. تو خواب انقدر گریه کرده بودم که بالش خیس خیس شده بود. شکیبا بغلم کرد و نوازشم میکرد تو آغوشش احساس امنیت میکردم . نیم ساعت گریه میکردم و شکیبا باهام حرف میزد. بعد از ظهر رفتم خونه و شب دوباره برگشتم پیش شکیبا اصلا طاقت دیدن کیارش و بهانه رو نداشتم. اشتباه نکنید واقعا دوستشون داشتم هر دوشونو ولی ترجیح میدادم دورادور شاهد خوشبختیشون باشم.
فرداش کلاس داشتم وقتی بعد از ظهرکلاسم تموم شد رفتم خونه که دیدم شکیبا خونه ی ماست. بعد از رسیدن من شکیبا نیم ساعتی بود و بعد رفت . خاله شدید تو فکر بود.
اون روز من رفتم خونه ی تارا تا اگر بشه خاله ی تارا رو راضی کنم که چند وقتی تارا با من زندگی کنه میدونستم اگر خود تارا بخواد اینو به خاله اش بگه درصد قبول کردنشون خیلی کمه. صبح با خاله اش تماس گرفتم و ساعت 12 رسیدم اونجا. بهانه و کیارش و همتا هم خونه بودن.
بعد از اینکه ده دقیقه ای نشستم از اونا خواستم که بشینن تا باهاشون حرف بزنم.
-: خاله جون میخواستم باهاتون صحبت کنم فقط ازتون خواهش میکنم بذارید من تمام دلایلمو بیارم و صحبتم تموم بشه بعد نظرتونو بگید
خاله : باشه دخترم.
-: خاله شما چند بار پدر و مادر منو دیدید امیدوارم بهمون اعتماد داشته باشید.
خاله: بیشتر از هر کسی که دورو بر تاراست من به تو اعتماد دارم.

-: ممنونم.برای درک چیزی که من میخوام بگم باید از قالب خودتون خارج شید و خودتونو جای تارا بذارید . تارا مدتیه اعصابش ناراحته. تو یک زمان کوتاه هم کیارش که مثل برادرش بوده ازدواج کرده و هم بهانه که بهترین دوستش بوده وارد یه زندگی جدید شده. از اون طرف همتا هم که خواهرشه تا دو ماه دیگه ازدواج میکنه و یک دفعه تارا دید که همه تو زندگی به یه تحول بزرگ رسیدن وفقط اونه که سر جاشه نه اینکه اون به این تحول حسادت میکنه نه فقط احساس غربت و تنهایی میکنه و مخصوصا میبینه کسانی که تو زندگیش داشته الان یه عزیز کنارشون دارن که شاید از هر کس دیگه ای براشون مهمتر باشه برای همین احساس طرد شدگی میکنه و همین باعث شده که حالش زیاد مساعد نباشه . من نمیگم این حالت بده یا خوبه . نمیگم تارا نباید اینطور میشد یا باید میشد فقط میدونم این حال تارا کاملا طبیعیه و قابل درک . خود شما آقا کیارش وقتی فهمیدی همتا و کاوه قصد ازدواج دارن و روابطشونو دیدید حس نکردید یک مقدار غریب شدن؟ ( از روش تلقینی استفاده میکردم چاره ای نبود ) اگر این حسو نداشتید برام جای تعجب خواهد داشت
کیارش شدید تو فکر بود.
-: یا تو بهانه جون الان حس نمیکنی نسبت به قبل از تارا دورتر شدی؟
بهانه: چرا خیلی.
-: خوب اگر ما تارا رو تو این وضعیت بذاریم شاید دچار مشکل اساسی بشه. خواهشم از شما اینه که اجازه بدید تا زمانی که تارا حالش یک کم جا میاد و خودشو پیدا کنه پیش من باشه.
کیارش: خود تارا اینو خواسته؟
-: نه شما این چند وقته درگیر کارهای ازدواجتون بودید و کاملا طبیعیه که زیاد متوجه حالات تارا نشدید ولی من تقریبا دارم باهاش زندگی میکنم. اگر بهانه جون وقت داشت مسلما بهترین فردی بود که میتونست به تارا کمک کنه ولی بهانه هم با وجود اینکه یکی از مهره های اصلیه تقریبا کاری ازش بر نمیاد. من فقط سعی میکنم بتونم جای کوچیکی از اون جایی که بهانه داشته پر کنم. اون انقدر احساس گمگشتگی میکنه که مطمئنم حتی نمیدونه چرا حالش بده چه برسه به اینکه بخواد از شما جدا بشه مطمئنم باید التماسش کنم تا راضی بشه.
نباید پای تارا رو میکشیدم وسط و در ضمن سعی میکردم که بهانه رو با خودم همراه کنم و همینطور با این حرفها حس خود بزرگ بینی رو بهش بدم که زیاد تو حالات تارا دقیق نشه و حرفهای منو باور کنه .
خاله: چند وقت؟
-: نمیدونم خاله جون. من تنهام و از خدامه تارا پیشم باشه ولی مطمئن باشید من انقدر خودخواه نیستم که بخوام حتی یک روز بیشتر دختر عزیزتونو پیش خودم نگه دارم. به محض اینکه حالش خوب شد برمیگرده به این خونه .
کیارش: اومدیمو خوب نشد.
-: من تمام سعیمو میکنم تا تارا با شرایط موجود وفق بدم اون الان حس میکنه خیلی تنهاست . وقتی پیش منه ازتون میخوام بهش سر بزنید تنهاش نذارید تا حس کنه و باور کنه که هنوز براتون مهمه.
همتا: من موافقم هیچ کس جز منو شکیبا نمیدونه تارا چه حالی داره اون جز ما کسی رو نداره و حالا حس میکنه هممون به یکباره از دستش رفتیم.
با حرفهای خاله فهمیدم در حال راضی شدنه فقط میموند کیارش
-: آقا کیارش هممون دنبال یه مقصودیم این که تارا دوباره همون تارای سابق بشه تو این راه هم همه باید شرایط تارا رو در نظر بگیریم و چیزی که به صلاحشه نه از روی غیرت و نه تعصب نباید تصمیم گرفت.
بهانه: منم موافقم کیارش. با اینکه دلم به این خوش بود که تارا پیشمه ولی با شنیدن این چیزها منم ترجیح میدم جایی باشه که حالش جا بیاد در ضمن شکیبا جون که گفتن ما تنهاش نمیذاریم بهش سر میزنیم.
-: نباید تنهاش بذارید چون اوضاع بدتر میشه باید بهش سر بزنید تا کم کم باورش بشه هیچ اتفاقی نیفتاده.در ضمن فکر میکنم برای اینکه شکی نکنه باید بهش بگم چند وقتی تنهام و ازش بخوام بیاد پیشم مسلما میاد از شما اجازه میگیره یک کم مقاومت کنید و بعد اجازه بدید مخصوصا شما بهانه جون چون از دست دادن شما براش خیلی سخت تر بوده.( میدونستم بهانه دختر تیزیه و چیزی که کیارش و خاله اش تو تمام این سالها نفهمیدن شاید برای بهانه رو بشه برای همین داشتم کاری میکردم که حس کنه تارا واقعا به خاطر از دست داد اونا ناراحته و در ضمن این برای تارا هم خوب بود وقتی میدید همه همون آدمایی هستن که بودن راحتتر با قضیه کنار میومد)
لبخند رو لب بهانه نشست
بهانه: حتما.
کیارش بلاخره رضایت داد. همتا خوشحال شد . تو همین حال بودیم که تارا از راه رسید من به همتا گفتم جریانو به تارا بگه و بهش بگه من به همه گفتم که از جریان خبر نداره. تو اون نیم ساعت نخواستم با تارا تنها باشم چون ممکن بود شک کنن.
سه روز بعد وسایلمو بردم خونه شکیبا …

وقتی روز آخر به همه گفتم میخوام برم سر کار کیارش غوغایی به پا کرد که از حرفم پشیمون شدم. ولی من تصمیم داشتم که این کارو بکنم چه خوششون بیاد چه بدشون بیاد ولی نباد الان میفهمیدن چون نمیذاشتن از اون خونه برم. فردای روزی که نقل مکان کردم شکیبا یه کلید ساخت و بهم داد. تمام روزمو پر کرده بود. مثل یه بچه اسممو کلاس رانندگی نوشته بود و خودش برام کلاس نقاشی گذاشته بود.( خودش سیاه قلم کار میکرد ) رنگ و روغن و بلد نبود گفت تا راه بیفتم باهام کار میکنه و بعد برای دوره ی تکمیلی که رنگ و روغنه باید برم کلاس. انقدر با کارهای گاهنامه و کلاس وقتمو پر کرده بود که دیگه وقت نمیکردم تو آینه خودمو ببینم هر وقت هم حرف کار رو پیش میکشیدم میگفت هر وقت کلاسهات تموم شد یا هنوز زوده.انقدر سرم شلوغ شده بود که همه چیز و فراموش کردم جز درد قلبم و عشق سوخته ام . تقریبا یک روز درمیون یکی از افراد خونه بهم سر میزد . دو سه بار هم کیارش و بهانه با هم اومدن اونجا. کم کم انگار چشمام کیارش و نمیدید فقط یاد و خاطره اش باهام بود. کور شده بودم. انگار تو این دنیا زندگی نمیکردم. اون تنهایی مزمن حالا حاد شده بود. شکیبا خیلی سعی میکرد که همه چیز و برام ساده کنه ولی بیچاره انقدر وقت نداشت که بتونه مداومت کنه . فقط کلاسهای نقاشیمو سر وقت و یه روز درمیون ادامه میداد هر چی میگفتم حوصله ندارم انقدر غر میزد تا به کارم ادامه بدم چند جلسه که گذشت عاشق سیاه قلم شدم. شکیبا هم خیلی از کارم راضی بود. کم کم زدم رو دوست خودش اون اصلا پرتره نمیکشید ولی من پرتره هم میکشیدم همش هم صورت کیارشو در فیگورهای مختلف شکیبا تمام نقاشیهامو قایم کرده بود که اگر بهانه یا کیارش اومدن اونجا نقاشی ها رو نبینن. روزها میگذشت بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته کم کم همه به نبود من عادت کردن . دو ماه گذشت و شد شهریور و زمان عروسی کاوه و همتا. تا میتوسنتم همه کارهاشو خودم انجام دادم قرار بود همتا و کاوه هم همونجا زندگی کنن پس دنبال پیدا کردن خونه نبودن. همه چیز مهیا بود . روز عروسیش مثل ماه شده بود با دیدنش تو لباس عروسی به یاد مادرم افتادم صورت همتا همیشه منو به یاد مادرم می انداخت بعد از سالها بد جور هوای مادرمو کردم. دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم . تو سالن سعی میکردم زیاد دورو بر بهانه و کیارش نگردم نمیخواستم زیاد با هم ببینمشون ناراحت نمیشدم غمگین میشدم. هر دوشونو دوست داشتم ولی نه در کنار هم. هنوز هم عشقش منو میسوزوند و آب میکرد. خدایا چرا عادی نمیشه؟ چرا رفتنشو باور نمیکنم؟ تو همین فکر ها بودم که خاله صدام کرد
خاله: درسته که رسمه یه بزرگتر عروس و داماد و دست به دست بده ولی دست به دست دادن همتا حق توئه . تو براش هم مادر بودی هم پدرحالا این تویی که باید براش آرزوی خوشبختی کنی.
همه ی کسانی که مونده بودن تا همتا و کاوه رو دست به دست بدیم اشکاشون سرازیر شد. همتا چشماش پر اشک شد. دست همتا و کاوه رو گرفتم و تو دست هم گذاشتم . بغض بهم فشار میاورد و نمیذاشت حرف بزنم. سعی کردم خودمو جمع و جور کنم. صدای شکیبا بلند شد.
شکیبا: بیچاره شدی کاوه خواهر عروس برای دعای خیر زیر لفظی میخواد.
همه زدن زیر خنده میدونستم اینو گفته که منو به خودم بیاره. تمام تلاشمو کردم و بغضمو قورت دادم.
-: همتا برام خواهر بودی مونس بودی همراه بود و غمخوار از خدا میخوام تا روزی که نفس میکشم نه رنگ غمو تو چشمات ببینم نه آسمون دلتو بارونی. رو به کاوه کردم.
-: تو آسمون همتایی پس بال پروازش شو تا بتونه برای همیشه تو دلت تو اوج پروازباشه . خوشبخت باشید.
همه اشک رو گونه هاشون بود شروع کردند به دست زدن . کیارش اشکاشو پاک کرد و از اتاق رفت بیرون و باز من تنها شدم. اون شب من باز هم رفتم خونه ی شکیبا و باز شکیبا با یه آهنگ اشکامو جاری کرد. حالا دیگه واقعا کسی و نداشتم.
مثل شمع نیمه جون
داره میسوزه تنم
کسی باور نداره
این تن خسته منم
خیره مونده به افق
چشم انتظار من
هم زبون شعله هاست
داد من هوار من
قصه ی زندگی من
قصه ی ماه و پلنگ
قصه ی رفتن و موندن
قصه ی شیشه و سنگ
شب به پایان نرسونده
شعله ی آخر من
صبح صادق زد دمیده
روی خاکستر من
شعله از سرم گذشت
آشنایی نرسید
قطره قطره شد تنم
در فضای شب چکید
هر چه گفتم نشنید
کسی جز سایه ی من
تو که با من میمیری
سایه فریادی بزن
بی صدا سوختم و ساختم
در دل این شب درد
از تنم چیزی نمونده
غیر خاکستر سرد
غیرتم میکشدم اما
روشنی بخش شبم
میرسم به صبح صادق
با همه تاب و تبم

این جاشوبا صدایی بغض آلود آروم دکلمه کرد

مثل شمع نیمه جون
لحظه لحظه جون به لب
داره میسوزه تنم
بی صدا در دل شب
اوج التهاب من
آخرین لحظه ی شب
پیک صبح شب شکن
میرسه خنده به لب
تا شب از پا ننشست
صبح صادق ندمید
تنم آسوده نشد
تا به آخر نرسید
واقعا حس میکردم مثل اون شمع نیمه جون آخرین شعله هام داره تنمو میسوزونه.
چند وقتی بود بهروز یکی از هم کلاسیهای شکیبا بدجور بهم گیر داده بود شکیبا از اول منو از اون دور میکرد ولی هر جا میرفتیم اونم سرو کله اش پیدا میشد.
شکیبا: حواست جمع باشه تارا زیاد به بهروز نزدیک نشو.
-: چرا؟
شکیبا: بهروز بچه خوبیه ولی زیادی خودخواهه. از اون پسرهایی که تو زندگیشون نه نشنیدن وبرای بله شنیدن هر کاری میکنن.
-: باشه
شکیبا اینا خیلی با اکیپ بچه های دانشگاه و دوستاشون بیرون میرفتن و منم با شکیبا همراه بودم چون نمیذاشت تنها بمونم. اوایل اصلا حوصله ی جمع و نداشتم ولی وقتی دیدم کسی به کسی کاری نداره آروم شدم مسلما تو این گشت و گذارها دیدارم با بهروز زیاد شد. کم کم بدون اینکه بفهمم دیدم هر روز بهم زنگ میزنه و هفته ای یکی دوبار میبینمش شکیبا دیگه چیزی بهم نمیگفت فقط از بچه ها شنیدم که به بهروز اولتیماتوم داده که اگر باعث آزار من بشه هر چی دیده از چشم خودش دیده برای همین بهروز نسبت به قبل خیلی بیشتر رعایت حال منو میکرد. بهروز دائم سوال پیچم میکرد که کجا زندگی میکنم و شمارمو میخواست منم که پیش شکیبا بودم نمیخواستم بهش بگم و شکیبا سپرده بود که جلوی بچه ها نگم اون خونه داره و تنها زندگی میکنه برای همین دائم منو بهروز سر شاخ بودیم.
دو ماه دیگه هم گذشت و چند باری خاله ازم خواست برگردم خونه ولی من هی موکولش میکردم به یک ماه بعد. تا اینکه یه روز خاله زنگ زد و با خوشحالی ازم خواست برم خونه. بعد از 4 ماه رفتم خونه. هنوز همون بوی آشنا رو داشت . حس میکردم همه جای خونه بوی کیارش پیچیده.
شب شد و همه اومدن خونه فقط همتا خیلی دست به عصا با من رفتار میکرد.
-: چی شده خاله؟
خاله: مگه حتما باید طوری شده باشه تا ازت بخوام یه شب بیای خونه؟
-: نه خاله ولی صداتون خیلی شاد بود خوب دلم میخواد دلیلشو بدونم.
خاله: دارم مادر بزرگ میشم.
اول نفهمیدم منظورش چیه بعد فکر کردم منظورش اینه که همتا بارداره به همتا نگاه کردم وقتی دیدم سرشو انداخت پایین و با دیدن چهره ی خندون بهانه فهمیدم بهانه حامله است.
وای خدا خاله منو خبر کرده که بهم بگه بچه ی کیارش تو راهه؟ اونم بعد از 4 ماه؟
بهانه: بچه خرداد به دنیا میاد.
پس دو ماه بعد از اردواجشون حامله شده
بلند شدم و رفتم طرفشون. بهانه رو بوسیدم
-: بهت تبریک میگم مامان کوچولو.
با کیارش دست دادم دستم سوخت.وای که من هنوز آتیش میگیرم.
-: بابای خوبی باش.
بعد خاله رو بغل کردم.
-: براتون خوشحالم خاله.
به سختی اون شب رو تا ساعت دوازده اونجا موندم ولی دیگه تحمل نداشتم زنگ زدم به شکیبا که به یه بهانه ای بیاد دنبالم.
ساعت دوازده و نیم بود که شکیبا رسید دم در خونه.
خاله: چرا نمیمونی تارا؟
-: فردا کلی کار دارم و وسایلم خونه ی شکیباست . ببخش خاله که نمیتونم بمونم.
خاله: اونجا راحتی؟ نمیخوای برگردی؟
-: راحتم خاله. برمیگردم، به موقعش خاله.
کیارش: موقعش کیه خانوم؟
-: نمیدونم.
کیارش: بهتره زودتر برگردی اینجا جات خیلی خالیه.
-: ممنون . شب بخیر
خاله: شب بخیر.فرداش بهروز منو کشت که چرا موبایلمو جواب ندادم. نمیتونستم بگم آقا تو که دوست پسر من نیستی به تو چه مربوطه که من موبایلمو جواب ندادم؟انقدر پاپیچم شد که کلافه شدم و صدام رفته بود بالا . شکیبا بلاخره گوشی رو گرفت و بهروز و نشوند سرجاش طوری که دیگه بهروز تو هیچ جمعی با ما نمیومد. راحت شدم. وجود بهروز مثل یه سنگ بزرگ نشسته بود روی سینه ام.
************************************

کاوه: سلام تارا
-: سلام آقا خوبی؟ یادی از ما کردی؟
کاوه: میخواستم بگم بهانه دردش شروع شده کیارش که حسابی دست و پاشو گم کرده همتا هم سر کلاسه برو بیمارستان والا مامان پس میفته.
-: الان میرم.
نیم ساعت بعد بیمارستان بودم. کیارش راهرو رو بالا و پایین میرفت. دلم براش سوخت رنگ تو صورتش نبود. بهانه میخواست زایمان طبیعی داشته باشه ولی بچه درشت بود و بلاخره مجبور شدن سزارینش کنن. بچه دختر بود. اسمشو گذاشتن تمنا. خیلی ناز بود. بهانه آنچنان خودشو برای کیارش لوس میکرد که اکثرا کاوه از اتاق میرفت بیرون . همتا هم حرص میخورد ولی من فقط حواسم به تمنا بود. خیلی معصوم بود.
به خاطر وجود تمنا دلم میخواست برگردم خونه ی خودمون ولی وقتی یاد این میفتادم که باید رفتارهای کیارشو بهانه رو تحمل کنم منصرف میشدم. دلم براش تنگ میشد میرفتم بهش سر میزدم و تا قبل از اینکه کیارش برسه خونه میومدم بیرون. شکیبا تازه با کیوان به هم زده بود و با شرایطی که بینشون به هم خورد فکر کردم یک کم آروم میگیره ولی مثل همه ی اخلاقهای عجیب و غریب و مزخرفش ( اینو تو دفتر خاطراتش نوشته بود والا من قصد توهین به خودمو ندارم حالا شما ناراحت نشید به بزرگی خودتون ببخشید)
شده بود آدمی که انگار فقط یه تجربه رو پشت سر گذاشته دائم خودشو تجزیه تحلیل میکرد آرزو به دلم موند که گریه کنه تا منم بهانه پیدا کنم و گریه کنم آخه شکیبا اصلا نمیذاشت من یک دقیقه به هوای دل بیچاره ام دو تا قطره اشک بریزم سریع بهم میگفت بلند شو بند و بساطتتو جمع کن دفتر و دستک برای خودت راه انداختی و نمیذاشت به حال خودم باشم البته برام خوب بود چون اگر میذاشت گریه کنم مطمئنم میشدم مثل چوبین که اشکام سیل راه بندازه. به خاطر تمنا خوشحال بودم و شکیبا که اینو فهمیده بود دائم منو راهی خونه ی خودمون میکرد تا تمنا رو ببینم.
تو این رفت و آمدها فهمیدم که کیارش و بهانه روز به روز بیشتر به هم علاقمند میشن . عشقشون واقعا عشق بود . دیگه ناراحت نمیشدم فقط حسرت نداشتن کیارش باهام بود و بس ولی برای بهانه خوشحال بودم حسی که مدتها بود تو وجودم نسبت به بهانه مرده بود دوباره داشت رشد میکرد نمیدونم شاید به خاطر وجود تمنا بود. تمنا برای من سمبلی از کیارش بود حتی تو چند ماهگیش هم معلوم بود شباهت زیادی به کیارش داره. بهانه و کیارش خیلی بهش میرسیدن انقدر علاقه ام به تمنا زیاد شد که دیگه نمیتونستم دوریشو تحمل کنم اگر یک روز نمیدیدمش شبم روز نمیشد. کم کم شب موندن من تو خونمون شروع شد و بعد از اینکه تمنا دو ماهه شد من رسما به خونه ی خودمون برگشتم روزی که داشتم وسایلمو جمع میکردم شکیبا خیلی خوشحال بود ولی من که به دیدنش عادت کرده بودم نمیتونستم جلوی اشکمو بگیرم.
شکیبا: مسخره مگه داری میری سفر قندهار ؟ خوبه خونه هامون نیم ساعت هم فاصله نداره . تو دانشگاه هم که میبینمت.

-: انقدر خوشحالی که فکر میکنم دعا میکردی زودتر از شرم راحت بشی.
شکیبا: خجالت بکش دختر میدونی که تو این چند ماهه تنها مونسم بودی حالا هم اگر خوشحالم به خاطر خودته میخوای بشینم انقدر گریه کنم تا چشمام دربیاد؟ کور خوندی من چشمامودوست دارم.
بغلش کردم و چشماشو بوسیدم . میدونستم ناراحته ولی مثل من بروز نمیده برای همین سعی کردم دیگه گریه نکنم تا بیشتر از این نارات نشه . شکیبا منو تا خونه برد. وقتی وارد شدیم همه جمع بودن باور نمیکردم انقدر از برگشتنم خوشحال بشن.
شکیبا دم در ایستاد
شکیبا: خوب خاله جون اینم امانتتیتون. صحیح وسالم . اگر میخواهید بعدا دبه کنید همین الان ببرمش پزشک قانونی برگه سلامت بگیرم . خاله میون گریه میخندید. شکیبا با همه خداحافظی کرد و رفت . من با خودم عهد کرده بودم حتی یک لحظه هم به رفتارهای بهانه و کیارش فکر نکنم . نمیخواستم زندگی رو برای خودم زهر کنم. کم کم دوباره تو خونه جا افتادم . هیچ جا نمیرفتم هر کدوم از دوستانمم که میخواست منو ببینه میومد خونمون شکیبا گاهی به زور منو میبرد بیرون . فقط به خاطر تمنا ،طاقت دوریشو نداشتم . چند ماه گذشت و تمنا شده بود 6 ماهه. چیزی که از من باقی مونده بود یه قلب بود که برای تمنا میتپید و روحی که در عشق کیارش خاکستر شده بود. ساکت شده بودم صبور و آروم همه با دیدن اخلاقهام تعجب میکردن حتی خاله ه منو بزرگ کرده بود. کیارش گاهی میگفت خانوم شدی دلم میخواست بهش بگم خانوم نه پیر شدم . بگذریم ….. یه روز بهانه رفت خونه ی مادرش شکیبا هم خونه ی ما بود هر چقدر اصرار کرد که بهانه رو برسونه بهانه قبول نکرد تمنا رو برداشت و راهی خونه ی مادرش شد و گفت شب بر میگرده اما……..
هر ماه بهانه لطف میکرد و یه عکس از تمنا میفرستاد و آدرسش هم یه هتل بود که با هزار زحمت فهمیدیم شماره اش چیه و بعد که تماس گرفتیم فهمیدیم بهانه اصلا اونجا زندگی نمیکنه . نمیدونستیم چطوری از آدرس هتل استفاده میکنه. هیچ راهی نبود که حتی با بهانه تماس بگیریم.
رفتن بهانه تنها مزیتی که داشت این بود که باعث شد منو کیارش خیلی به هم نزدیک بشیم چون من تنها کسی بودم که به حرفهاش گوش میکردم بدون اینکه نصیحتش کنم یا بگم فراموش کن. از وقتی میومد خونه فقط با من حرف میزد. منم بعد از کلاسهام هیچ جا نمیرفتم سریع میرفتم خونه تا کیارش که میاد احساس تنهایی نکنه. بعضی روزها گریه میکرد بعضی وقتها دادمیزد و فحش میداد. بعضی وقتها منو محکوم میکرد که خبر داشتم که بهانه میخواد بره و نگفتم یا اینکه بهش نگفتم بهانه آرزوش رفتن به خارج بوده و من اونو معرفی کردم و باعث آشناییشون شدم. ولی بعد سریع عذر خواهی میکرد. کیارش دیگه تعادل رفتاری نداشت. 4 ماه گذشته بود ولی کیارش نه تونسته بود باور کنه که بهانه رفته نه دلتنگیش برای تمنا فروکش میکرد روز به روز بدتر میدیدمش. کم کم اگر من نبودم کیارش به خونه هم نمیومد تو این گیر و دار همتا باردار شد. دلم براش سوخت چون با شرایطی که حاکم بود اصلا کسی خوشحال نشد. کیارش به هر دری زد نتوست ردی از بهانه پیدا کنه . دیگه کم کم به دیدن عکسهای تمنا عادت کرده بود و قانع شده بود و ساکت تر از هر زمان دیگه ای شده بود. با دیدن این مظلومیتش حس میکردم جگرم میسوزه. آخه چرا ؟

این حق کیارش نبود. کم کم اوضاع آروم میشد. 6 ماه دیگه هم گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد جز اینکه همتا راهی بیمارستان شد
برای زایمان و اون هم یه دختر مامانی به دنیا آورد که شد جون و نفس کیارش. بار اول که دیدش آنچنان زد زیر گریه که همه هول کردیم نکنه بلایی سرش بیاد و جالب این بود که رها ( دختر همتا ) تو بغل کیارش بیشترآروم میگرفت تا کاوه.
دیگه کیارش شبها زود میومد خونه. و از موقعی که میرسید تا موقعی که رها بخوابه تو بغل کیارش بود. همه خوشحال بودیم که بعد از 1 سال بلاخره یه چیزی کیارش و پایبند کرده.
یه روز که زودتر از موعد اومده بودم خونه صدای کیارش و حتی دم در هم میشنیدم که داشت فریاد میزد. وقتی وارد خونه شدم همه ساکت شدن.
-: چی شده؟
کیارش: هیچی اینا دیوونه شدن میخوان زنم بدن.
-: خوب اشکالش چیه؟
کیارش: تو دیگه خفه شو تارا
برای اینکه بیشتر عصبانی نشه خندیدمو به شوخی برگزارش کردم برخورد من آرومترش کرد. بعد از اون روز هر موقع میومدم با کیارش حرف بزنم میدیدم یه جورایی از من فرار میکنه. یه روز با شکیبا رفتیم خونه تا یک کم به کارهای گاهنامه برسیم که باز رفتارهای کیارش عصبیم کرد و بلاخره صدام در اومد.
-: خاله؟
خاله: جانم؟
-: کیارش چرا با من اینطوررفتار میکنه؟ نه به اونکه اگر من نبودم نمیومد خونه نه به اینکه تا منومیبینه میره تو اتاقش.
خاله سکوت کرد و هیچی نگفت
-: جریان چیه خاله؟
خاله: قول میدی ناراحت نشی؟
-: چی شده؟
خاله: چند روز پیش که دیدی کیارش داشت داد و هوار میکرد برای این بود که منو کاوه پیشنهاد ازدواج با تو رو بهش دادیم.
( یادم رفت بگم که بهانه تو همون دو ماه اول تقاضای طلاق داد و کیارش هم از سر لجبازی موافقت کرد و جدا شدن)
دهنم باز موند نمیدونم چهره ام خنده دار شده بود که خاله زد زیر خنده یا برای عوض کردن جو بود. مغزم کار نمیکرد یعنی به خاطر این پیشنهاد بود که کیارش انقدر عصبی شده بود؟ یعنی انقدر از من بیزاره که با یه پیشنهاد همش از من فرار میکنه؟ صدام در نمیومد گاهی به خاله نگاه میکردم گاهی به شکیبا.
بدون اینکه حرفی بزنم از آشپزخونه اومدم بیرون. احساس خفگی میکردم. نمیتونستم اون جو رو تحمل کنم. میخواستم از خونه بزنم بیرون که دم در کیارش و دیدم انقدر عصبی بودم که اون که تازگی حتی تو صورت من نگاه نمیکرد متوجه عصبانیت من شد
کیارش: چی شده؟
-: هیچی برو اونور میخوام برم بیرون
کیارش: میگم چی شده؟
-: منم میگم هیچی
دست منو گرفت و کشید تو خونه.
کیارش: بیا تو خونه کارت دارم.
دستمو کشیدم : من کاری با تو ندارم.
محکم دستمو کشید و برد تو خونه خاله و کاوه و همتا تو هال نشسته بودن . شکیبا که داشت با من از خونه خارج میشد اجازه گرفت که بره که کیارش نذاشت
کیارش: نه شکیبا جان بیا تو تو هم باشی بهتره
شکیبا بدون اینکه حرفی بزنه با لحن جدی کیارش اومد تو خونه و درو بست
کیارش: میدونم پیشنهادم خیلی غیر منتظره است ولی میخوام همین الان جواب منو بدی.
دلم شور میزد. حالت تهوع داشتم
کیارش: با من ازدواج میکنی؟
انگار زمان و مکان بی معنی شد. هیچکس و جز کیارش نمیدیدم. چشمایی که عاشقش بودم . یک دفعه خودمو در کنار کیارش دیدم به عنوان همسرش . حتی تا سالها بعد و لحظات شیرینی که میتونیم با هم داشته باشیم.
صدای خاله منو به خودم آورد.
خاله: باید بدونی هممون خوشحال میشیم که تو همسر کیارش باشی. کیارش و قبول کن.
اومدم فریاد بزنم من از خدامه سالها آرزوی چنین لحظه ای رو داشتم که چشمم به کیارش افتاد. هیچی تو صورتش نبود حتی تو نگاهش. هیچ حسی نسبت به من، کسی که بهش پیشنهاد ازدواج داده نبود. حس کردم زیر این تهی بودن دارم له میشم. کیارش هر بهانه ای برای ازدواج با من داشت دلیلش علاقه نبود. من توقع نداشتم عاشقم باشه ولی میتونستم توقع داشته باشم حداقل دوستم داشته باشه ولی با دیدن نگاهش قلبم خالی شد نگاهش انقدر سرد و بی معنی بود که لحظه ای شک کردم که پیشنهادشو درست شنیده باشم. با صدایی لرزون پرسیدم
-: چی گفتی؟

کیارش: گفتم با من ازدواج میکنی؟
این بار صداش هم مزید بر علت شد انگار داره از یکی وعده ی معامله میگیره. صداش وحشتناک سرد بود. دویدم رفتم تو اتاقم کیارش حتی یک لحظه هم تنهام نذاشت و اومد به اتاقم تا دیدمش نتونستم طاقت بیارم و خودمو انداختم تو بغلش. یک دفعه کاری که انتظار نداشتم بکنه رو انجام داد. لباشو گذاشت روی لبام. نمیدونم چطور شد که اون لحظه سکته نکردم فقط میدونم صدای قلبمو تو گلوم میشنیدم. با لباش با لبام بازی میکرد و کنار گوشمو میبوسید نفسم بند اومده بود. هیچ حس شهوتی تو من نبود هر چی بود عشق بود . با لباش با گلوم بازی میکرد و میلیسید آروم منوخابوند رو تخت و اومد روم. لباشو محکم فشار میداد روی لبام و گردنمو میلیسید . دستام لای موهاش بود و با موهاش بازی میکردم. بلوزمو داد بالا سینه هام کاملا در دیدرسش بود خجالت میکشیدم ولی لذت هم آغوشی با کسی که سالها آرزوی لمس کردنشو داشتم خجالتو کم رنگ کرده بود. بلوزمو در آورد و سوتینمو داد بالا و شروع کرد سینه هامو خوردن . نوک زبونشو میکشید روی نوک سینه امو با لباش نوک سینه امو میکشید. تمام بدنمو بوسید و اومد پایین بلند شد نشست و بلوزشو در آورد تو صورتش نگاه نمیکردم. چشمامو بسته بودم میترسیدم از این خواب شیرین و لذت بخش بپرم. وقتی دوباره خوابید روم حس کردم هیچی تنش نیست. شلوارمو باز کرد و کشیدش پایین. ناخود آگاه پاهامو جمع کردم. دوباره اومد روم و شروع کرد به خوردن لبام. تمام بدنمو لیسید و اومد پایین یک دفعه شورتمو کشید پایین و بی مقدمه زبونشو گذاشت رو چوچولم داشتم سکته میکردم. صدای ناله ام بلند شده بود. دستاشو دور رونم حلقه کرد و منو کشید جلو سینه اش چسبیده بود پشت رونهام. زبونشو میکشید لای کسم از پایین به بالا از بالا به پایین . دستشو میکشید لای کسمو تا دستشو بر میداشت زبونشو جایگزین میکرد انقدر کسمو خورد تا با یه لرزش ارضا شدم وقتی شل شدنم رو دید اومد بالا و لباشو گذاشت رو لبام
کیارش: چشماتو باز کن.
-: نه
بدون اینکه حرفی بزنه نشست و پاهامو داد بالا و کیرشو گذاشت لای کسم و شروع کرد بالا پایین کردنش. کیرشو محکم لای کسم فشار میداد. روی دو زانوش نشست و از کمر به پایین منو از روی تخت کند و با دو تا دستاش بالا نگه داشت و شروع کرد کیرشو بالا وپایین کردن برای بار دوم داشتم ارضا میشدم یک دفعه ولم کرد و خوابید روم و کیرشو محکم فشار داد با فشارش ارضا شدم که حس کردم آبش پاشید بالای کسم نفس نفس میزد . چشمامو باز کردم و بغلش کردم از جاش بلند شد چشمم که به صورتش افتاد یخ زدم تمام صورتش خیس اشک بود. نشست روی تخت و سرشو گرفت لای دستاش . گریه اش ادامه داشت . ملحفه رو کشیدم رو خودم . بعد از چند لحظه بلند شد خودشو با دستمال تمیز کرد و لباسهاشو پوشید و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
کیارش: متاسفم که این اتفاق افتاد ولی روی پیشنهادم فکر کن.
نمیدونستم چی باید بگم .
بعد از اینکه کیارش از اتاق رفت بیرون بلند شدم و لباسهامو پوشیدم. همتا اومد تو اتاق و پرسید: چی شد؟
-: هیچی.

همتا: یعنی چی هیچی؟ این همه تو اتاق به نتیجه ی هیچی رسیدی؟
-: دست از سرم بردار همتا
همتا: من که سر از کارهای تو در نمیارم نه به اینکه چند سال برای عشقت گریه میکنی نه به اینکه وقتی پیشنهاد ازدواجشو میشنوی عصبی میشی.
به نظر من همتا هنوز یه بچه بود که هیچی نمیفهمید.
-: شکیبا اینجاست؟
همتا: آره
-: صداش کن
همتا رفت و شکیبا رو صدا کرد و با هم اومدن تو اتاق تا دیدمش بغضم ترکید
شکیبا: راستشو بگو من قیافه ام شکل این مجسمه سینمایی گریه است که تا منو میبینی اشکت در میاد؟
-: مسخره بازی در نیار
همتا: تو ازش بپرس شکیبا چی شد فضولی مردم.
شکیبا: دلش بخواد میگه چرا پرسم؟
همتا: تو دیگه کی هستی
شکیبا: شکیبا صبوری هستم خوشوقتم
همتا: مسخره.
وسط گریه خنده ام گرفته بود. شکیبا شوخی میکرد ولی نگاهش خیلی جدی بود برای همین میترسیدم باهاش حرف بزنم میترسیدم اونم نظر منو داشته باشه.ولی باید با یکی حرف میزدم و هیچ کس و بهترو نزدیک تر از شکیبا نداشتم.
-: چیکار کنم شکیبا؟
شکیبا: اینجا دیگه حیطه ی من نیست عزیزم خودت میدونی.
-: تو بهم بگو شکیبا تو که دیگه همه چیز و میدونی.
شکیبا: برای همین نظری نمیدم
-: اگر موافق بودی میگفتی ؛مخالفی که هیچی نمیگی.
شکیبا: حرف تو دهن من نذار تارا. خودت میدونی باید چیکار کنی منم هیچ حرفی نمیزنم. فقط بدون هر تصمیمی بگیری برای همه محترمه اجباری تو هیچ چیز نداری.
همتا: این حرفها چیه؟ تارا سالهاست کیارشو دوست داره دیگه دو دو تا چهار تا کردنش چیه ؟ اینهمه تردید برای چیه؟
به چشمای شکیبا نگاه کردم نگاهم میکرد و تو نگاهش دیدم که مخالفه.
-: شب پیشم میمونی شکیبا؟
شکیبا: اگر تو بخوای آره.
-: میخوام
شکیبا: در خدمتم خانوم گل.

تا فرداش از اتاق بیرون نرفتم صبح که بلند شدم تصمیم گرفته بودم که جواب مثبت بدم دلم میخواست کنار کیارش همه چیزو فراموش کنم. وقتی تصمیممو به شکیبا گفتم بهم تبریک گفت. از اتاق اومدم بیرون. بعد از صبحانه کیارش صدام کرد تو سالن.
کیارش: قرار بود دیشب جواب منو بدی خوب؟
تا اومدم دهن باز کنم چشمم به شکیبا افتاد انگار یکی به دهنم قفل زد. دوباره به کیارش نگاه کردم چهره اش کاملا جدی بود. شکیبا محکم و جدی به صورت کیارش نگاه میکرد بعد از چند لحظه سرشو انداخت پایین. کیارش یک دفعه صداش رفت بالا
کیارش: ای بابا یه جواب که انقدر اونوم منم نداره خانوم.
یک دفعه یاد تمام لحظات تلخی که به خاطر کیارش گذرونده بودم افتادم.یاد گریه ی دیشبش. اون نمیخواست با من ازدواج کنه اون فقط میخواست یه حرکتی بکنه. شاید میخواست از بهانه انتقام بگیره و نشون بده بدون اونم زندگی میکنه هر دلیلی داشت علاقه نبود. بلند شدم بدون اینکه جواب بدم رفتم طرف در .کیارش فریادزد
کیارش: جواب بده بعد برو.
دیگه نتونستم طاقت بیارم صحنه صحنه ی زندگیم اومد جلوی چشمم. بعد از سالها لب باز کردم.
-: خیلی دوستت داشتم کیارش. انقدر دوستت داشتم که هر بار که میدیدمت نفسم بند میومد. انقدر که تمام روز و شبمو با یاد تو ،خیال تو ،چشمای تو و عشق تو سر میکردم. حتی لحظه ای از زندگیم بدون یاد تو نبود تا اینکه تو بهانه رو انتخاب کردی و من داغون شدم. نیست شدم ، یه جورایی تو خودم مردم کیارش میفهمی؟ مردم. چند وقت پیش ازم پرسیدی شده عشقمو از دست بدم یا نه؟ شده کیارش . پرسیدی شده آرزوهام سراب بشه؟ شده کیارش. پرسیدی شده همه رویاهام دود بشه بره هوا ؟ شده کیارش. خیلی پیش از تو و تو باعثش بودی نه اینکه تو خواستی، نه؛ این منم که تو رو انتخاب کردم و برای این انتخاب خوشحالم . تو با بهانه ازدواج کردی و من از اینجا رفتم تا شاهد زندگی شما دوتا نباشم نه اینکه نمیتونستم خوشبختیتونو ببینم نه برای اینکه صورتمو نگاهم انقدر حسرت تو رو داشت که اگر لحظه ای حتی نگاهم به نگاه کسی میفتاد کوس رسوایی این عشق ممنوع همه جا زده میشد. نمیشد اون روزا کسی منو ببینه و نفهمه چمه جز تو . جز تویی که همه چیزم بودی. من از شکیبا خواستم که منو از این خونه ببره که اگر نرفته بودم تو همون روزها یا روانی میشدم یا میمردم. من رفتم که مبادا لحظه ای حتی نگاهم و آهم و رفتارم باعث آزارتون بشه. ولی تمام مدت برای خوشبختیتون دعا میکرد خوشحال بودم که حداقل تو به عشقت رسیدی. تا تمنا به دنیا اومد تمنا برای من سمبلی از تو بود سمبل عشق از دست رفته ام انقدر دوستش داشتم که انگار دختر خودمه برای همین برگشتم تو این خونه والا من قصد برگشت نداشتم. تمام عشقی که دلم میخواست روزی به پای تو بریزمو ریختم به پای دخترت. میدیدی که لحظه ای از خودم جداش نمیکردم. چون تمنا برای من کیارش بود عشقم بود. تمام زندگیم. وقتی بهانه رفت و خورد شدن تو رو دیدم هر لحظه با تو میمردم و زنده میشدم. هر شبی که گریه میکردی تا صبح تو اتاقم تو بالشم فریاد میزدم و گریه میکردم هر روزی که حتی برای لحظه ای میخندیدی از ته دل میخندیدم. برای تو زندگی کردم با گریه ات گریه کردم با خنده ات خندیدم با عصبانیتت هزار بار مردم و زنده شدم. تا دیشب، تا دیشب که فکر کردم خدا به گریه ها ی چند ساله من نگاه کرده و دلش برام سوخته . فکر کردم اگر فقط بتونی منو تحمل کنی زندگی رو برات شیرین میکنم. صبح به این نیت بلند شدم که بهت جواب مثبت بدم ولی الان میگم نه کیارش چون فهمیدم تو منو برای خودم نمیخوای تو میخوای به بهانه نشون بدی میتونی بدون اونم زندگی کنی ولی نمیبینی که داری منو قربانی میکنی تو داری با خودتو زندگیت لج میکنی ولی منو فدای این احساس گذرات میکنی.من مستحق اینهمه ظلم نیستم کیارش . نباید با من این کار و میکردی هدیه ای که دیشب بهم دادی برای یک عمر با رویای تو زندگی کردن کافیه ولی از من نخواه که باز هم نقش یه پل و بازی کنم.
دیگه میون هق هق گریه حرف میزدم.
-: تمام مدت عمرم یه پل بودم. کاوه و همتا میخواستن همدیگر و ببینن من شدم دستاویز و پلی واسه این رابطه و آخرش تو بهم گفتی که سر این قضیه دیگه به من اعتمادی نداری. واسه بودن تو و بهانه من شدم یه پل که زیر لگدهاتون لهم کردید . بدون اینکه بفهمم از وجود من استفاده کردید که به هم نزدیک بشید . پیش خانواده اون تو پسر خاله ی من بودی و من پل ارتباطی شما. دیگه بسه کیارش دیگه نمیخوام این نقش و ادامه بدم. میخوام خودم باشم. بد یا خوب میخوام تنها باشم نمیخوام به خاطر اینکه تو به هدفت برسی من قربانی بشم. من میرم ،میرم و عشقتو برای همیشه با خودم میبرم میدونم بی تو یه جایی تو دلم برای همیشه میمیره . میدونم دیگه هیچوقت عاشق نخواهم شد برای اینکه تا آخرین نفسم عشق تو با منه ولی نمیخوام برات نقش یه مترسکو بازی کنم. میرم ولی بدون عاشق میمونم سالها دلم میخواست جرات اینو پیدا کنم که بهت بگم چقدر دوستت دارم ولی فکر نمیکردم یه روز اینجوری این حرفها رو بهت بزنم. با این همه خوشحالم که بهت گفتم.برات آرزوی آرامش میکنم.خداحافظ کیارشم.
گفتم و سریع لباسهامو پوشیدمو از خونه اومدم بیرون. تا سر کوچه دویدم که دیدم شکیبا پشت سرم بوق میزنه سوار ماشین شدم . شکیبا بدون اینکه حرفی بزنه منو برد بام تهران. خلوت خلوت بود. از ماشین پیاده نشد میخواست تنها باشم. تا نیم ساعت نشستم و نگاه کردم روزها و شبهایی که با کیارش بودمو مرور کردم . تمام فریادمو از تو گلوم آزاد کردم.
خداااااااااااااااااااا. چرا من؟ من که داشتم با یادش زندگی میکردم . چرا این کارو کردی چرا؟
انقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشد شکیبا منو برد خونه ی خودش تا چند روز حالم بد بود خاله چند باری بهم سر زد همتا هر روز میومد پیشم و میگفت کیارش از حرفهای من شوکه شده باورش نمیشده من تمام این سالها عاشق اون بودمو حرف نزدم یه جورایی انگار عذاب وجدان گرفته ولی ترجیح میده دیگه منو نبینه. دو ماه نرفتم خونه تا اینکه همتا برام خبر آورد که کیارش داره از ایران میره .میره آلمان تا تمنا رو ببینه و احتمالا میمونه که درسشو ادامه بده. روزی که میدونستم کیارش شبش راهیه از همتا خواستم بیاد پیشم و بهش یه تابلو دادم که بده کیارش. خاله و همتا هر چقدر گفتند برای بدرقه ی کیارش نرفتم نمیخواستم دیگه اون چشما رو ببینم. دوری و عذابش بهتر بود تا اینهمه نزدیکی و جون کندنم. ساعت پرواز کیارش 2 نیمه شب بود و منو شکیبا ساعت یک نشسته بودیم تو هال و مثلا تلویزیون نگاه میکردیم.
-: شکیبا؟
شکیبا: جانم؟

-: تو مخالف بودی درسته؟
شکیبا گیتارشو دستش گرفت و در حالیکه آکورد میگرفت جواب نداد ( شکیبا هروقت عصبیه یا خیلی تو فکره حتما باید به کاری انجام بده مثل زدن یا نقاشی کشیدن یا بازی کردن با موبایل ……)
-: شکیبا با توام
شکیبا: من مخالف بودم ولی این دلیل نمیشه که بگم تو هم باید مخالفت میکردی شاید من زیادی مغرورم . به نظرم اومد که کیارش تو رو نمیخواد چون دوستت داره میخواد که دوباره به زندگی برگرده یعنی تو رو وسیله ای قرار بده تا دوباره زندگیشو بسازه خوب اون آدم میتونست هر کسی باشه جز تو اگر با کیارش ازدواج میکردا احتمال خوشبختیت ده درصد بود. تو لایق عشقی نه روزمرگی
-: درسته. میخواست دوباره از من پل بسازه اگر توانشو داشتم شاید قبول میکردم ولی دیگه نمیتونستم. نمیتونستم باهاش زندگی کنمو ببینم مال من نیست.
شکیبا هیچی نگفت.
بغضمو قورت دادم شکیبا ساعت دوشده کیارش دیگه رفت مگه نه؟
سکوت
-: شکیبا کیارشم رفت نه؟
سکوت.
-:شکیبا؟
شکیبا: جانم
-: شعری رو که براش نوشته بودم رو برام میخونی؟ برام بخون. خواهش میکنم

گیتارشو گذاشت رو پاشو شروع کرد زدن وخوندن.

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه ی دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

امروز یک سال از رفتن کیارش میگذره و من حتی دیگه صداشو نشنیدم . بهانه با یه آلمانی ازدواج کرده و من میدونم بهانه و کیارش فقط موقعی همدیگرو میبینن که کیارش میخواد تمنا رو ببینه . کیارش به خاله گفته دیگه بر نمیگرده به ایران و من میدونم دیگه هیچ وقت اون چشمایی که عاشقش بودم رو نمیبینم ولی هنوز عاشقم و میدونم تا روزی که نفس میکشم عشق کیارش پر نور ترین رنگ زندگی منه.

2 thoughts on “پل

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>