پسر شرور

از هنگامی که جاش چهارده ساله شده بود، مادرش مارشا با او مشکلات بزرگی پیدا کرده بود. شوهر مارشا دو سال پیش فوت کرده و پس از آن جاش که عادتاً پسر خوب و مودبی بود، شروع به سرکشی و رفتارهای تهاجمی کرده و هر روز احترام کمتری نسبت به مادرش نشان می داد. مارشا تا کنون پول فراوانی صرف پرداخت خسارت خرابکاری های جاش یا حق الوکاله ی وکلایی که او را از دردسرهای خودساخته اش نجات می دادند، کرده بود و دیگر طاقتش از دست جاش و رفتارهای او طاق شده بود! دوست او جنیفر مارگو در واقع آخرین امید مارشا بود. با آنکه مارشا می دانست، میس مارگو درمانگر خوبی است، اما برای مدت زیادی از تماس گرفتن با او پرهیز می کرد. او امیدوار بود رفتار پسرش با گذشت زمان بهتر شود، اما جاش روز به روز بدتر شده بود. بعلاوه مارشا داستان های عجیبی از روش های تربیتی میس مارگو شنیده بود! بعضی از والدین می گفتند که او واقعاً کمکشان کرده است در حالی که برخی دیگر می گفتند که بهتر بود فرزندانشان را نزد او نمی بردند. اما از سوی دیگر میس مارگو دوست مارشا بود،

چرا او نباید تلفنی به دوستش می زد؟ مارشا چنین کرد. به این ترتیب در یک صبح دوشنبه، او چمدان جاش را بست و وی را همراه خود به محل زندگی میس مارگو برد. مجتمع درمانی میس مارگو صد مایل از خانه ی مارشا فاصله داشت و به عنوان اولین سورپرایز هیچ شباهتی به بیمارستان ، چنانکه مارشا در ذهنش تصور کرده بود ، نداشت. آنجا حتی آنطور که جاش تصور می کرد یک زندان با سیم خاردار و نگهبان های فراوان هم نبود. یک مزرعه ی کوچک با چند چند اصطبل چوبی و یک خانه ی شیروانی دار زیبا در میان آن بود.
- سلام! کسی اینجا هست؟
مارشا با صدای بلند این را گفت و سپس زنگ در را فشرد.
- سلام مارشای عزیز. خیلی وقته ندیدمت.
این صدا از داخل خانه بلند شد و به دنبال آن صدای بلند پاشنه چکمه های زنانه روی کف چوبی به گوش رسید. در باز شد و جاش چشمهایش را به آنسو دوخت. یک خانم بلوند زیبا که خیلی جوانتر از مادرش به نظر می رسید در آستانه ی در ظاهر شد. اندام زیبای او تماشایی بود. اندامی پوشیده در پیراهن و لباس های جین، یک کلاه کابویی، یک کمربند پهن چرمی قهوه ای رنگ و یک جفت چکمه ی کابویی قهوه ای رنگ متناسب با لباس ها که او را در نگاه جاش مثل کیک خوشمزه ای پوشیده در کرم کاکائو درآورده بودند. او مارشا را محکم در آغوش گرفت، چنان که کم مانده بود نفسش بند بیاید.
میس مارگو گفت: این باید جاش باشه.
جاش نیز به سختی قادر به نفس کشیدن بود زیرا مشغول تماشای باسن قشنگ میس مارگو و حرکت طنازانه ی آن در حالی که میس مارگو وزنش را از یک پا به روی دیگری می انداخت، بود. در این هنگام صدای بلند چکمه ی زنانه ی دیگری این بار همراه با صدای جرنگ جرنگ از داخل ساختمان بلند شد! اوه! یک دختر خیلی زیبا در آستانه ی در ظاهر شده بود. او تنها کمی از جاش مسن تر به نظر می رسید ولی زیبایی اش خیره کننده بود. تماشای اندام خوش ترکیب او باعث شده بود که جاش نتواند روی پایش بند شود. صورت مدل وار و موهای بلوند روشنش که صاف و بلند بودند در کنتراستی دلنشین با ژاکت چرمی سیاه رنگ، شلواری به همین رنگ و چکمه های کابویی سیاه رنگی که به پاهای قشنگش داشت بودند. اندکی بعد جاش ملاحظه کرد که او کنار چکمه هایش چیز دارد که قبلاً فقط در فیلم ها دیده بود. یک جفت مهمیز کوچک نقره ای!
- سلام خوشگله!

این صدای جاش بود.
- چکمه هات قشنگه! امشب چیکاره ای؟
- جاش ، مودب باش.
این صدای مارشا بود. اما دهن جاش بسته نمی شد.
- هومممم! تو این فکرم که تو زیر اون ژاکتت چی قایم کردی جیگر!
- تو چطور می تونی با دختر جنیفر اینطور صحبت کنی؟!
- مامان بذار حال کنیم!
- اگه پدرت زنده بود، اینطوری صحبت نمی کردی.
- اَه گاییدی! بذار حال کنیم!
مارشا آهی کشید و شروع به گریستن کرد.
- جن هیچ امیدی به اون نیست! دیگه نمی دونم چیکار کنم.
میس مارگو در پاسخ گفت:
- مارشا نگران نباش! من ازش بخوبی مراقبت می کنم!
- جن لطفاً مراقب باش! اون می تونه خیلی سرکش و مهاجم باشه.
– همممم. مردای مهاجم تخصص من هستند.
- جدی گفتم جن.
- مارشا عزیزم لطفاً برو خونه و حسابی استراحت کن! اون اینجا خوب خواهد بود.
آنها دوباره همدیگر را بغل کردند و سپس مارشا با چشمهای اشک آلود، سوار ماشینش شد و استارت زد. او برای پسرش دست تکان داد ولی جاش وانمود کرد که او را نمی بیند. مارشا برایش بوسه ای فرستاد و ماشین را به راه انداخت و به زودی در خم جاده ناپدید شد.
- بیا اینجا مرد جوون.
صدای زنانه ی قشنگ میس مارگو جاش را صدا زد و او وارد خانه شد.
- تو قبلاً دختر من سوزان رو دیدی. اون شونزده سالشه. یه کم بزرگتر از تو ولی شما دوستهای خوبی خواهید شد. ما اینجا زندگی می کنیم با دو تا دستیاری که دارم. آن و لین که دور و بر بیست سالشونه. الان اینجا نیستند چون دارن از این روز قشنگ واسه ی اسب سواری استفاده می کنند. اگه پسر خوبی باشی، بهت اجازه می دم که باهاشون سواری کنی.
میس مارگو جاش را به اطاق نشیمن بزرگی برد. جایی که پنج پسر مشغول تماشای بازی بیس بال بودند.
- با دوستهای جدیدت آشنا شو. مارک، کوین، کلایو، رندی، جیم…. اونا یه کم از تو جوونترن. شماها با هم اوقات خوشی خواهید داشت. و حالا لطفاً پیش شون باش تا ما اطاقتو حاضر می کنیم. و کار احمقانه ای نکن که توی دردسر بزرگی می افتی.
- باهاش چیکار کنیم! اطاق خوابش کجا باشه؟
میس مارگو در حالی که با پیشخدمت در طبقه ی بالا و جایی که اطاق های خواب قرار داشتند، قدم می زد، با خود می اندیشید که ناگهان صدای وحشتناکی از پایین بلند شد. یک صدای زنانه فریاد می زد:
- تمومش کن.

ولی صدا بلندتر و بلندتر شد. میس مارگو به سرعت پایین آمد و وارد اطاق نشیمن شد. پیشخدمت به شدت وحشت زده شده بود ولی میس مارگو نه! دخترش در حال جدا کردن جاش از پنج پسر دیگه بود. جاش مشغول کتک زدن یک پسر کوچک تر از خود با شدت تمام بود و دو پسر قوی تر سعی در متوقف کردنش داشتند.
- چند بار باید بهت بگم چیکار کنی سوزی؟ ولی به نظر میاد یاد نگرفتی.
دختر به طرف دیوار رفت چیزی از روی آن برداشت. جاش هنوز با پسرها گلاویز بود. او اکنون گردن یکی از آنها را گرفته و مشغول چلاندن آن بود.
- یالا دیگه.
میس مارگو سر دخترش فریاد کشید.
- زود باش الان همدیگه رو می کشن! کاری که گفتم بکن سوزان.
جاش ناگهان ضربه ی تیزی در شکمش احساس کرد و کم مانده بود از حال برود. ضربه مثل یک گلوله ی توپ بود که به شکمش خورده باشه. او گردن بچه ی بیچاره را رها کرد و خم شد که ضربه ی دوم از راه رسید. یک لگد محکم به سینه اش. جاش به پشت روی زمین افتاد و اکنون می توانست ببیند چه کسی او را زده. سوزان بالای سرش ایستاده بود و جاش می توانست چکمه های کابویی اش را که او برای لگد زدن به جاش استفاده کرده بود، ببیند. با نهایت عصبانیت او یک لگد دیگر به پهلوی جاش زد و لحظه ای بعد که جاش قصد برخاستن داشت او با طنابی که دور بدنش را گرفته بود خود را در محاصره و بدون امکان تکان خوردن حس کرد. این کمند میس مارگو بود که جاش را در برگرفته بود. میس مارگو سپس با بیرحمی شروع به کشیدن جاش در طول کریدور کرد و او را به بیرون برد.
- تو حرومزاده! لایق این نیستی که با آدم ها زندگی کنی! ولی من یه جای مناسب برات سراغ دارم.
میس مارگو با همه ی نیرویش جاش را به دنبال خود می کشید و او از پا افتاده پس از دعوا و صدمه دیده از لگدهای سخت سوزان مقاومت چندانی نمی توانست بکند. بالاخره میس مارگو پسرک را به داخل یک اصطبل خالی کشید!
- همین جا می خوابی! هر جا رو می خواهی انتخاب کن و از همه ی وقتت برای خوابیدن استفاده کن! از فردا وظایفت شروع می شه! مث بقیه ی پسرها.
خانم مارگو به آهستگی بیرون رفت و در را قفل کرد. در حالی که جاش به دنبال یافتن جای مناسبی برای استراحت و فکر کردن به شرایط دشوارش بود. فردا صبح جاش با یک درد تیز روی پشت برهنه اش از خواب پرید. میس مارگو درست بالای سرش ایستاده بود. ولی این بار سر و وضعش کاملاً فرق داشت. یک پیراهن سفید، یک شلوار چسبان سواری کرم رنگ و چکمه های سیاه رنگ بلند پاشنه کوتاه سواری لباس هایی بودند که میس مارگو پوشیده بود. یک ست سواری کامل. صورتش کاملاً خشمگین و بیرحم ولی کماکان زیبا بود و جاش را به شدت تحریک می کرد. میس مارگو چند قدمی دور او برداشته و سپس با شلاق گاوی اش ضربه ی محکمی به او زد و بلافاصله لگد محکمی نیز با نوک چکمه هایش به او زد و سپس کف چکمه هایش را درست روی سینه ی عریان او گذاشت. اکنون جاش می توانست ببیند که میس مارگو هم مهمیز بسته است. مهمیزهایی بزرگتر از آنها که دخترش دیروز بسته بود.
- حالا به من گوش کن پسر! تو یا از من، دخترم و دستیارهای من اطاعت می کنی یا ما بدجور می شکنیمت! فهمیدی؟

جاش سری تکان داد اما فشار چکمه های زن روی سینه اش بیشتر شد.
- چیزی ازت نشنیدم! فهمیدی در باره ی چی صحبت کردم؟
- بله فهمیدم!
فشار بیشتر شد.
- تو من رو خانم مارگو صدا می زنی و دخترم هم جیگر(لگد) یا عسل(لگد) یا خانم خوشگله(لگد) نیست! ایشون برای تو دوشیزه سوزانه! و دستیارهای من هم دوشیزه لین و دوشیزه آن هستند! روشن شد؟
- بله خانم مارگو
- خیله خوب.
میس مارگو بالاخره از روی سینه ی پسر پایین آمد.
- حالا پاشو.
– گائیدمت.
جاش این را گفت و سرش را بلند کرد که لباسش را بردارد! قبل از آن که او فرصت بلند شدن پیدا کند. لگد بسیار محکمی به سرش او را فوراً روی زمین انداخت! میس مارگو دو لگد کف پای محکم دیگر به سینه ی پسر زد.
- چی گفتی پسر احمق؟ اگه یک بار دیگه چیزی شبیه این خطاب به خودم یا دخترم یا دستیارهام از دهنت در بیاد! اونقدر لگدت می زنم که دروازه های جهنمو ببینی.
میس مارگو سپس ظرفی غذا که پسمانده ی لوبیاهای پخته ی شام دیشب بود کنار پسر روی زمین گذاشت و با کف پاهایش سر جاش را روی ظرف آورد.
- صبحانه…. بخورش… بهش احتیاج داری… ببلعش.
جاش غدا را چشید! خیلی بد نبود. احتمالا به این خاطر که طعم آن با بوی جادویی چرم چکمه های میس مارگو که دائم روی گردنش بودند، مخلوط شده بود. او هنوز با چکمه های زن روی گردنش که سرش را محکم به پایین می فشردند به سختی قادر به خوردن بود. پسر سعی در بلند کردن سرش داشت و همین باعث می شد که فشار پاهای خانم مارگو سرش را محکم تر با پایین بفشارد. چند دقیقه ای گذشت و این بار پسر پاهای میس مارگو را در زیر چانه اش حس کرد و سرش را بالا آورد.
– کافیه.
میس مارگو لگدی به بشقاب زد.
- اینجا رو تمیز کن، صورتتو بشور و بعد بیا اینجا چکمه های منو تمیز کن! دهن کثیفت کمی غذا روشون مالیده.

پسر همه ی دستورات را انجام داد و سپس مقابل پاهای میس مارگو زانو زد و مشغول لیسیدن چکمه های او شد. طعم چرم کیفیت بالا همان مزه ای بود که درست مثل چاشنی غذا به آن نیاز داشت. جاش ناگهان به بالا نگریست و نگاهی به خانم مارگو کرد و احساس کرد که آلتش به سرعت برمی خیزد. نمای بدن زن از پایین از چکمه های بلند سیاه رنگ او تا باسن خوش حالتش و سینه های خوشتراش و موهای بلوندش همه ، پسر را به شدت حشری کرده بود. یک لگد محکم به سرش او را به واقعیت برگرداند و دوباره مشغول لیسیدن شد. زبانش به کنار چکمه ها و روی مهمیزهای نقره ای چرخ دار رسید و لیسیدن آنها باعث شد که دوباره به شدت تحریک شود.

- مهمیزهامو دوست داری پسر؟
این را میس مارگو در حالی که پایش را اندکی بالاتر می گرفت پرسید. جاش پاسخ داد:
- هممممم بله خانم مارگو.
- بهتره دوست داشته باشی پسر! اونا امروز نزدیکترین رفقات خواهند بود.
- بله؟

- بله پسر! تو به دختر من توهین کردی! منو عصبی کردی…. من چاره ای ندارم جز این که امروز درس خوبی بهت بدم. مثل تنبیه دیروزت! من تصمیم گرفتم که از تو به عنوان اسب خودم استفاده کنم. و نه فقط مال خودم بلکه دخترم و همینطور دستیارهام این حق رو دارند که هر وقت دوست دارند سوار تو بشن و هر جایی مایل باشن برن و هر طور دوست داشته باشند از تو استفاده و سوء استفاده کنند.
- ولی من اینقدرا قوی نیستم خانم مارگو.
گفته های پسر با لگد محکمی قطع شد:
- قوی نیستی؟ دیروز که اینقدر قوی بودی که پسرهای ضعیف تر از خودتو کتک بزنی! به زودی میفهمی کتک خوردن چه حالی داره! پاشو وایسا و از اصطبل برو بیرون.
با این فرمان زن لگدی به پسر زد و شروع به راه رفتن دور و بر او کرد.
- برو داخل اون نرده ها و بایست.
پسر از روی نرده ها پرید و در وسط محوطه ی باز محصور با آن ها ایستاد.
- برو سمت نرده ها و شروع کن دویدن دور اینجا.
پسر دور محوطه شروع به دویدن کرد.
- تو به این میگی دویدن پسر؟
پسر کمی به سرعتش افزود اما پاهایش ضعیف بودند. بدون هیچ رحمی به وضعیت ترحم انگیز پسرک میس مارگو شلاق بلندش را بسیار محکم به پشت عریان او کوبید. کــِرُک … پسر بلافاصله با آخرین سرعت ممکن شروع به دویدن دور محوطه کرد.
- یادت باشه پسر که تو همیشه بیشتر از اون که فکر می کنی انرژی داری.
زن شلاق را دوباره به پشت پسرک کوبید. کـِرََک … پسر نزدیک به نرده ها می دوید به این امید که از شلاق بیرحم زن فرار کند اما او هرگاه می خواست شلاقش را به پشت پسر می کوبید. جاش با آخرین رمق هایش به سرعتش افزود اما شلاق زن بیرحم تر از این بود. کـِرََک … کـِرََک … کـِرََک. اکنون پسر می توانست ریتم فرود آمدن شلاق را روی پشت به شدت حساس شده اش حس کند. سپس ایده ای درخشان به ذهنش رسید. با این سرعت کافی بود به سمت نرده ها رفته از روی آنها پریده فرار کند. و چنین کرد اما زن از او سریع تر بود. کمندش او را نزدیک به محوطه نگه داشته بود.
- ای پسر احمق!
میس مارگو این را گفت و او هم به دنبال پسر از محوطه خارج شد. اکنون زن در دستش چیزی داشت که جاش فکر می کرد یک طناب محکم تر است.
- حالا دور من بچرخ.
میس مارگو فرمان داد و شلاقش را دوباره به پشت پسر کوبید. کـِرََک
- آووخخخ!

این یکی جداً وحشتناک بود! پسرک به سمت زن نگریست! در دست او سنگینترین و وحشتناک ترین شلاق گاوزنی بود که در عمرش دیده بود، شروع به دویدن برای فرار از آن کرد اما هم او و هم میس مارگو می دانستند که به زودی مقاومتش در هم خواهد شکست. میس مارگو در مرکز دایره ایستاده بود و پسر با آخرین رمق هایش برای فرار از ضربات وحشتناک شلاق می دوید. او داشت از پا در می آمد! عضلات و استخوانهایش بیش از این قادر به دویدن نبودند، پس کمی از سرعتش کاست. … کـِرَرَرَک … درد وحشتناکی که داشت پشتش را منفجر می کرد، بدتر از کابوس بود! پسر فوراً روی زمین افتاد، کاملاً از پا درآمده بود و در همان حال زن چند بار دیگر شلاقش زد.
سوزان و خانم های دستیار لین و آن جاش خونین و مالین را به اصطبل برگرداندند و تقریباً یک هفته ی تمام از او مراقبت کردند تا صدماتی که دیده بود، بهبود یابد و به محض این که سوزان در باره ی بهبودی او به مادرش گزارش داد، پسر می دانست که به زودی ماجراهای جدیدی خواهد داشت و درست فکر کرده بود. لگد چکمه های سواری انگلیسی میس مارگو راس ساعت شش صبح چیزی جز درد و رنج را گواهی نمی داد. او بار دیگر مشغول خوردن از بشقاب غذا بود در حالی که میس مارگو آماده می شد که سورپرایز جدیدی برایش خلق کند. به محض تمام کردن صبحانه زن دستور داد که پسر از اصطبل بیرون برود تا هوای آزاد بخورد! زن این را گفت و پسر را به بیرون هل داد.
- چار دست و پا اسب! حالا می خوام سوارت بشم.
جاش فوراً به حالت چاردست و پا در آمد در حالی که زن مشغول انتخاب ابزار مناسب از میان کلکسیون بزرگ ادوات سواریش بود.
- ممکنه همه ی این ها رو احتیاج نداشته باشم.
زن به بدن جاش نگریست و ادامه داد:
- چون همین حالا هم چیزی دارم که می تونه وادارت کنه مثل راکت بدوی.
زن به نزدیک جاش آمد. اکنون او بوی عطر زن را که با بوی چرم مخلوط شده بود، حس می کرد. ناگهان پسر همه ی وزن میس مارگو را روی پشت خود حس کرد در حالی که رانهای زن بدن جوان پسر را بین خود می فشردند.
- راه بیفت.
زن فرمان داد و پسر شروع به حرکت زیر او کرد. او دست راستش را جلو می گذاشت و همه ی وزن زن را در سمت راست حس می کرد، سپس دست چپش را جلو می گذاشت و وزن سوارش را روی سمت چپش احساس می کرد. به این شکل او شروع به سواری دادن چاردست و پا به سوارش کرد. دست زن ضربه ای به کپل پسر که هنوز بخاطر شلاق ها حساس بود، زد و او فوراً به سرعتش افزود. – این همه ی اون چیزیه که می تونی به من بدی یابوی تنبل؟ تندتر برو وگرنه خواهی دید چه بلایی سر اسب های تنبل میاد.
پسر کمی تندتر رفت.

- خیله خوب جناب! خودت خواستی.
زن این را گفت و دو ثانیه بعد پسر احساس کرد که انگار هزاران ناخن با هم پهلوهایش را خراش داده اند. او فوراً به جلو جهید و سریع تر حرکت کرد تا بلکه درد و سوزش پهلوهایش را فراموش کند اما درد هنوز باقی بود.
- دوستش داری عزیز؟ منم خوشم میاد مهمیزامو به کار ببرم.
زن این را گفت و دوباره پسر را مهمیز زد. جاش شروع به تندتر و تندتر رفتن کرد. تندترین حدی که می توانست. زن فقط هنگامی او را مهمیز نمی زد که پسر با سرعت مناسب سواری می داد. مهمیز زدن بدن خسته ی پسر لذت بزرگی برای زن بود. او اکنون شروع به نالیدن کرده بود. شبیه زنی که در حال رسیدن به ارگاسـم است و اوج لذت او نیز در حال فرارسیدن بود. او شروع به مهمیز زدن پسرک سخت تر و سخت تر کرد و در آخر مهمیزهایش را چنان در پهلوی پسر فرو کرد که خون جاری شد. پسر فریاد می زد و برای ترحم التماس می کرد ولی زن اکنون فقط ندای خواسته ی پرقدرت درونی اش را می شنید. بالاخره زن از پشت پسر برخاست در حالی که شلوار سواری اش در محل مهبـل او کاملاً خیس شده بود. جاش برگشت و به مهبـل او خیره شد اما زن با لگد محکمی به او گفت:
- تو بهتره مهمیزهای منو بلیسی خون لعنتیت روشون نشسته. خوب بلیسشون! من واسه ی سوء استفاده از تو و پسرایی مثل تو بهشون احتیاج دارم.
دقایقی بعد زن که از لیسیده شدن مهیزهایش لذت برده بود، جاش را به اصطبل برگرداند. لگد محکم دیگری جاش را دوباره از خواب پراند و او متوجه شد که چکمه هایی که این بار او را لگد زده اند، نه متعلق به میس مارگو که چکمه های سوزان دختر او هستند. سوزان همان لباس های چرم مشکی اش را پوشیده بود و به پاهای قشنگش چکمه های سواری سیاه رنگ داشت. او به پسر لبخندی زد و گفت:
- امروز تو مال مایی. – مال ما؟
پسر سرش را بلند کرد و پشت سر سوزان لین و آن دستیاران میس مارگو را دید. سوزان قلاده ای دور گردن پسرک انداخت و بندی نیز به آن وصل کرد و او را بیرون آورد و روی پشتش نشست. باسن و ران های او جوان و داغ بودند و جاش دوباره راست کرد. دختر او را مجبور به حرکت کرد در حالی که مدام ران هایش را به پهلوهای او می فشرد. لرزش های باسن و ران های دختر جاش را به شدت تحریک کرده بود و او نزدیک ارگـاسم بود که سوزان با مهیزهایش لگدی به او زد و این موضوع که دختر جوانی او را لگد زده جاش را به ارگاسـم نزدیکتر کرد. دختر جوان مهمیزهایش را در پهلوی پسر فرو کرد و او را از جا کند سپس مهمیزها را در همان جا چرخاند و باعث شد که پسر به سختی شروع به انزال کند. ارگـاسـم جاش قوی تر از هر زمان دیگر بود. او پیش از این چیزی شبیه این را در عمرش تجربه نکرده بود. دخترها انزال او را دیدند و لین چیزی از اصطبل آورد.

- حالا دوست من لین سوارت می شه.
این را سوزان در حالی که از پشت پسر پیاده می شد گفت.
- ولی اون اسب سواری دو پا رو دوست داره! پاشو عزیز.
جاش در حالی که دخترها با آلت مرطوبش ور می رفتند و چیزی به آن می بستند از جا برخاست. آنها رکاب ها را محکم کردند، چیزی شبیه زین روی شانه های پسر گذاشتند و اکنون او دو رکاب را که اطرافش تکان می خوردند، می دید. لین در حالی که لبخند می زد به او نزدیک شد و پایش را در رکاب گذاشت. او یک جفت چکمه ی سواری انگلیسی زیبا به پاهایش داشت که مهمیز نداشتند و در عوض یک جفت حلقه ی بی آزار کنار آنها بود. او همچنین شلوار به پا نداشت. جاش اندکی احساس راحتی کرد. لین سوارش شد. دو دختر دیگر دستهای پسر را از پشت بستند و سپس بندی را که به آلتش بسته بود به حلقه ی پشت چکمه های سواری لین بستند. لین فرمان حرکت داد. پسرک به راه افتاد. احساس لذت زیادی می کرد. ران های عریان دختر سر پسر را بین خود می فشردند و گوش هایش را در بر گرفته بودند و تنها چیزهایی که او می توانست بشنود یا احساس کند، صدای نبض دختر و بوی نشیمنگاه و مهبـل او بود. دوشیزه آن شلاق گاو زنی میس مارگو را برداشته بود و شروع به شلاق زدن پسر کرد تا مجبورش کند سریع تر بتازد. اما جاش دیگر مثل روز اول شلاق را چندان دردناک نمی یافت. اکنون شلاق بیشتر شبیه یک تقویت کننده قوای جنسی پسر بود و به زودی او دوباره نزدیک انزال شده بود. ناگهان پسر احساس کرد که چیزی آلت و بیضه هایش را با ریتمی منظم سخت و سخت تر می کشد و چیزی نمانده آنها را از جا بکند.
- فندق شکن.
این صدای لین بود که توضیح می داد! پسر به پایین نگریست و دید که بند متصل به آلتش به پشت حلقه ی چکمه های دوشیزه لین متصل شده.
- تندتر برو! وگرنه چکمه هامو می کشم و دیگه تخمی برات باقی نمی مونه.
پسر وحشت زده تندتر دوید! دوشیزه آن هنوز شلاقش می زد و دوشیزه سوزان با قلاده اش او را دور خود نگه داشته بود در حالی که دوشیزه لین سوار او با بند متصل به آلت و بیضه هایش بازی می کرد. در این شرایط پسر احساس می کرد که نزدیک ارگـاسـم است. لین نیز این را احساس می کرد. او پسر را متوقف کرده از او پیاده شد و چیزی در گوش دوستش آن گفت.
- حالا نوبت منه.

آن این را گفت و دستور داد که پسر زیر یک نیمکت به پشت روی زمین دراز بکشد. پسر این کار را انجام داد. سه دختر آلت برخاسته ی او را به هم نشان می دادند و می خندیدند. آن روی نیمکت نشست و کف یکی از چکمه هایش را روی سینه و شکم و دیگری را روی آلت پسرک گذاشت. او اکنون با ریتم منظمی به یک پا پهلوی پسر را مهمیز می زد و با کف چکمه ی دیگرش آلت او را فشار می داد. جاش به سرعت به انزال نزدیک می شد و ناگهان آلت او مایع گرمی را در حجم زیاد و با شدت روی چکمه های دوشیزه آن اسپری کرد. جاش از شدت ارگـاسم از حال رفته بود. سه دختر او را به اصطبل برگرداندند. آن روز عصر میس مارگو بار دیگر سوار شانه های پسر شده او را برای سواری به بیرون برد. پسر انتظار شکنجه را داشت اما تعجب زده دید که زن خیلی مهربان و آرام است. مهمیزهای زن آن روز بیشتر شبیه دکور چکمه های زیبا و شکوهمندش بودند و به جای سوء استفاده از پسر و راه انداختن خون از پهلوهای او میس مارگو تنها گاهی با شلاق سواری اش ضربه ای به پشت و کپل او می زد. در همین حال زن با او صحبت می کرد. میس مارگو گاه از رفتارهای نامناسب خودش با مادر خود می گفت و از این که گاهی چقدر نسبت به مادر پیرش قدرناشناس و نامهربان بوده است. جاش مودبانه و با احترام گوش می کرد و حتی یک بار به گریه افتاد زیرا به یاد آورد که چقدر مادرش را آزار داده و نسبت به او دوستانش بی ادبانه رفتار کرده است. جاش کوشید که اشکهایش را از میس مارگو پنهان کند اما زن گفت:

- عزیز بذار اشکات بریزند. گریه کن. آدمها هستند که گریه می کنند.
بعد از یک ماه سواری دادن صبحگاهی به چهار خانم و دوشیزه، آموزش در طول روز، گذراندن شب ها در اصطبل و خوردن غذا بدون دخالت دست از بشقاب روی زمین، لگد و شلاق و مهمیز خوردن حین سواری دادن در طول روز و سواری دادن ملایم روی دو پا در عصرها، مادر جاش برای بردنش آمد. او به سختی می توانست پسرش را بشناسد. از آن پسر سرکش و مهارنشدنی خبری نبود. بلکه اکنون یک پسر مودب و فروتن در مقابلش می دید، درست شبیه ایامی که پدرش زنده بود. به هر رو پسر از آن پس یک روز در هفته را با میس مارگو می گذراند و وقتی به کالج می رفت حداقل یک بار در ماه با میس مارگو دیدار می کرد. اکنون جاش یک مرد خانواده است، اما جایی در عمق احساس و اندیشه اش او هنوز اسب کوچک و مفتخر سوار زیبای خود مانده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>