پارمیدا

اسم من پارمیدا و 18سالمه.خاطره من ازجایی شروع میشه که پارسال یعنی سال 1389 من توی سه ماه تعطیلی واسه اینکه هم حوصلم سر نره و هم تو خونه یه سره بند نباشم رفتم شاگردی تو یه آرایشگاه البته علاقه ای هم به آرایشگر شدن داشتم بگذریم.چند روزی گذشت و من با دوستم میرفتم و باهاش باهم برمیگشتیم و هیچ مشکلی هم سر راه ما نبود.بعد تقریبا میشه گفت یه هفته دوست من که اسمش ریحانه بود یه روز که از آرایشگاه اومدیم بیرون گفت:این مغازه بغلی آرایشگاه رو ببین.منم جوری که انگاری اتفاقی چشم افتاده به مغازه کاملا مغازه رو بررسی کردم یه فروشگاه خیلی خفن لباس بود که من اصلا تو این هفته متوجهش نشده بودم تو فروشگاه هم یه اقا پسر نسبتا قشنگ پشت کامپیوتر نشسته بود و خیره شده بود تو چشای من.نمی دونم چجوری شد که یه دفعه خندم گرفت و رد شدم بعد اون سر ظهرها که من می خواستم برم خونه هر روز دمه در آرایشگاه وا میستاد و یه نگاهی به من میکرد و من که میرفتم برمیگشت تو مغازه.

چند روزی کار هر روزش همین شده بود و هیچی هم نمی گفت دیگه جوری شده بود که یه روز نبود با خودم میگفتم چرا این نیومده اینجا واسته یه جورایی منم بهش عادت کرده بودم.فکر کنم یه ماهی میشد که من میرفتم آرایشگاه و همین برنامه سر ظهرا بود تا اینکه یه روز وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون دوستم گفت من باید زود برم کار دارم.خداحافظی کرد و از هم جدا شدیم منم تو حال و هوای خودم سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم سمت خونه.خداییش خیلی سریع راه میرفتم جوری که انگاری میگفتی سگ دنبالم کرده یه دفعه یادم اومد به یکی از دوستام باید زنگ بزنم گوشیمو از کیفم در آوردم و نگاه کردم شارژ باطری نداشت و تصمیم گرفتم برم از تلفن عمومی استفاده کنم.برگشتم ببینم پشت سرم کیوسک تلفن هست یا دیدم همون پسره دارم میاد طرفم سریع رفتم یه کیوسکی همون دور و برا پیدا کردم و کارتم و در آوردم که اونم بیخیال بشه فکر کنه من حتما دارم با دوست پسرم حرف میزنم اما یه دفعه اومد کنار دستمو کارت ویزیت مغازشو گذاشت جلومو و خیلی آروم گفت باهام تماس بگیر کارت دارم و با غرور راهشو کشید و رفت طرف مغازش.شمارشو برداشتم ولی دودل بودم بهش زنگ بزنم یا نه؟تو راه همش تو فکرش بودم تا رسیدم خونه تصمیمم این شد که فردا با داداشم برم در آرایشگاه و کلا بیخیالش بشم.همون کارم کردم ساعت 8 که می خواستم برم در آرایشگاه به داداشم گفتم منو میرسونی اونم قبول کرد و راه افتادیم تا رسیدیم در آرایشگاه دیدم بله دمه در مغازه واستاده و تا ما رو دید یهو رنگش پرید فکر کنم این برداشت و کرده بود که این حتما شوهرمه و آوردمش که یه حاله اساسی ازش بگیرم.سرشو انداخت پایین و رفت تو مغازش منم رفتم تو آرایشگاه.دیگه سر ظهرا که از آرایشگاه بیرون میومدم دمه در نبود حتی چند بار تو مغازشو نگاه کردم یه جاهایی بود که اصلا من نمیدیدمش.یه هفته ای رد شد و دوستم ازم پرسید این پسر چی شده دیگه نمیاد سر راه واسته؟منم خوب همه چیو بهش گفتم.بعد ریحانه کلی تو مغم خوند که بهش زنگ بزن حداقل ببین چی می خواد ازت شاید پسر خوبی باشه.منم گفتم باشه فردا.فرداش اومدم تو آرایشگاه ساعتای 10 بود گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم.گوشیشو که برداشت تا یه الو گفتم. تو جوابم گفت : مشتری دارم بهت زنگ میزنم.خیلی ازش ناراحت شدم که اینجوری کرده باهام.10 دقیقه بعد بهم زنگ زد و اخوالپرسی و از این حرفا بعد گفت به جا نمیارمتون شما ؟ منم گفتم حدس بزن.اونم می گفت : من تا حالا باهاتون صحبت نکردم از کجا بدونم شما کی هستید؟که یه دفعه خانومه آرایشگر و اومد و منم گفتم بعد از ظهر زنگ بزن بهت میگم من کیم.قطع که کردیم چند دقیقه بعد یه اس ام اس اومد از طرفش که نوشته بود : امیدوارم کسیکه منتظرشم باشی.بعد از ظهرش زنگ زد و جواب ندادم و تا شب فکر کنم یه 30 یا 40 باری زنگ زد اما من جواب ندادم.فرداش که اومدم تو آرایشگاه بهم زنگ و :
-سلام
-سلام خوبی؟
-خوبم تو خوبی ؟ دیروز چرا گوشیتو جواب ندادی؟
-گفتی منتظر کسی هستی اون کیه ؟
-خوب معلومه دیگه تویی.
-من؟تو مگه منو میشناسی؟
-آره یه جورایی اینجا باهم همسایه ایم.که یه لحظه سوتی دادم و گفتم :
-میشه بگی منظورت از همسایه چیه ؟ یعنی مغازه کناری ای مایی؟
-خوب پس دیدی خودتی؟
-نه بابا اشتباه گرفتی.
-اشتباه؟تو از کجا میدونم من مغازه دارم؟
-کارت ویزیتت رو دیدم.
بعد این دیگه کم کم باهم آشنا شدیم و اسمشو بهم گفت و منم اسممو بهش گفتمو باهم دیگه یه جورایی دوست شده بودیم.تا یه هفته ای رد شد و بهم گفت فردا که میخوای بری خونه تا مغازه من به یه بهونه ای بیا کارت دارم.منم قبول کردمو فرداش رفتم مغازش بعد کلی احوالپرسی داغ منو به یه شیرکاکائو مشتی دعوت کرد و تو همین حین از زیر میز کامپیوترش یه کادو رو در آورد و بهم دادش گفت این ماله تو به مناسبت آشناییمون.اولش نمی خواستم قبول کنم چون خوب ببرم خونه یه جورایی خیلی ضایعه مامانم اینا همه می فهمن.ولی با اصرار زیادش قبول کردم و خداحافظی کردم و رفتم یه دست لباس خواب خیلی خوشگل واسه گرفته بود و کادو کرده بود.چند روزی تو اتاقم قایمش کردم تا اینکه مامانم پیداش کرده بود رفتم خونه مامانم گفتم اینو کی بهت داده منم دیدم مامانمه و بهتره بهش بگم و همه چی در مورد رابطه خودم با امید رو بهش گفتم.اولش مامانم خیلی سرم داد کشید آخه حقم داشت از من توقع نداشت منی که حتی یک ثانیه هم چادر از سرم نمیافته.خلاصه دو سه روزی نرفتم آرایشگاه و گوشیمم خاموش کردم و با مامانم در حدی که نیاز داشتم حرف میزدم تا اینکه مامانم باهم راحت شد و بحث امید رو کشید وسط و بهم گفت رابطتت عیب نداره ولی چقدر دوست داره و از این نصیحتایه مادرانه.بعد 4 روز رفتم در مغازش و کلی ازم دلخور بود منم گفتم رفته بودیم مسافرت گوشیم خونه جامونده بود و یه جوری دست به سرش کردم.چند روزی گذشت تا اینکه یه روز گفت دوست دارم این جمعه ای با هم باشیم.منم گفتم نمیشه و از این مدل دلبری ها کردن تا اینکه بالاخره راضی شدم.اونروز بعد یه گردش حسابی ازم خواست که برم سمت خونشون منم نمی دونم چرا بدون هیچ چون و چرا قبول کردم رفتم خونشون خونه بدی نداشتن ولی زیادم خوب نبود.از پله ها که رفتیم بالا یه دو سه باری حس کردم که دستشو داره به کونم میزنه ولی گفتم شاید اتفاقی دستش خورده بهم.

وارد خونه شدم و رفتم رویکی از مبلا نشستم و امید هم رفت آشپزخونه وقتی اومد دو تا لیوان شربت پرتقال دستش بود و اورد و یکیشو داد به من و اومد کنارم نشست.یه دفعه ای ضربان قلبم شروع کرد به بیشتر تپیدن و حس میکردم که دارم آتیش میگیرم.یه دفعه دستشو انداخت گردنمو با یه عشوه خاص بهم گفت : پارمیدا من امروز بهش خوش گذشته یا نه ؟ خواستم از زیر دستش یه جورایی در برم که دیدم اینجوری وضعیتو بد تر میکنم و منم خیلی ملوسانه بهش گفتم بهترین روز عمرم تا حالا امروز بوده.یه ذره دیگه خودشو بهم نزدیک تر کرد و یه دفعه لباشو رو صورتم حس کردم یه حس خیلی عجیبی داشتم اصلا دوست نداشتم تو این وضعیت باشم یعنی خیلی خجالت میکشیدم اما با خودم که فکری رو کردم دیدم آب از سرم گذشته چه بدم چه ندم امروز کونم به باد رفته پس بذار من خودم هم یه ذره حال کنم اما نمیخواستم لو بدم که می خوام کون بدم بهت واسه همین دو سه باری بهش گفتم امید بسته لوسبازی و سعی کردم که از بغلش جداشم که دیدم نمیشه تو همین حالتا من خودمو خیلی شل کردمو گفتم بذار هر کاری دوست داره بکنه دیگه.دستشو زیر پاهام حس میکردم یه دستش دور گردنم بود و یه دست دیگش هم زیر کونم یه دفعه منو از رو مبل کند و همونجوری با لباس منو روی کیرش نشوند بدن مور مور شد تا کیرش رو زیر کونم حس کردم با خودم گفتم امروز دیگه کونو به باد دادم اونم به چه کیر گنده و شقی.یه ذره رو کیرش منو عقب جلو کرد و بلندم کرد و گفت اینجوری حال نمیده منم خودم زدمو به اون راه و گفتم مگه جوره دیگه ای همه میشه حال کرد بعدم واسه امروز بسه باشه یه روز دیگه.امیدم با پررویی تمام یه نگاه تو چشام کرد و گفت تازه کونتو امروز گیر آوردم به همین راحتیا بذارم بری؟که لباش رو آروم اورد روی لبام دقیقا عینهو فیلما شده بود تو همون وضعیت دستاشو رویه سینه های تازه به دوران رسیده من می کشید و منم مونده بودم که چه کنم که یواش یواش حس کردم داره دکمه های مانتو من باز میشه و خودم هم بی خبر بودم دکمه ها رو که باز کرد زیرش یه تی شرت زرد رنگ داشتم زیر اون هم هیچی تنم نداشتم اروم آروم با همون لبخوری هاش تی شرتم رو هم از تنم در آورد یه دست کشید رویه سینه هامو منو محکم تو بغلش فشار داد و در گوشم آروم گفت : قربونت برم با این سینه های جیگر و کوچولوت.از بغلش جدام کرد و تو سرشو آورد طرف سینه هام زبونشو که به نوک سینم زد یه لحظه ای سردی کرد و یه لرزی به تنم افتاد بعد اون دیگه شروع کرد به خوردن سینه هام واقعا چه حالی میداد کم کم دستشو رویه کونم حس میکردم و از همه طرف داشتم شهوتی تر مشدم یه جیغغغغغ بلند زدم و گفتم امید بس کنننننننن دیگه.اونم یه لحظه ولم کرد فکر کردم تمومش کرده ولی دستشو آورد طرف دکمه های شلوارمو منم باهاش خیلی سخت برخورد کردم یه یعنی بیشتر از این دیگه نه ولی دست بردار نبود و یهو گفت:پارمیدا جونم بذار امروز به یاد ماندنی تر بشه دیگه خرابش نکن.با این حرفا دستمو از رو دکمه های شلوارم برداشتم و اونم جلوم زانو زدو شروع کرد به باز کردن دکمه های شلوارم هر یه دونه که باز میکرد همونجایی که میومد بیرون و چند تا بوس آبدار میکرد و یه لیس عالی میزد و دیگه کار به جایی رسید که شلوارمم درآورد و من فقط با یه شوت قرمز رنگ جلوش ایستاده بودم و یه دست از رو شرتم رویه کووووووسم کشید و یه دست هم رویه چاک کووووونم کشید و بلند شد و گفت خوب نوبت توئه نمیخوام لباسامو دربیاری؟؟؟؟؟؟ منم با حرکت سرم گفتم نه اونم یه تی شرتش رو درآورد و با یه شلوارشو.

با یه شورت و کیررررر شق شده جلو من ایستاده بود یه نگاهی بهم کرد و گفت نمیخوای واسم بخوریش؟؟؟؟؟ منم یه نگاهی کردم و گفتم اصلا من خوشم نمیاد از خودتم خوشم نمیاد خیلی بی معرفتی تو جوابم گفت:باشه با معرفت میخوریش آخرش یا من برم سراغ کارم؟؟؟؟؟منم جوابشو ندادم که یدفعه یه دوری داد منو جوریکه پشتم بهش بود و آروم منو رویه مبل به حالت زانو در آورد و خودش هم یه چند ثانیه رفت عقب و دوباره برگشت رفته بود کرم بیاره که منم گفتم کرمو واسه چی آوردی؟؟؟؟؟ گفت:هیچی میخوام پوستت از این لطیفت تر بشه تا بهت بیشتر حال بده منم گفتم یعنی میخوای منو بکنیییییییی؟؟؟؟؟؟گفت:خوب معلومه ولی نترس مواظب دختریتت هستم کاری با اون ندارم و آروم شورتم رو تا جایه زانوهام کشید پایین مونده بودم چی بهش بگم فقط حرف یکی از دوستام یادم اومد که میگفت خیلی درد داره بعد برگشتم پشت سرمو یه نگاه کردم و دیدم داره شرتشو پایین میکشه تا کیررررررشو دیدم واسم خیلی جالب شد آخه کیرش نسبتا بلند بود و نه تپل بود نه چاق راست راست خوب کیرش رو فرم بود بهش گفتم:امید درد داره جون من یواش بکن توشششششششش باشه؟؟؟؟؟؟ گفت کی گفته درد داره الان کرم هم میمالم اصلا درد نداره یه ذره کرم برداشت و زد لای کونم یه دفعه کونم خنک شد و دستشو رو چاک کونم حس میکردم خیلی حس خوبی بود یه ذره کرم هم به کیر خودش مالید و کیرشو آروم اورد سمت سوراخ کونم خیلی خوب نمیتونستم ببینم که کیرش الان کجاس و چجوری میخواد بره تو کوووووونم فقط میدیدم که امید پشتمه و کیرشو در سوراخ کوووووونم حس میکنم بهم گفت میخوام بکنم تو کونت شلش کن منم تا جاییکه میتونم شلش کردم و یه نفس هم دادم بیرون و اماده دریافت کیر شدم یه فشار کوچولو داد و خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم سر کیرش رفت تو کونم همش بابت همون کرمهایی بود که در کونم و کیرش مالیده بود یه ذره دیگه هم فشارررررر داد حس کردم تا کلاهک کیرش تو کونمه و اصلا دردی رو حس نمیکردم فقط یه ذره خیلی کم حس میکردم یه ذره میسوزه با خودم گفتم کون دادن که درد نداره دوستام میگن درد داره؟؟؟؟؟؟.امید یه صدام کرد و بهم گفت دیدی اصلا درد نداره که یه ذره دیگه فشاررررر داد فکر کنم تا نصفه کیرش رفت تو کونم انگاری میگفتی با یه چاقو دارن کونمو پاررررررررره میکنن خیلی درد داشت یدفعه از خودم بیخود شدم و بلند یه جیغغغغغغغ زدم و خودمو پرت کردم جلو از بدشانسیم جلوم هم مبل بود و نمیشد از زیر کیرررررررش در برم که به امید با خواهش و خیلی با صدایه بلندی گفتم درش بیار خیلی درد داره.امیدم بی توجه به من همونجا کیرش رو نگه داشته بود.یه ذره دردش کمتر شده بود ولی فایده ای نداشت تا اینکه به جون خودم قسمش دادم و حاضر شد کیرشو دربیاره تا در اورد چشتون روز بد نبینه دردی دوبرابر لحظه ای که تو کونم بود و حس کردم حس اینو داشتم که کونمو دارن محکم سوراخش رو میکشند و میخوان به زور پارششششششش کنن دراین حد درد داشتم اشکم دراومده بود و داشتم واقعا گریه میکردم که یه دفعه سر کیرشو دوباره رو سوراخم حس کردم با بغضی که گلومو گرفته بود گفتم بسته نکننننننننننن دیگهههههههههه ولی گفت بذار بکنم دردش تموم فقط اولش یه ذره درد داره بعد منم با خودم گفتم بهتره تحمل کنم شاید دردش تموم بشه اروم اروم فشار داد داخل دیگه واقعا داشتم درد میکشیدم تا اینکه دیگه فشاری رو رویه کونم حس نکردم.واقعا داشتم درد میکشیدم که امید روم خم شد و درگوشم گفت دیگه تمومه تا ته کردم تو کونت عزیزم مطمئن باش دیگه درد نداره.تو همون وضعیت فکر کنم یه چند دقیقه ای بودیم تا اینکه یه تکون کوچولو به کیرش داد و یه ذره کشید عقب دردش کمتر از قبل بود ولی بازم خیلی درد داشت تا اینکه کم کم تا نصفه بیرون میکشید و دوباره اروم تو کونم میکرد و دیگه کار بجایی کشید که تا کلاهکش میومد بیرون دوباره تا تههههه تو کووووونم میکرد و درد داشتم نه مثله اولش داشتم حال میکردم یه جورایی به این وضعیت و دردی که میکشیدم عادت کرده بودم تا اینکه سرعتش رو بیشتر و بیشتر کرد تا جاییکه وقتی کیرشو تا ته میچپوند تو کونم صدای شالوپ شولوپ بدنامون بلند میشد و خیلی هم لذت انگیز شده بود داشتم کم کم ارضا میشدم با یه دستم داشتم کوووووووسمو میمالوندم تا اینکه ارضا شدم و همه ترشحات کوسم با سرعت ریخت رویه مبلی که روش بودم واقعا افتضاح کرده بودم تو همون لحظه ها امید محکم منو بغلم کردم و از این کارش تعجب کردم که چرا انقد داشتیم حال میکردیم و یه دفعه واستاد تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده با تموم قدرتش آبشو تو کونم خالی کرد و یه لحظه داشتم از گرمایه اب کیر جونم به لبم میرسید واقعا حس بد ولی جالبی بود که ابشو تو کونم خالی کرده یه دو قیقه ای تو همون وضع بودیم که امید از روم بلند شد و گفت فکر کنم دیرت شده دیر تر از این برسی خونتون حتما مامانت دعوا میکنه ساعتو یه نگاه کردم ساعت 4 بود و هوا هم خیلی گرم و ما هم که خیس عرق بودیم یه حوله برام امید آورد و گفت خودتو خشک کن که حموم الان نمیتونی خواشتم از جام بلند شم درد کونم دوباره شروع شد خیلی داشتم درد میکشیدم ولی خواستم به رویه خودم نیارم تا بلند شدم اب کیررررررش مثل اینکه رو بدنت یه مورچه حرکت کنه از تو کوووووونم اومد بیرون همونجوری یه ذره تا نردیکیهای کونم اومد و به هرحال خودمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و امید و دیدم که همه لباساشو پوشده و اومد جلومو یه ماچ از کرد و یه تشکر بابت همه چی کرد و منم خوب جوابشو با حرف اینکه دوست دارم دادم و بعد اونم اومدیم و سوار ماشینش شدیم و منو تا نزدیکای خونمون رسوند و رفتت سمت خونش و منم رفتم خونه و از شانسم هیچکی خونه نبود یه راست رفتم حموم و تقریبا نیم ساعت کونمو زیر دوش آب گرم گرفته بودم که دردش کمتر بشه آخه راه رفتن برام سخت شده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>