وقتی خواهرم رو شناختم

همیشه منتظر یه فرصت بودم تا بتونم باهاش رابطه داشته باشم.همیشه راه های مختلف رو توی ذهنم مرور میکردم و برای خودم نقشه میکشیدم ولی دست آخر قضیه طور دیگه ای پیش رفت.
یادم رفت خودمو معرفی کنم.من امین هستم و توی یه خانواده ی چهار نفره زندگی میکنم.خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به اوایل تابستون امسال.اولین سکسم که همون سکس با خواهرم مهتاب بود.
راستش وقتی پارسال وارد دانشگاه شدم کاملا روال متفاوتی توی زندگیم به وجود اومد.نگاهم به دخترا و مخصوصا به خواهرم عوض شد و همیشه وقتی از دانشگاه بر میگشتم خونه به سکس با مهتاب فکر میکردم.مهتاب یه دختر17 ساله ی خوشکل با یه هیکل معمولی.نه چاق و نه لاغر.در واقع مهتاب زیاد موجود سکسی و شهوت برانگیزی نبود ولی هر چیزی که بود منو بدجوری محو خودش کرده بود.همیشه وقتی توی خونه راه میرفت نگاهم به کون و سینه هاش بود.

یکی از چیزایی که راجب مهتاب میدونستم و ازش مطمئن بودم این بود که مهتاب تا اون روز با هیچ پسری رابطه ی جنسی نداشت و دوست پسر هم نداشت و به خاطر همین هم میخواستم اولین نفری باشم که خواهرمو میکنه و نمیخواستم قبل از من کسی دست بهش بزنه البته در نهایت حقیقت چیز دیگه ای بود که من حتی فکرشم نمیکردم .
داستان از اونجایی شروع شد که تیر ماه پسر عموی پدرم از دبی اومد ایران.تنها جایی که فک و فامیل پدرم برای موندن توی ایران داشتن خونه ی ما بود.این شد که من به درخواست بابام اتاقم رو برای یه مدتی که پسر عموش خونه ی ما بود خالی کردم و تنها مقصدم اتاق مهتاب بود.آخرین اتاق طبقه ی بالا.مهتاب هم با این موضوع مخالفتی نداشت.
شب اول حدود ساعت 11 رفتیم که بخوابیم.مهتاب روی تخت خوابید و منم یه ملافه کنار تختش پهن کردم و خوابیدم.
تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که چطوری باید شروع کنم و بهش پیشنهاد سکس بدم.به هم شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.
توی همین افکار بودم تا اینکه خوابم برد.ساعت حدود 4 صبح بود که از خواب پریدم.من معمولا وقتی میخوابیدم این ساعت خود به خود بیدار میشدم ولی دوباره خوابم میبرد اما این بار نتونستم از فکر مهتاب بیام بیرون.توی همین فکرا بودم که یهو فکر احمقانه ی سکس توی خواب به ذهنم رسید.توی فکرم میدونستم که جواب نمیده ولی اونقدر حشری شده بودم که میخواستم امتحان کنم.
دلمو زدم به دریا و نشستم کنار تخت مهتاب.واقعا صحنه ی تحریک کننده ای بود.ملافه ی مهتاب از روش کنار رفته بود و کونش به سمت من بود.

میتونستم صدای قلبم رو بشنوم.دستم رو خیلی آروم سمت کون خواهرم بردم و انگشتم رو روی کونش گذاشتم.دستام کاملا یخ کرده بود.یواش یواش انگشت دومم رو هم روی کونش گذاشتم و بالاخره کل کف دستم رو روی کونش گذاشتم.جرات نداشتم دستم رو روی کون خواهرم تکون بدم.ممکن بود بیدار بشه و در این صورت آبروم میرفت.همون طوری برای شاید چند دقیقه دستم رو روی کونش نگه داشته بودم و تکون نمیخوردم.بی نهایت حشری شده بودم ولی نمیدونستم چیکار کنم.

بالاخره به خودم جرات دادم و دستم رو تکون داد.خیلی آروم شروع کردم دستم رو روی لمبر کونش تکون دادن.واقعا کون نرمی داشت.یه شلوار نخی خیلی نازک پاش بود به خاطر همین وقتی دستم رو روی کونش تکون میدادم کاملا نرمی کونش رو حس میکردم و احساس میکردم دستم داره روی پوستش تکون میخوره.مهتاب نسبت به سنش واقعا جا افتاده بود.کم کم حشرم بیشتر شد و دستم رو از این لمبر کونش تا اون طرف میکشیدم. شرتی که پاش بود نمیذاشتم دستم چاک کونش رو لمس کنه ولی باز هم نرمی کونش تحریکم میکرد.خیلی آروم با دست دیگم شلوار و شرتم رو کشیدم پایین.دستم رو با تف خیس کردم و شروع کردم به مالیدن کیرم.
با یه دستم داشتم پهنای کون خواهرم رو میمالیدم و با دست دیگم هم داشتم جلق میزدم.اونقدر حشری بودم که فکر بیدار شدن مهتاب هم از سرم پریده بود.بیشتر به خودم جرئت دادم و دستم رو به رونای مهتاب رسوندم و شروع کردم به نواش کردن کون و رونهای نرمش.دستم رو آروم بین رون پاهاش میکشیدم و بالا و پایین میبردم.چون پاهاش نزدیک به هم بود نمیتونستم کسش رو لمس کنم به خاطر همین فقط به مالیدن کون و رون پاهاش بسنده کرده بودم.یه کم بیشتر به خودم جرات دادم.میخواستم حتما امشب پوست لطیف بدن خواهرم رو هم لمس کنم.یه کم از تی شرت صورتی رنگی که مهتاب اون شب تنش کرده بود بالا رفته بود و یه ذره از کمرش معلوم بود.انگشتم رو خیلی آروم به اون قسمت نزدیک کردم و آهسته شروع کردم به بالا بردن تی شرتش.
آروم آروم تی شرتش رو بالا بردم تا به اندازه ی یه کف دست برای لمس کردن کمرش جا باز شد.آروم آروم دستم رو روی کمرش گذاشتم و شروع کردم به نوازش کمرش.یه حسی بهم میگفت مطمئنا با این حرکتم مهتاب رو بیدار میکنم ولی اونقدر حشری بودم که برام اهمیت نداشت.همینطوری با دستم داشتم پوست لطیف کمر مهتاب رو میمالوندم و دستم رو بالا و پایین میبردم. یه لحظه دستم رو روی کونش میذاشتم بعد سراغ کمرش میرفتم و دوباره از رونش شروع میکردم به بالا اومدن تا اینکه بالاخره آبم اومد و روی روتختی مهتاب ریخت.مثل اکثر مواقعی که بعد از جلق زدن کرخت میشدم این بار هم همون اتفاق افتاد.دوباره ترس اومد سراغم و منی که تا همین چند لحظه پیش داشتم مهتاب رو به سرعت میمالوندم حالا از اینکه صدای پاک کردن آبکیرم از روی روتختی ممکنه بیدارش کنه میترسیدم.خلاصه اون شب بالاخره همه جا رو تر و تمیز کردم و خوابیدم.بالاخره باید مهتاب رو میکردم و منتظر بودم تا اون اتفاق بالاخره بیفته.
فردای اون روز مهتاب هیچ واکنش خاصی از خودش نشون نداد.یعنی کاملا عادی بود.مثل روزهای قبل ولی من کاملا فرق کرده بودم.میخواستم از این فرصتی که پسرعموی بابام ایران بود استفاده کنم و تا وقتی توی اتاق مهتاب هستم بالاخره کارو تموم کنم.

پسرعموی بابام یه جوون حدود 30 ساله بود به اسم سامان که توی دبی ظاهرا یه شرکت تجاری داشت و برای یه مساله ای حدود یه ماهی تهران می موند.به خاطر همین من وقت زیادی داشتم و باید یه فکر اساسی میکردم.
چند روز گذشت تا اینکه من و سامان یه روز توی خونه تنها شدیم.مادر پدرم خونه ی داییم بودن و مهتاب هم خونه ی دوستش بود.من و سامان روبروی تلوزیون داشتیم فیلم میدیدیم که سامان بهم گفت:«امین الان میدونی مهتاب کجاست؟»سرم رو تکون دادم و گفتم:«خونه ی دوستش.چطور مگه؟»سامان یه کم من من کرد بعد بلند شد رفت سمت آشپزخونه.از همونجا گفت:«امین پاشو بیا اینجا. کارت دارم.»منم رفتم پیشش توی آشپزخونه.کنجکاو شده بودم که سامان امروز چشه.سامان یه کم صبر کرد بعد شروع کرد به حرف زدن:«راستش امین من نمیخوام به زندگی خصوصیت کاری داشته باشم ولی دیشب تصادفا یه چیزی توی کامپیوترت به چشمم خورد که هر کاری میکنم نمیتونم از ذهنم خارجش کنم.»یه کم فکر کردم.یعنی سامان چی دیده بود؟من تمام اطلاعات خصوصی و فیلم های سکسی رو با یه نرم افزار مخصوص هاید کرده بودم و کسی بهشون دسترسی نداشت.بقیه هاردم هم چیزی توش نبود.خودمو زدم به اون راهو و گفتم:«جدا؟چی بوده حالا؟»سامان در جواب من چیزی گفت که سر جام میخکوب شدم.یهو عرق سردی روی پیشونیم نشست و زبونم بند اومد.سامان فقط یک کلمه گفت:«ویدئوی 666»

بذارید جریان این ویدئو رو براتون تعریف کنم.اواخر پارسال بود و من تازه یه دوربین خوب خریده بودم.یه روز نزدیکای عید درست موقعی که مهتاب از مدرسه امده بود خونه من رفته بودم توی اتاقش و دوربین رو کنار کامپیوترش جوری که دیده نشه گذاشته بودم تا فیلم بگیره و شانسم هم خوب بود.توی اون روز مهتاب وقتی از مدرسه اومد تمام لباس هاش رو در آورد و یه کم هم جلوی آینه توی اتاقش به صورتش ور رفت و بعد حولش رو تنش کرد و رفت حموم. دست آخر به همین راحتی یه فیلم کاملا لختی 10 دقیقه ای از خواهرم گیرم اومده بود که اسمش 666 بود و حالا نمیدونم چطوری ولی سامان این ویدئو رو دیده بود.
بگذریم.من بعد از اون حرف سامان همونطوری میخکوب بودم.نمیدونستم چی بگم.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:«اون فیلمو چطوری دیدی؟»سامان سرش رو پایین انداخت و گفت:«باز کردن اون نرم افزار کار زیاد سختی نیست مخصوصا وقتی هیستوری فایل هایی که با کامپیوترت باز میکنی رو پاک نکنی.»
نمیدونستم چی بگم.خواستم مقابل سامان جبهه بگیرم:«اما تو حق نداشتی اونو نگاه کنی.اونا اطلاعات خصوصی من بودن»سامان نیشخند زد و گفت:«فیلم لختی خواهرت جزو اطلاعات خصوصی توئه؟خیلی معرکه ای پسر!»صدام رو بالا بردم و گفتم:«اونش به خودم ربط داره!تو حق نداشتی توی کامپیوتر من فوضولی کنی!»
سامان زد زیر خنده و گفت:«آروم باش پسر.نیازی نیست بترسی.من از اون فیلم چیزی به کسی نمیگم.کاملا هم درکت میکنم.منم وقتی همسن تو بودم همیشه میخواستم با خواهرم سکس کنم.

همین الان که یه بچه هم داره هنوز هم وقتی میرم پیشش حشری میشم ولی هیچوقت نتونستم این کارو بکنم.»سامان یه کم مکث کرد.منم به فکر فرو رفتم.راستش من همیشه فکر میکردم من تنها پسری هستم که با دیدن خواهرش حشری میشه و تمام این داستانای سکسی خواهربرداری که تو اینترنت هست رو کسایی نوشتن که اصلا خواهر ندارن و همش مذخرفه ولی حالا سامان میگفت که خودش هم اینطوری بود.سامان ادامه داد:«من از وقتی اومدم خونتون فهمیدم مهتاب سر و گوشش میجنبه.شاید حرفمو باور نکنی ولی من فکر کنم اونم بدش نمیاد تو یه کم باهاش حال کنی!»یهو از جام پریدم و گفتم:«تو از کجا میدونی؟»سامان خندید و گفت:«خب باید یه کم گوشات تیز باشه تا بتونی صحبت تلفنی خواهرت با دوستش رو از پشت در اتاقش بشنوی که داره از اینکه شب قبل وقتی داداشش داشته دستمالیش میکرده چقدر بهش حال داده واسه دوستش تعریف میکنه.»نمیدونستم چی بگم.واقعا سامان همه اینا رو چطور متوجه شده بود ولی من متوجه نشده بودم.سامان یه کم دیگه مکث کرد و آخر سر گفت:«خب.میخوای با مهتاب سکس داشته باشی؟»به سامان نگاه کردم.نمیدونستم چی جوابشو بدم.سامان خندید و گفت:«خب جوابت معلومه.فردا شب مامان و بابات دعوت شدن مهمونی یکی از فامیلای مامانت.من باهاشون نمیرم.تو و مهتاب هم مثل اینکه دعوت نیستید.»

یه کم فکر کردم و گفتم:«خب چطوری میخوای این کارو انجام بدم؟وقتی مامانمینا نیستن برم سراغ مهتاب؟»سامان گفت:«تو نمیتونی امین.ولی من میتونم.رگ خواب مهتاب دست منه و تنها کاری که باید انجام بدی اینه که با مامانتینا از خونه بری بیرون و دو ساعت بعد آروم برگردی توی خونه و مطمئن باش من مهتاب رو حاضر آماده تحویلت میدم.»راجب حرفای سامان توافق کردیم.اون شب رو به هر زحمتی بود خوابیدم دست آخر ساعت 6 بعد از ظهر وقتی مادر و پدرم از خونه رفتن بیرون منم به بهونه ی رفتن خونه ی دوستم زدم بیرون.موقع بیرون رفتن سامان یه چشمک بهم زد و به ساعتش اشاره کرد که سر ساعت بیام.منم رفتم بیرون و یه مدت سر کوچه الاف بودم تا ساعت 8 شب.مدام پیش خودم فکر میکردم الان توی خونه چه خبره و سامان داره چیکار میکنه.رسیدم پشت در خونمون و کلید انداختم و رفتم تو.از پله ها رفتم بالا و در خونه رو باز کردم.طبقه پایین هیچ صدایی نمی اومد.کنجکاو شدم.رفتم سمت پله های طبقه بالا و همونجا بود که فهمیدم سامان کار خودش رو کرده.صدا از اتاق من بود.صدای آه آه مهتاب که هر از گاهی با جیغ همراه میشد و دوباره شروع میکرد به آه و اوه کردن.میخواستم برم توی اتاق که یه اس ام اس برام اومد.بازش کردم.از طرف سامان بود:«کاملا لخت شو بعد بیا تو»این از کجا فهمیده بود من میخوام برم تو.همون کارو کردم.تمام لباسام رو در آوردم و با یه کیر که کاملا شق شده بود در اتاق رو باز کردم و از دیدن صحنه ای که جلوم داشت اتفاق میافتاد سر جام میخکوب شدم.مهتاب به حالت سگی رو تخت من بود و سامان داشت از پشت کیر کلفتش رو میکرد توی کس خواهرم و در میاورد.اونقدر این کارو با سرعت انجام میداد که مهتاب حتی نمیتونست درست نفس بکشه و فقط صدای آه و اوهش کل اتاق رو برداشته بود.

نمیدونستم چیکار کنم.مهتاب اصلا تو حال خودش نبود و منو ندید ولی سامان برگشت و منو نگاه کرد.یه چشمک بهم زد و به اشاره کرد که برم طرفش.منم جلو رفتم.میخواست سریع جامونو با هم عوض کنیم.کیر من و سامان زیاد فرقی با هم نداشت فقط مال اون یکم دراز تر بود.رفتم روی تخت.سامان توی یه لحظه کشید بیرون و من سریع کیرم رو توی کس خواهرم که کاملا خیس بود جا دادم.دیگه متوجه نمیشدم.با سرعت داشتم تلمبه میزدم و دستم رو روی کمرش میکشیدم.توی همین حین سامان رفت جلوی مهتاب نشست و کیرش رو سمت مهتاب گرفت و مهتاب به محض دیدن سامان یهو از حرکت ایستاد.از یه طرف یه کیر رو توی کسش حس میکرد و از طرف دیگه سامان رو جلوی خودش میدید.به خاطر همین یهو خودش رو جلو کشید و پشت سرش رو نگاه کرد.وقتی همدیگه رو دیدیم هیچی نمیتونستیم بگیم. هر دو مون قفل کرده بودیم تا اینکه سامان با خنده گفت:«مگه جفتتون نمیخواستید همدیگه رو بکنید.از چی تعجب میکنید؟»این حرف سامان به حدی منو حشری و عصبانی که با کون مهتاب رو محکم گرفتم و دوباره تو حالت سگی جلوی خودم قرار دادم و کیرم رو با شدت تا ته توی کس خواهرم فرو کردم.این بار اونقدر وحشیانه تلمبه میزدم که مهتاب با هر تلمبه ی من به جای آه داشت جیغ میکشید و یه کم هم کیر سامان رو میخورد.همینطور ادامه دادم تا اینکه بالاخره آبم داشت میومد.توی یه لحظه مهتاب رو به جلو هل دادم و آبم روی کمرش فروان کرد و حتی روی موهای سرش هم پاشیده شد.خود مهتاب هم ارضا شده بود.سر جام نشستم و فکر کردم.اصلا متوجه نشده بودم که دارم خواهرم رو از کس میکنم و تازه برام سوال ایجاد شد که چرا مهتاب پرده نداشت.به سامان نگاه کردم.مهتاب هنوز داشت کیرش رو با ولع خاصی میخورد.سامان انگار فکرمو خونده باشه سرش رو به نشونه ی نه تکون داد و با لباش حرفی رو هجی کرد که کاملا توجیه شدم:«با دوستای دختر لز داشتن»اتفاقی که برای خیلی از دخترا میفتاد واسه مهتاب هم افتاده بود.مثل اینکه وقتی خیلی حشری بودن با دوستاش پرده ی همدیگه رو زده بودن و امروز با اولین کسایی بودیم که کسش رو میکردیم. توی همین لحظه وقتی پشتش به من بود و داشت برای سامان ساک میزد چشمم به سوراخ کون تنگش افتاد.همون شب قبل از رسیدن مامان و بابام سامان سوراخ کونش رو هم کرد و بعد هم یه سکس دو نفره داشتیم و موقع خواب وقتی من و مهتاب با هم توی اتاقش بودم هم من تونستم کونش خواهرمو بکنم.

اون شب آخرین سکس سامان و مهتاب بود ولی تازه شروع رابطه ی جنسی من و خواهرم بود.سامان چند هفته بعد ایران رو ترک کرد و من و مهتاب دوباره اتاق های خودمون رو داشتیم ولی سکس هیچ مرزی رو نمیشناسه.اون اوایل هر شب رابطه داشتیم و به مرور متعادل تر شدیم تا اینکه چند هفته قبل از اینکه این داستان رو براتون بنویسم اتفاقی افتاد و رابطه ی جنس منو خواهرم وارد مرحله ی تازه ای شد…

من و خواهرم مهتاب دیگه از این بیشتر نمیتونستیم به هم نزدیک بشیم.بعضی شبا اون میومد اتاق من و بعضی شبا من میرفتم توی اتاقش. دیگه این قضیه برامون مثل یه بازی شده بود و اونقدر موقع سکس مسخره بازی در میاوردیم که صدای خندمون از اتاق میرفت بیرون و یه دفه حتی صدای بابام از طبقه پایین اومد که داشت ازمون میپرسید چیکار داریم میکنیم.

نه من و نه مهتاب نمیدونستیم این رابطه به کجا میخواد بکشه و فقط از داشتن سکس با هم لذت میبردیم.رفتار های جنسی مهتاب واقعا همون چیزایی بود که من آرزو داشتم زنم داشته باشه.عاشق هارد سکس بود،خیلی راحت میشد از کون باهاش سکس کرد و خودش هم مخالفتی نداشت،زود آماده ی داشتن سکس از کس میشد و در نهایت خیلی هم خوب ساک میزد.من از لحاظ جنسی از همسرم فقط همین چیزا رو میخواستم و حالا خواهرم تمام این خصوصیات رو داشت و منم ازشون بهره مند بودم.منم کمابیش نیازهای جنسی مهتاب رو تامین میکردم و مهمتر از همه دیگه دچار زودارضایی نمیشدم و تا وقتی که مهتاب رو راضی نمیدیدیم خودم ارضا نمی شدم.

تمام اینها دست به دست هم داده بودن تا ما دو نفر رو کاملا مشغول کنن.البته این اواخر هر دومون توافق کرده بودیم که کمتر با هم سکس داشته باشیم و هفته ای یکی دو دفعه بیشتر پیش هم نمیرفتیم تا اینکه سه هفته قبل از تاریخ نوشتن این داستان مهتاب حرفی که برای چند ماه توی دلش نگه داشته بود رو بهم زد.

حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود و تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه و مهتاب هم یه کم قبل تر از من از مدرسه اومده بود و با لباس مدرسه داشت توی حال راه میرفت.رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم.

راستش مادر من معلم دوره ی ابتدایی بود و دو شیفت کار میکرد به خاطر همین از اول مهر من و مهتاب هر روز توی خونه تنها بودیم و ظهر ها وقتی مهتاب از مدرسه میومد زیاد پیش میومد که با هم سکس کنیم ولی روزایی که من از دانشگاه میومدم به خاطر مسیر دور دانشگاه خیلی خسته بودم و معمولا میخوابیدم و اگر اون روز قرار بود با هم سکس داشته باشیم شب این کارو میکردیم اما اون روز مهتاب سریع اومد توی آشپزخونه دنبال من و از پشت خودشو بهم چسبوند و گفت:«چه خوب که اومدی خونه امین.دیگه داشتم از حشریت میمردم داداشی»همینطور که داشتم توی یخچال رو نگاه میکردم گفتم:«مهتاب عزیزم خداییش خسته ام.امروز امتحان تربیت بدنی داشتیم پوستم کنده شده.میشه تا شب موقع خواب صبر کنی آبجی جونم؟»مهتاب از زیر دستم رد شد و اومد جلوم وایساد و سریع لباشو گذاشت و یه لب کوچولو بهم داد و گفت:«باشه ولی قبل اینکه بری بخوابی میخوام یه چیزی بهت بگم.» دستمو گرفت و پشت میز ناهارخوری نشوند و خودش هم جلوم نشست.خندیدم و گفت:«خب حالا چی شده که اینقدر عجله داری؟» مهتاب سرشو پایین انداخت و گفت:«راستش چطوری بگم.امروز داشتم با دوستم راجب رابطه خواهر برادرا صحبت میکردم و اون چیزی بهم گفت که منو واقعا گیج کرده.»ابروهام رو تو هم کشیدم و گفتم:«به دوستت راجب رابطه ی ما گفتی؟»مهتاب سریع گفت:«نه نه نه به خدا.هیچ کس چیزی از رابطه ی ما نمیدونه.راستش موضوع چیز دیگه ایه.شبنم به من گفت که اونم با داداشش چند وقتیه که رابطه داره.»تعجب کردم.مثل اینکه این پدیده ای که فکر میکردم فقط من دچارشم حالا داشت فراگیر میشد.واقعا باورم نمیشد.با تعجب به مهتاب گفتم:«یعنی شبنم و شایان هم؟»مهتاب گفت:«اره.اونا حدودا از اوایل امسال شروع کردن و یه دو سه ماهی از ما جلوترن.»نمیدونستم چی بگم.یه کم فکر کردم و گفتم:«خب حالا چی شده که گیج شدی؟قضیه چیه مهتاب؟»مهتاب یه کم من من کرد و گفت:«خب من قبلا بهت گفتم امین. من و شبنم پارسال زیاد با هم سکس میکردیم و اواخر پارسال بود که یه روز خیلی حشری شدیم و پرده ی همدیگه رو زدیم.»سریع گفتم:«خب اینو که میدونم.درسته قبلا بهم گفتی.ربطش به قضیه ی امروز چیه؟»مهتاب سرشو پایین انداخت و گفت:«خب همینطوری که من قضیه ی رابطه هام با شبنم و اینکه چطوری بکارتم رو از دست دادم رو برات تعریف کردم اونم تمام داستانایی که با من داشته رو برای داداشش گفته.»یه لحظه سر جام خشکم زد.

نمیدونستم چی بگم.راستش اینکه شایان میدونست مهتاب پرده نداره خیلی بد بود.مهتاب تا چهره ی منو دید گفت:«عصبانی نشیا امین.خودتو بذار جای داداش شبنم.وقتی میبینی پرده نداره کنجکاو میشی بدونی چرا.همونطوری که از من پرسیدی اونم از شبنم پرسیده و شبنم هم نمیتونسته بهش دروغ بگه.»یه کم مکث کردم و گفتم:«زود تر اصل قضیه رو میگی یا نه مهتاب؟»مهتاب سریع گفت:«میگم ولی باید قول بدی که عصبانی نشی.»سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم.واقعا کنجکاو بودم ببینم مهتاب چی میخواد بگه.مهتاب یه کم این دست اون دست کرد تا اینکه بالاخره گفت:«خب راستش من تا امروز از قضیه ی رابطه ی شبنم و داداشش شایان خبر نداشتم و امروز تازه فهمیدم.به خاطر همین…به خاطر همین…. منم راجب رابطمون بهش گفتم.»یهو انگار برق گرفته باشدم از جام پریدم و گفتم:«ولی ما به هم قول داده بودیم این یه راز بینمون میمونه.»شبنم سرش رو پایین انداخت و گفت:«اما مجبور شدم بگم امین.آخه…آخه شبنم ازم خواست یه روز برم خونشون و بعد این همه مدت با هم یه کم حال کنیم و خب خودت میدونی که من الان خیلی وقته که سکس رو شروع کردم و شبنم هم بالاخره میفهمید.این شد که گفتم اگه الان بفهمه بهتره.»سر جام نشستم و یه کم فکر کردم.دوباره به مهتاب نگاه کردم و گفتم:«اشکالی نداره عزیزم.حالا که فکر میکنم میبینم حق با توئه.مساله ای نیست ولی دیگه قول بده این مساله رو به کس دیگه ای نگی.»مهتاب سریع از جاش بلند شد و اومد سمت من و یه لب بهم داد و گفت:«قول میدم داداشی گلم.»خندیدم و گفتم:«همین قضیه گیجت کرده بود؟»مهتاب انگار که میخواست سریع بحثو عوض کنه گفت:«ولش کن امین.کاندوم نداریم واسه امشبا.یادت باشه شب بری بخری»من مهتاب رو میشناختم.مطمئن بودم یه چیزی رو نمیخواد بهم بگه یا اینکه از گفتنش پشیمون شده.چشمام رو ریز کردم و گفتم:«مهتاب میدونم یه چی میخوای بگی.نمیخواد بحثو عوض کنی.ضمنا کاندوم هم داریم لا اقل میخوای بحثو بپیچونی یه چی بگو که تابلو نشه»یه کم خندیدم و دوباره رفتم سر یخچال.مهتاب همونطوری سر جاش وایساده بود و منم میخواستم غذا گرم کنم تا اینکه مهتاب بالاخره حرفش رو زد:«امین یادته اون شبی که من و تو و سامان با هم سکس کردیم؟»یه اوهوم گفتم.مهتاب گفت:«خب چطوری بهت بگم داداشی.یه جورایی دلم واسه اون شب تنگ شده»یه فکر مثل برق از توی ذهنم گذشت.همینطور که میخندیدم برگشتم سمت مهتاب و گفتم:«حالا فهمیدم چی تو فکرته دختره ی پر رو!»
مهتاب هنوز سرش پایین بود.رفتم سمتش و گفتم:«اگه درست فکرتو خونده باشم احیانا نمیخوای یه شب من و تو،شبنم و داداشش رو ببینیم و احیانا توی اون شب یه اتفاقایی بیفته؟»مهتاب که تعجب کرده بود گفت:«اگه اینو بخوام از دستم عصبانی میشی؟»
برگشتم و زیر قابلمه ای که روی گاز گذاشته بودمو روشن کردمو گفتم:«عصبانی نمیشم ولی باید فکرامو بکنم.»

پیش خودم فکر کردم.مهتاب دختری بود که عاشق هارد سکس بود و هر وقت من و اون داشتیم با هم سکس میکردیم همیشه دوست داشت موقع سکس از یه شمع استفاده کنم تا هم کسش و هم سوراخ کونش رو با هم بکنم.حالا به این نتیجه رسیده بودم که مهتاب توی تمام این مدت داشت با اشاره بهم میفهموند که یه سکس سه نفره میخواد و منم متوجه نشده بودم و حالا با فهمیدن قضیه ی شبنم و داداشش این فرصت رو داشت که یه پارتنر جنسی دیگه برای خودش پیدا کنه و با تعریفایی که احتمالا از شبنم شنیده بود کی میتونست بهتر از داداش شبنم باشه و در ازاش هم میخواست شبنم رو دو دستی بهم تقدیم کنه.یه کم شرایط رو بالا پایین کردم. رابطه ی من و مهتاب توی بالاترین سطح خودش بود و هر دومون برای هم شریکای جنسی خوبی بودیم ولی حرفای مهتاب باعث شد یه کم به شبنم فکر کنم.همکلاسی و قدیمی ترین دوست مهتاب.شاید هشت نه سالی بود که با هم دوست بودن و مثل خواهر بودن.من تا قبل از اینکه سکس با مهتاب رو شروع کنم نمیدونستم که شبنم و مهتاب با هم رابطه جنسی داشتن و بعد از فهمیدن این قضیه یه کم هم نسبت به شبنم تمایل پیدا کردم.
حالا با این تفاصیر منم تحریک شده بودم که یه پارتنر جنسی دیگه پیدا کنم و شبنم بهترین گزینه و دم دست ترین گزینه بود. یه دختر با اندامی شبیه مهتاب فقط یه کم قد بلند تر بود و صورت نازی هم داشت.من و شایان هم با هم دوست بودیم البته نه مثل مهتاب و شبنم.شایان یه سال از من کوچیک تر بود و دانشجوی دانشگاه تهران بود.معمولا آخر هفته ها با هم میرفتیم استریت بال.پسر تقریبا لاغر و قدبلندی بود و قیافشم بدک نبود.فکر اینکه با اون و خواهرش یه سکس ضربدری داشته باشم اونقدرا هم بد نبود. بالاخره به نتیجه رسیدم.

سکس ضربدری با شبنم و برادرش ارزش امتحان کردن رو داشت.نهایتا اگه از این کارمون راضی نبودیم دیگه انجامش نمیدادیم.همین شد که اون شب اوکی رو به مهتاب دادم و قرار شد اون این پیشنهاد رو به شبنم بده و بگه من خبر ندارم و خلاصه اینکه هر دوشون سعی کنن داداشاشون رو راضی کنن تا این کارو انجام بدن.مهتاب هم همین کارو کرد و بعد از سه روز خبر رو بهم داد.من طبق معمول توی خونه تنها بودم.مامان و بابام هر جفتشون سر کار بودن و مهتاب هم مدرسه بود.حدود ساعت 2 بالاخره اومد خونه و واقعا از قیافش معلوم بود که داره از خوشحالی بال در میاره.وقتی اومد تو خونه من توی حال داشتم تلوزیون میدیدم. دویید اومد سمت من و با همون لباسای مدرسه روی پام نشست و طبق عادتش یه لب کوچیک و شیرین بهم داد و گفت:«بگو چی شده؟»یه لب دیگه ازش گرفتم و گفتم:«تو بگو آبجی کوچولو»مهتاب خودشو لوس کرد و با یه صدای بچه گونه گفت:«شبنم اوکی رو بهم داد.پس فردا خونشون خالی میشه و قرار شد ما بریم اونجا»باورم نمیشد شایان هم راضی بشه ولی حالا شده بود.نمیدونستم حالا وقتی میدیدمش باید چی بهش میگفتم.امروز پنج شنبه بود و ما هر هفته جمعه ها ساعت هشت صبح با هم قرار داشتیم تا بریم واسه بازی.نمیدونستم فردا باید چیکار میکردم.اون روز یه سکس کوچیک روی مبل با مهتاب داشتیم و بعد مهتاب رفت که بخوابه.چند دفعه گوشیمو برداشتم تا به شایان زنگ بزنم ولی نمیدونستم چی بگم.واقعا گیج شده بودم.از یه طرف فکر سکس ضربدری با شایان و شبنم حشریم میکرد از یه طرف دیگه روم نمیشد با شایان روبرو بشم.تنها کاری که تونستم بکنم این بود.یه اس ام اس دادم:«ساعت 5.روبروی فروشگاه سر کوچه»باید من و اون با هم حرف میزدیم.واقعا خیلی عجیب بود که من و شایان با اینکه خیلی به هم نزدیک بودیم حالا نمیتونستم برم بیرون و ببینمش.هر طوری بود حدود ساعت 5 زدم بیرون و با هزار زور خودم رو تا سر کوچه کشوندم و شایان همونجا روبروی سوپرمارکت وایساده بود.رفتم سمتش و اونم منو دید.میتونستم ترس رو توی چشمای اونم ببینم.همون ترس و اضطرابی که خودم داشتم.به هم رسیدیم و جلوی هم وایسادیم.شاید حدود دو دقیقه روبروی هم بودیم و هیچ حرفی به هم نمیزدیم.بالاخره تصمیم گرفتم حرف بزنم.سرمو بالا آوردم و گفتم:«مطمئنی شایان؟»شایان یهو زد زیر خنده.نمیدونم چرا ولی به محض اینکه شایان خندید منم شروع کردم به خندیدن.هر دومون عین دیوونه ها داشتیم سر کوچه بلند میخندیدیم و نمیدونستیم به چی.دست شایان رو گرفتم و با هم رفتیم سمت پارک پایین خیابون و شایان شروع به صحبت کرد: «باورت میشه امین.فکر میکردم دیگه نمیتونم ببینمت.»یه کم فکر کردم و گفتم:«منم همینطو پسر.پس شنبه خونتون خالیه»شایان گفت:«اره.مامان بابام دارن میرن کرج.تا صبح نیستن.همه چیز اوکی شده.»خندیدم و گفتم:«خوبه.من و مهتاب یه بهونه جور میکنیم تا شبو بپیچونیم.»اون روز هر دومون داستان شروع رابطه ی جنسی با خواهرامون رو تعریف کردیم.خنده دار ترینش داستان شبنم و شایان بود.بر عکس اتفاقی که برای من و مهتاب افتاد این دفعه شبنم توی خواب رفته بوده شراغ شایان و شایانم بیدار شده بوده و از ترس شبنم رو هل داده بوده سمت دیوار و شبنم بیچاره هم بدجور به سرش ضربه خورده بوده.

به هر حال اون روز برای من و شایان گذشت و هر دومون تونستیم با این قضیه کنار بیایم تا اینکه بالاخره شنبه شب شد.شبنم اوکی نهایی رو به مهتاب داده بود و گفته بود که مادر پدرش خونه رو ترک کردن.حالا من و مهتاب هم باید یه بهونه پیدا میکردیم تا شب رو تا صبح بتونیم بیرون از خونه باشیم.مهتاب بهونه ی خوبی داشت.اینکه شبنم امشب خونشون تنهاست و باید بره پیشش.منم یه کم فکر کردم و بهترین بهونه سر زدن به دو تا از دوستام بود که خونه ی مجردی داشتن.
مهتاب اول شب خونه رو ترک کرد و منم نیم ساعت بعد رفتم بیرون.سریع خودمو به ساختمون شایان اینا رسوندم.یه ساختمون 6 طبقه که اونا طبقه ی سوم بودن.زنگ زدم و رفتم بالا.وقتی پشت در اپارتمانشون رسیدم خیلی راحت میتونستم تپش قلبم رو حس کنم.یه کم معطل شدم تا اینکه بالاخره در باز شد و شبنم پشت در بود.وقتی دیدمش نمیدونستم باید چی بگم.یه شلوار جین آبی و یه تی شرت چسبون سفید تنش بود.هیکل سکسی و تمیزی داشت و خب از لحاظ چهره هم خوشکل بود.نمیدونستم باید چیکار میکردم.اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که دستمو ببرم جلو و بخندم.شبنم بهم دست داد و سلام کرد.جواب سلامشو دادم و رفتیم تو.شایان و مهتاب روی مبل نشسته بودن و داشتن ماهواره میدیدن.هنوز گیج بودم که شبنم ازم خواست بشینم.
نشستم و با شایان سلام علیک کردیم.هممون معذب بودیم و نمیدونستیم چطوری باید شروع میکردیم.تا ساعت 9 همینطوری گذشت و از بیرون پیتزا گرفتیم و خوردیم.من که دیگه پیش خودم فکر میکردم امشب قرار نیست اتفاقی بیفته و فردا دست از پا دراز تر بر میگردیم خونه.گذشت و گذشت تا اینکه شبنم بالاخره اولین جرقه رو زد:«مهتاب یه لحظه بیا بریم تو اتاق من کارت دارم.»مهتاب بلند شد و رفت توی اتاق.حدود 10 دقیقه اون تو بودن و تو این مدت هیچ حرفی بین و شایان رد و بدل نشد تا اینکه صدای مهتاب از توی اتاق اومد:«امین بیا اینجا کارت دارم.»یه نگاه به شایان کردم و رفتم توی اتاق.نمیدونستم اون تو چی در انتظارمه.در اتاق شبنم رو آروم باز کردم و صحنه ای دیدم که سر جام میخکوبم کرد.شبنم و مهتاب روی تخت و لخت.از دیدن ای صحنه اونقدر تعجب کردم که حتی نتونستم از چهارچوب در برم تو.مهتاب تا منو دید سریع بلند شد اومد سمتم و لبش رو گذاشت روی لبام.تنها کاری که میتونستم بکنم همراهی کردن بود.مهتاب آروم آروم داشت دکمه های پیرهنم رو باز میکرد و بعد از در آوردن پیرهنم سراغ شلوارم رفت و خیلی سریع تمام لباسام رو در اورد.نگاهم به شبنم افتاد که روی تخت خوابیده بود و داشت کسش رو میمالید. شبنم بالاخره بلند شد و اومد سمتم و مهتاب رو کنار زد و خودش شروع کرد به خوردن لبای من.منم حشری تر از قبل شده بودم و اصلا متوجه خروج مهتاب از اتاق نشدم.

فقط شبنم رو میدیدم که داشت منو سمت تختش میکشوند و وقتی منو روی تخت پرت کرد تازه متوجه شدم مهتاب توی اتاق نیست.تا اومدم حرفی بزنم شبنم خودشو انداخت روی من و لبشو گذاشت رو لبام و منم لباش رو با ولع بیشتری خوردم.مطمئنا مهتاب الان پیش شایان بود و اونام احتمالا شرایط مشابهی داشتن.شبنم همینطور که روی من خوابیده بود پاهاش رو دو طرف بدن من گذاشته بود و کس خیسش رو روی کیرم میکشید و منم لحظه به لحظه بیشتر حشری میشدم و فکر به اینکه خواهرم مهتاب و شایان الان داشتن یه جا توی این خونه با هم سکس میکردن هم حشری ترم میکرد.آروم دستمو به کیرم رسوندم و روی کس شبنم تنظیمش کردم.شبنم هم روی کیرم نشست و خیلی راحت کیرم تا ته توی کسش فرو رفت.مثل اینکه شبنم و شایان بیشتر از ما زیاده روی میکردن.شبنم همینطور داشت روی کیر من تلمبه میزد و شهوتش رو با ناله های یکنواخت و بلندش بیرون میریخت و توی همین لحظات بود که صدای ناله های مهتاب هم از توی حال بلند شد.بله مثل اینکه اونا هم کارشون اوج گرفته بود.با شنیدن صدای مهتاب حشرم چند برابر شد طوری که شبنم رو محکم گرفتم و سریع چرخوندمش و حالا شبنم زیر من بود و من با تمام سرعتم توی کسش تلمبه میزدم.یه کم دیگه تلمبه زدم و کیرم رو از کس شبنم آوردم بیرون.نمیخواستم بدون کردن کونش ارضا بشم.پاهای شبنمو جمع کردمو و اوردم بالا و کیرم رو دم سوراخ کونش گذاشتم.شبنم که فهمیده بود میخوام چیکار کنم با یه ناله ی شهوتی ازم خواست اروم شروع کنم.منم همین قصدو داشتم.با آب کسش سوراخ کونش رو خیس کردم و خیلی آروم کیرمو فشار دادم.کلاهک کیرم خیلی راحت رفت تو و شبنم یه آخ کوچیک و آروم گفت.کم کم فشارو بیشتر کردم و خیلی راحت کیرم رو تا ته توی کون شبنم فرو کردم.مثل اینکه شایان خیلی خوب روی این قسمت شبنم کار کرده بود.کم کم شروع کردم به تلمبه زدن.اونایی که کون کردن میدونن که این حالت از سکس خیلی دخترا رو اذیت میکنه و دردناک ترین حالتش هست.(اینکه تاق باز بخوابونیشون و پاهاشون رو بچسبونی به هم و بدی بالا و همونطوری از کون بکنیشون)اما شبنم حتی زیر تلمبه های سنگین من هم چیزی نمیگفت و فقط آه میکشید.کم کم اونقدر سرعتم بالا رفته بود که شبنم حتی نمیتونست نفس بکشه و فقط هق هق میکرد و چشماش رو بسته بود.یواش یواش به ارضا شدن نزدیک میشدم و بالاخره با یه آه بلند تمام آب کیرم رو توی کون شبنم خالی کردم و روش افتادم.شبنم تقریبا از حال رفته بود و منم وضع بهتری نداشتم.کنار شبنم روی تخت افتاده بودم و داشتم نفس نفس میزدم و عرق زیادی روی صورتم جمع شده بود.حواسمو جمع کردم.صدای آه و اوه مهتاب هنوز داشت از توی حال میومد. کنجکاو شده بودم که اونجا چه خبره.از روی تخت بلند شدم و یه نگاه دیگه به شبنم انداختم.پشتش به من بود و نیمه هوشیار بود و معلوم بود خیلی ضعیف شده.سوراخ کونش کاملا باز بود و آب کیر من از گوشش داشت میریخت بیرون.

به سمت در اتاق رفتم و وارد حال شدم.با این که تازه ارضا شده بودم اما صحنه ای که جلوم داشت اتفاق میفتاد بیشتر حشریم کرد. وقتی میدیدم شایان روی مبل نشسته و خواهرم مهتاب داره روی کیرش تلمبه میزنه.سریع رفتم سمت اونا.میخواستم چیزی که مهتاب مدتها منتظرش بود رو بهش بدم.مهتاب پشتش به من بود.مهتاب برگشت و منو دید.شهوت از توی چشماش میبارید.سریع از روی کیر شایان بلند شد و دوید سمت من.اونقدر سریع لبشو به لبام چسبوند که فکم درد گرفت.منو پرت کرد روی مبل و سریع روی کیرم نشست و شروع کرد به تلمبه زدن.شایان که از چهرش معلوم بود هنوز ارضا نشده داشت مات و مبهوت منو مهتاب رو نگاه میکرد.مهتاب همینطوری داشت با سرعت روی کیرم بالا و پایین میرفت.یه نگاه به شایان کردم و یه چشمک بهش زدم و انگشت دستم رو روی سوراخ کون مهتاب گذاشتم.شایان سریع متوجه منظورم شد و اومد پشت مهتاب.با دستام مهتاب رو روی خودم هم کردم و در حالی که کیرم تا ته توی کس خواهرم بود،شایان هم سریع از پشت کیرش روی توی کون مهتاب کرد طوری که مهتاب با یه آه و یه لرزش خفیف با همون فشار اول شایان ارضا شد.دستام رو دور کمر مهتاب حلقه کردم و محکم نگهش داشتم و شایان شروع کرد با سرعت توی کون مهتاب تلمبه زدن.اونقدر با سرعت این کارو میکرد که منم از شدت ضربه ی تلمبه های شایان عقب جلو میرفتم.به خاطر اینکه کیر شایان توی کون مهتاب بود من نمیتونستم تلمبه بزنم و کیرم انگار توی کس مهتاب گیر افتاده بود.شایان محکم و محکم تر تلمبه میزد تا اینکه بالاخره با یه داد بلند ارضا شد و چند لحظه مهتاب رو از پشت بقل کرد و محکم نگه داشت و یواش یواش کیرشو از کون مهتاب کشید بیرون.مهتاب که چشماش خمار خمار بود شروع کرد به خوردن لبای من.جونی نداشت که بخواد روی کیر من تلمبه بزنه واسه همین از روی کیرم بلندش کردم و روی مبل خوابوندمش.یکی از پاهاشو دادم بالا و کیرمو فرستادم توی کسش و خیلی آروم و لایت شروع کردم به تلمبه زدن.با اولین تلمبه آه های آروم و شهوتناک مهتاب شروع شد.هر دفه که کیرم روی میفرستادم تو لباشو گاز میگرفت و وقتی کیرمو عقب میکشیدم یه آه ملایم میکشید.شایان غیبش زده بود و معلوم بود الان کجاست چون صدای شبنم هم چند دقیقه بعد بلند شد.کار من و مهتاب چند دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دو مون با هم ارضا شدیم.با دستمال آبکیرمو از روی شکم خواهرم پاک کردمو بقلش کردم.تنها کلمه ای که مهتاب تونست بهم بگه این بود:«خیلی ممنون امین.:»

اون روز تا صبح من یه بار دیگه ارضا شدم و اونم وقتی بود که با شایان داشتیم دو نفری شبنم رو میکردیم.مهتاب هم یه سکس تکی دیگه با شایان داشت و بعد همگی از شدت ضعف خوابمون برد.از اون هفته به بعد شبنم و شایان یه دفعه اومدن خونه ی ما و یه دفعه هم شبنم تنها اومد.من از این رابطه ی جدیدی که شروع کرده بودیم راضی بودم و مهتاب هم همینطور و فکر میکنم حالا حالا ها این رابطه ادامه پیدا کنه.
جالب ترین بخش ماجرا ایمیلی بود که دو هفته پیش به دستم رسید.یه ایمیل از طرف سامان،پسر عموی بابام.نوشته بود بالاخره اونم تونسته بود به خواستش برسه و خیلی هم از این کار راضی بود.وقتی این ایمیل رو میخوندم نا خودآگاه خندم گرفت.از این میخندیدم که چیزی که فکر میکردم فقط من درگیرش هستم یه جور اپیدمی بود و خیلی ها درگیر این موضوع بودن و خیلی ها اونو تجربه کرده بودن.سکس با خواهر و برادر….

پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>