وانسا، فرشته ای از برزیل

چند سالی میشه که خارج از کشور و در استرالیا زندگی میکنم و از مزایای یه زندگی ریلکس و آروم با یه درآمد متوسط و انواع تفریحات یه کشور آزاد لذت میبرم. یه پسر کاملاً معمولی ولی کمی گوشه گیر که زیاد دنبال هیاهو و زرق و برق زندگی نیست.

از همون سال اول که مهاجرت کردم بعداز ظهرها توی یک رستوران بعنوان پیشخدمت و گاهی هم بعنوان راننده که سفارشها رو به خونه مشتریها تحویل میده،مشغول بکار شدم و از همون اوایل با مدیر و خدمه رستوران دوست صمیمی شدم تا جاییکه به خونه هم رفت وآمد داریم.البته حدود یکسال قبل با تغییر مدیریت اونجا یه کمی اوضاع بهم خورد و من دیگه نه ازون کار زیاد لذت میبردم و نه اینکه به پولش احتیاج داشتم چونکه کار تمام وقت صبحم توی یه شرکت براحتی کفاف یه زندگی بی دغدغه رو میداد. به همین خاطر با کلی کلک ازونجا زدم بیرون. اینکه میگم “کلک” برای اینه که اونا خیلی روی من حساب میکردنو بعد از غیبت من کارشون یه جورایی لنگ میشد و منم واقعاً نمیخواستم که دوستامو برنجونم. به همین جهت دوستی ما ادامه پیدا کرد ولی هر چند وقت یکبار ازم میخواستند که اگه میتونم و وقتم آزاده برای یک یا دو شب اونجا کار کنم حالا یا اینکه یکیشون مریض میشد یا ترک کار میکرد یا…. منم تا جاییکه میشد نه نمیگفتم.

و اما اصل داستان.حدود دو ماه قبل بود که دوستم،گری از رستوران زنگ زد و گفت که برای اونشب راننده نداره و اگه میشه براش کار کنم.جمعه شب بود که همیشه از شبهای پرکار و شلوغ رستورانهاست. منم گفتم OK!
ساعت پنج پریدم تو ماشین و استارت زدم که تا نیم ساعت دیگه برسم اونجا. حدود 15 کیلومتر فاصله خونه من تا اونجاست ولی اون ساعت غروب همیشه اوج ترافیکه که البته انگشت کوچیکه ترافیک تهران خودمون نمیشه ولی به هر حال طی یه مسافتی تا چهار راه اصلی و پرتردد قبل از رستوران، ماشینها با سرعت لاکپشتی حرکت میکنند. منم حدود 300 متری داشتم تا به چراغ برسم که خوردم به ترافیک! شیشه ها بالا، کولر روشن و داشتم به شوی خنده دار اون ساعت رادیو گوش میدادم که یکی از مجریهاش بطور ناشناس برای مصاحبه شغلی به یه آژانس املاک معتبر رفته بود.به خودش یه میکروفن مخفی وصل کرده بود و یه دستگاه پخش صدا که هر چند لحضه یه بار صدای گوز پخش میکرد! همون اول مصاحبه به طرف مقابلش گفت که یه تیک عصبی داره و هر وقت استرس میگیره یه باد کوچولو ازش در میره! خانم مدیر موسسه یه مکثی کرد ولی چیزی نگفت !وسط یه مصاحبه مثلاً مهم و رسمی این آقا هی زرت و زرت میگوزید و منم تو ماشین مرده بودم از خنده. جالب اینکه ایشون چنان تسلطی داشت که بهیچ وجه نمیخندید وتازه بعد از هر گوز،عذرخواهی میکرد و دوباره از سوابق و مهارتش تو جلب مشتری برای املاک میگفت! داشتم فکر میکردم که اگه من جای اون بودم، قبل از همون گوز اول از خنده می ترکیدم که یهو چشمم افتاد به پیاده روی سمت چپم. جاتون خالی… یه فرشته زیبا داشت از کنارم می خرامید و خیلی با وقار و آروم توی همون جهتی که من میرفتم قدم میزد. وای خدای من! مگه آدم هم اینقدر زیبا میشه؟ گذشته از زیبایی ،تناسب اندامش بود که واقعاً به چشم میومد. مخصوصاً با شلوار استرچی که پوشیده بود خیلی سکسی دیده میشد. ما پشت چراغ متوقف بودیم که ایشون از ما جلو زد و اون لحظه که چشم من افتاد به کون این فرشته، از خودم بیخود شدم! وای چی میدیدم… مگه میشه اینهمه جذابیت تو یه نفر؟ خدایا واقعاً عدالت رو در حق بنده هات به حد کمال رسوندی!

راه که باز شد،از لاین وسط راهنما زدم و اومدم سمت چپ (در استرالیا،فرمان سمت راسته) که بیشتر از این لحظات لذت ببرم و بقول معروف سوژه جلق زدن اون شبو از نزدیک سیاحت کنم!!! ولی اون به اطرافش هیچ توجهی نداشت و با آرامش خاصی به جلو قدم برمیداشت. خلاصه تو اون مسافت، تا من از چراغ رد بشم،با هر بار سبز شدن چراغ من از ایشون جلو میزدم و با قرمز شدن چراغ، ایشون جلوی من میافتاد! مطمئن بودم که تنها من نیستم که از این لحظات نهایت استفاده رو میبره،بلکه همه سرنشینای مرد ماشینهای دور و برم هم حال منو داشتند و اینو میشد با یه چرخوندن سر به اطراف براحتی فهمید ولی من اصلاً نمیخواستم چشم از اون بدن و مخصوصاً کون زیبا بردارم و جای دیگری رو ببینم! و دیگه اصلاً نفهمیدم اون شوی رادیو به کجا رسید…! و بدون اینکه به ماشین جلویی بکوبم، چراغو رد کردم. ولی همچنان تو کف اون ابروهای کمونی، بینی تراشیده، چشمای نافذ،موهای خرمایی رنگ کمند که با هر حرکت و پیچش بدنش، به چپ و راست میرفت، سینه های متوسط ولی سفت و خوش فرم و از همه مهمتر اون کون به غایت زیبا بودم. جنیفر لوپز سگ کی باشه؟! کنار همه اینها، اون آرامش و اعتماد به نفسی که ازین بشر حس میشد، یه افسوس عظیمی به من میداد که چی میشد این سوگلی من بود و فقط یکبار میتونستم باهاش عشقبازی کنم! چه آرزوی دور از دسترسی…! تو همین خیالات بودم که رسیدم و به خودم قبولوندم که باید فراموشش کنم و اگه میخوام امشب تصادف نکنم باید حواسمو بدم به کار!

رفتم با بچه های رستوران یه خوش و بشی کردم و دیدم که دو تا سفارش دلیوری دارن، تا اونا آماده بشه رفتم دستشویی که یه شاشی بزنم!یه نیم نگاه پر از حسرت به این عالیجناب بینوا کردم که…آخ اگه میشد چی میشد!
دوباره هلش دادم تو و زیپ رو کشیدم بالا گفتم باش تا صبح دولتت بدمد…دیگه یادم نمیاد که سیفونو کشیدم یا نه!
از توالت اومدم بیرون و……
وای خدای من! چی میبینم؟ مگه ممکنه؟یکی بیاد منو بیدار کنه!
فرشته زیبای من با یه لبخند ملیح پشت در رستوران! دستش که رفت روی دستگیره در شیشه ای، قلب من هم ایستاد! داخل شد و من جلوی در توالت خشکم زده بود. سلام کرد و من لال مونده بودم ولی توی مخم آشوبی بود که چه خاکی تو سرم بریزم و چه بکنم که این فرصتو از دست ندم. دوستانم بچه های سالمی هستن و منم هم به احترام اونا هیچوقت توی اون محیط کاری به مشتریها گیر نمیدادم و سو استفاده نمیکردم ولی از این فرصت نمیشد گذشت.به خودم گفتم حتماً اومده غذا سفارش بده که با خودش ببره،وقتی رفت بیرون میرم دنبالشو به هر قیمتی شده باهاش صحبت میکنم!هر چه باداباد…
ایشون به سمت کانتر میومد و من داشتم خودمو جمع و جور میکردم که یهو دیدم از قسمت مشتریها رد شد و اومد پشت کانتر! من هنوز گیج بودم که با صدای گری به خودم اومدم :علی! این ونسا هست که چند وقتیه با ما کار میکنه! و منو هم به اون زیباروی معرفی کرد.
نمیتونم بگم چه حالی داشتم. ولی شما خودتون تصور کنید که یه آرزوی دور ار دسترس یکدفعه اونقدر نزدیک بشه. من تصمیم خودمو گرفته بودم ولی این فقط نصف قضیه بود! چجوری باید مخ اینو میزدم که از ظاهرش خیلی دست نیافتنی و استوار به نظر میرسید. ازون دخترها که به هر کسی محل نمیذارن…ولی هر چه دست نیافتنی تر، خواستنی تر!

اون شب سرمون خیلی شلوغ بود و جز چند کلمه آشنایی اولیه فرصت نشد با هم گپ بزنیم. هر بار که از دلیوری برمیگشتم و تصادفاً چشم در چشم میشدیم فقط یک لبخند ساده ردوبدل میشد.برای اون ساده بود ولی این دل ما غل غل میجوشید…ساعت 9/5 شب بود که سفارشها تموم شد و مشتریهای داخل رستوران هم یکی یکی زحمتو کم میکردن منم حساب کتاب پولها رو کردم و تحویل گری دادم که دیگه تا 10 برم خونه و به درد خودم بمیرم. چراکه نه فرصتی شد با ونسا حرف بزنم و نه اینکه راستش جرات کردم! هی به خودم لعنت میکردم که خاک بر سر خجالتیت کنند!

گری مزد اونشب رو هم بهم داد و گفت میشه ازت یه خواهشی بکنم؟ گفتم حتماً! گفت که ونسا تو محله … نزدیک تو زندگی میکنه. ما هر شب اونو میرسونیم به خونه چون تو این ساعت اتوبوس برای این مسیر نیست. ولی چون خلاف جهت مسیر خونهء گری و بقیه بچه های آشپزخونه بود، مسیرشون خیلی دور میشد. ولی برای من فقط 5 دقیقه فرق میکرد. 5 دقیقه چیه؟بگو 5 قرن! نوکرشم هستم! کور از خدا چی میخواد؟!!!در بست قبول کردم و تو کونم عروسی بود!خدا جون یعنی میشه؟تا اینجاشو که حال دادی، باقیش رو هم مارو دریاب!
الهه زیبایی من هم کیفشو برداشت و منم پشتش راه افتادم از بقیه خداحافظی کردم که دیدم سرآشپز یه چشمک به من زد و به کون ونسا اشاره کرد که یعنی: گود لاک!!!
منم دوباره یه نگاه خریدارانه به قد و بالای ونسا کردم که الحق و والانصاف هیچ نقصی نداشت. به خودم گفتم یعنی علی خاک بر سرت اگه بگذاری این پری دریایی امشب از دستت لیز بخوره!
نشستیم تو ماشینو استارت زدم. زیر چشمی دستای کشیده و ظریفشو دنبال کردم که کمربندو از روی سینه رد کرد و توی قلاب جا زد. بریم! تا خونه ونسا یه مسیر ده-پونزده دقیقه ای بیشتر نبود که نصفش از وسط یه پارک جنگلی طبیعی میگذره. یه جاده تاریک که اون موقع شب هم کمتر ماشینی میبینی. مخصوصاً که آخر هفته هست و همه مشروب میخورند و کمتر میرونند. یه موزیک ملایم گذاشتم و صداشو کم کردم که با هم حرف بزنیم. پرسیدم و فهمیدم که اهل برزیله و فقط دو ماهه اینجاست، با یکی از دوستاش اومده و هر دو ویزای دانشجویی دارن و کالج میرن.انگلیسی رو روان و سلیس ولی با لهجه شیرین پرتقالی حرف میزد. ده سال از من کوچیکتره (ولی چه اهمیت داره؟!) و با همون دوستش هم یه سوئیت مبله اجاره کرده. فضولی کردم و خیالم راحت شد که دوستش دختره ولی تو همون چند دقیقه که تو ماشین بودیم سه تا اس ام اس بهش رسید که دو تاشو جواب داد! کیر تو این شانس!حتماً دوست پسرشه! البته طبیعی بود.موجود به این زیبایی مگه رو زمین میمونه؟ ولی من بیدی نبودم که با این بادا بلرزه! فقط مخم هنگ کرده بود و نمیدونستم از کجا شروع کنم؟! گفتم یالا پسر! این فرصتو از دست بدی تا آخر عمر بی خاصیتت افسوس خواهی خورد! هی به خودم فحش دادم که چرا ماشین اتومات خریدم که لااقل به بهانه دنده عوض کردن دستمو بکشم رو پاش ببینم چیکاره حسنه؟! اصلاً میلی به من داره یا نه؟ حسابی داغ کرده بودم و صدای ضربان قلب خودمو میشنیدم. شیشه رو دادم پایین و یه دستمو گرفتم تو باد که عرق کف دستم خشک بشه و خنک بشم!
همین که اومدم برم رو مخش باز سرشو کرد توی موبایل لعنتیشو شروع کرد به تایپ کردن! کارش که تموم شد گفت که باید قبل از خونه و سر چراغ بعدی پیاده بشه چونکه میخواد با دوستاش بره کلوپ و بقیه شبو بیرون باشن! آی کون من سوخت! با خنده گفتم میشه منم بیام؟ قول میدم پسر خوبی باشم! نمیدونم چه فکری کرد ولی فقط یه لبخند تحویلم داد که هیچی ازش دستگیرم نشد! لعنتی! تو بری کلوپ، اون کون و سینه هاتو بلرزونی و پسرا هی بیان برات مشروب بخرن و باهات برقصن و من برم خونه جلق بزنم؟!
رسیدیم سر چهارراه که گفت همونجا با دوستاش قرار داره و پیاده میشه.خونش تو یه محله ساحلی و توریستیه و یکی از معروف ترین سواحل این شهره. با کلی رستوران و چندتا نایت کلاب و کلاً بهشت جوونا و توریستا…

تشکر کرد و از ماشین پیاده شد. وقتی درو میبست خداحافظی کرد و سرشو برگردوند که من صداش کردم،سرشو خم کرد تو ماشین،گفت: بله؟! گفتم میدونستی که یکی از زیباترین موجودات روی زمین هستی؟
با یه حیای دلچسبی گفت:جدی؟
گفتم:آره! کسی تابحال بهت نگفته بود؟!
گفت: چرا! چند نفری گفتن! یه لبخندی زد و یه قدم عقب رفت و آروم گفت :”بای” که دل ما ضعف رفت.دیگه لال شده بودم فقط در آخرین لحظه قبل از اینکه سرشو بچرخونه جون کندمو یه چشمک بهش زدم! دستمو گذاشتم روی صندلیش و گرمای کون قشنگش به تمام وجودم رسید…
خسته نباشی علی آقا! شمشیر زدی به کس فیل! خاک بر سرت! لا اقل ازش میخواستی که بوسش بکنی!
ولی با همه حقارت ناشی از بیعرضگی که احساس میکردم،ته دلم شاد و راضی بودم که یه شعله روشن کردم و یه بذری تو دل کوچولوش کاشتم.حالا باید آبش بدم (حالا نوع آبش بماند!) و صبر کنم تا ثمر بده…
دیگه گازشو گرفتم و اومدم خونه چون اصلاً دلم نمیخواست دوستاشو ببینم که اگه توشون پسر میدیدم اون شبم کلاً گهی میشد! جالب اینکه جلق هم نزدم! به خودم گفتم اگه مرد باشی باید اون دختر تا چند وقت دیگه روی تختخوابت باشه! شاید فقط توهّم بود ولی ته دلم یه جورایی روشن بود….یه ته استکان ودکا ریختم و یه ضرب رفتم بالا،سوخت و رفت پایین.یه شمع روشن کردم و اتاق خواب رو تاریک کردم و نشستم تا الکل اثر بکنه.حال قشنگی داشتم اونشب…

طی روزای بعدی دائم بیاد ونسا بودم و تو خیالاتم چه عشقبازیها که با هم نمیکردیم. دو سه بار به بهونه سر زدن به گری و بقیه یا سفارش غذا برای خودم به اونجا رفتم. برخوردش با من دوستانه ولی عادی بود و تمایل خاصی بهم نشون نمیداد.هوس کرده بودم که به اون کار برگردم تا بیشتر با هم باشیم ولی این به قیمت بیکار کردن یه نفر دیگه تموم میشد تا من جاشو بگیرم و من دلم نمیخواست نون بری کنم!
دو سه هفته ای اینجوری گذشت تا یک روز گری بهم زنگ زد و گفت که اگه میتونم اونشب رو کمکشون کنم. دوباره تو کون بنده مراسم عقد و عروسی برپا شد و با کله رفتم رستوران. چشمتون روز بد نبینه که سوگلی من اون روز سر کار نیومده بود و در حقیقت من باید بجاش کار میکردم! کیر تو این شانس!
بیکار نموندم و توی دفتر دستک های رستوران دنبال شماره تلفن ونسا گشتم. طوریکه کسی شک نکنه و ضایع نشه. ولی چیزی پیدا نکردم.اونشب وسط هفته بود و زیاد شلوغ نبودیم.رفتم سراغ سرآشپز و دور از چشم بقیه حرف رو به ونسا کشوندم که دیدم اون بدبخت هم بدجوری تو کف این حوریه! ولی چون هم سنش خیلی بالاست هم اینکه بیشتر از چهار کلمه انگلیسی بلد نیست هیچ امیدی نداشت! از شماره تلفن پرسیدم و گفت که دیگه گری اونا رو توی موبایلش ذخیره میکنه! کیرم تو کونت علی آقا که دیگه حتی تکنولوژی هم به ما کیر میزنه! دیدم اینجوری فایده نداره و به هیچ جا نمیرسم. همونشب به گری گفتم که من وقت عصرم کاملاً آزاده و اگه بازهم لازم داشت خبرم کنه.

بعضی وقتا بهترین کار اینه که واقعاً هیچ کار نکنی و بگذاری تا زمان همه چیزو آماده بکنه. چون من مطمئن بودم که ونسا رو دوباره میبینم.
کمتر از دو هفته بعد دوباره برای کار شب شنبه دعوت شدم! یه صفایی به سر و صورتم دادم و راه افتادم. شب شلوغی بود و زیاد ونسا رو ندیدم .من راننده بودم ولی هر بار که به رستوران برمیگشتم میدیدم که عین پروانه دور و بر مشتریها میچرخه و با دل و جون کار میکنه. من که حسابی گلوم پیش این دختره گیر کرده بود و با نگاهم میخوردمش. موهاشو از پشت بسته بود و یه تیشرت یقه باز مشکی تنش بود که چاک بین سینه های بلوریش هر مردی رو دیوونه میکرد. جالب اینکه تو تمام این مدت هرگز ندیدم که کمترین آرایشی داشته باشه (قابل توجه دختران نجیب سرزمین من!) بازم یه استرچ مشکی و چسبون پاش بود و اون کون بی نقصش…وای چی بگم؟!!! لای پاهاشو از جلو نمیدیم چون پیشبند خدمتکاری بسته بود و عیش منِ چشم دریده رو نصفه میذاشت. اون شب عمداً چند بار رفتم تو دست و پاش و دستی به بدنش زدم. ظاهراً بدش هم نیومده بود چون اون هم یکی دوبار به من مالید و هر بار که چشم تو چشم میشدیم برق عجیبی تو اون چشمای مشکی زیبا میدیدم و یکی دوبار هم عشوه و ناز قشنگ دخترونه… دل تو دل من نبود تا کار تموم بشه و من این سوگلی رو امشب به هر قیمتی شده تصاحب کنم. دیگه تقریباً مطمئن بودم که اونم از من بدش نمیاد!
باز هم کیر تمام مردای دنیا تو این شانس کیریه من! چرا؟ برای اینکه ساعت 9 که شد گری به ونسا گفت که برای امشب کافیه. راج تورو میرسونه! راج یکی دیگه از راننده هاست که اهل نپاله و فقط شبای آخر هفته کار میکنه. من عین دیوونه ها پریدم وسط و گفتم دیگه خلوت شده اگه منم الان تموم کنم میتونم ونسا رو برسونم و ونسا هم دنبال حرف منو گرفت و گفت که آره خونه علی به من نزدیکتره. الهی قربونش برم که کیر ایرانیو به نپالی ترجیح میده! ولی مرغ گری یه پا داشت چونکه راج کله کیری میخواست زودتر بره و گری یک ساعت دیگه به من نیاز داشت تا دو از کمک اشپزها رو تا ایستگاه قطار برسونم! در نهایت ناامیدی تسلیم شدم . ونسا کیفشو برداشت و یه خداحافظی از همه کرد. من سرم پایین بود و حالم خیلی گرفته بود که یهو ونسا گفت “بای علی” ما دوباره روح گرفتیم و اینبار مطمئن شدم که اون هم دلش میخواد.یه چشمک بهش زدم و خداحافظی کردم و وقتی رفتند یادم افتاد که من احمق هیچ آدرس یا شماره تلفنی ازش نگرفتم، ولی این دیگه راحت بودو کار سختی نبود.
تا ساعت 5 عصر فردای اونشب ثانیه شماری کردم که مثل هزار سال به من گذشت! پریدم تو ماشین و راه افتادم چون میدونستم که برای رفتن به رستوران با کدوم اتوبوس باید حرکت بکنه تا ساعت 5/5- 6 برسه اونجا. ده دقیقه زودتر رسیدم یه کم دور تر از ایستگاه نشستم تا آمدن عشقم رو ببینم! وای یعنی عاشق شدم؟!

دیدمش که داره از دور میاد .قلبم ریخت. همون لباسهای مشکی با همون وقار همیشگی. اینجا دیگه پیشبند هم نداشت و من لای کسش رو هم وقتی باد به زیر تیشرتش میزد،میدیدم…من تو دیدش نبودم ولی خودمو به پشتش رسوندم و صداش کردم. برگشت و یه لبخند قشنگ تحویلم داد. بدون سلام گفت: تو؟!
نفسمو تو سینه حبس کردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم “میدونم ممکنه احمقانه باشه ولی من عاشقت شدم”. قاه قاه زد زیر خنده! شاکی شدم و گفتم خنده داره؟ گفت نه! ولی لازم نبود بگی چون کاملاً معلوم بود!
پرسیدم:خب؟!
گفت که راستش منم از تو خوشم اومده، یه جورایی با بقیه فرق داری! یه کله قند تو دل من آب شد! مطمئن بودم که خواب نمیبینم ولی آخه به همین راحتی؟! ازش خواستم که من برسونمش. قبول نکرد. گفت که دوستش تو ایستگاه منتظره تا مقداری از مسیر رو با هم برن تا اون به باشگاه بره…گفتم وسط هفته که ساعت کاریمون جور در نمیاد ولی آخر هفته، صبح شنبه میبینمش! سرشو به علامت رضایت تکون داد و یکی دیگه ازون لبخندای مرد افکن تحویل من داد که هنوز تو ناباوری بودم و کم مونده بود تو خیابون پس بیافتم که یهو یادم افتاد دوباره شماره تلفونشو ازش نگرفتم! دویدم دنبالش و وقتی بهش رسیدم، اون هم به دوستش پیوسته بود. به هم معرفیمون کرد ولی تابلو بود که همه چیزو راجع به من به دوستش گفته بود. انصافاً این یکی هم چیز حقی بود ولی “ونسای من”! یه چیز دیگه بود! گفت: نگران نباش! من شمارتو از حافظه تلفن رستوران یادداشت کردم و خودم بهت زنگ میزنم! فکر کردم ایول بابا! این که آتیشش از من تند تره…!خلاصه خودم هم نفهمیدم چی شد که همه چیز به این سرعت جور شد!
من که دیگه خواب و خوراک نداشتم! کارمون شده بود تلفن و ایمیل و پیامک بازی تا برسیم به روز شنبه. یه بار حرف سکسو پیش کشیدم ولی روی خوشی نشون نداد و منم دنبالشو نگرفتم…

صبح شنبه با بیدار شدن خورشید خانوم، چشمای منم باز شد ولی قرارمون برای ظهر بود که بریم دریا آب بازی! چونکه قبول نکرد بیاد خونه!گفته بود ترجیح میده بریم یه جا بگردیم منم دریا رو پیشنهاد دادم! گفتم اگه قراره کس نده، لااقل بدنشو تو بیکینی ببینم ضمناً بقول معروف ازین ستون به اون ستون فرجه!
سر ساعت یک جلوی خونشون بودم. خونه که چه عرض کنم؟! کاروانسرا! جای بزرگ و با کلاسی بود ولی ازین خونه ها با 7-8 اطاق، هر اطاقو به دوسه نفر اجاره میدن که معمولاً تو مناطق توریستی زیاد دیده میشه. ونسا میگفت که همشون دخترای دانشجوی کالج هستن. منم گفتم پس همه لزبین هستن دیگه؟ یه نیشگون از بازوم گرفت و گفت: از خودم مطمئنم که نیستم ولی بقیه رو نمیدونم! تو دلم گفتم خدا رو شکر!
اون روز از همیشه خوشگلتر شده بود و بر خلاف همیشه یه آرایش خیلی کوچولو هم کرده بود تا منو دیوونه تر کنه!

با بدبختی یه جای پارک لب ساحل پیدا کردیمو با وسایلمون پیاده راه افتادیم. سر راه هم یه بسته آبجو شیش تایی گرفتم و دو تا هم برگر برا نهارمون! انتخاب نوشیدنی با من بود و نهار با اون. اون روز هوا گرم بود و ملت همه ریخته بودن لب آب. منکه از خونه با مایو اومده بودم، فقط تیشرتمو کندم و نشستم رو حوله و قدو بالای ونسا رو دید زدم که یعنی حالا نوبت توئه! با کمی شرم یه ابرو کج کرد و یکی یکی دکمه های بلوزشو باز کرد و کنارم نشست! گفتم اینجوری میای تو آب؟ عین این مامانا که به بچه های پررو چشم غرّه میرن بهم گفت “صبر کن خب”!

منم خودمو زدم به بیخیالی و دو تا آبجو تگری باز کردم و …چیرز! گرم صحبت شدیم و کم کم هم مینوشیدیم منم یه نیم نگاهی به شکاف بلوزش داشتم و سوتین مشکی،سینه های خوش فرم و پوست زیباشوبا چشمای وق زده دید میزدم!
آفتاب داشت تنمو میسوزوند که گفتم من گرممه، پاشو بریم تو آب! گفت بذار آبجومو تموم کنم! دیدم بیشتر از نصفشو نخورده! من یکی دیگه باز کردمو تا اون تموم کنه،منم اینو بنوشم!
خودش زودتر از من بلند شد و با همون آرامش همیشگیش،چشم تو چشم من، بلوزشو دراورد و همزمان دل ما هم رفت! فکر کنم نفس کشیدن هم یادم رفت. نمیدونید چقدر بیصبرانه منتظر اون لحظه بودم! من برعکس خیلی از دوستان متخصص سینه نیستم که با یه نظر اندازۀ اونو تشخیص میدن! ولی میدونم که سایز متوسط و خیلی خوش فرم توی مایوش استوار ایستاده بودند! چشم از چشمای من بر نمیداشت و با اون نگاهش اصلاً نمیشد حدس زد که به چی فکر میکنه…با همون حال دستش رفت سراغ دکمه شلوارکش. پدر سگ انگار که صد ساله استریپتیز کرده! آبجو داشت کار خودشو میکرد و کیر منم داشت سفت میشد! گفتم لعنتی الان وقتش نیست بی جنبه بازی در نیار! شلوارکشو که دراورد فهمیدم که سعی کرده سکسی ترین مایو رو انتخاب کنه و بپوشه تا من بینوا رو دیوونه تر بکنه! چشمم به خط کسش که افتاد دنیا دور سرم چرخید! وای….من به هر قیمتی که شده باید اینو بکنم! دستاشو زد به کمرشو گفت پاشو دیگه! کیرمو که داشت میترکید چه کنم؟! ته آبجو رو بهونه کردم و یکی دو دقیقه طولش دادم تا عالیجناب بیخیال شد و خوابید ولی میدونستم تا به اون کس نرسه منو ول نمیکنه! باوجود اون همه کس های بلوری و خوش هیکل تو ساحل، نگاه حریص و خریدارانه مردها روی ونسا رو حس میکردم. به همشون حق میدادم ولی خیالم تخت بود که این هلو در حال حاضر فقط مال منه!
اون جلو افتاد و من پشت سرش! تازه اینجا بود که کونشو دوباره کشف کردم! مایو فقط کمتر از نصف هر لپ کونشو پوشونده بود و….با خنده از پشت سرش بهش گفتم “ونسا به نظر من جنیفر لوپز حق تورو خورده”!
خندید و گفت”ازش پس میگیرم”!

تنو به آب زدیم و یک ساعتی اون تو بودیم از شوخیهای بچگانه شروع کردم تا یواش یواش به بزرگاش رسیدیم. دستمو پس نمیزد ولی پیش هم نمیکشید. اون هم کمی مست شده بود و ازون غرور همیشگیش خبری نبود. آب تا بالای سینه هامون بود. بهش گفتم میشه به کونت دست بزنم؟ گفت شیطونی نکن! ولی من تو یه فرصت مناسب که پشتش بهم بود لپای کونشو با دو دستم چسبیدم و گفتم دستا بالا! مقاومت نکن! اونم دستاشو برد بالا و من اینو به نشونۀ تسلیم میدونستم. کشوندمش به سمت خودم، لبام از پشت رفت روی گردنش، کونشو با قدرت تمام چسبوندم به کیرم که حالا در نهایت سرعت باز دوباره شق شده بود و یک دستمو از پشت، دورش حلقه کردمو با دست دیگه رفتم لای کسش!

همزبان با بوسیدن گردنش با انگشتم از کنار مایو رفتم روی نازش و با تمام وجودم لمسش کردم!که آهش درومد…تپل و نرم و تراشیده. با اینکه توی آب بودیم لزجی آب شهوتش رو حس میکردم! نفس راحتی کشیدم و خیالم از بابت تصاحب این شاه کس راحت شد…
دیگه دیدم توی آب جلوی اینهمه آدم بیش ازین نمیشه کاری کرد. اینجا سکس در اماکن عمومی ممنوعه و حتی اگه آزاد بود من اهلش نبودم! به خودم قول داده بودم که روی تخت خودم بکنمش!
یه کم دیگه آب بازی کردیم تا کیرم خوابید و زدیم بیرون از آب. من که از خوشحالی،خدا رو هم بنده نبودم سه تا آبجوی باقیمونده رو دادم به یه مرد مسنی که کنار ما دراز کشیده بود! خر کیف شد! گفتم برو بالا به سلامتی آخوندا که اگه اونا نبودن منم الان اینجا نبودم و چه میدونستم کس برزیلی کیلو چنده؟!
الکل پریده بود و میتونستم برونم.تا بخونه برسیم حرفی رد و بدل نشد چون هر دو میدونستیم کجا میریم و چی در انتظارمونه! فقط من چند بار نوک انگشتامو که به کسش زده بودم بوسیدم. یکبار ونسا دید و خندید و گفت “دیوونه”!

وارد خونه که شدیم، درو هنوزکامل نبسته بودم که منو هل داد سمت در و اومد روی لبام! وای حالم بهم خورد! شوری نمک دریا! قیافۀ اونم یه جوری شد که هر دو خندمون گرفت. گفتم پس تو بدو برو یه دوش بگیر تا بعدش من برم. چون حمام یکنفره من فقط یه نفر جا میده و نه بیشتر! یه چرخی تو خونه زد تا کنجکاوی زنونش رو ثابت کنه، بعد رفت حمام.
یه شات ودکا برای خودم ریختم و یه ضرب رفتم بالا! اه… هیچوقت به خوردن این زهرماری عادت نمیکنم! یه دونه هم برای ونسا درست کردم که ودکاشو پر ملاط ریختم و باقیش هم نوشابه و یخ!
از حموم که بیرون اومد حولۀ منو از روی سینه هاش دور خودش پیچیده بود. یه بوسش کردم، مشروبشو بهش دادم. از اینترنت برای دو ساعت دیگه سفارش غذا دادم و به ونسا هم گفتم زنگ بزن رستوران و بگو که امشب نمیتونی بری. گوشیش شارژ نداشت و با گوشی من زنگ زد. ساعت حدود 4 بود و رستوران بسته! اونم براشون پیغام گذاشت که حالش خوب نیست و واقعاً نمیتونه اونشبو کار بکنه!
منم یه دوش جنگی گرفتم و دیدم که حوله یادم رفته! از ونسا خواستم یه حوله برام بیاره که چشمش افتاد به کیر خوابیده من!دستشو گرفت جلو دهنش و گفت :وای! بزرگه…(البته شما باور نکنین!همچین بزرگ بزرگ هم نیست)

خودمو خشک کردم و یه شات دیگه ودکا سر کشیدم و به اون گفتم عزیزم برو رو تخت ماساژت بدم! پرسید که مگه بلدی؟ گفتم نه! ولی یاد میگیرم!
تو فیلما ماساژ اروتیک دیده بودم ولی خودم تجربه نکرده بودم. روغن ماساژو برداشتم و بهش گفتم که رو شکم بخوابه!حوله رو که هنوز روش بود زدم کنار و یه بار دیگه قربون صدقه سر تا پاش رفتم. از پشت گردن تا نوک پاشو بوسیدم و روغنو کف دستم ریختم از روی شونه هاش شروع کردم و اومدم پایین.کیرم راست شده بود و هیچ راهی هم نداشت که بخوابه! از کمر رسیدم روی کون.لپ کونشو توی دستم میمالوندم. با انگشت شست از خط وسط بالای کسش میمالوندم و همزمان با اون، منم لذت میبردم. تا کف پاش همینجوری اومدم ولی هیچ قسمتی اندازه کونش بهم نچسبید. خودش که توی فضا بود! برش گردوندم، تو چشماش شهوت موج میزد ولی میخواستم دیوونه ترش کنم! با یه کم دیگه روغن رفتم سراغ سینه هاش.سفت و سربالا با نوک کوچولوی قهوه ای که از شدت حشر،راست شده بودن!
اونا رو که میمالوندم قطرات شهوت رو که از کیر خودم میچکید روی بدن ونسا حس میکردم. اونم متوجه شد و گفت فکر کنم دیگه به روغن ماساژ نیازی نداری! صداش میلرزید و میدیدم که بیتاب کیر بود.یه کم دیگه روغن بالای کسش مالیدم تا باند فرود رو آماده کرده باشم!خیلی کس تمیزی داشت! بدون کوچکترین لب اضافه یا بد شکلی. به رنگ صورتی دیوانه کننده! خودم رفتم روش و بدنم رو روی بدن نرم و لیزش بالا و پایین کشیدم. کیرم هم که قربونش برم خودش میدونست باید کجا بره! پاهاشو باز کرد و من کیرمو گذاشتم روی کس خیس و داغش. لیزی روغن یه حال دیگه میداد و بدنهای ما بدون نیاز به فکر کار خودشون رو خوب بلد بودند. لب و زبون و لاله گوش بود که ردو بدل میشد. با یه دست پستوناشو میچلوندم که آخ میگفت و با دست دیگه کونشو هل میدادم به سمت بالا تا کسش با فشار بیشتری به کیرم بچسبه.
گفت کاندوم! گفتم تو کشوِ دارم. ولی هیچکدوم ما دلش نمیخواست برای چند ثانیه هم وقفه بیافته! همونجوری چند دقیقه روی بدنش بالا پایین کردم تا آب من اومد. خودمو بهش چسبوندم و کلّمو کردم توی بالش و با تمام وجود گفتم “آه”
چند ثانیه همونجوری ساکن موندیم،بعد سرمو بلند کردم که ببوسمش،دیدم چپ چپ نگاهم میکنه!گفت چرا ریختی رو من؟! دوباره باید برم حموم! بوسش کردم و ازش معذرت خواستم!
خودمون رو تمیز میکردیم که با صدای زنگ در تازه یادم افتاد چقدر گشنمه! غذا آورده بودن!جاتون خالی! یه شراب قرمز اعلا داشتم که به سلامتی برزیل بازش کردیم و مشغول غذا خوردن بودیم که برام یه اس ام اس اومد از طرف گری! نوشته بود:” مواظب خانوم خوشگله ما باش که حالش خوب نیست! ازش پرستاری کن ولی یه کاری نکن که فردا هم مریض باشه و نتونه بیاد سر کار!”
خاک به سرم! تازه فهمیدم چه گندی زدم! ونسا با گوشی من به رستوران زنگ زده بود و اونا هم که جدیداً سیستم تلفنشون رو عوض کرده بودن، فهمیدن که ونسا با منه! دیگه کاری نمیشد کرد و آبی بود که ریخته بود. جرم که نکردم! قرار شد بیخیال بشیم تا اون شبمون خراب نشه…
خلاصه،جرعه جرعه شراب ناب و لب یار و تختخواب…!

نمیدونم چقدر لب تو لب بودیم ولی هیچکدوم از هم سیر نمیشدیم. بغلش کردم و بردمش تو اتاق خواب و یهو ولش کردم رو تخت! جایی از بدن بلورینش نموند که نبوسیدم و با نوک زبونم لیس نزدم. صداش در نمیومد ولی توی فضا بود که رفتم سراغ کسش! مثل ماه شب چارده! سرمو هل داد پایین و گفت بخورش! کور از خدا چی میخواد؟!دوتا رون پاشو دادم بالا و از سوراخ کونش یه لیس زدم تا بالای کسش بعد همه کسشو کردم توی دهنم و مکیدم و همزمان با نوک زبونم روی کلیتوریسش بازی میکردم که جیغش درومد!:”یواشتر”! آروم شدم و با نهایت لذت اون کس خوشمزه رو میلیسیدم .من نمیدونم چطور بعضیها کس لیسی دوست ندارن ولی به نظر من اگه تمیز باشه یکی از بهترین قسمتهای سکسه. درسته که مرد تحریک نمیشه ولی اگه واقعاً طرفو عاشقانه دوست داشته باشی، از لذت بردن اون، شما هم کیف میکنید! که البته در مورد جنده ها صدق نمیکنه! بگذریم…
من اون پاین مشغول بودم و ونسا اون بالا کلی سر و صدا راه انداخته بود و معلوم بود که واقعاً داره حال میکنه. وسطش هم کلی لغت پرتغالی بلغور میکرد که من نمیفهمیدم! هر چی زور زدم آبش نیومد ولی دیگه نوبت من بود که به آرزوم برسم و این کسو فتح کنم! جنگی پریدم یه کاندوم باز کردم و بهش گفتم که زحمتشو بکشه! عالیجناب زره پوش شد و آماده رزم! یه کمی هم ژل زدم که این کس نازنین اذیت نشه که حالا حالاها باهاش کار داریم!
گفتم چجوری راحتی؟ گفت حالا مدلهای مختلف امتحان کنیم تا بهت بگم!
همونجوری طاقباز که خوابیده بود منم رفتم لای دو پاش و بسم لله! وای چه کس تنگی! معلوم بود که زیاد کار نکرده. با دور کند شروع کردم و یواش یواش سرعتو بردیم بالا! من آروم بودم ولی اون خونه رو گذاشته بود روی سرش! همه همسایه ها فهمیدن که ما داریم میکنیم! بهش گفتم برگرده پاهاشو بیاره پایین تخت و خودم ایستاده از عقب کردم توی کسش! بهترین حالتی که من دوست دارم چون کیرمو تا آخرین میلیمتر میکنم تو و اون کون زیبا هم جلو چشممه که هر چند دقیقه یکبار یکی هم به کونش بزنم که شترق!صدا بده! ولی ونسا درد داشت و میگفت نوک کیرم تا اون ته شکمش میخوره و اذیت میشه!
کشیدیم بیرون و اینبار من نشستم و ایشون رفت بالا روش و تلمبه میزد! دستامو گذاشتم زیر لپای کونش و کمکش میکردم که بالا پایین بشه. ظاهراً این مدلی خیلی حال میکرد چون یک دقیقه نگذشته بود که خیلی شلوغبازی درآورد و یهو تو بغل من ولو شد!ارگاسم شده بود و منم همونطور که کیرم توش بود از پشت روی تشک خوابوندمش و دو تا پاشو آوردم بالا و انداختم دور گردنمو با سرعت تمام تلمبه میزدم! اون جیغ میزد و یکبار میگفت یواش و یکبار دیگه میگفت محکمتر! ولی من کار خودمو میکردم و داشتم نهایت لذت رو از یکی از بهترین کسهایی که در عمرم تور کرده بودم میبردم! هر دو خیس عرق در اوج لذت و شهوت بودیم که منم با یه چند تا آخو اوخ بلند اومدم …همونجوری توی آغوشش رفتم پایین و لب و لب بازی ….
کنار هم دراز کشیده بودیم و هنوز نفس نفس میزدیم که بهم گفت:” میدونی چیه؟!من زیاد در عمرم سکس نداشتم،ولی این بهترینش بود” منم شیطنتم گل کرد و گفتم” میدونی عزیزم! من زیاد تو عمرم سکس داشتم ولی باز این بهترینش بود” که یه نیشگون ازم گرفت!

ونسا تا فردا صبح با من بود و سه بار دیگه با هم سکس داشتیم! بار آخر دیگه واقعاً کمرم جواب کرده بود و به قیژ قیژ افتاده بود و پوست سر کیرم میسوخت ولی هردومون از هم سیر نمیشدیم! ولی اعتراف میکنم که نذاشت کون قشنگشو بکنم! گفت که دوست نداره ولی من حدس میزنم یه نامرد کیر گنده بد جوری کونش گذاشته که این حالا میترسه! ولی حالا یه قولهایی هم به ما داده که اگه پسر خوبی باشم شاید تجدید نظر بکنه! من که حسابی امیدوارم وگرنه اون روز اول عمراً فکرشو هم نمیکردم که این دختره به من بده چه برسه به اینکه عاشق من بشه!

خلاصه اگه یه روز تو خیابون یه کون زیبا دیدین(حتی اگه ساخت برزیل نبود) ناامید نباشین! شاید یه روزی اون بیاد روی تخت شما و زیرتون بخوابه!(البته خانومای خواننده این داستان که قضیشون فرق میکنه!)
خوش باشید که دنیا ارزش اینهمه اشکا رو نداره….

نوشته:‌ عالیجناب

یک دیدگاه برای “وانسا، فرشته ای از برزیل

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>