همکلاسیم سارا

_…المیرا….المیرا…..مامان بیا صبحونه ات رو بخور. دیر میشه ها نمی رسی به سرویست. پاشو مامان .یالا.

این کار هر روزم بود. از همون روز اول که مهد می رفت تا حالا که دوم راهنمایی شده. همیشه باید همین طور که یه دستم به ظرفا یه دستم به سفره است از آشپزخونه داد بزنم که صدام به اتاق خواب المیرا برسه بلکه بیدار شه.

من کسی رو غیر از اون ندارم. تنها یادگار مسعود برای من . وقتی به دنیا اومد مسعود داشت بال در میاورد. اصلا به اون قیافه مذهبی که اون داشت نمی خورد که با کت وشلوار دور تختم بالا پایین بپره و دزدکی، که مثلا کسی نبینه، هی دختر یه روزه اش و من رو ببوسه. همچین لبام و گونه ام رو می بوسید که یاد روزای اول ازدواجمون می افتادم. اسمش رو گذاشت المیرا سادات. که خب البته المیرا صداش می کردیم. چه قد دوسش داشت مسعود .

من ومسعود حدودا دوازده سال پیش ازدواج کردیم. وقتی هفده سالم بود. بذار از قبل ترش بگم. خونه پدریم تو یکی از محله های قدیمی تهران بود. نزدیکای بازار. پدرم یه حجره تو راسته سابق عطاری ها دشت که از باباش بهش رسیده بود. یه دختر آفتاب مهتاب ندیده تو یه خونواده سنتی که ته تغاری هم بودم. بعد دوتا خواهرام که یکی 10 یکی 7 سال از من بزرگتر بودن و دادشم که یه سال از خواهر بزرگترم کوچیک تر بود. آخرای جنگ و آژیر قرمزو پناهگاه و خاموشی برق و اینا بود که رفتم مدرسه . کلاس دوم بودم که مادرم یه چادر گلی برام گرفت که سرم کنم. خیلی دوسش داشتم. خیلی. الکی بهانه می تراشیدم که برم تو کوچه بلکه چادر سرم کنم. از اون روز تا حالا من بودم و چادری که فقط رنگش عوض شد و شد مشکی. اوایل که بچه بودم به خاطر “زود-دوست-دارم-بزرگ -شم” های کودکانه که همه تجربه اش می کنن چادر سرم می کردم و با دوستای هم محل -از دختر وپسر-بازی می کردیم.البته بعد ها یه جور دیگه شد برام. حس مبهم و راز آلود بودن و یه جور احساس احترام ناشی از ناشناخته بودن میاورد برام. اینا وقتی اتفاق افتاد که که کم کم واقعا “بزرگ” شدم.کم کم یه روزی رسید که حرف زدن و خندیدن و بازی کردن با امیر و علیرضا “زشت” بود چون بزرگ شده بودم. اما مدرسه رفتن و بازی و هر کار دیگه ای که با سارا و زینب می کردیم مثل قبل بود. هرچند قبل ترش همه با هم بودیم اما کم کم مثل همه آدمای دیگه دوره کودکیمون وارد مرحله ای شد که محرم/نامحرم رو یاد گرفتیم و کم کم چادر به سر کردن و سر به زیر بودن و یواش تو کوچه حرف زدن و سنگین ورنگین بودن حسابی شد علامت بزرگ شدن من و بقیه دوستای هم سنم. مثل همه ی دخترای دیگه. با این که یه جورایی این مرحله جدید محدودیت بود ولی خوشم میومد. این که وقتی میری بقالی کوچه بقیه به چشم یه خانم نگات کنن کلی قند تو دلم آب می کرد.هرچند هشت نهسال بیشتر هم نداشتم و “واقعا “هنوز “خانمِ خانم” نشده بودم. “بزرگ شدن” اتفاقی بود که حدود یازده سالگیم افتاد. جزئیات اون روز دقیق یادمهخیلی عجیبه برام که همه اتفاقات اون روز جلو چشممه با تموم جزئیات .

کلاس پنجم بودم.یه پنج شنبه اردیبهشت ماه بود. رنگ آخر تاریخ داشتیم معلممون خانم جوشنی داشت راجع به دوره قاجار حرف می زد. یهو شکمم تیر کشید. درد ادامه داشت و من سرم رو گذاشتم رو میز و به خودم می پیچیدم تا آخر زنگ همین طور بودم. خلاصه زنگ خورد و همن طور که شکمم درد داشت با سارا ،دوستم و همکلاسیم،برگشتیم خونه. سارا می گفت درد مال تمبر هندیایی بوده که صبح خوردم. رسیدم خونه. سریع روپوشم یو در اوردم و بعد ناهار خوابیدم از ترس این که مادرم برا تمبر هندی ها دعوان نکنه چیزی بهش نگفتم..حالا دیگه دردم آروم شده بود. اون روز قرار بود خواهر بزرگم “مینا” با خونواده شوهرش (که سه سال پیش با هم ازدواج کرده بودن) بیان خونمون. . مادرم همین طور که رختا رو پهن کی کرد از تو حیاط داد زد که “لیلا جان اتاق خودت و مرتب کن یه کمک هم به زهرا بکن امشب مهمون داریم می دونی که”.خواهر وسطیم “زهرا” داشت درس می خوند.رای کنکور و خوب بعضی کارهاش رو من می کردم تا بیشتر به درسش رسه. با این که 7 سال از من بزرگتر بود ولی خیلی شبیه بودیم .دقیقا شبیه اون موقع های زهرا بودم که هم سن من بود. اینو هم مامان می گفت .هم از تو عکساش معلوم بود. فقط اون رنگ چشاش و موهاش به بابم رفته بود من به مامان.چشای زهرا درشت قهوه ای بودن. دهنش کوچیک با موهای لخت قهوه ای.خیلی خوشگل بود. می دیدم که همینکه میره تو کوچه پسرای محل یهو سبز می شن تو مسیر. سارایه بار برام تعریف کرد که یه پسره نامه داده دستش تو راه مدرسه ولی قسمم داد به کسی نگم. البته اونم نمی گفت نمی گفتم به کسی چون اگه بابا می فهمید خیلی بد می شد. .

مامان همینجور داشت از تو حیاط نصیحتم می کرد و تشت به دست میومد تو خونه. وقتی رسید تو صداش رو اورد پایین و گفت که ” پاشو یه آبی به دست و صورتت هم بزن و یه حموم هم برو دختر گلم. پاشو.” منم که دختر کوچیکه بودم و می دونستم که نازم کلی خریدار داره کفتم “نمی خوام” مامانم اومد بغلم نشست و بلوزم رو که موقع خواب اومده بود بالا و ظاهرا نافم هم پیدا بود رو کشید پایین و آروم موهام رو نوازش کردو اصرار کرد پاشم اون موقع ها بهم می گفت : دختر ناز چشم سیای مامان” چشام سیاه و درشت بودن. پوستم سفید و لبای غنچه ای قرمز. الانم که عکسا اون موقع ذو نی بینم به اون وقتا حسودیم میشه.. بعدشم گفت “اگه بابات خونه بود و با این بلوز تنگ می دیدت کلی دعوات می کرد ها. دیگه بزرگ شدی گلم.” وقتایی که بابام خونه نبود با شلوار گل گلیای دخترونه و بلوز می گشتم .اما جلو بابا حتما دامن و روسری واجب بود.

خلاصه بعد از جمع و جور کردن اتاق رفتم حموم. حموممون رو بابام داخل یکی از اتاقا (همونی که زهرا داشت توش درس می خوند) ساخته بود که البته اون موقع تو اون محل ما و اون اطراف چندان مرسوم نبود. رفتم لباس زیر هام رو از تو کمد آ وردم که برم حموم. چون زیاد حموم می رفتم مامانم دو جین زیر پیرهم و شرت برام خریده بود. همیشه وسواس داشتم کدومش رو بپوشم. همیشه هم وقتی پا کمدم می نشستم که شرت بیارم اونا رو با دستام نیگه می داشتم که نیگاه کنم ببینم کدومش خوشگل تره . اگه این موقع مامان منو می دید سریع شاکی می شئ که دختر زشته. لباس زیرت رو اینجوری یکی می بینه. رفتم تو حموم شروع کردم لباس هام رو در آوردن فقط شرتم پام مونده بود.همین که درش اوردم یهو چشم افتاد به لکه خون. خیلی ترسیدم. فک کردم زخمی شدم. نیگا کردم دیدم که رد خونم رو رانم هست تا می رسه به کسم. خواستم برم بیرون به مامانم بگم.ترسیدم دعوام کنه. شورت رو دوباره پوشیدم. لای در روز باز کردم . زهرا رو صدا کردم.سرش تو کتاب بود. تاق باز با دامن و بلوزخوابیده بود و داشت از پشت عینکش که خیلی خوشکلش کرده بود درس می خوند. یواش طوری که فقط اون صدام رو بشنوه از لای کفتم:

- زهرا یه لحظه بیا

باتعجب نیگام کرد و با دلخوری گفت:

-چیه باز حوله یادت رفت؟!

انگشتم رو گذاشتم رو دهنم که هیس و ملتمسانه نگاش کردم گفتم

- تو رو خدا بیا

با بی حوصلگی پاشد و غرغر کنان اومد دم در و گفت ؟

-چیه لیلا؟

گفتم یه لحظه میای تو؟

چشاش گرد شد گفت بیام تو حموم چیکار؟

دستش رو کشیدم که بیاد.به زور اومد تو.حواسم نبود که لباس تنم نیست.و فقط شورت پامه.

داد زد که :

-اِِِِِِ لیلا زشته این چه وضعیه.

حوله رو پیچیدم دور خودم و گفتم:

-زهرا یه چیزی نشونت می دم . خیلی ترسیدم. توروخدا به مامان نگو. زهرا دهنش وا مونده بود. یه خورده رنگش پرید. گفت:

-چت شده لیلا ؟ چیزی شده؟!!

حوله رو از دورم کنار زدم و همینزوط مه رد خون رو نشون می دادم گفتم:

-اینو الان دیدم.

یهو چهره زهرا عوض شد.نیشش باز شد با دست جلو خندش رو گرفت و همین طور که داشت می خندید گفت:

-مبارکه پس آبجی لیلای مام خانم شده. بعد اروم یه نیشگون از گونم گرفت و همینطور که داشت جلوم زانو می زد گفت:

-خب بذار ببینیم لیلا خانوم جه طور زخمی شده؟؟

از خندش تعجب کردم.

بعد صورتش رو یرد نزدیک رونم مسیر خون رو با دقت نیگا کردو با انگشت ردش رو دنبال مرد تا رسید به شرتم. یهو انگشتش رو رو کسم احساس کردم . با انگشتاش چند ثانیه کسم رو مالید. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. نفسم حبس شده بود. آخه من و زهرا قبلا حتی اسم “اونجا” رو هم نمی آوردیم اما حالا داشت کسم رو می مالید. سرش و بال گرفت و یه چشمک به من زد. گیج شده بودم.

کلی خجالت کشیدم . خیلی هم دردم گرفت. یه لحظه به خودم اومدم و خودم و کشیدم این ور کفتم :اِِِِِ چی کار داری می کنی؟!

زهرا یه لحظه جا خورد. دستش و کشید عقب صداش و آورد پایین و گفت: باهات شوخی کردم آبجی کوچولو! بعد با خنده ادامه داد نترس لیلاجون!

تو دیگه بزرگ شدی ابجی کوچولوی من .این خون هم نشونه همینه.

بعد یه چشمک بهم زد و گفت که:

- حالا خودت رو بشور و شرتت هم بزار اتو رخت چرکا بعد که اومدی بیرون بهت می گم.نگران نباش.مامان هم بدونه هیچ اشکالی نداره کلی هم خوشحال میشه

اون که رفت بیرون و در رو بستم فورا رفت پیش مامان. از پشت در صداشون رو گنگ می شنیدم که یهو مامان گفت :اٍٍٍٍ راس می گی؟؟ قربونش برم خانمی شده واس خودش.

بعد که اومدم بیرون مامان همه چی رو برام گفت.

اون روز ، بعد از این که از حموم اومدم بیرون مامانم کلی قربون صدقه ام رفت و نشست کلی چیزا برام گفت. از این که دیگه بالغ شدم و حتما باید نماز روزه هام رو انجام بدم و اگه انجام ندم گناهه . از این که دیگه حتما حتما جلو نامحرم موهام رو بپوشونم. از تمیز نگه داشتن خودم موقع پریود (اون موقع می گفتن قاعدگی) و این که نماز نباید بخونم و کلی احکام رنگارنگ دیگه. برا من که تازه 12 سالم می شد یه خورده گیج کننده بود. خلاصه اون روز مهمونامون هم اومدن. خواهرم مینا, شوهرش فرزادکه 8،9 ماه بود عروسی کرده بودن وخونواده اش.فرزاد مهندسی عمران بود و همه بهش می گفتن مهندس و کلی احترام بهش میذاشتنو کلا آدم خوبی هم بود. خونواده دومادمون (فرزاد) اینا بودن: پدر ومادرش داداشش بهروز که سال اول دبیرستان بود و خواهرش که تقریبا هم سن زهرای ما بودالبته یه سال بزرگتر بود و پشت کنکوری . اونجور که شنیده بودم نامزد هم داشت. هرچند اون روز بابت چیزایی که از مادرم شنیده بودم شوکه بودم اما چیزی که اون مهمونی رو تو خاطرم نگه داشت نگاه های بهروز بود. دو سه بار که نگاش کردم دیدم زل زده به من. بار آخر هم که یه خورده تابلو شد سرخ شد و سرش و انداخت پایین. نمی دونم شایدم الکی به خاطر حرفای مامانم حساس شده بودم . چون بهروز رو قبل ترش هم زیاد خونه ما میومد. از بعد آشنایی دو خونواده و عقد مینا و فرزادچون دادشم حمید سربازی بود بعضی وقتا اگه کاری داشتیم و فرزاد خودش نمی تونست انجام بده بهروز رو میفرستاد دنبالش. از خرید گرفته تا دنبال موتور بابام رفتن تو تعمیرگاه و چند مورد کار دیگه که پیش اومده بود و بهروز برامون انجام داده بود و خونمون اومده بود. برا همین خونواده ما دوسش داشتن و مخصوصا پیش بابام عزیز بود. من که اون روز تازه مامانم خانم شدن رو برام شرح داده بود، یه جوری شدم وقتی می دیدم بهروز نیگام می کنه.( اخرش هم نگاه ها به همونجا ختم نشد حالا بعدها میگم…)

فرداش تو مدرسه هرکاری کردم نتونستم ماجرا پریود شدن رو به دوستام حتی صمیمی ترین دوستم سارا بگم. البته از اون به بعد یه جور احساس غرور می کزدم نسبت به همشون. حس خوبی بهم می داد این که من حالا به بلوغ رسیدم ولی اونا هنوز بچن. البته اون موقع به ذهنم نمی رسید شاید دوستامم بالغ شده باشن حتی قبل تر از من،اما هنوز به من نگفته باشن.

حدود دو سالی از اون ماجرا گذشت. حالا دیگه راستی راستی ظاهرم هم خانمانه شده بود. حتی بیشتر از دوستام البته غیر از سارا که اون هم به نسبت زیاد رشد کرده بود. تو راهنمایی هم با هم همکلاس و هم میز بودیم و یه عالمه دیگه صمیمی شده بودیم با هم. همیشه با هم بودیم.. هرکی من و اون رو می دید فکر می کرد دبیرستانیم. با این که دوم راهنمایی بودیم. سینه هامون حسابی بالا اومده بود. بعد از اینکه یه روز دیدم سارا سوتین بسته منم سر چشم و همچشمی بعد از اون بستم.( هر چند چند ماه بعد واقعا برام لازم بود!) باسن هر دوتامون از اون حالت لاغر بچگی در اومده بود (این رو سارا یه دفعه بعدها بهم گفت که دخترا بعد بلوغ کم کم باسنشون گرد و چاقتر می شه ) و سارا از اون دختر شیطونا بود. سفید با چشمای سبز و شیطون. تو راه مدرسه پسرا (که لابد فک می کردن ما حداقل 15 16 سالمونه) بعضی وقتا متلک و نامه و هزار جور دیگه خود شیرینی برامون در می آوردن. من که دختر خوب مامانم بودم و نمازم نمی رفت و کلی مذهبی بودم سرم رو اصلا بالا نمی آوردم. اما سارا بعضی وقتا جواب می داد و پسرا رو سر کار می ذاشت . بعضی وقتا حتی فحش هم می داد . البته زیاد این جور موقعیتا پیش نیومد ولی همون چند بارهم سارا کلی آتیش پارگی کرد! البته هیچکدوم رو هم تا جایی که یادم میاد تحویل نمی گرفت.

دیگه با سارا راحت بودیم و همه حرفامون رو پیش هم می زدیم. خونواده اونا مثل ما زیاد مذهبی نبودن. حتی یادمه همون موقع ها یه مدتی بود خونه سارا اینا ویدئو خریده بودن.اون وقت ها (سال 73 74 اینا) تازه ویدئو کم کم داشت آزاد می شد. خیلی خونه ها خریده بودن ولی خوب هنوز یه جورایی رسما آزاد نبود. سارا هم داداش بزرگش کلا تو کار نوار و فیلم (اون وقتا VHS بود فقط) پیدا کردن بود. یکی از سر گرمیای من هم شده بودگوش دادن به تعریف کردن فیلمایی که سارا دیده بود. تو راه مدرسه، سر کلاس سر صف، تو خونه وقتایی که با هم درس می خوندیم هرجا فرصت می شد و سارا فیلم دیده بود برام تعریف می کرد و منم مشتاقانه گوش می دادم. از فیلم فارسی های فردین گرفته تا فیلم هندی و شو های اون ور آبی و فیلمای بروسلی. همه اینا رو سارا تو خونشون دیده بود یا بعضی وقتا دزدکی رفته بود سراغشون. با چنان آب و تابی سلطان قلبها رو برام تعریف کرد که همه صحنه هاش جلو چشمم مجسم بود. اگه یه جا از فیلمی که دیده بود به قول امروزیا “صحنه” داشت ، صداش رو پایین میاورد و معمولا می گفت” اینجاش دیگه سانسور بود.”

البته سارا مارمولک تر از این حرفا بود و معمولا تو یه فرصتی سانسور شده ها رو دزدکی دیده بود. این بود که معمولا اینجوری ادامه می داد” ولی من خودم یه دفعه دیدمش .تورو خدا به هیشکی نگی ها لیلا جون” بعد که من قسم می خوردم. چشاش یه برقی می زد و یواش ،طوری که کسی نشنوه، با جزئیات “صحنه” ها رو برام تعریف می کرد. منم بعد از حرفاش کلی احساس گناه می کردم بعضی وقتام که تنها بودیم به شوخی یه تیکه چیزی رو که دیده بود رو من اجرا می کرد. مثلا همین طوری یکی دو بار لب از من گرفت که من عصبانی می شدم و اون با خنده خودش رو می کشید عقب و میرگفت خره ما که دوتامون دختریم.منم با اخم جواب می دادم که” نه خیرم زشته و گناه داره” یادمه حس خوبی بهم می داد. چون باعث می شد خودم رو جای زنه تو اون صحنه از فیلمه بذارم اما احساس گناه باعث می شد که هرچند سارا به شوخی این کار رو می گرد اما نذارم ادامه بده. سارا این جور بیشتر سر به سرم می ذاشت. بعضی وقتام که دیگه شورش رو در می آورد. مثلا یه دفعه که تو کلاس تنها بودیم و داشت فیلم تعریف می کرد برام (یادم نیست چه فیلمی بود) می دونم ماچراش خیلی هیچان انگیز بود . داستان رسید اونجای فیلم که قهرمان داستان و دوست دخترش با هم مشغول عشف بازی می شن من هم زل زده بودم تو چشای سارا و داشتم فیلم رو مجسم می کردم و غرق شده بودم تو دنیای فیلم. همینطور که داشت برام صحنه عشق بازی رو تعریف می کرد یهو دیدم دستش بین پاهامه و داره کسمم رو از رو زوپوش مدرسه می ماله. نگو داستان فیلم رسیده به مالوندن کس دختره توی صحنه عشق بازی و سارا هم شیطنتش گل کرده و داره کس من ر و می ماله و یه لحظه بدنم مورمور شد و نفشم بند اومد. فورا خودم و کشیدم کنار و سرش داد زدم :” نکن بی شعور زشته….آََه” سارا خودش و کشید کنار و قاه قاه خندید و گفت “مثل این که خوشتم اومد ها” اما من واقعا عصبانی بودم و بازم سرش داد کشیدم و اون اخم کرد و گفت ” خره داشتم باهات شوخی می کردم ” بعدش هم یا قهر از کلاس زد بیرون. البته فقط همین یه بار ین قد زیاده روی کرد. سر همون ماجرا هم مدتی قهر بودیم. اما خیلی زود آشتی کردیم. تا اینکه اونروز اون اتفاق افتاد……

امتحانای ثلث آخر بود. من ریاضیم خوب بودو قرار شد ریاضی به سارا کمک کنم. اومد خونمون و تو اتاق زهرا داشتیم درس می خوندیم. زهرا بعد یه سال پشت کنکور موندن بلاخره قبول شده بود و اون روز هم طبق معمول صبح ها دانشگاه بود. مامانم هم مشغول کارای خونه بود. هر دومون هم من هم سارا با بلوز وشلوار نشسته بودیم و روسری هم نداشتیم چون نا محرم خونه نبود. سارا هم که اصلا حواسش به درس نبود هی حرف می زد. از همه چی غیر امتحان ریاضی. از عروسی که هفته قبل رفته بود و عروس که چه قشنگ بوده. از روسری خشگلی که عمه اش براش هدیه خریده . النگوای آبی-طلایی که هر چی اصرار کرده مامنش براش نخریده. از دزدکی سر وسایل ارایش مامانش رفتن و آرایش کردن و بعد سریع پاک کردن و ….. سرم رو درد آورده بود. یه بار هم بر گشت گفت یه شورت سوتین جدید خریدم این قد قشنگه و سفیده و عکس قلب روشه و با هم سته، که من برگشتم نیگاش کردم و با کنایه گفتم

- مبارکه! می خوای نشون خانم “عضدی” (معلم ریاضیمون بود) بدی بهت بیست بده امتحان پس فردا رو؟؟

ادامو در آورد و گفت:

- هه هه با مزه. نمی خواد ریاضیت رو به رخ ما بکشی. من و بگو می خواستم به تو نشون بدم ببینی خشگله یا نه.

با دلجویی نیگاش کردم و گفتم:

- سارا جون تورو خدا بیا درس رو تموم کنیم آخه اینجوری نمی رسیم ها!

با اخم و ناز گفت باشه و دوباره مشغول شدیم. همینطور که داشتیم درس می خوندیم یه دفعه مامانم اومد تو وگفت که برای خرید می خواد بره بیرون بعدش هم یه سر به خالم می زنه . سفارش کرد هوامون به خونه و اشپزخونه و اینا باشه. منم گفتم چشم . مامانم رفت. همین که صدا بسته شدن در حیات اومد سارا سرش رو از رو دفتر کتاب برداشت و گفت:

- لیلا دزدکی یه فیلم از فیلمای رضا(داداشش بود) رو پریروز دیدم .

-منم کلافه نیگاش کردم گفتم درس داریم ها…

دوید تو حرفم

- خره فیلمه همش سانسور بود…صداش و آورد پایین: فیلم س.ک.س.ی بود!!

اون موقع ها به فیلم سوپر می گفتن فیلم سکسی. من یکی دو بار از خود سارا و یه بار هم از داداشم حمید که یه بار با یکی از دوستاش حرف می زد اسم فیلم سکسی رو شنیده بودم . می دونستم که فیلم خیلی “بد بد” میشه فیلم سکسی و کلا خیلی چیز زشتیه و خیلی گناه داره و از این حرفا.

با تعجب سرم رو بالا کردم و همین طور که لبم رو گاز می گرفتم گفتم:

- دروغ نگو سارا ؟!!

سارام مثل کسی که پشیمون باشه از حرفی که زده دسپاچه شدو گفت

- تورو خدا به هیشکی نگی لیلا . جون هرکی دوس داری داداشم بفهمه می کشتم.

بعد چشاش یه برقی زد و با اشتیاق ادامه داد:

- ولی خیلی جالب بود اصلا مثا فیلمای دیگه نبود. یه مرد و زنه لخت لخت تو تخته خوابیده بودن….

با تعجب و کنجکاوی پرسیدم:

-راس می گی؟؟ لخت لخت؟

-آره به خدا. تازه هم کی.ر مرده رو نشون داد هم کس زنه رو.

من نفسم و تو کشیدم . لبمو پایینم و گاز گرفتم . همینطور که چشام گرد شده بود دستم و گرفتم جلو دهنم و گفتم:

- دروغ نگو سارا ؟

بعد یهو کنجکاویم گل کردد واز دهنم پرید:

- کی.ر مرده چه شکلی بود؟!

بعد یهو یه جوری شدم از این که اسم کی.ر جلو سارا به زبونم اومده. یه جور حس خجالت همراه با شیطنت و احساس گناه. سرخ شدم.

سارا خنده موذیانه ای کرد و ابراش رو داد بالا و گفت:

- لیلا خانوم درس داشتیم ها.

من که کنجکاویم حسابی گل کرده بود و خالی بودن خونه شیطنتم رو تحریک می کرد به لحن اعتراض ، که البته بیشتر منت کشی بود گفتم:

- اِِ بگو دیگه چطور بود فیلمه.

-سارام که از خداش بود درس نخونیم گفت

- از کجاش بگم. وای لیلا نمی دونی جطور بود….اصلا یه جوری می شدم وقتی می دیدم.

بعد تعریف کرد که چطور بو برده داداشش یه نوار رو یه جا قایم می کنه و جای قایم کردنش رو بلد شده و یه روز که تنها بوده رفته سر نوار و مشعول نیگا کردنش شده. وقتی رسید به تعریف کردن فیلم گفت:

-آخه لیلا اصلا فیلم حرف زدن نداشت که بخوام تعریف کنم.

گفتم:

-مگه فیلمای دیگه که سانسور داشتن رو چه طور تعریف می کردی؟

- اون دفعه یادت رفت تو کلاس چه قد سرم داد کشیدی سر عریف کردن سانسور

-اِِِ خب داشتی کار زشت می کردی باهام.

-اگه زشته پس چرا دوس داری تعریف کنم برات؟ اصلا اگه بدت اومد هر کاری دوس داشتی تو هم بکن. اصلا اگه خوشت نیومد ول می کنیم میریم سر درسمون. لیلا خیلی خوب بود اگه بدونی…

عجیب رو مخم داشت کار می کرد گفتم:

- نمی خواد بیا بریم سر درسمون

پرید تو حرفم

- یه مرده ورزشکار بود اومد تو اتاق. گنده فقط یه شرت پاش بود.

سارا ول کن نبود شروع کرده بود تعریف کردن. منم از خدا خواسته گوش می دادم و خودم رو بی توجه نشون می دادم. سارا ولی ادامه می داد…

- “رو تخت یه زن یه وری زیر پتو خوابیده بود. مرده رفت پیشش خوابیدجوری که پشت زنه بهش بود. بعد آروم شروع کرد تو گوش زنه پچ پچ.”

سارا اینو که گفت خودش رو کشید پشت من که نشسته بودم روزمین و دستام رو تکیه داده بودم جلوم و کتاب رو نیگا می کردم. بعد شروع کری پچ پچ تو گوشم. منم بیخیال نشون می دادم. بعد گفت

-” بعد آروم گوشش رو بوس کرد”

اینو که گفت لباش رو گذاشت رو لاله گوشم…یه لحظه یه جرقه تو بدنم خورد….یه لحظه بین پاهام احساس قلقلک ضعیفی کردم. اما مثلا برای این که به رو خودم نیارم چیزی سه سارا نگفتم که از رو بره. تو گوشم باز داشت با پچ پچ ادامه می داد

-”مرده هی همینجور گوشش رو می لیسید و می بوسید”

بعد شروع کرد لاله گوشم رو باشدت بوسیدن و لیسیدن …..سرم داغ شده بود….زبون سارا همینجور رو گوشم تاب می خورد . بازم نمی خواستم عکس العمل نشون بدم. یه حس گنگی داشتم .

یهو دیدم پشت گردنم رو می بوسه

برگشتم یواش و با اکراه گفتم

-سارا نکن تو رو خدا یکی می بینه زشته

این عکس العملم قابل مقایسه با داد کشیذن اون بارم تو ملاس نبود و خب سارا هم پررو تر از ای حرفا بود

- خره الان که کسی خونه نیست …تازه اگه بدت اومد اونوقت.

-”بعد انگار که زنه هنوز خواب باشه مرده پتو رو کنار زد از روش.. لیلا به خدا هیچ هیچی تنش نبود حتی شرت . کسش از لاپاش معلوم بود یه ذره هم مو نداشت. … بعد مرده دستش رو از دوطرف بغل زنه برد و جلوسینه زنه قفل کرد”

اینو که گفت از پشت بغلم کرد

-”اینجوری بعد هی می بوسیدش”

سارا همونطور که از پشت بغلم کرده بود پشت گردنم رو می بوسید…تمام بدنم مور مور می شد . نفسا و زبونش که به پشت گردنم می خورد یه جوری می شدم.

-”نوک سینه های زنه سفت سفت شده بود لیلا!! دقیقا مثل الان تو. خودمم وقتی نیگا می کردم همینجور سینه هام سفت شده بودن”

یه لحظه پایین رو نیگا کردم دیدم نوک سینه هام از بلوز زردم داره می زنه بیرون.آخه بلوزم تنگ بود. چرا اینطور شده بودم ؟خواستم خودم رو بکشم بیرون از بغل سارا دلم نیومد .دلیلش رو نمی دونم به جورایی شاید دوست داشتم اون حالت رو شایدم کنجکاوی.

“بعد پستونای زنه رو گرفت”

اینو که گفت با دوتا دستاش هردو سینه هام رو گرفت…یه لحظه دردم گرفت اما بعدش احساس کردم یه چیزی از نوک سینه ام جرقه زد تو تموم بدنم پخش شد و بعد رفت بین پاهام . مورمور شدم احساس کردم موهام سیخ شده… احساس تنگی نفس می کردم… سارا ول نمی کرد سینه هام رو هی می مالید. دیگه واقعا نفس نفس می زدم. هر چب بیشتر می مالید بیشتر داغ می شدم.

-” بعد زنه رو که دیگه بیدار شده بود برگردوندو لباش رو بوسید”

من دیگه واقعا خودم رو یه جورایی ول داده بودم بغل سارا . احساس خوبی داشتم لبم رو که بوسید اول عکس العمل نشون ندادم. اما بعدش منم بوسش رو جواب دادم. واقعا نفس نفس می زدم.همونطور داشت سینه ام رو می مالید. خیلی احساس خوبی بود.

-”وای لیلا چه قد لبات شیرینه دختر”

اینو که گفت یه لحظه به خودم اومدم و ترسیدم نکنه کسی ببینه ما رو. خودم رو کشیدم اینور گفتم:

-”سارا زشته تورو خدا بس کن یکی ببینه آبرومون می ره…مامانم می کشتم”

-”خره کسی خونه نیست هیچکی نمی فهمه تازه مگه بدت اومده؟ به خدا هیشکی نمی فهمه تازه جای خوبش مونده”

اینو که گفت یهو لبش رو گذاشت رو لبمو دستمو که تکیه داده بودم بهش از زیرم کشید جوری که رو به رو ی هم دراز کشیدیم تو اتاق…تا خواستم بگم نکن دستش رو انداخت پشت گردنم لبش ذو گذاشت رو لبم و سینه هاش رو به سینه ام چسبوند و پاهاش روکرد لای پاهام. سینه های نرمش وقتی رو سینه ام فشار دادن ازم به نفس نفس افتادم .سارا هنوز داشت برام تعریف میکرد. البته خودشم به نفس نفس افتاده بود و معلوم بود خودش هم یه جوری اش شده.

-”بعد مرده دستش رو گذاشت رو کس زنه”

این و که گفت دستش رو گذاشت بین پاهام….من وسارا با بلوزو شلوار وسط اتاق رو به رو هم خوابیده بودیم و و لب همو می بوسیدیم….. همینکه کسم رو لمس کرد آتیش گرفتم. نفسم بند اومد. واقعا داغ شده بودم فقط داشتم لذت می بردم چشام دیگه باز نمی شدن. میخواستم اون قدر فشار بدم سارا رو که بره تو بدنم. با دوتا انگشتش با هرچی زور داشت کسم رو می مالید . احساس میکردم لبه های کسم از هم وامیشه و شرتم میره لاش…..وای خدای من فقط داشتم لذت می بردم. منم غریزی شروع کردم مالیدن کسش . اما شلوارش خیس بود .یه لحظه فکر کردم شاشیده . اما برام مهم نبود فقط می خواستم اون حسی که اون لحظه من دارم تونم داشته باشه. یه لحظه احساس کردم خودم هم خیسم. آره کامل خیس بودم….. دست گذاشتم رو کسم کنار دست سارا که به شدت داشت می مالید منو .حس کردم شورتم کامل خیسه حتی شلوارم هم یه جاهاییش خیس شده بود. چشام روبه زور باز کردم یه لحظه دیدم ساراچشاش و بسته است و با دهن باز داره نفس نفس می زنه

- آآآآآآآه ….اه اُه هایییییییی لیلا جون توهم برا من بمال

-منم بازم شروع کردم مالیدنش. مثل دیونه ها شده بودیم بدن هردومون داغ شده بود ..نفس نفس می زدیم هر لحظه بیشتر تحریک می شدم. دستش که لا کسم رو باز می کرد و شرت خیسم می سابید به لبه های کسم داشتم دیونه می شدم .فقط صدا نفس زدنمون میومد

-آه اه اههههههه هییهییهییییییییییی

احساس کردم چیزی داره تو شیکمم درست زیر نافم می جوشه دستام به حالت لرزه افتاده بود دستای سارام همینطور.با همون لرزش سریع کس هم رو می مالیدیم. جوشش تو شیکمم هی بیشتر می شد نفس کشیدن بازم سخت تر صدا هامون یه مخلوطی از جیغ ونفس کشیدن شده بود نفس زدنای کوتاه و طدایی کثل درد کشیدن خفیف

- اه …ها…اااااااااه…هییی هیییییییی اه اه یییییییییییییی اه هیییییییییییی

….هی می مالید من رو. منم کسش رو با سرعت بیشتری می مالیدم. اونم شرتش خیس خیس خیس شده بود و حالا رطوبتش از شلوار هم کامل رد شده بود و دستای منم مث دستای اون (که مظمئن بودم اب ازش می چکه) خیس خیس بود. یه لحظه دیدم نمی تونم نفس بکشم . نفسم کامل بند ا.مد و یه چیزی انگار تو کسم از جا پرید و با شدت تو همه جام از نوک پاک تا بیخ موهام پخش شد. سرم سوت کشید و احساس سبکی عجیبی کردم انگار تو ابرا بودم. پااهم بی اختیار شروع کردن لرزیدن . یه آآآآآآآآآآآهههههههههههههههههههه.ه بلند کشیدم . نفسم برگشت چشام .اقعا باز نمی شد فقط به این فکر می کردم که سارا هم تو حسم شریک شه .برا همین تند تر می مالیدمش که یهو دیدم اونم نفس نفس زدنش قطع شد و یه جیغ کوتاه کشید. چشاش بسته بود مثل من . چشام رو که باز کردم اونم چند ثانیه بعد چشاش رو باز کرد و توچشام نیگا کرد. ناخوداگاه رفتیم سمت لبهای هم و محکم، با تمام وجود لبهای همو مکیدیم.

یه احساس عجیبی داشتم بهش.نمی دونستم چی بود. دوست داشتن؟ معصومیت؟ شهوت؟ نمی دونم فقط خوشحال بودم مطمئن بئدم که اونم همچین حسی داشت.

- چند دقیقه بی اختیار همونطور که روبه رو هم دراز کشیده بودیم همو نیگا می کردیم و هیچی نمی گفتیم…..یهو سکوت رو شکست و باصدای آروم و یه لبخند گوشه لبش گفت:

-خوب خیس شده بودی خانم ریاضی بلد!! (بعدتر که خودش گفت فهمیدم که این خیس شدن کس به خاطر حشری شدنه)

من که یه خورده خحالت کشیدم و سرخ شدم برا تلافی گفتم:

-شمام کم خیس نشده بودی سارا خانوم!

یهو سارا انگشتاش رو از لاپام در اورد و گرفت جلو صورتش و یه چشمک زد بهم و گفت

- وای لیلا به خدا باید شرتاکه هیچی شلوارامونم عوش کنیم.

اینو که گفت پاشد ایستاد و پرسید

-خیلی خیسه؟

یه لکه نم قشنگ رو کسش بود. رو شلوارش که همون شلوار همراه روپوش مدرسه اش بود. گفتم

- مهم نیست چادر که سرت بکنی کسی نمی بینه تا بری خونه

با خنده گفت خوب شد شرتم رو پوشیده بودم وگرنه فک کنم خونتون رو آب ور می داشت

یاد شرتش افتادم که می گفت با سوتین سفید تازه خریده. اون لحظه واقعا دوست داشتم ببینمش. منت کشانه گفتم

نشونم می دی شرت سفیده ات رو؟!

یه مکث کرد و بی معطلی دولا شد شلوارش رو کشید پایین و باز وایساد………. ده دقیقه بعد اون چادر کشیده بود سرش و رفته بود خونشون اما اون صحنه ای رو که دیدم هیچ وقت تو عمرم فراموش نمی کنم ، وقتی با شرت جلوم وایساد:

به شرت سفید تنگ با طرح دلهای قرمز کوچیک، که جلوش خیس آب بود و وسطش تا خورده بود تو لبه های کس سارا…. اون دل قرمزی که رو لبه کسش بود و نصفش مونده بود بین لبه های کسش ….از همه خیس تر بود…..

….

یک دیدگاه برای “همکلاسیم سارا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>