نقشه تفصیلی کردن زهرا جون

سلام

ميخواستم داستان خودمو براتون تعريف كنم،من وحيد ٢٠سالمه و توى يكى از شهرهاى شمالى زندگى ميكنم.اين داستان من مربوط به تابستان٩٠هستش كه بعد از يه نقشه طولانى تونستم زهراجونمو بكنم:
يكروز داشتم ازخونه ميومدم بيرون كه خواهريكى از دوستاى صميم(حسین)و البته همسايمون رو ديدم.لامصب خيلى تيپ زده بود.اصلا باورم نميشد خودش باشه آخه من كه هرروز وقتى ميديدمش ميخواستم فقط همون لحظه بشينم و نگاش كنم.پيش خودم گفتم كاش اينو ميتونستم بكنم كه يه فكرى به سرم زد كه باهاش دوست بشم و يه حالى ازش ببرم.ديگه عزممو جزم كردم كه باهاش دوست بشم.اگه باهاش دوست ميشدم دوتا فايده داشت:يكى از خودش لذت ميبردم،بعدشم اين خواهر حسین،دو سه تا همكلاسى داشت كه هر روز با دوست پسراشون يه دست سكس از كون داشتن.و ميتونستم از اونام استفاده كنم.دوروز از تصميمم گذشته بود كه به دوستم حسین زنگ زدمو گفتم:بيكارى باهم بريم استخر،گفت داره با خانواده اش ميره عروسى پسرخاله اش.گفتم:يعنى تو،بابات و مامانت وخواهرت دارين ميرين؟گفت:خواهرم موند خونه،

آخه قراره بره خونه يكى از دوستاش.اينوكه گفت:بدون خداحافظى گوشيو قطع كردم و رفتم سر كوچمون كه ببينم كى از خونه ميزنن بيرون.يه ربع بعد ديدم دارن ميرن عروسى.رفتم خونه و گوشيمو برداشتم.بايد يه جاى خلوت پيدا ميكردم تا بتونم راحت باهاش بحرفم. جا پيدا كردم.شماره خونشون رو گرفتم،داشت بوق ميزد.بوق چهارمو كه زد گوشيو برداشت.گفتم:سلام.با يه صداى خوشگل و عسلى جواب سلاممو داد و گفت:شما؟منم گفتم:وحيدم، دوست حسین.گفت:بفرماييد كارى داشتيد.گفتم:بيكار بودم،خواستم با شما دردودل كنم.گفت:شما وقتى بيكاريد، خونه اينواون زنگ ميزنيد؟ گفتم:نه،فقط خونه دوستام زنگ ميزنم.گفت:الان دوستت(حسین)خونه نيست.گفتم:چه بد شد،حالا نميشه تو با من دوست بشى؟اينو كه گفتم ساكت موند چند بار گفتم:زهراجون دوستم دارم وعاشقتم.بعدش قطع كرد.از اون لحظه به بعد فقط خداخدا ميكردم به خونشون چيزى نگه.پيش خودم گفتم:غلط كردم، دوست دختر ميخوام چيكار و . . .
يه پيام از خط دوم ايرانسل حسین اومد.دل تو دلم نبود كه اى نامرد ميخواستى لااقل از عروسى ميومدن بعد ميگفتى.دستام داشت ميلرزيد و نميتونستم پيامو باز كنم.پيامو باز كردم ولى از ترسم نگاش نميكردم.آخر با ترس تمام پيامو نگاش كردم.نوشته شده بود:تو ميخواستى با يه دوست حرف بزنى،زودتر به خودم زنگ ميزدى.از اين به بعد اين خط دست خودمه،هر وقت هوس حرف زدن با دوستتو كردى زنگ بزن.
زهرا!

اصلا باورم نميشد كه خودش داره جوابمو ميده.همون لحظه جوابشو دادم:خيلى دوستت دارم،زهراجون.ازت ممنونم كه به كسى نگفتى!
اونروز نتونستم بهش بزنگم، ولى با اس در ارتباط بوديم. ديگه كار هرروزم شده بود صحبت كردنو اس بازى.دو ماه از دوستى ماگذشته بود.تو اين مدت حرف همكلاسياى جنده اش رو هم وسط كشيده بودم و مزه دهنشو فهميده بودم.از جواباش معلوم بود كه تو مدرسه همكلاسياش از لذت سكس براش تعريف ميكردن و خودش از خونواده اش كه يكم مذهبى بودن ميترسه.يه شب ساعت حدود ده بود كه از پنجره اتاقم كه طبقه سوم بود بيرونو نگاه ميكردم.ديدم زهراجون به دستشويى كه توى حياطشون هست داره ميره.همون لحظه به حسین زنگ زدم و گفتم كجايى؟گفت با باباش خونه يكى از همكاراى باباشه.سريع رفتم لباسمو پوشيدم و رفتم تو كوچه.اينور و اونورو نگاه كردم و پريدم تو حياطشون. فقط دعا ميكردم مامانش منو نبينه.رفتم جلوى دستشويى و يواش دوتا در زدم.گفت: مامان من اين توام.

گفتم:منم،منم آقا گرگه. گفت:تويى وحيد،اينجا چه غلطى ميكنى،الان مامانم ميبينتد.گفتم:پس تا مامانت منو نديده خودتو جمع وجور كن و درو باز كن بيام تو.چند ثانيه بعد درو باز كرد و پريدم تو.انگار خودش ميدونست واسه چى اومدم،با اين حال قبل از اينكه حرف بزنه،لبمو گذاشتم رو لباى قرمزش.دوتا دستشم گرفتم و چسبوندم به ديوار.هردوتامون ايستاده،لبم رو لباش،با دوتا دستم، دستاشو گرفته بودمو بالاى سرش نگه داشته بودمو،كيرمو كه حالا بلند شده بود آروم رو كوس پف كرده اش ميمالوندم،ديگه بهتر از اين نميشد.اومدم پايينتر و گردنشو خوردم،بعد سوتينشو درآوردم و فقط سينشو ده دقيقه خوردم،بعدش رفتم سراغ كوسش.واى يه كوس خوشگل صورتى داشت،كه فقط بخوريش نه اينكه بكنى توش.كوسشو دوسه دقيقه خوردم كه آبش اومد.بدون هيچ حرفى دولا شد و زيپ شلوارمو باز كرد.اولين بارم بود كه كيرم،دهنم يه دختر ميوفتاد اونم زهراجون.دوسه دقيقه خورد گفتم بسه،قمبل كن ميخوام كونتو جر بدم. گفت:درد داره و از اين جور حرفا. هركارى كردم راضى نشد،گفتم باشه و داشتم شلوارمو ميپوشيدم كه برم.خودش اومد جلو و كيرمو گرفت دستشو گفت فقط يواش و لبشو گذاشت رو لبام.

دو سه دقيقه به شدت لب گرفتيمو اون قمبل شد.دامنشو دادم بالا و يه انگشتمو كردم تو سوراخ تنگش.عقب جلو ميكردمو يه انگشت اضافه ميكردم.ديگه خسته شدم. كيرمو دادم دهنش تا خيسش كنه.بعد سر كيرمو گذاشتم دم كونش.يه كم فشار دادم ديدم هنوز سرش نرفته تو ميگه بكش بيرون.با فشاربيشتر سرشو فرستادم،يه جيغ كشيد و خواست فرار كنه.گفتم يواش الان مامانت ميفهمه كه گفت مامانم خوابه.با يه دستم صورتشو برگردوندم و لبمو گذاشتم رو لباش و هم زمان باهاش كيرمو آروم هل دادم توش.فشارمو زيادتر كردمو تمومشو فرستادم تو و زهرام از روى درد لب منو گاز گرفت كه تا چند روز جاش موند.چند دقيقه توش نگه داشتم و شروع كردم آروم عقب جلو كردنو لب گرفتن.بعد چند دقيقه لبشو از لبم جدا كرد و گفت:سريعتر بكن،همشو بده توش، زودباش آبتو بريز،جرم بده و . . .

حرفاش روم اثر كردو سريعتر تلمبه ميزدم.تا اينكه آبم با فشار تموم خالى كردم تو كونش.چند دقيقه لب گرفتمو بعد زدم بيرون و رفتم خونه.رسيدم خونه ساعت يازده بود.يه دوش گرفتمو تو حمومم يه جلق حسابى واسه زهرا جووونم زدم.اصلا باورم نميشد كه زهرا رو از كون كرده باشم.صبح كه گوشيمو نگاه كردم،يه اس از زهرا اومده بود:ممنونم ازت،عالى بود!
اگه نظراتون تأثيرگذار بود، سكس با همكلاسيش،فرشته رو ميذارم.باى

نوشته: vahidkhan

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>