ندا و نازنین

آشنايي منو نازنين همراه با اتفاق تلخ پارسال شکل گرفت . خانواده ما با خانواده اونا توي ترمينال يکم باهم آشنا شده بوديم که ميخواستيم بريم به اصفهان که توي راه اون اتفاق بد افتاد – اتوبوسي که باهم همسفر شده بوديم تصادف کرد و پدر و مادر و خواهر کوچکتر من و پدر و مادر نازنين دردم کشته شدن و فقط منو نازنين و داداشش اشکان جون به در برديم . البته دست من شکسته بود و اون دوتا فقط زخمي شده بودن … .

توي راه خيلي باهم کر شده بوديم و اين اتفاق باعث شده بود بخاطر حس همدرديمون دوستيمون ادامه پيدا کنه . تا حدودا 6 ماه هيچکدوممون زياد دل و دماغ نداشتيم که با هم اينور اونور بريم و ارتباطمون بيشتر تلفني بود گاهي اون پيش ما ميومد – ميگم ما چون بعد از اون اتفاق من با داييم و زن داييم زندگي ميکردم و نازنين با داداشش خونه خودشون – البته کارگرشون هم خونشون زندگي ميکرد .

حدودا 6 ماه گذشته بود و من و نازنين براي امتحانهاي ترم آخر پيش دانشگاهي بايد آماده ميشديم . قرار شد من برم خونشون چون که داداشش رو دلش نمي خواست زياد تنها بزاره .

بلاخره از آدرس رو گرفتم و قرار شده براي اولين بار برم خونشون . به خونشون که رسيدم باورم نميشد که اين خونه يک مرمت گر آثار باستاني باشه -آخه شغل باباش مرمت گر آثار باستاني بود . خونه ويلايي اونم توي منطقه ميدون وليعصر و به اين سر سبزي در نوع خودش برام جالب بود . سر سبزيش رو از پشت در بخاطر شکل در حياط ميگم که شبکه شبکه سوراخ سوراخ بود و فضاي توي خونه از بيرون معلوم بود . ساختمون اصليشونم سفيد نما بود و خيلي قشنگ بود . به هر حال زنگ زدم .

- نازنين : کيه :

- ندا : منم نازنين جون ندا هستم

- سلام بيا تو – در رو باز کرد-

آروم آروم وارد حياط شدم و به حياطشون نگاه ميکردم والحق خونه اونم تو وليعصر به اين قشنگي کم پيدا ميشه .

تو همين فکرا بودم که يه دفعه اي با صداي پخ نازنين از پشت از جام نيم متر پريدم هوا

- ندا ( من) : لوس بي مزه ترسيدم

- نازنين : چرا انقدر دير کردي ؟

- خونه حسابي گير کرده بودم برنج درست کرده بودم براي دايي ام اينا شفته شد مجبور شدم دوباره درست کنم

- هه هه هه به داييت و زن داييت بگو وعضش که خوبه دکتره يه روز قرار شده تو بياي خونه دوستت غذا از بيرون بگيرن -

- همه که مثل بعضي ها خونه ويلايي به اين قشنگي تو شهر ندارن که وضعشون خوب باشه …

- اين خونه با بابام و مامانم خوب بود که …

زدم زير چونش گفتم ول کن غم روزگارو بعدشم هولش دادم که بريم باهم تو

من : نازنين اشکان کجاست ؟

نازنين : از مدرسه که مياد يا پاي کامپيوتره يا ميره بيرون پيش رفيقاش …

- بزار بابا کيفش رو بکنه الان 15 سالشه دو سه سال ديگه بايد بشينه درس بخونه …

- به چيزي که فکر نميکنه درسشه …

بعدشم رفت توي آشپزخونه با سيني شربت برگشت …

يه يکساعتي با هم حرف زده بوديم که صداي زنگ در حياط اومد .

نازنين اف اف رو برداشت :

- کيه ؟

باشه باشه الان ميگم بيان ازتون بگيرن …

پنجره رو باز کرد و صدا زد :سليمه خانوم برو درو باز کن

- پست بود خيلي از شرکتهايي که بابام باهشون در ارتباط بوده هنوز خبر ندارن فوت شده هي برامون وسايل تبليغيشون رو ميفرستن …

- وسابل تبليغي ؟

- آره گفته بودم که بهت بابام مرمت گر آثار تاريخي بود . هي براش سر رسيد و خودکار و پوستر از اينجور چيزا ميفرستن .

- آره گفته بودي …

تق تق تق ( صداي در )

روسريمو درست کردم .

نازنين گفت : راحت باش کسي نيست سليمه خانوم کارگرمونه .

نازنين درو باز کرد

سليمه : نازنين جون اينو پستچي اورده

نازنين : دستت در دنکنه سليمه خانوم پول که ازت نگزفت

سليمه : نه پيش کرايه بوده – من با اجازت ميرم

نازنين‏: برو دستت درد نکنه

يه کارتن کوچيک بود که اورد گذاشتش رو ميز جلوي من و شروع کرد به باز کردنش و بعد گفت :

- حدسم درست بود سر رسيد تبليغي عکس داره ندا من خيلي نگاه کردن اين سر رسيدا رو دوست دارم تو هم بيا جلوتر اينارو تماشاکن

رفتم جلوتر و يکي از سر رسيد ها رو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن

چند لحظه بعد . . .

نازنين : هه هه هه اين عکسرو ببين دارن توش فلک ميکنن .

نگاهي به صورتش انداختم و با مکث به روي عکسي که نشونم داده بود خيره شدم و گفتم :

- اوهوم

بدون مقدمه گفت

- ندا يه چيز بهت ميگم باور نميکني من از اين عکسها که توش فلک ميکنن خيلي خوشم مياد

دوباره با مکث جواب دادم :

- ديونه ميدوني چقدر درد داره – چي فلک خوش اومدنيه ؟!!!

- تو نمي دوني چه کيفي داره يکي رو پاهاش رو ببنديو با يه چيز چرمي مثله کمربند بزني کف پاهاش .

-از گفته هاش نعجب کرده بودم و مور مورم ميشد – گفتم :

- بي رحم ؛ تو خوب شد مامور ساواکي چيزي نشدي …هه هه هه …

- لبخندي ميزنه- ميگه کاش بودم … -

- گفتم يعني انقدر نا مرد و بر رحمي … ؟

- نه بابا شوخي کردم – حاظر نيستم کسي رو شکنجه بدم . . . دوست دارم يکي رو فلک کنم و دوست هم دارم زير دستش فلک بشم …

هرچي بيشتر ادامه ميداد داشتم بيشتر از حرفهاش تعجب ميکردم . همينطوري به شوخي گفتم مي خواي يه دفه حسابي فلکت کنم تا حالت جا بياد؟(هه… هه… هه..).

- گفت : باشه ولي تو هم بعدش بايد فلک بشي

اول فکر کردم داره شوخي ميکنه ولي ديدم از جاش بلند شد اومد مچ دستمو گرفت گفت :

- يا الله پاشو بريم ببينيم کي حلش جا مياد .

گفتم : – ول کن ديونه مگه بچه شدي ؟…

گفت : – حرف زدي بايد پاش وايسي يا الله بايد حال منو جا بياري

بعدم دست منو گرفت و به زور برد تو اتاقش – منم کنج کاو شده بودم اين ميخواد چکار بکنه …

گفت همينجا باش من الان بر ميگردم

منم با خنده گفتم:- باشه

اصلا نازنين يه نازنين ديگه شده بود صورتش گر انداخته بود و يکم موقع حرف زدن صداش ميلرزيد …

رفت و با يه شلوار لي پسرونه که بهش يه کمربند چرمي فهوه اي بود که معلوم بود مال داداششه بر گشت و کمربند رو از کمر شلوار کشيد بيرون . بعدشم شلوار انداخت روي تکيه گاه صندلي ميز تحريرش و کمربند رو داد به دست من خودش دراز کشيد روي تخت و مچ پاهاش رو گذاشت روي تاج تخشتش طوري که کف پاهاش به طرف من بود . بعدشم گفت :

- زودباش بزن

-تو جدي جدي ميخواي فلک بشي ؟!!!

-البته تورو هم فلک ميکنم تو نميدوني چه کيفي داره .

- بابا نازنين دست بردار آخه فلک چه کيفي داره

- زود باش ديگه بزن …

- ببين ميزنم نا کار ميشي ها ؟

-گفت تو چه کار داري

شروع کردم آروم آروم زدن به کف پاهاش

- گفت : – خنگ تو کجا ديدي با جوراب کسي رو فلک کنن بعدم تو ميخواي اينطوري منو نا کار کني

خنده الکي تحويل دادمو بعد انگشت دستمو انداختم به بالاي پاشنش و جورابش رو در آوردم نگاهم که به کف پاش افتاد منم داغ کردم و احساس ميکردم ضربان قلبم تندتر شده …و احساس ميکردم 17 نفر باهم دارن قلقلکم ميدن . ولي نميدونم چرا با اينکه از کارهاي نازنين داشتم شاخ در مياوردم ولي احساس خيلي خوبي داشتم . دستم رو انداختم به نوک اون يکي جورابش که از پنجه از پاش بکشم بيرون ولي هرچي کشيدم نشد . مثل پاي راستش انگشتم رو انداختم پشت پاي چپش و جورابش رو از پاش در آوردم . وقتي جوراباش از پاش کاملا در اومد هي پاهاش رو به هم جفت ميکرد و پنجه هاي پاش رو تکون ميداد . پاهاش مثل رنگ پلنگ صورتي صورتي بود و پاهاي نسبتا کشيده اي داشت . با نگاه کردن به پاهاش لذت مي بردم و مي خواستم فقط به پاهاش نگاه کنم .

نازنين گفت : – زود باش ديگه بزن

که ضربه اول رو خيلي زود و شايد بي اختيار گذاشتم کف پاش … با تکون دادن انگشتاي کشيده پاش ازم ميخواست ضربه هاي بعدي رو زودتر بزنم . ضربه دوم رو محکمتر از قبلي زدم روي سينه پاش ( زير انگشتهاي پا ) ضربه سوم … ضربه چهرم … ضربه پنجم …

از ضربه هاي بعد جاي خوردن کمربند روي پاهاي صورتي نازنين کمربند سفيدي جا مي ذاشت و فورا دوباره صورتي ميشد . هر ضربه اي که به پاهاش ميزدم احساس بهتري داشتم و دلم ميخواست ضربه بعدي رو زود تر و محکمتر به کف پاش بزنم با هر ضربه که ميزدم نازنين فقط خنده خفيفي ميکرد و پاهاش رو تکون ميداد گاهي پاهاش رو از هم دور ميکرد و گاهي بهم نزديک و اينکارش منو خيلي تحريک ميکرد .

سي چهل تايي ضربه زده بودم که از شدت محکم زدن ديگه پاهاش رو ميکشيد …چ

پاهاش حسابي سرخ شده بود که دست نگه داشتمو گفتم بيچاره پاهات سرخ شده بازم مي خواي بخوري …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>