نحس ترین روز زندگی یک پسر

ساعت 7 صبح بود که از خونه زد بیرون .بی معطلی وارد خیابون شد و برای گرفتن تاکسی منتظر ایستاد .حس بدی داشت. چند روز حس می کرد کسی زیر نظرش داره اما هرچی این ورو اونورو نگاه می کرد کسی رو نمی دید . بذارید معرفی کنم . فریبرز 26 ساله با پوستی سفید ،چشمان رنگی و اندام لاغر که حدود 175 متر قدش بود با پدر و مادرش توی یه خونه نسبتا “کوچک در دل پایتخت زندگی می کرد.اونروز صبح هم مثل همیشه از خونه زد بیرون تا به محل کارش که یه شرکت خصوصی بود بره ……میشه گفت فریبرز یه پسر پاستوریزه بود . نه به دخترا محل می ذاشت ….نه اهل سکس بود …حتی وقتی تنها هم میشد با خودش هم جلق نمیزد …..فقط عاشق کارش بود و خونوادش .

بله ! داشتم می گفتم که اونروز صبح فریبرز سر خیابون ایستاده بود منتظر تاکسی که یه ماشین شخصی جلوش ترمز زد .دو نفر مرد هم عقب تاکسی نشسته بودند . فریبرز سرشو خم کرد سمت شیشه ماشین و به راننده جایی که می خواست بره رو گفت . راننده سری تکان داد که یعنی سوار شو .خواست در جلو رو باز کنه که راننده گفت : عقب بشین شاید وسط راه یه خانم بخوام سوار کنم .فریبرز چیزی نگفت و رفت سمت در عقب . یکی از مردها پیاده شد . فریبرز سوار شد و اون مردی هم که پیاده شده بود دوباره کنار دست فریبرز نشست و راننده راه افتاد .هردو مرد از دوطرف بهش فشار می آوردن …..جاش تنگ بود …..اما روی خودش نیاورد …..چند تا خیابون که راننده رد کرد فریبرز احساس کرد راننده مسیر همیشگی رو نمیره با اعتراض گفت : چرا مسیر رو عوض کردی ؟ که سردی جسم نوک تیزی را توی دوتا پهلوهاش حس کرد .با ترس خواست فریاد بزند که یکی از مردها نوک چاقو شو بیشتر تو پهلوش فشار داد و جلوی دهن فریبرز و گرفت و گفت : اگه داد بزنی از هستی ساقطت می کنم .مرد دوم چاقوشو از پهلوی فریبرز برداشت و سر فریبرز رو به زور کرد زیر صندلی ماشین و خطاب به راننده گفت : زود باش برو ویلا …….
فریبرز شوکه شده بود …..نه می تونست کاری کنه یا حتی فکر بکنه که چه اتفاقی براش افتاده ؟ تنها معمایی که ذهنشو درگیر کرده بود که اونا باهاش چه کار داشتن ؟ اون که از خونواده ثروتمندی نبود که بخوان ازش اخاذی کنن ؟
حدود نیم ساعتی شد که به یک ویلا خارج از شهر رسیدند .راننده ماشینو داخل ویلا برد و ایستاد. یکی از مردها چشم بندی رو روی چشمای فریبرز زد و چسبی هم روی دهنش چسبوند و اونو به زور از ماشین کشید بیرون . هردو مرد زیر بغل فریبرزو گرفتند و کشون کشون به داخل ساختمان بردن. فریبرز دست و پا میزد و با اینکه دهنشو چسب زده بودن فریاد میزد اما دریغ که فریاداش نتیجه ای نداشت .وقتی چشماشو باز کردن خودشو توی یه زیرزمین تاریک و نمور که حالت زیر زمین بود و تنها روشنایی اونجا با یه چراغ کوچک و کم نور تامین میشد. چند دقیقه ای طول کشید تا چشماش به تاریکی اونجا عادت کرد . اون دو مرد به زور روی صندلی نشوندنش و با طناب دست و پاشو بستن …….فریبرز هرچه تقلا می کرد ….دست و پا میزد نمی تونست خودشو خلاص کند .
در این هنگام در باز شد و مرد میانسالی حدود 55 ساله با تیپ اسپورت وارد شد ……هردو مرد با دیدن اون گفتن : سلام آقا !!!!!!
مرد میانسال نیشخندی زد و گفت : بالاخره آوردینش !!!!!!!!
و نگاهی به چشمای از حدقه در اومده فریبرز که از ترس قالب تهی کرده بود کرد .روبروش ایستاد . با دستش زیرچونه فریبرز رو گرفت و صورتشو داد بالا و خوب توی صورتش نگاه کرد و گفت : آفرین بچه ها !!!!!!خیلی وقت بود دنبال همچین چیزی بودم
و صورت فریبرز رو ول کرد و رفت سراغ کیر فریبرز …..از روی شلوار مالیدش …فریبرز تقلا کرد تا دستشو برداره ….اما اون کیرشو بازم مالید و گفت : به نظر کیرش خوبه ………هم اندازش …هم کلفتیش ……..

اشک در چشمای فریبرز حلقه زد . ناخواسته در دام شیطان اسیر شده بود .
مرد میانسال خطاب به یکی از مردایی که فریبرزو آورده بود گفت : سعید !
یکی از اونا گفت : بله ! بهرام خان
مرد میانسال که اسمش بهرام خان بود گفت : به افشین زنگ بزن بگو بساط پارتی امشبو ردیف کنه ……امشب می خوام حسابی کیف کنم….حمید!
مرد دوم گفت : بله ! آقا …..
بهرام خان : اینو لختش کن ……..تر و تمیزش کن برای امشب …….
حمید گفت : چشم !!!!!
بهرام خان گفت : بعد از اینکه تمیزش کردی بیارش اتاق طبقه بالا …..می خوام قبل از پارتی ببینمش ….سعید!!!!!!!
کارت که تموم شد کمک حمید کن !!!
و نگاهی به فریبرز که از ترس رنگ پریده بود کرد و از اتاق بیرون رفت . فریبرز حال مساعدی نداشت یه بغض تلخ گلوشو می فشرد دلش می خواست به حال و روز خودش گریه کنه ….اما نمی تونست…..
حمید و سعید هم در اتاق رو قفل کردن و رفتن .
حالا دیگه تنهای تنها شده بود .افکار پریشون داشت دیوونه اش می کرد ….اینا کی بودن ؟…….چرا کیرمو مالید؟
……چرا….چرا ………هزاران چرا به مغزش خطور کرد بی آنکه جوابی برای اونها داشته باشه …………
نیم ساعت بعد بود که حمید و سعید وارد اتاق شدن ……..سعید دست و پای فریبرز و از صندلی باز کرد و اونو از جاش بلند کرد . سعید دوباره دستان فریبرز رو از پشت بست و به طرف در ورودی هلش داد و گفت : راه بیفت
فریبرز مقاومت کرد …..حمید سیلی محکمی توی گوش فریبرز خوابوند وگفت : مگه نشنیدی !!!!!
فریبرز از درد نالید . حمید دستشو تو طناب دست فریبرز انداخت و اونو کشید و با کمک سعید اونو از در کشون کشون بیرون بردن .فریبرز تقلا می کرد و اون دوتا هم با مشت و لگد خدمتش میرسیدن …..حمید و سعید فریبرزو به طبقه همکف ویلا انتقال دادن و بردنش توی حمام .حمید به زور فریبرزو خوبوند کف حمام ……پاشو روی سینه فریبرز فشار داد و گفت : خفه شو !!!!تقلا نکن ……..وگرنه با دستای خودم خفه ات می کنم
فریبرز با این حرف آروم شد. سعید خم شد و با خشونت بلوز فریبرز رو ازتنش کند ……فریبرز از شرمساری حرکتی کرد که حمید لگدی به پهلوش زد و گفت : مگه نشنیدی !!!!خفه شو و آروم باش
سعید شلوار و شورت فریبرز رو هم باهم کشید پایین و از تنش در آورد …….فریبرز از شرم سرخ شده بود ….قطره ای اشک از گوشه چشمش پایین غلطید .
سعید با دیدن کیر خوابیده و کم موی فریبرز گفت : بهرام خان حق داشت کیرش فابریک پارتی امشبه …
حمید گفت : شیر آبو باز کن

سعید شیر آبو باز کرد و هردوتاشون فریبرزو کشیدن زیر شیر آب ……سردی آب فریبرزو اذیت می کرد …..اما نمی تونست کاری بکنه …..بعد چند دقیقه سعید شیر آبو بست دستای فریبرزو از پشت باز کرد و دستای اونو بالا گرفت و دوباره با طناب به بدنه شیر آب بست ……حمید که معلوم بود به کارش وارده ….با تیغ و صابون افتاد به جون فریبرز ….و با نهایت خشونت موهای بدن فریبرزو می تراشید و چند جای بدن فریبرزو خون انداخت ……فریبرز هم می نالید و به خودش تکانی میداد . بعد از یک ساعت حمید کارشو تموم کرد . سعید گفت : چه کار کردی ؟ همه جای بدنش خون افتاده !!!!!! حمید : چیزی نیست …….شیر آبو باز کن ………..
سعید شیر آب سرد و باز کرد روی فریبرز . حمید بدن فریبرزو شست . سعید با نگاه دلبرانه ای نگاهی به فریبرز کرد و گفت : ببین چه جیگری شده !!!!!!!! آماده خوردنه
و شیر آبو بست . بعد فریبرزو بلند کرد و طناب دستشو از بدنه شیر آب باز کرد و دوباره دستاشو از پشت بست ….
فریبرز داغون بود ……شده بود مثل یه تکه یخ یا شاید یه سنگ …..هیچ کارش از رو اراده خودش نبود . حمید حوله ای دور فریبرز پیچید و خشکش کرد ….حوله رو گوشه ای پرت کرد و با سعید فریبرز رو کشون کشون بردن به یه اتاق دیگه .
فریبرز که لخت بود از خجالت و شرمساری سرشو پایین انداخته بود . …..حمید و سعید اونو روی تخت داخل اتاق انداختن و دست و پاشو به لبه های تخت بستن و اتاقو ترک کردن .
توی اون لحظات …….فریبرز هیچ حسی نداشت …..در افکارش غرق بود …دلش می خواست از اونجا فرار کنه ….اما چه جوری ؟؟؟؟
در همین افکار بود که خوابش برد ….با حس کردن گرمای دست کسی بود که بیدار شد ……چشماشو باز کرد بهرام خان رو دید کنار تخت ایستاده و داره کیرشو می ماله ….
خواست از جا بلند بشه …نتونست چون دست و پاش به تخت بسته شده بود ….تقلا کرد ….بهرام خان نیشخندی زد و گفت : بالاخره بیدار شدی …..امشب باید یه حال اساسی به همه بدی …..
کیر و تخمای فریبرزو دوباره مالید . حال بدی به فریبرز دست داده بود ….کیرش در اثر مالش بزرگ شده بود …
بهرام خان آنقدر کیر فریبرزو مالید تا آبش اومد و ریخت رو تخت .
بهرام خان نگاهی به فریبرز کرد و گفت : آبت هم زیاده …..خوبه
کیر فریبرزو ول کرد و گفت : اگه امشب مثل آدم رفتار کنی …..از خجالتت در میام …..
و از اتاق زد بیرون . فریبرز هنوز منگ بود …..چه بلایی قرار بود سرش بیاد……یادش به پدر و مادرش افتاد….لابد تا الان نگرانش شده بودن …فکرای آزار دهنده اذیتش می کرد …….
شب شد …..ضعف عجیبی بهش غالب شده بود تازه یادش اومد از صبح تا حالا هیچی نخورده ……..
در این هنگام در اتاق باز شد و حمید و سعید وارد شدن …..هردو کنار تخت ایستادن ……حمید سیلی محکمی به صورت فریبرز زد و گفت : وای به حالت آبروی آقا رو جلوی مهموناش ببری ……وگرنه خودم جلوی همه نفله ات می کنم .

و با کمک سعید دست و پای فریبرزو باز کرد واونو روی تخت نشوندن . دستاشو از پشت بست وبه زور بلندش کرد و گفت : یالا راه بیفت
حمید و سعید زیر بغل فریبرزو که لخت لخت بود رو گرفتن و به سالن بردن .و وسط سالن انداختنش روی زمین .
توی سالن شلوغ بود. حداقل 10 نفری مرد و پسر جوون تو مهمونی بهرام خان شرکت کرده بودن ….بهرام خان با دیدن فریبرز که کف زمین افتاده بود به طرفش اومد و بالای سرش ایستاد . فریبرز خودشو از خجالت جمع کرده بود . بهرام خان با صدای بلند گفت : دوستان ! بیاید اینجا …
مهمونا که معلوم بود مستن دور بهرام خان و فریبرز جمع شدن . بهرام خان در حالی که شیشه مشروبی تو دستش داشت گفت : دوستان عزیز !!!امشب می خوام حسابی کیف کنید و از مهمونی امشب من مثل مهمونیای قبلی لذت ببرید . ..این تیکه رو امروز آوردم …..
اشاره کرد به فریبرز و ادامه داد : برای حال کردن شما ……حالشو ببرید .
مردها نگاهی بهم کردن و خندیدن . یکیشون گفت : بهرام خان ! دستت درد نکنه ! عجب تیکه ای آوردی
وسمت فریبرز اومد و با پاش لگد آرومی به کون فریبرز زد و گفت : ولی مثل اینکه خیلی خجالتیه ….نکنه کیر نداره …
بهرام خان نگاهی غضب آلود به فریبرز که از ترس و خجالت رنگش پریده بود کرد لگدی به شکم فریبرز زد و گفت : کیرتو نشون بده …..تا بدونن کیر داری ….
فریبرز از درد تکانی خورد با شرمندگی پاهاشو دراز کرد تا کیرش معلوم بشه . مردا با یه حس شهوت به کیر اون خیره شده بودن مثل گرگای گرسنه ………
بهرام خان گفت : وقتشه مراسم همیشگیمونو شروع کنیم . مردا بهم نگاهی کردن و باهم گفتن : شروع می کنیم .
هر کدوم از مردا بغل دستیشو گرفت تو بغلشو و باهم لب دادن . بعد هم روبروی هم وایسادن همدیگه رو لخت کردن ….حالا همه لخت مادرزاد بودن …..همه کیراشون تودستشون بود و می مالیدن …تنهاکسی که لباس تنش بود بهرام خان بود . بهرام خان شیشه مشروبی که دستش بود رو بالا آورد و گفت : به سلامتی همه ……
اونو باز کرد و تمامشو خالی کرد رو فریبرز و گفت : امشب حسابی کیف کنید . مردها ریختن روی فریبرز و شروع کردن به لیس زدن و بوسیدن و خوردن بدن فریبرز .
فریبرز هر چی تقلا می کرد نمی تونست خودشو از دست اونا نجات بده …..
بهرام خان هم گوشه ای ایستاده بود وبا شهوت به دوستاش نگاه میکرد.
نیم ساعتی گذشت که بهرام خان با صدای بلند گفت : بسه ….حال نوبت اصل کاری هست .
مردها یکی یکی فریبرزو ول کردن و روبروی بهرام خان ایستادن …….
بهرام خان صدا زد : حمید …..سعید ……نیمکت چوبی رو بیارید .
چند دقیقه بعد حمید و سعید با یه نیمکت چوبی تقریبا بلند به پهنای حدودا یک متر اومدن و گذاشتن وسط سالن .

بهرام خان : به حالت داگی بخوابونش …..کونشو بده بالا ….ساق پاش و دستاش رو هم ببند به نیمکت .
حمید و سعید فریبرزو که دیگه جونی نداشت رو به زور بلند کردن وبه صورت داگی خوابوندن روی نیمکت و دست و پاهاشو بستن به نیمکت . …
یکی از مردا که معلوم بود رابطه نزدیکی با بهرام خان داره …گفت : بهرام خان …افتخار میدید لختتون کنم ……
بهرام خان لبخندی زد و گفت : چه افتخاری بهتر از این . مرد سمت بهرام خان اومد و اونو تو بغلش کشید و هردو لب دادن …بعدش شروع کرد به لخت کردن بهرام خان …بهرام خان هم در حین لخت شدن با دستاش کیر مردو می مالید .
حالا دیگه بهرام خان لخت لخت بود . مرد خم شد کیر شق شده بهرام خان رو بوسید و گفت : شما شروع کنید ……
و برگشت پیش دوستاش . فریبرز با دیدن کیر کلفت و 20 سانتی بهرام خان وحشت کرد . تو عمرش کیر به این کلفتی رو ندیده بود . بهرام خان گفت : من افتتاح می کنم …بعدش برای شما
و در حالی که کیرشو می مالید اومد روی نیمکت جلوی کون فریبرز نشست . کون فریبرز و از هم باز کرد . کیرشو به کون فریبرز مالید …..کون فریبرز تنگ تنگ بود . بهرام خان گفت : جون !!!! حالا خشک خشک جرش میدم …….تا حال کنم .
کیرشو گذاشت دم کون فریبرزو فشار داد …اما کیرش داخل نمی رفت ……بهرام خان تفی به سر کیرش زد و با تموم قدرت کیرشو وارد کون تنگ فریبرز کرد . دنیا پیش چشم فریبرز سیاه شد از درد داشت می مرد . اگر چسب روی دهنش نبود فریادش به آسمون رفته بود . ..بهرام خان شروع کرد به تلمبه زدن ….کون فریبرز جر خورده بود . بهرام خان آنقدر تلمبه زد که آبش اومد و خالی کرد تو کون فریبرز . ..کیرشو در آورد …سرش کمی خونی بود . خندید و گفت : چه قدر کیف کردم ……کونشو جر دادم ……..بچه ها نوبت شماست ….اما قبلش باید برام ساک بزنید
و از روی نیمکت بلند شد ….یکی از مردها اومد جلوی بهرام خان ایستاد . جلوش زانو زدکیرشو که دوباره داشت شق میشد رو بوسید و آروم آروم کرد تو دهنش و شروع کرد به مکیدنش ……چند دقیقه ای به همین صورت گذشت که بهرام خان گفت : بسه ………

مردها در حالی که کیرشونو میمالیدن اومدن سمت فریبرز. یکی یکی کیرشونو داخل کون فریبرز می کردنو بقیه هم بدن و کیر فریبرزو می مالیدن . فریبرز اون لحظه آرزوی مرگ داشت . مردها برای اینکه بیشتر لذت ببرن موقع تلمبه زدن کتکش میزدن ناخناشونو تو تنش فرو می کردن .
دو ساعتی به همین منوال گذشت تا اینکه خسته شدن و فریبرزو ول کردن . فریبرز از درد بیهوش شد . کون تنگش حالا گشاد گشاد شده بود و کمی خونریزی داشت . جاهای دیگه بدنش هم خون افتاده بود .
با خوردن قطرات سرد آب به صورتش به هوش اومد . هنوز توی همون حالت قبلی بود . بهرام خان و مردای دیگه داشتن بهش می خندیدن . بهرام خان رفت سراغ کون فریبرز ……دستشو کرد داخل کونشو گفت : آفرین بچه ها !!!!خوب ترتیبشو دادین . یکی از مردا گفت : قابل شما رو نداشت .
بهرام خان از پشت تخم فریبرز و گرفت و کشید . فریبرز از درد تقلا کرد . بهرام خان دستشو کشید و رو به مهموناش کرد و گفت : مشروب بازم میل دارید ؟
همه موافقت خود را اعلام کردن . حمید شیشه مشروبی داد دست بهرام خان .
اون هم شیشه رو روی کون و کمر فریبرزخالی کرد. فریبرز که تمام بدنش مجروح بود با ریختن مشروب روش انگار آتیش گرفت . زخماش بدجوری می سوخت . تقلا میکرد و می خواست فریاد بزنه ……اما چسب روی دهانش نمیذاشت .
دوباره مردها مثل لاشخور ریختن روش …….یکی لیسش میزد یکی کیرشو از زیر می مالید ….یکی گازش می گرفت .
تا نزدیکیهای صبح مردها چندبار دیگه کون فریبرزو گاییدن و آباشونو سر تاپای فریبرز ریختن ….چند باری هم آب فریبرز هم در اومد ……بار آخر بود که موقع کون دادن به یکی از مردا زیر دستش بیهوش شد .
وقتی به هوش اومد خودش رو توی بیمارستان یافت . بالای سرش یه مرد غریبه ایستاده بود . تمام خاطرات تلخ اونشب تو ذهنش تداعی شد آهسته پرسید : من کجام ؟
مرد غریبه لبخندی زد و گفت : بالاخره به هوش اومدی ….نترس …تو بیمارستان هستی …..
فریبرز وحشت زده نیم خیز شد و گفت : اونا کجا هستن ؟
مرد اونو خوابوند و گفت : کی ؟ ….اونایی که بهت تجاوز کردن ؟
فریبرز شرمسار سرشو زیر انداخت .
مرد گفت : من راننده کامیونم…..سه روز پیش کنار جاده پیدات کردم ……پیچیده بودنت تو پتو …..لخت بودی و مجروح و بیهوش ….دلم برات سوخت آوردمت بیمارستان ……
دکتر بهم گفت : وحشیانه بهت تجاوز شده …
فریبرز تمام اتفاقات اونشب رو تو ذهنش مرور کرد .زجرایی که زیر دست اون کفتار پیر و دوستاش کشیده بود …با یاد آوری اون شب زد زیر گریه ……
مرد گفت : گریه نکن …..می دونم چه زجری کشیدی …..شماره خونتون رو بده تا به خونوادت خبر بدم ….

فریبرز گفت : بابام اگه بفهمه سکته میکنه ……از تو روی بابام خجالت می کشم .
مرد : تو که دلت نمی خواست اینطوری بشه …….راستی اسمت چیه ؟
فریبرز گفت : فریبرز
مرد گفت : منم احسان هستم . شماره خونه رو بده ….خودم با بابات صحبت می کنم …..
فریبرز شماره رو به احسان داد و اون رفت . به سقف اتاق خیره شد . تمام اتفاقاتی که براش افتاده بود مثل کابوس بود . دلش می خواست از بهرام خان و دوستاش شکایت کنه ……اما نه آدرسی از اون ویلا داشت ….و نمی دونست آیا اسمایی که همدیگه رو صدا میزدن واقعی بود یا نه ….حتی قیافه شونم زیاد تو ذهنش نمونده بود .
یک ساعت بعد بود که بابای فریبرز با احسان وارد اتاق شدن …..باباش درحالی که نمی تونست خودشو کنترل کنه
فریبرزو بغل کرد و در حالی که گریه می کرد گفت : پسرم ….خدا دوباره تو رو به من داد ….خدا روشکر زنده ای ….
فکرشو نکن …
فریبرز بی اختیار گریه کرد و گفت : بابا اونشب هزار بار آرزوی مرگ کردم …..الانم خیلی ازت خجالت می کشم …..آبروتو بردم .

باباش گفت : نه پسرم …..من همیشه بهت ایمان دارم ……..غصه نخور …….
و فریبرزو بوسید و گفت : استراحت کن پسرم …..
فریبرز اشکاشو پاک کرد و گفت : مامان چه طوره ؟ می دونه اینجام ؟
بابای فریبرز گفت : نه …..خونه نبود بهش بگم که تو پیدا شدی…سعی کن بخوابی ……
و با احسان اتاق رو ترک کرد . فریبرز تا یک هفته بعد بیشتر نتونست فشار عصبی زیادی رو که از اون شب براش به یادگار مونده بود رو تحمل کنه برای همین با خودکشی به زندگیش پایان داد .

نوشته : آناهی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>