نبض عشق لای پای تارا

اولین بار که به شرکت پدرم رفتم هفده سالم بود.همون روز اول بین همه ی کارمند های شرکت، مدیر فروش و حسابدار امین بابام با رفتار مودبانه و مهربونی که داشت من رو به خودش جذب کرد.آقا بهنام بیست و هشت سالش بود و ارشد حسابداری خونده و تازه استخدام شرکت بود. بابا می گفت پسر یکی از دوستای قدیمیشه. کم کم بهنام و من تبدیل به خواهر برادر شدیم. پدرم که به بهنام اعتماد کامل داشت نه تنها مانع نمی شد بلکه بیشتر مشوق بود.هر وقت بهنام کاری نداشت من توی اتاقش باهاش بودم.کمکم می کرد تا درس های دبیرستان بخصوص ریاضی و آمار رو خوب بلد بشم. صمیمیت ما غیر قابل باور بود.دوره ی پیش دانشگاهی که اضطراب کنکور داشتم، بهنام خیلی کمکم کرد.پیاده روی،گردش،رفتن به سینما همراه بهنام بهترین آرام بخش برای من بود.توی دو سال به حدی به هم نزدیک شدیم که واقعا تصورش هم برای خودم سخت بود.بهنام درست عین برادرم و حتی بهتر از اون بود. وقتی کامران، برادرم، خارج رفت فکر می کردم تنهاتر میشم ولی ظاهرا اشتباه فکر کرده بودم.بالاخره کنکور هم گذشت و البته با موفقیت .رشته ی حسابداری قبول شده بودم و این بهانه ای بود تا همچنان بهنام برای درسم بیشتر کنارم باشه.این موفقیت رو مدیون اون بودم و بابا هم همین فکر رو می کرد.

ترم سوم دانشگاه بودم که حس کمبود عجیبی اومد سراغم. یکی از همکلاسی هام بهم ابراز علاقه کرده بود. من تجربه ی عشق نداشتم! روم نمیشد پدر و مادر رو از این موضوع خبر کنم.کمبود من همین عشق بود! اصلا نمی دونستم عشق چیه؟! شده بود از پسری خوشم بیاد اما دقیقا نمی دونستم منظور از عشق واقعی چیه.برای هر کسی میتونه این یه آرزو باشه، یعنی تجربه ی یه عشق واقعی! بالاخره به ذهنم رسید این موضوع رو با بهنام درمیون بزارم.بهنام تنهاترین و بهترین گزینه ی کمک به من بود. درد و دل های من درباره ی عشق با بهنام آغاز تجربه ی جدید زندگی من شد. اوایل کمی مقید بودیم و خیلی مسئله رو باز نمی کردیم. اما کم کم بهنام تابو ها رو شکست و سر سخن از هر مسئله ای راجب عشق رو باز کرد. من رو با چند نظریه ی روانشناسی و فلسفی درباره ی عشق و سکس آشنا کرد.به حدی پرشور از تب عشق حرف می زد که گر می گرفتم! برام تصویری از یک عشق افلاطونی مجسم کرد.هر روز که می گذشت شیفته ی طرز نگاه بهنام به عشق می شدم و این چیزی بود که منو از همکلاسی عاشقم دلسرد می کرد.تا اینکه یک عصر زمستانی سرد، وقتی دفتر کار بهنام بودم همه چیز ملموس تر شد.

حرف های آتشین بهنام گرم تر از شعله ی شومینه ی دفتر کارش بود. دیوانه وار می خواستم تجسم عشق بهنام رو تجربه کنم.وقتی به اینجا رسید که گفت ،عشق میتونه در یک نگاه و در یک بوسه ی کوتاه خلاصه بشه نا خودآگاه حرفش رو قطع کردم : چه جوری؟! مگه میشه! باور کردنش برام سخته . . . سکوت چند لحظه ای بین ما نشست.بهنام نگاه خماری بهم کرد و با تبسمی گم صورتش رو نزدیک آورد.نفس گرم بهنام روی صورتم بود. بی اراده چشم هام رو بستم .گرمی رطوبت دهان بهنام که دورتادور لبم رو گرفت، مثل یه شوک، ضربان قلبم رو چند برابر کرد.حس مکش روی لبهام دیوونم می کرد.چند لحظه ای طول کشید.چشم هام رو باز کردم.بهنام داشت اشک می ریخت و یه جور خاص نگاهم می کرد. تبسمی کردم و گفتم:چقدر واقعی! . . . – واقعی تر از واقعی،تارا من عاشقتم . . .( جا خوردم و کمی گیج شدم) . . . می خوای ثابت کنم؟! با لکنت جواب دادم:آخه . . . چه جوری آخه؟! – بهت قبلا گفتم،فراموش کردی؟ با یه برخورد نزدیک، اگه در عمق وجودت عشق رو باور کردی پس باورش کن!! حرف های داغ بهنام و بوسه ی داغ تری که ازم کرد حس عجیبی بهم داده بود.انگار طلسم شده بودم. می خواستم عشق واقعی رو تجربه کنم. . . اما باورهای خانوادگی . . پدرم؟!
-امتحان کنیم؟ کمی مکث کردم و با تایید سر بهنام رو از انتظار در آوردم. در اتاق رو قفل کرد و به طرف من برگشت.ازم خواست پاشم و بایستم.آروم بغلم کرد و همین طور که پشتم رو می مالید سینم رو به سینه ی سفت مردونش فشار می داد.باز هم لب روی لبام گذاشت و اینبار طولانی تر ادامه داد.زبونش که داخل دهنم می شد همه جا رو لیس می زد و بعد بیرون می کشید و لبم رو می مکید.با دست های بزرگش تمام پشتم رو می مالید و روی باسنم فشار می داد.کم کم فقط کونم رو می مالید. از هم جدا شدیم.بهنام کمربندش رو باز کرد.نفسم عمیق و تند شده بود.وقتی شلوارش رو پایین کشید کیرش که کاملا شورتش رو برجسته کرده بود مشخص تر شد.حسی از درونم با شور هوسم می جنگید.برگشتم: نمی خوام ببینم!

از پشت بغلم کرد .سرش روی شونم بود و آروم لاله ی گوشم رو لیس می زد.از مدت ها قبل دیگه جلوی بهنام شال و روسری سرم نبود.یکی یکی دکمه های مانتو رو باز کرد و از تنم درآورد، باز بغلم کرد.اینبار دستش روی دکمه های شلوارم رفت.با یه حس شرمی دستش رو گرفتم .در گوشم زمزمه کنان گفت: مگه خودت نگفتی ؟ اگه اذیت میشی ادامه ندیم !! . . . دستم شل شد و دکمه ها یکی یکی باز شدند. وقتی شلوارم رو پایین کشید ترس ازاینکه بابا یا هرکس دیگه ای من رو در این وضع ببینه تمام وجودم رو گرفت.ده ها سوال که نمی دونم از ترس یا شاید شرم به ذهنم خطور می کرد . . . دستم رو جلوی صورتم گرفتم.بهنام که داشت رونم رو نوازش می کرد گفت: نترس تارای من، قول میدم اذیت نشی. . . دستش رو جلو آورد و از روی شورت کسم رو مالید. یه حس تازه بود،اولین بارم بود چنین حالی داشتم. – تارا جونم خیس کردی. . . عاشقتم تارای من .

بهنام چند لحظه ی بعد شورتم رو هم پایین کشید و پشت سرم زانو زد، نشست.خیس بوسه ای زد و با ولع لیسید.دستام همچنان روی صورتم بودند،انگار از خودم خجالت می کشیدم.با دست رونام رو می مالید و گاه تا زیر نافم لمس می کرد.دهن گرمش وقتی قسمتی از گوشت کونم رو می مکید یا گاز می گرفت چیزی اطراف کمرم حس می کردم که خیلی لذت بخش بود. یک دقیقه ای طول کشید.بلند شد و دوباره از پشت بغلم کرد.اینبار لای پام چیز سفت و لیزی حس کردم که نبض داشت.بهنام کاملا من رو به خودش فشرد، دستاش از زیر لباسم روی شکمم بود وآروم می مالید. نفس گرمش پس سرم بود.انگار داشت بو می کشید. چند لحظه بعد کیر لیز و خیسش رو روی کونم کشید و لای چاکش سر داد. با دست رونام رو فشرد و پاهام رو کاملا جفت کرد،بعد هم کیرش رو لیز داد لای پام و جلو عقب برد. وقتی بالاتر اومد و لای چاک کسم سر خورد ،شل شدم.با هر برخورد کیر داغ و نبض دار به شیار کسم حراراتی داخل بدنم پخش می شد.کاملا به بهنام تکیه کرده بودم و اونم پستونام رو از روی پیراهنم محکم می مالید.واقعا حس پرحرارتی بود.دیگه دستم روی صورتم نبود و محکم دست های بهنام رو گرفته بودم.هر دو نفس نفس می زدیم. ناخواسته آهی کشیدم و بهنام ازاین استقبال کرد-اووی آرره تارا تاراجونم آه بکش . . .آه ه ه . . . دیگه همراه بهنام آه شهوت می کشیدم ،هیچی به ذهنم خطور نمی کرد.باز هم حسی نو. انگار تمام انرژی و شور بدنم از زیر شکمم هرز رفت ،لرزیدم و پاهام شل شد. بهنام دستاش رو دور کمر باریکم حلقه زد و با سرعت بیشتری کیرش رو که دیگه داغ داغ بود جلو عقب کشید.چند لحظه بعد اونم لرزید و جریان مایع گرمی رو لای پام حس کردم.نگاهی به پایین انداختم.تراوشات کسم همراه شده بود با مایع سفیدی که بوی تندش رو برای اولین بار تجربه می کردم.بهنام کیر خیس و جمع شده اش رو روی کونم کشید و از من جدا شد.نمی خواستم برگردم و نگاهش کنم. چشم هام رو بستم.حتی اون چیزی که لای پای من نبض زده بود رو ندیدم و نخواستم ببینم.دست روی زانو گذاشتم و هنوز سرپا بودم. با حس پوچی ،گناه و شرمی که درونم غلیان می کرد هق هق به گریه افتادم.بهنام بی هیچ حرفی شلوارش رو بالا کشید و کمربند مردونش رو بست.اومد پشت سرم و زبونش رو لای کونم کشید و بوسید. وقتی قفل در باز شد و رفت، به خودم اومدم . شلوارم رو بالا کشیدم و مانتو پوشیدم.جلوی آینه خودم رو دیدم.خیلی بهم ریخته بودم. بی حال و آروم حرکت می کردم. شال و کلاهم رو سر کردم و پالتو پوشیدم. قدم که برمی داشتم خیسی لای پا و کونم رو حس می کردم.چسبندگی بیشتر اذیتم می کرد.

توی راهرو بهنام جلوی پنجره رو به خیابون وایستاده بود و سیگار می کشید.از پشتش بی هیچ حرفی رد شدم. وقتی از در شرکت بیرون رفتم سردی هوا تنم رو لرزوند.شب شده بود.سوار ماشینم شدم.داخل ماشین سردتر بود.هنوز از شوک اولین رابطه ی عمرم در نیومده بودم.هرکی نگاهم می کرد احساس می کردم میدونه از کجا میام و چیکار کردم.انگار همه میدونستن یه مرد لبم رو مکیده و الان شیره ی مردونش لای پام خشکیده.به خونه که رسیدم حالم بهتر بود. مامان مثل همیشه جلوی تلویزیون خوابش برده بود و کتایون جان(خدمتکار) داشت شام می پخت. ازاتاقم لباس برداشتم و رفتم حموم.زیر دوش کمی گرم شدم. مایع لزجی مثل روغن کله پاچه هنوز لای پا و چاک کونم بود. با آب دوباره لزج شده بود.کلی شستم تا مطمئن شدم پاک شده. سکوتم اون شب برای بابا مامان که به حرافی من عادت داشتند عجیب بود.زودتر از همیشه رفتم اتاقم تا بخوابم.از بچگی عادت داشتم لخت برم تختخواب، فقط یه لباس توری می پوشیدم.یه لحظه بدن لختم رو توی آینه دیدم.هیچوقت اینطور برام جدید نبود! آروم دستی روی سینه کشیدم، خیالم رفت به لحظه ای که بهنام از پشت بغلم کرده بود و محکم پستونام رو می مالید.مثل دیوونه ها شدم. بیشتر بهم ریختم، با عجله لباس خوابم رو پوشیدم و رفتم زیر پتو .نمی شد بخوابم .احساس می کردم بهنام پشت سرم داره باهام حال می کنه! یاد لذت عمیق دقایق آخر افتادم.نفسم مثل همون لحظات تند شد.دستم رو بردم روی کسم که داغ شده بود.آروم لمسش کردم. . . وقتی به خودم اومدم دیدم دستم خیس شده و همون حس بی حالی سراسر وجودم رو گرفته . دست خیسم رو به چاک پستونام کشیدم و به سقف اتاقم زل زدم.با صدای گوشی موبایل به خودم برگشتم.اس ام اس بهنام بود.-خوابی گلم؟میدونم دیر وقته ولی امشب نه تو خواب داری نه من! . . . با این اس ام اس تا سه صبح با بهنام بودم.حرف هایی که ردوبدل شد خیلی آرومم کرد. قبل از خواب مطمئن شدم بهنام عاشق منه و با یه تبسم شیرین چشم هام رو بستم.

اون روز تاریخی، برای من مثل یه مبدا بود.چون از فردای اون نگاهم به زندگی عوض شد و دیگه کمبودی حس نمی کردم. روابط من و بهنام گرمتر شده بود.گهگاهی بهنام منو می بوسید و حتی لب به لب می شدیم،وقتی هم سینما می رفتیم دستش لای پام بود و تا به آخر فیلم با من ور می رفت.اما دیگه ارتباط نزدیکتر نداشتیم!! سامان،همون همکلاسی عاشقم رو دک کردم. بچه ی سوسولی بود، کمی گریه و زاری کرد و بعد از یکی دو هفته براش عادی شد. تا اردیبهشت ماه این وضعیت ادامه داشت. روز تولدم با بهنام سر یه موضوع مهم حرف زدیم، یعنی ازدواجمون باهم.بهنام یازده سالی از من بزرگتر بود واز یه خانواده ی متوسط.با این شرایط می ترسید پا پیش بزاره. پدرم شاید موافقت می کرد ولی قطعا مادرم نه. بخصوص که من رو برای برادرزاده ی عزیزش خواب دیده بود. اما راستش من دیگه نمیتونستم ادامه بدم. یعنی وقتی با بهنام بودم هنوز کمی احساس گناه داشتم و از این مهم تر، دیگه واقعا می خواستم درست و حسابی باهاش باشم! چون با حرفها و رفتارهای تحریک کننده ی بهنام برای هر دختری میتونست این نوع رابطه سخت باشه! به حدی باهاش بی پرده شده بودم که درباره ی میلم به ارضا دوباره حرف زدم.بهنام هم یکی دو هفته ای سعی کرد با فیلم های عاشقانه و پورن قانعم کنه.اما من داغ داغ شده بودم.بالاخره دل به دریا زدم و نوشته ای روی میزش گذاشتم.کلی لفاظی کرده بودم، اما خلاصه این بود که می خوام یه شب با تو باشم. . .

هزارویکی فکر به ذهنم می رسید، یعنی بهنام چیکار می کنه؟ متوجه نوشته میشه؟! . . . اگه کس دیگه ای پیداش کنه؟! . . . تا اینکه بهنام نصف شب بهم اس ام اس زد که جمعه بعد از ظهر مهمون من هستی.خیلی خوشحال شدم.از ذوق می خواستم بال در بیارم! تقریبا تا صبح بیدار بودم. فرداش که پنجشنبه بود کلی به خودم رسیدم،تا جایی که بلد بودم!! به مامان گفتم فردا عصر تولد یکی از بچه هاست و جشن دعوتم. ته دلم ناراحت بودم از این دروغ ها ولی چاره ای هم نبود.
بالاخره جمعه شد .حالا دیگه عقربه های ساعت سریعتر از دیروز حرکت می کردند. لباسایی که پوشیدم: شورت و کرست توری مشکی،تاب سفید و بلوز سفید با گل های ریز .شلوار استرچ و کفش سفید پاشنه بلند بندی .
یعنی خوشگل تر شدم؟ آینه ی اتاقم پر مشغله ترین روز خودش رو تجربه می کرد. مانتو کوتاه سفیدم رو با شال سفید ست کردم و راه افتادم. دل توی دلم نبود.سر قرار حاضر شدم. آقا بهنام به موقع رسید و من برای اولین بار برای رفتن به خونش سوار ماشینش شدم. بهنام هم به خودش رسیده بود.چیزی نگفتیم.یه سلام کوتاه و لبخندی که به لب داشتیم گویای همه چی بود. به خونه ی آپارتمانی بهنام جان رسیدیم.وارد خونه که شدم جاخوردم، همه چی مرتب بود و اصلا نمی خورد خونه ی مجردی باشه.به خاطر سلیقه ی بی نظیر، کلی تحسینش کردم.بهنام ازم خواسته بود با کفش وارد بشم، میدونستم این از فانتزی هاش برای سکس بود.ولی انگار به حدی شور داشت که نمی دید من چی پوشیدم، شلوار استرچ که تنم کرده بودم محال بود با کفش دربیاد. به هرحال ! کلا به این چیزا فکر می کردم، به برنامه ی بهنام برای شروع و . . . کمی اضطراب داشتم. بهنام دو گلاس شربت آلبالو آورد و کنارم نشست. تلویزیون رو روشن کرد که یه فیلم پورن احساسی بود. کمی جمع و جور شدم، یعنی می خواست چه جوری شروع کنه؟! رو بهم گفت: تارا جان میشه مانتو رو درآری؟! منم تبسمی کردم و گفتم معلومه که میشه! دوباره که کنارش نشستم سرم رو تکیه دادم به شونش، اونم دستش رو انداخت دور گردنم.

خیلی آروم پستونم رو فشار داد.خندیدم و رو به صورتش برگشتم.یه نگاه عمیق توی چشم های همدیگه انداختیم و لب هامون بهم قفل شد.به همون داغی بار اول بود و حتی کمی داغ تر.بهنام یکی یکی دکمه های بلوزم رو باز کرد ودستش رو به تن لختم رسوند. لبی که اینبار ازم گرفت کمی متفاوت تر بود. اول خیلی آروم شروع کرد و کم کم بوسه عمیق تر شد. –عشق من ،تارای من . . . بهنام بی امان صورتم رو غرق بوسه کرده بود و گاه می لیسید.با هم بلوزم رو در آوردیم.با نوازش بازوهام حالم یه جور شد.انگار تازه گر گرفتم. تاب رو هم درآورد و از روی کرست توری پستونام رو بوسید، از جناقم تا چاک سینه لیس آبداری کشید.نفهمیدم کی کرستم رو درآورده و مشغول خوردن پستونام شده بود. – آرره همینه .. اناری، همونی که فکر می کردم . . . وقتی پستونم رو به دهن می کشید نفسم باهاش می رفت و با مکش انگار جونم رو قلقلک می داد. محکم سرش رو به سینم فشار میدادم و آه می کشیدم که با هر آه بهنام جلی تر می شد و با دستاش محکم تر کمرم رو می مالید.رفت پایین تر سراغ نافم که خیلی بهش حساس بودم.همه چیز داشت به سرعت پیش می رفت.پایین تر که رفت ، گفتم: بزار پاشم شلوار رو درآرم . . . بی توجه به حرف من کارد روی میز رو برداشت و جلوی نگاه مبهوت من شلوارم رو پاره کرد!! تازه فهمیدم دقیقا چه خبره!! . . . هر دو به حدی غرق شور بودیم که نمیتونستیم حرف بزنیم.با عجله تکه های شلوارم رو از پام کند و بی معطلی رون و زانوهام رو لیسید. یک دقیقه ای فقط با پاهام ور رفت . رفت سراغ شورتم، اول یه بویی کشید و بعد بندش رو باز کرد.باورم نمی شد که به راحتی تا اینجا رسیده بودیم. بهنام لباس تنش بود و من لخت لخت، حس عجیبی داشتم .

. . چیزی از درون قلقلکم می داد، زبون گرمش وقتی با ولع تمام شیار کسم رو طی کرد انگار تمام درونم رو بی حس کرد، قلقلکه همراه شد با این حس عمیق و از دهنم پرید- آرره . . جندتم به خدا . . .آییییی آه ه ه آآه ، بهنام با گفتن : جوو و ونمی تارا، محرک آه ها و ناله های بعدیم شد.انقدر با کسم ور رفت تا اون حس خلاء بهم دست داد. نیم نگاهی به پایین انداختم، ریش پروفسری بهنام خیس آبم بود.چشم بستم و روی کاناپه ولو شدم.میشنیدم که عشقم داره لباس هاشو در میاره، ولی نمی خواستم چشم باز کنم.- تارا . . تاراجونم . با صدای زنگ دارش چشم باز کردم.برای اولین بار توی عمرم یه مرد لخت جلوم وایستاده بود و من تماشاش می کردم.کیر بهنام کاملا راست ایستاده بود و نبض می زد! انگار یه موجود زنده ی دیگه بود و منو نگاه می کرد!! بهنام منو بغلش گرفت و راه افتاد به طرف اتاق خواب .آروم گذاشتتم روی تخت و کنارم دراز کشید.تمام بدنمون به هم مماس شده بود و جالب بود که هنوز کفش سفید پاشنه دارم پام بود! این مردها واقعا موجودات عجیبی هستن! بدن لختمون بهم گره خورده بود و همدیگرو می مالیدیم.هرجا که گیر میومد! لب هامون رو هم به هم دوخته بودیم. نرم نرمک آقا بهنام کاملا روی من بود و فشار تنش رو با تمام وجود حس می کردم؛ اما کیر لیز و سفتش که روی شکم و گاه رونم بود بیشتر منو به هیجان میاورد. بهنام روی سینم نشست و من لای پاهاش قرار گرفتم.موی بلند سیاهم رو ناز کرد .

از زیر یه جوری دیده می شد. از این که تسلیمش بودم حس خوبی بهم القا می شد و یه جور مظلومانه نگاهش می کردم،انگار داشتم التماسش می کردم ! براش کمی نازیدم و یه جور انگار زیرش نارحتم ورجه ورجه می کردم.بهنام هم لبخند به لبش بود. یه تف بزرگ به پستونام انداخت، آب دهنش رو مالید و چند ضربه ای به پستونام زد.دیگه اون قلقلکه درونم داشت منو می کشت.کیرش رو گذاشت به سینه چاکم و از طرفین پستونام رو فشرد. انگار داشت کباب لای نون می کشید! حس خوبی داشتم ازینکه مرد عاشقم داشت با من کیف می کرد. – حیف . . . پستون اناری برا خوردن خوبه ،لایی درستی نمیشه بهش زد. . . رو من جلو عقب می رفت تا کیر داغش چاک سینم سر بره. هر دو به هم نگاه می کردیم و تبسم رو لبمون بود. کمی بعد بلند شد و پاهامو بالا داد، انقدر که زانوهام نزدیک سینم اومدن. – آیی کمرم بهنام . . . اعتراض من بی جواب بود. کیر تشنه ی بهنام لای پام رفت و روی چاک کسم لیز خورد.خیلی لذت بخش بود.بهنام با سرعت بیشتری کارشو میکرد و هر دو آه می کشیدیم.ناگهانی پام رو ول کرد و نشست روی سینم.صورتش سرخ سرخ شده بود و کیرش رو می مالید. بوی تند آشنایی منو به زمستون و دفتر شرکت برد.این بار لبخند می زدم و راضی بودم. منی داغ عشقم روی پستون و صورتم پاشید.
بهنام روم دراز کشید و سرش رو روی سینم گذاشت. – بهنام ، – جانم تارا؟،-تموم شد؟،-(بهنام با خنده) نه کی گفته؟! چند دقیقه ای باهم حرف زدیم. بهنام گفت: تاراجان می خوام بزارم،آماده ای؟ – منظورت مقعدیه دیگه؟! – آره خب ،پس چی! – درد داره بهنام؟!!!- مگه ندیدی زنا چه حالی می کنن، نترس نمیزارم درد داشته باشی . . . اینو گفت و باز نشست روی سینم.خم شد و ازم لب گرفت. کیرش دوباره بیدار شده بود! اینبار آورد روی صورتم، انگارکه می خواست کیرشم منو ببوسه! تمام صورتم رو باهاش طی کرد و نوکش رو مالید به لبم. فهمیدم چی می خواد. واقعا سخت بود برام ولی نمی خواستم ناراحتش کنم.با زبونم نوکش رو لیس زدم ، دوباره و اینطوری ساک زدن من شروع شد.مجبور بودم سرم رو بالا پایین ببرم، خیلی باحال بود، خوشم میومد. بهنام هم موی سرم رو نوازش میداد. تمام دهنم رو کیرش پر می کرد و نوکش رو گاه تا حلقم حس می کردم و عوق می زدم . . . – بسه تارا . . . بچرخ .

بهنام پاشد و من چرخیدم، بالشتی زیر شکمم گذاشت و رفت سراغ کشو. یه چیز روغنی ریخت روی کونم و مشغول ماساژ دادنش شد. حس راحتی داشتم تا اینکه مور مور شدم.-بهنام چیکار می کنی؟ -شل باش نترس، انگشتمه . . . چند دقیقه ای این کارا رو ادامه داد و بعد ازم خواست تا پاشم و اون بخوابه. کیرش مثل یه لوله مستقیم رو به هوا بود! خندم گرفت. گفت: بیا تارا . . بیا بشین روش . –بشینم؟! –آره دیگه! آروم بشین . یواش یواش نشستم و اون با دست کیرش رو به سوراخم هدایت کرد. مور مور می شدم، کمی دردم گرفت و فوری پا شدم.-چی شد؟!-دردم گرفت – آخی!! نترس سرش رفت تو، دوباره سعی کن! قبول نکردم و مجبور شد بلند بشه.ازم خواست جلوش قنبل کنم! بازم مالیدن و انگشت کردن رو تکرار کرد. کیرش رو که لای شیار کونم گذاشت حسش کردم. انگار داشت می پرید! با دستای بزرگش چند ضربه ی محکم به کونم زد که واقعا دردم گرفت .- هیی . . بهنام نکن درد داره . . . محکم کمرم رو گرفت .نمیدونستم دقیقا چه اتفاقی تا چند ثانیه دیگه میوفته. در یک آن چیزی مثل سیخ کباب داغ رفت توی کونم. چنان جیغی کشیدم که گوش خودم کر شد، خواستم جلو فرار کنم که بهنام با تمام زور و وزن بدنش مانع شد.دیگه به اصطلاح قنبل نبودم و روی تخت کاملا دراز کشیده بودم . بالشت لعنتی باعث می شد کونم بالا باشه ، بهنام هم پاهاشو به پاهام گره زده بود و نه اجازه می داد جمعشون کنم و نه جفت.کیر داغ بهنام اینبار توی بدنم نبض می زد و با تمام وجودم حسش می کردم. تقلا بی فایده بود، بلند گریه می کردم. التماسم با کلمات نا مفهوم هیچ اثری نداشت.تا اینکه بهنام گفت: آروم . . یواشتر، الان همسایه ها میریزن، چته تو؟! تمام سنگینی بهنام پشتم بود و با دست حلقه زده، دور کمرم رو محکم گرفته بود.

ملافه ی تخت رو چنگ می زدم و آرزو می کردم زودتر تموم بشه. کمی که گذشت بهنام خان کیرش رو کمی بیرون کشید و دوباره زد تو.نفسم بند اومد . . – تارا جونم الان باز میشی، الان راحت جا میشه . . . چند بار دیگه اینکارو خیلی آروم انجام داد. بله دیگه تلمبه ها شروع شده بود و عشقم بهنام، به آرومی منو می کرد! دیگه درد اولیه کم تر شد و گریه ی منم بند اومد، یه لذت غریبی کنار درد بود که از کمرم شروع می شد و تا پشت گردنم امتداد داشت.بهنام پستونام رو گرفته بود و فشار میداد، گاه هم پشتم رو می بوسید یا گاز می گرفت. با دستام ملافه رو چنگ می زدم و ناله می کردم. این بار بهنام زودتر از من لرزید وخالی کرد.حالا دیگه شیره ی مردونه توی بدنم ریخته شده بود، انگار گرمایی درونم پخش شد. بهنام روم دراز کشید و کیرش که جمع شد از سوراخم سر خورد افتاد بیرون. عشقم پشتم رو بوسید و ازم تشکر کرد، دستش رو برد زیرم و کسمو مالید تا منم خالی شدم. نمی خواستم و نمی تونستم بچرخم و دمر افتاده بودم. بهنام جان دقایقی هم کمرم رو ماساژ داد و از اتاق رفت بیرون.تیک تیک ساعت و درد آزار دهنده ی کونم با من موندن. به زحمت نشستم، درد امونم رو بریده بود. پا شدم و تلو تلو رفتم بیرون. بهنام رفته بود حموم و تلویزیون برا خودش روشن بود. بعد از دستشویی برگشتم ولو شدم روی تخت . . . نفهمیدم کی خوابم برد، دیشب هم تا صبح بیدار بودم . . .

با صدای بهنام بیدار شدم. – خانومی، خانومی پاشو باید برسونمت خونه ها! . . . هراسون بیدار شدم. از اینکه بهنام لباس پوشیده بود و مرتب ، من هم آش و لاش بودم یه جوری شدم، برخلاف موقع شروع سکس حس خوبی نبود. یه لیوان شیر موز دستش بود . – ساعت 9شبه ها زود باش . . . رفتم حموم و با آب ولرم دوش گرفتم . توی آینه خون خشک شده ی لا چاک کونم رو دیدم. از درد نمیتونستم بهش دست بزنم. با مکافات شستمش. . . وقتی داشتم دنبال شلوارم می گشتم یادم اومد چه بلایی سرش اومده. – بهناااام . . حالا چیکار کنم. . . مجبور شدم بقیه لباسام رو با شورت بپوشم. بهنام می خندید و من کفری می شدم، انصافا خیلی مضحک شده بود. قرار شد من توی ماشین بشینم و بهنام برام شلوار بخره بپوشم. نمی دونم آخر همه ی سکس ها با خل بازی تموم میشن یا نه!! شاید این یه جوری خوب باشه، چون بعد که به یادش میوفتی کلی میتونی بخندی. . . با یه بوس کوچولو از هم جدا شدیم. ساعت تقریبا یازده و نیم جلو در خونمون بودم. بابا مامان هیچی نگفتن . فقط مامان گفت: رنگت پریده، خیلی خوش گذشته مثل اینکه! خسته ای برو اتاقت برات غذا بیارم. . . چه عجب؟!! آروم راه میرفتم تا متوجه لنگ زدنم نباشن . آخر شب قبل از خواب به ماجراهای اون روز فکر می کردم.به لذت سکس ،درد سرسام آور و خل بازی های آخر کار . درد کمی آروم شده بود. با خاطره ی یه روز به یاد ماندنی چشم بستم و به خواب سلام کردم.

پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>