نازنین BDSM

سلام دوستان. تو کامنتهای داستان قبلی “اولین انال سکس نازنین” واسم جالب بود که اکثرا از نحوه نگارش داستان راضی بودن و مشکلشون با دو چیز دیگه بود: 1-واقعی بودن یا نبودن داستان 2- اینکه طرف مقابل ایرانی نبوده. در مورد واقعی بودن، من نمی تونم مجبورتون کنم چیزی رو باور کنید.دلیلی هم نداره که سندی بیارم! به هر حال نه من شما رو می شناسم و نه شما منو.از طرفی داستان های اروتیک با هدف تحریک بیان میشن نه لزوما بیان حقایق.اما درباره مورد دوم دوست دارم بدونم چی باعث میشه فکر کنیم آدمها از نژادها و کشورهای مختلف نباید با هم باشند؟!یا شاید این موضوع فقط درباره زنان صادقه چون اینجور که دستگیرم شده گاییدن هر جنده ی تایوانی یا کلمبیایی شکستن شاخ غول حساب میشه واسه مردای ایران!!…در هر حال دومین دوست پسر جدی من مثل اولی ایرانی بود و شاید از خوندن این یکی راضی تر باشید:

چند وقت بعد تو یه کلاب با کیوان آشنا شدم.یک کمدین بود که خونواده اش از وقتی 5سالش بوده مهاجرت کرده بودن و خودش اینجا بزرگ شده بود.رابطه مون خیلی خوب و سریع جلو می رفت.به شکلی که در عرض چند ماه همخونه شدیم(البته مشکلات اقتصادی که هنوزم کمابیش باهاشون درگیر بودم به این سیر کمک کرد!) و هماهنگی و صداقتی که بینمون بود باعث شد این رابطه یک سال کامل دووم بیاره. نزدیک سالگرد آشناییمون بود که خبر خوبی بهم رسید. به توصیه ی یکی از دوستان نمونه کارهامو به یک موسسه ی تبلیغاتی فرستاده بودم و حالا باهام تماس گرفته بودن و گفتن از کارام خوششون اومده.با گذروندن یک دوره ی اینترنی 4ماهه و بدون حقوق می تونم آزمون بدم و استخدام شم. فقط یک مشکل کوچولو وجود داشت: واسه این کار باید می رفتم دالاس! این از اون تصمیم هایی که درباره اش با دوست پسرت مشورت می کنی.خصوصا اگه باهاش همخونه باشی و رابطه جدی باشه.شوخی نبود.رفتن به یک ایالت دیگه می تونست این رابطه رو قطع کنه.هرچند که کیوان stand-up comedian بود و مجبور نبود لوس آنجلس بمونه…اما به خودم گفتم حتی اگه بهش خبر بدم و مخالفت کنه،آخرش باز هم این کارو قبول می کنم چون اینطور می تونستم یک کار مشخص داشته باشم و وضعیتم روشنتر می شد.از اون فرصت هایی نبود که راحت به دست بیاد(حداقل من اون موقع اینطور فکر می کردم!) دقیقا 10دقیقه از تماسشون گذشته بود که دوباره بهشون زنگ زدم و گفتم اینترنشیپ رو قبول می کنم.از بعد از ظهر همون روز مدام تو فکر بودم که چطور باید این خبر رو به کیوان بدم و دنبال موقعیت مناسب می گشتم.

کیوان 7سال ازم بزرگتر بود و فوق العاده هات!بیشترین رکوردمون 9روز متوالی بدون سکس بود، جز اون تقریبا تو هر موقعیتی می پریدیم رو هم!مهم نبود کجا و چطور.شبی هم که این خبر بهم رسید باز درگیر یک عشقبازی داغ و آتشین شدیم.هنوز بهش نگفته بودم و بابت واکنشی که می تونست نشون بده مضطرب بودم.اما وقتی سنگینی و گرمای تنشو رو خودم حس کردم اون تلفن که هیچ، همه چیزو از یاد بردم!هر دو سرتاپا لخت بودیمو حالا کمرش لای پاهام و سرش رو سینه ام بود.با یک دست پستون چپم رو جمع کرده بود و مثل یه سگ می لیسیدش!نفهمیدم چطور اما دستهام رفت روی سرش و به خودم فشارش دادم.یهو بلند شد و پشت بهم رو تخت نشست و یه سیگار روشن کرد…گند زده بودم! خیلی وقت بود که دستگیرم شده بود دوست نداره از دستهام استفاده کنم.از همون اوایل آشناییمون هر وقت واسه بوسیدن به سمتم میومد اولین حرکتش این بود که مچهامو بگیره و دستهامو مهار کنه.بارها پیش اومده بود که وسط بوسه،سکس،یا حتی وقتی همدیگه رو بغل می کردیم حلقه ی دستهامو از دور گردن یا کمرش باز کنه و پس بزنه.من هم سعی می کردم رعایت کنم اما گاهی چنان از خود بیخود می شدم که این عادتش یادم میرفت.

دوباره به سمتم برگشت و کنارم دراز کشید.سیگار هنوز تو دستش بود و اخمهاش رفته بود تو هم.می دیدم که عصبانیه.خواستم حرکتی کنم که یادش بره و دوباره تحریک بشه اما بدبختی این بود که نمی دونستم بدون استفاده از دستهام چه غلطی می تونم بکنم!!سرمو به بازوش مالیدم و آروم اسمشو صدا زدم.با چند ثانیه تاخیر بهم نگاه کرد.هنوز هم اون ابروهای کلفت مشکی تو هم بودن.لبم رو به لبهاش کشیدمو منتظر موندم.انگار که بخواد تلافی کنه یک گاز محکم از لب پایینم گرفت،چرخید و اومد روم.دوباره رفت سراغ سینه ام.به تشک چنگ زدم از ترس اینکه نکنه باز دستم بره رو تنشو قاطی کنه.آروم آروم پایینتر رفت تا رسید به لای پاهام.رونهامو تو دستش گرفت و بلند کرد.اولین لیس رو که زد تنم لرزید.وقتی می گم مثل یک سگ می لیسید شوخی نمی کنم.هرگز ندیدم کسی بتونه مثل اون با زبونش بازی کنه.همونقدر رو زبونش کنترل داشت که رو دستها و پاهاش.انگشت اشاره اش رو وارد کسم کرد و شروع کرد به خراش دادنش.آروم آروم من هم کمرم رو همراه با لیسیدناش تکون میدادم و پیچ و تاب می خوردم.

بالاخره دو زانو رو تخت نشست و سر کیرشو فرستاد داخل.طبق عادت همیشگی روم خم شد و شروع کرد لب گرفتن.رو کف دستهاش تکیه کرده بود و سرش رو لبهام آویزون بود و زنجیر دور گردنش تاب می خورد.لعنتی با موج نرم کمرش بازیم می داد در حالی که با بلایی که زبونش سرم آورده بود تنها چیزی که تو اون لحظه می خواستم این بود کا تا ته فرو کنه تو!!تمام تمرکزم متوجه این بود که دستهامو از تخت بلند نکنم.اما اونقدر طولش داد که به کمرش چنگ زدمو با تموم قدرت کشیدمش جلو.بلافاصله محکم مچ دستهامو گرفتو همونطور که لبهامو می بوسید،دستهامو تا کنار صورتم بالا کشید. محکم و خشن کوبیدشون روی تخت کنار سرم و فشارشون داد.از حرص و شهوت غریدم.تقلام فایده ای نداشت و کیرش هنوز کامل نرفته بود تو.حالا دیگه حتی همون تلنبه نرم رو هم نمیزد!یه کم دیگه لبهامو مکید و بعد بدون اینکه نگاهم کنه گفت میذاری ببندمشون؟! اونقدر داغ بودم که بدون فکر قبول کردم.جینشو از پای تخت برداشت و کمربندو ازش باز کرد.دنباله ی کمربندو از سگکش رد کرد تا یک حلقه دور دستهام ایجاد کنه و بعد دنباله رو محکم کشید.کمربند دور دستم کیپ شد.دوباره کشید(انگار می خواست مطمئن بشه هیچ فضایی باقی نذاشته!) و بعد گره زد.حالا روی تخت دو زانو نشسته بود و همونجور که به صورتم خیره بود با خیال راحت کیرشو تو عمق تنم می کاشت و در میاورد.

قبلا هم پیش اومده بود که بخواد دستهامو ببنده اما هرگز قبول نمی کردم.حتی تصور اینکه با دستهای بسته باهاش تنها باشم هم تنم رو می لرزوند.کیوان به معنی واقعی کلمه 2برابر من بود!اولین باری که با هم بیرون رفتیم تو تموم مدتی که حرف میزد نگاهم به استخونبندی درشت بالاتنه اش بود و مدام به این فکر بودم که این آدم می تونه با دستاش لهم کنه!!حالا هم دیدن منظره ی اون بازوها که با قدرت رونهامو بالا گرفته بودن دوباره مضطربم کرده بود.با چشمهای خمار سرشو به عقب متمایل کرده بود و تو آسمونا بود.تو همین فکرها بودم که باز روم خم شد و اینبار همراه نیمتنه ی خودش،فشار دستهاش پاهای منو هم تا نزدیک سینه هام آورد!اینقدر انعطاف پذیری نداشتم و کشاله ی رونم درد گرفته بود.سرش رو لای سینه ام فرو کرد در حالی که همچنان تلنبه میزد.تو وضعیت عجیبی گیر کرده بودم.از طرفی اتفاقی که اون پایین در جریان بود داشت از لذت دیوونه ام می کرد و از طرف دیگه اون بازوها و سرشونه ی پهن جلوی چشام بود و همراه درد پاها دلهره ی عجیبی بهم داده بودن.بالاخره دووم نیاوردم و داد زدم که دستهامو باز کنه.واسه یک لحظه همه چیز متوقف شدو دیگه تلنبه نزد.سرشو از تو سینه ام بیرون آورد و گیج نگاهم کرد.کمربندو کشید و به سمت دیوار پرت کرد و دوباره مشغول شد.

اتفاق اون شب به فکر انداختتم.چیزی به سالگرد آشناییمون نمونده بود و من هدیه ای بهتر از این نمی تونستم بهش بدم.چیزی بود که همیشه تو سکس با من کم داشت.شاید بعد از این هدیه خبر رفتنم رو راحتتر می تونست قبول کنه.خصوصا که روزها به سرعت می گذشتن و من هنوز راه مناسبی واسه پیش کشیدن این حرف پیدا نکرده بودم.تصمیمم رو گرفتم.دستبندی که خریدم خز نرمی داشت که مچهامو اذیت نمی کرد در عین حال با کشیدن بندش می تونست هرچقدر که می خواست محکمش کنه.تو مغازه چشمم به یک gag خورد و دیوونگی رو به اوجش رسوندم!به هر حال اینجوری دیگه حتی اگر هم می ترسیدم نمی تونستم سرش داد بزنم که بازش کنه و حالش گرفته نمی شد.روز سالگرد تو کلاب هدیه امو بهم داد(یک گردنبند ظریف با آویز قلبی شکل بود که همونجا انداختم و تا آخر شب تو گردنم بود) و من بهش گفتم هدیه اشو تو اتاق خواب می تونه باز کنه.صورتش از خنده کش اومد و بغلم کرد.
***

وارد خونه که شدیم هنوز در رو درست نبسته بود که دستهامو پشت کمرم زدمو شروع کردم به خوردن لبهاش.کلیدو روی میز کنار در پرت کرد و درو با پاش بست. از این حرکتش خنده ام گرفت.دستشو رو شونه هام گذاشت و به سمت دیوار هلم داد.حالا بین دیوار و تنه اش پرس شده بودم.چونه ام رو بالا کشیده بود و زبونش بی وقفه تو دهنم می چرخید.از پشت انگشتهامو به هم قفل کرده بودم تا باز دسته گل به آب ندم.با دست چپ همچنان چونه و گلومو کنترل می کرد اما دست راستش دکمه های جینمو باز کرد و تو فضای تنگ داخل شلوار به زور انگشتاشو به کسم رسوند.گفتم بریم تو اتاق خواب که هدیه اتو بدم.بلند خندید و گفت لازم نیست همینجا بازش می کنم.قبل از اینکه بتونم بگم هدیه اش این نیست برم گردوند تا پشت بهش باشمو جین رو پایین کشید.حالا راحتتر انگشتم می کرد.کمرمو گرفت و کشوند جلوی آینه قدی که تو حال داشتیم.دستهامو دو طرف آینه رو دیوار تنظیم کرد و با ضربه ای که بین رونهام ضد حالیم کرد که پاهامو از هم باز کنم.صحنه ی جالبی بود.سوتین و یقه ی تاپم تو کش مکشمون کج شده بود و می تونستم نوک یکی از سینه هامو ببینم.با پاهای باز در حالی که جین پایین پام لوله شده بود به سمت کیوان قمبل کرده بودم و اون هم پشتم مشغول بود.تو آینه نگاه نمی کرد و هنوز با دقت مشغول انگشت کردنم بود.رو زمین زانو زد و تونستم ببینم که کیرشو از شلوار درآورده و می ماله.با دست آزادش لبهای کسمو باز نگه داشته بود و می لیسید.

به چهره ی خودم تو آیینه خیره شدم.ناخودآگاه داشتم لبهامو گاز می گرفتم.معلوم بود که زبونش باز راهشو پیدا کرده.چشمهامو بستم و خدا خدا کردم زودتر از این حالت خسته بشه.چند دقیقه طول کشید تا بالاخره بلند شد و کیرشو رو کسم تنظیم کرد و با یک فشار تا آخر فرو کرد.آه بلندی گفتم و چشمهامو باز کردم.تو آیینه نگاهم می کرد.یک دستش از جلو روی چوچولم اومده بود و دست دیگه روی سینه ام بود.تنش از پشت بهم می خورد و به جلو هلم می داد.تعادلمو از دست دادم و به آیینه چسبیدم.تو گوشم غش غش خندید و بیشتر به سمت آیینه هلم داد.حالا صورتم به آیینه چسبیده بود و نفسم تارش می کرد.آروم زمزمه کردم تو دالاس دلم برای این تنگ می شه.وسط خنده اش پرسید چی؟!…تنم یخ کرد.سوتی وحشتناکی بود.گفتم چیزی نیست بعدا درباره اش حرف می زنیم.اما این حرفم باعث شد بفهمه که واقعا چیزی هست و حرفم از حشر نبوده.همونجور که کیرش تو تنم بود و بهم چسبیده بود پرسید درباره چی حرف می زنیم؟دالاس دیگه چیه؟ گفتم الان وقتش نیست ادامه بده.یه حسی بهم می گفت وقتی خبرو بهش بدم دیگه همچین مراسمی ادامه پیدا نمی کنه! ازم فاصله گرفت و با شک و تردید نگاهم کرد.دیگه راهی نبود.آب دهنم رو قورت دادم،تاپمو تنظیم کردمو همونطور که شلوارو بالا می کشیدم گفتم بشینه.هرچی بیشتر توضیح میدادم چهره اش دلخورتر و عصبانی تر می شد.حرفام که تموم شد گفت کی خبردار شدی؟ گفتم یک هفته است.گفت خوبه!…چند لحظه به سکوت گذشت و بعد گفت قبولم کردی.نظر من اصلا مهم نبود دیگه؟! چیزی نگفتم. گفت می فهمی معنیش چیه نه؟ می فهمی چقدر فاصله داره؟؟ شاکی شدمو گفتم خوب تا ابد که نمی تونم اینجوری زندگی کنم. چشماش از حدقه زد بیرون و گفت چه جوری؟؟!!

بحث گندی بود که به هیچ جا نرسید.نتیجه اش فقط این شد که رفتم تو اتاق خوابو اون هم همونجا روی مبل موند.نصفه های شب بود اما خوابم نمی برد.عذاب وجدان داشتم.می دونستم که به هر حال با این تصمیم مخالف نبود.ناراحتیش از این بود که یک هفته بی خبر بوده و تو تصمیمگیری دخالت نداشته.صدای تلویزیون رو می شنیدم و می دونستم که اونم خواب نیست.همین شد که دومین حماقت اون شبو کردم. جعبه ی هدیه اشو برداشتم و رفتم تو حال.چراغ خاموش بود و تنها نور اتاق از تلویزیون بود.کنارش نشستم و بهش زل زدم اما نگاهم نمی کرد.تو گوشش زمزمه کردم دوستت دارم و لبهاشو بوسیدم.اراجیفی در این باره گفتم که همه اش 4ماهه و شاید اصلا قبولم نکنن و می تونیم به هم سر بزنیم(که البته هر دو می دونستیم هیچکدومش حقیقت نداره!)هنوز وانمود می کرد که به تلویزیون خیره است.داشت اعصابمو خرد می کرد.از لجش درست روبه روش روی پاهاش نشستم و تاپمو درآوردم!حالا جایی که چند لحظه قبل تلویزیون بود و بهش خیره نگاه می کرد،سینه های من بود و دیگه نمی تونست وانمود کنه که نمی بیندشون.سرشو بالا آورد و به چشمام خیره شد.از حالت نگاهش دلم ریش میشد.مخلوطی از سرزنش و حسرت و غم بود.بی اختیار خودمو انداختم تو بغلشو تموم صورتشو بوسه بارون کردم.تا قبل از اینکه بهش بگم، موضوع اینقدر واقعی به نظر نمی رسید اما حالا می فهمیدم که جدی جدی دارم میرم.بغض کرده بودم.همونطور که رگ برجسته ی کنار پیشونیشو می بوسیدم گفتم یادم رفت هدیه اتو بدم.پوزخند زد و با بی تفاوتی سر جعبه رو برداشت.چند لحظه به دستبند و دهنبند خیره موند و بعد با تعجب نگاهم کرد.اینگار باورش نمیشد چی می بینه!!دوباره لبهاشو بوسیدمو گفتم دوستت دارم.اما هنوز هم عین خنگ ها نگاهم می کرد.دستبندو در آوردم و تو یکی از مچهام انداختم.محکم دستمو گرفت و فشار داد.زمزمه کرد اینجا نه.

جلوتر از اون بلند شدم و رفتم رو تخت.به در اتاق خیره موندم و ثانیه شماری می کردم که بیاد.فقط اگه می تونست بودن تو یه تخت باهام رو تحمل کنه می تونستیم فردا راحتتر درباره اش حرف بزنیم.چند دقیقه طول کشید تا سایه ی گنگشو تو چهارچوب در ببینم.هنوز تی شرت و جین تنش بود.می تونستم حدس بزنم بندی که تو دستش تاب می خوره همون دهنبنده.واسه یه لحظه به چهارچوب در تکیه کرد و به سمتم نگاه کرد.نمی تونستم چهره اشو تو تاریکی ببینم.بالاخره خرامان سمت تخت اومد و بدون اینکه بشینه دنباله ی دستبندو که به مچم وصل بود از یکی از میله های بالای تخت رد کرد و به دست دیگه ام بست.کمرشو صاف کرد و باز چند لحظه بهم خیره موند.انگار با خودش کلنجار می رفت!نمی فهمیدم اینهمه محاسبه واسه چیه.گردنمو بلند کردمو دهنمو باز گذاشتم.روی تخت کنارم نشست.چونه امو گرفت و سرمو به سمت خودش کشید.برق چشماشو تو تاریکی می دیدم.انگشتشو روی لب پایینم گذاشت و نرم حرکت داد و بعد به دندونام کشید و بالاخره داخل دهنم برد.لبهامو دور انگشتش حلقه کردمو شروع کردم به ساک زدن.چونه امو بیشتر جلو کشید و تو چشمهام نگاه کرد.زمزمه کرد مطمئنی؟سرمو به نشونه مثبت تکون دادم.توپ gag رو لای دندونام گذاشت و بندش رو کشید.با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داشت!!

زبونم پشت توپ لوله شده بود و تموم فضای دهنم رو پر می کرد.جداً نمی تونستم حرف بزنم و خیلی هنر می کردم یک سری اصوات بی معنی در میومد.انگار وجود یه جسم خارجی باعث شده بود ترشح بزاقم هم بیشتر بشه و به سختی می تونستم همه شو قورت بدم.
بعد از بستن دهنبند تی شرتشو درآورده بود و رفته بود سراغ شورتم.از روی شرت تنم رو می لیسید و با فشار انگشتش شورت رو داخل شکاف کسم می فرستاد.بالاخره کنارش زد و انگشتشو فرستاد تو.دو تا انگشت بود.به سرعت تکونشون می داد و انگار می خواست جا باز کنه.کسم خیس شده بود و راحت اجازه ی حرکت به انگشتاش می داد. قطرشون با کیرش خیلی تفاوت نداشت.اما وقتی انگشت سوم رو با فشار داخل برد لرزیدم.شروع کرده بود تلنبه زدن با انگشتاش تو اون فضای تنگ.پاهامو تکون دادم تا توجهشو جلب کنم و حالیش کنم که این کارو دوست ندارم.دستشو بیرون کشید و به ملافه ای که روی تخت بود چنگ زد.ملافه رو به زور از زیر تنم بیرون کشید و دور مچ پای چپم بست.دنبالشو به میله ی کنار تخت بست و با کمرش به پای راستم تکیه کرد.حالا دو دستی به جون کسم افتاده بود.دو انگشت از یک دست و یک انگشت از اون یکی.انگشتهاشو اهرم کرده بود و دیواره ی کسمو می کشیدو باز می کرد!داشتم دیوونه می شدم و کش اومدن واژنمو خوب حس می کردم.انگشتهاشو درآوردو دهنشو به کسم چسبوند.زبونشو داخل فرستاده بود و دور تا دور می چرخوند.به خودم می پیچیدم اما با دستهاش کمرم رو محکم گرفته بود و اجازه ی حرکت بهم نمیداد.چشمهامو بستمو از ته دل نالیدم.یک دستش همونطور که صورتش بین پاهام بود بالا اومد و سینه امو چلوند.دوباره انگشت هاش تو کسم بودنو همزمان با زبونش به جون چوچولم افتاده بود.از بالای کسم با چشمهای تنگ کرده صورتمو می پایید.اونقدر ادامه داد که توانم تموم شد و ارضا شدم.دهنش رو به کسم چسبوند و با تموم قدرت مکید.حس کردم شکاف کسم خالی شد و یک حفره باقی موند.سرتا پا عرق کرده بودم و از حال رفتم.تمامه تنم انگار که تب داشته باشم می سوخت و حتی نمی تونستم چشمهامو باز کنم.از حرکت تشک فهمیدم که از تخت رفته پایین.

چند دقیقه بعد از حس سرما لای پاهام از جا پریدم و چشمامو باز کردم.با یه بطری آبجو برگشته بود و بدنه ی بطری رو به کسم چسبونده بود.چشمهامون تلاقی کرد و با بطری رو بالا بردو سرکشید.هنوز جین تنش بود اما می تونستم عضلات بازو و سینه اشو ببینم.جین تنگ بالاتنه ی لختشو بزرگتر هم نشون می داد.کنارم روی تخت دراز کشید و به آرنجش تکیه کرد.بطری رو به گونه و گردنم چسبوند و شروع کرد به بازی با سینه ام.حالا که دستهامو بالا کشیده بود و بسته بود گردتر به نظر می رسیدن.هنوز تنم داغ بود و گرمایی که از صورتم بیرون میزدو حس می کردم.سرمو به شیشه چسبوندمو چشمهامو بستم.دستش پایینتر می رفت و شکممو قلقلک میداد.انگشتشو تو نافم فرو کرد و فشار داد.چند لحظه اون تو چرخوند و بعد سراغ کسم رفت.هنوز آماده نبودم.مالوندن کسم واسم آزار دهنده و غیرقابل تحمل شده بود اما متوجه نبود.انگشت وسطش دوباره راهشو به داخل باز کرده بود و آروم عقب جلو می رفت.به زور آب دهنم رو قورت دادم و ناله کردم…دومین انگشت…سومی…و زبونش!!نمی دونستم تا کی می خواد این کارو ادامه بده.دوباره داشتم به ارگاسم نزدیک می شدم که یهو از روم بلند شد.زمان بدی قطعش کرده بود.بطری رو از کنار گردنم برداشتو باقی مونده اشو سر کشید.از دیدن اینکه با بطری خالی داشت روم خم می شد خشکم زد!دهنه ی بطری که به لبهای کسم خورد از سرما لرزیدم و حشرم پرید.آروم بطری رو میون آب کسم حرکت می داد و به لبها می کشید.با انگشتش کسم رو باز کرد و خیلی نرم لوله ی بطری رو فرستاد داخل.سرد بود.خیلی سرد.هرچند که قطور نبود و کسم هم اونقدر خیس بود که درد نداشته باشم اما…یه چیز تحقیر آمیزی تو این وضعیت بود!از اینکه لخت با دست و پا و دهن بسته در اختیارش بودم و اون تصمیم گرفته بود با یه بطری منو بکنه حالم به هم می خورد!شروع کردم به لگد پرونی با پای آزادم ولی زانومو گرفت و به کارش ادامه داد.اگه فقط یه لحظه نگاهم می کرد هزارتا فحش می شنید از نگام!
بطری اونقدر داخل رفته بود که به ته واژنم رسید.اما انگار متوجه نشده بود و همچنان فشار می داد!از حرصم گردنمو تکون می دادم و سعی می کردم سر وصدا کنم.این دهنبند دیگه چه ایده ی مزخرفی بود؟؟!!…زانوشو به ته بطری فشار داد تا سر جا نگهش داره.لبهای کسمو گرفت و تا جای ممکن کشید و روی بطری چسبوند.حالا روم خم شده بود و اومده بود سراغ گردنم ولی خم شدنش بطری رو بیشتر فشار داد.از درد و سرما و تحقیر بغض کردم.بزرگترین کابوس 14-15 سالگیم جلو چشمام بود.با این تفاوت که مردی که رو تنم بود به جای کارگر افغانی کنار مدرسه، دوست پسر چهارشونه ام بود و به جای بوی سیمان و گچ مخلوط بوی ادکلن تلخ و سیگارش تو بینیم پیچیده بود و داشت مستم می کرد.به صورتم رسیده بود.نفسهاش عمیق و سنگین و گرم بودن.لبم رو می لیسید و سینه امو تو مشتش می چلوند.می دیدم که پره های بینیش از شدت هیجان باز شده.دو دستش رو به صورتم چسبوند.زمزمه کرد چه داغی و آروم خندید.از شدت درماندگی ناله کردمو باز چشمهامو بستم.خودشو با گردنم مشغول کرده بود که اولین ضربه رو حس کردم.بطری رو آروم عقب می کشید و با خشونت فشار می داد تو.با هر بار درآوردنش تنم شل می شد و می لرزید و هر بار فرو کردن نفسم رو حبس می کرد.نگاهم کرد.پرسید سرده؟! فقط نگاه کردم.دوباره پرسید درد داری؟! چشم غره رفتمو نگاهمو دزدیدم.توپ دهنبندو در آورد گفت حرف بزن.اما زانوش باز روی ته بطری فشار می آورد و اون تو نگهش داشته بود.گفتم سرده.

بطری رو تو یه لحظه درآورد و به لبم چسبوند.دوباره خالی شدن کسم و خلا توشو حس کردم.با خشم نگاهش کردم.به لبم خیره بود و بطری رو فشار می داد.سرمو عقب کشیدمو غریدم. به موهام چنگ زد و دوباره بطری رو به لبم چسبوند.یک کلمه حرف نمیزد اما چنان شیشیه رو به لبم فشار می داد و موهامو تو چنگش می کشید که فهمیدم شوخی نمی کنه.یک طعم شوری با آبجو قاطی شده بود.تا به حال آب کسم رو نچشیده بودم.شیشه رو بیشتر داخل دهنم فرو کرد.واسه اولین بار این فکر به ذهنم رسید که نکنه این حرکات جزء آرزوهای جنسیش نیستو داره با این کار به قول خودش تنبیهم می کنه.همونجور که بطری رو ساک می زدم با تردید بهش نگاه کردم.منی که یک سال نذاشته بودم دستهامو ببنده حالا تو بدترین زمان ممکن این هدیه رو بهش داده بودم!از این فکرها ترسیدم.حقیقتا اگه می خواست دستش باز بود که هر بلایی سرم بیاره.فکر کردم که اگه بتونم داد بزنم یا دستمو به میله های تخت بکوبم شاید همسایه ی آپارتمان رو به رو متوجه بشه.صاحب آپارتمان پیرزن بداخلاقی بود که از هیچ کدوممون خوشش نمیومد و همیشه دنبال بهونه بود برای پاچه گرفتن.اما… فرضا که کسی صدامو می شنید و می ریختن تو اتاق.از دیدن تن لخت من با دست و پای بسته چه فکری می کردن؟اگه تموم اینها فقط بازی بود و نه تلافی کیوان،اون وقت چی؟!
شیشه رو از دهنم بیرون کشید،توپ رو سرجاش فرو کرد و از اتاق بیرون رفت.خیلی منتظر موندم تا برگرده اما خبری نبود.و بعد متوجه صدای باز و بسته شدن در ورودی شدم!!این دیگه یعنی چی؟!چرا باید تو این حال ولم می کرد و می رفت بیرون؟یاد داستان تجاوزهای گروهی افتادم و خنده ام گرفت.حتی تو اون وضع هم می دونستم کیوان اینقدر دیوونه نیست.اما…اگه بود چی؟!
شاید چند ساعت تو همون حال موندم.شاید هم یک ساعت نشد اما برای من دیر می گذشت.تو اون پوزیشن اصلا راحت نبودم.پام، دستهام و فکم درد گرفته بودنو نمی تونستم وضعیتمو تغییر بدم.چند بار سعی کردم پامو آزاد کنم بلکه بتونم رو تخت بشینم ولی با کشیدن پام فقط گره محکمتر می شد و عضلاتم بیشتر از قبل می گرفت.بالاخره بیخیال شدمو به سقف خیره موندم.برگشتنش اونقدر طول کشید که کم کم داشتم به خواب می رفتم.شاید حتی یه چرت کوچیک هم زدم چون متوجه صدای در نشدم.فقط دستهاشو حس کردم که ملافه و دستبندو باز می کردن.تا به خودم بیام دستهامو پشت کمرم کشیده بود و دوباره بسته بود.بلافاصله یه چیز پارچه ای جلوی چشمهامو گرفت.کمکم کرد جوری رو عرض تخت به پشت دراز بکشم که گردنم آویزون باشه.صدای زیپشو شنیدم و داغی تخمهاشو رو صورتم حس کردم.توپ رو درآوردو با فشار دستاش دو طرف فکم دهنمو باز نگه داشت.کیرش تا ته حلقم رفت و نفسم رو بند آورد.عق زدم و لگد پروندم.تو دهنم تکونش داد و بعد بیرون کشید.با ولع نفس عمیقی کشیدمو تا بخوام حرفی بزنم دوباره این کارو تکرار کرد.اینبار اونقدر اون تو نگه داشت که داشتم از حال می رفتم.حالا رو صورتم تلنبه می زد.تخمهاش به بینیم می خورد و کیرش رو زبونم حرکت می کرد.دستش رو روی نوک سینه ام حس کردم که نیشگونش می گرفت و می کشید.حالا کیرش سفت و بزرگ شده بود و راه نفسم رو بیشتر از قبل بند میاورد.بالاخره بیرون کشیدشو برم گردوند.دو زانو نشستمو بعد سر و سینه امو روی تخت خم کرد.بدون هیچ اخطاری تا عمق کسم فرو کرد.اینبار خیس نبودم و کاندوم لاستیکی هم تنم رو می سوزوند.(بعدا فهمیدم این بیرون رفتنش واسه همین کاندوم بوده چون آخرین کاندومش رو برای سکس نیمه کاره ی بعد از ظهر خرج کرده بود!)هنوز از ساک زدن آخر بی حال بودمو نفسم سرجا نیومده بود تا بتونم ناله کنم.

بی رحمانه تلنبه میزد و به باسنم چنگ می نداخت.دستهاشو رو شونه هام گذاشتو محکم تنموعقب کشید تا آلتش تا ته فرو بره و همونطور نگه داشت. رسما می خواست کاری کنه که تغییر سایز بدم!!…ناله ی کشدار و بلندی کردم که به دنبالش با لذت و حشر گفت هوووووووممم؟!چطوره؟؟ و دوباره شروع کرد تلنبه زدن.اینبار تندتر،محکمتر و عمیقتر میزد.جوری که با هر ضربه اش سرم روی تخت کشیده می شد و فشار کیرشو تو شکمم حس می کردم.یک انگشتشو با فشار وارد کونم کرد و همونطور که تلنبه میزد شروع کرد به خراش دادن کونم.با دست دیگه محکم به باسنم میزد و گاهی چنگش می گرفتو می کشید.له شدنو باز شدن شکاف کسمو حس می کردمو رو خودم لوله شده بودم.بیحالتر از اون بودم که بخوام از این وضع عصبانی باشم.از طرفی به نوعی لذت هم می بردم!سکس ما همیشه داغ و تا حدودی هم خشن بود اما وضعیت امشب چیز دیگه ای بود.میون ناله های گنگم به صدای نفسها و اهن اوهون کیوان گوش میدادم که انگار ناله هامو مسخره می کرد! بالاخره بیرون کشید و کنارم رو تخت دراز شد.هنوز تو همون پوزیشن مونده بودمو نمی تونستم حرکت کنم.بازوهامو گرفت و روی تن خودش کشوندتم.حس کردم پارچه رو از رو چشمام برداشت ولی نمیشد پلکمو باز کنم.لبهای داغش به پشت پلکم کشیده شد و موهامو لای انگشتش پیچوند. حالا دهنبند رو هم باز کرده بود و با طمانینه ازم لب می گرفت.به زور چشمهامو باز کردم.نگاهش دوباره مهربون شده بود.گفت می شینی روش؟ پلکام افتاد و ناله کردم.با دهن بسته خندیدو سرمو به سینه اش چسبوند.کیرشو زیر کسم حس می کردم که هنوز سرپا بود.روی سوراخم تنظیمش کردو آروم فرستاد تو.با فشار دستش به دو طرف کمرم بالاخره بلند شدم تا روش بشینم.با دستش کمرم رو نرم بالا پایین می کرد.تازه فهمیدم چقدر خیسم.آب کسم کیرشو سرتاپا خیس کرده بود و حتی به رونهام هم رسیده بود.موهام تو صورتم ریخته بوده و سینه هام تاب می خورد.یک مقدار که گذشت به جای بالا پایین کردن کمرم شروع کرد از زیر تلنبه زدن.دوباره صدام بلند شده بود.کف دستشو پشت کتفم گذاشت،رو خودش خمم کرد و لبهامو تو دهنش قفل کرد.با انگشتش به جون سوراخ کونم افتاده بود و تو عمقش کنکاش می کرد.کیرشو درآوردو روی کونم تنظیم کرد. تا حالا از پشت رو کیرش ننشسته بودم. خواستم بلند بشم.اما محکم تنمو گرفته بود و با یه فشار فرستادش تو.چشمهام از حدقه زد بیرونو نفسم حبس شد!با خنده کمرم رو عقب جلو کرد و لبهامو مکید.

دلپیچه داشتم.نه.دلپیچه نبود.اما…حس عجیبی بود!انگار به جای کیر دستش بود که تا آرنج تو روده ام رفته بود.باسنم به رونش می خورد و جای ضربه هایی که با دستش زده بود می سوخت.آب کسم روی تنش می ریختو تن هر دومونو لزج می کرد.هرچی صدام اوج می گرفت با بی رحمی بیشتری تلنبه می زد.هر دو به نفس نفس افتاده بودیم تا اینکه بالاخره با یه نعره آبشو خالی کرد.
بی حال کنار هم افتادیم.به سختی تونست دستهامو باز کنه و بغلم کنه.فردا صبح با صدای تلفن بیدار شدم.از زور خستگی خواب مونده بودم و نتونستم به قرارم با دوستم برسم.قرار بود یک سری از کارهای رفتنم رو هماهنگ کنه و حالا زنگ زده بود ببینه کجا موندم.کیوان قبل از من از خونه رفته بود بیرون.شب دوباره با هم صحبت کردیم و یه جورایی خداحافظی هامونو گفتیم.تو چند روز باقیمونده تا سفرم کمتر تو دست و پای هم می پیچیدیم.روز رفتن اصلا ندیدمش و فقط بهم تلفن زد و خداحافظی کرد.بعدها تو دالاس چند باری تماس تلفنی داشتیم که ادامه پیدا نکرد و پرونده ی این رابطه هم بسته شد.اما سکس اون شب با تموم مسائل عجیب غریبش ذهنمو نسبت به
BDSM و Kink
بازتر کرد و زمینه ساز تجربه های بعدی شد…

نوشته: نازنین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>