نادیا

من نادیا یه پسر دارم به اسم نوید. اول از خودم بگم یه زنه 39 ساله متولد فروردین و وزنم 83 کیلو، قدم 189 سایز سینه 85 رنگ پوست سفید موهام سیاه، رنگ مشکی رو دوست دارم. صورت گرد و تپل همیشه آرایش دارم. از نوید بگم 17 ساله رشته تجربی با استعدادی بالا که تو فامیل لنگش گیر نمیاد و چشاش مثه چشای خودم قهوه ای سوخته یه کم تپل عادت نداره شورت بپوشه، کنجکاو و لجباز ولی بدون تکبر. یه روز توی کامپیوتر داشتم می گشتم که نظرم به صفحات ذخیره شده افتاد. تعدادشونم خیلی بود. یکیشونو باز کردم دیدم بالاش نوشته کرست و متنشو دیدم چندین داستان بود و همشونم سکسی نشستم و یکیشو خوندم فهمیدم کار نویده. چون مهدی شوهرم زیاد پای کامپیوتر نمی نشست فقط خودم و نوید کار می کردیم. خلاصه چندین روز من می نشستم پای داستانها و تنها داستانی که خیلی خوشم اومده بود یا یه جورایی خیلی خیلی جالب بود داستانهای مامان بود که حالمو تغییر می داد.

تو خونه هم حس می کردم نوید خیلی نگام می کنه ولی اصلا تو خط این فکرا نبودم که روم نظر داره. یه روز به نوید گفتم: میخوام برم بازار تو هم باید بیای. گفت: باشه. رفتیم و من هم می دونستم که نوید شورت نمی پوشه. بردمش و براش یه شلوار خریدم و گفتم پرو کن رفت تو و برگشت گفت: خوبه. گفتم: پشستشو ببینم. خلاصه گفتم: راحتی توش؟ می خوای اینم ببین و یکی دیگه بهش دادم و رفت تو اتاق پرو، منم دنبالش رفتم گفت: مامان درو ببند. گفتم: می خوام ببینم چطوره. گفت: آخه گفتم: اشکالی نداره نگات نمی کنم. گفت: باشه روشو کرد اون ور و خم شد. یهو یه نیشگون از لپ کونش گرفتم. گفتم: آخه چی داری که قایمش می کنی؟ چیزی نگفت و خلاصه برگشتیم خونه. یکی دو روز بعد رفتم تو توالت و نویدو صدا زدم، گفتم: نوید بیا. اومد. گفتم: برام یه شورت میاری؟ گفت: برای چی؟ گفتم: یه مشکلی پیش اومده نمی تونم بیام بیرون. یه نیشخند مرموزانه ای زد و رفت و برگشت و شورتو داد به من و رفت. داشتم تو آتیش شهوت می سوختم. روز به روز علاقه ی من به نوید بیشتر می شد و همش سعی می کردم راحت تر جلوش باشم و لباسای راحت تر می پوشیدم. یه روز رفتم که ببینم نوید پای کامپیوتر هست یا نه،

دیدم نشسته یهو دستشو کشید. منم چیزی نگفتم و اومدم بیرون اونم اومد پیشم و گفت: می خوام برم بیرون چیزی لازم نداری بگیرم؟ گفتم: نه. رفتش بیرون و منم نشستم پای کامپیوتر و یه عكس سکسی گذاشتم رو دسک ناپ و نشستم دیدن عکسها. صدای نوید اومد که می گفت: مامان نون گرفتم. خلاصه گفتم: بزار لای سفره و بیا اینجا. اومد، تا مانیتور رو دید خشکش زد. گفتم: این چیه؟ گفت: نمی دونم. گفتم: بیا عوضش کن. اومد و با کلی شرم عوضش کرد. گفتم: حتما پیش من این جوری شده. چیزی نگفت و منم ادامه ندادم گفتم: داشتم تو اینترنت می چرخیدم یهو رفتم تو یه سایت که دیدم این جوریه. می خواستم بگیرم به بابات نشون بدم عکسهای با مزه ای بود تو ندیدی؟ گفت: نه. گفتم: بشین اینجا راحت باش. نشست پیشم گفتم: عکس نداری تو کامپیوتر؟ گفت: چه عکسی؟ گفتم: از همینا دیگه. گفت: نه. گفتم: ببین من مامانتم و تو هم دیگه بچه نیستی اگه هست بده منم ببینم. گفت: ندارم. رفتم تو هیستوری و لیست سایت ها رو در آوردم. گفتم: ببین به من دروغ نگو، داری یا نه چیزی نگفت. گفتم: تو کدوم درایوه؟ گفت: تو اف. گفتم: بیارشون. طفلک زبونش بند اومده بود ولی چاره ای نداشت. یهو صدای زنگ در اومد منم گفتم برو درو باز کن و تا رفت منم نشستم پای فال و خودمو سرگرم کردم. دیگه نوید نیومد تو خلاصه اون روز گذشت و من هم همش تو فکر اون داستانها بودم یه روز می دونستم که دیگه وقت اومدن نویده نشستم و موهای پاهامو تراشیدم که وسط کار رسید و تا منو دید گفت: کمک نمی خوای؟ گفتم: چه کمکی؟ گفت: هیچی. کاری چیزی نداری؟ گفتم: نه ولی بیا بشین اینجا کارت دارم. نشست روبروم. منم سر حرفو باز کردم و گفتم: نوید چند تا دوست دختر داری؟ گفت: حالا. گفتم: نداشتیما. گفت: سه چهارتایی. گفتم: کی هستن؟ گفت: یکیش مریم دختر همسایمون، یکی دیگه هم نگار که یک سال از خودم بزرگتره و بقیه هم تو اینترنت. گفتم: خب کدومشونو بیشتر می خوای؟ و همین جور طوری پامو تکون می دادم تا شورتم پیدا بشه و اونم متوجه شد.

من سرمو انداخته بودم پایین و کارمو می کردم، یه لباس گشاد هم پوشیده بودم که سینه هام از تو یقه ام پیدا بود. گفت: همشون خوبن. گفتم: پس چرا منو دید می زنی وقتی خودت داری؟ گفت: من؟ گفتم: آره. گفت: تو مامان منی و من پسرتم. گفتم: همین دیگه پسرم هستی که این سوال رو ازت می کنم. هیچی نگفت: گفتم: شیطون شدی ها. گفت: مامان یه سوال ازت بپرسم جوابمو میدی؟ گفتم: آره، چرا ندم؟ گفت: میدی؟ خندیدم و گفتم: جوابتو آره. گفت: قضیه شورت چی بود؟ گفتم: هیچی، بعدا بهت میگم. دیگه چیزی نگفت. گفتم: خوب از دوستات بگو. گفت: چی بگم؟ گفتم: می بینیشون یا نه؟ گفت: آره. گفتم: خب بگذریم از خودت بگو. کجا میری؟ کجا میای؟ گفت: هیچی مامان می خوام یه سوال دیگه کنم ولی جوابمو بده. گفتم: بپرس. گفت: چرا عکسها رو که دیدی چیزی نگفتی؟ گفتم: باید می گفتم. گفت: نمی دونم ولی انتظار نداشتم چنین عکس العملی داشته باشی، مامان خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو می کردم مهربونی. واقعا خیلی مهربونی. گفتم: خب تو هم دل داری و باید یه جوری نی نای نای…. (حرفمو خوردم). چیزی نگفت. گفتم: نوید داستانها رو خوندم خیلی خوب بودن.

گفت: یعنی تو خوشت میاد؟ گفتم: آره خب منم آدمم. خلاصه بهش گفتم: نوید امشب در اتاق خواب رو باز میزارم و بیا ببین. گفت: چیو؟ گفتم: لوس نکن خودتو، تو بیا می خوام یه داستان واقعی بهت نشون بدم. خلاصه شب به مهدی پیله کردم و درو باز گذاشتم و چراغ خواب رو روشن گذاشتم و کارو شروع کردیم سعی می کردم صدامو به نوید برسونم. خلاصه کار که تموم شد لخت لخت پا شدم لباس خوابمو پوشیدم، بدون شورت و سوتین اومدم که برم کاندوم رو بندازم تو دستشویی و خودمو بشورم. درو پشت سرم بستم و اومدم بیرون. نوید هم رفته بود از اتاقش سرک می کشید. رفتم دستشویی و خودمو تمیز کردم و برگشتم و رفتم خوابیدم. در رو باز گذاشتم و خوابیدم تو بغل مهدی و اونم قربون صدقم می رفت. گفت: چه سینه هایی داری آدم خودشو خراب می کنه اینا رو می بینه. خلاصه منم گفتم: آره پس چی تازه به بیشتر از دونفر اجازه ندادم که ازشون بخورن. گفت: کیا؟ گفتم: تو عزیز دلم و نوید که سیری ازشون شیر خورد. الهی قربونش برم، فردا می خواد زن بگیره از سینه های زنش بخوره. خلاصه اون شب با حرفهای حشری کننده خوابیدیم

صبح هم مهدی رفت سر کار و نوید هم رفت مدرسه و ساعت تقریبا دوازده بود که نوید اومد و سر میز نهار خوری نشست. گفتم: دیشب ذکر خیرت بود عزیزم. گفت: آره شنیدم. گفتم: چیزی هم دیدی؟ گفت: آره. گفتم: خب چطور بود؟ گفت: عالی. گفتم: نهار می خوری یا نه؟ گفت: بزار با بابا بخوریم. دیشب که به من تعارف نکردین. هم اون خورد هم تو. گفتم: وا، نوید! گفت: چیه؟ گفتم: خیلی بدی، مقصر من بودم که نشونت دادم. گفت: مامان چاکرتم هستم، خیلی حال دادی. گفتم: من حال دادم؟ گفت: آره. گفتم: خیلی خب برو کامپیوترو روشن کن، الان میام. اونم رفت. منم یه دامن پام بود و شورتمو درآوردم و رفتم پیشش. گفتم: خب برو تو اون سایتهای دیشبی ببینم داستان جدید چی اومده. خلاصه نشستیم و چند تا سایت باز کرد. گفتم: نوید تا حالا با دوستات کاری هم کردی؟ گفت: نه، فقط حال ساده.

گفتم: حال ساده چیه؟ گفت: لب دیگه، جلوتر نرفتم. گفتم: خب ببینم دودولت چه جوریه اون روز هی قایمش می کردی. با هزار مکافات بیرونش آورد. یه کم ورندازش کردم. گفتم: ببین چی درست کردم و یه بوس از کلش کردم که خودشو جمع کرد گفتم: می دونی کوچیک که بودی چقدر می بوسیدمش؟ حالا یاد قدیما افتادم. قربون پسر تپلیم برم. گفتش: مامان می خوام مال تو رو ببینم. گفتم: مال من مال تو نداره! موس کامپیوترو زدم کنار نشستم رو میز و دامنمو زدم بالا. تا دیدش ماتش برد. گفتم: چیه؟ تا حالا ندیدی؟ گفت: نه. گفتم: حالا ببین. یه کم نگاش کرد. گفتم نمی خوای لمسش کنی؟ گفت: می زاری؟ گفتم: چرا که نه؟ با دقت نگاش می کرد دستشو آورد و زد بهش. گفت: چقدر نرمه. گفتم: قابل نداره. داشتم می پکیدم ولی جلو خودمو می گرفتم. گفتم: دودولتو بکن توش ببین چه نرمه. درش آورد و گذاشتش دم كسم و منم گرفتمش و هی می مالیدمش به خودم. گفتم: خواست بیاد بگو. چیزی نگفت. اومدم پایین و جلوش زانو زدم و کردمش تو دهانم. اونم هی سعی می کرد دستشو به سینه هام برسونه.

یه کم که خوردم یهو سرمو سفت گرفت و گفت: مامان داره میاد. منم ادامه دادم. یهو آبش اومد و همشو ریخت رو صورتم و لباسم و همین جور که می ریخت منم حرفهای حشری کننده می زدم و بهش می گفتم: بریزش، بریز، این آب از وجود منه و می مالیدمش و با یه دستم خودمو انگشت می کردم. دیگه نزدیک بودم. بعد با یه دستم انگشت می زدم و می کردم تو دهانم بهش نگاه کردم و گفتم: این آب از وجود منه. خلاصه یه کم مالیدمش و کردم تو دهانم و دراز کشیدم کف اتاق و دامنمو زدم بالا. گفتم: بیا یه کم بمالش. خلاصه کار منم تموم شد. دیگه کم کم مهدی سرو کلش پیدا می شد. رفتم پیرهنمو عوض کردم و اومدم. این قدر حال می داد بدون شورت. نوید هم اومد تو اتاق من و عوض کردن پیرهنمو دید و دستشو گذاشت رو سینم. گفتم: چیه؟ دوست داری؟ گفت: دیوونشم، حاضرم زیرشون بمیرم. گفتم: خدا نکنه. سوتینمو زد کنار و شروع کرد به خوردن. مثل وحشی ها می خورد. گفتم: یواش عزیزم یهو یه گاز از نوکش گرفت. گفتم: آی، نوید چیکار می کنی؟ گفت: خیلی دوسشون دارم و به هزار زور و مکافات جدا شدیم. گفتم: وقت زیاده، این جوری بخوای پیش بری هم خودت از پا می افتی هم من. خلاصه روز گذشت و نوید بهم گفت: امشب هم برنامه دارین؟ گفتم: نه، بابات شک می کنه. میگه غیر عادی شدم. گفت: اذیت نکن، امشبو ردیفش کن. گفتم: برای خودت چونه بزن نه بابات. گفت: مامان از هم زده نمیشین؟ گفتم: هفته ای دو سه بار نه، ولی یه چیزی بهت میگم بین خودمون بمونه، بابات با زنای همسایه هم خوابیده.

گفت: جدی؟ کدومش؟ گفتم: با فرشته زن آقای فلانی، محبوبه روبروییمون و مینا گفت: تو از کجا فهمیدی؟ گفتم: بابات بهم گفته. گفت: خب تو هم با کسی خوابیدی؟ گفتم:، نه کسی می تونه به من چپ نگاه کنه؟ خلاصه برنامه شبو جور کردم موقع خوابیدن باز درو باز گذاشتم و این بار مهدی گیر داد، گفت: درو ببند. گفتم: بابا هی می خوایم درو باز کنیم، ببندیم، سرو صدا بلند میشه و نزاشتم حرف بزنه، لبمو تو لبش قفل کردم و خوابیدم کنارش. تو چشای هم نگاه می کردیم. من دست مهدی رو تو دهانم کردم و زبون می زدم. به مهدی گفتم: زبونتو در بیار می خوام لیسش بزنم. خلاصه لخت شدیم و کیرشو عمود کرده بود. بهش گفتم: بخواب و پاهاتم دراز کن. کیرش عمود بود. یه کم تف زدم و کاندومو کشیدم روش و نشستم و یه کم که کیرشو جا دادم خوابیدم روش. همیشه من زود تر از مهدی ارضا می شدم ولی این بار مهدی جلوتر زد. گفت: من دارم می رسم، تو چی؟ گفتم: هنوز نه. خلاصه روش بلند شدم و گفتم: یه کم با جلوم بازی کن. منو انگشت می کرد و سینه هامو می خورد. نزدیک که شدم، گفتم: بکن توش. گفت: باشه. خوابیده بودم، پاهامو باز کردم و دادم هوا اونم وسط پاهام نشست و کرد تو و خوابید روم. منم پاهامو دور کمرش قفل کردم و هی حرف می زدم اونم به کارش ادامه می داد. منم هی ناله می کردم و آه می کشیدم و هر بار که می کرد تو منم با پاهام فشارش می دادم و هم زمان نفسمو با یه آه بیرون می دادم. محکم بهش چسبیدم. با هم ارضا شدیم و مهدی خودشو خالی کرد تو من و همون جور روی من خوابید. منم با موهای سرش بازی می کردم و نوازشش می دادم. مهدی گیج شده بود. خودمم حال نداشتم ولی یهو یاد نوید افتادم یه نگاه به طرف در کردم دیدم هنوز داره سرک می کشه دستمو براش بلند کردم و اونم دستشو تکون داد دوست نداشتم مهدی از روم بلند بشه. کیرش تو کسم خواب رفته بود. گفتم: صداش بزنم ولی دلم نیومد. نوید بلند شد و اشاره کرد گفت: بیا. منم مهدی رو صدا زدم و گفتم: بخواب من برم خودمو بشورم و بیام. دستمال کاغذی رو میز توالت بود ولی گفتم: صبر کن یه چیزی بیارم بکشم رو کیرت و تمیزش کنم.

دیدم شورتم کنار تخته. برداشتم و کاندوم رو در آوردم و با شورتم کیرشو تمیز کردم و بلند شدم. گیج گیج بود. کم کم خواب بود. منم لخت لخت حرکت کردم و اومدم بیرون و درو بستم و به طرف دستشویی حرکت کردم. نوید اومد طرفم. گفتم: خوب بود؟ گفت: عالی. کاندوم رو کردم تو دهانم و مک زدم. یهو چشمم به دستمال کاغذی افتاد. گفتم: اینا چیه دستت؟ گفت: دستمال کاغذی. گفتم: حتما خودتو خالی کردی. گفت: آره. گفتم: باشه فردا حسابتو می رسم و رفتم دستشویی و بعد که اومدم بیرون دیدم ايستاده منتظر من. گفتم: دیوونه اگه بابات بیاد بیرون چکار می کنی؟ گفت: هیچی. گفتم: خب بدو تو اتاقت. سرشو انداخت پایین و رفت. دلم براش سوخت. رفتم و اتاق خوابمون و درم بستم و شورت مهدی رو پاش کردم ولی مثل مرده افتاده بود. خلاصه منم لباس خوابمو پوشیدم و

خوابیدم.

صبح زود مهدی رفت سر کار و منم رفتم حموم. تموم که کردم حوله رو دور خودم پیچیدم و اومدم بیرون. نوید خواب بود. صداش زدم: نوید، نوید، پاشو شیرتو گرم کردم، پاشو بخور و سینمو تو دستم گرفته بودم. خوابش سنگین بود، زیاد تحویل نگرفت. منم رفتم اتاق خوابم و گرفتم خوابیدم. هنوز 5 دقیقه بیشتر نرفته بود كه نوید گفت: کو شیرم؟ گفتم: سرد شد و خندیدم. اومد نشست کنارم. گفتم: پتو رو کنار نزنی ها، من لختم. اگه خواستی بیای زیر باید لخت بیای. خلاصه تیز لخت شد و اومد زیر. گفتم: می خوام یه چیزی بهت بگم. داری زیاده روی می کنی اگه این جوری باشه دیگه درو باز نمی زارم. گفت: مگه چی شده؟ گفتم: دیشب چند بار جق زدی؟ گفت: سه بار. گفتم: خب الان چیزی تو کمرت نیست و فشار زیادی هم روته. تازه تو تو سن رشدی و بدنت به انرژی نیاز داره. این جوری همه انرژیهات میره واسه کمرت و نباید این جوری باشه. تازه نباید شب دنبال من راه بیفتی اگه بابات بیاد بیرون چی؟ دیشب بابات شک کرده بود. می گفت: درو ببند. خلاصه بهت گفته باشم این راهش نیست. الانم هیچ کاری نمی کنی. خواستی بخواب ولی دست درازی نمی کنی. نویدم هیچی نمی گفت. بهش گفتم: از این به بعد هفته ای سه بار ارضا میشی. این جوری هم بابات شک نمی کنه هم از هم زده نمی شیم و هم فشار کمتری روته و الانم بهتره بری تو اتاق خودت. اونم چیزی نگفت و رفت خیلی دلم براش سوخت، ولی بهتر بود این جوری باشه چند روز بعد، شب جمعه به نوید گفتم: امشب برنامه داریم کلی ذوق کرد. گفتم: نوید بیشتر دوست داری برنامه شبو ببینی یا خودت بکنی گفت: مامان هر دو شو دوست دارم. گفتم: ای کلک برنامه از پای تلویزیون شروع میشه راستی نوید جون از من ناراحتی؟ گفت: نه، برای چی؟ گفتم: همون قضیه که سه بار در هفته. گفت: نه، خیلی هم خوشحالم. خلاصه برنامه شروع شد و نوید مثلا خواب بود و نشستیم پای تلویزیون و بحثو شروع کردم و از محبوبه همسایه روبروییمون و گفتم: این محبوبه هم خوش تیپ ترین زن تو محله است هیکلشم حرف نداره، دوست دارم یه روز جلو روم بکنیش. خندید و گفت: خانوم بد نگذره؟ گفتم: با تو و بدی؟ یهو خندیدیم. گفتم: هفته آینده از چهار شنبه می خوایم بریم شمال خونه ناهید اینا. (خواهر کوچکتر از خودم که 6 ساله ازدواج کرده) تو هم محبوبه رو بکن جای من. گفت: به سلامتی، میشه همین الان برین؟ گفتم: حسابتو می رسم اگه بدون کاندوم کردیش، خودت می دونی. خندید و گفت: نترس، برو فکر خودت باش که شب جمعه سرت بی کلاه می مونه. خندیدم و گفتم: تو محبوبتو بکن منم یه کاری می کنم. گفت: محبوب من تویی، کی می تونه جای تورو بگیره؟ بریم تو اتاق خواب تا حالیت کنم دنیا دست کیه. گفتم: بشین بابا یه کم تلویزیون ببینیم و کم کم دستمو بردم تو شلوارش. گفت: امشب بخور که تا دو هفته دیگه خبری نیست. منم به حالت قهر پشتمو کردم بهش. گفت: یعنی قهری؟ گفتم: نه، یعنی بچسبون بهم. خندید و از پشت بغلم کرد و سینه هامو می مالید. گفتم: اوف، کندیشون. گفت: مال خودمه، به تو چه؟ گفتم: فعلا که من حمالیشو می کنم، مهدی سینه هام چطوره؟ گفت: دوست دارم یه کم کوچیک تر باشه. گفتم: مثل محبوبه؟ گفت: مگه اندازشو بلدی؟ گفتم: آره بابا چند روز پیش با هم رفتیم سوتین و شورت خریدیم.

گفت: به به، خوشم میاد که جفتتون کم نمیارین، نه آرایشتون می افته نه شهوتتون. خیلی خوشحالم که تو رو دارم. گفتم: منظور؟ گفت: شهوتی ترین آدمی هستی که دیدم. گفتم: همه زنا برای شوهرشون این جورین، مگه با کس دیگه ای هم می تونن بخوابن؟ مجبورن همه شهوتشونو جلو شوهرشون اجرا کنن. چون راحت ترین جا برای یه زن بغل شوهرشه. مهدی، چقدر منو دوست داری؟ گفت: هر چه بگی کم گفتی. گفتم: زن ایده آل تو بودم؟ گفت: آره، باور کن زندگی بدون تو سخته. منم غرق حرفاش بودم. بغلم کرد و برد اتاق خواب و در رو بست. اصلا حواسم نبود. به خودم اومدم. یادم به نوید افتاد. گفتم: مهدی جیشم میاد، می تونم از تو بغلت بیرون بیام؟ گفتش: بفرما عزیزم. گفتم: الان میام. خودتو گرم نگه دار نزدیک در که رسیدم باز گفتم: سرد نشی ها. (منظورم این بود که اگر نوید پشت دره حواسش جمع باشه). رفتم بیرون. نویدو ندیدم. رفتم طرف دستشویی و زودی برگشتم و رفتم طرف اتاق نوید. دیدم بیداره. گفتم: ببخشید مامان جون در رو بستیم، تو حال خودم نبودم، تو آسمونا بودم یهو یاد تو افتادم. هر کی جای من بود اون حالو ترک نمی کرد ولی من ترکش کردم، به خاطر تو. گفت: مامان خیلی دوستت دارم. گفتم: چیزی هم دیدی؟ گفت: پای تلویزیونو آره. گفتم: امشب از اون شباست، بیا، باشه؟ گفت: چشم مامان. لبشو بوسیدم و گفتم: خودتو خراب نمی کنی ها میزاریش واسه خودم. رفتم تو اتاق و دیدم مهدی داره باهاش بازی می کنه. گفتم: عزیزم منتظر موندی؟ گفت: آره، خیلی. گفتم: فدات بشم و لخت شدم و با ناز لباسامو در آوردم و به شورتم که رسیدم همه نگام به مهدی بود و لبامو گاز می گرفتم. اومدم جلو و دستمو کردم تو دهنمو و کشیدم رو جلوم و یه کم انگشت کردم. در حین کار نگاهم به مهدی بود. گفتم: نمی خوای لخت شی؟ گفت: چرا. لباسشو در آورد. من چشم از روش بر نمی داشتم. شورتشو که در آورد دیگه داشتم می پکیدم. سینمو تو دستم گرفتم و نزدیك لبم آوردم و به مهدی نگاه می کردم. نوکشو با دندونام گرفتم و ول کردم و حرف می زدم: اوف، دارم دیوونه میشم، می فهمی. اینو دلم پر بود. نمی دونم چرا اشک تو چشام حلقه زده بود. یه جو عجیب داشتم. مهدی اومد کنارم و همین جور تو چشای هم نگاه می کردیم. لبهام می لرزید و حرف می زدم: مهدی دوستت دارم، خیلی دوست دارم. حاضرم تو دستات بمیرم. مهدی هم اومد و دوتا دستشو رو بازو هام گذاشت و گفت: چته امشب؟ من فقط لبام می لرزید. دوست داشتم بغلش کنم. سفت منو گرفته بود. باز گفت: نادی چته؟ چیزی شده؟ یهو زدم زیر گریه. منو تو بغلش گرفت و نوازشم می کرد. سرمو آوردم بالا و اشک از چشام مي اومد. ارادم خیلی ضعیف شده بود. با انشگتاش اشکمو پاک کرد و گفت: نادیا خیلی دوست دارم. یه کم که تو بغل هم بودیم کم کم حالم عوض شد. دیگه اشکی نداشتم. دلم خالی شده بود و بیشتر تو فکر مهدی بودم. تو چشای هم نگاه می کردیم و هیچی نمی گفتیم. صورتمو نزدیک صورتش کردم و لبمو بهش چسبوندم و دستمو دور گردنش کردم. اونم با دستاش کمرمو می مالید، اومد پایین تر و گردنمو خورد. سرمو گرفت و هی گونه هامو می بوسید. کم کم صورتمو بوسه بارون کرد. لپمو تو دهانش کرد و گاز گرفت. چیزی نگفتم. هی فشار داد. خودمو گرفتم. آتیش عشقش نمی ذاشت دردو رها کنم. هی گاز می گرفت و هی فشار می داد. اونقدر فشار داد که هم اشکم در اومد و یه قطره جیشم اومد. یهو دستمو گرفتم زیر جلوم. که ولم کرد.

گفتم: فهمیدی چقدر دوست دارم؟ خیال می کنی حرفم باد هواست؟ بهت گفتم که حاضرم جلوت بمیرم. یهو تو بغل گرفتم و فشار داد، اونقدر که نفسم بند اومد. گفت: دوستت دارم حیف که نمیشه. گفتم: چی نمیشه؟ گفت: داد بزنم و بگم دوست دارم. یهو منو بغل کرد و گذاشت رو تخت و روم خوابید تو چشای هم نگاه می کردیم و بدون این که یک کلمه بگیم دادمی زدیم. اون می گفت: دوستت دارم. منم می گفتم: عاشقتم. خیلی اوج گرفته بودیم، اما هیچ علاقه ای به نزدیکی نداشتیم یعنی هیچ کدوم تلاش کارو نداشتیم. بیشتر دوست داشتم وجودمو به مهدی نشون بدم و خودمو بهش فشار بدم. چیز مهدی خواب خواب بود و آتیش من هم خوابیده بود. مهدی روی من بود و کم کم خوابمون برد. وقتی پاشدم دیدم صبح شده، مهدی کنارم خوابیده هردو لخت لخت. یه چیزی دور خودم کردم و رفتم اتاق نوید دیدم خوابه. طفلک تا صبح بیدار بوده. اومدم اتاق خواب و درو بستم و مهدی رو صدا زدم. گفتم: نمی خوای بلند شی؟ گفت ساعت چنده؟ گفتم: هشت و نیم. گفت: نه. گفتم: یه چیزی بپوش و بخواب. همین جوری کنارش سوتینمو بستم و شورتمو پام کردم. بعد رفتم جلو آینه دیدم لپم کبود شده. اومدم یکی زدم در کون مهدی گفتم: ببین چیکارم کردی. حالا به نوید چی بگم؟ چه جوری جلو بقیه بپوشونمش؟ گفت: بزار بخوابیم. خلاصه لباسمو پوشیدم و دوتا چسب زخم زدم رو لپم و شورت مهدی رو به زور پاش کردم و گفتم: یه چیزی بپوش، صبح شده ها. یهو منو کشید طرف خودش و گفت: بگیر بخواب کنارم، روز جمعس. خلاصه هر کاری کردم از زیر دستش در برم نشد. همون جا خوابیدم…

تقریبا ساعت یازده بود که بیدار شدم و رفتم نهار درست کردم. به نوید گفتم: تو ظهر به بهونه ی این که می خوای بری استخر برو بیرون، بعد بیا تو. ساعت تقریبا دو بود که نویدو بیرون کردم و اومدم سر وقت مهدی گفتم: دیشب که کاری نکردیم میای تلافی کنیم؟ گفت: باشه. گفتم: خیالمون راحت باشه، نوید رفته استخر و نمیاد. می تونیم حسابی حال کنیم. رفتم تو بغل مهدی و شروع کردم لب گرفتن. مهدی با کسم بازی می کرد و منم کیرشو می مالیدم. شروع کردیم به لب دادن و شروع کرد به مالیدن من. منم دیگه تو حال خودم نبودم. گفتم: بریم اتاق خودمون. رفتیم اونجا. من نشستم روبروی میز توالت و شروع کردم عشوه اومدن و آرایش کردن. اونم از پشت به من چسبونده بود و سینه هامو می مالید. طبق نقشه و هماهنگی نوید اومده بود تو و منم دیگه باید مهدی رو می بردم تو هال که رو مبل کارو شروع کنیم. خلاصه رفتیم تو هال و مهدی رو نشوندم و نشستم رو پاهاش و هی کونمو می مالیدم بهش. بهم گفت: بشین رو بروم منم نشستم و دکمه های بالایی پیرهنمو باز کرد و دست گذاشت رو پستونام. گفت: اوف، اینا چیه؟ گفتم: ممه هامه می خوایشون؟ گفت: اوه چه جورم.

همین جور از کرستم بیرونشون آورد و شروع کرد به لیسیدن. منم سعی می کردم آه و ناله کنم. بعد از مدت ها می تونستم راحت جیغ بکشم. مهدی هی می لیسید و من ناله می کردم. مهدی گفت: الان هر چه داد بزنی کسی نیست که به دادت برسه. منم خندیدم گفتم: مگه می خوای چکار کنی؟ گفت: می خوام از کون بکنمت. گفتم: راست میگی؟ گفت: راست میگم؟ امروز می خوام کسو کونتو یکی کنم. گفتم: اون وقت جلو نوید چه جوری راه برم؟ گفت: بابا نوید کجا می فهمه؟ منم خندیدم و گفتم: آره نمی فهمه. گفت: خب نظرت چیه اونم بدون کاندوم؟ گفتم: حرف نداره، ولی یه جوری که زیاد اذیت نشم. گفت: چشم، فدای نادی خودم بشم، عشق منی، مگه میشه که بهت بد بگذره؟ تو منو داری. خلاصه گفتم: خب نمی خوای شروع کنی؟ شب هم می تونی این حرفها رو بزنی. گفت: به چشم. شلوارمو در آورد و شروع کرد به بوسیدن زانوهام و اومد بالا. سه چهار تا ماچ از کسم البته رو شورت گرفت. منم پیرهنمو در آوردم و مهدی رو هم لخت کردم. گفتم نوید خوب ببینه. نشست وسط پاهام و شروع کرد بوسیدن رونم و شورتمو در آورد و انگشتشو کرد تو دهن من. گفت: می خوام سوراختو گشاد کنم، با خودم گفتم: کاش این کارو با نوید شروع کرده بودم. هر چه بود کیرش کوچیک تر بود و من تابشو داشتم. به مهدی گفتم: من نمی تونم کیرتو بخورم یعنی کونم تاب کیرتو نداره، بزار چند روزی بگذره و منم کم کم خودم آمادش می کنم. گفت: چه جوری مثلا؟ گفتم: خودمو انگشت می کنم، کم کم باز میشه. گفت: نه، می خوام خودم جرش بدم. البته اونقدر ها هم تنگ نبود ولی نمی خواستم مهدی بو ببره. انگشتشو کشید رو کونم. گفتم: مهدی، یه کم ماساژش بده. کم کم شل می کنه. خلاصه شروع کرد و هم کسمو می خورد هم کونمو انگشت می کرد. کم کم فشارو شروع کرد و انگشت وسطیه رو تا یه بند کرد تو. اولش سخت رفت ولی درد نداشت. کم کم کردش تو و در آورد. گفتم: همشو بکن تو و بگیر، بیرون نیار جا باز کنه. اونم اطاعت کرد بعد بیرون آورد و سعی کرد دوتا انگشتشو بکنه تو. اینجا بود که احساس جریدگی می کردم. مهدی گفت: کونت کجا بوده اینقدر نرمه؟ مثه بالشتی که از پر قو ساخته باشنش. گفتم: من چیز بد برای تو میارم؟ بهترین کون تهرونه ها، نرمی منو ببین، نرمی زنهایی که می کنی هم ببین. گفت: قربون تو برم که مثلت گیر نمیاد. خلاصه همین جور که انگشت می کرد منم دستمو خیس کردم و کشیدم رو کسم و چشامو بستم. مهدی هم فشارو بیشتر کرده بود. گفتش: یالا پاشو می خوام بکنمت. برگرد. منم برگشتم گفت: رو زمین به حالت سگی زانو بزن. گفتم: صبر کن برم تشک نوید رو از رو تختش بیارم.

گفتش: باشه. اومدم تو اتاق نوید و دیدم رفته پشت تخت خوابیده. گفتم: بیا فیلمو ببین حال کن و تشکو برداشتم و اومدم بیرون. انداختمش جایی که نوید بتونه راحت ببینه و چهار دست و پا مدل سگی قمبل کردم جلو مهدی. کیرشو گذاشت دم کونم و گفت: آماده ای؟ گفتم: آره بکن ولی یواش. گذاشتش دم سوراخم و یه کم فشار داد. کشید عقب و یه کم زبون زد و انگشتش کرد و دوباره شروع کرد دو طرف قمبلم رو با دست گرفت و کیرشو گذاشت دم سوراخم و فشار داد. با دست گرفتمش و نذاشتم خطا بره. یه کم فشار داد سرش رفت تو. یه کم درد داشت. چون سرش کلفت تر از بدنش بود و یه جورایی جا باز می کرد برای بقیه کیرش. یه کم فشار داد، منم لبمو گاز می گرفتم. گفت: دراز بکش رو زمین. منم خوابیدم. کیرشو فشار داد تو و تا آخر کرد تو. یه جیغی کشیدم که مهدی ترسید ولی بیرون نکشید. همون جا چسبید بهم و گفت: تکون نخور الان جا باز می کنه. کونم داشت جر می خورد.

اشکم در اومده بود و نفسم بالا نمی اومد. کم کم ساکت شد ولی لذتش کو؟ مهدی دیگه داشت خودشو می جنبوند و باز دردش شروع شد ولی سعی کردم خودمو نبازم. احساس می کردم کیرش می خوره به شکمم. مهدی داشت می کرد و منم فقط درد می کشیدم. کم کم دردش کم شد ولی دیگه نمی تونستم، مثل این که کونم زخم شده باشه. مهدی می کرد و من داد می زدم. گفتم: مهدی بسه، جر خوردم، مهدی بسه. مهدی نگه داشت. گفت: نمی تونی؟ گفتم: نه دارم می پکم، در بیار زود. بدبخت بیرون کشید. گفتم: بابا نخواستم، از بس درد کشیدم دیگه هیچ حس شهوتی نداشتم. مهدی متوجه نشد. گفت: خب بزار از جلو بکنم. گفتم: نمی خوام بزار راحت باشم، برو تو حموم خودتو خالی کن. چه می دونم برو محبوبه رو بکن. دید که نخیر از سکس خبری نیست. اومد یه کم نوازشم کرد و لبمو بوسید. یهو بلند شدم، کیرشو کردم تو دهانم و شروع کردم به ساک زدن. گفت: چیکار می کنی؟ تحویلش نگرفتم و ادامه دادم. یهو گفت: داره میاد. از رو تشک کشیدمش کنار و گفتم: پاشو. اونم بلند شد و ایستاد.

منم جلوش زانو زدم و ساک زدن رو ادامه دادم. گفت: داره میاد. گفتم: بزار بیاد. زدم زدم تا اومد و ریخت رو سینم و صورتم و خلاصه خودمو خیس خیس کردم. بلندم کرد و گفت: خیلی حال داد. گفتم: باشه، زود بریم حموم که نوید کم کم پیداش میشه. به زور راه افتادم، ولی خیلی درد داشتم. مهدی بغلم کرد و رفتیم حموم. تو این فاصله نوید جیم شد و حموم کردیم و اومدیم بیرون. اومدم خوابیدم و مهدی هم پای تلویزیون نشست. خوابم برد تا ساعت تقریبا پنج و نیم که مهدی اومد بالای سرم. گفت: چطوری؟ بهتر شدی؟ گفتم: ای، تا وقتی تکون نخورم دردش ساکته. نوید اومد؟ گفت: آره. گفتم: چیزی نگفت؟ گفت: چرا، ولی بهش گفتم افتاده و پاهاش درد می کنه.

اومد بالای سرت، خواب بودی دیگه چیزی نگفت. گفتم: خب، به نظرت الان کار خوبی کردی؟ گفت: ببخش ،جبران می کنم. گفتم: باشه. خلاصه اون روز گذشت و رسیدیم به چهار شنبه و با تذکراتم از مهدی جدا شدیم و حرکت کردیم تو اتوبوس هم نوید هی سرشو به سینم می چسبوند. گفتم: چه خبره؟ سینه هامو له کردی. گفت: مامان از الان تا برگردیم زن منی ها! گفتم: خیلی خوب. خلاصه وقتی رسیدیم ناهید و شوهرش با دختر کوچیکش اومدن جلو ما. بعد از رو بوسی و احوالپرسی سراغ مهدی رو از من گرفتن. گفتم: مهدی این هفته خیلی سرش شلوغه بعد از کلی حرف و حدیث رسیدیم خونه و من قضیه ها رو به ناهید گفتم. کلی خندید و گفت: خوش به حالت که این قدر صمیمی هستین. گفتم: عجله نکن، می خواستی یه پسر بزایی که کمک شوهرت باشه و خندیدم، اونم خندید. گفتم: خب، اتاق من و شوهرم کجاست؟ گفت: تو اتاق همیشگیتون. گفتم: باشه امشب شما هم برنامه دارین؟ گفت: آره. گفتم: ما هم داریم

پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>