من گی هستم

میخواهم داستان گی شدن خودم را براتون تعریف كنم. این داستان برمیگردد به چند سال پیش یعنی زمانی كه من هفده ساله بود. اون سال من كلاس سوم دبیرستان بودم. روز اول كه رفتم دبیرستان و وارد كلاس شدم كلاس شلوغ بود و بچه‌ها كه سه ماه همدیگر را ندیده بودند دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت میكردند. من هم بعد از سلام و احوالپرسی غاطی اونها شدم. كمی گذشت و فهمیدم كه بچه‌ها دارند از یك دانش‌آموز تازه وارد صحبت میكنند. علی گفت این پسره لامذهب خیلی خوشگله اصلا انگار اول قرار بوده دختر بشه. رامین هم ادامه داد كه: كسكش عجب لبایی داره جون میده واسه لب گرفتن. خلاصه هر كی یه چیزی میگفت و من هم خیلی مشتاق شده بودم كه ببینم این كیه كه اینهمه بچه‌ها از اون تعریف میكنن. چند دقیقه بعد پسره از در وارد شد و رفت یه گوشه‌ای نشست. وای كه چقدر خوشگل بود. همون طور كه رامین میگفت لباش خیلی باحال بود و پوست سفیدی داشت، هیكل خوبی هم داشت و یه كون قلمبه. موهاش بلند و لخت بود و خلاصه همه چیز این پسر آدمو حشری میكرد.

چون تازه وار بود و كسی رو نمیشناخت ساكت روی یه نیمكت نشسته بود و با كسی حرف نمیزد من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پیشش نشستم. سلام كردم و باهاش دست دادم. عجب دست نرمی داشت. بعد اسمشو پرسیدم و اینكه قبلا كجا بوده و چرا اومده اینجا. اون هم جواب داد كه اسمش امیر و از یه شهر دیگه اومدن اینجا. خلاصه خیلی با هم صحبت كردیم و همون روز اول با هم رفیق شدیم. تا عصر كه دبیرستان تعطیل شد با هم بودیم و چون قسمتی از مسیرمون هم یكی بود با هم از دبیرستان خارج شدیم و موقعی كه میخواستیم از هم جدا بشیم دست دادیم و اون به من گفت كه خیلی دوست داره با من دوست بشه و من هم حرف اون رو تایید كردم و هركدوم رفتیم خونه‌ی خودمون. اون روز و اون شب همش به این فكر میكرد كه چطور میتونم باهاش حال كنم.

از اون به بعد هر روز تو دبیرستان با امیر بودم و یه ثانیه هم از اون جدا نمیشدم. كم كم عاشقش شده بودم و دنبال راهی بودم كه بتونم بكنمش به همین خاطر یواش یواش سر صحبت را در مورد مسایل جنسی باهاش باز كردم و متوجه شدم كه اون هم خوشش میاد و حتی ماجرای سكس با دختر خالش رو هم برام تعریف كرد و من هم ماجرای سكس با مینا (دوست دخترم) را براش تعریف كردم .از اون به بعد بیشتر حرف ما در مورد سكس بود و یك روز كه اومده بود خونه ما چند تا عكس سكسی تو كامپیوتر نشونش دادم واون هم كه حشری شده بود گفت كاش میشد یكی از این زنها بیان بیرون و باهشون حال كنیم و با هم خندیدیم. من از فرصت استفاده كردم و چند تا عكس گی كه از اینترنت گرفته بودم به او نشون دادم. داشت از تعجب شاخ در میآورد آخه تا حالا همه جور عكس سكسی دیده بود غیر این مدلی شو.

وقتی دیدم از این عكسها خوشش اومده و داره آدرس سایتش رو میپرسه گفتم آدرس سایت رو میخاهی چیكار مگه خودمون نمیتونیم از این كارها بكنیم.امیر هم یه كم فكر كرد و گفت چرا كه نه و من هم كه مدتها دنبال این لحظه بودم پریدم و بغلش كردم و شروع كردم لب گرفتن و تو همون حالت از پشت میز كشیدمش بیرون و با هم رفتیم روی تخت و محكم هم دیگه رو بغل كردیم و در همین حال با كونش بازی میكردم. بعد از چند دقیقه گفت بیا لباسهامون رو هم در بیاریم و بعد از چند ثانیه هر دومون لخت شدیم و دوباره هم دیگه رو بغل كردیم و همین طور كه لب میگرفتیم با كیر و كون هم بازی میكردیم. من كه كاملا تحریك شده بودم گفتم بذار بكنم تو كونت، امیر هم قبول كرد و بر گشت و به سینه خوابید روی تخت و چشماشو بست من كه این لحظه را فقط به خواب میتوانستم ببینم دست پاچه شده بوده نمیتوانستم باور كنم كه كون سفید و تپل امیر لخت جلو من روی تخت منظر كیر منه. اروم لای كونش رو باز كردم و سوراخ كونش را دیدم. دیگه داشتم دیوونه میشدم. سریع با كرم كیرم را چرب كردم و كیرم را گذاشتم روی سوراخ كون امیر و آروم فشار دادم تو. امیر از درد، داد كشید و گفت جون عمت كیرتو در بیار گفتم بابا یه كم تحمل كن دردش كم میشه ولی اون میخواست بلند شه.

من كه تازه داشتم حال میكردم محكم گرفتمش و همه كیرم را كردم توی كونش. امیر داشت از درد گریه میكرد و مدام سعی داشت كه از زیر من خارج بشه ولی من محكم گرفته بودمش و داشتم میكردمش كه یكدفعه ابم اومد و همش با فشار ریخت تو كون امیر. كیرم را از سوراخ كون امیر بیرون كشیدم و لباسهام رو پوشیدم. امیر كه تازه آروم شده بود گفت چرا لباساتو میپوشی؟ پس من چی و من هم با نامردی تمام گفتم: آقا امیر اشتباه گرفتی داداش من كونی نیستم. اون هم لباسشو پوشید و اومد طرف من و گفت: خیلی نامردی و منو محكم هل داد و من افتادم روی زمین.
وقتی امیر رفت، من از كاری كه كرده بودم خیلی پشیمون شدم. آخه اون وقتها فكر میكردم اگه یكی آدمو بكنه آسمون به زمین میاد یا دنیا آخر میشه. خلاصه ذهنیت خوبی نسبت به كون دادن نداشتم. اون لحظه از خودم بدم اومد و تصمیم گرفتم این كارو جبران كنم و یه جوری از دل امیر در بیارم.
فردای اون روز امیر تو دبیرستان اصلا با من حرف نزد و جاشو توی كلاس عوض كرد. بچه‌ها كه قبلا ما را همش با هم میدیدند تعجب كرده بودند و از من علت را پرسیدند و من یه جوری كه امیر بشنوه گفتم دعوامون شده ولی به شماها ربطی نداره و ما خودمون مشكلمون را حل میكنیم. اون روز حال من و امیر گرفته بود. نمیدونستم چی باعث میشد نتونم برم پیشش. یكی دو روز همینطور گذشت و من دلم برای امیر خیلی تنگ شده بود به همین خاطر نتونستم طاقت بیارم و رفتم پیش امیر ولی اون صورتش رو بر گردوند. من از او عذر خواهی كردم ولی اون هنوز حرف نمیزد بهش گفتم كه چقدر از كاری كه كردم پشیمون هستم و چقدر دلم براش تنگ شده.

اینو كه گفتم برگشت و گفت با این كه خیلی نامردی ولی من‌هم دلم برات تنگ شده و اونوقت هم‌دیگر را بوسیدیم و دوباره دوستی ما شروع شد و اینبار بیشتر از قبل هم را دوست داشتیم.
الان پس از گذشت چند سال هنوز با امیر دوست هستم و در دانشگاه هم همكلاسی هستیم. از چند سال پیش تا حالا دست كم هفته‌ای یكبار با هم حال میكنیم و هر دو از این موضوع راضی هستیم و تا حالا هیچ دختری نتوانسته یكی از ما را از دیگری بگیرد. من و امیر یك روحیم در دو بدن و به معنی واقعی كلمه عاشق هم هستیم. فكر اینكه یك روز از امیر جدا شوم دیوانه‌ام میكند. از خدا میخواهم كه روز جدایی من از امیر روز مرگم باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>