من و نگار و پریا

سلام به همگی. من آرمان هستم و میخوام اولین داستان واقعی سکسمو براتون تعریف کنم.من تو یکی از شهرستان های خراسان رضوی زندگی میکنم. الان که این داستان رو دارم براتون مینویسم(25 دی 90) 17 سالمه. ما از همون اول مستأجر بودیم و تقریبا هر دوسال یکبار اسباب کشی میکردیم تا اینکه همین 1سال پیش یک طبقه از یک خونه ی دوطبقه تو بالا شهر خریدیم. طبقه ی بالاییمون یه خانواده ای به اسم رضایی زندگی میکرد. حدود یه ماه از اسباب کشیمون میگذشت. من هنوز بطور زیادی با خانواده ی رضاییشون آشنا نشده بودم. (گفتم که آدم فضولی نیستم.) و حتی نمیدونستم بچه دارن یا نه؟ تا اینکه 1 روز عصر یکی از رفیقام بهم زنگ زد تا باهم بریم بیرون و دور بزنیم. منم که دیدم مامان بابام دارن میرن خونه ی داییم اینا، قبول کردم و قرار گذاشتم که با دوستم برم بیرون. مامان بابام رفتن. منم آماده شده بودم و داشتم میرفتم. تا اومدم و در خونه رو باز کردم دیدم که یه دختر خانمی خورد بهم. من افتادم و اونم به پشت افتاد روم. طوری که کونشو رو کیرم حس کردم.

این دخترخانوم خشگل قصه ی ماسریع بلند شد و خودشوجمع وجور کرد و گفت ببخشید. من با صدایی متعجب و در همون حال که خشکم زده بود که این خانم از کجا نازل شدو افتاد رومن، ازش پرسیدم شما؟این سوال اولین مرحله ی آشنایی مارو رقم زد. با خجالت جواب داد:من دختر همسایه ی بالاییتونم. داشتم میرفتم بیرون که دیدم چسب کفشم بازه. جلو در خونه ی شما وایستادم که ببندمش وبرای اینکه نیفتم دستم رو تکیه دادم به در خونه ی شما که نیفتم، شما هم یهو در رو باز کردید و منم افتادم رو شما. واقعا شرمندم. من گفتم اتفاقه دیگه میفته. بفرمایید بیشترازاین وقتتونو نمیگیرم. تو این چند لحظه ای که کنارم بود کاملا دیدش زدم. خیلی قشنک بود. موهای سیاه ولختشو رو به بالا درست کرده بود. کرم سفید کننده رو اون صورت ناز و تپلش زده بود که دیگه مثل یه آدم برفی جذابسفید و خوشگلش کرده بود. گونه هاشو یکم صورتی کرده بود.به پایین ترکه میایم به سینه های بلوریش میرسیم. مانتو خیلی تنگی پوشیده بود. چیزی که توجه منه به سینه هاش جلب کرد این بود که دیدم نوک سینه های هلوش که نسبت به سنش بزرگ به نظرمیرسیدن زده بیرون. با دیدن اون صحنه کیرم یکم حال اومد و حس کردم که داره راست میشه. وقتی هم که رفت کونش که از رو مانتو یکم برجسته بود رو دیدم. وای خدا چند تا فحش به خودم دادم چون تا بحال نمیدونستم این نعمت الهی تو ساختمونمون زندگی میکنه. بدجوری هوس کردن کونش افتاد به جونم. تو همون فکروخیال بودم و رفتم سر قرار. بارفیقم شروع کردیم به راه رفتن و منم فقط تو فکر دخترهمسایمون بودم. باید از یه خیابون رد میشدیم. من همونجور تو فکرخودمو دخترخوشگله ی همسایمون بودم که دیدم یهو رفیقم داره بلند داد میزنه آرمان مواظب باش. تا به خودم اومدم دیدم رفیقم خیابونو رد کرده ولی من هنوز وسط خیابونم. تا اومدم به خودم بجنبم و سریع از خیابون رد شم که یه پراید اومدو زد به من. یک لحظه فکر کردم یک پام نیست. از شدت درد ضعف کردم وافتادم. وقتی چشامو باز کردم با یک پای گچ گرفته رو تخت بیمارستان دراز بودم. خدارو شکر فقط پام شکسته بود و آسیب جدی دیگه ای ندیده بودم. 4 روز بعد مرخص شدم و رفتم خونه .تو خونه همه میومدن به عیادتم که دیدم آقای رضاییشون باخانم ودخترش اومدن خونمون. یه نیم ساعتی بودن وقتی پاشدن و میخواستن برن، برای چند لحظه ی کوتاهی رفتن اتاق خوابای خونمون تا ببینن دکوراسیون اتاقارو چجوری چیندیم. دخترشون نرفت باهاشون.این دخترخانم خوشگل که از وقتی اومده بودن خونمون من فقط به اون نگاه میکردم، با رفتن مامان باباهامون به اتاق خواب پاشد اومد پیشم و آروم بهم گفت چی شد تصادف کردی؟منم گفتم اونروز بادیدن تو رفتم تو فکر و محو زیبایی و خوش تیپیت شدم. تو خیابونم تو همین فکربودم که یهو ماشین زد بهم. دیدم با یه لحن خاص ،آروم و بایه لبخند کوچیک بهم گفت که ای پررو. با این حرفش یه جوری ناز کرد خودشو برام.

بعد منم که دیدم اینجوریه ازش پرسیدم. اسم قشنگتو بهم میگی؟ بعد با اون صدای نازو حشری کنندش گفت اسمم نگاره ،آرمین جون. اینو که گفت دیگه رفتن و من موندمو فکر و خیال هایی که دوباره به سرم میزد. حدود دو سه ماهی گذشت که دیگه پام کاملا خوب شد و تونستم ورزش هامو از سر بگیرم .چند شب بعد یه مسابقه ی فوتسال با یکی از شهرستان های دیگه داشتیم که بازی خیلی مهمی بود.تو یکی از بهترین سالن های فوتسال شهر قرار شد مسابقه انجام بشه.خانم ها هم میتونستن برای تشویق تیم به سالن بیاین. شما هم مطمئنا میدونید تو یه همچین موقعیت هایی دخترپسرای جوون بیشتر میان اینجاها برای پیداکردن دوست و از اینجور چیزا. از قضا نگار خانم که مارو یک دل نه صد دل عاشق خودشو اون اندام های سکسیش کرده بود. بادوستش اونجا بودن. من اینو نمیدونستم. با بچه های تیم وارد زمین شدیم . حدود 10دقیفه ای از بازی میگذشت که من یه گل قشنگ زدم. همه شروع کردن به تشویق کردن من. وقتی تشویق و خوشحالیشون تموم شد دیدم اون گوشه ی سالن دوتا دختر هنوزم دارن تشویقم میکنن. وقتی به دلایل مختلف به اون گوشه ی سالن نزدیک
شدم دیدم که نگارجون منه با یه دختر دیگه کنارشه و دارن منو تشویق میکنن.

من با دیدن نگارم یه جون تازه ای کرفته بودم. ‎بازی بازی که تموم شد و اومدیم بیرون. دیدم سه تا پسر که هیکلشون تقریبا اندازه ی من بود، وایستادن جلو نگار و دوستش و دارن بهشون چیزی میگن. من نمیشنیدم چی میگن. ولی معلوم بود که پسرای لاتی هستن و مزاحم نگار شدن. نگار که منو دید یهویی دست دوستشو گرفت و دویدن و اومدن پشت من. بعد نگار تو گوشم گفت که این سه تا مزاحمشون شدن. همه وایستاده بودن و به من، نگار ودوستش، و به اون سه تا پسر نگاه میکردن تا ببینن چه اتفاقی میفته. من همونطور که داشتم به حرفای نگار و لرزش خفیف صداش توجه میکردم هی بیشترعصبانی میشدم که دیدم یکی از اون پسرا گفت: وای دخترا، رفتین بزرگترتونو آوردین؟ خیلی ترسیدیم(این حرفشو به حالت مسخرگی گفت) و زدن زیر خنده. من میخواستم برم جلو و یکی بزنم تو دهنش که رضا(هم تیمیم) دستمو گرفت و نذاشت برم. دیدم باز یکی دیگشون گفت دخترا ما امشب هر طوری شده میبریم میکنیمتون. این حرفو که زد من از عصبانیت سرم سوت کشید و باسرعت رفتم جلو بامشت زدم تو صورت اون پسره که این حرفو زد. یه جوری زدمش که خون از دهنش مثل شیر آب میومد. همون لحظه بود که یکیشون چاقو و یکیشون پنجه بکس درآورد. خلاصه خیلی توضیح نمیدم چون نمیخوام بیشتراز این حوصلتون سر بره.

فقط همینو بگم که اونشب تا جایی که جا داشت من اون سه نفرو زدم. فقط اوناهم با پنجه بکس یه بار محکم زدن تو سر من. هیچی دیگه، سرم داشت گیج میرفت که دیدم اونا لنگ لنگون دارن فرار میکنن. تو اون لحظه بود که متوجه شدم سرم داره خون میاد.نگار که متوجه شد اومد نزدیکم و پرسید خوبی؟ من نتونستم جوابشو بدم سرم گیج رفت و ازحال رفتم وافتادم تو بغل نگار. وقتی چشامو باز کردم دوباره خودمو رو تخت بیمارستان دیدم. چشامو که وا کردم مامان بابامو با آقای رضایی رو دیدم که بالا سر من هستن و با به هوش اومدن من خوشحال شدن و شروع به تمجید و تشکر از من کردن. نگار قضیه رو به اونا گفته بود و اونا هم از این کار من خیلی خوششون اومده بود. آقای رضایی بهم گفت من بهت افتخار میکنم و مثل پسرم دوست دارم. طفلکی آقای رضایی به من اعتماد کرده بود ولی نمیدونست که من میخوام ترتیب دخترشو بدم و تا دسته تو کونش کنم. خلاصه روزا و ماه ها گذشت و تابستون رسید. یه روز دیدم تلفن خونمون زنگ زد. سپیده خانم زن آقای رضایی بود که از مامانم خواسته بود تا برم بالا و ببینم مشکل کامپیوترشون چیه. من با شنیدن این خبر تو کونم عروسی راه افتاد ورفتم بالا. سپیده جون در خونه رو باز کرد و من رفتم تو اتاق کامپیوتر که دیدم نگار جونم بایه چادر نشسته اونجا. باباش سر کار بود مامانشم همون لحظه رفت حموم. دیگه یه جورایی تو خونه تنها بودیم و منم که تو اون چند ماه نتونسته بودم با نگار رابطه برقرار کنم و باهاش دوست بشم، خواستم همون روز کارو تموم کنم. نشستم پشت میز کامپیوتر و به نگار گفتم مشکلش چیه؟ اومد جلو تا موس کامپیوتر رو ازم بگیره همون لحظه چادرش از سرش افتاد. وای جوووووون با یه تاب و شلوارک چسب و تنگ که اینقد تنگ بود که حتی برجستگی کسش هم دیده میشد. یه لحظه بهت زده شدم.گفت وای ببخشید .منم باخنده گفتم که اتفاقه دیگه میفته. بعد بهم گفت: حال میکنی منو اینجوری میبینی؟ منم سریع رومو ازش برگردوندم و گفتم، ما که هنوز باهم دوست نشدیم و باهم مچ نیستیم که من بخوام با نگاه کردن به تو حال کنم. اینو گفتم که دیدم دستمو گرفت و شماره موبایلشو نوشت برام. گفت از امروز ما با هم دوستیم و بعد یه بوس ازم خورد و گفت اینم مهر تاییدش. وای خدا انگار تو آسمونا بودم. خلاصه خواستم برم،

بهش گفتم که ویندوز کامپیوترت باید عوض شه .اگه خواستی یه روز میام و عوضش میکنم. بعدش منم بوسش کردمو رفتم. اونروز از اینکه تونسته بودم شماره ی نگارو بگیرم و با اون لباسای سکسی که پوشیده بود بغلش کنم خیلی خوشحال بودم. یه چند روزی گذشت و به دوستی ما هر روز افزوده میشد. بابا مامانم قرار شد یه هفته ای برن تهران خونه رفیق بابام یه چند روزی اونجا باشن. من چون از اون دوست بابام وخانوادش خوشم نمیومد باهاشون نرفتم و موندم خونه. دو روز بعد دیدم یکی داره در خونمونو میزنه. وقتی در رو باز کردم دیدم آقای رضاییه با خانمش. که سپیده جون داره گریه میکنه و تو چشمای آقای رضایی هم اشک جمع شده. اونروز نگار هم بهم اس نداده بود زنگم نزده بود. وقتی دیدم مامان باباش دارن گریه میکنن ته دلم خالی شد و فکرکردم خدایی نکرده اتفاقی برای نگار افتاده باشه. خلاصه ی قضیه این بود که مادرخانم آقای رضایی فوت شده و برای یه هفته ای دارن میرن. ولی نگار باهاشون قرار نبود بره چون کلاس زبان میرفت وامتحان زبان داشت. خلاصه ازم خواستن که هوای خونشونو و دخترشونو داشته باشم.رفتند. دیگه باورم نمیشد.چند روز من و نگار تنها بودیم و میتونستیم………
یه شب گذشت. فردا شب شد. آقای رضایی زنگ زد خونمون ازم خواست برم بالا یه ویندوز برا کامپیوترشون نصب کنم. از قراره معلوم نگار و همون دوستش که تو سالن فوتسال باهاش بودن تو خونشون بودن و میخواستن یه کار عملی انجام بدن که به کامپیوتر نیاز داشتن. رفتم بالا درزدم که دیدم پریا (دوست نگار) اومد و در رو باز کرد. اونشب زیاد بهش توجه نکرده بودم، ولی وقتی بایه تیشرت و شلوارک اومد در رو باز کرد واقعا جذب اندام گوشتیش شدم. رفتم تو و عشق خودمو یه بوسش کردم. خیلی خوشحال و شاد بود. انگار نه انگار که مادربزرگش مرده. رفتم نشستم پای
کامپیوتر و کارمو شروع کردم. اونا یکم زبان کار کردند بعدش خیلی راحت رفتن رو تخت، زیر یک پتو کنار هم خوابیدن و هی تکون تکون میخوردند. بدجوری شق شده بودم.که یکدفه پریا گفت: آرمان توفیلم سوپر نداری که دوتا زن با هم همجنس بازی کنن؟

با تعجب گفتم برای چی؟ نگار گفت این پریا خانم ما بد جنده ایه و هر وقت میاد خونه ی ما باهم حا ل میکنیم. تا بحال به چند نفر داده و پرده هم نداره. من کف کرده بودم. رفتم و براشون فیلم آوردم و گذاشتم براشون. نگار برام میوه آورد ولی من برنداشتم و بهشون گفتم من با دیدن شما دوتا گوشت ناز سیر شدم. نشستن فیلم نیگا کنن. من پاشدم برم که گفتن کجا؟ گفتم من وقتی این فیلمارو نگاه میکنم کیرم بدجور سیخ میشه. پریا گفت عیبی نداره خوب راست شه. گفتم خوب میترسم وقتی ببینینش از بس که بزرگه بترسین. اینو گفتم و بعد ادامه دادم شما کار عملیتونو انجام بدین. داشتم میرفتم یهو یه فکری به سرم زد. با صدای بلند گفتم نگار خانم عزیزم اگه دوست داشتی به پریاجون بگو فرداشب نیاد خونتون و تو بیا خونه ما. بعد که رفتم بیرون و در رو بستم یهو شنیدم نگار با صدای بلند گفت هورااااااا. نمیدونم برای چی ولی فکر کنم بخاطر پیشنهادم خوشحال شده بود. فردا شب شد. انتظارم تموم شد و صدای در اومد. نگار بود .ولی این نگار با اون نگاری که قبلا دیده بودم فرق داشت. حدس بزنید چی میدیدم؟ یه بدن کاملا سفید که یه سوتین و شرت قرمز توش خودنمایی میکرد. آه نگار بود. لخت لخت بایه سوتین و شرت تنگ تنگ اونقد تنگ که برجستگی های کسش و نوک سینش معلوم بود. جنس شرت وجنس کرستش از این نایلونیا و فانتزی ها بود. آقا منو بگی از خجالت داشتم میمردم چون جلو چشم نگار کیرم آروم آروم راست شد و دیگه داشت شلوارمو پاره میکرد. یکم لای پاشو باز کرد. منم با دو رفتم پیشش و کیر سیخ شدمو لای پاش گذاشتم و چسبوندمش به در. شروع کردم به لب گرفتن و لب دادن.

از همه جای صورتش و لباش بوس میخوردم و لیسشون میزدم. یه 5 دقیقه ای بود که چسبونده بودمش به در و لباشو میخوردم و با کیر سیخ شدم با لای پاش بازی میکردم. بعدش بغلش کردمو بردمش تو اتاقم. یه فیلم سکسی داشتم که خیلی آدمو حشری میکرد. از بس مرده و زنه آه و اوه میکردن. اون فیلم و گذاشتم و شروع کردم به لب گرفتن. خیلی حال میداد. ازطرفی هم تماس دادن و ضربه زدن کیرم به کس نگار و سروصدای فیلمه بدجوری حشریم کرده و دوست داشتم تو کسش بذارم ولی حیف نمیخواستم پردشو بزنم. صورتشو ول کردم و اومدن نقاط حساسی رو گردن که بدجوری دخترا رو حشری میکنه شروع کردم به خوردن. بادستام سینه هاشو گرفته بودم و هی ماساژ میدادم. گرمای بدنشو میشد حس کرد. اومدم پایین تر و به سینه هاش رسیدم. اینقد سوتینش تنگ بود که دو تا سینه شو بد جوری جمع کرده بود. فکرمیکردی الان منفجر میشن. از رو سوتینش داشتم با سینه هاش بازی میکردمو میخوردمشون که یهو عین وحشیا منو از رو خودش انداخت کنار لباسامو درآورد. فقط با یه شرت جلوش بودم و باکیری که داشت شرتمو پاره میکرد. بدجوری حشری شده بود. اینو میشد از چشاش دید. با دستش کیرمو گرفت و محکم فشار داد. با این کارش خیلی حال کردم. بعدش دیوونه شدو شرتمو از پام کشید و درآورد وای خدا هیچوقت کیرمو به اون بزرگی ندیده بودم. با سر زبونش به نوک کیرم ضربه میزد. خیلی حال میکردم. بعد کیرمو تا جایی که تو نست برد تو دهنش وشروع کرد به عقب و جلو بردن کیرم تو دهنش. البته چون قبلا تجربه ی سکس با پسر نداشت و این اولین دفعش بود یاد نداشت خوب ساک بزنه. منم گذاشتم یه چند دقیقه ای با کیرم ور بره. بعد دوباره درازش کردم رو تخت و با انگشتام نوک های سینه هاش که الان بدجوری حشری شده بودن رو فشار دادم .یه جیغ کشید.بعد کیرمو لای درز سینه هاش که بخاطر اون سوتین تنگش مثل درز کون شده بود گذاشتم. شروع کردم و کیرمو عقب جلو میکردم لای سینه هاش. سرعتمو زیاد کردم. خیلی کار باحالی بود چون نگار جونم با این کار من خیلی حال میکرد و آه و اوهش کم کم بلند شد. منم دیگه بیشتر از این ادامه ندادم و خیلی دوست داشتم سینه های عسلشو ببینم.

بخاطر همون کیرمو در آوردم و سوتینشو باز کردم. اوف ف ف عجب چیزایی بودن. دو تا هلوی بزرگ سفید نرم وداغ. با نوک صورتی متمایل به قرمز و یه هاله ی صورتی کمرنگ اطرافش. عین چیز ندیده ها افتاد سرشون تا جایی که تونستم خوردمشون. نوکاشونو تو دهنم میکردم میمکیدم. از هرجایی که میتونستم بوس میخوردمو میلیسیدم. با انگشت یکی از دستامم با نافش بازی میکردم. خیلی بی قرار شده بود و آه آهش زیاد تر شده بود. دیدم داره با دستش با کسش ور میره. منم معتلش نکردم و اومدم رو کسش که برجستگی هاش از بس شرتش تنگ بود میشد براحتی حس کرد. از رو شرت میمالوندمش و دستش میزدم. نازش میکردمو میخوردمش. دیگه طاقتم تموم شده بود ودوست داشتم کس جیگرشو ببینم. آروم آروم همونجوری که کسشو میخوردم شرتشم پایین کشیدم. وای چی میدیدم! یه کس سفید، بدون مو، گوشتی، گرم و داغ که از شدت حشری بودن نگار گلم لبه هاش یکم قرمز شده بود. اوف دیگه تحمل نداشتم و عین کس ندیده ها افتادم روشو شروع به انجام عملیات کردم. با زبونم از پایین درز کسش تا بالاش کشیدم. یه آه بلند گفت و منم که انگاری با شنیدن این صدای شهوت آمیز نگار جون تازه گرفته بودم، بهش مهلت ندادم و شروع کردم به خوردنش. خیلی بی قرار شده بود و آخ و واخ میکرد. صداش با صدای اون زنه توفیلم قاطی شده بود و باعت شده بود بدجوری حشرم بزنه بالا. یه چند دقیقه ای بود که داشتم باکسش ور میرفتم. چوچولشو میخوردم. خیلی حال داشت هم برای من هم برای اون. منم که دیگه سنگ تموم گذاشتم و
تا جایی که تونستم و تجربه داشتم کس و چوچولشو خوردم. که دیدم یکدفه خودشو جمع کرد با صدای شهوتی ولرزون گفت آرمان جونم و تمام آبشو تو دهن من که داشتم کسشو میخوردم خالی کرد. منم با کمال میل همشو خوردم .خیلی خوشمزه و خوشبو بود. از هر نوشیدنی ای که توعمرم خورده بودم خوشمزه تر بود. منم که دیدم نگار جونم به اوج لذت های جنسیش رسیده. گفتم الان وقتشه . به پشت برگردوندمش بهش گفتم طاقباز بخواب که میخوام تا ته تو کونت کنم. گفت آرمان جون از عقب درد میگیره .بیا از جلو بکن. منم گفتم که نمیخوام پردتو بزنم. یکم تحمل کنی دردش تموم میشه .کیرمو با کرم مالوندم و چربش کردم. سوراخ تنگ اون رو هم چرب کردم. مونده بودم چجوری میخوام کیر به این گندگی رو تو اون سوراخ به این تنگی جاش بدم. آروم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و یکم اینور و اونورش کردم. یهو سر کیرمو کردم تو کونش که یه جیغ بلند کشید. دوباره در آوردم و باز تا ختنه گاهم کردم تو کونش. این کار رو چندین بار انجام دادم تا یکم عادت کنه. بعد تا دسته کردم تو کونش. یکدفه ای یه جیغ بلند کشید که من تو عمرم همچین جیغ بلندی نشنیده بودم و همراه با همون جیغ گفت کثافت کونمو جر دادی. داره میسوزه خیلی درد داره. منم برای یکی دو دقیقه هیچکار نکردم و گذاشتم کیرم بدون حرکت تو کونش بمونه. کیرم داشت منفجر میشد. انگار که کیرمو تو یک شلنگ کرده باشم در اون حد تنگ بود. شروع کردمو آروم کیرمو تا سرش آوردم بیرون و بردمش تو .خیلی آروم همین کارو چند دفه تکرار میکردم و با این کارم نگار آروم زیرلبش میگفت درد داره کسکش. چند دقیقه ای بود که همینجور آروم کیرمو تو کونش تکون میدادم. دیگه گفتم وقتشه و باید سرعتمو بیشتر کنم.

کم کم به کارم سرعت بخشیدم. با تند شدن حرکت من اونم آخ و اوخش بیشتر و تندتر میشد. این حالت یه چند دقیقه ای طول کشید که متوجه شدم دوباره داره ارضا میشه. سریع کیرمو در آوردم و بردم زیر کسش و اونم آبشو رو کیرم خالی کرد و یه آه بلند کشید. منم مهلت ندادم و کیرمو که دیگه کاملا با آب کسش خیش شده بود رو تا ته یکدفه ای کردم تو کونش. اینبار هم جیغ کشید ولی دیگه فحش نمیداد. هی میگفت بکنم عزیزم. جرم بده. تا ته بکن توم. منم با این حرفا بدجوری حشری شده بودم و تا جایی که توان داشتم تند تند تلمبه میزدم. به یک دقیقه نرسید که احساس کردم آبم داره میاد. نگارم باز داشت آه و اوهش بیشتر میشد و به نظر میومد دوباره میخواد ارضا شه. منم تعجب کرده بودم که چطوری دوباره اینقد زود میخواد ارضا شه. با انگشتم شروع به مالوندن چوچولش کردم تا وقتی آبش خواست بیاد بیشتر حال کنه. آب خودمم داشت میومد. خیلی حال میداد تو همین فکرا بودم که یکدفه آبم رو با شدت هرچه تمام تر تو کون نگار کونی خالی کردم. نگار خیلی حال کردو گفت وای چه داغه .همون لحظه یه جیغ بلند کشید و ارضا شد. بعدش افتادیم رو هم و هیچی حالیمون نشد. تا اینکه صبح شد. من با بوس های نگار بیدار شدم و رفتیم حموم. خودمونو شستیم و لباسامونو پوشیدیم. من صبحانه آماده کردم و نشستیم رو میز تا بخوریم. که دیدم نگار گفت وای آرمان چه حالی داد. میای هرشب؟ من حرفشو قطع کردمو گفتم من امروز تولدمه و قراره با رفیقام عصری بریم بیرون و من اونا رو تا کافی شاپ ببرم. بعدش گفت پس منم امشب میگم پریا بیاد خونمون تا شب وقتی تو از بیرون اومدی یه جشن مختصری بگیریم. منم قبول کردم و نگار جون رفت. شب شدو من داشتم میرفتم خونه ی نگار اینا. .سر راه کیک تولد و چیپس و پفک و …… و هر خوردنی ای که فکرشو بکنی خریدم. رفتم خونشون و آهنگ گذاشته بودن. پریا دستمو گرفت گفت بیا برقصیم. منم شروع کردم به رقصیدن. رقصم بد نبود. خلاصه تموم شد و ما خوراکیها رو تا آخر خوردیم. من به شوخی گفتم پس کادوهاتون کجاس دخترا؟ دیدم پریا یه چشمک به نگار زد. پاشد بیاد سمت من. اومد و دستمو گرفت. لای پاشو یکم باز کرد و دستمو به کسش لمس داد. نگار گفت این کادوییه که قراره ما امشب بهت بدیم. منم گفتم نه بابا. یهویی شلوار پریا رو که حواسشم نبود کشیدم پایین .رونای گوشتی و باحالی داشت ولی به سفیدی نگار جونم نمیرسید. نگار خندید و گفت آرمان چرا بیکاری؟ شروع کن دیگه؟ پا شدم پریا رو به خودم چسبوندم و لبی گرفتیمو دادیم. در همون حین با دستام سینه های نگار که نزدیک من بود و میمالوندم. به پریا گفتم لباساتو درآر.

بعدش رفتم با نگار لب گرفتم. خلاصه همینجوری یکم حال کردیم و دیگه کاملا پیش هم لخت بودیم. منم که به لطف پریا جون که تو ساک زدن ماهر بود یه حالی کرده بودم گفتم خوب دخترا اول کیو بکنم. پریا که داشت 2 انگشته تو کسش میکرد گفت اول من. نگار رفت بالا سرش وشروع کردن به لب گرفتن. منم سریع تا ته کیرمو کردم تو کس پریا و تلمبه زدم. بعدشم کون نگار و آخرم که آبمو رو صورتشون ریختم. اونشب تموم شد و ما تو اون هفته هر شب سه تایی با هم سکس میکردیم تا اینکه مامان باباهامون اومدن. البته بعد از اونم موقعیت پیش اومد و من تونستم نگار رو 4 بار و پریا رو 1 بار دیگه بکنم. الانم قراره وقتی که امتحانا تموم شد بریم خونه ی پریاشون وحال کنیم.
موفق باشید

نوشته:‌ آرمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>