من و زن عمو

ماجرایی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به تابستون سال قبل.من یه عمویی دارم که چندسالی میشه ازدواج کرده و2تادخترداره بیشترنداره که هردوشون کوچیکن.من ازتمام فامیل بیشترخونه عموم میرفتم اوایل برای گذران وقت وسرگرمی خونه عموم میرفتم ولی هرروزی که میگذشت بیشترچشمام به اطرافم بازمیشدوکم کم علاقه من به زن عموبه طورغیرارادی بیشترمیشد.من خیلی توکف زن عموم بودم.همیشه دنبال راه چاره ای میگشتم که بتونم باش سکس کنم.من ازتمام زن ودخترهای فامیل به اوعلاقه داشتم وزیاد سمت دخترای فامیل نمیرفتم.به همین خاطرسعی کردم جوری که اون نفهمه ازش لذت ببرم.شایدازاین کارفقط من لذت می بردم ولی چاره ای نداشتم واین تنهاکاری بودکه میتونستم در گام اول بردارم.این قدربه زن عموفکرمیکردم که هرچندوقت یه بارخوابش رومیدیدم.مثلایکی ازخواب هایی که دیده بودم این بودکه من توبغلش بودم وپستوناشومیخوردم.این جورچیزا خیلی منوتحریک میکرد که به سمتش برم.بدن خوش فرم اون هرکسی رودیوونه می کنه.زن عموم یه زن30ساله باسیمایی سفید،هیکل تقریبا پر،پستونای درشتش هرکسی روحشری میکنه.رونهای سفیدوگوشتِیش وبدن یک دست سفیدوتراشیده که من هیچ وقت ندیدم که یه تارموروی بدن نازش باشه چون حسابی به خودش میرسید.ازهرلحاظ که فکرش روبکنید سکسی بود.کون بزرگش ازپشت دامن مشخص بودودامن هم نمیتونست مانع ازاین بشه که بزرگی کونش به چشم نیاد.

موقعی که تاپ میپوشیدهمیشه خط سینه هاش معلوم بودزن عموهمیشه تاپی میپوشیدکه خیلی واسه اون تنگ بودیااینجوری توی بدنش نشون میداد.دوست داشتم تاپشوپاره کنم وپستوناشوبخورم آخه زن عموجلوی من راحت بود وعموم هم ازاون آدمانیست که به زن گیربده!خلاصه همه اندامش بی نقص بود.همیشه موقعی می رفتم خونه عموم که عموخونه نباشه که بتونم بیشتراونو دید بزنم وقتی که زن عمورومیدیدم بی اختیاربه پاهای لختش یابه پستونای درشتش خیره میشدم یابه گردن سفیدش وبخصوص به کون بزرگش بی اختیارنگاه میکردم.برای اینکه به بدنش نگاه کنم ازکوچکترین فرصت استفاده میکردم.موقعی که میرفتم توی کارآشپزخونه بهش کمک می کردم که وقتی بخوادخم بشه قسمت بالای پستونای بزرگ وسفیدش روببینم.یاموقعی که بخوادبره دستشویی نرسیده به دستشویی دامنش رومی بره بالامن هم یواش نگاهش میکردم.من هم یه حدس هایی زدم که شایداینکارومیکنه که من روتحریک کنه که بیام طرفش،ولی من اهل ریسک نبودم وهم میترسیدم اعتمادش نسبت به من سلب بشه وهم ازطرفی جرات نداشتم بهش بگم وقبول نکنه وآباواجدادم روبیاره جلوی چشمم.یه بارکه اومده بودخونمون بعدازاینکه ناهارخوردنمون تمام شد،به مادرم کمک میکردکه ظرفهاروبشورن من هم پریدم وسط که مثلاکمکشون کنم که زن عموپشتش روبه من کرده ومادرمم هواسش نبود،انگشتم رویواش کشیدم روی کونش یه بوهایی بردولی هیچی نگفت وخطرازبیخ گوش من گذشت.برای من هم حالت تعجب داشت که واسه چی حرفی نزدولی زیادبهش فکر نکردم واسه من مهم نبودکه ازچه روشی باهاش رابطه برقرارکنم.ولی اینوهم بگم من خیلی آدم کم رویی هستم ومیترسیدم یک موقع کسی بوببره که من به زن عموعلاقه دارم دخترعموهام هم هردودبستانی هستند.آخه زن عمودیربچه دارشدونمیخواد زیادبچه داشته باشه.من همیشه بیشترازخانواده ام میرفتم خونه عموم.عموم خیلی تحویلم میگرفت باهم گرم میگرفتیم حتی چندباری خونه رفیقش منوبردکه مجردی حال میکردند،یه روزکه رفته بودیم خونه رفیقش یکی دوساعتی رونشستیم ومشروب خوردنشون رومیدیدم که بعدازتماسی که باتلفن داشت احساس کردم میخوادمنودست به سرکنه من هم گفتم این وضعیت داره مشکوک میزنه بزاربرم خونه بلندشدم که برم عموم گفت:کجامیخوای بری؟گفتم خستم میخوام برم یه دوش بگیرم وبخوابم اون هم اصرارنکردگفت:باشه ولی اگه کسی ازمن سراغی گرفت بگونمیدونم بهش گفتم باشه من میدونستم که نبایدبگم چون دفعه های قبلی هم همین حرف روبهم گفته بود.خداحافظی کردم وراهی خونه شدم رسیدم تاسرکوچه گفتم بزارببینم چه خبره که عموم من رودست به سرکرد.

بزاراینجاوایسم ببینم چی میشه ازفاصله تقریبٱ 50متری خونه ایستادم ومنتظربودم که چه اتفاق مهمی قرارکه رخ بده که منو،فرستاده دنبال نخودسیاه 10دقیقه ای ایستادم دیدم خبری نشدگفتم بزاربرم خونه شایدفوقش میخوان فیلم سکسی ببینن ولی انگاریکی به من میگفت وایسا یه چیزی میخوادبشه یه چنددقیقه ایستادم که باگذشت دقایق من هم ناامیدترمیشدم که بعدازگذشت نیم ساعت منتظرشدن دیدم یه ماشین پژوتوی کوچه واردشدودم درخونه ای که عموم ورفیقش بودندپارک کردویه زن ازتوی ماشین اومدبیرون زنگ خونه روزدورفت داخل خونه.فکرکردم اون زن کی میتونه باشه.یادم اومداون زنه رو با عموم دیده بودم.آخه اون زن اینجاچیکارمیکنه؟یه زن باکلاس وبااستیل وخیلی قشنگ.من یه باراوناروتوی خیابون دیده بودم وفکرکردم چون همکارهستن شایدیه کاراداری باشه که اومدن بیرون.خیلی تعجب کردم .به عموم کاری نداشتم ولی یه جورایی درحق زن عمونامردی بود.راه خودم روگرفتم واومدم خونه.توی راه به همین فکرمیکردم که زن به این توپی داری چرا آخه خیانت میکنی.یه هفته ای گذشت من هم خونه عموم آفتابی نشدم که روزهشتم نزدیک غروب رفتم خونشون که عموم دم دربودسلام کردم وبعدازاحوالپرسی گفت:چه عجب پیدات شد کجارفته بودی که بهت خوش گذشته که ماروفراموش کردی؟خواستم بزنم توپوزش وجریان اون خانومه روبگم ولی بازم ازقیدش گذشتم جون به هرحال من یه برگه برنده دارم که هرموقع بخوام میتونم اونو،روکنم ولی حالا وقتش نبود.گفتم باباهزارتاگرفتاری دارم من که مثل شمانیستم تاآخرشب مشروب بخورم.عموانگاریه شوکی بهش واردشدحرفی نزد.بهش گفتم راستی اون شب که من رفتم شماهم رفتیدخونه یاتانصفه شب موندید؟.(یه زدحالی بهت میزنم که خودت هم ندونی ازکجاخوردی).زود بحث روعوض کردگفت:نه بابا!بیاتوایستادی اینجاواسه چی؟خلاصه رفتم توی زن عموتوحیاط بود،سلام کردم وبعدازاحوالپرسی باخنده گفت:چه عجب یادی ازماکردی؟من هم گفتم ماهمیشه به یادشماهستیم رفتیم تواتاق بعدعموبه همراه زن عمواومدن نشستن.زن عموگفت:نکنه ازدست ماناراحت بودی؟گفتم نه بابا این چه حرفیه!وازاین چرت وپرت هایی که موقعی که کم میاریم میگیم.1ساعتی اونجاموندم که گفتم میخوام برم خونمون( خونمون 4خیابون باخونه عموم فاصله داشت)زن عموم گفت:بشین شام درست کردم شامتوبخورشام نخورده نمیزارم بری!من به اشتیاق دیدن زن عموم موندم برای شام که یکم ازبدنش روفرصت بشه ببینم موندم شاموخوردیم وتموم کردیم که دیدم زن عموم به دخترهاش گفت:فضولی نکنید،میخواست بره حموم.چون لباساشو توی دستش گرفته بودویه کرست مشکی لای لباساش بود.منم گفتم بایدعموم روبپیچونم وبرم یه کاری بکنم حمامشون توحیاط کناردستشویی گوشه حیاط بودویه حالت جلوش دیواربودیعنی اگه کسی هم بیادبیرون منونمیبینه .گذاشتم 10دقیقه بگذره ازحموم کردن زن عمو،که هم عموم شک نکنه هم زن عموم لباساشو درآورده باشه به عموم گفتم:میرم تا دستشویی رفتم بیرون رفتم کنارحموم ایستادم چیکارکنم درحموم روبازکنم بهش بگم دوست دارم!؟نه نمیشه به درحموم نگاه کردم دیدم یه سوراخی هست اون هم سوراخ کلیدبودگفتم خوبه که کلیدنباشه.ازهمونجا دیدزدم دیدم خیلی تاربودمعلوم بودکه کلیدنبودچشمم روچسبوندم.قلبم داشت تند تند میزدخودم روچسبوندم به درحموم وااایی چی دیدم باورم نمیشداین خودش باشه کف حموم چهارزانونشسته روبه روم فقط پاهاش مانع ازدیدن کسش می شدند.خیلی بدنش قشنگ بود.زن عمومشغول شستن خودش بودبدنش روکیسه میکشیدبعدازکیسه کشیدن روی خودش آب ریخت تاحالااینجوری ندیده بودمش.پستوناش روبروم بودن پستوناش مثل برف بودن میخواستم بپرم توی بغل زن عمو٬شکمش یکم بزرگ بودکه اصلابهش نمی یومدکه شکم داشته باشه فکرنمی کردم زیرلباسش همچین چیزی داره شکمی سفیدوباب خوردن که استیل قشنگش روکامل میکرد.با سختی تونستم جلوی خودم روبگیرم.من حدس میزدم که زن عمواینقدربدنش خوب وخوش فرم باشه ولی نه اینجوری حسابی جاخورده بودم.

داشت آبم میومدآخه اولین بارم بودلخت می دیدمش بعدیه لحظه بلند شد دیدم پمپ آب بند اومدآخه حموم کردنش تموم شده بود.یواشکی نگاه کردم که چیکارمیکنه یواش نگاه کردم دیدم داره کرست سیاهش رومیپوشه وای چقدرقشنگ بودبا کرست فکرمیکردم که پستوناش قشنگ باشن ولی نه اینجوری!خیلی زیبا بودن اینجورپستونایی روتوهیچ فیلم سکسی ندیده بودم.چشمم رواوردم پایین که کسش روبتونم ببینم.کسش چقدرقشنگ بود یه کم موداشت ولی خیلی قشنگ بودکه شکمش روبالاترازکسش میدیدم عجب گوشتی بود.کونش هم که دیگه ازپشت دامن هم معلوم بودکه بزرگه!همه چیزش عالی بود.باورنمیکردم که اینقدرخوش اندام باشه شهوتم چندبرابرشد٬دیگه فرصت نکردم شورت پوشیدنش روببینم.ازعموم خداحافظی کردم ورفتم خونه.چندروزگذشت ومن توفکربودم که چیکارکنم که این معادله چندمجهوله روحل کنم.خیلی افسرده شده بودم حوصله هیچی رونداشتم.گاهی اوقات یاداون صحنه وبخصوص پستوناش خودموارضامیکردم ولی این برای لحظات کمی منوآروم میکرد.دیگه تصمیم گرفتم که زن عموروبفهمونم که من دوستش دارم وبه اشتیاق اون میام خونشون آخه اینجوری فایده نداشت که دست روی دست بزارم.8 روزخونه عموم نرفتم گفتم بااین کار،دل زن عموبیشترواسه من تنگ میشه.باخودم گفتم فردابایدبرم خونشون ببینم چه خبره.شب نمیتونستم بخوابم همش دلهره واضطراب داشتم انگارمیخواستم باهاش ازدواج کنم همش فکرمیکردم که بهش بگم یانه.روز بعدش یعنی روز9رفتم یه دوش گرفتم ودم غروب ازخونه زدم بیرون رفتم خونه عموم توی راه همش به این فکرمیکردم که چه جوری به زن عموبگم خلاصه رسیدم خونه عموم در زدم دیدم زن عمودروبازکردبعدازسلام واحوالپرسی گفتم:عمواینجاست؟گفت:بیا توالان ازسرکارمیاد٬باگفتن این حرف رضاکوچولو(کیرم)مثل همیشه که زن عمورومیدیدازخواب پریدمنوتواتاق راهنمایی کرد.نشستم بعدازچندلحظه تواتاق اومدبایه سینی که دوتالیوان چایی بود.نشست وگفت:چندروزی پیدات نبودچی شدکه راه گم کردی این بارچه بهونه ای واسه نیومدنت داری؟ازگفتن این حرفش خیلی حال کردم چون فهمیدم که خودش هم به من فکرمیکرد٬گفتم باورکنیدسرم شلوغ بودماهمیشه مزاحمتون هستیم.خندیدوگفت:شما مراحمی!این حرفاچیه!گفتم بزارسرصحبت روبازکنم روبه زن عموکردم وگفتم:ازتنهایی خسته نیستیدهمش توخونه هستید.یه پارکی چیزی پیدانمیشه بریدیه آب وهوایی عوض کنید؟گفت:به عموت میگم که بریم شهرستان یه آب وهوایی عوض کنیم میگه:وقت ندارم وازین حرفها دیگه ازدست این کاراش کلافه شدم دیگه تحمل کردنش سخت شده.من دیگه حرفی نداشتم بگم بهش گفتم:حرف حساب جواب نداره.زن عموبلندشدورفت ازتوی یخچال میوه اوردوگذاشت گفت:این قدرسرگرم صحبت بودیم که من یادم رفت ازشماپزیرایی کنم بفرمایید.یکم ازمیوه روخوردم گفتم دست شمادردنکنه زن عموهی میگفت شما نخوردید وازاین حرفها.نیم ساعت گذشت ازعموخبری نبودومن یواشکی سینه های قشنگش رودیدمیزدم توی دلم قندآب میشد.که یه دفعه زنگ خونه به صدادراومدکیرم باشنیدن این صداغش کرد.دخترعموم رفت دروبازکردعمواومده بودبعدازسلام واحوال پرسی روبه زن عموکردوگفت:میخوام برم کاردارم.

زن عموگفت:کجا؟گفت:بایدبرم اداره یه خورده کارهای عقب مونده دارم که بایدانجام بدم!زن عموگفت:منتظربشیم که بیای که دورهم شام روبخوریم.عموم بهش گفت:امشب اصلامعلوم نیست بیام یانه احتمالا نمیام فرداطرفای ساعت 5یا6عصرمیام(من که میدونستم با رفیقش خونه خالی گیراوردن)بعدزن عموگفت:کجامیخوای بری من میترسم تنهاموازین حرفاهاعموم گفت:رضا که هست اینجا میمونه!زن عموبهم نگاه کردوحرفی نزد!عموم گفت:رضا که غریبه نیست٬عموم جلوی زن عموبهم گفت:امشب که جایی نمیخوای بری میمونی اینجا؟من هم ساکت شدم و بعدازچندلحظه گفتم نمیدونم(خواستم کلاس بزارم میدونستم بازم اصرارمیکنه)گفت:بابایه شب که هزارشب نمیشه!گفتم باشه.عموم رفت یه دوش گرفت وشام نخورده خداحافظی کردورفت ومن موندم وفاطمه جونم!رضاکوچولو که دیدهمه چی داره خوب پیش میره ازخواب بیدارشد.ساعت تقریبا9بود.زن عموغذاروکشیدمن دودل بودم بگم یا ببینم اون چی میگه هیچی نگفت یعنی حرفی که منتظرش بودم بگه نگفت غذاتموم شد.بعدازتموم شدن غذازن عمورفت ظرفهای شام روشست واومدوتلویزیون روشن بودو فیلم موردعلاقه اش شروع شده بود،فیلم که پخش میشدمن همش به پستوناش نگاه میکردم واون هم این قدرغرق فیلم شده بودکه من جرات این روپیداکرده بودم که یکم باپررویی وبیشترازهمیشه نگاش کنم ونمیدونستم که عمدا،این کارومیکردکه من روبفهمونه یانه.من هم کاری بهش نداشتم که بفهمه یانه چون اول وآخربایداونومتوجه کنم.بعدازتموم شدن فیلم روبه من کردوگفت:خب آقارضاچیکارمیکردی این روزها که نیومدی خونمون؟گفتم چیزخاصی نبود٬دنبال کارهای شخصی بودم گفت:همین فقط!این حرفش خیلی منظورداربودمن به روم نیوردم وباخنده گفتم وکارهای ریزدیگه!بعدازچنددقیقه دخترعموهام گفتن خوابمون میاد.زن عمواوناروتواتاق خواب برد.من هم کفری وبه شانس بدم فوش میدادم.

بعدازگذشت 10دقیقه زن عموم اومدنشست من خوشحال شدم گفتم الان یه چیزی میخوادبگه بعدگفت:تازگیامتوجه رفتارعموت شدی؟گفتم:چیه رفتارش باشمابدشده؟گفت:نه عموت خیلی مشکوک میزنه بعضی ازمواقع عصرهامیره بیرون وتانیمه شب میمونه حالاشب ها میره بیرون،نمیدونم چه کارایی داره میکنه.بهش گفتم:نه بابا شماکه میدونی به هرحال اون هم کارش زیاده ونیازبه آرامش زیادی داره شایدبزاریدش به حال خودش بهترباشه گفت:چی بگم شاید!.بلندشدوگفت:اگه خواستی بخوابی بیاتواتاقمون بخواب.من هم بهش گفتم همینجامیخوابم!میخواستم ببینم اون چی میگه.گفت:نه بابامن میترسم بیاتواتاقمون بخواب.من هم با شنیدن این حرف زود تلوزیوون روخاموش کردم ویعنی باهم بریم تواتاق که دوهزاریش بیفته که نیت من چیه.زن عموجلوی من راه میرفت ومن به کونش خیره بودم خواستم ازپشت اونوبگیرم وبکشم عقب که بیادتوی بغلم ولی بازم صبرکردم که چی میشه!رسیدیم کناراتاق خواب لامپ اتاق روشن بود.گفت:بیارضا رفتیم داخل٬گفت:جات اینجاست1مترفاصله من تازن عموبود.رفتم سرجام وخودم روبه خواب زدم.زن عموهم لامپ روخاموش کردوسرجاش خوابید.چندثانیه که گذشت گفت:رضابه نظرت عموت راست میگه توی اداره کارداره؟بهش گفتم:کاراداری صبح وشب نداره همیشه هستش!گفت:آره ولی نه تا این حد!گفتم:نمیدونم!اون هم حرفی نزدوساکت شد.من فکرمی کردم میخواست چیزی بگه باخودم گفتم کیرتوی این شانس!یه چنددقیقه گذشت توی این فکربودم که چیکارکنم زودبایدیه کاری میکردم تاهنوزنخوابیده بود.یه5دقیقه ای مشغول فکرکردن بودم وکیرم حسابی شق شده بود.

نقشه ای به کلم خوردگفتم:جهنم وضر٬پنجاه پنجاه اگه گرفت که خوبه اگه نگرفت دیگه هیچ وقت نمیتونم بهش دست پیداکنم.میدونستم که هنوزنخوابیده وهی تکون میخوردشروع کردم به صرفه های الکی وباحالتی که حالم خرابه رفتم توی حیاط میخواستم که بیاد دنبالم که نقشه ام روبتونم اجراکنم.گفتم وقتشه خودم روزدم به استفراغ بعداز30ثانیه اومدایستاد بالای سرم باموهایی پریشون وپستوناش هم مثل همیشه میخواستن ازتاپش بزنن بیرون.قشنگ ترازهمیشه شده بود.باحالتی مضطرب گفت:چی شده رضا؟گفتم:چیزی نیست یه کم حالم بد شد!گفت:اگه حالت خرابه بیابریم بیمارستان؟گفتم:نه لازم نیست.گفت:موقعی که خونه بودی چیزی خوردی که بهت نساخته باشه؟گفتم:فقط شام خوردم دیگه چیزخاصی نخوردم.گفت:شایدغذابه شمانساخته؟گفتم نه خیلی هم خوب بودولی پیش میادویه لبخندی زدم.اون هم خندیدوگفت:روسروصورتت آب بریزمن وانمودکردم که حال ندارم درست روسروصورتم آب بریزم زن عمواومدپیشم نشست که آب بریزه روسروصورتم نشسته بودجفتم که پاش خورده بودبه پام وپستونای قشنگش 30سانتی متربیشترباهام فاصله نداشتن.حرارت بدنش رواحساس میکردم.کیرم هم مثل همیشه که زن عمورومیدیدشق بود.دودل بودم که چیکارکنم.یه چندباری،روی سروصورتم آب ریخت در حین آب ریختن یه چند بار پاشوبه پاهام زد که یعنی داره اینور و اونور میشه!گفت:حالابهتری؟گفتم:آره مرسی!با خودم گفتم که وقتشه سرش روبرگردوندکه شیرآب روببنده صورتش رو کامل برگردونده بودکه یواش دستم روگذاشتم روی پستون سمت راستش که نزدیک من بودویه فشاری با شهوت بهش واردکردم.

چقدرنرم بود،دنیاجلوی چشمم سیاه شد.آب دهنم بنداومد٬احساس کردم قلبم اومدتوی دهنم.اصلاحدس نزده بودم که این چنین حالتی بهم دست بده.سرش رو برگردوندوگفت:چیکارمیکنی؟بهش گفتم:زن عموخیلی دوست دارم نمیزارم کسی ازاین ماجرابویی ببره فقط بین خودمونه دیگه کی میخوادبدونه وازاین حرفها٬صدای من کم کم حالت سردی وبخصوص شهوت به خودش میگرفت.اصلانمیدونستم چی گفتم.چندلحظه ساکت شده بودیم زن عموپاشدمن هم بلندشدم زن عموگفت:عموت بهت گفته که منوسربه سربزاره؟گفتم نه اصلاعمودرجریان نیست بهش گفتم من همیشه میخواستم بهت بگم ولی فرصت این رونداشتم که بگم من خیلی بهت علاقه دارم،همش بهت فکرمیکنم وفقط به عشق شمامیام!زن عمو یکمی خودش روشل کرد وچیزی نگفت من هم ازسکوتش استفاده کردموبهش گفتم:خیلی دوست دارم.اون هم روبه من کردوگفت:ولی من خیلی وقته که دوست دارم وخودت متوجه نبودی همش به روی خودم نمی اوردم ومیترسیدم بهت بگم وخندید!دستش روگرفتم وکشیدم که بریم توی اتاق!باورم نمیشد که این همونی بودکه دیروزحسرت دیدن ذره ای ازبدنش روداشتم انگارروی ابرهابودم.دسشوکشیدم بردم توی اتاق پذیرایی چراغ رو،روشن کردم ودروبستم چون هوای داخل اتاق گرم بودکولرروروشن کردم وایستادم کنارش.ایستاده بودگفتم یالادیگه!من هم نمیدونستم بایدازکجاشروع کنیم چون شوکه شده بودم ولی نخواستم که جلوش کم بیارم گفت:باشه!یه نگاهی به پستوناش کردم اون هم بهشون نگاه کردوبادستش اوناروازپایین گرفت وبردبالابعد دستاش روآوردپایین که تاپش رودربیاره.بهش گفتم نه بزارمن لباساتودربیارم گفت:باشه!کیرم بدجوری راست کرده بود.قندتوی دلم آب میشدانگاری که خواب میدیدم.

ایستادم روبروش لبام روآوردم جلووسرش روآوردم طرفم ولباشوگرفتم وشروع کردیم لب گرفتن لباش چقدرگرم بودن لبشوخوردم زبونش روبادندونام می کشیدم ولباشوگازمیگرفتم رفتم پایین گردنش رولیس زدم رفتم پشت گردنش روهم لیس زدم چقدرگردنش سفیدبود!قلبم داشت تندتندمیزد.زن عمو هم کم کم صدای نازک وغرق درشهوتش داشت اتاق رودربرمیگرفت.تمام سروصورتش روخوردم بهش گفتم موهاتوبازکن اون هم موهای بهم ریختش که اوناروروبسته بود،روبازکردمن هم دست کردم توی موهاش ومرتبشون کردم بهش گفتم تی شرتم روازتنم درنمی یاری؟آروم تی شرتم رودراوردواومدسمتم من روچسبوندبه دیوار وگردنم رومیخوردیه چندلحظه ای داشت گردنم رومیخوردوزبونش رومیکشیدیکم خوردواومدجلولباش روچسبوندبه لبام واونارومیخوردخیلی خوب بلدبودکه چطوری بخوره بهش گفتم حالانوبت توست دستم روآوردم ویه دستی روی پستوناش کشیدم بهش گفتم این پستونات باب خوردنن آرزوی من بود اونارویه شب داشته باشم!پستوناش خیلی قشنگ وخوش فرم بودن.اونم گفت:مال خودتن.آروم تاپشوبردم بالاودراوردم یه کرست صورتی تنش بودگردن بندش که روی خط سینه هاش افتاده بودروازپشت درآوردم وگذاشتم رومیزوازپشت کرست پستوناشو بوکردم وبوسیدم

گفت:بزارکرستم روبازکنم برات بهش گفتم نه من بازش میکنم ازپشت بازش کردم هنوزکرستش روکامل بازنکردم که پستوناش افتادن پایین کرستش روانداختم یه گوشه وپستونایی که آرزوم بوداونارویه لیس بزنم روبه روم بودن.باانگشتم یه دایره ای روی پستوناش کشیدم وباحالت تعجب گفتم چقدرقشنگن!یه دنگاهی به شکمش کردم شکمش یکم بزرگ بودیه دست بهش کشیدم شکمش خیلی نرم بود.بهش گفتم یکمی بزرگه اصلابهت نمیادشکم داشته باشی.شکمش زیادبزرگ نبودوقتی لخت میشدمعلوم بودکه شکم داره.آروم آروم دستام روبه طرف پستوناش بردم ودوتا دستام روزیرپستوناش گذاستم وپستوناشوبردم بالابهش گفتم اینا چقدرقشنگن!گفت:می خوام پستوناموامشب خوب بخوری.بهش گفتم:باشه خوب میخورمشون.نوکشون رویواش نازکردم اون چشماش روبست وصدای آهش کم کم داشت بلندمیشد.پستوناش خیلی سفیدبودن.دستش روآوردم طرفم وشروع کردم به لیس زدن ازنوک انگشتاش لیس میزدم تابالای کتفش اونجاروخوردم ورفتم سراغ گردنش لیس زدن گردنش تموم شدرفتم سرشکمش زن عموتکیه داده بودبه دیواروازشدت شهوت چشماش روبسته بودزانوزدم وشروع کردم به لیس زدن نافش وگازگرفتن شکمش فریادغرق درشهوتمون اتاق روپرکرده بود.زبونم روکامل میکشیدم روی شکمش وشروع کردم به خوردن شکمش واونوگازمیگرفتم شکم نرمش قرمزشد بعدش یواش رفتم بالاوشروع کردم به خوردن پستونای سفیدونوک قهوه ای اون بهترین مزه دنیا روداشتن اون هم دستاشودورگردنم گره زده بود.نوک پستوناش روبادندونم یواش یواش می جویدم وبادستم کونش رومیمالوندم وسرم رولای پستوناش میگذاشتم و٬وسطشون رولیس میزدم آخه هم خیلی زیباوخوش فرم بودن وهم من عقده داشتم که اونهارویه روزبخورم.پستوناشو گازمیگرفتم وبادستم نوکشون رولمس میکردم ومیکشیدم اون هم دادمیزدآفرین همینجوری بخورشون خیلی حشری شده بودیم.پستوناش ازبس که سفیدبودن انگاری که دارم یه تیکه برف میخورم.پستوناش روازنوکشون گرفتم وبردم بالا و زیرپستوناش رولیس میزدم.یه 5دقیقه ای پستونای خوش فرم،وخوشمزه اش روخوردم که این قدرخوردم که سرخ شدن.بعدش لبام رواوردم جلووشروع کردم به خوردن لباش،لبش رومیبوسیدم ویواش دستم روپایین آوردم ورفتم سراغ کسش بادستام کسش رومیمالوندم دامنشوکشیدم پایین یه شورت سیاه پوشیده بودآخه زن عموهمیشه توی خونه پالخته تاحالانشده زیردامن غیرازشورت چیزدیگه ای بپوشه.شورتش روکشیدم پایین وانداختم پیش کرستش وکس سفیدش رو،روبروم میدیدم.کسش یکم خیس شده بودولی کسش سفیدوبدون یه تارموبودمعلوم بودکه امروز اونوتراشیده بودمثل فیلمای سکسی شده بود.بهش گفتم خیلی قشنگه حسابی بهش رسیدی!گفت:قراربودکه عموت بعدازچندوقتی منوبکنه من هم براش آماده کرده بودم.

ولی میبینی همیشه کارداره.بهش گفتم:حالااون نیومده من که هستم هیچ وقت تنهات نمیزارم!خندیدوگفت:حالاچیکارکنم چطوری می خوای منوبکنی؟بهش گفتم:توچطوری دوست داری؟گفت:هرجوری که باشه فقط به من حال بده،بهش گفتم باشه عزیزم.زن عمورفت سراغ یخچال که آب بخوره تا آب خورد،من شلوارم رودرآوردم وشرتم روهم انداختم پیش کرست وشورتش.هردولخت شده بودیم یه نگاهی به تن لخت جفتمون انداختم یکم احساس خجالت کردم ولی شهوتم برخجالت اندک من غلبه کرده بود.دیدم داره به من نزدیک میشه باهمون پستونای بزرگش که بالاوپایین میشدن به کیرم نگاه میکنه اومدجلوزانوزد بادستش کیرم روگرفت خیلی حس خوبی بهم دست دادویه بارکیرم روجلوعقب کردوگفت:خیلی داغ وباحرارت شده.میخوام امشب بهش حال بدم که ببینم اون بهم میتونه خوب حال بده!بهش گفتم امشب بهت حال میده.کیرم بدجوری راست کرده بودتاحالااینقدرکیرم روبی تاب ندیده بودم.زن عموگفت:اسپری دارم مال عموت هست بیارمش برات که آبت زودی نریزه؟من هم چون میخواستم ازش بیشترلذت ببرم واون هم چندوقته که سکسی نداشته.بهش گفتم باشه!گفت:برم اسپری رو٬واست بیارم رفت بیرون باهمون تن لختش بهش گفتم یه وقت بچه هات بیدارنشن اینجوری توروببینن!گفت:اتاق تاریکه اوناهم بیدارنمیشن.من هم باهمون حالت که لخت بودم رفتم بیرون ودرحیاط روقفل کردم که عمونیادچون عموبیشتروقتها باخودش کلیدنمی بره.بعدازچندلحظه اومدبایه تشک ویه پتووناروتوی اتاق مرتب کردوگفت:بیاپاهاتوبازکن که برات بزنم من هم پاهام روبازکردم واون هم واسه من زدویه کم خایه هام رومالیدم گفت:این مال عموته موقعی که میخواستیم باهم سکس کنیم میزدولی حالاازخداشه که من روزودبکنه وطولش نده.بهش گفتم:بخواب اون هم که ایستاده بود آروم آروم روی تشک خوابیدویه بالش آوردم گذاشتم زیرکمرش وپاهاشوبازکردم وگذاشتم روی شونم اون هم پاهاشوآوردپایین ودورکمرم قفل کردوشروع کردم به خوردن رون های بزرگ پاش زبونم رومیکشیدم روی رونهاش اون قدربدنش صاف بودکه موقع لیس زدن رونهاش یه2دقیقه ای رونهاشوخوردم ویواش یواش رفتم سراغ کسش حال عجیبی داشتم به هیچ چیزی فکرنمی کردم انگارازدواج کرده بودیم.شروع کردم به خوردن کسش قندتودلم آب میشدزبونم رومیگذاشتم وقلقلکش میدادم داشت ازشدت شهوت میمردهمش میگفت:آفرین کیرتوبکن داخلش دارم میمیرم.انگشتم رومیگذاشتم داخل کسش وتابش میدادم وچوچولش رومیخوردم اون ازشدت شهوت صدای من روهم درآورده بود.من هم صدای بلند همراه باشهوتم بالاگرفته بود.کیرم که به نافم رسیده بودرو،اوردم زن عموپاهاشوبردبالاومن هم اومدم جلوکیرم رواوردم بالاواون هم لبای کسش روبازکردوشروع کردم به داخل کسش گذاشتن یواش یواش کیرم رو فرستادم داخل واون هم فریادمیزدمن هم اعتنایی نمیکردم کیرم رو،رسوندم تاآخروشروع کردم به عقب جلوکردن.کسش تنگ بود.کم کم سرعتم روبیشترکردم واون چشماشو بسته بودولباشوگازمیگرفت ودادمیزدآفرین منوجربده کیرم رومیگذاشتم توکسش ودرمی آوردم وکیرم رودرمی آوردم ومیکوبیدم به کسش یه چندباراین حرکت روانجام دادم بادستم روی کسش میزدم وکسش رومیمالوندم وشکمش رولیس میزدم سرعتم روزیادکردم ودستام روبه پستوناش گذاشتم وتمام بدنم رواناختم روی کیرم ومحکم کردم توی کسش اون هم دادمیزددارم میمیرم سرعتم روکم کم زیادکردم کیرم داشت ازجاش کنده میشد.کسش خیلی داغ بود.یه 5دقیقه ای تلمبه زدم بعدش پاهاشوجفت کردم وبردم بالاکسش کامل خیس شده بودکیرم روگذاشتم توی کس قشنگش کیرم راحترمیرفت داخل.

زن عمودستاش روانداخته بودروی زمین دستام روی پستوناش گذاشتم وباهاشون ورمیرفتم خیلی باهاشون بازی کردم بعداون دستاش روآوردجلو،وپستوناشومیگرفت بااونها بازی میکردوهمش دادمیزدآفرین یواش منوبکن رضا من هم میگفتم دارم میکنم توکست!سرعتم روزیادکردم این قدرکیرم روگذاشتم توی کسش که زن عموداشت قرمزشدانگاری میخواست منفجربشه.یه چنددقیقه ای طول کشیدبهش گفتم:بلندشواون هم بلندشدوروزمین خوابیدم اومدودستاش روگرفتم ونشوندمش روکیرم وکیرم روبادستش گرفت ویواش گذاشت توسوراخ کسش ویواش بالاوپایین میپریدوموهای قشنگش هم مثل پستوناش بالاوپایین می شدند.پستوناشومیگرفتم ومحکم روپستوناش میزدم یه چندباری زدم که یکم قرمزشدن گفت:یواش بزن دردم میادبه پستوناش نگاه نکردکه قرمزشده بودندوهی دادمیزدومیگفت:آفرین یواش دارم میمیرم.من هم حال میکردم سرعتش روبیشترکردکیرم تندتندمیرفت توی کس قشنگش!من هم دستام رواوردم و ازپشت کونش رومیگرفتم وکمرش رونازمیکردم واون هم دادمیزدمن هم جلوی دهنش روگرفتم که دادنزنه اون هم دستم روگازمیگرفت من پستوناش روگرفتم وماساژدادم وشکمش رومیمالوندم که کم کم ساکت شد.چندقیقه ای این کارروانجام دادم بهش گفتم حالا برعکس بشین بلندشدوپشتش روداد به من ویواش روکیرم نشست وبالا وپایین میپریدومن بادستام کونش رومیگرفتم ومحکم روی کون بزرگ وسفیدش میزدم وسرم رومیاوردم بالاوکونش روگازمیگرفتم.کیرم باسرعت می رفت توی کسش یه کم این کار٬روانجام دادیم بهش گفتم روی شکمت بخواب اون هم رفت روی تشک وروی شکمش خوابیدوپاهاشوبازکرد.کیرم روازکونش ردکردم وکسش روپیداکردم من همیشه دوست دخترم رواینجوری ازپشت میزنم ولی چون این ازجلوبودفرق میکردکیرم روگذاشتم توی کسش وخوابیدم روی زن عمو،انگاری که روی یه تیکه پنبه خوابیدم خیلی سفیدبود.شروع کردم به تلمبه زدن زن عمومی خواست زمین روگازبگیره من هم سرعتم روبیشترکردم یه چندباری این کار،روانجام دادم که گفت:بسه دیگه عوض کن.بهش گفتم بلندشواون هم بلند شدمنم بلند شدم کیرم رودیدم قرمزشده بودزن عموبه کیرم نگاه کردوگفت:حسابی بهم حال دادی.بعدبهش گفتم:چهاردست وپابشین اون هم نشست یکم نامنظم نشسته بودمرتبش کردم مثل حالت سگی کیرم روازپشت گذاشتم توکسش ودادم داخل واونومحکم گرفتم سینه هام به کمرش خورده بودوعقب جلومیکردم وازپایین پستوناشومیگرفتم وکمرش رولیس میزدسرعتم روبیشترکردم کیرم رومحکم توی کسش میگذاشتم زن عموم توی اوج شهوت بودودادمیزدمیدونستم عمدا این حرکات رومیکنه که بهش حال بیشتری بدم یکم این کاروکردم داشتم خسته میشدم حرکاتم کندشده بودکه زن عموگفت:بزارمن عقب جلوبکنم گذاشتم اون عقب جلوکنه صدای خوردن کیرم به کسش شنیده میشد.خیلی حال میکردم که این صدارومی شنیدم.یه 2دقیقه ای این کارروانجام دادیم کیرم خیلی سفت شده بود.بدن من وزن عموبه قدری گرم بودکه سرمای کولردرمااثرنداشت.بهش گفتم وایسااون هم ایستادوپاهاشوبازکردم وبهش گفتم که کمرش روخم کنه اون هم همین کاروکردوکونش رواوردسمتم من هم اونوازکمرش گرفتم وبه طرف خودم کشیدم وازعقب کیرم روتوی کسش گذاشتم وعقب وجلومیکردم کیرم روبافشارمیکردم توی کسش وباسرعت کیرم روتوی کسش عقب وجلومیکردم و اون هم سرش پایین بودوازپایین شاهدرفتن کیرم توی کسش بودخیلی حال میکردم یه 2دقیقه این کاروانجام دادیم بهش گفتم دوزانوبشین اون هم نشست

پستوناشوجفت کردم وکیرم روگذاشتم لای پستوناش وبهش گفتم پستونات روبالاوپایین بکن اون هم پستوناشوتندتندبالاوپایین میکردلاپستونی میزدمش هردوی ماتوی اوج حال ولذت بودیم کیرم اون وسط میون پستونای درشتش گم شده بود یه چند لحظه لاپستونی زدمش که آبم داشت میومدبهش گفتم آبم داره میادکجات بریزمش گفت:روی من نریزی بایه دستم پستوناش گرفتم وبردم بالاوبادست دیگم کیرمومیمالوندم که آبم اومد و ریختمش روی پستوناش اونم داد زد وای چیکار کردی!تمام پستوناش روباآبم خیس کردم آبم وحشتناک زیادشده بودوچندبرابرهمیشه ریخت.اون هم ارضاشده بود.بایه حالتی گفت:آخرکارت روکردی؟گفتم اول وآخرکه بایددوش بگیریم.ولوشدیم تواتاق روشکمش خوابیدم وپستوناش رولیس میزدم چون واقعاقشنگ بودن وآدم ازشون سیرنمیشدنافش رولیس میزدم.پاهاشوبردم بالاوکسش رومیمالوندم بلندشدبادستمال کاغذی آبی که روی پستوناش ریختم روپاک کرد.خیلی حس خوبی داشتیم.بعدازچند ولو بودن توی اتاق زن عموگفت:میخوام برم حموم کنم.هیچی نپوشده بودکرست وشورتش روپوشید و لباساشو توی دستش گرفت وگفت:توهم بیاحموم میخوای اینجاوایسی!با اون تن لخت وقشنگ ازاتاق خارج شدوبه سمت حموم میرفت.کون بزرگش ازدورمعلوم بود با خودم گفتم:هنوزهم باورندارم که توروکردم واقعاهم باورش برام سخت بودزن عمویی که حسرت دیدن ذره ای ازبدنش به دلم مونده حالاباهاش سکس کردم.من هم به کیرم نگاه کردم وبه کیرم گفتم حال کردی یانه؟بهت گفته بودم زن عموروآخرمیکنی!من هم درحموم روبازکردم ورفتم داخل دیگه عادی شده بودبرام لخت بودم لباسهام روآویزون کردم ونشستم جفتش.بعدش دوش روبازکردوهردورفتیم زیردوش وای چه حالی میداد.هنگامی که زیردوش بودیم زن عموکیرم رومیگرفت ومیخندیدمن هم کیرم روبه کسش میزدم گفت:کیرت امشب بهم حال داد.من هم کسش روگرفتم وبهش گفتم کس توهم امشب به من حال داد بعدش گفت:میخوام یه چیزی خارج ازشوخی بهت بگم ولی به روی عموت نیاری گفتم:نه گفت:حقیقتش عموت بهم اینجوری حال نمیده که توامشب بهم دادی اوایل ازدواجمون خیلی خوب بهم میرسید حتی درروزچندبارباهمدیگه سکس داشتیم ولی حالا با اصرارمن میادباهام سکس میکنه من هم گفتم:اولااون قدرشمارونمیدونه وثانیا ازاین به بعدمن همیشه درکنارت هستم وهیچ وقت توروتنهانمیزارم!نشستیم روی زمین که خودمون روبشوریم .بعدش گفت:پشتم رومی تونی کیسه بکشی؟من هم رفتم پشتش رو کیسه کشیدم وپستوناشوازپشت میگرفتم وکمرش رومی بوسیدم کیرم به کمرش می خورداون هم آه واوه میکرد.گفت:بسه مرسی.یه چند دقیقه ازحموم کردنمون گذشت که هوس کردم دوباره بکنمش.توی این مدت که باهم حموم میکردیم کیرم آروم نگرفته بودبی شرف مثل همیشه کاملاشق وپرجنب وجوش بود.من هم شروع کردم به شستن خودم تمام بدنم روشستم وتموم کردم هرساعت زن عمورونگاه میکردم که داشت خودش رومی شست.من هم پستوناشومیگرفتم واونهارولیس میزدم دست میگذاشتم روی رونهاش ومیکشیدم وتادم کسش میرسوندم ویواش میکردم توکسش.خیلی خوشحال بودم که تونستم بازن عموفاطمه ارتباط برقرارکنم هنوزهم باورم نمیشدکه این همون زن عموم فاطمه باشه ومن به اون آرزوی دیرینه ام رسیده باشم.

زن عموم خودش رومیشست و چشماشوبسته بودکه شامپونره توچشاش بهش گفتم:فاطمه پایین رونگاه کن!زن عموموهاشوازجلوی چشماش ورداشت ونگاهی به کیرم که شق شده بودانداخت وگفت:چیه بازم میخوادگفتم آره گفت:اینجا؟گفتم آره٬همین جا!گفت:آخه توخسته نیستی؟گفتم:نه خسته نیستم!باخنده گفت:هرموقع که میخوای بهت میدم عزیزم!بهم گفت:رضا من تا آخرش باهاتم!منم بهش گفتم من هم تا تهش با هاتم عزیزم!لباشوبوسیدم وبهش گفتم یه باربه من حال ندادگفت:آره یه باردیگه بکن.من هم که نشسته بودم درازکشیدم بهش گفتم بیابشین روی کیرم.بلندشدوگفت:پاهاتوبازکن پاهاموبازکردم واومدنشست وکیرموگذاشت توی کسش ودستاش روآوردوروی پاهم گذاشت وآروم آروم پایین وبالامی پردیواش یواش سرعتش روتندترکرد٬دیگه کیرخیسم کاملاراحترتوی کسش میرفت من هم انگشتم رومیگذاشتم تودهنش واون لیسش میزدوموهای خیسش دیگه سنگین شده بودن ونیازی به نگه داشتن اونها نبود.کسش بیشتربه من داشت حال میدادانگارتا حالااونونکرده بودم خیلی حال میکردم وقتی میدیدم کیرم تا ته توی کسش میرفت وصدای خوردن کیرم به کسش بلندترازهمیشه بود.زن عموسرعتش کندشده بودبهش گفتم توهمینجوری پاهاتوبازکن ومن کیرم رومیکنم داخل کست.من هم اینکاروانجام دادم واون هم چشماش روبسته بودومی گفت:کسم روپاره کن.من هم باگفتن این جمله هرثانیه سرعتم روبیشترمیکردم یه 5دقیقه ای این حرکت روانجام دادیم:گفتم:بیااومدتوی بغلم وکیرم روگذاشتم توی کسش وکشیدمش سمت خودم که روی سینم بخوابه بهش گفتم پاهاتوبازکن اون هم پاهاشوبازکردوشروع کردم به تلمبه زدن٬پستونای قشنگش رومیمکیدم.یه 3دقیقه همین کارومیکردم که گفتم بسه دیگه بلندشدوگفت:امشب بهم حال دادی!بهش گفتم روی کمرت بخواب اون هم روی کف حموم خوابیدمن هم اومدم وخوابیدم روش پستوناشوگذاشتم توی دهنم وکیرم روبادستم رسوندم وگذاشتم توی کسش وبالاوپایین میکردم صداش تموم حموم روپرکردمن هم محکم میکردم توی کسش تندتندتلمبه میزدم بعدش بلندشدم کیرم حسابی قرمزشده بودبهش گفتم مثل حالته سگی بشینه اون هم که دیگه یادگرفته بودنشست وکیرم رومحکم گذاشتم توی کسش یه آهی آروم گفت ومن کیرم روگذاشتم توی کسش وتلمبه زدم کیرم روعقب وجلومیکردم چشمام روبسته بودم کیرم خیلی گرم شده بودانگاری که میخواست ازجاش دربیادومن هم ازپایین پستوناشومیگرفتم وکمرش رومی بوسیدم آخه خیلی داشت بهم حال می دادیه 2دقیقه همین جوری بودیم که بهش گفتم:حالاروی شکمت بخواب اون هم زودخوابیدپاهاشوبازکردموکسش روازپشت لیس میزدم وکونش رومیخوردم بعدش کیرم رورسوندم دم کسش وکیرم رومیمالوندم به کسش یه چندباراین کاروکردم که گفت:بکن داخل دیگه!من هم دوباره کسش روازپشت خوردم وکیرم رورسوندم دم کسش ویواش یواش میکرم توی کسش اون همش میگفت:دارم میمیرم!من محکم میکردم توی کسش وکمرش رولیس میزدم دستام روگذاشتم روی زمین وشروع کردم به گاییدن زن عمو

یه چنددقیقه تلمبه زدم داشت آبم میومدگفتم آبم میخوادبیادبرگردکه بریزمش روی شکمت اون هم زودبرگشت وریختمش روی شکمش!مثل باراول نبودکه بافشاراومدولی بازم کل شکمش وپستوناش روخیس کرد.دیگه حالم گرفته شدچون کیرم یواش یواش داشت می خوابید.ولی میدونستم بازم میکنمش ولی من بازم ازش سیرنشدم روی زن عمودرازکشیدم زن عمویکم خوابیدوبعدبلندشدوخودشوشست وگفت:بیاخودت روبشوربهش گفتم خسته ام می تونی یه آب روبدنم بریزی گفت:باشه وشروع کردبه آب ریختن روی بدنم بلندشدیم که لباسامون روبپوشیم زن عموموقعی که کرستش رومیپوشیدهنوزشورتش رونپوشیده بوددستم روپشت کونش میکشیدم آخه بزرگ بودبهش گفتم چقدرسفیدوبزرگه.رفتم پشتش سرم روآوردم پایین ویه گازیواش ازکونش گرفتم و انگشتم وسطی خودم روازبالای خط کونش کشیدم تاپایین گفتم:اگه عموالان بیادجفتمون رومیکنه!زن عموبابی خیالی گفت:حالاحالاها نمیاد!لباسامون روپوشیدیم موقع خشک کردن پستوناشومی مالوندم اون هم صداش روکم کم بلندمیکرد.گفت:واسه خودت هستن عزیزم.لباشوبوسیدم وبهش گفتم میخوام همیشه من وتوبایکدیگرباشیم گفت:تاهمیشه هستم ولی به شرطی که هیچکی بویی نبره.اگه کسی فهمیدهم من بدبخت میشم وهم تو!من هم قول دادم که بین خودمون بمونه.بهش گفتم بزن قدش دیددستم رونبردم بالاگفت:چطوری بزنم قدش دستت روببربالاگفتم این فرق میکنه کس خودتوبیارجلوومن هم کیرم رومیارم جلوکه به هم بخورن گفت:شوخی نکن دیگه.بهش گفتم یباراون هم یهواومدجلوکه پستوناش به سینه هام خوردگفت:کیرتوبکن توکسم من هم کیرم روبهش رسونم وگذاشتم توی کسش وزودکسش رودرآوردگفت:این دیگه چه جوریش بود!ازحموم اومدیم بیرون خودمون روتوی حیاط خشک کردیم ورفتیم بخوابیم یواش دروبازکردیم رفتیم داخل اتاق که سرجاهامون بخوابیم زن عمواومدکنارم خوابیدازاین شب بیادماندنی که باهم داشتیم خوشحال بود.من هم دستم رویواش کشیدم وبردم وگذاشتم روی کسش واون هم دستش روآوردواززیرپتوردکردوگذاشت روی کیرم بعددستم روکشیدم ازروی کسش وبردم سراغ پستوناش.من ازپستون زن اگه مناسب باشه خیلی خوشم میادمثل زن عموم همیشه توی فیلمهای سکسی زنانی که پستونهاشون کوچیک باشه رونگاه نمیکنم پستوناش رومی گرفتم وازش خواستم تاپش روبده بالاکه پستوناشوروبخورم گفت:عموت بایدازتویادبگیره.گفتم مگه باشمابازی نمیکنه؟گفت:نه اینجوری که توحال میدی اون بهم حال نمیده هرچندهفته وبااصرارمن فقط پاهامومیده بالاومنومیکنه.

بهش شک کردم خیلی سردوبی احساس شده.من که میدونستم یه خانمی رواین چندوقته تورکرده رابطه داره ویه آتوی حسابی ازعموم داشتم نمیخواستم که زندگیشون روخراب کنم به ضررمن هم بودیه جورایی گفتم:نه بابا اون هم حال میده ولی واسه شما تکراری شده.دیگه زن عموساکت شدوگفت:نمیدونم شایدحق باتوباشه.باگفتن این حرف یه آهی کشیدم ودلم خنک شد.وشروع کردم به خوردن اون هم مثل من ازاین کارخیلی خوشش میومدبهش گفتم بسه دیگه کم کم داشت خوابم میومدآخه دیروقت شده بودگفت:نه بازم بخورمن هم شروع کردم با پستوناش بازی کردن پستوناش رومیمالوندم وگازمیگرفتم لیس زدن ازپستوناش که تمومی نداشت اون هم صداش دراومدوصدای منوهم درآورد.یه5دقیقه ای خوردن پستوناش ادامه داشت.واون صدای آهش بلندوبلندترمیشد.یواش دهنش روگرفتم گفتم ساکت الان بچه ها بیدارمیشن.اون ساکت شد.بعدپستوناش روزیرتاپش گذاشت وگفت:خیلی ازت ممنونم.وبعدیکم ازهمدیگه لب گرفتیم بهش گفتم:خیلی دوست دارم این یک رازی بین من وتوهست کسی نبایداین روبدونه وبه همدیگه قول دادیم من هم بهش گفتم توبهترین زن عموی دنیاهستی وازش تشکرکردم!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>