من و خانم استاد

سلام

من دانشجوی سال آخر، لیسانس در رشته کامپیوتر هستم. فامیل من فرهمند هست. دانشجوی رتبه اولی نبودم ولی معدل تمامی ترمام از 17 پایینتر نمی شد. من عادت به خوندن زیاد نداشتم. فقط رو استعداد و هوشم بود که نمراتم خوب می شد. به دروس ریاضی، برنامه نویسی و زبان انگلیسی علاقه زیادی داشتم و همیشه بعد از کلاس پیگیر درسام بودم.

روز های آخر ترم ششم بود. داشتم توی نانوایی با یکی از مشتری ها بحث نوبت و این چیزا رو می کردیم که علی باهام تماس گرفت و گفت باید حتما ببینمت، من که اونروز بخاطر بحث توی نانوایی هیچ حوصله ای نداشتم، یه جواب الکی دادم. فردای اون روز دوباره باهام تماس گرفت و با دلخوری گفت: حالا نمی خوای بیای چرا الکی منو سرکار می زاری–. من ازش معذرت خواستم و گفتم: خب من که معذرت خواستم، بگو ببینم چی شده؟–. علی گفت: بابا بیا یه مردی کن و آبروی مارو بخر؛ دیروز صبح با خانم پوریان کلاس (رشته عمران، درس ادبیات) کلاس داشتم . آخر کلاس که رفتم پروژه خودمو تحویل بدم، گفت: کلاس های اینترنت که توی دانشگاه بصورت فوق العاده برگزار شد ؛ شرکت کردی؟–. (کلاس های اینترنت رو من تدریس کردم، البته 5 جلسه بیشتر نشد).
من(علی دوستم) گفتم، آره می رفتم، واسه چی؟–. گفت: اگه میشه به انجمن بگید که باهاش تماس بگیرن، و با اون هماهنگی کن که فردا بیاد توی کتابخونه و طریقه آپدیت کردن آنتی ویروس اویرا رو به من نشون بده.–. منم گفتم، حتما چرا نیاد–. جون من بیا فردا برو مشکلش رو حل کن، تا شاید یه کمکی توی نمره-هام به من بشه—. شاید الان بگید که با سر رفتم، اصلا اینطور نبود. باور کنید که با کار بیرون (کار توی کافی نت) و دانشگاه، خودم مشکل داشتم، چه برسه که باز 2 ساعت واسه یه کار الکی معطل بشم. ولی خب علی خیلی پسر گلیه، خیلی دوسش دارم. شرمم میشد بهش بگم نه.
خلاصه من شماره خانم پوریان رو گرفتم. دو روز بعد، علی با من تماس گرفت و هر چی که می تونست حرف بارم کرد. آخه فراموش کرده بودم با خانم پوریان تماس بگیرم. دیگه داشتم از خجالت آب می شدم. بعد از اینکه حرفامون تموم شد، با خانم پوریان تماس گرفتم. گوشی رو جواب نداد، باور کنید 12 بار باهاش تماس گرفتم ولی جواب نمی داد. شاید بخاطر این بود که اواخر ترم بود. نمیدونم، خلاصه با علی تماس گرفتم و گفتم که تماس گرفتم ولی جواب نداد. علی هم به من گفت که خودم تماس میگیریم، شاید منو جواب بده و شماره تو رو بهش می دم.
بعد از نیم ساعت علی یه پیام داد که حالا زنگ بزن. من هم شماره رو با گوشی گرفتم . بعد از چند ثانیه معطلی جواب داد.
من: الو… سلام، ببخشید من فرهمند هستم. همیار استاد کلاس فوق العاده اینترنت.
پوریان: بله.. خوب هستید. ببخشید مزاحم شدم، چند روزی منتظر بودم ولی تماسی از شما با من گرفته نشد. گفتم شاید درگیر هستید، و دیگه کلا فراموش کرده بودم.
تن صدا خوبی داشت. و از همون لحظه اول حس کردم که استاد مهربونی باشه.
من: ببخشید، یکم واسم کار پیش اومد، نتونستم تماس بگیرم.
پوریان: خواهش می کنم.

من: مشکل کار شما چی بود؟
پوریان: اول اینکه آنتی ویروس اویرا رو نصب کردم، ولی خودش رو آپدیت نمی کنه. دوما می خواستم یه وبلاگ ترو تمیز با یه قالب اختصاصی درست کنم، می خواستم ببینم می تونید کمکم کنید.
من کلا آدمی هستم که نه گفتم برام سخته، مخصوصا اگه طرف مقابلم غریبه باشه اونم از نوع مونث. من: آپدیت اویرا که کاری نداره، ولی درست کردن یک قالب اختصاصی یکم زمان بر هست، اگر امکانش براتون هست، تو یک کاغذ چیزایی رو که می خواید داشته باشه رو بنویسید، تا من کمکتون کنم.
پوریان:ممنون، لطف می کنید. میشه فردا ساعت 12 بیاید کتابخونه.
من: باشه چشم.

با یکم تعارف تیکه پاره کردن، صحبت رو تموم کردیم. من که تا بحال این خانم رو ندیده بودم، بعد از وارد شدن به کتابخونه حسابی اینطرف و اونطرف رو نگاه می کردم. دیدم فایده ای نداره، رفتم پیش متصدی کنابخونه و سوال کردم که خانم پوریان اینجا اومدن. متصدی کتابخونه که یه خانم 60 ساله بود با دست به یه خانمی توی گوشه سمت راست کتابخونه اشاره کرد. آره یک خانم جوون و سبزه نشسته بود. فکر نمیکردم که خودش باشه. آخه طوره دیگه تصورش کرده بودم.
من موقعی که اونجا بودم فقط متوجه صورتش شدم، فیزیک بدنی اون زیاد معلوم نبود، چون از اول که من اومدم تا آخر که بلند شدم، اون نشسته بود. صورت سبزه (تقریبا تیره)، با چشای کشیده و مشکی و یه بینی خیلی قشنگ و با دندونایی که داشتن از سفیدی برق می زدن. گوشه موهاش توی صورتش ریخته بود. بعد از یک سلام و احوال پرسی معمولی، کنار اون روی صندلی نشستم.
لپ تاپ (Dell) خودش رو رو میز گذاشت، و وایرلس رو کانکت کرد. می خواست، آپدیت نشدن، آنتی ویروس رو نشونم بده. منم که می دونستم مشکل کجاست، یه key از یکی سایت های ایران دانلود کردم و بلافاصله روی آنتی ویروس نصب کردم. آنتی ویروس شروع به آپدیت شدن، کرد.
پوریان: ای وای، چقدر آسون بود. البته معما رو چون شما حل کردید واسه منم آسون بنظر رسید.
من: ببخشید، کاغذی که گفتم بنویسید؛ آماده کردید.
پوریان: آره، ولی باور کنید که خونه جا گذاشتم. اصلا اگر امکانش هست، یه چند جلسه در مورد اینترنت و طراحی قالب به من آموزش بدید. هر چه هم که هزینه میشه بگید که بعد از پایان کلاسا پرداخت کنم.
من: نه، این چه حرفیه که شما می زنید. باعث افتخاره منه که بتونم کمکی به شما کنم(اینم از ایراد بزرگ من، خجالت کشیدن و نه نگفتن).
پوریان: اگه می خواید کمک کنید، اول بهاء کلاس رو بگید، تا بعد…
دیگه کاملا نمی نویسم که چقدر تعارف تیکه و پاره کردم. خلاصه با جلسه ای 7 تومان با هم کنار اومدیم. آدرس خونه رو گرفتم، و قرار شد که هر شنبه و چهارشنبه، ساعت 19 تا 20:30 دقیقه به خونه خانم پوریان میرفتم و مواردی رو که خواسته بود رو درس بدم.
اتفاقا خونه اون با خونه ما، زیاد فاصله ای نداشت. با پیاده هم میشد ظرف 15 دقیقه رفت. وقتی رسیدم به خونه آیفن زدم. زنی با سن و سال بالا جواب داد، که انگار از قبل منو میشناخت، فقط یه شما گفت و من که جواب دادم درو باز کرد.

خونه ویلایی ساده ای داشتن، که انگار باغچه هاش 10 ساله آب نخوردن. داخل خونه هم وسایل مدرنشون فقط یه تلویزیون پارسگراندیگ 21 اینچ بود. باور کنید که وقتی وارد خونه شدم ، به کلی دپرس شدم. بعد از چند لحظه که توی راهرو خونه ایستادم، همون زن که مادر خانم پوریان بود (خانم پوریان صداش می کرد، مامان فهیمه) با تعارف منو به داخل سالن خونه دعوت کرد. بعدش به کنار یک پله که به سمت سه تا اتاق طبقه بالا (البته نمیشد گفت طبقه بالا، چون با پایین یک متر فاصله داشت) ختم می شد، رفت و خانم پوریان رو صدا زد.

خانم پوریان تیپ معمولی داشت، مانتو و شال قرمز. اصلا شال قرمزش به رنگ تیره صورتش نمیومد. فیزیک خوبی داشت، سینه درشت، و باسن خوبی داشت. خلاصه با دعوتش به اتاق بالا رفتم که انگار فرقش بین بهشت و جهنم بود. اتاق های تمیز و مجهزی بالا بود. معلوم که پدر و مادرش از خرج کردن خوششون نمیاد.
وقتی رسیدم بالا دیدم یه بچه 12 – 13 ساله پای کامپیوتر نشسته داره بازی Need for Spead میکنه، خیلی حال کردم، آخه من عاشقه این بازی هستم مخصوصا نسخه تحت تعقیب اون. خانم پوریان به پسرش گفت: محمد جان پاشو، فردا عربی داری. زود برو توی اتاق خودت درست رو بخون… اصلا بشین همینجا، کامپیوتر یاد بگیر. محمد رفت دوتا صندلی دیگه اضافه کرد.
من اول طریقه آپدیت اویرا رو که زیاد سخت نبود، براش توضیح دادم. تو همین موقع بود که محمد درو باز کرد و رفت(البته با اشاره مامانش). خانم پوریان با لحن دوستانه ای گفت: آقای فرهمند من خسته شدم، اگه مشکلی نیست، یکم استراحت کنیم، تا بعد بریم سراغ ساخت وبلاگ و اینترنت. و گفت: باور کنید خیلی کارمند های ما کمبود اطلاعات دارن، آخه یه استاد دانشگاه چرا نباید ساخت یه وبلاگ که یه بچه 10 ساله هم میتونه،، بتونه انجام بده؟
محمد با یک سینی چای و کلی تنقلات اومد. خیلی خوب بود، خودمم داشتم ضعف میرفتم. خانم پوریان گفت: آقای احمد پور لطف کنید بیاید پایین و روی مبل بشینید، اینطور راحت ترید. همین که من بلند شدم، محمد توی سه صوت نشستو بازی رو اجرا کرد. من که خندم گرفت، خانم پوریان هم خنده اش گرفت.

پوریان گفت: آقای فرهمند شما، فقط درس می خونید؟
من: بیشتر درس می خونم و کارم توی یک کافی نت هست. البته برای کمک خرج.
پوریان: جالبه؛ من اصلا شما رو توی دانشگاه ندیدم.
من: چون بیشتر اوقات باید سریع برم سرکار، توی دانشگاه پرسه نمی زنم.
پوریان: آره، اینطوری بهتره. چرا پس الان تونستید بیاید سر کلاس من.
من: خب روزای شنبه کلاس ندارم، کلا به کارم توی یک نوبت که کار می کنم میرسم.
روز اول به سادگی گذشت. کلاس بعدی روز چهارشنبه بود. اون روز خیلی سرم درد می کرد، دلم نمی خواست به کلاس خانم پوریان برم، ولی با خودم گفتم که اگر جلسه دوم نرم، مطمئنا روی خوشی نداره. واسه همین یکم دیرتر رفتم. حدود ساعت 19:45 دقیقه بود که رسیدم اونجا.
وقتی رفتم توی سالن، خانم پوریان از دیر اومدنم سوال کرد و منم گفتم که امروز یکم بدحال بودم. طبق معمول روز اول به همون اتاق رفتم و شروع به آموزش ساخت وبلاگ کردیم. موقع استراحت که رسید، پوریان رفت و با نوشیدنی برگشت که واقعا توی هوای اون روزای شهر ما (جنوبی هستم) می چسبید.
من: خانم پوریان امروز محمد نیست.
پوریان: آره، رفته با دوستش بازی کنه. راستی حالتون بهتره؟
من: آره بهتر شدم. امروز یکم سرم توی کافی نت شلوغ بود، به همین خاطر سر درد داشتم.
پوریان: راستی چند سالتونه؟
من: 23 سال. یک سال پشت کنکور بودم. ولی الان درسم خوبه.
پوریان: اینکه معلومه.
از سالن پایین صدای یه مرد اومد که داشت مادر، خانم پوریان رو صدا می زد. خانم پوریان بلند شد و رفت پایین. صداشون میومد که چه می گفتند.
پدر خانم پوریان: مادرت کجاست؟
پوریان: رفته خونه همسایه.
آقای پوریان: می خواستم بگم که شناسنامه ها رو آماده کنه که فردا برم، سهمیه یارانه ها رو تفکیک کنم. راستی شناسنامه خودت رو هم بده.
بعد از تموم شدن حرفاشون خانم پوریان، بالا اومد و گفت: ببخشید که طول کشید، راستی شما می تونید کارای یارانه ما رو انجام بدید، هم به من یاد بدید، هم تا دیگه فردا بابام از کارش زده نشه.
من: چشم، مدارکتون رو بیارید تا انجام بدم.
بعد از اینکه مدارک رو گرفتم. من کارای یارانه پدر مادرش رو انجام دادم، بعدش کپی کارت ملی همسرش رو داد و گفت : می خوام منو از سرپرستی همسرم دربیاری و خودم رو جداگونه سرپرست کنی. من تعجب کردم، فهمیدم که طلاق گرفته ولی چیزی نگفتم. تابلو بود که تعجب کرده بودم.
پوریان: ببخشید آقای فرهمند، شاید توی محل کار خودتون زیاد از این کارا کنید، و فهمیدید که من طلاق گرفتم خواهش می کنم که اینو پیش دوستاتون نگید.
من: چشم، این چه حرفیه.
از اون روز به بعد احساسم روی اون عوض شد. جلسه روز چهارشنبه تموم شد و من رفتم خونه. جمعه عصر بود که خانم پوریان با من تماس گرفتن.
بعد از سلام و احوال پرسی..خانم پوریان: من عصر شنبه می خوام برم نمایشگاه الکامپ می خواستم بگم که کلاس فردا عصر رو برگزار نکنیم.
من: نمایشگاه الکامپ!؟ چه خوب. تا کی زمان داره
پوریان: تا پنج شنبه، چطور شما نمی دونستید (شهر ما شهر کوچیکیه، و نمایشگاه الکامپ توی یه شهر بزرگتر که 150 کیلومتر با ما فاصله داره برگزار می شد)
من: آخه چند مدتی که به (…..) نرفتم.

پوریان: اگه ایرادی نداره، فردا بیاید همراه با هم بریم، که منم تنها نباشم.
باور کنید خیلی برام غیره منتظره بود. من که دست و پامو گم کرده بود. گفتم: نه، ممنون. خودم میرم.
پوریان: این چه حرفیه، خب با هم میریم، هم شما از کامپیوتر سر در میارید و هم من ماشین دارم.
قرار شد که شنبه ساعت 3 عصر به نمایشگاه بریم.
روز شنبه ساعت 2 بعد از ظهر من کارم توی کافی نت تموم بود، ولی برای اینکه نمی خواستم کسی بفهمه که دارم با یه زن می رم، تا ساعت 3 موندم همونجا و خونه نرفتم. ساعت 4 شد و خانم پوریان با ماشین تویوتا اومد. دروباز کردم و خواستم که سوار بشم جا خوردم، خیلی تیپ خفنی داشت. البته صوصولی نه، ولی آرایش غلیظی کرده بود. منم که بخیال خودم آخر تیپ رو زده بودم، در مقابل خانم 15 هم نبودم.
وقت شروع به حرکت کردیم، تا چند دقیقه ای صحبت نکردیم. اولین حرف رو خانم پوریان زد.
پوریان: چرا ساکتید؟ یه حرفی، حدیثی؟
من: چی بگم.
پوریان: از خودتون بگید. چندتا خواهر دارید، چند تا برادر دارید؟
من: من خواهر ندارم ولی 3تا برادریم.
پوریان: خب. ازدواج کردن؟
من: آره.

پوریان: خودت هم که مجردی. مجردی دنیایی داره.
من: خب اگه اشکالی نداره شما هم از خودتون بگید.
پوریان: منم 34 سالمه، پارسال، بخاطر اعتیاد همسرم ازش جدا شدم. کفالت پسرم رو هم خودم قبول کردم، حالا هم دارم با پدر و مادرم زندگی می کنم. راستی نمی خوای ازدواج کنی؟
من: نه، موقعیتش رو ندارم. پول می خواد، سربازی نرفتم هنوز و …
پوریان: ای بابا، زن گرفتن که این چیزا رو نداره، تو این زمان باید زن به کس بدن که فقط معتاد نباشه، پول و ماشین خودش جور میشه. حالا خودت دوست داری ازدواج کنی؟
من: ازدواج … نه.

پوریان: چرا؟
من: دوست دارم تحصیل کنم و درس بخونم. هنوز واسه گرفتن مسئولیت به این بزرگی آماده نیستم.
پوریان: خوبه. منم که دیگه اصلا نمی خوام ازدواج کنم. الان خیلی راحتم. به خونه، بچه ، درس، مادر و پدر و همه و همه میرسم.
کلا رفت و برگشت از نمایشگاه همین حرفا رو بیشتر نداشت، بجز یک شام مختصر که توی همون شهر خوردیم. با هم صمیمی تر شده بودیم. خیلی خوش گذشت. وقتی به شهر خودمون رسیدیم منو جلوی مغازه پیاده کرد و گفت: خوش گذشت..| من: عالی گذشت. خیلی خوب بود. حسابی روحیه ام عوض شد…| پوریان: پس خداروشکر؛ اگه شد باز هم با هم میریم بیرون چون به منم خیلی خوش گذشت…| با یه خداحافظی کوتاه از هم جدا شدیم.
دیگه از خانم پوریان خبری نشد تا صبح روز چهارشنبه، که SMS داد، که امشب منتظر شما هستم. شب مثل بقیه شبهای عمرمون رسید. اون روز با اینکه هوا گرم بود ولی هوس کردم با پای پیاده قدم بزنم. مثل همیشه در زدم و با تعارف همیشگی به اتاق درس رفتیم. بعد از اینکه 45 دقیقه اول تموم شد و طبق عادت همیشگی یک پذیرایی مختصر از من کرد و گفت: آقای فرهمند میشه فردا عصر با همدیگه یه سر چرخی به ( همون شهر) بزنیم. من: خانم پوریان باور کنید که خیلی دوست دارم بیام ولی فردا باید کافی نت باشم…| پوریان: حالا نمیشه کاریش کرد… | من که خودم خیلی مشتاق رفتن بودم با هزار تا التماس صاحب کافی نت رو راضی کردم که عصر پنج شنبه جای من علی سرکار باشه.
من علی رو توی جریان گذاشتم و عصر پنجشنبه که رسید با ماشین خانم پوریان به کنار ساحل اون شهر رفتیم. کنار ساحل که روی صندلی نشسته بودیم، هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. ساحل خیلی شلوغ بود. من یه آه بلند کشیدم و گفتم چرا حرفی نمیزنید. خانم پوریان: از چی بگم، خیلی دلم گرفته-س. دلم واسه یه همدم تنگ شده. شوهرم اونوقت که سلامت بود خیلی واسم همدم خوبی بود. اما الان حتی مادرم واسم همدم خوبی نیست.

من خیلی تعجب کرده بود. واقعا این دریا بود که روی احساسات اون تاثیر گذاشته بود. من هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم. فقط گوش میکردم. دیگه خان پوریان هم از گوش کردن من خسته شده بود. گفت: ای بابا چرا ساکتی…| من: خب چی بگم، آخه فکر نمیکردم این حرفها را از شما بشنوم. توی زندگی عادی شما اصلا این حرفها پیدا نیست…| پوریان: درست میگی، من آدمی نیستم که اتفاقات توی زندگی خودم رو توی ظاهر نشون بدم.
واقعا درست می گفت اصلا آدمی نبود که توی ظاهر چیزی شد از اون فهمید. من: خانم پوریان شما چرا دیگه ازدواج نمی کنید؟…| پوریان: آخه دیگه نای ازدواج رو ندارم، حداقل برای عادت کردن به شرایط جدید باز باید چند سال از زندگیم رو صرف اون کنم که آخرش شاید 20 درصد طرف مناسب باشه…| من قانع شده بودم و دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم…| پوریان(با خنده): اگه آدم پر حرفی نیستی ولی شنونده خوبی هستی. تو نمی خوای بیشتر در مورد خودت بگی؟…| من: راستش چی بگم، فکر نمیکردم با این ارتباط دوووووور من و شما، به اینجا برسیم که من بخوام از خودم واسه شما بگم. منظورم را بد نگیرید. منظورم اینه که واسم تازگی داشت. منم آدم زیاد گرمی نیستم شاید واسه همینه که بیشتر گوش میدم. آدمیم که زندگیم زیاد فراز و نشیب نداشته….|
همینطور که داشتم حرف میزدم بیشتر توجه ام به لبخند زیبای اون بود. وقتی حرفم تموم شد. گفت: خیلی حرفات قشنگ بود، واقعا به حرفایی که زدی معتقدی؟..| آخه من در مورد خودم گفتم که آدم اگه بیشتر توی شلوغی ها نباشه کمتر ضربه می خوره و آدمی که دوس داره یه ازدواج بی عیب و نقص داشته باشه، بیشتر ازدواجش براش غیره منتظره میشه… من: آره مگه شما شک دارید، اگه دارید بگید..| پوریان: نه واسم خیلی جالب بود، که یه آدمی پیدا شده که داره این حرفا رو میزنه. راستی یه چیزی بگم به من نمیخندی؟…| من: نه، چرا بخندم…| پوریان: موقعی که داشتی حرف میزدی رنگ و مردمک چشات تغییر میکرد…| تعجب کرده بودم که چطور رنگ چشام تغییر میکنه!!!!!!

یک کافه کنار ساحل بود که رفتیم اونجا و با اصرار من یه عصرونه مختصر خانم پوریان رو دعوت کردم. ولی انگار خیلی ساحل به اون چسبیده بود که گفت باز هم بریم سر جامون بنشینیم و حرف بزنیم. من خوشحال شدم و باز به همون مکان رفتیم. این بار خیلی نزدیک به هم نشسته بودیم. خانم پوریان بلند شد و گفت: میشه با هم یه عکس بگیریم، خیلی دوست دارم یه عکس داشته باشم… منتظر جواب من نشد، و یه پسر رو که داشت با دوستش شطرنج بازی میکرد رو صدا زد که از ما عکس بگیره.
موقعی که با پیاده به محل پارک ماشین برمیگشتیم یه سوالی پرسیدکه اصلا توقع نداشتم. پوریان: میگم شما نامزد یا دوستی ندارید…| من گفتم: گفتم نمی دونم توی این دوره زمونه حرف منو باور کنید یا نه، ولی من نامزد و یا دوستی ندارم….| البته داشتم یه دروغ می دادم چون من سال سوم دبیرستان دوست دختر داشتم. اما بعد که وارد دانشگاه شدم فهمیدم که این چیزا آدمو به بیراهه میکشه. میدونم بعضی از شما حرف منو شعار می دونید ولی واقعا همینطوره.
پوریان: مطمئن باش که من باور میکنم…| وقتی سوار ماشین شدیم دستش روی سوییچ بود ولی استارت نمی زد، گفتم چی شده، یه نگاهی به من کرد و هیچی نمی گفت، باور کنید، باور کنید، باور کنید که داشت چشاش داد می زد که چی می خواد (شهوت نبود، مطمئن باشید)، بدون هیچ گفتگو و یا حرفی سریع لبش رو آورد جلو یه بوسه به لب من زد…| باور کنید، بخدا اصلا باورم نمیشد. بال در آورده بودم. دیگه تا شهرمون هیچ حرفی نزدیم، حتی یک کلمه، حتی من صدا نفس کشیدنش رو هم نمیشنیدم.
موقع پیاده شدن حتی خداحافظی نکرد. و سریع رفت. دیگه داشتم از این همه فشار ذهنی که روی من بود، دیوونه میشدم. آخه چی شد که دیگه هیچ حرفی نزد. دیگه تحمل نداشتم. یه SMS فرستادم که چرا بدون خداحافظی رفتید. اصلا انگار که نه انگار، جوابی اصلا نیومد.
شب حدود ساعت 12:30 بود که خواب بودم، با صدای ویبره گوشیم بیدار شدم. نگاه کردم که SMS-ی از خانم پوریان اومده، با عجله بازش کردم. نوشته بود… خیلی مهربونی.
من: چرا؟

پوریان: چون هستی
من: چرا بدون خداحافظی رفتی.
پوریان: اصلا اون لحظه اختیارم دسته خودم نبود، شکه شده بودم.
من: منم همینطور. وقتی داشتی نگاه میکردی، حدس زدم می خواد اتفاقی بیفته.
پوریان: اصلا در موردش فکر نکرده بودم. خواهش میکنم به کسی چیزی نگو.
من: وای، باور کنید که من حرفی نمیزنم.
پوریان: ممنون.
دیگه SMS-ی بین ما ردوبدل نشد. شنبه فرا رسید و منم منتظر تماس اون بودم. دیگه بی تاب شده بودم. تماسی گرفته نشد. خودم با خانم پوریان تماس گرفتم. وقتی تماس گرفتم، جواب نداد. دیگه خیلی نگران شده بود. بعد از 1 ساعت تلفنم زنگ خورد و با عجله توی جیبم درش آوردم، که دیدم خودشه. داشتم از خوشحالی بال در می اوردم. سریع جواب دادم. بعد از سلام و احوال پرسی: ببخشید من سر کلاس بودم، کلاس امشبمون برقراره ولی اگه میشه ساعت 20 بیاید.
منم دیگه آماده شده بودم که برم. خیلی هیجان زده بود. نمی دونم ترس بود و یا استرس که دست پام یخ زده بود. و توی دلم آشوبی بود که حد نداشت.
مشغول درس دادن بودم، که اصلا حواسم به درس دادن نبود. یهو وسط درس گفتم: خانم پوریان از دست من ناراحتید…| پوریان: چی؟ واسه چی؟ چرا یهو این سوال رو کردی؟….| من: آخه از اون روز که بدون خداحافظی رفتید تا حالا خیلی فکرم مشغول شماست. فکر میکنم ناراحت هستید.
منتظر کلام بعدی من نشد که صورتش رو آورد جلو و شروع به لب گرفتن شد منم دیگه منتظر نبودم، اصلا حواسم به دور اطرافم نبود که پسرش یا کسی سر نرسه، همینطور که داشتیم لب میگرفتیم، دستم رو به طرف سینه هاش بردم که محکم دستمو گرفت. من باز اصرار کردم ولی لباش درآورد گفت: چرا اینطوری میکنی….| من تمامی هوشم رفته بود و شهوت کل عقلم رو گرفته بود.
گفتم: مگه تو اینو نمی خوای؟….| با تعجب نگام کرد. گفت: بلند شو گمشو بیرون…| من باورم نمیشد…| دوباره گفت: پاشو گمشو بیرون، مگه کری…|

آرزو کردم زمین دهان باز میکرد و منو می بلعید. سریع لپ تاپم رو برداشتم و زدم بیرون. باور کنید که تا رسیدم خونه 10 تا سیلی خودمو زدم که آخه چرا مثل حیوون شده بودم. تا شب کلی SMS دادم که معذرت میخوام. اختیارم دسته خودم نبود و دیگه اینکارو نمی کنم. اصلا گوشش بدهکار نبود.
فرداش پیامک داد، شماره حسابتون رو بدید می خوام پول کلاس ها رو پرداخت کنم. منم که میدونستم منظورش چیه، دیگه نا امید شده بودم. و شماره حساب رو SMS کردم. میدونستم که اگر نکنم بدتر میشه. شماره حساب من بانک ملی بود، توی شهر ما 4 تا شعبه بیشتر نداشت، فهمیدم که یک بانک ملی نزدیک دانشگاه هست، ممکنه اونجا بره و منم سریع لباس پوشیدم و رفتم جلو درب بانک ایستادم ولی خبری نشد.
فردای اون روز رفتم جلوی درب دانشگاه که ببینمش، سه ساعت ایستادم تا که بالاخره اومد. سریع رفتم کنار ماشینش ایستادم، تا که اومد درب ماشین رو باز کنه رفتم سراغش، وقتی دیدمش خیلی جا خورده بودم، اصلا آرایش نکرده بود، و خیلی چهرش ناراحت بنظر می رسید.
موقعی که درب ماشین رو باز کرد، سریع درب رو گرفتم و گفتم: خواهش می کنم، بهت التماس می کنم یه لحظه به حرفام گوش بده، خواهش میکنم. اونم: با یه لحن آروم گفت بیا تو، دانشجوها می بینن حرف در میارن.
فهمیدم که از رو ناچاری بهم اجازه حرف زدن میده، من سریع سوار ماشین شدم و راه افتاد و آروم رانندگی میکرد. منم ساکت بودم. گفت: نمی خوای چیزی بگی، پیاده شو….| من: می خوام بگم ولی میترسم ناراحت بشی…| پوریان: دیگه مهم نیست…| من: باور کن فکر میکردم نیاز داری، همش این نبود خودم هم کنترلم رو از دست داده بودم. بخدا حاظرم 40 روز روزه بگیرم، که شاید منو ببخشی، هر کاری بگی انجام میدم فقط منو ببخش…| گفت: شما همتون شبیه به هم هستید. من احساسم رو داشتم به تو نشون می دادم نه شهوت رو.
من کلی ناراحت بودم، اشک تو چشام جمع شده بود. گفتم باور کن نتونستم خودم رو کنترل کنم، به من حق بده. مگه من چندبار توی چنین شرایطی قرار گرفته بودم…| بعد از چند لحظه سکوت، گفت: برو پایین، خودم باهات تماس میگیرم. منم با بی میلی اومدم بیرون و بطرف دانشگاه راه افتادم. حس میکردم که دوسش دارم.
شب شده بود که تماس گرفت و گفت: می تونی بیای خونه ما. گفتم الان، آخه ساعت 10 شبه. گفت اگه می تونی بیا. منم سریع رفتم. وقتی رفتم دیدم هیچکس نیست. پرسیدم کسی نیست، گفت: نه، من خسته بودم نرفتم عروسی. پسرم با پدر مادرم رو بردم رسوندم و اومدم.
می خوام چند سوال بپرسم، رک و راست بهم جواب بده. تو منو دوست داری؟ من: باور کن تا روزی که منو بیرون کردی، چیزی احساس نمیکردم ولی از اون روز به بعد دیگه، خودمو وابسته تو میدیدم. همیشه سرم توی گوشی بود که شاید یک پیام بدی.
خب حالا که دوست داری، چه توقعی داری؟…| باور کنید نمی دونستم چی بگم. فقط گفتم: دوست دارم همیشه کنارت باشم…| بلند شدم رفتم کنار-ش نشستم. دستاش رو گرفتم و گفتم باور کن دیگه طاقت ندارم ناراحت ببینمت…| سر خودشو به سمت من برگردوند و گفت منم دوست دارم، همین آخرین حرفش بود. سریع لباش رو روی لبام گذاشت و با سرعت زبونش رو توی دهانم می چرخوند منم دیگه به کارم سرعت دادم. دیگه می ترسیدم کاری انجام بدم. که با دستاش منو حل داد روی مبل. و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنم شد.
پیراهنه منو باز کرد و به بدنم بوسه میزد. که روی پام نشست و پیراهن خودشو در آورد و منم دیگه فهمیدم که می تونم کارو انجام بدم، سریع پیراهنشو از تنش بیرون کشیدم. واقعا زیبا بود. سینه های بزرگ که از پشت سر هم نگاه میکردی قابل دیدن بودن، با اون اندام ظریفی که داشت اصلا نمی تونستم چنین سینه ای-و تصور کنم. سریع سوتینو باز کردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم. دیگه از بس که مکیده بودم سرم به حالت گیج رفته بود.

از سینه هاش به سمت گردنش رفتم و شروع به خوردن لب و لاله های گوشش شودم. از لاله های گوشش به سمت چشاش میرفتم و از چشاش به سمت لبش می رفتم. چشاش قرمز شده بود. همینطور که داشت نگاهم میکرد کمربند شلوارمو در آورد. منم شرتمو در آوردم.
نوبت به شلوار اون بود. موقع باز کردن این قدر دست پاچه بودم که دکمه اون کنده شد. زیپ شلوارو باز کردم. شرت رو هم درآوردم و شروع به خوردن سینه های اون شدم. دیگه داشت دیوونه میشد، با صدای بلند ناله میکرد، از سینه ها کم کم به سمت پایین اومد تا که رسیدم به کسش، تا زبونم به کسش خورد، کمرش یه تکون خورد، که همراه با آه کشیدن بود. فهمیدم که خیلی وقته سکس نداشته. شروع به خوردن کسش کردم. دستاش رو تو موهام کرده بود و فشار می داد.
بعد از چند لحظه، سرمو با دستاش گرفت و به سمت بالا کشید. و شورع به لب گرفتن شد. بعد از تموم شدن لباشو از روی لبام برداشت و با بوسیدن به سمت پایین رفت تا که به سمت کیرم اومد و شروع به خوردن کیرم شد. اول آروم میخورد ولی بعدش به شدت شروع به ساک زدن شد که نزدیک بود که آبم بیاد. با دستام سرش رو گرفتم و کشیدمش بالا.
سر کیرم رو گرفتم و آروم روی کسش میکشیدم. دیگه داشت دیوونه میشد که آرووم سرشو کردم داخل. و آروم بالا و پایین میکردم. اونقدر کمرم رو سفت گرفته بود که داشت، از فشار انگشترش کمرم خون میومد. سریع برگردوندمش و یه بالشت زیر شکمش گذاشتم و باز فرو کردم توی کسش که آه آه اون باز شروع شد. بدنمون کلا از عرق خیس شده بود. سرعت کارم رو بیشتر کردم. پاهام دیگه جون نداشت. بلندش کردم و خوابیدم و اونو نشوندم روی خودم و شروع به بالا پایین کردن شد. دیگه داشت آبم میومد با صدایی که نا نداشت، گفتم داره میاد. خودش رو کشید بالا و شروع به ساک زدن شد.

گفتم بسه، گفت: مگه اومد گفتم نه. باید اول تو بشی، باز خوابوندمش و شروع به خوردنش کردم دیدم صداش شدیدتر شد فهمیدم که میخواد ارگاسم بشه سریع کیرم کردم تو و با سرعت تلمبه میزدم. که شروع به لرزیدن کرد، و منم همینطور ادامه دادم تا اینکه آبم اومد و رو شکمش ریختم.
دیگه نا نداشتم. هیچوقت فکر نمیکردم که بعد از اینکار اینقدر ضعیف بشم. حتی نمی تونستم پاشم، پاهام انگار بی حس شده بود. به زور بلند شدیم و رفتیم یه دوش گرفتیم. توی دوش خیلی از من تشکر میکرد و منم از اون.
قرار شد که با هم باشیم. با هم زیاد بیرون میریم ولی هنوز فرصت سکس دوباره نشده.
خوشحالم که خاطره منو خوندید. امیدوارم که تمام و کمال نوشته باشم. خیلی دوستون دارم. امیدوارم در تمامی مراحل زندگی موفق و سربلند باشید و همچنین سال خوب و خوشی داشته باشید.

نوشته:‌ علی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>