من بچه میخوام

يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم. اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي گذاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد. ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم. همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و من و جواد هم از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم. وقتي كه ظهر بخاطر اضافه كاري دير تر مي يومد خونه ، حتي اگه مهمون هم داشتيم تا برنمي گشت خونه سفره نهار رو پهن نمي كردم. فاميل هم اين رو فهميده بود و صداشون در نمي يومد. با آنكه مرتب جواد به من مي گفت وقتي مهمون داريم مهمونها رو گرسنه نگه ندار حداقل براي اونها نهار بزار به خرجم نميرفت.تازگي حس مي كنم همه يك جورايي پشت سر ما حرف مي زنند. بعد يك سال همه دوست داشتن شكم بالا اومده منو ببينن مخصوصا مادر و خواهر هاي جواد كه بهر بهانه اي پاي بچه رو مي كشيدن وسط و گاهي هم نيش زبوناشون آزارم مي داد. چند بار با جواد موضوع رو در ميون گذاشتم ولي اون مي خنديد و مي گفت : اهميتي به حرف مردم نده. حالا يك خورده ديرتر بچه دار بشيم مگه چطور ميشه.يك روز مادر جواد به بهانه خبر گيري اومد خونه ما و من داشتم سبزي پاك مي كردم واسه نهار ظهر. كنارم نشست و ضمن كمك به من سر حرف رو باز كرد و طبق معمول و عادتش آنقدر حرفاشو كش داد تا باز به موضوع بچه دار شدن من رسيد. خيلي جدي گفت : اينجوري كه نمي شه مينا جون دست رو دست بزاري با يه بهونه اي دست جواد بگير ببرش آزمايش ، آخرش معلوم مي شه عيب از كدوم تونه.بعد خيلي نيش دار ادامه داد : البته جواد جون خيلي مرد قوي و سالميه و من بعيد مي دونم مشكل از اون باشه. حالا عزيزم يك آزمايش بدين بد نيست.اخم مامو كشيدم به هم و گفتم : مادر جون اين چي حرفيه مي زنيد من و جواد خوشبختيم الان هم كه هيچ كدوم ميلي به بچه نداريم.اخمي كرد و گفت : اين حرف نزن ، يعني چي يعني من نبايد نوه مو ببينم جواد هم بچه دوست داره ولي واسه اين كه تو ناراحت نشي به روت نمي ياره.با ناراحتي گفتم : اين چي حرفيه شما مي زنيد ، از كجا معلوم تقصير من باشه. جواد اگه از من دل گير باشه خودش بهم مي گه ، شما جوش جواد رو نزنيد.بلند شد و با عصبانيت گفت : وا چقدر بي تربيت شدي تو مينا ؟ نمي شه دو كلام باهات حرف زد ، هنوز كه چيزي از ازدواجتون نگذشته خوب اگه يك موقع مشكل از تو باشه ، جواد مي تونه يك زن ديگه بگيره تا آخر عمر كه نبايد به پاي تو بسوزه.خونسردي مو از دست دادم و زدم زير گريه.به مادر جواد هر چي اصرار كردم واسه نهار نموند و تا موقع رفتن مرتب حرفهاي نيش دارشو تكرار كرد.ظهر موقع نهار موضوع رو با جواد در ميون گذاشتم. خيلي از دست مادرش دلخور شد و گفت : به حرفاش اهميت نده ، و خودتو ناراحت نكن. حالا براي اينكه زبونش كوتاه بشه فردا نمي رم اداره و با هم مي ريم آزمايش از سه حال خارج نيست يا هردومون سالميم و گيري تو كار نيست و يا من اشكال دارم كه در اون صورت اگه تو دوست داشته باشي ازت جدا مي شم چون ابدا دوست ندارم تا آخر عمر به پاي من بسوزي و يا عيب از تويه كه براي من هيچ اهميتي نداره. من بدون بچه كنار تو به اندازه كافي خوشبخت هستم.با ناراحتي گفتم : اگه عيب از تو باشه ، نمي زارم منو طلاق بدي. بابا من اصلا از بچه متنفرم.و زدم زير گريه ، جواد منو بغل كرد و گفت : گريه نكن فردا معلوم ميشه.خودتو ناراحت نكن.اصلا شب خوابم نبرد حتي وقتي جواد كير شو تو كسم مي كرد حواسم بهش نبود و مثل هميشه و ناله و آه نمي كشيدم وقتي آبشو ريخت تو كسم و كمي بعدشم خوابش برد من هنوز تو فكر فردا و آزمايش بودم.وقتي آزمايش داديم ، يك برگه دادن دست جواد و قرار شد فردا صبح ساعت ده نتيجه آزمايش رو بگيريم.بيرون از آزمايشگاه جواد برگه رو داد دستم و گفت : من ديگه فردا نمي تونم مرخصي بگيرم تو خودت زحمت شو بكش.صبح فرداش كه رفتم جواب آزمايش رو بگيرم همه بدنم از هيجان مي لرزيد خيس عرق بودم مي ترسيدم جواب رو بگيرم ، جواب آزمايش رو گرفتم.رفتم تو پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود و نشستم رو نيمكت و جواب رو خوندم فهميدم عيب از جواده ، گويا كشت نمونه ها نشون مي داد اسپرم جواد بخاطر ضعف زيادي قادر نيست تخمك هاي منو بارور كنه اين رو زير برگه آزمايش نوشته بود و آزمايش هم يك سري عدد ورقم داشت كه از نظر علمي نتيجه رو نشون مي داد.نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از يه طرف خوشحال بودم كه مي تونستم نتيجه رو بزارم جلو مادر جواد و بهش بگم بفرما خانم ديدي عيب از من نبود و از طرفي دلم واسه جواد مي سوخت.

دلم نمي خواست تا آخر عذاب وجدان داشته باشه و گوشه كنايه فاميل رو سرش باشه.مونده بودم چكار كنم. پاك در مونده بودم ، نمي دونستم كه ظهر كه جواد مي ياد پيشم چه طوري بهش بگم عيب داره.در اين فكر بودم كه يك مرد كنارم نشست و آهسته گفت : خونه خالي دارم مي ياي ده هزار ميدم ؟رو مو برگردوندم طرفش و داد زدم : برو گمشو كثافت عوضي.بيچاره يه نگاه به دور وبرش كرد و بلند شد سريع دور شد.دستي به پيشونيم كشيدم و با خودم گفتم : اين كثافت هم چشمش به زن……. تنها افتاده كيرش بلند شده و….يك دفعه يك فكر بد اومد تو نظرم بد هم نيست اگه يكي رو گير بيارم كه بشه منو بچه دار كنه همه چي حل مي شه از اين فكرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم حالا گيريم كه بچه دارم كردن ، خاك بر سرت مي خواي بچه كي رو بزرگ كني.با خودم گفتم ولي چه اهميتي داره مثل تو فيلم ها ست ديگه بچه كه از شكمم بياد بيرون مهر مادري خودش بقيه كار ها رو درست مي كنه.با سرعت برگشتم آزمايشگاه و رو كردم به متصدي آزمايشگاه كه يه خانم جوان بود و گفتم : خانم من شوهرم رو خيلي دوست دارم ما ديروز واسه آزمايش اومديم اينجا حالا هم نتيجه رو گرفتم.و بعد آزمايش رو دادم دستش و ادامه دادم : شوهرم گفته اگه عيب از اون باشه واسه اين كه منو بقول خودش تا آخر عمر عذاب نده منو طلاق مي ده تا من بتونم با كس ديگه اي ازدواج كنم و بچه دار شم. من نمي تونم بدون اون زندگي كنم بيا و خانمي كن و يك كاغذي چيزي بنويس كه نشون بده عيب از هيچكوم مون نيست و هر دومون سالميم.با همه التماس و درخواستي كه كردم قبول نكرد و مي گفت : نميشه خانم برامون مسؤوليت داره.سرم رو گذاشتم رو ميزش و به گريه افتادم سعي كرد منو آروم كنه ولي من گريه ام بيشتر شده بود در اين موقع يكي از دكترهاي آزمايشگاه آمد طرفمون و پرسيد : چي شده ؟متصدي آزمايشگاه هم موضوع در خواست منو بهش گفت من رو كردم بهش و با گريه گفتم : تو رو خدا آقاي دكتر كاري برام بكن نزار شو هر مو از دست بدم. دكتر نگاهي به آزمايش انداخت و انگاري دلش به رحم اومد گفت : من مي تونم بنويسم كه آزمايش ها نشون نمي ده عيبي از زن و يا شوهر باشه و براي اطمينان بيشتر بايد آزمايش هاي بيشتري به عمل بياد.اين رو دوست داريد ؟ بنويسم.من گريه كنان گفتم : بله آقاي دكتر ، باز اين خيلي بهتره.راه افتاد طرف دفترش و من رفتم دنبالش. يك برگه برداشت و نگاهي به من كرد و من لبخندي بهش زدم. سريع چند قسمت برگه جديد آزمايش رو پر كرد و زير برگه نوشت آزمايشات نشون نمي ده كه عيب از طرف زن و يا شوهر….بتندي گفتم : آقاي دكتر شما كه آقايي كرديد تو رو خدا آزمايش هاي بيشتر شو ننويسيد بخدا تا اين رو نشون همه بدم ، پارش مي كنم مي اندازمش دور بخدا راست ميگم.خودكار شو زمين گذاشت و يه نگاه به من انداخت. دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم : تو رو خدا كمكم كن.دستشو گرفت به بازوم و كمي بازو مو ماليد و در همون حال با خنده معني داري.گفت : ديگه قرار نشد كلك بزنيد خانم.گرم شده بودم بدنم داشت مي لرزيد. دستشو از بازوم جدا كرد و كشيد به پشتم و آورد رو باسنم. خودم رو عقب كشيدم و اخمي كردم و گفتم : تو رو خدا بنويسيد برم يه موقع شوهرم پيداش نشه.لبخندي زد و برگه رو تموم كرد و گذاشتش تو پاكت و داد دستم. با خوشحالي تشكر كردم و رفتم سمت در اتاق كه صدام كرد : خانم.برگشتم و نگاهش كردم و پرسيدم : بله.آمد جلو و يك كارت كوچك داد دستم و گفت : اگه يه موقع كاري از دستم بر بياد خوشحال مي شم بتونم براتون كاري انجام بدم.حرفاش بوي خوبي نمي داد خيلي بهم برخورد ، ولي براي اينكه بهش بر نخوره كارت رو گذاشتم تو كيفم و به تندي زدم بيرون ، حرفاش مدام تو گوشم بود اگه كاري از دستم بر اومد…. خداي من كاش واقعا هردومون سالم بوديم و من اين حرفها رو نمي شنيدم.برگشتم تو پارك و روي يه نيمكت لم دادم و برگه آزمايش رو از تو پاكت در آوردم. نگاهي بهش انداختم و دو سه بار خوندمش انگار دلم مي خواست اون نتيجه رو واقعي تر حس كنم. بعد نتيجه آزمايش قبلي رو پاره كردم. بلند شدم راه افتادم سمت خونه و تو راه تيكه پاره هاي آزمايش قبلي رو ريختم تو سطل زباله كنار پارك.نزديك خونه يك جعبه شيريني گرفتم و رفتم خونه يك غذاي خوشمزه كه جواد دوست داشت درست كردم.ظهر كه جواد اومد خونه خيلي پكر بود همون دم در ازم پرسيد : جواب آزمايش رو گرفتي ؟با خنده دويدم تو خونه اون هم دنبالم دويد جعبه شيريني رو گرفتم جلوش و با ناز گفتم : بايد يه خورده خودمون رو تقويت كنيم ، همين و بس ما هر دومون سالميم. بعد نتيجه آزمايش رو دادم دستش. وقتي اون رو ديد با خنده گفت : پس چرا بچه دار نمي شيم ؟سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم. جواد بازو مو گرفت و گفت : چيزي شده ؟همونطور كه سرم پايين بود گفتم : تقصير منه ؟خنديد و گفت : چرند نگو عزيزم مگه خودت نتيجه رو نخوندي ؟لبخندي زدم و گفتم : چرا ولي.به تندي گفت : ولي چي ؟گفتم : از دستم عصباني نميشي بهت بگم.اخماشو هم كشيد و گفت : نه ، بگو ببينم چي مي خواي بگي ؟گفتم : من مرتب قرص مي خوردم ، كه بچه دار نشيم ، آخه اول زندگي خوشم نمي ياد جيغ و وق بچه رو بشنوم ، با خودم گفتم بزار دو سه سالي تنهايي خوش باشيم.خنديد ، آنقدر خنديد كه نگرانش شدم و پرسيدم : جواد حالت خوبه ؟منو بغل زد و لباشو گذاشت رو لبام باسنم رو تو چنگش گرفت و محكم فشار داد طوري كه دادم در اومد جواد خيلي اين كار رو دوست داشت.بعد كه از بغلم آمد بيرون با خنده گفت : آخه ديوانه ، تو كه قرص مي خوردي ، چرا منو مجبور كردي بريم آزمايش ؟ واقعا كه خولي مينا.من هم خنديدم و جواب دادم : واسه اينكه زبون مامانت كوتاه بشه و دست از سرمون برداره.لبخندي زد و گفت : اين كه بدتر ، حالا مي پرسه پس چرا اگه هر دو تون سالميد بچه دار نمي شيد ؟ چي بهش مي گي؟ ها ؟خنديدم و گفتم : تو بهش بگو من روم نمي شه ، با اون نوه ، نوه اي كه مي كنه بفهمه قرص مي خوردم كله مو مي كنه.دوباره خنديد و گفت : قرار نشد هر چه كار سخته به من بدي ها ، باشه من يه جوري حاليش مي كنم حالا بدو نهار رو بيار اون قرص هاي مسخره رو هم بندازش دور امشب دو بار آب كاريت مي كنم ، امشب ديگه بايد جونه بچه رو تو رحمت سبز كنم. آنقده هر روز آبش مي دم كه خيلي زودتر از نه ماه رشد كنه و بياد بيرون.با خنده و ناز گفتم : نه ، آخه زود بياد مي زارنش تو دستگاه من اينجوري شو دوست ندارمبعد رفتم تا سفره نهار رو پهن كنم.ضربه اي به باسن زد و گفت : ديگه از اين شيطوني ها نكني.دستي به باسنم كشيدم و اخمي كردم و با ناز گفتم : دردم اومد ، ديونه.خنديد و گفت : بزار شب بشه درد و نشونت ميدم.شب كلي به خودش فشار آورد تا موفق شد دوبار آب شو تو كسم خالي كنه.به خيال خودش مي خواست همون شب با آبش تو كوير خشك من بذر بچه بكاره ، غافل از اين بود كه بذر بود ولي آب اون نمي تونست اين بذر رو جون بده.چند روز بعد همه فاميل پر شده بود كه ما سالميم و من تمام مدت قرص مي خوردم. هر كس مي يومد خونه با شوق برگه آزمايش رو نشونش مي دادم. در اين بين مادر جواد خيلي از دستم عصباني بود.يه هفته بعد ديگه موضوع عادي شد و همه آروم گرفته بودن ولي من مرتب خود خوري مي كردم. بايد يك كاري مي كردم. اين شكمم بايد بالا مي يومد و گرنه اگه تا چند ماه ديگه خبري نمي شد باز همه كنجكاو مي شدناصلا دلم نمي خواست از فاميل ها باشه ، يعني اصلا روم نمي شد هيچ جوري با فاميل باشم باز غريبه خيلي بهتر بود مي رفت پي كارشو دردسر هاي بعديش كمتر بود.تو همه مردهايي كه ديده بودم ميوه و سبزي فروش محل چيز خوبي بود.تيپ قشنگي داشت صورتش هم خيلي جذاب بود. سريع مانتو مو پوشيدم و از خونه زدم بيرون با خودم گفتم : مي رم يه خورده ميوه مي خرم و به اين بهونه به چشم خريداري خوب برسي مي كنم ، ببينم چطور ميشه.طبق معمول داشت با چند خانم ديگه كه واسه خريد اومده بودن صحبت مي كرد ، خوب مي دونستم داره به بهانه هاي مختلف زن ها رو به صحبت مي كشه. عادتش بود. يه پلاستيك برداشتم و مشغول ميوه برداشتن شدم. يهو برگشت و گفت : خانم ببخشيد ، چيدني نيست بزاريد بيام خودم براتون ميريزم.بعد اومد طرفم و منو كه شناخت گفت : ببخشيد خانم ، زردالو ها در همه.لبخندي زدم و گفتم : واسه منم در همه ؟لبخندي بهش زدم و نگاش كردم ، يه خورده هول كرده بود تا حالا اينطوري باهاش حرف نزده بودم هميشه وقتي باهاش حرف ميزدم اخمام تو هم بود.بغلم ايستاده بود و داشت تو پلاستيكي كه جلوش گرفته بودم زردالو مي ريخت. بهش نزديكتر شدم و دور وبرم رو نگاه كردم وقتي ديدم كسي حواسش به ما نيست همون طور كه بغل دستش ايستاده بودم كمي خودمو بهش چسبوندم. زير چشمي يه نگاه به من كرد و بعد آهسته گفت : باشه خودت سوا كن.بعد دست شو آورد جلو و در حالي كه مي خواست پلاستيك رو از دستم بگيره دستشو گذاشت رو دستم و يه فشار كو چو لو بهش داد.پلاستيك ميوه رو از من گرفت و زردالو ها رو خالي كرد و پلاستيك خالي.رو داد دستم. بعد رفت سمت مشتري هاي ديگه.يه لرزش كوچولو تو دست و پام افتاده بود. عرق كرده بودم تا حالا از اين غلط ها نكرده بودم ، روزگار عجيبيه بعضي وقتها آدم مجبور مي شه دست به چه كارهايي بزنه ، معمولا رو شدن يه رابطه خيانت آميز باعث گسستن زندگي ها مي شه يه موقع هم بايد يه جورايي از اين رابطه براي حفظ زندگي استفاده كرد.يه خورده عمدا طولش دادم تامشتري ها شو جواب بده. وقتي تنها شديم.گفت : خانم ، تو پستو هم ميوه هاي بهتر از اون دارم. مي خواي از اونها سوا كن.دستام به لرزش افتاد. مي خواست منو بكشه تو پستوي پشت مغازه اش.كه به جاي در با يك پرده زخيم از مغازه جدا مي شد. در شرايط معمولي امكان نداشت پا مو بزارم اونجا ولي حالا شرايط يه جور ديگه بود. دلم رو زدم به دريا و يه نگاه بهش انداختم و با خنده گفتم : خوب اگه بهترش رو داريد چرا رو نمي كنيد ؟لبخند مسخره و توهين آميزي بهم زد و اشاره كرد به در ورودي پستو.گفت : بفرماييد ، مغازه مطعلق به خودتونه.يه نگاه به بيرون مغازه كردم كسي متوجه مغازه نبود بعد با قدم هاي لرزان رفتم سمت پستو و داخل شدم. بر خلاف اسمش بيشتر به يك اتاق بزرگ شبيه بود جعبه هاي ميوه خالي يه گوشه اش رو هم تلمبار شده بود و يك سمت ديگه جعبه هاي پر ميوه قرار داشت و ته اتاق يك تخت با رو تختي كثيف و چرك مول شده ديده مي شد يه گاز كوچولو و يه ميز كه روش چند استكان كثيف و خورده هاي نون روش بود ، هم بغل تخت به چشم مي خورد. يه جعبه زردآلو كشيد جلو و با خنده گفت : بفرماييد ، از تو اين جعبه سوا كن خانم.در اين موقع پرده رفت كنار و يه بچه ده دوازده ساله آمد تو. قبلا اونو اينجا ديده بودم شاگرد ميوه فروش بود. تو دستش دو تا نون و روش هم يه مقدار پنير قرار داشت و رو كرد به جوان مغازه دار و گفت : كاظم آقا بفرماييد گرفتم. نون و پنير رو از دست بچه گرفت و گفت : برو جلو مغازه بشين تا من صبحونه مو بخورم كسي آمد بگو نيم ساعت ديگه بياد ، بگو كاظم آقا رفته بازار. فهميدي چي گفتم ؟پسر بچه گفت باشه و از پستو رفت بيرون.كاظم آقا نون و پنير رو گذاشت رو ميز و آمد طرف من و مشغول جابجا كردن جعبه ها شد. ومن همچنان آروم داشتم زردآلو تو پلاستيك مي زاشتم. يك دفعه كاظم آقا با خنده گفت : خانم خيار خوب هم داريم ها اگه لازم داريد ؟نگاش كردم يه دونه خيار كلفت از تو جعبه خيار جلو پاش گرفته بود دستش و نشونم ميداد.بزور لبخندي زدم و گفتم : نه ، ممنون.آمد سمت من و پشت من ايستاد و با خنده گفت : بزاريد كمك تون كنم و خودشو به پشتم چسبوند و دستاشو از دو طرف پهلو هام آورد جلو و مشغول گذاشتن زردالو تو پلاستيك دستم شد. وقتي كه ديد با عكس العمل تندي مواجه نشد گستاخ تر شد و بيشتر خودشو به من مي ماليد تماس جلو شو حتي از رو شلوارش رو باسنم كاملا حس مي كردم. يه خورده كه خودشو بهم مالوند دستاشو رو سينه هام گذاشت و مشغول ماليدن شون شد. نفس ، نفس مي زدم ، ترس برم داشت.حس مي كردم همه بدنم داغ شده و از گرماش دارم بي طاقت مي شم. بعد مانتو مو داد بالا و همون طور كه پشت من بود دگمه كمر شلوارمو باز كرد و بعد زيپ شلوارمو پايين كشيد و به تندي شلوار و شرتم رو با هم تا روي رونم پايين كشيد و دست انداخت رو شكمم و منو به طرف خودش كشيد و با هيجان زياد گفت : دستاتو بزار رو جعبه ها خوشگل.كمي خم شدم و دستامو رو جعبه ميوه ها تكيه دادم. نشست جلو پام و با يه دست مانتو مو رو كمرم بالا نگه داشت و سرشو برد سمت كسم و در حالي كه دماغش رو سوراخ كونم حركت مي كرد كسم رو گرفت به دهنش ، من فقط مي لرزيدم. و با تماس لب و زبونش تو كسم كم كم زانو هام شول شد. بلند شد و يه دستشو زير زانوهام گرفت و دست ديگر شو به كمرم و تا آمدم به خودم بجنبم منو بلند كرد تو دستاش و برد سمت تخت.و تقريبا منو انداخت رو تخت و حريصانه خودشو انداخت تو بغلم. همش نگام به در پستو بود مي ترسيدم كسي اون پرده رو بده كنار وبياد تو.كاظم به تندي دگمه هاي مانتو ما باز كرد و بلوزم رو داد بالا و زير گلوم جمع كرد و سوتينم رو از رو سينه هام كنار زد ووحشيانه نوك سينه مو به دهنش فرو كرد و ميك مي زد. من همچنان مضطرب و آشفته نگاهم به در پستو بود و حتي وقتي كسم رو تو دهان گرفت و زبونشو كرده بود تو و با دستاش محكم سينه ها مو فشار مي داد ، لذتي برام نداشت دوست نداشتم و شايد هم روم نمي شد تو صورت كاظم آقا نگاه كنم.يهو از درد فرو شدن ناگهاني كيرش كه وحشيانه تو كسم فرو برده بود به خودم آمدم و داد زدم : يواش تر.كمي كه تلم زد شهوتي شدم و شهوتي آميخته با ترس وجودم رو پر كرد چند دقيقه كه تلم زد حس كردم اورگاسم شدم. اولين تحريك كامل من بود كه توسط كسي بجز جواد صورت مي گرفت. كمي بعد تلم زدنش تند تر شد و با سرعت بيشتري خودشو به من مي كوبيد. سينه هام با هر بار تلم زدنش تو كسم به روي بدنم بالا و پايين مي رفت. نگاهي بهش انداختم. نفهميده بودم كه چه موقع شلوارم رو از پام در آورده بود ولي پاهام رو شونه هاش بود و با دستاش رون پاهامو گرفته بود تو بغلش وقتي ديد دارم نگاش مي كنم لبخندي زد و گفت : كس آب داري داري ، ببينم از كير من خوشت مي ياد ؟ تا حالا همچي كيري تو كست رفته بود.آهي كشيدم و با ناراحتي گفتم : كار تو بكن اينقدر حرف نزن ، من بايد برم.يه خورده ترش كرد و ناگهان آهي كشيد و آروم شد. حس كردم آبش تو كسم ريخت.لبخندي زد و گفت : آبم ريخت تو كست خوشگل ، ولي نگران نباش من.نطفه ندارم ، زنم براي همين ازم جدا شد. نمي تونم حامله ات كنم نگران نشو.سرم گيج رفت انگار تمام دنيا رو رو سرم خراب كرده بودن ، دلم مي خواست فرياد بزنم كثافت عوضي چرا از اول اين رو نگفتي ، گريه ام گرفت و با چشاي اشك بار لباسم رو پوشيدم. كاظم يه نگاه به من كرد و با خنده گفت : چرا گريه مي كني ؟ بخدا راست مي گم. همه مغازه دار هاي دور بر هم مي دونن من نطفه ندارم ، مي توني سؤال كني. نترس بابا حامله نميشي.داشتم دگمه هاي مانتو مو مي بستم. احساس حماقت بد جوري عذابم مي داد. از پستو زدم بيرون نزديك در مغازه صدام كرد : خانم ببخشيد ميوه هاتون يادتون رفت.اصلا به روم نياوردم و قتي رسيدم خونه رفتم تو حمام و خودمو شستم از خودم بدم گرفته بود. خيلي ارزون خودم رو به باد دادم. يه خورده زير دوش گريه كردم تا آروم بشم. بعد كه آمدم بيرون نشستم رو مبل و به فكر فرو رفتم. به فكر كانديد دوم كه با داشتن زن و بچه خيالم از بابت بچه دار شدنم راحت بود.كسي كه كانديد دوم بود آقا يوسف دوست و همكار جواد بود كه با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم. واسه اين تو دوستاش كه با ما رفت و آمد داشتن اون رو انتخاب كردم كه خيلي هيز بود و هر موقع كه وقت گير مي آورد سعي مي كرد بهم نزديك بشه. قبلا محلش نميدادم و رو نمي ديد. ولي حالا مجبور بودم بهش رو نشون بدم دو روز بعد از اون ماجرا ، صبح كه جواد مي خواست بره سر كار به من گفت : آقا يوسف ما رو دعوت كرده روز جمعه بريم باغشون كرج ، دوست داري بريم ، شنبه هم كه شيفت كاريم بعد از ظهره مي تونيم شب اونجا بمونيم ، مثل دفعه پيش….

روز جمعه با جواد وسايل لازمه رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ، از تهران تا باغ آقا يوسف حدود يه ساعت و نيم بيشتر راه نبود.در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولي در اصل همه هوش و حواسم به آقا يوسف و چگونگي رابطه آغاز كردن با اون بود. و اصلا نفهميدم كه كي رسيديم جلو در باغ.وقتي آقا يوسف در رو باز كرد و از ما استقبال كرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسي با اون و خانمش شدم. آقا يوسف دو تا بچه كوچولو بامزه داشت يكي يه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه يه دختر ده ساله به نام رويا. هر دو شون شيرين و خواستني بودن. هم من و هم جواد خيلي اونها دوست داشتيم. زنش پري ده ، دوازده سالي از من بزرگتر بود.يه فضاي بزرگ پر از درخت و گل كاري شده و يه استخر كوچك اولين چيزهايي بود كه در ورود به چشم مي يومد و ساختمان هم عقب زمين واقع شده بود. معمولا تو يه فضاي قشنگ زير درخت ها فرش مي انداختيم رو زمين و بيشتر طول روز بيرون بوديم و نهار هم همونجا مي خورديم. وقتي كه مردها مي خواستن از استخر استفاده كنند من و پري مي رفتيم تو ساختمون و تدارك غذا رو مي ديديم. چون از باغ استفاده هميشه گي نمي شد و هر دو سه هفته يه بار مي يومندن اينجا وسايل زيادي اينجا نبود و فقط چيزهاي خيلي ضر روري توش بود تو حال يه تلوزيون و يه دست مبل رنگ رو رفته و يك ميز مبل به چشم مي خورد و يك گاز و يك يخچال قديمي و دو سه تا كابينت كه تو آشپزخونه بود بقيه وسايل اون خونه رو تشكيل مي داد دو تا اتاق خواب هم داشت كه تو هر كدوم يك تخت خواب قديمي و مختصر وسايل خواب اضافه يك گوشه اش رو كف اتاق قرار داشت. همه جا رو با موكت فرش كرده بودن و چون وسايل براي آشپزي نبود. قرار گذاشته بوديم و هر خانواده از قبل غذا مي پخت و وقتي به باغشون مي رفتيم موقع نهار يا شام تو آشپزخونه فقط سالاد درست مي كرديم و غذا گرم مي كرديم.و معمولا بيشتر روز بيرون تو باغ بوديم و شب كه شام رو تو حال مي خورديم بعد معمولا يا پاستور بازي مي كرديم و يا ما خانم ها صحبت مي كرديم و جواد با آقا يوسف شطرنج بازي مي كردن. موقع خواب بستگي داشت يا هر خانواده تو اتاق خواب ها مي خوابيدن و يا مردها مي رفتن تو باغ مي خوابيدن و ما خانم ها هم تو يكي از اتاق خواب ها مي خوابيديم.هيچ قانون معيني نبود هرطور كه پيش مي يومد وقت رو مي گذرونديم.تا نزديك ظهر تو باغ دور هم مشغول صحبت و چايي و ميوه خوردن بوديم تا اينكه آقا يوسف با خنده گفت : خوب حالا وقت يه آبتني با حاله.من و پري بلند شديم و رفتيم تو خونه و براي شوهرامون از تو ساك حوله در آورديم و داديم رويا براشون ببره. بد نمي دونستن اجازه مي دادن رويا هم مثل رضا لخت بشه و با مردها برن تو استخر. بعد من و پري مشغول گرم كردن غذايي كه با آمدنمون به باغ مي زاشتيم تو يخچال شديم و در ضمن سالاد درست مي كرديم. صداي خنده و سر و صداي بچه ها و مردها از تو آشپزخونه هم شنيده مي شد. من مثل هميشه نبودم و مدام تو فكر بودم حال خودمو نمي دونستم و چيزي كه همه فكر منو بخود مشغول كرده بود نياز به بچه بود. اون روز عمدا يه لباس لختي تر پوشيده بودم و چون هيچ كدوم از شوهرامون تعصبي نبودن ما خانم ها هم دستمون تو انتخاب لباس باز بود. كمي بعد آقا يوسف در حالي كه هوله رو دور خودش گرفته بود با خنده آمد تو حال و بعد اومد سمت آشپزخونه و با خنده از خانمش خواست كه نوشابه آماده كنه كه ببره بيرون بخورند.وقتي خانمش پشت به ما مشغول باز كردن نوشابه و ريختنشون تو يه پارچ بزرگ بود تا يخ توش بريزه. يه نگاه به آقا يوسف كردم. داشت به ساق پام كه تا زانوم از زير دامن كوتاه هم بيرون بود نگاه مي كرد.لبخندي بهش زدم و گفتم : خوش بحالتون كاش ما هم مرد بوديم مي يومديم تو آب.لبخندي زد و گفت : كاري نداره من و جواد آقا كه اومديم بيرون مي يايم تو اتاق و شما و پري بريين آب تني.پري همون طور كه پشتش به ما مشغول كارش بود با خنده گفت : آره ، چرا كه نه ، وقتي اومديد بيرون ما رو خبر كنيد. حالا يوسف جان از تو كابينت چند تا ليوان بردار بزار تو سيني.يوسف جلو آمد و موقعي كه مي خواست از كنارم رد بشه شونه شو به پشتم ماليد.عمدا اين كار رو كرد. نمي دونم چرا ، دست خودم نبود آه آهسته اي كشيدم و يه لحظه چشامو بستم. همين كار كوچك كه كاملا غير ارادي انجام دادم. از چشم هيز آقا يوسف مخفي نموند. همون طور كه ليوانها رو تو سيني مي گذاشت لبخند معني داري بهم كرد و چشمكي زد.چراغ سبز منو خيلي خوب حس كرده بود چون كيرش از زير حوله كمي بزرگ شده بود وقتي ديد دارم نگاش مي كنم بي شرمانه دستشو رو كيرش يه خورده فشار داد. من اخمي كردم و رو مو بر گردوندم. همون طور كه پهلوم ايستاده بود و ليوانها رو مي چيد تو سيني يه نگاه به خانمش كرد و دستشو گذاشت رو باسنم. وحشت كردم با عجله خودم رو كنار كشيدم و رفتم طرف پري و تو شكستن و يخ ريختن تو پارچ كمكش كردم.زير چشمي نگام به يوسف بود اون با لبخند داشت منو نگاه ميكرد.آقا يوسف ليوان ها رو آورد سمت ما و آن ها رو گذاشت رو ميز كابينت جلو و پري و بهش كه داشت پارچ روتكون ميداد گفت : من مي ريزم خانم ، شما يه زحمت بكش و برام لباس زير بيار.پري پارچ رو داد دستش و رفت سمت يكي از اتاق ها.وقتي رفت تو اتاق يوسف پارچ رو داد دست من و گفت : شما زحمت شو بكشيد مينا خانم. پارچ رو گرفتم و داشتم تو ليوان ها نوشابه مي ريختم كه حركت دستشو رو باسنم حس كردم. دوباره ترس برم داشت مي ترسيدم يهو پري از اتاق بياد بيرون و ما رو ببينه آخه آشپزخونه اوپن بود و از تو حال هم مي شد آشپزخونه رو ديد با ناراحتي كمي خودم رو كنار كشيدم انگشتشو فرو كرد به باسنم كثافت آنقدر محكم فشار داد كه آخ بلندي كشيدم. حسابي دردم اومد. شايد با خودش سوراخ كونم رو نشونه كرده بود ولي در واقع اين طور نبود. از صداي آخ من يوسف خودش رو كشيد عقب و پري هم صداش از تو اتاق شنيده شد كه مي پرسيد : چي شد مينا جون ؟مونده بودم چي بگم ، داد زدم : چيزي نيست ، نزديك بود پارچ از دستم سر بخوره بيافته.يوسف با خنده نزديكم شد پارچ رو گذاشتم رو كابينت و از آشپزخونه زدم بيرون و رفتم پيش پري.كثافت پر رو خيلي بي ملاحظه بود و اصلا نمي فهميد كه ممكنه پري سر برسه و ما رو ببينه. پري لبخندي زد و گفت : چقدر ترسويي دختر ، خوب پارچ بيافته فداي سرت اينكه داد كشيدن نداره ،

برو واسه جواد لباس زير بيار ديگه چرا معطلي ؟بعد لبخندي زد و ادامه داد : يا جواد آقا موقع آبتني شورت شو در ميياره.با دست به باسنش زدم و گفتم : بي تربيت نشو.بدجنس با صداي بلند داد زد : آخ.و بعد در جواب يوسف كه مي پرسيد : چي شد ؟با خنده بلند گفت : مگه تو فضولي.هر دو خندمون گرفت. وقتي برگشتم سمت در كه برم براي جواد از تو اتاق خودم كه ساك ها مون توش بود شرت بردارم. ديدم يوسف دم در ايستاده.از كنارش كه رد شدم دستشو رو كسم گذاشت و يك فشار محكم بهش داد.ضعف كردم. حسابي دردم اومد. نزديك بود دوباره داد بزنم. ولي خودم رو كنترل كردم و زود رفتم تو اتاق و با عجله شورت جواد رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون مي ترسيدم يوسف پر رويي كنه و بياد تو اتاق وقتي كه تو حال شورت رو دست يو سف دادم تا براي جواد ببره. سيني نوشابه رو گرفت جلوم و گفت : بفرماييد مينا خانم

پري از تو آشپزخونه گفت : من دارم واسه خودمون مي ريزم تو اونها ببر واسه خودتون.اونجايي كه ما ايستاده بوديم پري تو آشپزخونه ديده نمي شد و خوب طبيعيه كه اون هم ما رو نمي ديد. لباشو غنچه كرد و سرش رو جلوم كشيد با عصبانيت از كنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه.چند دقيقه بعد يوسف كه لباساشو تن كرده بود آمد تو حال و با خنده داد زد : نوبت خانم ها شده ، اگه مي خوايين برين تو آب ، يالا.پري خنده كنان رفت سمت اتاق تا براي خودش لباس برداره و من هم رفتم تو اتاقي كه وسايلمون توش بود و براي خودم لباس زير برداشتم خيلي سريع اين كار رو كردم نمي خواستم تو اتاق زياد بمونم و قتي خواستم برم بيرون ديدم يوسف دم در ايستاده و منو نگاه مي كنه نزديكش كه شدم دستشو آورد سمت پام خودم رو تندي عقب كشيدم با خنده آهسته گفت : ميخواي من هم باهات بيام آبتني ؟از بي شرميش حالم داشت بهم مي خورد خيلي حرصم گرفته بود با عصبانيت ولي آهسته گفتم : عرضه شو داري خوب بيا چرا معطلي ؟ از جلو در بريد كنار و گرنه…. نزاشت حرفم تموم بشه خودش رو كنار كشيد و دستشو گذاشت رو كيرش و با خنده گفت : جون ، بيا برو خوشگل خانم.و بي شرمانه كمي كير شو با دستاش مالوند. در حالي كه مواظب بودم دستشو نياره طرف من به تندي از كنارش رد شدم و با عجله رفتم طرف استخر.جواد داشت مي يومد تو منو كه ديد لبخندي بهم زد و پرسيد : چيزي شده رنگت پريده ؟لبخندي زدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم : نه عزيزم يه خورده سر درد دارم ، چيزي نيست.بعد حوله رو ازش گرفتم ، جواد منو محكم گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام. با صداي خنده اي كه شنيديم هر دو با عجله از هم جدا شديم و به طرف صدا چرخيديم پري كنار يوسف دم در حال داشتن به ما نگاه مي كردن و پري كه خنديده بود. آمد طرفمون و رو كرد به جواد و با خنده گفت : آقا جواد برو تو ديگه ، نكنه خيال داري آبتني ما رو تماشا كني؟جواد سرخ شد و با خنده به سمت يوسف كه جلو در حال دست به سينه ما رو تماشا مي كرد رفت و با خنده گفت : ما غلط مي كنيم.بعد از رفتن آنها به داخل حال من و پري لباسامونو در آورديم و رفتيم تو آب بچه ها داشتن تو آب با همديگه آب بازي مي كردن و مي خنديدند.با حصرت نگاهي به آنها انداختم و آهي كشيدم. پري متوجه شد با خنده گفت : من خبر نتيجه آزمايش رو از يوسف كه اون هم از جواد شنيده بوده مي دونم ، تو هم بدجنس اگه قرص نخورده بودي حتما الان يه بچه تو بغلت بود. البته هنوز هم دير نشده ، اميدوارم خيلي زود شكمت بياد بالا.بعد خنديد و گفت : بچه اول كه بياد تا چشم باز كني دومي و سومي و چهارمي و…نزاشتم حرفش تموم بشه با خنده گفتم : خوب حالا. بزار اوليش بياد.موقع نهار خوردن هر موقع كه چشم به آقا يوسف مي افتاد مي ديدم منو نگاه مي كنه. سايه سنگين نگاهش لحظه اي آرومم نمي گذاشت. اصولا آقا يوسف از چراغ سبز من به اين طرف پاك حالش عوض شده بود و بعضي وقتها من واقعا از چراغ سبزي كه داده بودم پشيمون مي شدم. بعد نهار مشغول پاستور بازي شديم وقتي كه فيلم سينمايي تلويزيون شروع شد آقا يوسف و جواد رفتن تو اتاق پاي فيلم و من پري هم رفتيم تو باغ و متكي گذاشتيم و بيرون دراز كشيديم. خواب بودم كه حس كردم كسي داره لبامو مي بوسه يهو چشم باز كردم ديدم آقا يوسف بالا سرمه نزديك بود جيغ بزنم دست شو زود گذاشت رو دهنم و دست ديگه شو رو سينه هام گذاشت و فشار داد به تندي خودم رو كشيدم عقب و بلند شدم. از هولم نزديك بود پامو بزارم رو پري كه نزديك من خواب بود. يه نگاه تند به آقا يوسف انداختم و دويدم سمت خونه ، بي شرف هيچ حواسش به بقيه نبود و در هر فرصتي سعي مي كرد بهم بچسبه و يا انگولكم كنه.تو خونه جواد روي مبل خوابش برده بود. به ساعتم نگاه كردم و رفتم تو آشپزخونه كه چايي آماده كنم.وقتي كه داشتم كتري رو آب مي كردم. آقا يوسف آمد پشتم و تا بخودم جنبيدم از پشت منو بغل كرد. دستاشو رو سينه هام گذاشت و مرتب مي مالوند. سعي كردم خودم رو بكشم عقب ولي خيلي محكم منو چسبيده بود و مرتب خودشو به باسنم مي ماليد. خيلي مي ترسيدم اگه يه موقع جواد بيدار مي شد واي خدا. از طرفي روم نمي شد داد بزنم و از طرفي اون كثافت محكم سينه ها مو فشار مي داد. خودم رو كشيدم سمت اوپن آشپزخونه اينطوري پاي جواد رو مي تونستم ببينم. جواد پشت به ما روي مبل خوابش برده بود و پاشو گذاشته بود روي ميز. در ورودي هم ديده مي شد يه خورده خيالم راحت تر شد. كتري هنوز تو دستم بود. آقا يوسف دست برد طرف پام و پيرهنم رو كشيد بالا و كمي شكمم رو عقب كشيد و شرتم رو كشيد پايين و يك دفعه كيرش رو روي كونم حس كردم داشت با دست اون رو مي داد سمت كسم. كيرش حسابي بزرگ بود خم شد كه با تفي كه به دستش انداخته بود كير شو كنه.آهسته كتري رو گذاشتم رو اوپن و با سرعت خودم رو كشيدم كنار و دويدم سمت در آشپزخونه. يه نگاه بهش كردم. بيچاره كيرش تو دست مات و دمغ مونده بود. با ناراحتي اشاره كرد برم پيششنگاهي به كير گنده اش كردم معلوم بود كه از كير جواد بزرگتره و يه خورده هم كلفت تره ، حسابي حالش گرفته شده بود هي با اشاره التماس مي كرد برم پيشش. خوب تونسته بودم بهش ضد حال بزنم ، حقش بود تا اون باشه كه اين قدر پر رو بازي در نياره. وقتي براي بار چندم از من خواست برم پيشش لبخندي بهش زدم و با سر اشاره كردم نه با يه دو قدم كه به سمتم آمد دويدم بيرون و رفتم سمت جواد و نشستم كنارش. كثافت پر رو داشت مي يومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز كرد و با خنده گفت : تو كي بيدار شدي مينا ؟آقا يوسف دويد سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از كنار صورتش آقا يوسف رو كه داشت با حسرت مارو تماشا مي كرد ، مي ديدم. براي اينكه بيشتر حرص شو در بيارم دگمه هاي پيرهنم رو باز كردم و سينه هامو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع كرد به خوردن و بوسيدن سينه هام. حسابي داشتم لذت مي بردم نمي دونم چرا ، ولي جلو چشاي آقا يوسف سكس كردن شهوتم رو چند برابر كرده بود جواد منو از رو پاش بلند كرد و نگاهي به اطراف كرد وقتي خواست سمت آشپزخونه رو نگاه كنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم اين كار رو بكنه با خنده گفتم : بيرون خوابند كسي نيست.شرتم رو پايين كشيد چون من روم به آشپزخونه بود بخوبي مي تونستم آقا يوسف رو ببينم. جواد هم شهوتي شده بود كمي بيژامه و شورتش رو پايين كشيد و كير شق شده اش افتاد بيرون ، با تحريكي كه از كار آقا يوسف شده بودم. من خيلي بيشتر از اون شهوتي شده بودم جواد منو طرف خودش كشيد. خم شدم و كير شو گرفتم تو دهنم و يه خورده براش ساك زدم. منو بالا كشيد و كير شو كرد تو كسم.. خم شدم و دو دستم رو به پشتي مبل تكيه دادم و سر جواد بين آرنج دو دستم گير افتاد

نمي تونست سرشو برگونه يه طرف ديگه و همون طور كه نگام به آقا يوسف بود. اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا مي كرد. تكونهاي تند سينه هام كه از تلم زدن كير جواد تو كسم ايجاد مي شد. حسابي حال آقا يوسف رو خراب كرده بود نمي تونستم دستاشو كه پشت اپن بود ببينم ولي از حركت تند شونه هاش معلوم بود داره با كيرش جرق مي زنه. مرتب با حركت لباش بوسه نثارم ميكرد.حسابي تحريك شده بودم حركاتم تند شده بود و ناله مي كردم مي دونستم صداي ناله هاي منو آقا يوسف بخوبي مي شنيد. ديگه كم مونده بود كه آبم بياد از حالت چشام آقا يوسف هم اين رو فهميده بود. آقا يوسف چشمش به من بود كه لبخندي زد و كتري رو برداشت و به سمت شير آب رفت و صداي تق و توق ظرفها رو در آورد.جواد بيچاره يهو منو عقب زد. و من هم سريع دگمه هاي پيرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و كنارش نشستم. جواد هم طفلك تندي همون طور كه نشسته بود شورت و بيژامه شو كشيد بالا. اعصابم خراب شده بود كم مونده بود كه به اورگاسم برسم اگه اون كثافت. آخ چقدر حرص مي خوردم.من از رو مبل بلند شدم و لبخندي به جواد زدم و گفتم : من مي رم و پري رو بيدار ميكنم.وقتي داشتم به طرف در مي رفتم نگاهي به آقا يوسف انداختم با بدجنسي لبخندي بهم زد.بعد از شام ، من و پري مشغول شستن ظرفها شديم. و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابيدن و آقا يوسف و جواد داشتن شطرنج بازي مي كردن كمي بعد آقا يوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالي كه داشت توش يخ مي انداخت گفت : پري ، من و جواد بيرون مي خوابيم. شما هم تو بخوابيد.من به تندي رو كردم بهش گفتم : نه آقا يوسف من و جواد تو اتاق مي خوابيم.راستش يه جورايي مي ترسيدم ، بغل جواد آرامش بيشتري داشتم.اخمي بهم كرد و با خنده گفت : حالا يه شب رو بزاريد جواد آقا راحت بخوابه.جواد از تو حال با خنده گفت : مينا شوخي مي كنه يوسف ، من هم هوس كردم بيرون بخوابم.پري با خنده گفت : يوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متكي ببر.آقا يوسف نگاهي به من كرد و لبخندي زد و گفت : باشه دوغ رو كه رو براه كنم ميرم.آقا يوسف دو بسته دوغ از تو يخچال در آورد و خالي شون كرد تو پارچ.و بعد از تو جيبش يه پلاستيك در آورد و در مقابل چشاي بهت زده من گرد سفيدي كه توش بود خالي كرد تو دو تا ليواني كه جلوش بود و با دست به من فهموند كه براي خواب كردن و اشاره به پري و جواد كرد.و بعد تو ليوان ها دوغ ريخت و با يه قاشق هم زد و دو تا ديگه ليوان رو هم از دوغ پر كرد.در اين موقع پري برگشت و روش رو كرد به يوسف و گفت : براي من نريز يه خورده سرما خوردم. ميترسم اذيتم كنه.آقا يوسف خنديد و گفت : امكان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفايي نداره.و بعد يكي از ليوانهايي كه توش چيزي ريخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پري ، و در حالي كه دست ديگه شو به كمرش زده بود گفت : بيا عزيزم ، بخور.پري كمي سرشو عقب كشيد و گفت : اذيت نكن ، بزار بعد مي خورم دستام كفيه.آقا يوسف دستشو كه به كمر پري گذاشته بود پايين كشيد و گذاشت رو باسن پري و كمي فشار داد.پري نگاهي به من كرد و بعد آهسته گفت : اذيت نكن پر رو.آقا يوسف ليوان رو به لب پري چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشينه ، بتونم دوغم رو بخورم.پري سري تكون داد و دستاشو شست و ليوان رو از دستش گرفت و با خنده.گفت : بده خودم ميخورم.آقا يوسف دو تا از ليوان ها رو به دست گرفت و نزديك من شد و يكي شو داد دستم و گفت : ببريد واسه آقا جواد ، بعد يه ليوان ديگه داد دست ديگم و با خنده گفت : اين هم براي شما.به ليواني كه اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهي انداختم و مونده بودم چكار كنم. از يه طرف دلم نمي يومد داروي خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفي من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همكاري كنم.

پري رو كرد به من و گفت : ببرش مينا جون گرم مي شه.من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزيون بود و اخبار گوش ميكرد. ليوان دوغ شو دادم دستش و كنارش نشستم و مشغول خوردن شديم وقتي دوغش رو خورد ليوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه. آقا يوسف رفته بود كه وسايل خواب رو ببره بيرون جا ها رو درست كنه و پري هم داشت بقيه ظرفها مي شست من هم رفتم كمكش ولي تو دلم احساس بدي داشتم.وقتي شستن ظرفها تموم شد. با هم رفتيم تو حال و نشستيم رو مبل و پري دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع كنيد اينو بياييد پاستور بازي كنيم.يه دو ساعتي كه بازي كرديم آثار خواب آلودي در چهره پري و بعد از مدتي تو چهره جواد آشكار شد. كمي ديگه كه بازي كرديم. پري شروع كرد به چرت زدن. جواد هم تقريبا همين طور. پري بلند شد و با بي حالي رو كرد به ما و گفت : مي بخشيد من خوابم گرفته ، ميرم بخوابم.بعد رو كرد به من و گفت : تو نمي خواي بخوابي ؟آقا يوسف به تندي گفت : تو برو بخواب يه خورده ديگه بازي كنيم ما هم ميريم مي خوابيم.پري شب بخيري گفت و رفت تو اتاق و جواد هم كه حسابي به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو كرد به آقا يوسف و با خنده گفت : انگاري من هم حسابي پنچر شدم. بريم بخوابيم.آقا يوسف بلند شد و گفت : آره من هم خيلي خوابم مي ياد ، تو برو من هم اينجا رو مرتب ميكنم مي يام.جواد رفت طرف بيرون و من هم بلند شدم. آقا يوسف دستمو گرفت و با خنده.گفت : يه لحظه صبر كن كارت دارم.گفتم : ولم كن مي خوام برم بخوابم.بعد بلند شد و گفت : برو ببين جواد خوابيده.بعد دست منو گرفت و برد طرف در بيرون و بعد كمي باسنم رو فشار داد و گفت : برو ديگه ناز نكن.با قدم هاي لرزون رفتم سمت جواد و كنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسيدم. حسابي خوابش برده بود پتو رو كشيدم روش و برگشتم تو حال. آقا يوسف داشت در اتاق رو كه پري و بچه ها توش خواب بودن از بيرون قفل مي كرد. منو كه ديد لبخندي زد و گفت : جواد خوابه ؟اخمي كردم و گفتم : نه.لبخندي زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : مي دونم ، بيا بريم.دستمو كشيد و منو برد تو اتاق ديگه و در رو از داخل قفل كرد و مشغول در آوردن لباساش شد.وقتي شرتش رو در آورد كير گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو كرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده.بعد آمد كنارم و دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز كرد رو تخت. وقتي لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته.گفتم : بزار برم ، خواهش مي كنم.لبخندي زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داريم چه عجله اي داري بعد كه چند بار آبمون اومد خواب بيشتر مزه ميده.لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعي كرد زبونش رو بكنه تو دهنم. من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم اين كار رو بكنه. رفت رو سينه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سينه هام شد. كم كم حس مي كردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر مي گرفت مخصوصا وقتي كيرش رو روي كسم مي چرخوند. با ولع عجيبي سينه ها مو مي خورد و مي ماليد خيلي زود تحريك شدم و دستامو روي تخت ميكشيدم.

روز جمعه با جواد وسايل لازمه رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ، از تهران تا باغ آقا يوسف حدود يه ساعت و نيم بيشتر راه نبود.در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولي در اصل همه هوش و حواسم به آقا يوسف و چگونگي رابطه آغاز كردن با اون بود. و اصلا نفهميدم كه كي رسيديم جلو در باغ.وقتي آقا يوسف در رو باز كرد و از ما استقبال كرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسي با اون و خانمش شدم. آقا يوسف دو تا بچه كوچولو بامزه داشت يكي يه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه يه دختر ده ساله به نام رويا. هر دو شون شيرين و خواستني بودن. هم من و هم جواد خيلي اونها دوست داشتيم. زنش پري ده ، دوازده سالي از من بزرگتر بود.يه فضاي بزرگ پر از درخت و گل كاري شده و يه استخر كوچك اولين چيزهايي بود كه در ورود به چشم مي يومد و ساختمان هم عقب زمين واقع شده بود. معمولا تو يه فضاي قشنگ زير درخت ها فرش مي انداختيم رو زمين و بيشتر طول روز بيرون بوديم و نهار هم همونجا مي خورديم. وقتي كه مردها مي خواستن از استخر استفاده كنند من و پري مي رفتيم تو ساختمون و تدارك غذا رو مي ديديم. چون از باغ استفاده هميشه گي نمي شد و هر دو سه هفته يه بار مي يومندن اينجا وسايل زيادي اينجا نبود و فقط چيزهاي خيلي ضر روري توش بود تو حال يه تلوزيون و يه دست مبل رنگ رو رفته و يك ميز مبل به چشم مي خورد و يك گاز و يك يخچال قديمي و دو سه تا كابينت كه تو آشپزخونه بود بقيه وسايل اون خونه رو تشكيل مي داد دو تا اتاق خواب هم داشت كه تو هر كدوم يك تخت خواب قديمي و مختصر وسايل خواب اضافه يك گوشه اش رو كف اتاق قرار داشت. همه جا رو با موكت فرش كرده بودن و چون وسايل براي آشپزي نبود. قرار گذاشته بوديم و هر خانواده از قبل غذا مي پخت و وقتي به باغشون مي رفتيم موقع نهار يا شام تو آشپزخونه فقط سالاد درست مي كرديم و غذا گرم مي كرديم.و معمولا بيشتر روز بيرون تو باغ بوديم و شب كه شام رو تو حال مي خورديم بعد معمولا يا پاستور بازي مي كرديم و يا ما خانم ها صحبت مي كرديم و جواد با آقا يوسف شطرنج بازي مي كردن. موقع خواب بستگي داشت يا هر خانواده تو اتاق خواب ها مي خوابيدن و يا مردها مي رفتن تو باغ مي خوابيدن و ما خانم ها هم تو يكي از اتاق خواب ها مي خوابيديم.هيچ قانون معيني نبود هرطور كه پيش مي يومد وقت رو مي گذرونديم.تا نزديك ظهر تو باغ دور هم مشغول صحبت و چايي و ميوه خوردن بوديم تا اينكه آقا يوسف با خنده گفت : خوب حالا وقت يه آبتني با حاله.من و پري بلند شديم و رفتيم تو خونه و براي شوهرامون از تو ساك حوله در آورديم و داديم رويا براشون ببره. بد نمي دونستن اجازه مي دادن رويا هم مثل رضا لخت بشه و با مردها برن تو استخر. بعد من و پري مشغول گرم كردن غذايي كه با آمدنمون به باغ مي زاشتيم تو يخچال شديم و در ضمن سالاد درست مي كرديم. صداي خنده و سر و صداي بچه ها و مردها از تو آشپزخونه هم شنيده مي شد. من مثل هميشه نبودم و مدام تو فكر بودم حال خودمو نمي دونستم و چيزي كه همه فكر منو بخود مشغول كرده بود نياز به بچه بود. اون روز عمدا يه لباس لختي تر پوشيده بودم و چون هيچ كدوم از شوهرامون تعصبي نبودن ما خانم ها هم دستمون تو انتخاب لباس باز بود. كمي بعد آقا يوسف در حالي كه هوله رو دور خودش گرفته بود با خنده آمد تو حال و بعد اومد سمت آشپزخونه و با خنده از خانمش خواست كه نوشابه آماده كنه كه ببره بيرون بخورند.وقتي خانمش پشت به ما مشغول باز كردن نوشابه و ريختنشون تو يه پارچ بزرگ بود تا يخ توش بريزه. يه نگاه به آقا يوسف كردم. داشت به ساق پام كه تا زانوم از زير دامن كوتاه هم بيرون بود نگاه مي كرد.لبخندي بهش زدم و گفتم : خوش بحالتون كاش ما هم مرد بوديم مي يومديم تو آب.لبخندي زد و گفت : كاري نداره من و جواد آقا كه اومديم بيرون مي يايم تو اتاق و شما و پري بريين آب تني.پري همون طور كه پشتش به ما مشغول كارش بود با خنده گفت : آره ، چرا كه نه ، وقتي اومديد بيرون ما رو خبر كنيد. حالا يوسف جان از تو كابينت چند تا ليوان بردار بزار تو سيني.يوسف جلو آمد و موقعي كه مي خواست از كنارم رد بشه شونه شو به پشتم ماليد.عمدا اين كار رو كرد. نمي دونم چرا ، دست خودم نبود آه آهسته اي كشيدم و يه لحظه چشامو بستم. همين كار كوچك كه كاملا غير ارادي انجام دادم. از چشم هيز آقا يوسف مخفي نموند. همون طور كه ليوانها رو تو سيني مي گذاشت لبخند معني داري بهم كرد و چشمكي زد.چراغ سبز منو خيلي خوب حس كرده بود چون كيرش از زير حوله كمي بزرگ شده بود وقتي ديد دارم نگاش مي كنم بي شرمانه دستشو رو كيرش يه خورده فشار داد. من اخمي كردم و رو مو بر گردوندم. همون طور كه پهلوم ايستاده بود و ليوانها رو مي چيد تو سيني يه نگاه به خانمش كرد و دستشو گذاشت رو باسنم. وحشت كردم با عجله خودم رو كنار كشيدم و رفتم طرف پري و تو شكستن و يخ ريختن تو پارچ كمكش كردم.زير چشمي نگام به يوسف بود اون با لبخند داشت منو نگاه ميكرد.آقا يوسف ليوان ها رو آورد سمت ما و آن ها رو گذاشت رو ميز كابينت جلو و پري و بهش كه داشت پارچ روتكون ميداد گفت : من مي ريزم خانم ، شما يه زحمت بكش و برام لباس زير بيار.پري پارچ رو داد دستش و رفت سمت يكي از اتاق ها.وقتي رفت تو اتاق يوسف پارچ رو داد دست من و گفت : شما زحمت شو بكشيد مينا خانم. پارچ رو گرفتم و داشتم تو ليوان ها نوشابه مي ريختم كه حركت دستشو رو باسنم حس كردم. دوباره ترس برم داشت مي ترسيدم يهو پري از اتاق بياد بيرون و ما رو ببينه آخه آشپزخونه اوپن بود و از تو حال هم مي شد آشپزخونه رو ديد با ناراحتي كمي خودم رو كنار كشيدم انگشتشو فرو كرد به باسنم كثافت آنقدر محكم فشار داد كه آخ بلندي كشيدم. حسابي دردم اومد. شايد با خودش سوراخ كونم رو نشونه كرده بود ولي در واقع اين طور نبود. از صداي آخ من يوسف خودش رو كشيد عقب و پري هم صداش از تو اتاق شنيده شد كه مي پرسيد : چي شد مينا جون ؟مونده بودم چي بگم ، داد زدم : چيزي نيست ، نزديك بود پارچ از دستم سر بخوره بيافته.يوسف با خنده نزديكم شد پارچ رو گذاشتم رو كابينت و از آشپزخونه زدم بيرون و رفتم پيش پري.كثافت پر رو خيلي بي ملاحظه بود و اصلا نمي فهميد كه ممكنه پري سر برسه و ما رو ببينه. پري لبخندي زد و گفت : چقدر ترسويي دختر ، خوب پارچ بيافته فداي سرت اينكه داد كشيدن نداره ، برو واسه جواد لباس زير بيار ديگه چرا معطلي ؟بعد لبخندي زد و ادامه داد : يا جواد آقا موقع آبتني شورت شو در ميياره.با دست به باسنش زدم و گفتم : بي تربيت نشو.بدجنس با صداي بلند داد زد : آخ.و بعد در جواب يوسف كه مي پرسيد : چي شد ؟با خنده بلند گفت : مگه تو فضولي.هر دو خندمون گرفت. وقتي برگشتم سمت در كه برم براي جواد از تو اتاق خودم كه ساك ها مون توش بود شرت بردارم. ديدم يوسف دم در ايستاده.از كنارش كه رد شدم دستشو رو كسم گذاشت و يك فشار محكم بهش داد.ضعف كردم. حسابي دردم اومد. نزديك بود دوباره داد بزنم. ولي خودم رو كنترل كردم و زود رفتم تو اتاق و با عجله شورت جواد رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون مي ترسيدم يوسف پر رويي كنه و بياد تو اتاق وقتي كه تو حال شورت رو دست يو سف دادم تا براي جواد ببره. سيني نوشابه رو گرفت جلوم و گفت : بفرماييد مينا خانم

پري از تو آشپزخونه گفت : من دارم واسه خودمون مي ريزم تو اونها ببر واسه خودتون.اونجايي كه ما ايستاده بوديم پري تو آشپزخونه ديده نمي شد و خوب طبيعيه كه اون هم ما رو نمي ديد. لباشو غنچه كرد و سرش رو جلوم كشيد با عصبانيت از كنارش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه.چند دقيقه بعد يوسف كه لباساشو تن كرده بود آمد تو حال و با خنده داد زد : نوبت خانم ها شده ، اگه مي خوايين برين تو آب ، يالا.پري خنده كنان رفت سمت اتاق تا براي خودش لباس برداره و من هم رفتم تو اتاقي كه وسايلمون توش بود و براي خودم لباس زير برداشتم خيلي سريع اين كار رو كردم نمي خواستم تو اتاق زياد بمونم و قتي خواستم برم بيرون ديدم يوسف دم در ايستاده و منو نگاه مي كنه نزديكش كه شدم دستشو آورد سمت پام خودم رو تندي عقب كشيدم با خنده آهسته گفت : ميخواي من هم باهات بيام آبتني ؟از بي شرميش حالم داشت بهم مي خورد خيلي حرصم گرفته بود با عصبانيت ولي آهسته گفتم : عرضه شو داري خوب بيا چرا معطلي ؟ از جلو در بريد كنار و گرنه…. نزاشت حرفم تموم بشه خودش رو كنار كشيد و دستشو گذاشت رو كيرش و با خنده گفت : جون ، بيا برو خوشگل خانم.و بي شرمانه كمي كير شو با دستاش مالوند. در حالي كه مواظب بودم دستشو نياره طرف من به تندي از كنارش رد شدم و با عجله رفتم طرف استخر.جواد داشت مي يومد تو منو كه ديد لبخندي بهم زد و پرسيد : چيزي شده رنگت پريده ؟لبخندي زدم و صورتش رو بوسيدم و گفتم : نه عزيزم يه خورده سر درد دارم ، چيزي نيست.بعد حوله رو ازش گرفتم ، جواد منو محكم گرفت تو بغلش و لباشو گذاشت رو لبام. با صداي خنده اي كه شنيديم هر دو با عجله از هم جدا شديم و به طرف صدا چرخيديم پري كنار يوسف دم در حال داشتن به ما نگاه مي كردن و پري كه خنديده بود. آمد طرفمون و رو كرد به جواد و با خنده گفت : آقا جواد برو تو ديگه ، نكنه خيال داري آبتني ما رو تماشا كني؟جواد سرخ شد و با خنده به سمت يوسف كه جلو در حال دست به سينه ما رو تماشا مي كرد رفت و با خنده گفت : ما غلط مي كنيم.بعد از رفتن آنها به داخل حال من و پري لباسامونو در آورديم و رفتيم تو آب بچه ها داشتن تو آب با همديگه آب بازي مي كردن و مي خنديدند.با حصرت نگاهي به آنها انداختم و آهي كشيدم. پري متوجه شد با خنده گفت : من خبر نتيجه آزمايش رو از يوسف كه اون هم از جواد شنيده بوده مي دونم ، تو هم بدجنس اگه قرص نخورده بودي حتما الان يه بچه تو بغلت بود. البته هنوز هم دير نشده ، اميدوارم خيلي زود شكمت بياد بالا.بعد خنديد و گفت : بچه اول كه بياد تا چشم باز كني دومي و سومي و چهارمي و…نزاشتم حرفش تموم بشه با خنده گفتم : خوب حالا. بزار اوليش بياد.موقع نهار خوردن هر موقع كه چشم به آقا يوسف مي افتاد مي ديدم منو نگاه مي كنه. سايه سنگين نگاهش لحظه اي آرومم نمي گذاشت. اصولا آقا يوسف از چراغ سبز من به اين طرف پاك حالش عوض شده بود و بعضي وقتها من واقعا از چراغ سبزي كه داده بودم پشيمون مي شدم. بعد نهار مشغول پاستور بازي شديم وقتي كه فيلم سينمايي تلويزيون شروع شد آقا يوسف و جواد رفتن تو اتاق پاي فيلم و من پري هم رفتيم تو باغ و متكي گذاشتيم و بيرون دراز كشيديم. خواب بودم كه حس كردم كسي داره لبامو مي بوسه يهو چشم باز كردم ديدم آقا يوسف بالا سرمه نزديك بود جيغ بزنم دست شو زود گذاشت رو دهنم و دست ديگه شو رو سينه هام گذاشت و فشار داد به تندي خودم رو كشيدم عقب و بلند شدم. از هولم نزديك بود پامو بزارم رو پري كه نزديك من خواب بود. يه نگاه تند به آقا يوسف انداختم و دويدم سمت خونه ، بي شرف هيچ حواسش به بقيه نبود و در هر فرصتي سعي مي كرد بهم بچسبه و يا انگولكم كنه.تو خونه جواد روي مبل خوابش برده بود. به ساعتم نگاه كردم و رفتم تو آشپزخونه كه چايي آماده كنم.وقتي كه داشتم كتري رو آب مي كردم. آقا يوسف آمد پشتم و تا بخودم جنبيدم از پشت منو بغل كرد. دستاشو رو سينه هام گذاشت و مرتب مي مالوند. سعي كردم خودم رو بكشم عقب ولي خيلي محكم منو چسبيده بود و مرتب خودشو به باسنم مي ماليد. خيلي مي ترسيدم اگه يه موقع جواد بيدار مي شد واي خدا. از طرفي روم نمي شد داد بزنم و از طرفي اون كثافت محكم سينه ها مو فشار مي داد. خودم رو كشيدم سمت اوپن آشپزخونه اينطوري پاي جواد رو مي تونستم ببينم. جواد پشت به ما روي مبل خوابش برده بود و پاشو گذاشته بود روي ميز. در ورودي هم ديده مي شد يه خورده خيالم راحت تر شد. كتري هنوز تو دستم بود. آقا يوسف دست برد طرف پام و پيرهنم رو كشيد بالا و كمي شكمم رو عقب كشيد و شرتم رو كشيد پايين و يك دفعه كيرش رو روي كونم حس كردم داشت با دست اون رو مي داد سمت كسم. كيرش حسابي بزرگ بود خم شد كه با تفي كه به دستش انداخته بود كير شو كنه.آهسته كتري رو گذاشتم رو اوپن و با سرعت خودم رو كشيدم كنار و دويدم سمت در آشپزخونه. يه نگاه بهش كردم. بيچاره كيرش تو دست مات و دمغ مونده بود. با ناراحتي اشاره كرد برم پيششنگاهي به كير گنده اش كردم معلوم بود كه از كير جواد بزرگتره و يه خورده هم كلفت تره ، حسابي حالش گرفته شده بود هي با اشاره التماس مي كرد برم پيشش. خوب تونسته بودم بهش ضد حال بزنم ، حقش بود تا اون باشه كه اين قدر پر رو بازي در نياره. وقتي براي بار چندم از من خواست برم پيشش لبخندي بهش زدم و با سر اشاره كردم نه با يه دو قدم كه به سمتم آمد دويدم بيرون و رفتم سمت جواد و نشستم كنارش. كثافت پر رو داشت مي يومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز كرد و با خنده گفت : تو كي بيدار شدي مينا ؟آقا يوسف دويد سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از كنار صورتش آقا يوسف رو كه داشت با حسرت مارو تماشا مي كرد ، مي ديدم. براي اينكه بيشتر حرص شو در بيارم دگمه هاي پيرهنم رو باز كردم و سينه هامو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع كرد به خوردن و بوسيدن سينه هام. حسابي داشتم لذت مي بردم نمي دونم چرا ، ولي جلو چشاي آقا يوسف سكس كردن شهوتم رو چند برابر كرده بود جواد منو از رو پاش بلند كرد و نگاهي به اطراف كرد وقتي خواست سمت آشپزخونه رو نگاه كنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم اين كار رو بكنه با خنده گفتم : بيرون خوابند كسي نيست.شرتم رو پايين كشيد چون من روم به آشپزخونه بود بخوبي مي تونستم آقا يوسف رو ببينم. جواد هم شهوتي شده بود كمي بيژامه و شورتش رو پايين كشيد و كير شق شده اش افتاد بيرون ، با تحريكي كه از كار آقا يوسف شده بودم. من خيلي بيشتر از اون شهوتي شده بودم جواد منو طرف خودش كشيد. خم شدم و كير شو گرفتم تو دهنم و يه خورده براش ساك زدم. منو بالا كشيد و كير شو كرد تو كسم.. خم شدم و دو دستم رو به پشتي مبل تكيه دادم و سر جواد بين آرنج دو دستم گير افتاد

نمي تونست سرشو برگونه يه طرف ديگه و همون طور كه نگام به آقا يوسف بود. اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا مي كرد. تكونهاي تند سينه هام كه از تلم زدن كير جواد تو كسم ايجاد مي شد. حسابي حال آقا يوسف رو خراب كرده بود نمي تونستم دستاشو كه پشت اپن بود ببينم ولي از حركت تند شونه هاش معلوم بود داره با كيرش جرق مي زنه. مرتب با حركت لباش بوسه نثارم ميكرد.حسابي تحريك شده بودم حركاتم تند شده بود و ناله مي كردم مي دونستم صداي ناله هاي منو آقا يوسف بخوبي مي شنيد. ديگه كم مونده بود كه آبم بياد از حالت چشام آقا يوسف هم اين رو فهميده بود. آقا يوسف چشمش به من بود كه لبخندي زد و كتري رو برداشت و به سمت شير آب رفت و صداي تق و توق ظرفها رو در آورد.جواد بيچاره يهو منو عقب زد. و من هم سريع دگمه هاي پيرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و كنارش نشستم. جواد هم طفلك تندي همون طور كه نشسته بود شورت و بيژامه شو كشيد بالا. اعصابم خراب شده بود كم مونده بود كه به اورگاسم برسم اگه اون كثافت. آخ چقدر حرص مي خوردم.من از رو مبل بلند شدم و لبخندي به جواد زدم و گفتم : من مي رم و پري رو بيدار ميكنم.وقتي داشتم به طرف در مي رفتم نگاهي به آقا يوسف انداختم با بدجنسي لبخندي بهم زد.بعد از شام ، من و پري مشغول شستن ظرفها شديم. و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابيدن و آقا يوسف و جواد داشتن شطرنج بازي مي كردن كمي بعد آقا يوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالي كه داشت توش يخ مي انداخت گفت : پري ، من و جواد بيرون مي خوابيم. شما هم تو بخوابيد.من به تندي رو كردم بهش گفتم : نه آقا يوسف من و جواد تو اتاق مي خوابيم.راستش يه جورايي مي ترسيدم ، بغل جواد آرامش بيشتري داشتم.اخمي بهم كرد و با خنده گفت : حالا يه شب رو بزاريد جواد آقا راحت بخوابه.جواد از تو حال با خنده گفت : مينا شوخي مي كنه يوسف ، من هم هوس كردم بيرون بخوابم.پري با خنده گفت : يوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متكي ببر.آقا يوسف نگاهي به من كرد و لبخندي زد و گفت : باشه دوغ رو كه رو براه كنم ميرم.آقا يوسف دو بسته دوغ از تو يخچال در آورد و خالي شون كرد تو پارچ.و بعد از تو جيبش يه پلاستيك در آورد و در مقابل چشاي بهت زده من گرد سفيدي كه توش بود خالي كرد تو دو تا ليواني كه جلوش بود و با دست به من فهموند كه براي خواب كردن و اشاره به پري و جواد كرد.و بعد تو ليوان ها دوغ ريخت و با يه قاشق هم زد و دو تا ديگه ليوان رو هم از دوغ پر كرد.در اين موقع پري برگشت و روش رو كرد به يوسف و گفت : براي من نريز يه خورده سرما خوردم. ميترسم اذيتم كنه.آقا يوسف خنديد و گفت : امكان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفايي نداره.و بعد يكي از ليوانهايي كه توش چيزي ريخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پري ، و در حالي كه دست ديگه شو به كمرش زده بود گفت : بيا عزيزم ، بخور.پري كمي سرشو عقب كشيد و گفت : اذيت نكن ، بزار بعد مي خورم دستام كفيه.آقا يوسف دستشو كه به كمر پري گذاشته بود پايين كشيد و گذاشت رو باسن پري و كمي فشار داد.پري نگاهي به من كرد و بعد آهسته گفت : اذيت نكن پر رو.آقا يوسف ليوان رو به لب پري چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشينه ، بتونم دوغم رو بخورم.پري سري تكون داد و دستاشو شست و ليوان رو از دستش گرفت و با خنده.گفت : بده خودم ميخورم.آقا يوسف دو تا از ليوان ها رو به دست گرفت و نزديك من شد و يكي شو داد دستم و گفت : ببريد واسه آقا جواد ، بعد يه ليوان ديگه داد دست ديگم و با خنده گفت : اين هم براي شما.به ليواني كه اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهي انداختم و مونده بودم چكار كنم. از يه طرف دلم نمي يومد داروي خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفي من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همكاري كنم.

پري رو كرد به من و گفت : ببرش مينا جون گرم مي شه.من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزيون بود و اخبار گوش ميكرد. ليوان دوغ شو دادم دستش و كنارش نشستم و مشغول خوردن شديم وقتي دوغش رو خورد ليوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه. آقا يوسف رفته بود كه وسايل خواب رو ببره بيرون جا ها رو درست كنه و پري هم داشت بقيه ظرفها مي شست من هم رفتم كمكش ولي تو دلم احساس بدي داشتم.وقتي شستن ظرفها تموم شد. با هم رفتيم تو حال و نشستيم رو مبل و پري دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع كنيد اينو بياييد پاستور بازي كنيم.يه دو ساعتي كه بازي كرديم آثار خواب آلودي در چهره پري و بعد از مدتي تو چهره جواد آشكار شد. كمي ديگه كه بازي كرديم. پري شروع كرد به چرت زدن. جواد هم تقريبا همين طور. پري بلند شد و با بي حالي رو كرد به ما و گفت : مي بخشيد من خوابم گرفته ، ميرم بخوابم.بعد رو كرد به من و گفت : تو نمي خواي بخوابي ؟آقا يوسف به تندي گفت : تو برو بخواب يه خورده ديگه بازي كنيم ما هم ميريم مي خوابيم.پري شب بخيري گفت و رفت تو اتاق و جواد هم كه حسابي به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو كرد به آقا يوسف و با خنده گفت : انگاري من هم حسابي پنچر شدم. بريم بخوابيم.آقا يوسف بلند شد و گفت : آره من هم خيلي خوابم مي ياد ، تو برو من هم اينجا رو مرتب ميكنم مي يام.جواد رفت طرف بيرون و من هم بلند شدم. آقا يوسف دستمو گرفت و با خنده.گفت : يه لحظه صبر كن كارت دارم.گفتم : ولم كن مي خوام برم بخوابم.بعد بلند شد و گفت : برو ببين جواد خوابيده.بعد دست منو گرفت و برد طرف در بيرون و بعد كمي باسنم رو فشار داد و گفت : برو ديگه ناز نكن.با قدم هاي لرزون رفتم سمت جواد و كنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسيدم. حسابي خوابش برده بود پتو رو كشيدم روش و برگشتم تو حال. آقا يوسف داشت در اتاق رو كه پري و بچه ها توش خواب بودن از بيرون قفل مي كرد. منو كه ديد لبخندي زد و گفت : جواد خوابه ؟اخمي كردم و گفتم : نه.لبخندي زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : مي دونم ، بيا بريم.دستمو كشيد و منو برد تو اتاق ديگه و در رو از داخل قفل كرد و مشغول در آوردن لباساش شد.وقتي شرتش رو در آورد كير گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو كرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده.بعد آمد كنارم و دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز كرد رو تخت. وقتي لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته.گفتم : بزار برم ، خواهش مي كنم.لبخندي زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داريم چه عجله اي داري بعد كه چند بار آبمون اومد خواب بيشتر مزه ميده.لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعي كرد زبونش رو بكنه تو دهنم. من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم اين كار رو بكنه. رفت رو سينه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سينه هام شد. كم كم حس مي كردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر مي گرفت مخصوصا وقتي كيرش رو روي كسم مي چرخوند. با ولع عجيبي سينه ها مو مي خورد و مي ماليد خيلي زود تحريك شدم و دستامو روي تخت ميكشيدم و آهسته ناله مي كردم وقتي كه زبونش رو تو كسم فرو كرد بي اختيار دستامو گذاشتم رو سرش و آهسته فشارش دادم به خودم اون هم بيشتر زبونشو فرو مي كرد وقتي دو تا از انگشتاشو فرو كرد تو كسم و تند تند عقب جلو كرد. ديگه داشتم با فشار زياد سينه ها مو مي ماليدم. كمي بعد آمد رو سينه ام نشست و كير شو گذاشت لاي سينه هام و كير شو مي كشيد بهشون من با دستام سينه هامو گرفتم و به كيرش فشار مي دادم و اون هم لبخندي زد و حركت شو تند تر كرد.كمي بعد كير شو گرفت لب دهنم ، لبامو كه براي ناله كردن باز بود بستم.ولي با خشونت دهنم رو باز كرد و كير شو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد. دستم رو گذاشتم رو كسم و به تندي او نو مي ماليدم و قتي كير شو كشيد بيرون در همون لحظه آبم اومد و به اورگاسم رسيدم.و بيحال شدم. پاهامو انداخت رو شونه هاشو و با خنده گفت : حالا اولشه كجا رو ديدي قول ميدم آنقدر بهت حال بدم كه فردا از درد پاهات نتوني درست راه بري.و كير شو با فشار كرد تو كسم و همه لش شو انداخت روش به شدت دردم گرفت جيغي كشيدم ولي به تندي دستم رو گرفتم رو دهنم.خنديد و گفت : اگه بيدار بشن هيچ برامون خوب نيست ها ، نمي توني جواد رو قانع كني من بزور دستم به كوس تو رسيده. ولي من مي تونم بهش ثابت كنم تو خارشك داشتي ، پس سعي كن سر و صدا راه نندازي ، مخصوصا وقتي خواستم بكنم تو كونت دردش يه خورده بيشتره. ببينم كير من رو بيشتر پسند مي كني يا مال جواد.رو ؟چشامو بستم و چيزي نگفتم و اون هم تند و تند تلم مي زد. كمي بعد حركاتش خيلي تند شد معلوم بود كه مي خواد آبش بياد. ترسيدم يه موقع بكشه بيرون. دستامو به بغل كمرش گرفتم و اونو با همه قدرتي كه داشتم به خودم فشارش دادم. وقتي حركت آبش رو تو كسم حس كردم من هم در همون لحظه دوباره آبم اومد. لبخند رضايتي رو لبام نشست و دستام شول شد و از كمرش افتاد پايين. اون هم خودشو انداخت رو من و با خنده گفت : خيلي حال داد نه ؟بي اختيار سرم رو تكون دادم و گفتم : آره ، خيلي. حالا پاشو برو بخواب من هم مي رم پيش پري مي خوابم.اخمي كرد و گفت : هنوز كارم تموم نشده ؟منظور شو فهميدم. اخمي كردم و گفتم : نه از پشت نه ، ديگه بسه. من نمي زارم ديگه منو بكني.خنديد و گفت : فايده اي نداره ، من كار نيمه تموم رو دوست ندارم.بعد كنارم دراز كشيد. دلم مي خواست زود از اين وضعيت خلاص بشم مي ترسيدم يه موقع كسي از خواب بيدار بشه. گفتم : پس زود تر كار تو بكن برو ، مي ترسم كسي از خواب پاشه.خنديد و گفت : نترس بزار يه خورده كيرم جون بگيره. هنوز خيلي وقت داريم ، اگه خيلي عجله داري بيا خودت كير مو حال بيار. يه خورده واسم ساك بزن.دستو كشيد طرف خودش. رو كيرش خم شدم و كردمش تو دهنم كمي كه ساك زدم از من خواست كس مو بگيرم سمت دهنش و در همون حال هم ساك بزنم. من پشت به صورتش نشستم رو شكمش و رو كيرش خم شدم و كسم رو كشوندم طرف دهنش و كير شو با دست گرفتم و تو دهانم كردم. مشغول ساك زدن بودم كه انگشت شو كرد تو كسم و مي چرخوند.دوباره شهوتي شدم. آنقدر كه چند بار از شدت هوس نزديك بود كير شو گاز بگيرم. بعد انگشت شو از تو كسم درآورد و باهاش سوراخ كونم رو مي ماليد.آهسته انگشت شو فرو كرد تو كونم. و با دست ديگش كه رو سرم گذاشته بود سرمو به كيرش فشار داد. هم زمان كه انگشت شو تا ته فشار مي داد تو كونم سرمو با قدرت زياد روي كيرش فشار داد با سختي دستشو از رو سرم كنار زدم و كير شو از دهانم كشيدم بيرون.خودم رو كنار كشيدم و در حالي كه نفس ، نفس مي زدم گفتم : بسه ديگه خفه شدم.من رو به بغل پشت به خودش قرار داد و كير شو فرو كرد تو جلوم و مشغول تلم زدن شد وقتي كه داشت دوباره به اوج شهوت مي رسيدم كير شو كشيد بيرون و كرد تو كونم. يه خورده كه فشار داد حسابي دردم گرفت خودم رو جلو كشيدم و گفتم : آروم تر.همون طور كه كمي از كيرش تو كونم بود دست انداخت دور شكمم و تا اومدم بفهمم چه خيالي داره هم زمان كه كير شو با فشار مي كرد تو با دستاش شكمم رو به طرف خودش كشيد درد وحشتناكي رو تو كونم حس كردم چشام پرآب شد و قبل از آنكه بتونم جيغ بكشم با دست دهنم رو گرفت و محكم تر كير شو تو كونم فشار داد از درد پاهامو تو شكمم جمع كردم و با مشت به پاش مي كوبيدم و اون كثافت هم بي اعتنا مشغول تلم زدن تو كونم شد. چند دقيقه اي كه گذشت دردش كم شد و تونستم خودمو آروم كنم اون هم دستشو از رو دهنم برداشت.آهسته گفتم : خيلي كثافتي.خنديد و گفت : تلافي ظهر رو در آوردم كه از كيرم در رفتي ياده ته.كمي كه گذشت آهسته گفت : دارم مي يام اجازه مي دي بكنم تو دهنت ، خوش كردم آبم رو تو دهنت خالي كنم.داد زدم : غلط كردي كثافت كه بخواي كير كثيفت رو بكني دهنم.لبخندي زد و گفت : نه نمي كنم تو ، فقط آبم رو ميريزم توش.گفتم : نه ، لازم نكرده.كير شو در آورد و منو چرخوند و گفت : دهن تو باز كن ، نمي كنم تو فقط مي خوام آبم رو بريزم گفتم : نه.نزديك صورتم نشست رو سينه ام و با دست شروع كرد به تند ، تند دست كشيدن زير كيرشو كمي بعد انگشتشو فرو كرد تو دهنم و دهنم رو كمي باز كرد و به تندي كير شو جلو كشيد و يك دفعه آب شو پاشيد تو دهنم و خم شد رو صورتم و لباشو گذاشت رو لبام و با دستاش سرمو گرفت و آنقدر لبامو بوسيد و صورت و گلومو ماليد كه مجبور شدم همه آب شو قورت بدم پايين. تا حالا آب كير رو نخورده بودم و حتي وقتي جواد اين كار رو مي كرد مي رفتم دستشويي و دهنم رو مي شستم. اون هم طفلك اعتراضي نمي كرد ولي اين كثافت مجبورم كرد آب شو قورت بدم واي چه طعم لزج و بدي داشت.ميل به شيريني مي زد نمي دونم تو فيلم هاي سكسي كه گاهي با جواد نگاه مي كرديم چطور زنها آب كير مردها رو با لذت مي خوردن ولي اصلا خوش آيند من نبود.آقا يوسف اجازه نداد برم و كمي بعد دوباره بهم چسبيد و با قولي كه ازش گرفته بودم به كون من كاري نداشته باشه اجازه دادم دوباره كسم رو در اختيار بگيره. بعد كلي زور زدن و عرق كردن آبشو تو كسم خالي كرد و وقتي همه آبش آمد لبخندي بهم زد و گفت : همه آبم رو ريختم تو ، ديگه تو كست سيل راه افتاده ولي نگران نباش.بعد كير شو در آورد و لباساشو پوشيد و رفت بخوابه. همه پام از بالا تا پايين تير افتاده بود و حسابي درد مي كرد. بزور تونستم لباسامو بپوشم.بلند شدم و رفتم دستشويي و خودم رو شستم و بعد از اين كه دهن مو هم شستم رفتم سمت اتاق پري ، قبل از اينكه آقا يوسف بخواد بره بخوابه قفل در اتاق رو باز كرده بود رفتم تو اتاق بچه ها پايين تخت خوابيده بودن يه نگاه بهشون كردم و با لبخند دستي به جلوم كشيدم رفتم رو تخت و كنار پري دراز كشيدم.فردا صبح بعد از صبحانه وسايلمون رو جمع كرديم و بعد از خداحافظي برگشتيم خونه ، بعد نهار كه جواد حاضر شد بره سركار رفتم روي تخت دراز كشيدم و به ماجراي شب قبل فكر مي كردم ياد آوري اون لحظات منو شهوتي كرد دستم رو روي كسم گذاشتم و مشغول ماليدنش شدم چشامو بستم و سعي كردم همه لحظات رو جلو چشام مجسم كنم.مخصوصا وقتي كه آقايوسف بهم مي گفت ديگه تو كست سيل ر;اه افتاده ولي نگران نباش.يهو خشك شدم و دستم بي حركت موند. منظورش چي بود كه مي گفت ولي نگران نباش. به تندي بلند شدم رفتم سمت تلفن و با عجله شماره خونه پري رو گرفتم.بعد از حال و احوال معمول با خنده گفتم : پري شما چطوري جلوگيري مي كنيد كه ديگه بچه دار نشيد. آخه از تولد رضا تا حالا چند سال مي گذره.برام سؤال پيش اومد. گفتم زنگ بزنم ازت بپرسم.با خنده گفت : اي شيطون تو چرا اينقده از بچه دار شدن بدت مي ياد اون از اون قرص خوردنت و اين هم از اين جور سؤال ها پرسيدنت.با خنده گفتم : دوست دارم بدونم تو رو خدا بگو ديگه ، لوله ها تو بستي يا..اينكه با خنده حرف مو قطع كرد و گفت : نه عزيزم يوسف بسته ، اون نظرش….سرم گيج رفت. و گوشي از دستم افتاد زمين ، نتونستم خودم رو سر پا نگه دارم زانو هام شول شد و نشستم رو مبل.فرياد پري رو از تو گوشي مي شنيدم كه داد مي زد : الو مينا چي شد ؟ حالت خوبه ؟گوشي رو گرفتم دستم و گفتم : چيزي نيست ، زنگ زدن بايد برم در رو باز كنم فعلا خداحافظ.گوشي رو گذاشتم رو تلفن و خودم رو انداختم رو مبل و شروع كردم به گريه كردن ، ديگه دلم مي خواست خودم رو بكشم. حسابي داغون بودم نه ، ديگه از اين بدتر نمي شد. چقدر دلم مي خواست فرياد بزنم.از صداي زنگ در به خودم اومدم. بلند شدم و به سمت در بازكن رفتم از تو گوشي گفتم : كيه ؟صداي مردي بگوشم خورد : كنتور گاز.گوشي رو گذاشتم و مانتو مو پوشيدم و رو سري مو انداختم سرم و رفتم سمت در ، در رو كه باز كردم مرد خيلي جوان و خوش تيپي رو بروم ظاهر شد. يه لحظه باز ياد بچه افتادم ، يهو مثل خول ها خنده ام گرفت.مرد جوان لبخندي زد و گفت : ببخشيد كنتور گاز رو مي خواستم ببينم.با دست كنتور رو نشونش دادم.و خودم رو از جلو در كشيدم كنار. آمد تو و به سمت كنتور رفت ، من يه خورده از پشت سر نگاهش كردم ، مونده بودم چكار كنم بهش نمي خورد كه ازدواج كرده باشه در حياط رو بستم و رفتم طرفش داشت بر مي گشت سمت در ، لبخندي زدم.گفتم : مي شه يه نگاه به اجاق گاز ما بكنيد ؟ آخه كسي خونه نيست و من از ظهر تا حالا مدام بوي گاز حس مي كنم. نمي دونم چكار كنم.نگاهي به من كرد و گفت : من زياد وارد نيستم خانم ، ولي خوب اگه مربوط به نشتي تو بست و يا شيلنگ باشه شايد بتونم جلو شو بگيرم اجاق گاز كجاست ؟لبخندي زدم و گفتم : ممنون ، بفرماييد دنبالم.جلو در ورودي به خونه گفتم : لطفا چند لحظه صبر كنيد ، براتون دم پايي بيارم ببخشيد ها من يه خورده وسواس دارم.

رفتم تو و سريع رفتم سمت اجاق گاز و به تندي شير گاز رو باز كردم و دستم رو بهش گرفتم تا گاز قطع نشه. يه خورده كه بوي گاز تو فضا پيچيد شير رو بستم و سريع دم پايي هاي تو آشپزخونه رو گرفتم دستم و رفتم سمت در و در رو باز كردم و دم پايي ها رو گذاشتم جلو در و نگاهي به صورتش انداختم و گفتم : ببخشيد ، بفرماييد بپوشيد.كفش ها شو در آورد و دم پايي ها رو پوشيد و به دنبال من آمد تو آشپزخونه و يه خورده اطراف رو بو كشيد و گفت : بله خانم بوي گازه ، خيلي وقته كه بوي گاز رو حس كرديد ؟لبخندي بهش زدم و گفتم : نه ، از ظهر تا حالا بوي گاز مي ياد.نگاهي به من كرد و گفت : يه خورده آب كف برام درست كنيد ، بايد بست و شيلنگ ها رو تست كنم. اين بو خيلي زياده ، نبايد اينطوري گاز رو روشن كنيد.كمي آب كف درست كردم و با يك دستمال بهش دادم. وقتي مشغول شد.پرسيدم : شما ازدواج كرديد ؟ لبخندي زد و گفت : هنوز نه خانم.پرسيدم : چرا ؟ جوان به اين خوشگلي. هر دختري تمايل داره با هاتون ازدواج كنه. شما چرا دست رو دست گذاشتيد ؟لبخندي زد و جواب داد : ممنون خانم ولي خوشگلي كافي نيست. چيزهاي ديگه هم لازمه. پول ، خونه. و از همه مهمتر خود دختر.توجهي به من نداشت و مرتب سرش تو كار خودش بود.بهش نزديك شدم و نشون دادم كه مشغول نگاه كردن به كار اون هستم و در همين حال بازو مو به بازوش ماليدم يه دفعه خودش رو كنار كشيد.و يه نگاه به من كرد ، لبخندي بهش زدم و پرسيدم : معلوم شد نشتي گاز مال كجاست ؟وقتي به صورتش نگاه كردم سرخ شده بود بيچاره معلوم بود تا حالا دستش به هيچ زني نخورده. با كمي دستپاچگي جواب داد : نه خانم ، من پاك گيج شدم ظاهرا همه چيز مرتبه فكر مي كنم از اتصالات داخلي باشه ، اون هم كار من نيست بايد يه سرويس كار وسايل گازي خبر كنيد.بعد با عجله دستاشو زير شير شست. من حوله رو دادم دستش و لبخندي بهش زدم و گفتم : آره ، ظاهرا چاره ديگه اي نيست دستاشو خشك كرد و حوله رو داد دستم و گفت : خوب ديگه من با اجازه تون مرخص ميشم.لبخندي زدم و گفتم : دوست داريد به عنوان تشكر هم كه شد يه شربت براتون درست كنم ، زياد طول نمي كشه و بعد چشمكي بهش زدم. با عجله به سمت در رفت و در همون حال.گفت : ممنونم خانم ، ديرم شده من بايد زودتر برم دم در ايستادم با دستپاچگي داشت به سمت در حياط ميرفت.صداش كردم : آهاي آقا.روش رو برگردوند طرفم و گفت : بخدا ديرم شده خانم ، نمي تونم بيشتر از اين اينجا بمونم.اخمي كردم و گفتم : كفشاتون ، مي خواهيد با دم پايي ها بريد؟.و با دست به كفشاش كه جلو در بود اشاره كردم.نگاهي به دم پايي هايي كه پاش بود كرد و لبخندي زد و آمد جلو و به تندي و با دستپاچگي دم پايي ها رو در آورد و مشغول پوشيدن كفشاش شدلبخندي زدم و گفتم : هول نشو عزيزم ، مواظب باش چپه نپوشي.وقتي كفشاشو پوشيد به سمت در رفت و با عجله زد بيرون ، بس كه بيچاره هول بود حتي در رو هم پشت سرش نبست.لبخندي زدم و به سمت در حياط رفتم و در رو محكم بستم.برگشتم تو خونه مانتو مو در آوردم و با رو سريم انداختم رو مبل و رفتم سمت يخچال يه ليوان آب سرد خوردم احساس مي كردم شديدا بهش احتياج دارم.يه دفعه ياد دكتر آزمايشگاه افتادم لبخندي رو لبم نشست دويدم تو اتاق و كيفم رو برداشتم و كارت ويزيتش رو از توش در آوردم و نگاش كردم. منوچهر كريميان دكتر علوم آزمايشگاهي ، رفتم رو مبل نشستم و شماره شو گرفتم و بي صبرانه منتظر شدم تا گوشي رو برداشت ، صداشو شناختم خودش بود پرسيد : بله ، بفرماييد.ببخشيد شما دكتر كريميان هستيد ؟بله خانم خودم هستم بفرماييد ؟من همون خانمي هستم كه چند روز پيش ، لطف كرديد و برام اون.آزمايش قلابي رو نوشتيد.خنديد و گفت : بله ، شناختم. مشكل تون حل شد ؟آخه اگه حل مي شد كه با شما تماس نمي گرفتم.دوباره صداي خنده شو شنيدم و بعد پرسيد : خوب من چه كاري مي تونم براتون انجام بدم ؟ديگه حوصله نداشتم يك ساعت مقدمه چيني كنم ، حوادث اخير هم منو حسابي كلافه كرده بود. گفتم : من بچه مي خوام.دوباره صداي خنده اش ولي اين بار بلند تر بگوشم خورد.من مطمئن هستم كه مي تونم كمكتون كنم.كي مي تونيد بياييد اينجا ؟ الان مي تونيد بياييد ؟با خنده گفت: با اين عجله اي كه داريد ممكنه داراي بچه عجول و كم طاقتي بشيد و اين اصلا خوب نيست.آخه الان شوهرم خونه نيست ، اون شيفت بعد از ظهره و تا ساعت نه شب نمي ياد خونه.خنديد و گفت : خونه شما نه خانم ، خونه من بايد تشريف بياريد. براي خودتون هم بهتره در و همسايه ها هم متوجه آمدن من به خونه شما نشند خيلي بهتره.خيلي خوب كي بايد بيام ؟خنديد و گفت : فردا ظهر عزيزم ، وقتي كه شوهرت رفت سركار.باشه ، مي يام. خوب ممنون خداحافظ.خوشگل خانم ، نمي خواي آدرس رو ياداشت كني؟خيلي سريع از كيفم كاغذ و قلم برداشتم و آدرسي كه گفت ياداشت كردم.بعد پرسيدم : آقاي دكتر ؟بله عزيزم.با كمي خجالت گفتم : شما بچه داريد ؟خنديد و گفت : آره عزيزم ، چطور ؟منظورم اينه كه مي تونيد ، چطور بگم شما قادر هستيد كه…دوباره خنديد و صداي خنده اش منو عصبي مي كرد.خاطر جمع باش عزيزم ، من كاملا سالمم و بخوبي مي تونم بچه.دارت كنم رو قول من حساب كن.و باز خنديد.گوشي رو گذاشتم رو تلفن و تكيه زدم به مبل. يعني فردا همه بدبختي ها تموم مي شه و كم كم مي تونم وجود بچه رو تو خودم حس كنم.روز بعد خيلي زود از خواب بيدار شدم و رفتم حمام و كمي پاهامو ماساژ دادم. تو اين چند روز خيلي آبم اومده بود ، سكس زيادي پاهامو درد آورده بود.جدا از سكس با كاظم آقا و آقا يوسف كه بي ثمر بود البته براي من بيچاره ، جواد هم هر شب حسابي شلوغش مي كرد تا به قول خودش هر چه زودتر شكمم رو بالا بياره افسوس كه سكس اون هم مثل بقيه بي حاصل بود.بعد از رفتن جواد آژانس خبر كردم و لباس عوض كردم و بعد از آرايش و مرتب كردن موهام. كيفم رو برداشتم و رفتم تو حياط و باشنيدن صداي زنگ در رو باز كردم و ماشين آژانس بود رفتم و نشستم تو ماشين و آدرس منوچهر رو دادم دست راننده و بعد از اين كه ماشين راه افتاد تكيه زدم به صندلي و رفتم تو فكر خدا كنه اين يكي ديگه تو زرد از آب در نياد و بتونم چند ماه ديگه بچه مو تو بغلم بگيرم و به همه نشونش بدم و داد بزنم اين بچه منه خودم بدنيا آوردمش. تو اون شرايط محال بود كه كسي به جواد شك كنه ، آخه آزمايش نشون مي داد كه من و اون هر دومون سالميم.صداي راننده آژانس منو از تو خيالات شيرينم بيرون كشيد : خانم رسيديم.پولش رو دادم و كيفم رو برداشتم و كاغذ آدرس رو ازش پس گرفتم و بعد از حركت كردن ماشين ، با كمك آدرس رفتم تا جلو در خونه. خونه شيك و بزرگي به نظر مي رسيد. وقتي شاسي زنگ رو فشار دادم كمي بعد صداي آشناي منوچهر تو اف اف پيچيد : كيه ؟با عجله گفتم : منم مينا.خيلي محترما نه تعارفم كرد برم تو و بعد شاسي در بازكن رو زد.در رو باز كردم و با ترديد زياد پامو گذاشتم تو حياط و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم. فضاي حياط نسبتا بزرگ بود و دو تا ماشين تو حياط پارك شده بود. يه خورده ترس برم داشت. خداي من نكنه يه مهمون سر زده براش اومده باشه ، نمي دونستم بايد چكار كنم. حسابي ترس برم داشت. يه خورده اين پا و اون پا كردم و دلم زدم به دريا و آهسته به طرف در ورودي ساختمان جلو رفتم.در اين موقع در ورودي ساختمان باز شد و منوچهر با لباس راحتي شيكي كه به تن داشت در آستانه در ظاهر شد. با ديدن من لبخندي زد و به استقبالم اومد و بازو مو گرفت و با خنده گفت : چقدر خوشگل شدي ، بيا بريم تو عزيزم غريبي نكن.آهسته پرسيدم : مهمون داريد ؟لبخندي زد و گفت : مهمون كه نه ، دوستام هستند. محض خاطر تو دعوتشون كردم.ايستادم و اخمي بهش كردم و گفتم : يعني چي ؟لبخندي زد و گفت : اين دوستام همه ، سالم و قوي هستند و خيلي هم پر حرارت ، مگه بچه نمي خواي. خوب چند تا كه باشيم حتما حامله خواهي شد ، و همه دردسر هات تموم مي شه. نترس خوشگل خانم همه قابل اعتماد هستند.با دلخوري گفتم : نه ، من نمي خوام. خواهش مي كنم بهشون بگو برن.لبخندي زد و گفت : باشه عزيزم. حالا بيا تو ، اونها تازه اومدن يه پذيرايي كوچلو ازشون بكنم بعد به يه بهانه اي بهشون ميگم برن.دستشو انداخت دور بازوم و منو برد داخل خونه. وارد حال پذيرايي بزرگي شديم و دو دست مبل يه گوشه اتاق و يه ميز تلوزيون بزرگ كه روش يه تلوزيون و تو طبقه هاشم يه ويدئو و يه ظبط بزرگ قرار داشت كنار مبل ها و يه ميز نهار خوري بزرگ و صندلي هاشم يه سمت ديگه كنار يه پاسيوي بزرگ به چشم مي خورد. سه نفر كه دوستاي منوچهر بودن روي مبل نشسته بودن و يكي شون با ديدن من سريع كنترلي رو از رو ميز برداشت و تلوزيون رو كه مشغول نشون دادن يه فيلم سكسي بود رو خاموش كرد.منوچهر رو كرد به اونها و با دست به من اشاره كرد و گفت : بچه ها اين هم مينا خانم دوست دختر ناز و خوشگل خودم. كه درباره اش صحبت مي كردم.تك تك باهام دست دادن و من لبخندي به لبام آوردم و اذهار خوشوقتي كردم و با تعارف منوچهر رفتم و روي يه مبل نشستم.منوچهر رفت طرف آشپزخونه و در همون حال گفت : الان يه دلستر خوشمزه مي يارم تا با هم بخوريم ، تو آشپزخونه كه بصورت اوپن بود مي شد منوچهر رو كه داشت شيشه هاي نوشابه ، همون دلستر ها رو از تو يخچال در مي آورد ، مي ديدم. خدا كنه بد مزه نباشه ، من تا بحال دلستر نخورده بودم و نمي دونستم مزه خوبي داره يا نه. هيچ دلم نمي خواست جلو منوچهر و دوستاش خيطي بالا بيارم.صداي منوچهر منو از افكارم بيرون كشيد : عزيزم مينا ، يه لطف كن بيا كمكم كن تا نوشابه ها رو آماده كنم.من از خدا خواسته بلند شدم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم. راستش از نگاه هاي ناجور دوستاش به بدنم خسته شده بودم.نزديكش كه شدم لبخندي زد و گفت : مينا جون دو قالب يخ از تو يخچال بردار و بريزش تو اين پارچ تا من نوشابه ها رو باز كنم.از تو يخچال دو قالب يخ در آوردم ، خيلي بامزه بود قالب ها پر از تيكه هاي.كوچك يخ به شكل قلب بود ، تيكه هاي يخ رو با كشيدن دسته قالب از هم جدا كردم و خالي شون كردم تو پارچ روي ميز و به منوچهر كه مشغول باز كردن در قوطي نوشابه ها بود نگاه كردم. يكي از قوطي ها رو برداشتم و نگاهي به دور وبرش كردم هيچ كلمه فارسي و يا عربي كه بتونم بخونمش روش ديده نمي شد و به انگليسي و يا يه زبون ديگه روش نوشته هايي به چشم مي خورد.مشغول ريختن نوشابه ها تو پارچ شدم. منوچهر با خنده گفت : تا بحال از اين دلستر ها خوردي ؟راستش اسمش واسم آشنا بود ولي تا بحال نخورده بودم. لبخندي زدم و.گفتم : اسمشو شنيده بودم ولي تا بحال نخوردم.لبخندي زد و گفت : يه نوشابه مقوي و عالي واسه كلاس بالا هاست ، همه كس بخاطر گرونيش ازش استفاده نمي كنند.موقع خالي كردن قوطي نوشابه ها تو پارچ بوي تندي بلند شد ، كمي سرم رو عقب گرفتم و آهي كشيدم. منوچهر نگاهي به قيافه من كرد و با خنده گفت : اين چي قيافه ايه به خودت گرفتي دختر؟سپس آهسته ادامه داد : يه خورده سنگين باش ، دوستام فكر نكنند كه تا حالا اين جور چيزها نخوردي ، يه خورده افت داره برات.كمي خجالت كشيدم و بزور لبخندي زدم و گفتم : باشه ، سعي مي كنم.يه سيني از تو كابينت برداشت و چند ليوان توش گذاشت و گفت : تو روخدا جلو دوستام آبرو مو حفظ كني ، من كلي از كمالات و كلاس تو تعريف كردم…

سپس بروم لبخندي زد و گفت : بيا بريم ، ممنون كه كمكم كردي.رفتيم تو حال و من نشستم رو مبل و منوچهر هم ليوانهاي تو سيني رو پر كرد و بعد به همه تعارف كرد.من هم يه ليوان برداشتم و گذاشتم جلوم رو ميز منوچهر لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم ، بفرماييد گرم نشه دوستاي منوچهر ليوان ها شون رو برداشتن و با يكي دوبار سر كشيدن ليوان هاشون رو خالي كردن و گذاشتن رو ميز ، منم ليوانم رو برداشتم و سعي كردم كم نيارم و چند قورت سريع خوردم ، يه دفعه حالم بد شد عجب طعم تند و مسخره اي داشت. با همه سعيي كه كردم تا خونسردي مو حفظ كنم ولي نتونستم. آهي كشيدم و در حالي كه صورتم رو گر گرفته بود. آخرين جرعه اي كه هنوز تو دهنم بود بزور قورتش دادم و ليوانم رو كه نصفه شده بود گذاشتم رو ميز.منوچهر كنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونه ام و آهسته گفت : چي شد مينا جون ؟يكي از دوستاش با خنده مسخره اي گفت : مينا خانم ظاهرا تا حالا دلستر نخورده ، يه نوشيدني سبك و ساده براشون بيار منوچ جان ، مثل شربت آبليمو و يا يه ليوان چايي براشون بهتره منوچهر اخمي كرد و بهش نگاهي انداخت و گفت : اشتباه مي كنيد حسين آقا ، مينا تو خونه شون حداقل روزي سه چهار شيشه دلستر مي خوره ، فكر مي كني مينا بچه است كه جلوش چايي بزارم.سپس لبخندي زد و ليوانم رو دوباره پر كرد و گرفت جلوم.و با نگاهي كه التماس درش موج مي زد ، آهسته بهم گفت : تو رو خدا مينا يه نفس بخور ، بزار حالشون گرفته بشه و نفساشون بند بياد.خدايش حرفي كه دوستش حسين گفته بود خيلي برام گرون تموم شد و حسابي دلخورم كرد ، با خودم گفتم بهتره يه ضرب شست بهشون نشون بدم. همه قدرت و اعتماد بنفسي كه در خودم سراغ داشتم رو جمع كردم و ليوان رو گرفتم و به دهان بردم. شروع كردم به نوشيدن مي دونستم كه بايد يه نفس بخورم و گرنه امكان نداشت يه ذره يه ذره بتونم اون زهر مار رو بخورم. وقتي ليوانم تموم شد اون رو گذاشتم رو ميز و پارچ رو گرفتم دستم و دوباره ليوانم رو پر كردم.اول منوچهر و بعد بقيه شروع كردن به كف زدن و هورا كشيدن ، حسابي جو منو گرفت و ليوان رو به دهان بردم و به تندي همه شو دادم پايين. حس كردم هر لحظه ممكنه بالا بيارم ، در حالي كه ليوانم رو روي ميز مي گذاشتم بادست ديگم كه رو پام بود پامو محكم چنگ زدم تا بتونم خودم رو كنترل كنم. به مبل تكيه زدم و به منوچهر و دوستاش نگاهي انداختم همه از كارم شگفت زده شده بودن و لبخند مرموزي رو لب هاي منوچهر نقش بست. سرم داغ شده بود و حس كردم همه بدنم داغ شده. منوچهر روسريم رو باز كرد و با خنده گفت : راحت باش عزيزم خودت رو سبك كن هوا خيلي گرمه.خواست دكمه هاي مانتو مو باز كنه كه مانعش شدم و اون هم اصرار نكرد و مشغول صحبت با دوستاش شد. در خصوص مسائل كاري صحبت مي كردن و من هيچي از اونها نمي فهميدم. نيم ساعتي كه گذشت عرق از سر و صورتم راه افتاد و منو مجبور مي كرد هر چند دقيقه اي با دست دونه هاي عرق رو از رو صورتم پاك كنم. از حرارت زياد دلم مي خواست مانتو مو در بيارم ولي روم نمي شد. با هر بد بختي كه بود يه نيم ساعتي ديگه خودم رو جمع و جور كردم ، آه خدا چرا مهمون هاي عوضي شو دك نمي كنه برن.نگاهي به منو چهر انداختم ، خيلي خونسرد مشغول صحبت با دوستاش بود.كمي كه گذشت ، سرم گيج رفت. نگاهي به ميز انداختم ميز داشت براي خودش پيچ و تاب مي خورد و شكل هاي عجيبي به خودش مي گرفت بي اختيار خنده ام گرفت. منوچهر و بقيه متوجه من شدن ،

منوچهر دستم رو گرفت و گفت : پاشو لباس ها تو در بيار ، خيلي عرق كردي. يه خورده هم آب به سر و صورتت بزن تا سر حال بشي.بزور خودم رو از رو مبل بلند كردم و به طرف آشپزخونه رفتم تا يه آبي به خودم بزنم ، ولي سرم گيج رفت و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو ميز.منوچهر به تندي زير بغلم رو گرفت و منو سر جام نشوند و در حالي كه لبخند مي زد مشغول باز كردن دگمه هاي مانتوم شد. اصلا دستم جلو نمي رفت كه مانعش بشم. مانتو مو از تنم در آورد و مشغول باز كردن دگمه هاي پيرهنم شد. لبخندي زدم وگفتم : تند نرو ، به اين دوستاي پر روت بگو برن ديگه.احساس مي كردم مست شدم و حرفام يه جورايي طبيعي نبود.وقتي كه منوچهر پيرهنم رو در آورد و دست شو به سينه هام گرفت و مشغول ماليدنش شد. دستشو گرفتم و با لحن عجيبي گفتم : اوه ، داغ شدم. ولم كن ، ببين دوستات دارن ما رو نيگا مي كنن.منوچهر نگاهي به دوستاش انداخت و با لبخند گفت : راست مي گه ديگه چرا نگاه مي كنيد ، پاشيد مشغول شيد.تو نيمه خماري متوجه شدم دارن لباساشون رو در مي يارن ، منوچهر هم بعد يه گاز كوچولو كه به سينه ام زد بلند شد و لباساشو در آورد.اخمي كردم و گفتم : چرا همه داريد لخت مي شيد ، هوا اينقدر گرمه ؟ يا همه شما خول شديد ؟ آره ؟حسين آمد سمت من و كير شو از تو شورتش كه تنها چيزي بود كه تن او و بقيه بود ، در آورد و كير شو چسبوند به لبام و با خنده گفت : ما همه آماده شديم تا واست بچه درست كنيم خوشگله.شليك خنده اون و بقيه تو حال پيچيد ، اخمي كردم و رو كردم به منوچهر و گفتم : بيا اين دوست هاي بي تربيتت رو ببر بيرون ، مگه من چند تا بچه مي خوام ؟ ، يه دونه هم باشه بسمه … كير حسين با فشار تو دهنم رفت و بقيه حرفم رو ناتمام گذاشت ، يه خورده زور زدم تا كير كلفتش رو از تو عمق دهنم بكشم بيرون ، ولي حالشو نداشتم و يا زورم نمي رسيد دستم رو تكون بدم ، نمي دونم.منوچهر بين پام نشست و شورتم رو گرفت و از پام كشيد بيرون و پاهامو با دستاش بالا گرفت و لباشو گذاشت رو كسم. يه خورده كه بوسيد حس خوبي بهم دست داد و با حوصله بيشتري به كير حسين كه تو دهنم بود مك زدم ، حسين سرم رو تو دستاش گرفت و به تندي و با خشونت مشغول تلم زدن كيرش تو دهانم شد ، كمي بعد دوستاي ديگه شم اومدن جلو و مشغول ور رفتن به پاهام و سينه هام شدن ، يكي شون سوتينم رو باز كرد و انداخت كنار وچنان سينه هامو تو دهنش فشار ميداد كه نزديك بود از درد جيغ بكشم. حسابي داشت بهم مزه مي داد تا حالا اين همه آدم با كير هاي شق شده دور وبرم نديده بودم.در اين موقع يه مايع لزج و بد مزه اي از كير يكي از دوستاي منوچهر كه تو دهنم تلم مي زد ، خارج شد و تو دهانم ريخت. كير شو بزور با دست از دهانم در آوردم و.گفتم : احمق جون ، آب تو نريز تو دهنم. مگه تا حالا شنيدي كه زني از دهن حامله بشه. بايد تو كسم بريزي. نكنه فكر كردي من اين همه راه اومدم تا آب كير بد مزه و مسخره تو بخورم و برم ؟منوچهر و بقيه با صداي بلند خنديدند و منوچهر رو كرد به اوني كه كيرشو تو دهنم حركت مي داد و گفت : محمد بريز تو كسش ، بايد كس شو آب ياري كني الاغ ، راست مي گه ديگه.محمد لبخندي زد و گفت : ترشح كيرم بود بابا ، يه خورده تحمل كنيد. من كارم رو بلدم.منوچهر انگشتشو از تو كسم كشيد بيرون و آمد طرفم و محمد رو عقب كشيد و كير خود شو با فشار فرو كرد تو دهنم ، و محمد هم لبخندي زد و رفت سراغ كسم.نيم ساعتي نوبتي جاهاشون رو عوض مي كردند تا بقول خودشون كه گاهي با هم حرف مي زدن از كس و دهنم همه استفاده كنند.نمي دونم چند بار آبم اومده بود ، فقط از هوله اي كه زيرم روي مبل گذاشته بودن ، حدس زدم احتمالا حسابي كسم آب انداخته و راه افتاده بيرون.داشت خوابم مي برد ولي سعي كردم خودم رو بيدار نگه دارم تا يه موقع آب كيراشون رو حيف و ميل نكنند و هدرش ندن و از كسم يادشون نره.منوچهر طاق باز روي فرش دراز كشيد و گفت : بيا مينا جون ، بيا عزيزم ،بشين رو كيرم و اولين كير رو بكن تو كس خوشگلت ، همه كيرم مال تو.با اين حرف دورم رو خالي كردن و كير محمد و اون يكي ديگه دوست منوچهر كه اسمشو نمي دونستم و مرتب مثل سرما خورده ها فش فش مي كرد ، هر دو كير هاشون رو از دهانم كشيدن بيرون و يه نفس راحت كشيدم و حسين هم زبون و انگشت شو از تو كسم كشيد بيرون و بلند شد ، منتظر شدن كه من برم سمت منوچهر ، يه خورده زور زدم و سر پا ايستادم ولي سرم گيج خورد و روي زمين نشستم و در حالي كه لبخند مي زدم مثل بچه ها ، چهار دست پايي رفتم طرف منوچهر و پامو بلند كردم و خودم رو كشيدم رو شكم منوچهر. كمي خودم رو عقب دادم و سعي كردم با دستم كير شق شده و كلفتش رو به سوراخ كسم فرو كنم.ولي نمي شد ، يعني سوراخ كسم هي اين ور واون ور مي رفت. خنده ام گرفته بود. محمد جلو آمد و كير منوچهر رو گرفت و فشارش داد تو كسم و منوچهر هم در حالي كه آه مي كشيد كمرم رو گرفت و منو بروي كيرش فشارداد. دردم گرفت ولي نا نداشتم آخ و اوخ كنم. دلم مي خواست در همون حال كه كير كلفت منوچهر تو كسم ول مي زد ، خم بشم رو شكم منوچهر و سرم رو بزارم رو سينه اش و بگيرم بخوابم.دست هاي محمد از پشت آمد رو سينه هام و منو كمي از رو سينه هاي منوچهر بلند كرد و نشست وسط پاي منوچهر ، و يه تف انداخت رو كونم ، خيلي بدم اومد ، اصلا قيافه اش تابلو بود لات و بي نزاكته و…..آخ..واي.وقتي كير شو فرو كرد تو كونم ، يهو چشام از خماري در اومد و تقريبا داد زدم : يواش تر حيون ، كثافت پشتم پاره شد.محمد كه گذاشته بود تو كونم و دستاش رو سينه هام بود و فشار شون مي داد ، خنده اي كرد و دوباره يه فشار ديگه به كيرش داد و منو به طرف خودش كشيد. با اين كارش كيرش بيشتر بهم فرو رفت ، منوچهر هم كه مطمئن شد كير محمد تو كونم قرار گرفته دوباره مشغول تلم زدن تو كسم شد.راستش خيلي خوشم مي يومد از اين كه دو تا كير داشت بهم فرو مي رفت ، احساس شيريني داشتم ، تجربه اي كه تا به حال نداشتم. در اين موقع حسين آمد و كنار ما پهلو سرم ايستاد و موهامو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند و كير شو فرو برد تو دهنم. اون يارو فش فشي هم اومد طرف ديگه ام ايستاد و دستشو زير كيرش گرفت و اون رو مي ماليد و منتظر شد نوبتش بشه تا كير شو بكنه تو دهانم ، از بس كه با تلم زدن ها شون منو بالا پايين كرده بودن كم مونده بود پس بيارم. چشام داشت دو دو مي زد سرم رو تكون دادم و بزور كير حسين رو از دهانم كشيدم بيرون و با بي حالي رو به منوچهر كه زير من دراز كشيده بود و از شدت تلم زدن تو كسم حسابي عرق كرده بود ، كردم و با بي حوصله گي گفتم : بگو تو دهانم نكنند دارم ، پس مي يارم.منوچهر لبخندي زد و گفت : چي رو تو دهنت نكنن ، عزيزم ؟اشاره به كير حسين و اون فش فشيه كه مرتب بصورتم ماليده مي شدن و منتظر بودن برن تو دهنم ، كردم و با خنده گفتم : اينها رو مي گم ديگه.منوچهر با خنده رو كرد به حسين و گفت : اذيتش نكنيد بابا ، بزاريد يه خورده نفس تازه كنه.حسين رفت طرف محمد و گفت : پاشو ديگه ، كون شو پاره كردي. بزار يه چيزي هم به ما بماسه.محمد غور غور كنان كير شو از كونم كشيد بيرون و بلند شد كنار صورتم ايستاد و حسين پشتم زانو زد و جاي محمد رو گرفت و كير شو فشار داد تو كونم ، نمي دونم چرا ، ولي درد زيادي حس نمي كردم. بيشتر دوست داشتم بخوابم. يه دفعه از بو و طعم بد كير محمد كه تو دهنم فرو كرده بود حالم بد شد. سعي كردم كير شو از دهنم بكشم بيرون كه با دستاي لهورش سرم رو گرفت و به كيرش فشار داد. حس كردم كيرش داره از گلوم مي ره پايين ، يهو عقم گرفت و بالا آوردم. كير شو كشيد بيرون و سريع پارچ نوشابه ها رو گرفت زير دهنم. كمي از مايعي كه پس آورده بودم ريخت رو شكم و سينه هاي منوچهر. سرم گيج مي رفت و ديگه حال خودم رو نمي فهميدم افتادم رو شكم منوچهر و چشامو بستم ، راستش اصلا نمي تونستم چشامو باز نگه دارم. منو كنار كشيدن و صداي منوچهر رو شنيدم كه به محمد و بقيه نق مي زد و بعد از اونها خواست كمك كنند منو ببرن حمام.از آب نسبتا سردي كه تو تنم مي ريخت يهو چشام مو باز كردم. يه خورده سر درد داشتم ولي حواسم يه خورده سر جاش اومد نگاهي به خودم و اون چهار مرد لخت كه دور و برم بودن و هر كدوم يه جامو مي ماليدن كردم و بعد به منوچهر خيره شدم و با دلخوري در حالي كه انگشت محمد رو از تو كونم مي كشيدم بيرون ، بهش.گفتم : منوچهر تو رو خدا مگه قرار نبود دوستات رو بگي برن ؟ اينها چرا چسبيدن بهم.منوچهر لبخندي زد و گفت : راستش مينا جون مي خواستم مطمئن بشم كه دست خالي از اينجا نمي ري ، اين بود كه از دوستام خواستم كمكم كنند تا يه بچه خوشگل تو رحمت بكاريم ، نترس چيزي نيست. ببينم پسر دوست داري يا دختر ؟نگاهي به محمد كه سعي مي كرد كيرشو تو كسم فرو كنه كردم و با دلخوري.گفتم : فرقي نمي كنه ، فقط كاش تو تنها بوديمحمد كه فكر كنم از همه شون رذل تر و نكبت تر بود دستاشو دور كونم حلقه كرد و محكم منو به سمت خودش كشيد و كير شو فشار داد تو كسم.منوچهر هم رفت پشت سرم و كمي كمرم رو خم كرد و محمد هم دست از تلم زدنش برداشت تا منوچهر بتونه كير شو تو كونم فرو كنه ، و با فشار تندي كه داد كيرش فرو رفت تو كونم و من كه حسابي دردم گرفته بود خواستم خودم رو جلو بكشم تا كيرش بياد بيرون ولي محمد كه مطمئن شده بود كير منوچهر تو كونم رفته با خشونت منو به منوچهر فشار داد و دو تايي مشغول تلم زدن شدن پاهام به شدت درد مي كرد نمي تونستم خودم رو سرپا نگه دارم اگه اون دو تا منو بغل نكرده بودن حتما مي يافتادم زمين چند دقيقه اي كه تلم زدن. آهسته گفتم : منوچهر خسته شدم بزار دراز بكشم ، پاهام درد گرفت.اون فش فشي كه داشت سينه ها مو مي ماليد كف حمام دراز كشيد و با خنده.گفت : بيا رو من دراز بكش عزيزم.محمد و منوچهر هم كه گويا خودشون هم از سر پا ايستادن خسته شده بودن ، كير راشون رو در آوردن و منو به سمت اون فش فشي بردن و كمكم كردن كه روي كيرش جابجا بشم و كيرشو كرد تو كسم و محمد رفت طرف پشتم كه منوچهر جلو شو گرفت و خودش نشست پشتم و كير شو فرو كرد تو كونم. دستامو گرفتم رو سينه هاي فش فشي و در حالي كه تو تلم زدن هاي اونها بالا پايين مي شدم ، لبخندي زدم و گفتم : اسمت چيه ؟لبخندي زدو گفت : چيه خوب مي كنمت ، حال كردي آره ؟سري تكون دادم و گفتم : نه بابا ، خيالات ورت نداره ، آخه فقط اسم تو رو ياد نگرفتم.خنديد و گفت : رضا ، اسم پسر تو هم بزار رضا. باور كن نطفه من رد خور نداره تا حالا نشده كس كسي رو آب ياري كنم و بچه دار. نشه.لبخندي زدم و گفتم : شايد ، دختر باشه.لبخندي زد و گفت : نترس ، پسره.نمي دونم چرا از حرف زدن باهاش خوشم اومد. كمي كسم رو دور كيرش چرخوندم ، فهميد كه دارم بهش حال مي دم ، دستاشو به سينه هام گرفت و در حالي كه اونها رو مي ماليد با خنده گفت : جون ، قربون كس نازت بشم كه ، اينقده به كيرم حال مي ده.حسين ، منوچهر رو كشيد عقب و خودش نشست و كير شو فرو كرد تو كونم و منوچهر هم اومد كنارم و خواست كير شو تو دهنم كنه كه با عصبانيت داد زدم : احمق حداقل بشورش.با خنده رفت و كير شو زير دوش شست و آمد طرفم و كير شو فرو كرد تو دهنم. كمي بعد از تلم هاي تندي كه رضا تو كسم زد براي چندمين بار ارگاسم شدم و از شالاپ و شلوپي كه تو كسم راه افتاده بود معلوم بود كه اون تو چي خبره. رضا چند حركت تند ديگه به كيرش داد و يك باره حس كردم آبش تو كسم ريخت كمي صبر كردم تا همه آبش بياد و بعد به تندي حسين رو عقب هول دادم و كيرش از تو كونم افتاد بيرون و بعد از رو كير رضا بلند شدم و سريع طاق باز كف حمام دراز كشيدم.حسين كه از هول دادن من افتاده بود كف حمام ، بلند شد و در حالي كه عصبانيت از چهره اخموش پيدا بود. پرسيد : مگه ديوانه شدي دختر ؟ چرا منو هول دادي ؟لبخندي زدم و گفتم : آخه تو اون حالت نشسته همه آب هاي رضا مي ريخت بيرون.نشست وسط پام و پاهامو گذاشت رو شونش و كير شو با فشار كرد تو كونم. حسابي دردم اومد ، شايد بخاطر وضعيت جديد ، كيرش بيشتر فرو رفته بود ، بهر حال خيلي دردم گرفت. وقتي مشغول تلم زدن شد. نگاهي به رضا كه همونطوري كف حمام ولو شده بود ، كردم و لبخندي به لبم نشست. نگاهي به منوچهر و محمد كه داشتن به من نگاه مي كردن و با كيراشون جلق مي زدن كردم و گفتم : هول نزنيد ، يه موقع آب تون نياد ؟منوچهر خنديد و گفت : نترس ، حرومش نمي كنم ، همه شو تو كست مي ريزم. سپس كنار سرم نشست و كير شو فرو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد محمد هم نشست پهلوم و كير شو رو سينه هام مي كشيد و سينه هامو مي ماليد.چند حركت تند كه بهم وارد شد. فهميدم حسين هم داره ارضا مي شه كير منوچهر رو در آوردم و سرم رو كمي بلند كردم تا حسين رو ببينم ، خيلي دوست داشتم چهره خمار و بي حال كسي رو كه منو مي گاييد ، موقعي كه آبش رو مي آوردم ببينم حسين كمي ناله كرد و بعد حركت آب شو كه تو كسم با فشار خالي مي شد حس كردم از فشار و شدت آبش تو كسم با اندك مالشي كه با دستم به كسم دادم آبم اومد و باز هم اورگاسم شدم.حسين همون طور كه كيرش تو بود روي سينه هام افتاد و مشغول خوردن سينه هام شد. منوچهر تندي حسين رو هول داد كنار و نشست بين پاهام و من هم تند پاهامو گذاشتم رو شونه هاش و كمي خودم رو به طرفش كشيدم. كيرشو فرو كرد تو كسم. و با فشار دادش تو ، ديگه اصلا دردم نمي يومد با اونهمه آبي كه تو اون استخر جمع شده بود ديگه درد بي معني شده بود. كمي كه تلم زد چند ضربه محكم با كيرش تو كسم زد وبي حركت شد و لباشو گذاشت رو لبام و مشغول بوسيدن لبام شد. نفهميدم آبش اومد يا نه. با دستام سرشو از رو صورتم عقب زدم و به چشماي خمارش نگاه كردم و پرسيدم : آبت اومد ؟لبخندي زد و گفت : آره ، خيلي هم اومد.اخمي كردم و گفتم : من كه نفهميدم ؟خنديد و گفت : چكار كنم باور كني اومده ، شايد وقتي بچه ات دنيا اومد و ديدي شكل منه باور كني. آب من اومده.محمد به تندي رو كرد به منوچهر و گفت : پاشو ديگه رضا دارم مي يام.منوچهر كير شو كشيد بيرون و نشست كنار ديوار و تكيه زد به ديوار حمام و با لبخند منو نگاه كرد. خواستم بهش لبخند بزنم كه از فشار ناگهاني كير محمد كه از همه كلفت تر و بزرگتر بود تو كسم ، دادم در اومد و با عصبانيت نگاهش كردم. خيلي كير كلفت و درازي داشت وقتي تا ته مي كرد تو سر كيرش به يه جاهايي اون تو مي خورد كه دردم مي يومد و اون هم كه مثل وحشي ها آنقدر به كيرش فشار مي آورد كه شايد بتونه تخم هاشو هم جا كنه تو كسم.گفتم : اينقدر فشار نده تو ، آخرش كه مي رسه ، دردم مي ياد.اصلا گوشش بدهكار حرفام نبود و تند و تند مشغول تلم زدن شد و در همون حال سعي كرد تا دو تا از انگشتاشو تو كونم فرو كنه. خيلي زور زدم كه با دستم دستشو عقب بزنم ولي اون زورش بيشتر بود كمي كه زور زديم خنده ام گرفت و اون تو يه فرصت دو انگشتشو فرو كرد تو كونم ، درد وحشتناكي بهم دست داد فكر كنم ناخون هاي بلند و واموندش فرو رفته بود به بغل هاي سوراخ كونم. خلاصه خيلي زياد دردم گرفت و نا خوداگاه داد زدم : كثافت بي شعور بكش بيرون دستتو ، ناخونات فرو ميره بهم.هنوز حرفم تموم نشده بود كه نعره اي كشيد و چند ضربه تند به كسم زد و بعد چند تكون به خودش داد و در اين حال حركت آب داغش رو تو كسم حس كردم با دستام بازو هاي كلفتش رو گرفتم و كمي اون ها رو ماليدم و پرسيدم : آبت اومد نه ؟لبخندي زد و گفت : آره خوشگل.كمي كسم رو به كيرش فشاردادم و در حالي كه كسمو به كيرش چرخ مي دادم گفتم : چقدر داغ و خوشمزه بود.لبخندي زد و كير شو از كسم بيرون كشيد و خودشو به طرفم كشيد و كير شو فرو كرد تو دهنم. دور كيرش حسابي با آب مني خودش و بقيه سفيد شده بود و وقتي اون رو تو دهنم فرو كرد طعم عجيب غريبي تو دهنم پيچيد نمي تونستم مقاومت كنم و به ناچار مشغول ليسيدن و مكيدن كيرش شدم. وقتي رضايت داد و از روم بلند شد نگاهي به كسم كرد و با خنده گفت : چه آبي ازت مي ياد بيرون ، فكر كنم چهار قلو حامله بشي.ناخوداگاه دستم رو روي كسم گرفتم تا آب هاش نياد بيرون و با اين كارم شليك خنده اونها تو حموم پيچيد. چون خيلي بي حال بودم. با دست پاهامو ماليدم ، بد جوري درد گرفته بود رضا نشست كنارم و كير شو به طرف دهانم گرفت. اخمي كردم و گفتم : بسه ديگه برو كنار.لبخندي زدو گفت : خيلي داره آبم مي ياد يه خورده برام ساك بزن.كمي كير شو ساك زدم و تو حال خودم بودم كه يه دفعه حركت مايعي تند و پر فشار رو تو دهنم حس كردم يه خورده از اون آب رو كه به ته گلوم خورده بود قورت دادم از بوي بد و تندش معلوم بود داره تو دهنم مي شاشه. صداي خنده اونها اين بار حسابي آزارم مي داد شايد اگه روي بدنم مي شاشيد بدم نمي يومد ولي تو دهنم رو دوست نداشتم با تندي كير شو از دهنم كشيدم بيرون. منوچهر به سرعت سرم رو گرفت و رضا سر كير شو به سمت صورت و دهنم گرفت و در حالي كه سعي مي كرد با انگشت دهنم رو باز كنه. من چشام و دهنم رو محكم بسته بودم و مرتب سعي مي كردم سرم رو تكون بدم. كمي كه سر كير شو به طرف سينه هام گرفت و روي سينه هام شاشيد. با تموم شدن ادرارش لبخندي زد و يه كنار ايستاد و با خنده منو نگاه كرد. منوچهر كه سرم رو نگه داشته بود رو كرد به بقيه و گفت : ديگه كسي نمي خواد بشاشه روش ، حال ميده ها ؟محمد جلو آمد و سر كير شو به طرف صورتم گرفت و كمي كه زور زد ادرارش اومد. بلافاصله چشام و لبام رو محكم بستم ، حركت موج شاش شو رو صورتم حس كردم و بعد روي سينه هام شاشيد و قتي كه حس كردم كه ديگه شاش كردنش تموم شده ، نگاهي به منوچهر انداختم و با ناراحتي گفتم : ولم كن ديگه ، بزار خودمو بشورم…

سپس بروم لبخندي زد و گفت : بيا بريم ، ممنون كه كمكم كردي.رفتيم تو حال و من نشستم رو مبل و منوچهر هم ليوانهاي تو سيني رو پر كرد و بعد به همه تعارف كرد.من هم يه ليوان برداشتم و گذاشتم جلوم رو ميز منوچهر لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم ، بفرماييد گرم نشه دوستاي منوچهر ليوان ها شون رو برداشتن و با يكي دوبار سر كشيدن ليوان هاشون رو خالي كردن و گذاشتن رو ميز ، منم ليوانم رو برداشتم و سعي كردم كم نيارم و چند قورت سريع خوردم ، يه دفعه حالم بد شد عجب طعم تند و مسخره اي داشت. با همه سعيي كه كردم تا خونسردي مو حفظ كنم ولي نتونستم. آهي كشيدم و در حالي كه صورتم رو گر گرفته بود. آخرين جرعه اي كه هنوز تو دهنم بود بزور قورتش دادم و ليوانم رو كه نصفه شده بود گذاشتم رو ميز.منوچهر كنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونه ام و آهسته گفت : چي شد مينا جون ؟يكي از دوستاش با خنده مسخره اي گفت : مينا خانم ظاهرا تا حالا دلستر نخورده ، يه نوشيدني سبك و ساده براشون بيار منوچ جان ، مثل شربت آبليمو و يا يه ليوان چايي براشون بهتره منوچهر اخمي كرد و بهش نگاهي انداخت و گفت : اشتباه مي كنيد حسين آقا ، مينا تو خونه شون حداقل روزي سه چهار شيشه دلستر مي خوره ، فكر مي كني مينا بچه است كه جلوش چايي بزارم.سپس لبخندي زد و ليوانم رو دوباره پر كرد و گرفت جلوم.و با نگاهي كه التماس درش موج مي زد ، آهسته بهم گفت : تو رو خدا مينا يه نفس بخور ، بزار حالشون گرفته بشه و نفساشون بند بياد.خدايش حرفي كه دوستش حسين گفته بود خيلي برام گرون تموم شد و حسابي دلخورم كرد ، با خودم گفتم بهتره يه ضرب شست بهشون نشون بدم. همه قدرت و اعتماد بنفسي كه در خودم سراغ داشتم رو جمع كردم و ليوان رو گرفتم و به دهان بردم. شروع كردم به نوشيدن مي دونستم كه بايد يه نفس بخورم و گرنه امكان نداشت يه ذره يه ذره بتونم اون زهر مار رو بخورم. وقتي ليوانم تموم شد اون رو گذاشتم رو ميز و پارچ رو گرفتم دستم و دوباره ليوانم رو پر كردم.اول منوچهر و بعد بقيه شروع كردن به كف زدن و هورا كشيدن ، حسابي جو منو گرفت و ليوان رو به دهان بردم و به تندي همه شو دادم پايين. حس كردم هر لحظه ممكنه بالا بيارم ، در حالي كه ليوانم رو روي ميز مي گذاشتم بادست ديگم كه رو پام بود پامو محكم چنگ زدم تا بتونم خودم رو كنترل كنم. به مبل تكيه زدم و به منوچهر و دوستاش نگاهي انداختم همه از كارم شگفت زده شده بودن و لبخند مرموزي رو لب هاي منوچهر نقش بست. سرم داغ شده بود و حس كردم همه بدنم داغ شده. منوچهر روسريم رو باز كرد و با خنده گفت : راحت باش عزيزم خودت رو سبك كن هوا خيلي گرمه.خواست دكمه هاي مانتو مو باز كنه كه مانعش شدم و اون هم اصرار نكرد و مشغول صحبت با دوستاش شد. در خصوص مسائل كاري صحبت مي كردن و من هيچي از اونها نمي فهميدم. نيم ساعتي كه گذشت عرق از سر و صورتم راه افتاد و منو مجبور مي كرد هر چند دقيقه اي با دست دونه هاي عرق رو از رو صورتم پاك كنم. از حرارت زياد دلم مي خواست مانتو مو در بيارم ولي روم نمي شد. با هر بد بختي كه بود يه نيم ساعتي ديگه خودم رو جمع و جور كردم ، آه خدا چرا مهمون هاي عوضي شو دك نمي كنه برن.نگاهي به منو چهر انداختم ، خيلي خونسرد مشغول صحبت با دوستاش بود.كمي كه گذشت ، سرم گيج رفت. نگاهي به ميز انداختم ميز داشت براي خودش پيچ و تاب مي خورد و شكل هاي عجيبي به خودش مي گرفت بي اختيار خنده ام گرفت. منوچهر و بقيه متوجه من شدن ، منوچهر دستم رو گرفت و گفت : پاشو لباس ها تو در بيار ، خيلي عرق كردي. يه خورده هم آب به سر و صورتت بزن تا سر حال بشي.بزور خودم رو از رو مبل بلند كردم و به طرف آشپزخونه رفتم تا يه آبي به خودم بزنم ، ولي سرم گيج رفت و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو ميز.منوچهر به تندي زير بغلم رو گرفت و منو سر جام نشوند و در حالي كه لبخند مي زد مشغول باز كردن دگمه هاي مانتوم شد. اصلا دستم جلو نمي رفت كه مانعش بشم. مانتو مو از تنم در آورد و مشغول باز كردن دگمه هاي پيرهنم شد. لبخندي زدم وگفتم : تند نرو ، به اين دوستاي پر روت بگو برن ديگه.احساس مي كردم مست شدم و حرفام يه جورايي طبيعي نبود.وقتي كه منوچهر پيرهنم رو در آورد و دست شو به سينه هام گرفت و مشغول ماليدنش شد. دستشو گرفتم و با لحن عجيبي گفتم : اوه ، داغ شدم. ولم كن ، ببين دوستات دارن ما رو نيگا مي كنن.منوچهر نگاهي به دوستاش انداخت و با لبخند گفت : راست مي گه ديگه چرا نگاه مي كنيد ، پاشيد مشغول شيد.تو نيمه خماري متوجه شدم دارن لباساشون رو در مي يارن ، منوچهر هم بعد يه گاز كوچولو كه به سينه ام زد بلند شد و لباساشو در آورد.اخمي كردم و گفتم : چرا همه داريد لخت مي شيد ، هوا اينقدر گرمه ؟ يا همه شما خول شديد ؟ آره ؟حسين آمد سمت من و كير شو از تو شورتش كه تنها چيزي بود كه تن او و بقيه بود ، در آورد و كير شو چسبوند به لبام و با خنده گفت : ما همه آماده شديم تا واست بچه درست كنيم خوشگله.شليك خنده اون و بقيه تو حال پيچيد ، اخمي كردم و رو كردم به منوچهر و گفتم : بيا اين دوست هاي بي تربيتت رو ببر بيرون ، مگه من چند تا بچه مي خوام ؟ ، يه دونه هم باشه بسمه … كير حسين با فشار تو دهنم رفت و بقيه حرفم رو ناتمام گذاشت ، يه خورده زور زدم تا كير كلفتش رو از تو عمق دهنم بكشم بيرون ، ولي حالشو نداشتم و يا زورم نمي رسيد دستم رو تكون بدم ، نمي دونم.منوچهر بين پام نشست و شورتم رو گرفت و از پام كشيد بيرون و پاهامو با دستاش بالا گرفت و لباشو گذاشت رو كسم. يه خورده كه بوسيد حس خوبي بهم دست داد و با حوصله بيشتري به كير حسين كه تو دهنم بود مك زدم ، حسين سرم رو تو دستاش گرفت و به تندي و با خشونت مشغول تلم زدن كيرش تو دهانم شد ، كمي بعد دوستاي ديگه شم اومدن جلو و مشغول ور رفتن به پاهام و سينه هام شدن ، يكي شون سوتينم رو باز كرد و انداخت كنار وچنان سينه هامو تو دهنش فشار ميداد كه نزديك بود از درد جيغ بكشم. حسابي داشت بهم مزه مي داد تا حالا اين همه آدم با كير هاي شق شده دور وبرم نديده بودم.در اين موقع يه مايع لزج و بد مزه اي از كير يكي از دوستاي منوچهر كه تو دهنم تلم مي زد ، خارج شد و تو دهانم ريخت. كير شو بزور با دست از دهانم در آوردم و.گفتم : احمق جون ، آب تو نريز تو دهنم. مگه تا حالا شنيدي كه زني از دهن حامله بشه. بايد تو كسم بريزي. نكنه فكر كردي من اين همه راه اومدم تا آب كير بد مزه و مسخره تو بخورم و برم ؟منوچهر و بقيه با صداي بلند خنديدند و منوچهر رو كرد به اوني كه كيرشو تو دهنم حركت مي داد و گفت : محمد بريز تو كسش ، بايد كس شو آب ياري كني الاغ ، راست مي گه ديگه.محمد لبخندي زد و گفت : ترشح كيرم بود بابا ، يه خورده تحمل كنيد. من كارم رو بلدم.منوچهر انگشتشو از تو كسم كشيد بيرون و آمد طرفم و محمد رو عقب كشيد و كير خود شو با فشار فرو كرد تو دهنم ، و محمد هم لبخندي زد و رفت سراغ كسم.نيم ساعتي نوبتي جاهاشون رو عوض مي كردند تا بقول خودشون كه گاهي با هم حرف مي زدن از كس و دهنم همه استفاده كنند.نمي دونم چند بار آبم اومده بود ، فقط از هوله اي كه زيرم روي مبل گذاشته بودن ، حدس زدم احتمالا حسابي كسم آب انداخته و راه افتاده بيرون.داشت خوابم مي برد ولي سعي كردم خودم رو بيدار نگه دارم تا يه موقع آب كيراشون رو حيف و ميل نكنند و هدرش ندن و از كسم يادشون نره.منوچهر طاق باز روي فرش دراز كشيد و گفت : بيا مينا جون ، بيا عزيزم ،بشين رو كيرم و اولين كير رو بكن تو كس خوشگلت ، همه كيرم مال تو.با اين حرف دورم رو خالي كردن و كير محمد و اون يكي ديگه دوست منوچهر كه اسمشو نمي دونستم و مرتب مثل سرما خورده ها فش فش مي كرد ، هر دو كير هاشون رو از دهانم كشيدن بيرون و يه نفس راحت كشيدم و حسين هم زبون و انگشت شو از تو كسم كشيد بيرون و بلند شد ، منتظر شدن كه من برم سمت منوچهر ، يه خورده زور زدم و سر پا ايستادم ولي سرم گيج خورد و روي زمين نشستم و در حالي كه لبخند مي زدم مثل بچه ها ، چهار دست پايي رفتم طرف منوچهر و پامو بلند كردم و خودم رو كشيدم رو شكم منوچهر. كمي خودم رو عقب دادم و سعي كردم با دستم كير شق شده و كلفتش رو به سوراخ كسم فرو كنم.ولي نمي شد ، يعني سوراخ كسم هي اين ور واون ور مي رفت. خنده ام گرفته بود. محمد جلو آمد و كير منوچهر رو گرفت و فشارش داد تو كسم و منوچهر هم در حالي كه آه مي كشيد كمرم رو گرفت و منو بروي كيرش فشارداد. دردم گرفت ولي نا نداشتم آخ و اوخ كنم. دلم مي خواست در همون حال كه كير كلفت منوچهر تو كسم ول مي زد ، خم بشم رو شكم منوچهر و سرم رو بزارم رو سينه اش و بگيرم بخوابم.دست هاي محمد از پشت آمد رو سينه هام و منو كمي از رو سينه هاي منوچهر بلند كرد و نشست وسط پاي منوچهر ، و يه تف انداخت رو كونم ، خيلي بدم اومد ، اصلا قيافه اش تابلو بود لات و بي نزاكته و…..آخ..واي.وقتي كير شو فرو كرد تو كونم ، يهو چشام از خماري در اومد و تقريبا داد زدم : يواش تر حيون ، كثافت پشتم پاره شد.محمد كه گذاشته بود تو كونم و دستاش رو سينه هام بود و فشار شون مي داد ، خنده اي كرد و دوباره يه فشار ديگه به كيرش داد و منو به طرف خودش كشيد. با اين كارش كيرش بيشتر بهم فرو رفت ، منوچهر هم كه مطمئن شد كير محمد تو كونم قرار گرفته دوباره مشغول تلم زدن تو كسم شد.راستش خيلي خوشم مي يومد از اين كه دو تا كير داشت بهم فرو مي رفت ، احساس شيريني داشتم ، تجربه اي كه تا به حال نداشتم. در اين موقع حسين آمد و كنار ما پهلو سرم ايستاد و موهامو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند و كير شو فرو برد تو دهنم. اون يارو فش فشي هم اومد طرف ديگه ام ايستاد و دستشو زير كيرش گرفت و اون رو مي ماليد و منتظر شد نوبتش بشه تا كير شو بكنه تو دهانم ، از بس كه با تلم زدن ها شون منو بالا پايين كرده بودن كم مونده بود پس بيارم. چشام داشت دو دو مي زد سرم رو تكون دادم و بزور كير حسين رو از دهانم كشيدم بيرون و با بي حالي رو به منوچهر كه زير من دراز كشيده بود و از شدت تلم زدن تو كسم حسابي عرق كرده بود ، كردم و با بي حوصله گي گفتم : بگو تو دهانم نكنند دارم ، پس مي يارم.منوچهر لبخندي زد و گفت : چي رو تو دهنت نكنن ، عزيزم ؟اشاره به كير حسين و اون فش فشيه كه مرتب بصورتم ماليده مي شدن و منتظر بودن برن تو دهنم ، كردم و با خنده گفتم : اينها رو مي گم ديگه.منوچهر با خنده رو كرد به حسين و گفت : اذيتش نكنيد بابا ، بزاريد يه خورده نفس تازه كنه.حسين رفت طرف محمد و گفت : پاشو ديگه ، كون شو پاره كردي. بزار يه چيزي هم به ما بماسه.محمد غور غور كنان كير شو از كونم كشيد بيرون و بلند شد كنار صورتم ايستاد و حسين پشتم زانو زد و جاي محمد رو گرفت و كير شو فشار داد تو كونم ، نمي دونم چرا ، ولي درد زيادي حس نمي كردم. بيشتر دوست داشتم بخوابم. يه دفعه از بو و طعم بد كير محمد كه تو دهنم فرو كرده بود حالم بد شد. سعي كردم كير شو از دهنم بكشم بيرون كه با دستاي لهورش سرم رو گرفت و به كيرش فشار داد. حس كردم كيرش داره از گلوم مي ره پايين ، يهو عقم گرفت و بالا آوردم. كير شو كشيد بيرون و سريع پارچ نوشابه ها رو گرفت زير دهنم. كمي از مايعي كه پس آورده بودم ريخت رو شكم و سينه هاي منوچهر. سرم گيج مي رفت و ديگه حال خودم رو نمي فهميدم افتادم رو شكم منوچهر و چشامو بستم ، راستش اصلا نمي تونستم چشامو باز نگه دارم. منو كنار كشيدن و صداي منوچهر رو شنيدم كه به محمد و بقيه نق مي زد و بعد از اونها خواست كمك كنند منو ببرن حمام.از آب نسبتا سردي كه تو تنم مي ريخت يهو چشام مو باز كردم. يه خورده سر درد داشتم ولي حواسم يه خورده سر جاش اومد نگاهي به خودم و اون چهار مرد لخت كه دور و برم بودن و هر كدوم يه جامو مي ماليدن كردم و بعد به منوچهر خيره شدم و با دلخوري در حالي كه انگشت محمد رو از تو كونم مي كشيدم بيرون ، بهش.گفتم : منوچهر تو رو خدا مگه قرار نبود دوستات رو بگي برن ؟ اينها چرا چسبيدن بهم.منوچهر لبخندي زد و گفت : راستش مينا جون مي خواستم مطمئن بشم كه دست خالي از اينجا نمي ري ، اين بود كه از دوستام خواستم كمكم كنند تا يه بچه خوشگل تو رحمت بكاريم ، نترس چيزي نيست. ببينم پسر دوست داري يا دختر ؟نگاهي به محمد كه سعي مي كرد كيرشو تو كسم فرو كنه كردم و با دلخوري.گفتم : فرقي نمي كنه ، فقط كاش تو تنها بوديمحمد كه فكر كنم از همه شون رذل تر و نكبت تر بود دستاشو دور كونم حلقه كرد و محكم منو به سمت خودش كشيد و كير شو فشار داد تو كسم.منوچهر هم رفت پشت سرم و كمي كمرم رو خم كرد و محمد هم دست از تلم زدنش برداشت تا منوچهر بتونه كير شو تو كونم فرو كنه ، و با فشار تندي كه داد كيرش فرو رفت تو كونم و من كه حسابي دردم گرفته بود خواستم خودم رو جلو بكشم تا كيرش بياد بيرون ولي محمد كه مطمئن شده بود كير منوچهر تو كونم رفته با خشونت منو به منوچهر فشار داد و دو تايي مشغول تلم زدن شدن پاهام به شدت درد مي كرد نمي تونستم خودم رو سرپا نگه دارم اگه اون دو تا منو بغل نكرده بودن حتما مي يافتادم زمين چند دقيقه اي كه تلم زدن. آهسته گفتم : منوچهر خسته شدم بزار دراز بكشم ، پاهام درد گرفت.اون فش فشي كه داشت سينه ها مو مي ماليد كف حمام دراز كشيد و با خنده.گفت : بيا رو من دراز بكش عزيزم.محمد و منوچهر هم كه گويا خودشون هم از سر پا ايستادن خسته شده بودن ، كير راشون رو در آوردن و منو به سمت اون فش فشي بردن و كمكم كردن كه روي كيرش جابجا بشم و كيرشو كرد تو كسم و محمد رفت طرف پشتم كه منوچهر جلو شو گرفت و خودش نشست پشتم و كير شو فرو كرد تو كونم. دستامو گرفتم رو سينه هاي فش فشي و در حالي كه تو تلم زدن هاي اونها بالا پايين مي شدم ، لبخندي زدم و گفتم : اسمت چيه ؟لبخندي زدو گفت : چيه خوب مي كنمت ، حال كردي آره ؟سري تكون دادم و گفتم : نه بابا ، خيالات ورت نداره ، آخه فقط اسم تو رو ياد نگرفتم.خنديد و گفت : رضا ، اسم پسر تو هم بزار رضا. باور كن نطفه من رد خور نداره تا حالا نشده كس كسي رو آب ياري كنم و بچه دار. نشه.لبخندي زدم و گفتم : شايد ، دختر باشه.لبخندي زد و گفت : نترس ، پسره.نمي دونم چرا از حرف زدن باهاش خوشم اومد. كمي كسم رو دور كيرش چرخوندم ، فهميد كه دارم بهش حال مي دم ، دستاشو به سينه هام گرفت و در حالي كه اونها رو مي ماليد با خنده گفت : جون ، قربون كس نازت بشم كه ، اينقده به كيرم حال مي ده.حسين ، منوچهر رو كشيد عقب و خودش نشست و كير شو فرو كرد تو كونم و منوچهر هم اومد كنارم و خواست كير شو تو دهنم كنه كه با عصبانيت داد زدم : احمق حداقل بشورش.با خنده رفت و كير شو زير دوش شست و آمد طرفم و كير شو فرو كرد تو دهنم. كمي بعد از تلم هاي تندي كه رضا تو كسم زد براي چندمين بار ارگاسم شدم و از شالاپ و شلوپي كه تو كسم راه افتاده بود معلوم بود كه اون تو چي خبره. رضا چند حركت تند ديگه به كيرش داد و يك باره حس كردم آبش تو كسم ريخت كمي صبر كردم تا همه آبش بياد و بعد به تندي حسين رو عقب هول دادم و كيرش از تو كونم افتاد بيرون و بعد از رو كير رضا بلند شدم و سريع طاق باز كف حمام دراز كشيدم.حسين كه از هول دادن من افتاده بود كف حمام ، بلند شد و در حالي كه عصبانيت از چهره اخموش پيدا بود. پرسيد : مگه ديوانه شدي دختر ؟ چرا منو هول دادي ؟لبخندي زدم و گفتم : آخه تو اون حالت نشسته همه آب هاي رضا مي ريخت بيرون.نشست وسط پام و پاهامو گذاشت رو شونش و كير شو با فشار كرد تو كونم. حسابي دردم اومد ، شايد بخاطر وضعيت جديد ، كيرش بيشتر فرو رفته بود ، بهر حال خيلي دردم گرفت. وقتي مشغول تلم زدن شد. نگاهي به رضا كه همونطوري كف حمام ولو شده بود ، كردم و لبخندي به لبم نشست. نگاهي به منوچهر و محمد كه داشتن به من نگاه مي كردن و با كيراشون جلق مي زدن كردم و گفتم : هول نزنيد ، يه موقع آب تون نياد ؟منوچهر خنديد و گفت : نترس ، حرومش نمي كنم ، همه شو تو كست مي ريزم. سپس كنار سرم نشست و كير شو فرو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد محمد هم نشست پهلوم و كير شو رو سينه هام مي كشيد و سينه هامو مي ماليد.چند حركت تند كه بهم وارد شد. فهميدم حسين هم داره ارضا مي شه كير منوچهر رو در آوردم و سرم رو كمي بلند كردم تا حسين رو ببينم ، خيلي دوست داشتم چهره خمار و بي حال كسي رو كه منو مي گاييد ،

موقعي كه آبش رو مي آوردم ببينم حسين كمي ناله كرد و بعد حركت آب شو كه تو كسم با فشار خالي مي شد حس كردم از فشار و شدت آبش تو كسم با اندك مالشي كه با دستم به كسم دادم آبم اومد و باز هم اورگاسم شدم.حسين همون طور كه كيرش تو بود روي سينه هام افتاد و مشغول خوردن سينه هام شد. منوچهر تندي حسين رو هول داد كنار و نشست بين پاهام و من هم تند پاهامو گذاشتم رو شونه هاش و كمي خودم رو به طرفش كشيدم. كيرشو فرو كرد تو كسم. و با فشار دادش تو ، ديگه اصلا دردم نمي يومد با اونهمه آبي كه تو اون استخر جمع شده بود ديگه درد بي معني شده بود. كمي كه تلم زد چند ضربه محكم با كيرش تو كسم زد وبي حركت شد و لباشو گذاشت رو لبام و مشغول بوسيدن لبام شد. نفهميدم آبش اومد يا نه. با دستام سرشو از رو صورتم عقب زدم و به چشماي خمارش نگاه كردم و پرسيدم : آبت اومد ؟لبخندي زد و گفت : آره ، خيلي هم اومد.اخمي كردم و گفتم : من كه نفهميدم ؟خنديد و گفت : چكار كنم باور كني اومده ، شايد وقتي بچه ات دنيا اومد و ديدي شكل منه باور كني. آب من اومده.محمد به تندي رو كرد به منوچهر و گفت : پاشو ديگه رضا دارم مي يام.منوچهر كير شو كشيد بيرون و نشست كنار ديوار و تكيه زد به ديوار حمام و با لبخند منو نگاه كرد. خواستم بهش لبخند بزنم كه از فشار ناگهاني كير محمد كه از همه كلفت تر و بزرگتر بود تو كسم ، دادم در اومد و با عصبانيت نگاهش كردم. خيلي كير كلفت و درازي داشت وقتي تا ته مي كرد تو سر كيرش به يه جاهايي اون تو مي خورد كه دردم مي يومد و اون هم كه مثل وحشي ها آنقدر به كيرش فشار مي آورد كه شايد بتونه تخم هاشو هم جا كنه تو كسم.گفتم : اينقدر فشار نده تو ، آخرش كه مي رسه ، دردم مي ياد.اصلا گوشش بدهكار حرفام نبود و تند و تند مشغول تلم زدن شد و در همون حال سعي كرد تا دو تا از انگشتاشو تو كونم فرو كنه. خيلي زور زدم كه با دستم دستشو عقب بزنم ولي اون زورش بيشتر بود كمي كه زور زديم خنده ام گرفت و اون تو يه فرصت دو انگشتشو فرو كرد تو كونم ، درد وحشتناكي بهم دست داد فكر كنم ناخون هاي بلند و واموندش فرو رفته بود به بغل هاي سوراخ كونم. خلاصه خيلي زياد دردم گرفت و نا خوداگاه داد زدم : كثافت بي شعور بكش بيرون دستتو ، ناخونات فرو ميره بهم.هنوز حرفم تموم نشده بود كه نعره اي كشيد و چند ضربه تند به كسم زد و بعد چند تكون به خودش داد و در اين حال حركت آب داغش رو تو كسم حس كردم با دستام بازو هاي كلفتش رو گرفتم و كمي اون ها رو ماليدم و پرسيدم : آبت اومد نه ؟لبخندي زد و گفت : آره خوشگل.كمي كسم رو به كيرش فشاردادم و در حالي كه كسمو به كيرش چرخ مي دادم گفتم : چقدر داغ و خوشمزه بود.لبخندي زد و كير شو از كسم بيرون كشيد و خودشو به طرفم كشيد و كير شو فرو كرد تو دهنم. دور كيرش حسابي با آب مني خودش و بقيه سفيد شده بود و وقتي اون رو تو دهنم فرو كرد طعم عجيب غريبي تو دهنم پيچيد نمي تونستم مقاومت كنم و به ناچار مشغول ليسيدن و مكيدن كيرش شدم. وقتي رضايت داد و از روم بلند شد نگاهي به كسم كرد و با خنده گفت : چه آبي ازت مي ياد بيرون ، فكر كنم چهار قلو حامله بشي.ناخوداگاه دستم رو روي كسم گرفتم تا آب هاش نياد بيرون و با اين كارم شليك خنده اونها تو حموم پيچيد. چون خيلي بي حال بودم. با دست پاهامو ماليدم ، بد جوري درد گرفته بود رضا نشست كنارم و كير شو به طرف دهانم گرفت. اخمي كردم و گفتم : بسه ديگه برو كنار.لبخندي زدو گفت : خيلي داره آبم مي ياد يه خورده برام ساك بزن.كمي كير شو ساك زدم و تو حال خودم بودم كه يه دفعه حركت مايعي تند و پر فشار رو تو دهنم حس كردم يه خورده از اون آب رو كه به ته گلوم خورده بود قورت دادم از بوي بد و تندش معلوم بود داره تو دهنم مي شاشه. صداي خنده اونها اين بار حسابي آزارم مي داد شايد اگه روي بدنم مي شاشيد بدم نمي يومد ولي تو دهنم رو دوست نداشتم با تندي كير شو از دهنم كشيدم بيرون. منوچهر به سرعت سرم رو گرفت و رضا سر كير شو به سمت صورت و دهنم گرفت و در حالي كه سعي مي كرد با انگشت دهنم رو باز كنه. من چشام و دهنم رو محكم بسته بودم و مرتب سعي مي كردم سرم رو تكون بدم. كمي كه سر كير شو به طرف سينه هام گرفت و روي سينه هام شاشيد. با تموم شدن ادرارش لبخندي زد و يه كنار ايستاد و با خنده منو نگاه كرد. منوچهر كه سرم رو نگه داشته بود رو كرد به بقيه و گفت : ديگه كسي نمي خواد بشاشه روش ، حال ميده ها ؟محمد جلو آمد و سر كير شو به طرف صورتم گرفت و كمي كه زور زد ادرارش اومد. بلافاصله چشام و لبام رو محكم بستم ، حركت موج شاش شو رو صورتم حس كردم و بعد روي سينه هام شاشيد و قتي كه حس كردم كه ديگه شاش كردنش تموم شده ، نگاهي به منوچهر انداختم و با ناراحتي گفتم : ولم كن ديگه ، بزار خودمو بشورم…

منوچهر سرم رو رها كرد و كير شو گرفت دستش و يه خورده بهش ور رفت و وقتي كه تونست ادرارش رو بياره ، سر كيرشو گرفت سمت شكم و كسم مشغول شاشيدن شد و با خنده گفت : بچرخ ، مي خوام كمي هم رو كونت بشاشم. چرخي به خودم دادم و پشتم رو بهش كردم در حالي كه با دستام كونم رو از هم باز مي كردم كونم رو به طرفش دادم . وقتي روي كونم و مخصوصا رو سوراخ كون مي شاشيد و داغي ادرارش ، لذت فراواني بهم مي داد. وقتي كارش تموم شد. نگاهي به بهش كردم و لبخندي زدم و بهش گفتم : ديگه همه جور آبت اومد نه ؟ اجازه هست خودم رو بشورم.بعد رو كردم به حسين و گفتم : ببينم تو شاشت نمي ياد ، اگه داري پاشو خجالت نكش.لبخندي زد و گفت : فكر نمي كنم داشته باشم ، ولي اگه دوست داشته باشي يه امتحاني ميكنم.لبخندي زدم و گفتم : ده پاشو ديگه ، مي خواي بيام نازش كنم.نزديكم شد ، من كونم رو به سمتش دادم و كمي خم شدم و كونم رو با دستام تا جايي كه مي شد از هم باز كردم. بغل كونم زانو زد و مشغول ور رفتن به كيرش شد. چند دقيقه كه گذشت ، داشت حوصله ام سر ميرفت.كه حركت شاش شو روي كونم حس كردم با دستاش سوراخ كونم رو از هم باز مي كرد و مي ماليدش و مثل اينكه داشت كونم رو زير آب ادرارش مي شست.آنقدر لذت مي بردم كه نمي تونم بيان كنم. وقتي كه كارش تموم شد و رفت عقب با خنده در حالي كه كسم رو مي ماليدم رو كردم به هشون و گفتم : شما ها دوست نداريد رو بدنتون ادرار كنم. آخه منم حسابي ادرارم گرفته.با خنده روي كف حمام دراز كشيدن و من رفتم طرف اولين نفر كه رضا بود و خواستم رو كيرش قرار بگيرم كه ديدم نمي تونم تعادلم رو حفظ كنم. نزديك بود بخورم زمين كه منوچهر سريع اومد طرفم و كمكم كرد و زير بغلم رو گرفت. روي كير رضا كه قرار گرفتم اجازه دادم شاشم بياد. و با حركت انگشتم رو آلتم سعي مي كردم شاشم رو كير رضا بريزه. وبعد با كمك منوچهر رفتم طرف حسين و كمي هم رو كيرش شاشيدم. وقتي كه به محمد رسيدم عمدا كمي خودم رو جلو تر دادم و روي صورتش نشستم و همه شاشم رو روي صورتش خالي كردم. دلم مي خواست اينطوري حالش رو بگيرم كه با تعجب ديدم بد جنس داره مي خنده و كير شو مي ماله.سري تكون دادم و با خنده گفتم : خوشت اومد ، خاك بر سرت. بايد جونت در بياد و عصباني باشي الاغ جون.خنديد و گفت : نمي دوني چه حالي داد ، انگار يه بار كس و كونت رو با هم گاييده باشم.لبخندي زدم و خودم رو به طرف دوش كشيدم. منوچهر همچنان زير بغلم رو گرفته بود. گفتم : ولم كن بابا، در كه نمي رم. چسبيدي به من.لبخندي زد و گفت : ولت كنم مي خوري زمين عزيزم.دستاشو كنار زدم و از بغلش زدم بيرون هنوز يه قدم نرفته بودم كه ولو شدم. منوچهر منو تو بغلش گرفت ، با خنده پرسيدم : من چم شده ؟لبخند خوشگلي زد و گفت : مستي عزيزم ، هنوز مستي. اون نوشابه ها كه شير شدي و خوردي دلستر نبود عزيزم مشروب بود.اخمي كردم و گفتم : واي خدا جون ، حالا چطوري برم خونه. تو با من مي ياي.لبخندي زد و شير دوش رو باز كرد و كمي كه آب رو سرد كرد. و منو ماساژ داد. حسابي حالم جا اومد. همگي مشغول ماليدن و ماساژ دادنم شدن. خيلي مزه مي داد چند تا مرد با كير هاي نيمه برافراشته دورم رو گرفته بودن و هر كدوم يه جايي مو مي ماليد و ماساژ مي داد ، آنقدر خوشم آمد كه يه بار ديگه به ارگاسم رسيدم.چند دقيقه بعد حسابي حال اومدم و آب سرد كار خودشو كرد و تقريبا مستي از سرم پريد و تونستم رو پاي خودم از حموم بيام بيرون.تازه موقعيت خودم رو درك كردم به تندي لباسامو پوشيدم و نگاهي به ساعتم انداختم ساعت نزديك شش بعد از ظهر بود. بايد سريع مي رفتم خونه و يه فكري براي شام مي كردم. مي دونستم كه اگه كمي منتظر بمونم و اونها بيان بيرون تا يه بار ديگه با من حال نكنن اجازه نمي دادن برم. براي همين سريع خودم رو مرتب كردم و به تندي از خونه زدم بيرون.دو سه ماهي كه گذشت از رو حالات و روحيه ام من و همه اطرافيانم متوجه شدن حامله هستم. از همه بيشتر من ذوق ميكردم.چند باري تو مهموني هاي مختلف يوسف بهم پيله شد كه اجازه بدم يه حالي بقول خودش باهام بكنه ، ولي من ديگه محلش نمي دادم و آنقدر تند و خشن باهاش تا كردم كه ديگه هواي كس و كون من حسابي از سرش رفت و فهميد. چيزي از من بهش نمي ماسه.بچه كه بدنيا آمد پسر بود. جواد اسم شو گذاشت اميد و من هم مخالفت نكردم. اصلا مهم نبود كه اسمش چيه ، فقط مهم بود كه حالا يه پسر خوشگل داشتم و از همه مهمتر جواد رو داشتم.يه روز نزديك غروب كه رفته بودم خريد ، موقع برگشتن كنار خيابون منتظر ماشين بودم كه يه ماشين جلو پام ترمز كرد سرم رو خم كردم كه مسير رو بگم كه از ديدن منوچهر تو ماشين خشكم زد. لبخندي زد و در رو برام باز كرد.اول مي خواستم سوار نشم ولي ترسيدم سر لج بيافته و كار دستم بده ، آهسته نشستم تو ماشين. ماشين رو به حركت در آورد و نگاهي به من و اميد كه تو بغلم بود و پلاستيك خريد هام كرد و با خنده گفت : فكر مي كني مال كي باشه ؟ من ؟ و يا يكي از دوستام ؟خيلي خجالت كشيدم با ناراحتي رو كردم بهش و گفتم : آقا منوچهر من از شما ممنونم كه كمكم كرديد و هيچ اهميتي نمي دم پدر اين بچه كي باشه مهم اينه كه من و شوهرم دوستش داريم و من هم جواد رو دارم. حالا لطف كنيد و ديگه منو فراموش كنيد و بزاريد زندگي مو بكنم.لبخندي زد و گفت : من كه حرفي ندارم مي دوني فردا يه پارتي دوستانه و مجردي داريم. نتونستم كسي رو پيدا كنم كه يه حالي به ما بده و بزم ما رو گرم كنه. يه لطفي بكن و فردا بيا خونه و يه حال كوچولو بهمون بده. تازه مگه دوست نداري يه پسر خوشگل هم داشته باشي تا جنست جور بشه.با ناراحتي گفتم : اولا بچه ام پسره و دختر نيست و در ثاني من همين يه بچه برام كافيه. حالا لطف كن نگه دار تا پياده بشم.لبخندي زد و گفت : جدي ؟ اين پسره. فكر مي كردم دختره. خوب فرقي هم نمي كنه يه دختر كم داري.با عصبانيت گفتم : نه ، نمي خوام.اخمي كرد و گفت : ديگه داري خيلي ناز مي كني ، جنده بازي رو بزار كنار فردا منتظرتم. اگه نياي ممكنه نتيجه آزمايش واقعي رو واسه شوهرت بفرستم اداره ، برات خيلي بد مي شه ها.دلم هوري ريخت پايين. همه زندگي قشنگم داشت بهم مي ريخت با دلخوري.گفتم : تو اينقدر پست نيستي ؟لبخندي زد و گفت : معلومه كه نيستم ، حالا يه فردا ، ما رو بساز ديگه مزاحمت نمي شم. قول ميدم.اخمي كردم و گفتم : قول ميدي ؟لبخندي زد و گفت : بله قول ميدم.هيچ چاره اي جز قبول كردن نداشتم ، با دلخوري گفتم : بيا خونه ما ، من خونت نمي يام ، فقط به تو حال مي دم و اون هم يه بار ديگه و ديگه همه چيز بايد تموم بشه.لبخندي زد و گفت : باشه. حالا خونه كجاست ، هم مي رسونمت و هم بايد ياد بگيرم تا فردا بيام ديگه.با راهنمايي من به خونه رسيديم. داشتم پياده مي شدم كه يه دفعه متوجه ماشين جواد شدم كه داشت به ما نزديك مي شد ، با دستپاچگي گفتم : برو زود برو شوهرم داره مي ياد. تو رو خدا زود برو.لبخندي زد و گفت : شوهرت كي بايد بره سر كار ؟اخمي كردم و گفتم : شب كاره ساعت نه شب بايد سر كارش باشه ، حالا برو گمشو ديگه.بعد به تندي رفتم سمت در و در حياط رو باز كردم و رفتم تو وانمود كردم جواد رو نديدم به تندي رفتم تو آشپزخونه و پلاستيك خريد رو گذاشتم رو ميز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هايي كه براي شام خريده بودم كردم و زير چشمي مواظب در بودم. چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و يك راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ايستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالي كه كونم رو مي ماليد با خنده تو صورتم نگاهي انداخت و پرسيد : جايي رفته بودي ؟لبخندي زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ، بعد از اينكه منو بوسيد با خنده گفتم : آره عزيزم ، رفته بودم واسه شام يه چيزهايي بخرم. مي خوام واست خورش كرفس درست كنم. دوست داري ؟يه فشار به باسنم داد و گفت : مي دوني كه خيلي دوست دارم.سپس به طرف يخچال رفت و در حالي كه واسه خودش آب مي ريخت رو كرد به من و گفت : سعي كن تو هواي گرم ، زياد بيرون نري. مخصوصا واسه اميد هيچ خوب نيست ، ممكنه گرما زده بشه. امروز هم خيلي هوا گرم بود و حتما باز كلي پياده روي كردي ؟حدس زدم اون حتما ماشين منوچهر رو و شايد هم پياده شدن من رو از اون ديده بوده لبخندي زدم و گفتم : الان كه با آژانس اومدم. راستش خيلي خسته بودم.نمي خواستم خيلي تو فكر ماشين منوچهر بره ، اميد رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بكارام برسم ، مي ترسم شام دير بشه.با خنده اميد رو از بغلم كشيد بيرون و گفت : واي ، چه كار سختي. من بيشتر مايلم خود تو رو بخوابونم.با خنده گفتم : من حرفي ندارم ، منو ببر خواب كن ، ولي بايد واسه شام خودت يه فكري بكني. من كه از خدامه خوابم كني.در حالي كه مي خنديد و با اميد بازي مي كرد از آشپزخونه رفت بيرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ، دوست ندارم خورشت كرفس رو از دست بدم.مشغول تهيه شام شدم و حدود هشت بود كه غذا رو كشيدم و رفتم تا جواد رو كه طبق معمول كه اميد رو مي خوابوند ، خودش هم خوابش مي برد. بيدارش كنم.كنار اميد روي تخت خوابش برده بود دراز كشيدم كنارش و كمي با موهاش بازي كردم چشاي قشنگ شو باز كرد و يه دفعه منو بغل كرد و كشيد رو خودش و در حالي كه لباشو محكم رو لبام فشار مي داد ، دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو كشيد زير دامنم و شورتم رو گرفت و نيم خيز شد و بتندي شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو كف اتاق ، لبام رو به لباش گذاشتم و بعد يه بوسه طولانيو شيرين با خنده گفتم : بي خودي هوسيم نكن ، مگه نمي خواي بري اداره.نگاهي به ساعتش انداخت و آهي كشيد و لبخندي بهم زد و گفت : خدا بهت رحم كرد.از رو تخت بيرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالي كه اون رو به طرف ميز غذا كشيدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ، آره. خيلي هم رحم كرد.بعد از شام حاضر شد و واسه اين كه يه خورده داشت دير مي شد با عجله از خونه زد بيرون.مشغول مرتب كردن ميز شدم كه زنگ زدن. آيفون رو برداشتم. جواد بود با خنده گفت : يه دقيقه بيا دم در.رفتم تو حياط و در رو باز كردم. بلافاصله امد تو و لبام رو بوسيد و با خنده گفت : بوسه خدا حافظي يادم رفت.بعد از بوسه دستشو برد زير دامنم و دستشو كشيد رو كسم و با خنده و از روي شيطوني گفت : تو خجالت نمي كشي بدون شورت. اومدي دم در ، اون هم جلو در نيمه باز حياط.با خنده گفتم : تو چي ؟ خجالت نمي كشي. دست تو گذاشتي روش و فشارش مي دي ؟ اون هم جلو در نيمه باز حياط.با خنده به سمت ماشينش دويد و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه. چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدن. به ساعت نگاهي انداختم كمي از نه شب گذشته بود. با عجله رفتم تو حياط و در حالي كه در حياط رو باز مي كردم. با خنده گفتم : جواد ، چرا امشب اينقدر شيطون….با ديدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در كشيدم و اخمي كردم و با ناراحتي پرسيدم : تويي ؟ تو اينجا چكار مي كني ؟كمي در رو باز كرد و آمد تو حياط و در رو پشت سرش بست و با پر رويي رفت سمت داخل خونه ، من هم به دنبالش راه افتادم. تو حال نفس عميقي كشيد و گفت : آه ، چه بوي خوبي مي ياد. ببينم از اين شام خوشمزه چيزي اضافه اومده يه خورده بهم بدي ؟ خيلي گشنه ام شده.و رفت تو آشپزخونه و نشست پشت ميز و نگاهي به ظرف خورشت و ديس پلو انداخت و با خنده گفت : ظاهرا غذا خيلي اضافه اومده ، ببينم پيش بيني كرده بودي من ممكنه شام بيام پيشت.با عصبانيت گفتم : چرند نگو ، اصلا هم منتظرت نبودم. قرار بود مادر شوهرم شام بيان خونه مون كه براشون مهمون رسيد و نيومدن.نگاهم كرد و با خنده گفت : واسه پدر اميد ، نمي خواي غذا بكشي ؟يه پشقاب برداشتم و براش برنج كشيدم و گذاشتم جلوش.كمي نگام كرد و با خنده گفت : نمي خواي بهم قاشق بدي؟خواستم براش قاشق بيارم دستم رو گرفت وگفت : نمي خواد ، ببينم قاشقي كه خودت غذا خوردي كدومه ؟اخمي كردم و پرسيدم : منظورت چيه ؟لبخندي زدو گفت : مي خوام با قاشق تو شامم رو بخورم.قاشقم رو از رو ميز برداشتم و گذاشتم جلوش ، رو ميز.اون رو برداشت و بويي كرد و با خنده گفت : آره بوي دهن تو رو مي ده ؟با دلخوري گفتم : خانمت بهت شام نمي داد ، اومدي اينجا ؟پاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيدپاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيد.. با عجله دامنم رو گرفتم و سعي كردم اون رو برگردونم پايين. اخمي كرد و زد رو دستم و با ناراحتي گفت : جنده خانم ، چي شده يهو عابد شدي ؟ مثل اينكه يادت رفته من كس و كونت رو سرويس كردم و روت شاشيدم.حالا چي رو داري مي پوشوني.دامنم رو روي شكمم بالا كشيد و با لحن خشني گفت : دامن تو نگه دار دستم رو به دامنم گرفتم و اون رو بالا نگه داشتم. قاشقم رو برداشت و يه ليس بهش زد و آوردش سمت كسم و با خنده گفت : شورت هم كه تنت نيست شيطون ؟ نگفتم منتظرم بودي ؟ يا نكنه شورتت رو هم واسه مادر شوهرت درش آوردي ؟در حالي كه قاشق رو آهسته فرو مي كرد تو كسم لبخندي زد و گفت : تو نبايد. از من خجالت بكشي ، سعي كن منو شوهر دوم خودت به حساب بياري. تو بچه منو با عشق و علاقه بزرگ مي كني ، نبايد با پدرش اينقدر بي لطف باشي.دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم. حرفهاي اون عذابم ميداد.قاشق رو تا نيمه تو كسم فرو كرد ، با اينكه دردم گرفت ولي بروي خودم نياوردم ، كمي قاشق رو تو كسم حركت داد و بعد آروم اون رو كشيد بيرون و كمي باهاش از تو پشقابش برنج برداشت و برد تو دهنش و در حالي كه لباشو به قاشق فشار ميداد قاشق رو از دهانش بيرون كشيد. و بعد مشغول شام خوردن شد. خواستم از رو پاش بلند بشم كه دستم رو گرفت و منو به طرف خودش كشيد و گفت : بيا يه خورده بخور.

اخمي كردم و گفتم : من شام خوردم.با وقاحت دگمه شلوارشو باز كرد و بعد از اين كه زيپ شلوارشو داد پايين دستشو فرو برد تو شورتش و كير شو كشيد بيرون و با دست يه خورده تكونش داد و گفت : بيا ديگه ناز نكن.سپس به تندي موهامو گرفت و سرم رو پايين كشيد. جلو پاش زانو زدم و دستم رو به كيرش گرفتم و اون رو بردم تو دهنم و مشغول ساك زدن شدم و اون هم به غذا خوردنش ادامه داد.در اين موقع صداي گريه اميد از تو اتاق خواب شنيده شد به تندي دست و دهنم رو شستم و دويدم پيشش ، وقت شير خوردنش بود. رفتم رو تخت نشستم و اميد رو گرفتم تو بغلم و دگمه هاي جلو پيرهنم رو باز كردم سينه ام رو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن كوچولو و ناز اميد و اميد هم با اشتياق مشغول مك زدن به سينه هام شد.وقتي كه منوچهر اومد تو اتاق. با دلخوري گفتم : برو بيرون ، بزار بخوابونمش بعد مي يام پيشت.لبخندي زد و مشغول در آوردن لباس هاش شد و حتي شورتش رو هم در آورد. نگاهي به سينه من و به اطراف كرد و چشمش افتاد به شورتم كه جواد از پام در آورده بود. لبخندي زد و رفت طرفش و اون رو از رو زمين برداشت و اون رو به كيرش ماليد و در همون حال به من گفت : الان احساس خوبي نداري ؟ من شورت تو رو كيرم مي مالم ؟اخمي كردم و گفتم : نه.ولي دروغ مي گفتم : اون شورتم رو طوري به كيرش مي ماليد و آه مي كشيد كه انگار كسم به كيرش كشيده مي شد ، دلم يه جورايي قلقلك اومد.ولي دوست نداشتم بروم بيارم ، شايد هم روم نميشد.شورتم رو گذاشت رو تخت و نشست كنارم و سپس سينه ديگه مو كشيد بيرون و كرد تو دهنش و مشغول زبون زدن به نوك سينه ام شد. كمي كه اين كار رو كرد حس كردم دارم داغ مي شم و چشام داشت دو دو ميزد.وقتي سينه مو برد تو دهنش و مشغول مك زدن شد.آهسته پاهامو به هم فشار دادم و ناله خفيفي كردم.كمي ديگه از سينه هام شير خورد و نشست كف اتاق و پاهامو از هم باز كرد و سرشو فرو كرد لاي پام و مشغول خوردن كسم شد… آه و اوف من در اومده بود. رون پاهامو به صورتش فشار دادم و با بي حالي گفتم : بسه ديگه اذيت نكن ، بزار شير اميد رو بدم. داره دست و پام شل مي شه.گوشش بدهكار نبود و حاضر نبود دست از كسم برداره. يه خورده ديگه كه كسم رو ليس زد. انگشتشو هم فرو كرد تو كسم. كمي كه از فعاليت زبون و انگشتش تو كسم گذشت. اميد رو كه تقريبا خوابش برده بود. گذاشتمش رو تخت كوچولوش و با بي حالي افتادم رو تخت. خودش رو انداخت روم و لباسامو از تنم در آورد. و روم دراز كشيد و در حالي كه تو چشام نگاه مي كرد بادست كير شو گذاشت رو چاك كسم و محكم فشارش داد تو. لب مو به دندون گرفتم و چشامو بستم.. ده دقيقه اي تو كسم تلم زد. و بعد لبامو بوسيد و با خنده گفت : آبم رو كجا بريزم ؟چشامو بستم و گفتم : نمي دونم فرقي نمي كنه.يه فشار محكم به كيرش داد و بي حركت شد و با خنده گفت : حس كردم شايد يه دختر بخواي ، واسه همين واست يه دختر كاشتم. همه آبم رو ريختم تو كست.لازم نبود اون بگه من خودم از حركت آب داغش رو تو كسم فهميده بودم كه آبش اومد
از روم بلند شد و با خنده گفت : عجب كس ماماني داري ، من كه از گاييدنش هيچ وقت خسته نمي شم. حيف بايد برم و كار هاي پارتي فردا رو انجام بدم و مقدمات اومدن توي خوشگل رو فراهم كنم و گر نه شب تو بغلت مي خوابيدم.با عصبانيت گفتم : من كه نمي يام ، مگه حالتو نكردي ؟ قرارمون يادت رفت؟ من قرار نيست بيام خونه تو و اصلا چنين خيالي ندارم.شورتم رو از روي تخت برداشت و آمد سمت من و شورتو كمي به كوسم ماليد و بعد اون رو گذاشت تو جيب شلوارش و با خنده گفت : فردا اومدي خونه بهت مي دم ، بي خودي هم خودت رو لوس نكن گفتم كه يه پارتي كوچولو دارم كه بدون تو اصلا مزه نمي ده ، همه دوستام هم مشتاق هستند كه تو رو ببينن. بهر حال ساعت ده شب فردا تو خونه منتظرت مي مونم و اگه نياي فرداش قبل از هر كاري اون نتيجه آزمايش رو واسه شوهرت مي فرستم اداره ، ولي بهتره بياي من دارم براي تكميل تحصيلاتم واسه چند سالي مي رم فرانسه و ديگه همه چيز تموم مي شه ، بچه نشو حتما بيا به نفعته.با بغض گفتم : تو رو خدا منوچهر كوتا بيا و دست از سرم بردار
لبخندي زد و گفت : نگران نشو ، اين آخرين باره.سپس به سمت در رفت و با لحن تهديد آميزي گفت : من آدم صبوري نيستم و زود عصبي مي شم ، و بهتر براي حفظ زندگيت هم كه شده دير نكني.تمام روز بعد رو تا شب دچار تشنج شده بودم. كنترلم رو بسختي حفظ مي كردم وقتي جواد منو بوسيد و رفت اداره. يه آژانس خبر كردم و اميد رو بردم در خونه اشرف خانم همسايه مون كه خيلي هم با هم دوست هستيم و ازش خواهش كردم مواظب اميد باشه تا برگردم بهش گفتم از بيمارستان بهم تلفن كردن ، يكي از دوستاي نزديكم تصادف كرده و من بايد برم بيمارستان ديدنش و مواظب اميد باش تا برگردم.با حالت عصبي و نگراني كه داشتم ، حسابي باورش شد و در حالي كه اميد رو از من مي گرفت ، گفت : برو مينا جون ، اصلا نگران اميد نباش من مواظبش هستم.راهي خونه منوچهر شدم. تو خونه از سر وصداي شلوغي و موزيك معلوم بود كه يه جشن يا بقول منوچهر پارتي خداحافظي در جريانه. دوباره منوچهر بود كه به استقبالم اومد و منو برد پيش مهمون هاش و بهشون معرفي كرد. بجز حسين و محمد و رضا كه دفعه قبل باهاشون آشنا شده بودم چند نفر ديگه هم تو اون جمع بودن ، روي ميز كلي خوراكي و نوشيدني بود. خيلي سعي كرد بهم مشروب بده ولي ديگه نخوردم اون بار هم گول خورده بودم و واقعا فكر مي كردم دارم دلستر ، نوشيدني كلاس بالا مي خوردم. منوچهر از من خواست مجلس رو گرم كنم. و مجبورم كرد كه مانتو و شلوارم رو در بيارم و با بلوز و شورت براي مهموناش برقصم. دو ، سه ساعتي به نوبت با همه شون رقصيدم. و گاهي هم تو هنگام رقص منو مي بوسيدن و يا بدنم رو مي ماليدن.روي مبل نشسته بودم و داشتم ميوه مي خوردم كه منوچهر دستم رو گرفت و منو بلند كرد و با خنده به دوستاش كه مشغول صحبت و موزيك گوش كردن بودن گفت : خوب بچه ها شيرين ترين قسمت پارتي شروع شد. اول من مراسم رو شروع مي كنم و شما ها هم مي تونيد براي خودتون قرعه بكشيد و نوبت هاي بعدي رو مشخص كنيد. محمد بلند شد و گفت : منوچ جان اجازه بده ، دو نفري مشغول بشيم اينطوري تند تر نوبت بقيه مي شه ، همه يار هاي جفت انتخاب كنند و من يكي مطمئن هستم دوتايي گاييدن اين خوشگل به همه بيشتر حال مي ده من كه خيلي ، خيلي حال مي كنم.منوچهر كه مثل بقيه كمي مست بود رو كرد به من و با خنده گفت : نظر تو چيه ؟حسابي عصبي بودم ، آنقدر اعصابم بهم ريخته بود كه دست و پام داشت مي لرزيد. با عصبانيت دستم رو از دست منوچهر بيرون كشيدم و و با صداي بلند داد زدم : كثافت عوضي ، تو داري واقعا از من سو استفاده مي كني. من فقط با تو حال مي كنم و بعد بايد برم خونه. نمي تونم زياد بمونم اميد ، هر لحظه ممكنه بيدار بشه. من اون رو پيش همسايه گذاشتم. يه ساعت بيشتر نمي مونم.منوچهر با خنده دستم رو چسبيد و گفت : شنيديد بچه ها ، وقت رو طلف نكنيد. زود بايد كار تون رو انجام بديد. هر گروه دوتايي نبايد يه ربع بيشتر طولش بده.من با عصبانيت مانتو مو برداشتم و در حالي كه مشغول پوشيدن بودم داد زدم : تو فكر كردي شوخي مي كنم احمق ، حال كه اينطوري شد. من همين الان ميرم.منوچهر به طرفم آمد و يه سيلي به گوشم زد….

اصلا انتظار اين رو نداشتم خجالت زياد از يه طرف و درد فراوان از طرف ديگه. منو گيج و داغ كرده بود. منوچهر مانتو مو از تنم در آورد و با خنده گفت : خوب حالا كه اينقدر عجله داري. مجبوريم گروهي كار كنيم سپس با خنده رو كرد به دوستاش و گفت : همه با هم گاييدن اين خوشگل رو شروع مي كنيم. فقط يادتون باشه هول نشيد و به هم ضد حال نزنيد و هر كدوم چند دقيقه بيشتر رو كار نباشيد و اجازه بديد همه حالشو ببرن. حالا حمله به ميناي خوشگل همه با خنده بهم هجوم آوردن و در يك چشم بهم زدن همه لباسامو از تنم بيرون آوردن. و منوچهر منو انداخت رو شونه اش و به طرف اتاق خواب راه افتاد و بقيه هم كه فكر كنم ده نفري مي شدن با خنده و ادا و اطوار مسخره اي كه حكايت از مستي شون مي داد دنبال ما راه افتادن منوچهر منو انداخت رو تخت خواب و خودش هم انداخت روم. من كه تقلا مي كردم تا شايد بتونم از زير تنش فرار كنم. وقتي محمد هم خودشو رو سينه هام انداخت. دست از تلاش برداشتم و در حالي كه حس بدي داشتم. آهسته مشغول گريه كردن شدم. گريه و بغض من هيچ تاثيري در اون جمعيت مست ، كه با خنده مشغول لخت شدن بودن نداشت. منوچهر كه مشغول خوردن كسم بود خودش رو روي تخت انداخت و با خنده رو كرد به من و گفت : بيا روم خوشگل.و منو كشيد روش و خيلي زود كير شو تو كسم حس كردم. محمد در حالي كه به كون من نگاه مي كرد. و كير شو تو دستش مي ماليد رفت پشت من نشست و تفي به كونم انداخت و در حالي كه با انگشت تفش رو به سوراخ كونم مي ماليد. سر كير شو گذاشت رو سوراخ كونم. از تصور اينكه الان اون كير كلفتش رو تو كونم فشار مي ده ، وحشت كرده بودم. آخه الان هيچ جوري آماده نبودم و بدنم سفت و بسته بود و مي دونستم كه درد وحشتناكي رو در پيش رو دارم. دستم رو به پاي محمد گرفتم و نگاه التماس آميزي بهش انداختم. كمي تو چشام نگاه كرد و در حالي كه تو چشام خيره شده بود. گفت : منوچ ، اون روغن هاي مخصوص كون كردنت كجاست ؟ منوچهر كه داشت به تندي تو كسم تلم مي زد ، با خنده گفت : فكر نكنم چيزيش مونده باشه. تو كشو رو نگاهي بكن. به نظر من حيفه كون مينا رو كرم بزني ، بدون كرم خيلي بيشتر مزه مي ده. وقتي كير آدم تو اون كون تنگ درد مي ياد ، من كه حسابي نعشه مي شم انگار صد تا كس كردم محمد از تخت پايين اومد و از تو كشو ميز آرايش يه پماد در آورد و با خنده رو كرد به من كه با لبخند حاكي از تشكر نگاش مي كردم و گفت : شانس اوردي هنوز كمي داره ، همه رو بس نمي كنه ولي يكي دو تا كير رو هم كه جواب بده خودت به اندازه كافي جا باز مي كني آمد رو تخت و كمي از اون پماد رو به كيرش و كمي هم به روي كونم ماليد و كير شو فرو كرد تو. نفس بند اومد با آنكه با دست رون پاشو عقب فشار ميدادم تا آهسته تر فشار بده ولي كير چرب شده اش مرتب بيشتر فرو مي رفت.. شروع كردم به داد زدن و خواهش كردن كه بكشه بيرون همه دور ما حلقه زده بودن و دو نفري هم كيراشون رو مي كردن تو دهنم از شلوغي دور و برم حالم گرفته شده بود. وقتي محمد با يه زور محكم همه كير شو تو كونم فرو كرد از شدت درد ، كير رضا رو كه تو دهنم بود گاز گرفتم. با انكه خيلي مواظب بودم محكم گاز نگيرم ولي انگار خيلي دردش اومد در يه لحظه كير شو از دهانم كشيد بيرون و با پشت دستش محكم به صورتم كوبيد. دستامو يه لحظه از روي سينه منوچهر برداشتم تا دستي به صورتم بكشم ولي فشاري كه محمد از عقب تو كونم با كيرش وارد كرد منو به جلو هول داد و باز مجبور شدم دستامو روي سينه منوچهر بزارم ، دماغم بد جوري به سوز افتاده بود ، با چكيدن چند قطره خوني كه از دماغم روي سينه منوچهر افتاد. متوجه شدم سوزش دماغم بي علت نبوده. با يه دست دماغم رو گرفتم. خيلي خون مي يومد رضا دوباره موهامو گرفت و كير شو به دهانم نزديك كرد لبامو به هم فشاردادم و اجازه ندادم كير شو فرو كنه. و با نگاه پر از نفرت نگاهش كردم. رضا لبخندي زد و محكم موهامو كشيد از شدت درد دهانم باز شد و اون با خنده كير شو تو دهانم فرو كرد. و بقدري فشارداد تو كه نزديك بود خفه شم عقي زدم و گازي به كيرش زدم. دوباره به تندي كير شو بيرون كشيد و مشتي به صورتم زد و جلوشو گرفت تو دستش و نشست روي تخت. و مشغول ناله كردن شد. منوچهر كه انگاري خيلي رضا رو دوست داشت چند مشت حواليه سر و صورتم كرد. محمد دست شو گرفت و داد زد : منوچ ، احمق چكار داري مي كني ؟ خودت رو كنترل كن. تو كه اين بيچاره رو كشتي منوچهر داد زد : نديدي اين جنده كس كش ، چطور كير رضا رو عمدا گاز گرفت سپس پماد رو برداشت و پرتش كرد كنار اتاق و داد زد : بچه ها طوري بكنينش كه همه شهر صداي درد و جيغش رو بشنوند. حالا كه اينطور شد تا فردا ظهر همه مي تونن بكننش اين رو كه گفت به گريه افتادم و با التماس گفتم : تو رو خدا منوچهر اگه تا قبل از آمدن شوهرم خونه نباشم و بو ببره همه شب بيرون بودم ، زندگيم خراب مي شه ، تو رو قرآن. غلط كردم سپس رو كردم به رضا كه كيرشو تو دستاش گرفته بود و گفتم : بيا برات ساك بزنم ، منو ببخش تو رو خدا بهم رحم كنيد منوچهر با خشونت نگاهي به خون هايي كه روي شكم و كمي هم روي تخت خواب ريخته بود كرد و داد زد : همه جا رو به كثافت كشيدي ، تا حالا هيچ جنده اي اينقدر كثافت كاري نكرده بود اين كلمه جنده مثل مشت تو سرم فرو مي اومد با عصبانيت داد زدم : من جنده نيستم ، كثافت آشغال و بعد يه سيلي بهش زدم و چنگي به صورتش كشيدم با غيض شروع كرد به ضربه زدن به سر صورتم و مهدي به تندي منو كشيد عقب و از رو تخت آورد پايين. با وحشت پشت محمد كه تنها حامي من بود قايم شدم و محمد خطاب به منوچهر داد زد : خيلي احمقي منوچ ، كثافت. يه خورده كمتر مرگت مي كردي. خودت رو كنترل كن. اينطوري كه جنازه اين زن بيچاره هم از اتاق بيرون نمي ره منوچهر از رو تخت پايين آمد و نزديك من شد. خودم رو كشيدم پشت محمد ، با صداي بلندي داد زد : حيف اين كير من كه تو كس و كون تو لجن بشه ، بعد رو كرد به دوستاش و گفت : حسابي بكنينش ، مواظب باشيد ماده سگ گاز تون نگيره ، ديگه پول نمي خواد بدين. همون نفري ده چوب كافيه ، بقيه رو تا فردا ظهر مهمون من هستيد سرم گيج مي خورد ، خوب پس منوچهر با بدن من كاسبي مي كرد. نفرت همه وجودم رو پر كرد از پشت محمد اومدم بيرون و محكم كوبيدم تو گوش منوچهر و داد زدم : لجن خودتي ، كثافت تو با بدن من كاسبي مي كني بدبخت كمتر از زن از مشت محكمي كه به صورتم زد پرت شدم رو زمين به تندي آمد طرفم اگه دوستاش اونو نمي گرفتن معلوم نبود چكارم مي كرد. محمد منو بغل كرد و روي تخت نشوند و داد زد : خفه شو ديگه ، زبون درازي نكن بدبخت صورتت آش و لاش شده. به خودت رحم كن منوچهر به تندي دوستاشو كنارزد و دستي به دماغش كه از ضربه من خون افتاده بود كشيد و نگاهي به خون تو دستش كرد و با خنده گفت : خواهر تو مي گام ، جنده. تا فردا ظهر فقط بايد كون و كس بدي.. اگه لازم باشه زنگ مي زنم و همه دوستام و همكارام و بچه محل ها رو خبر مي كنم آنقدر مي گم بكونند كه جنازه پاره ، پاره شده ات از خونه بره بيرون ، نمي دوني با كي طرف شدي سپس رو به دوستاش داد زد : چرا مشغول نمي شيد ، بكنينش ديگه. مگه پول كس و كونش رو نداديد ؟ محمد منو خوابوند رو تخت و خودش هم دراز كشيد روم. و كير شو تو كسم فرو كرد. لباشو رو لبام نزديك كرد و آهسته گفت : تو رو خدا مينا خانم منوچ حسابي مست و كله اش هم داغه ، آروم بگير وقتي لباشو روي لبام گذاشت از شدت دردي كه تو صورت و لبام حس مي كردم اون رو با دست از صورتم دور كردم به چشاش خيره شدم ، چشاش پر آب شده بود ، اصلا فكر نمي كردم محمدي كه اون طور با خشونت دفعه پيش منو مي كرد يه آدم مهربون و دل نازك از آب در بياد با دستام صورتش رو گرفتم و بزور لبخندي بهش زدم. آنقدر صورتم درد مي كرد كه نمي تونستم حتي بخندم دست شو به موهام كشيدو در حالي كه مشغول تلم زدن بود سرم رو نوازش كرد يه دفعه دردم گرفت و محمد يه نگاه به سرم كرد و پرسيد : سرت هم كمي خون اومده ، به ديوار خورد درسته ؟ آهسته در حالي كه بغضم گرفته بود سرم رو به علامت تاييد تكون دادم منوچهر داد زد : بجم ديگه محمد ، شش دونگ كه اجاره اش نكردي ، بقيه هم آدم هستند ها سپس رو كرد به رضا و گفت : ميزوني يا نه ؟ رضا لبخندي زد و گفت : آره نگران نباش ، الام مي رم سراغش. تلافي شو سرش در مي يارم منوچهر نگاه پر نفرتي به من كه با خشونت نگاش مي كردم ، كرد و با خنده مسخره اي گفت : دلم مي خواد كاري بكني كه تا چند وقت نتونه درست راه بره. دفعه پيش كه زد به چاك ، حسابي ازش بدم اومد با كار هاي امروزش ديگه از زير كير شما هم جونش در بره واسم مهم نيست ، تازه اولشه كاري مي كنم كه به گوه خوردن بيافته بعد بهم نزديك شد و من كمي خودم رو كنار كشيدم. محمد دست منوچهر رو گرفت و گفت : آروم باش منوچ ، يه خورده رحم داشته باش منوچهر كمي رو صورتم خم شد. و با خنده گفت : چطوري جنده ، هر چند كس و كون دادن واسه شما جنده ها حال مي ده آب دهنم رو با خون هايي كه تو دهنم بود رو با يه تف به صورتش پرت كردم. قبل از اون كه بتونه دوباره منو با مشت هاي گره كردش بزنه. دست شو رضا گرفت و گفت : آروم باش ديگه ، ولش كن. اين لجن ها ارزش ندارن اعصابتو خراب كني منوچهر خم شد رو صورتم و يه تف انداخت روم و با خنده گفت : بعد كه همه حالشون رو كردن بايد شاش همه رو تا قطره آخرش بخوري و گرنه زنده از اين خونه نمي ري بيرون. اين خونه اجاره ايه و من هم كه عازم خارج هستم ، هيچ كس دستش بهم نمي رسه لبخند ديگه اي زد و ادامه داد : فردا با يه شكم پر و بالا اومده از شاش هاي بچه ها مي ري خونه ، موقع خوردن شاش بچه ها دقت كن ببين كدوم خوشمزه تره مي خوام روي اين موضوع يه شرط بندي كنم. وتو افتخار داري كه با تعيين خوشمزه ترين شاش ها ، برنده رو تعيين كني. مزد برنده هم اينه كه از فردا ظهر تا آخر شب مي تونه تنهايي باهات حال كنه با نفرت گفتم : اگه نتونم تا صبح قبل از اومدن شوهرم خونه باشم ، مي توني منو بكشي تا عقده هات خالي بشه بدبخت ، وگر نه خودم همين جا خودم رو مي كشم و خونه بر نمي گردم منوچهر با خنده گفت : مهم نيست اول بچه ها حالشون رو بكنند و بعد كه شاش همه مون رو خوردي. مي توني خودت رو بكشي. همين تو باغچه چالت مي كنيم. آب از آب هم تكون نمي خورده. يه نامه هم از طرف تو واسه شوهرت مي نويسم و با نتيجه آزمايش واسش مي فرستم تا يه خورده حالش جا بياد و بفهمه هنر بچه دار بودنش با كمك كير مردم امكان پذير شده قبل از اون كه بتونم روش تف كنم از اتاق رفت بيرون. رضا خوابيد رو تخت و منو كشيد رو خودش و به محمد اشاره كرد و گفت : هنوز كمي كيرم درد مي كنه تو از كون بكنش بزار يه خورده با كسش حال كنم وقتي به كمك محمد روي شكمش نشستم با دست كير شو تو كسم فشارداد و در حالي كه به صورتم نگاه مي كرد ، سري تكون داد و گفت : اح چه صورت تخمي اي پيدا كردي ، حالم بهم خورد.دلم نمي خواست به بدن كثيفش دست بزنم وقتي كه محمد كرد تو كونم و مشغول تلم زدن شدن كمي خودم رو عقب كشيدم و دستامو از روي سينه رضا برداشتم و به بازوي محمد گرفتم در اين موقع منوچهر اومد تو اتاق و با دوربيني كه دستش بود مشغول عكس گرفتن از من در حالت هاي مختلف شد. دوربين از اون مدل هايي بود كه خودش هم عكس رو ظاهر مي كرد و با هر عكس گرفتنش عكس از يه طرف ديگه دوربين مي يومد بيرون ، آهي كشيدم. سرم به دوران افتاد نمي تونستم خودم رو نگه دارم محمد اين رو حس كرد دستاشو گرفت رو سينه هام و همون طور كه اونها رو مي ماليد. آهسته تو گوشم گفت : يه نيم ساعتي ديگه بهانه دستشويي بگير. من سعي مي كنم بهت كمك كنم سپس چند تكون تند به خودش داد و كير شو از كونم كشيد بيرون و آبشو ريخت رو پشتم. منوچهر با خنده گفت : بريزيد تو كسش بابا ، بقول مينا آب هاتون رو حروم نكنيد ، يادت رفته دفعه قبل چطوري آب هاتو نو مواظبت مي كرد از كسش نياد بيرون محمد لبخندي زد و گفت : هنوز كسش مونده ، وقتي ترتيب كس خوشگلش رو دادم آبم رو توش مي ريزم منوچهر با خنده گفت : جنده بچه شو هم نياورده ، خوب بود مي آورد ببينيم شكل كدوم يكي از ماست آن طوري معلوم مي شد آب كير چه كسي به كسش جفت و جور تره.رضا با شنيدن اين حرفها حسابي شهوتي شده بود ناخوناشو تو رون پاهام فرو كرد و چند بار محكم با كيرش تو كسم ضربه زد و وقتي حركت آب شو تو كسم حس كردم منو كشيد تو بغلش و دستاشو دور كمرم قفل كرد و منو محكم به خودش فشارداد تا آخرين قطرات آبش هم خالي بشه و لباشو گذاشت رو لباي باد كرده و دردناكم و فشار داد از شدت درد جيغ مي زدم همه صورتم مور مور مي شد و تير افتاده بود منو هول داد از روش كنار و حسين پريد رو تخت و منو كشيد رو خودش و بلافاصله كير شق شده و بزرگشو چپوند تو كسم و با خنده گفت : نوبت كيه كون شو بكنه ؟ يه نفر از دوستاش كه مرد چهار شونه و هيكلي بود با خنده آمد جلو و با خنده.گفت : من با بي حالي وخستگي نگاهي به كير كلفت و بد تركيبش كردم. حالم خيلي گرفته شد. ديگه آنقدر درد توئ سرو كله بود كه ناي تحمل درد كونم رو نداشتم گفتم : مي خوام برم دستشويي ؟ منوچهر لبخندي زد و گفت : چيه كير كلفت محسن ديوانه ات كرد ، با خودت گفتي به اين بهانه مي توني فرار كني ؟ آره جنده خانم ؟محمد با خنده گفت : من ، دنبالش مي رم كور خونده از اينجا نمي تونه فرار كنه. من هنوز نكردم تو كسش ، امكان نداره اون كس باد كرده و كوچولو رو بي خيالش شم. باهاش مي رم دستشويي و يه خورده كه زيادي طولش بده همون جا تو دستشويي مي گايمش منوچهر با خنده گفت : فكر نمي كنم دستشويي داشته باشه ، حالا بزار چند نفري رو راه بندازه اگه ديدي واقعا دستشويي داره ، خودت ببرش ولي چشم ازش برندار ، خيلي خواهر كسته يه ، ممكنه قصد فرار داشته باشه محمد لبخندي زد و گفت : تا حالا كسي از شكم ننه اش در نيومده كه بتونه از چنگ من فرار كنه فرو رفتن كير محسن تو كونم همه دردهامو چند برابر كرد و عمدا با فشار سعي مي كرد همه كيرشو بكنه تو. من از دردي كه تو همه وجودم پيچيده بود نعره مي زدم و داد و فريادم به هوا رفته بود و بقيه در حالي كه كيراشون رو مي ماليدن ، از ناله و درد كشيدنم بيشتر هوسي مي شدن و لذت مي بردن و قتي كه محسن كير شو با عجله كشيد بيرون و فرو كرد تو كسم با چند تكون محكم كه به كسم داد. آبشو خالي كرد و بعد كير شو بيرون كشيد ، حسين كه كير شو كشيده بود بيرون تا محسن بكنه تو آبشو تو كسم خالي كنه دوباره كير شو فرو كرد تو كسم و به تندي مشغول تلم زدن شد ، محسن از پشت من بلند شد و از تخت پايين رفت. و يه نفر ديگه از دوستاي منوچهر كير به دست آمد رو تخت و زانو زد رو تخت و پشت من قرار گرفت و در حالي كه تفي به كونم مي انداخت كيرشو گذاشت رو سوراخ كونم با بغض شديدي كه تقريبا گريه ام گرفته بود گفتم : من بايد برم دستشويي و گرنه همينجا خودم رو خالي مي كنم ها منوچهر كه مشغول عكس گرفتن بود با خشونت گفت : بعد اين دو تا با محمد برو دستشويي ، واي بحالت اگه تخت رو كثيف كني چند دقيقه بعد كه حسين آبشو تو كسم خالي كرد و بي حركت شد منوچهر با خنده به اوني كه داشت تو كونم تلم مي زد گفت : مجيد ، نزديك آمدن آبت يه خورده كير تو تو دهنش بكن و بزار تميزش كنه بعد بكن تو كسش ، دلم نمي خواد كسشو كثيف كنيد محمد گفت : داري زيادي شلوغش مي كني ، منوچ. اين بدبخت هم آدمه خوب نيست اينطوري باهاش تا مي كني ؟ منوچهر اخمي بهش كرد و گفت : چيه ؟ دلت واسش سوخت ، مگه فك و فاميلته ؟محمد اخماشو هم كشيد و چيزي نگفت و منوچهر هم مشغول عكس گرفتن شد چند دقيقه كه گذشت مجيد كير شو از تو كونم بيرون كشيد و بلند شد و كير شو آورد سمت دهنم. بوي بدي كه از كيرش مي يومد حالم رو بهم زد و نزديك بود پس بيارم. در حالي كه گريه مي كردم دهنم رو هم قفل كردم و چشامو بستم صداي مجيد رو شنيدم كه مي گفت : بابا اين وحشيه جنده ، يه موقع كير مو گاز نگيره ؟ منوچهر با خنده گفت : چند مشت قوي كه تو صورتش بزني گاز گرفتن يادش مي ره ، خود جنده اش هم مي دونه اگه گاز بگيره زير مشت لگد لهش مي كنم ، نترس گاز نمي گيره با همه اين حرف ها من با خودم عهد كردم اگه بكنه دهنم با همه قدرتي كه دارم كير شو گاز بگيرم ، آنقدر از خودم حالم بهم مي خورد كه ديگه هيچي برام مهم نبود چشامو باز كردم و به صورت مجيد كه كير شو با احتياط به دهنم نزديك مي كرد ، نگاه تهيدي آميزي كردم. يه خورده شل شد. محمد كه ما رو نگاه مي كرد سريع گفت : صبر كن مجيد ، اون گازش مي گيره و بعد يه زير پوش رو از لباسهايي كه كف اتاق پراكنده بود برداشت و محكم لوله اش كرد و آمد طرفم و بزور اون رو يه طرف دهنم فرو بردو بين دندون هام گذاشت. و بعد مجيد كير كثيفش رو فرو كرد تو دهنم حسين تند دستامو گرفت و اجازه نداد تكون بخورم و مجيد ، سرمو گرفت تو دستاش و تو دهانم با اون كير كثيفش تلم مي زد. بوي كثافت و فرو بردن بيش از حد كيرش تو گلوم باعث شد عقي بزنم مجيد كير شو كشيد بيرون و دو باره رفت پشتم و كير شو تو كسم فرو كرد و تند تند مشغول تلم زدن شد. من همونطور كه با دستام رو سينه هاي حسين تكيه زده بودم و از تلم زدن هاي تند مجيد تو كسم عقب جلو مي رفتم با خشونت نگاهي به صورت حسين كه زير تنم بود كردم و از اين كه دستامو گرفته بود تا نتونم كاري بكنم از دستش عصباني بودم. حسين دستشو دراز كرد و زير پوش رو از دهنم بيرون كشيد و با خنده اي كه حال آدم رو بهم مي زد از من پرسيد : خوشمزه بود ، حال داد يه ليس دور لبات بزن يه خورده كثيفي بهشه. خجالت نكش بخور. نوش جونت با همه درد و ناراحتي كه داشتم زبونم رو دور لبام كشيدم و بعد آب دهنم رو تف كردم تو دهنش با خشونت مشتي به صورتم كوبيد و اگه محمد جلو نمي آمد و اون رو نمي گرفت ، ممكن بود چند ضربه ديگه هم بهم بزنه. سرم گيج مي خورد و بزور چشامو باز نگه داشتم. مجيد بي خيال جريانات دور و بر مرتب به سرعت تلم زدنش اضافه مي كرد و وقتي كه خودشو خالي كرد لبخندي زد و كير شو از كسم كشيد بيرون حسين كه محمد اون رو گرفته بود ، از رو تخت بلند شد و تفي به صورتم انداخت و گفت : بچه كوني ، جنده. چه حالي مي ده كه ببينم داري شاشم رو مي خوري. بي صبرانه منتظر اون لحظه هستم من نشستم رو تخت و وانمود كردم مي خوام ادرار كنم ، نمي دونم با حال بدي كه داشتم شايد هم اين كار رو مي كردم منوچهر كه منو نگاه مي كرد داد زد : محمد ببرش دستشويي ، كثافت رو يه موقع اينجا رو به گند نكشه محمد دويد طرفم و بازو مو با خشونت كشيد و گفت : بيا بريم جنده خانم دوست دارم از نزديك شاشيدنت رو تماشا كنم ،

يه موقع هم ديدي همونجا كس تو پاره كردم. راه برو ديگه تنه لش سپس منوچهر از تو كشو ميز توالت سيگار شو در آورد و همه رفتن طرفش و نشستن رو تخت محمد منو از اتاق بيرون برد و بلافاصله لباسامو از دور وبر مبل تو حال پذيرايي جمع كرد و منو كشيد طرف بيرون و تو حياط با دستپاچگي كمكم كرد كه لباسامو بپوشم و بعد از خونه رفتيم بيرون و سريع در ماشينش رو كه بيرون پارك بود باز كرد و منو كه با دستام به ماشينش تكيه كرده بودم كه نخورم زمين كمك كرد سوار ماشين بشم و به سرعت ماشين رو به حركت در آورد. وقتي دور شديم بسته سيگار شو از تو داشبورد در آورد و تعارفم كرد.خيلي هوس كرده بودم يه سيگار بكشم. سيگاري برداشتم و گذاشتم رو لبام نمي تونستم به سرو صورتم دست بزنم همه جاي صورتم مي سوخت وقتي سيگارم رو روشن كرد. تو نور فندك صورتم رو تو آيينه ديدم. بي اختيار زدم زير گريه و سيگار از لبم افتاد رو مانتوم. محمد نگاهي به من كرد و متوجه شد آتش سيگار داره مانتو مو مي سوزونه اون رو برداشت و از پنجره پرت كرد بيرون و آهسته دستي به سرم كشيد. دلم مي خواست به دست و پاي اون موجود بهشتي بيافتم و دست و صورتش رو غرق بوسه كنم اگه محمد نبود واي خدا ، چه بلا هايي بود كه سرم مي آمد خودم رو بهش چسبوندم و دستم رو روي دستش كه فرمون ماشين رو گرفته بود گذاشتم و با گريه گفتم : ازت ممنونم محمد ، تو فرشته نجات من شدي سرشو طرفم گرفت و پيشاني مو بوسيد و گفت : ديگه تموم شد ناراحت نباش ، من فرشته نيستم ولي اونها خيلي كثافت بودن شايد هم از زياده روي تو خوردن مشروب وحشي شده بودن با راهنمايي من رسيدم خونه ، وقتي ماشين رو نگه داشت لبخندي زد و گفت : اجازه مي دي ببرمت تو خونه ، يه موقع زمين نخوري ؟ لبخندي زدم و گفتم : ممنون مي شم ، فكر نمي كنم به تنهايي بتونم برم ماشين رو خاموش كرد و آمد پايين و كمكم كرد كه از ماشين پياده بشم و كليد هامو گرفت و در حياط رو باز كرد. گفتم : بزار برم اميد رو از اشرف خانم ، همسايه مون بگيرم اون بيچاره حتما حسابي گشنه شده من رو برد تو حياط و گفت : اول يه خورده به سر و صورتت برس ، و به نظر من تو با اين حالت نمي توني بچه رو بگيري و بر گردي ممكنه بخوري زمين وقتي رفتيم تو خونه كمكم كرد مانتو مو در بيارم و بعد منو نشوند رو مبل و گفت : چيزي مي خوري برات بيارم ، گلوت باز شه ؟ سرم رو تكون دادم و گفتم : نه با اين حال و روزم ، نه كنارم نشست و گفت : مي خواي ببرمت حموم و كمكت كنم خودتو بشوري ؟ لبخندي زدم و گفتم : آره ، اين خيلي بهتره…

من رو برد حمام و زير دوش منو شست. و من هم حسابي دهانم رو چند بار شستم تا اينكه طعم بد دهنم بر طرف شد با اينكه هر دو لخت بوديم و براي اينكه زمين نخورم مرتب تو بغلش بودم. از كير بي حالش معلوم بود تو فكر حال كردن با من نيست و اين ثابت مي كرد محمد واقعا يه انسان خوب و واقعيه نيم ساعتي بعد كه از حمام بيرو ن رفتيم خيلي سر حال شده بودم نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك و ربع رو نشون مي داد. جلو آيينه رفتم و نگاهي به صورتم كردم خداي من خيلي صورتم خراب شده بود و چند جاي صورتم سياه و كبود بود و بغل دماغم ورم كرده و سياه شده بود حالا جواب جواد رو چي مي دادم ؟ دستم روي صورتم گرفتم و مشغول گريه كردن شدم . از دستي كه به سرم كشيده شد. يهو برگشتم و. چشمم به محمد افتاد كه كنارم ايستاده بود و مشغول نوازش سرم بود دستش رو گرفتم و آهسته بوسيدم و با گريه گفتم : حالا با اين شكل و قيافه چطوري اميد رو از اشرف خانم بگيرم ؟ آخه بهش گفته بودم يكي از دوستام حالش بده و من مي رم عيادتش و ازش خواسته بودم بچه رو برام نگه داره محمد گفت : من مي رم مي گيرمش ، ببينم كدوم همسايه است ؟با نگراني گفتم : نه تو رو خدا ، خيلي بد مي شه با خودش مي پرسه اين مرده ، كيه كه اومده دنبال بچه ؟لبخندي زد و گفت : بهش مي گم راننده آژانس هستم و تو از من خواستي بچه رو ببرم بيمارستان كه بتوني بهش شير بدي ، نگران نباش فقط برام بگو كدوم خونه است گفتم : همين دست چپي در خونه شون آبيه ، اسمش هم اشرف خانمه ، يه جوري بگو شك نكنه لبخندي زد و رفت. و من رو با دنيايي نگراني و تشويش خاطر تنها گذاشت خداي من ، نكنه بچه رو بهش نده بلند شدم و از گوشه پرده پنجره به بيرون نگاه كردم. با اين كه مي دونستم هيچي ديده نمي شه ، ولي طاقتم نمي يومد يه جا بشينم. ماشين محمد كه جلو خونه پارك بود تنها چيزي بود كه ديده مي شد. در اين موقع محمد رو ديدم كه داره در ماشين رو باز مي كنه و نشست تو ماشين و اون رو روشن كرد و دوباره پياده شد و به طرف خونه اشرف خانم راه افتاد و كمي بعد ديگه نديدمش. همونطور كه چشمم تو خيابون بود ديدم محمد در حالي كه بچه رو بغل زده بود نشست تو ماشين و ماشين رو روشن كرد و راه افتاد واي خداي من بچه رو برد ، قلبم گرفت. چرا بچه رو برد ؟ خداي من نكنه رو دست خوردم. نكنه همه اينها نقشه بوده تا بچه مو از من بگيرند و من رو واردار كنند براي پس گرفتن بچه با هاشون…… واي نه. خدا جون بهم رحم كن. بي اختيار به سمت لباسام دويدم و به تندي لباسامو پوشيدم و رفتم تو حياط. اي واي كليد هام دست محمد مونده. اگه برم بيرون كه نمي تونم برگردم. واي چقدر من بدبختم. مرتب تو حياط قدم مي زدم و در حالي دستم گوشه لبم بود و ناخون ها مو دندون مي گرفتم و مرتب تو حياط بالا و پايين مي رفتم. چه حماقت بزرگي كردم كه به محمد اعتماد كردم. حالا ديگه بيچاره شده بودم اين سرو صورت. نصفه شب رفتن بيرون از خونه و بعد يه مرد غريبه و گرفتن بچه و.. واي آخه مگه مي شه آدم اينقدر بدبخت باشه صداي ماشين كه جلوي خونه متوقف شد منو به سمت در حياط كشيد با عجله در حياط رو باز كردم از ديدن محمد كه با بچه در بغل از ماشين پياده مي شد. به سرعت به طرفش رفتم و بچه رو از بغلش كشيدم بيرون و يه سيلي به صورت محمد كوبيدم و با خشونت گفتم : خيلي كثافتي و به سرعت به سمت در خونه رفتم. محمد دنبالم راه افتاد و صدام كرد با عصبانيت نگاش كردم. يه شيشه كوچولويي كه دستش بود به طرفم دراز كرد و گفت : اين رو هم اشرف خانم داده بود ، فكر كنم آب قنده واسه بچه است من شيشه رو با عجله گرفتم و رفتم تو خونه و در حياط رو بستم و بسرعت رفتم تو خونه و در حالي كه با اميد خوشگلم حرف مي زدم. نشستم رو تخت و سينه ام رو در آوردم و گذاشتم تو دهانش وقتي لباي كوچولوش توك سينه مو تو دهنش گرفت و با ولع مشغول مك زدن شد. انگار همه خستگي و نگرانيم برطرف شد مرتب بوسش مي كردم و تو بغلم فشارش مي دادم. سرم رو كه بالا آوردم از ديدن محمد كه در آستانه در اتاق خواب تكيه زده بود و لبخند به لب منو نگاه مي كرد ، قلبم ريخت ، حسابي جا خوردم. با ناراحتي گفتم : تو اينجا چكار مي كني برو از خونه ام بيرون چند قدم به طرفم آمد با عجله يه دستم رو به صورتم گرفتم و كمي خودم رو كنار كشيدم. كليد هاي منو كه تو دستش بود ، نشون داد و دستم رو گرفت و از صورتم دور كرد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت : ببينم يهو چت شد ؟ با دلخوري گفتم : چرا بچه مو بردي ؟ لبخندي زد و كنارم نشست و با خنده گفت : بايد چكار مي كردم ، مثلا من راننده آژانس بودم و از بيمارستان براي گرفتن بچه اومده بودم و بايد وانمود مي كردم دارم بچه رو مي برم بيمارستان ، آخه اشرف خانم جلو در خونه اش ايستاده بود و منو نگاه مي كرد. ديوانه من بچه رو مي خوام چكار ؟ و تازه اگه مي خواستم بدزدمش كه برش نمي گردوندم با خودم فكر كردم ، راست هم مي گفت. واقعا نمي شد كار ديگه اي بكنه آخ چه بد شد زدم تو گوشش. چقدر فكرم خرابه ، كاش يه خورده بيشتر فكر مي كردم به تندي لباشو بوسيدم و گفتم : منو ببخش ، انگاري كه حماقت كردم بچه رو كشيدم با خودم رو تخت و گذاشتمش رو تخت و من هم از بغل سينه مو گذاشتم تو دهنش و نگاهي به محمد كردم و با خنده دامن مو كشيدم بالا و گفتم : بيا شروع كن ، من در اختيارتم لبخندي زد و گفت : فكر مي كني براي اين كار اينجا هستم شونه هامو بالا انداختم و گفتم : فرقي نمي كنه ، تازه خودت تو خونه منوچهر گفتي هنوز نكردي تو كسم ، بيا ديگه ناز نكن. من خودم دوست دارم منو بكني ، خيلي خودم رو مديون تو مي دونم. راستش تنها كاريه كه مي تونم بكنم و ازت تشكر كنم به طرف در رفت و گفت : تو زن خوبي هستي ، اميدوارم خوشبخت بشي من اگه كاري كردم واسه اين بود كه هنوز يه خورده در خودم مردي احساس مي كنم بعد از رفتن محمد كنار اميد خوابم برد. خيلي خسته بودم و بهش احتياج داشتم با تكون هاي شونه هام از خواب پريدم. جواد با قيافه پريشون بالاي سرم بود و با عصبانيت تكونم مي داد. لبخندي بهش زدم و گفتم : سلام جواد جون ، كي اومدي خونه چشمم به خون هايي كه رو تختي رو قرمز كرده بود افتاد با عجله دستم رو به دماغم گرفتم حسابي مي سوخت. معلوم بود موقع خواب دماغم به متكي فشار آمده و خون افتاده. سعي كردم از رو تخت بلند شم. سرم داشت گيج مي خورد. موقعي كه از تخت مي يومدم پايين يهو چشام سياهي رفت دستم رو به شونه جواد گرفتم. خودش رو عقب كشيد و من افتادم كف اتاق. با زحمت بلند شدم و نگاهي به جواد انداختم و با خنده گفتم : بدجنس چرا رفتي عقب ؟ جواد داشت به اميد كه غرق خواب بود و متكي و دوشك خوني نگاه مي كرد.لبخندي زدم و گفتم : الان مي شورمشون ، طوري نيست. اگه با آب سرد بشورم لكش نمي مونه بعد دستم رو به ديوار گرفتم و خودم رو از اتاق كشيدم بيرون. ساعت تو حال يازده ونيم رو نشون مي داد ، واي خدا چقدر خوابيده بودم با آشفتگي به اطراف نگاه كردم يهو دلم شور افتاده بود چشمم به روي ميز كنار مبل افتاد ، پاكت و برگه آزمايش و كلي عكس كه رو ميز پرت و پلا بود ، با يه نگاه به عكس ها ، خودم و كساني كه تو خونه منوچهر منو كرده بودن ديده مي شد. لبخندي زدم و به طرف دستشويي رفتم. خوب منوچهر زهر خودشو ريخته بود ، تو دستشويي بعد از شستن صورتم نگاهي تو آيينه به خودم انداختم و لبخندي زدم و گفتم : خوب جنده خانم دستت رو شد كاش از خونه منوچهر در نمي رفتم و شاش هاي اونها رو مي خوردم. فكر كنم واقعا حقم بود. آهي كشيدم و از دستشويي بيرون اومدم و نگاهي به جواد كه پشت ميز رو مبل وارفته بود و بروي ميز خيره شده بود كردم و روبروش نشستم رو مبل. لبخندي زدم و پرسيدم : صبحانه خوردي ؟ با ناراحتي نگاهي به من انداخت و با چشم اشاره به عكس هاي رو ميز كرد و گفت : خبر نداشتم اينقدر دوست هاي جور واجور داري ، ببينم احتمالا بايد الان هم بچه دار شده باشي. شرط ميبندم خودت هم نمي دوني اميد مال كدوم يكي از اينهاست. يا اون حاصل تلاش يه عده ديگه بوده لبخندي زدم و گفتم : مي تونم اگه بخواي درباره اين موضوع باهات صحبت كنم.به طرفم خيز برداشت چند سيلي محكم به دست و پشت دستش به صورتم كوبيد. درد وحشتناكي تو صورتم دويد ، اشك از چشام سرازير شد و همراه با خوني كه از دماغم بيرون مي زد به روي دامنم مي چكيد منگ بودم ، هم همهايي تو سرم پيچيده بود و صداي فريادش رو مي شنيدم كه با عصبانيت مي گفت : مگه چيزي هم مونده كه برام تعريف كني همه چيز رو اين عكس ها به وضوح نشون مي ده ، بقيه اش رو هم كه تو نامه ، منوچهر خان تشريح كرده كه شما خيلي قبل از ازدواج با من با اون و دوستاش رابطه داشتي و نوشته كه تو محله شون به اسم جنده سالار معروف بودي. آخه چرا مينا ؟ تو كه هرزه و بقول رفيقات جنده سالار بودي ، چرا با من ازدواج كردي فكر مي كردي براي هميشه گذشته كثيفت مخفي مي مونه. چطور راضي شدي بچه اي رو كه تو هرزگي درست كرده بودي به ناف من ببندي. تو منو خورد كردي كثافت هرزه لبخندي زدم و گفتم : اين چي بود ، جنده سالار بودنم رو منوچهر واست نوشته نامه اي رو از رو ميز برداشت و به صورتم پرت كرد. لبخندي زدم و سرم رو تكون دادم و گفتم : خوبه ، حداقل يه موقع واسه خودم سالار هم بودم و خبر نداشتم از جيبش بسته سيگاري در آورد و سيگاري روشن كرد ، جواد اهل سيگار نبود. بلند شدم و سيگار رو از گوشه لبش بداشتم و اون رو رو خورد كردم و انداختم رو ميز و با دلخوري گفتم : فكر مي كني ميناي سالار جنده ارزشش رو داره ، بخاطرش سيگاري بشي ؟ اخمي كرد و بسته سيگار شو پرت كرد رو ميز و گفت : واقعا كه ، من چقدر احمقم بلند شدم و رفتم دستشويي و صورتم رو شستم. ولي خيلي دردم گرفت هر كجاي صورتم رو كه دست مي كشيدم به شدت مي سوخت خودم رو مرتب كردم و در حالي كه سعي مي كردم لبخند بزنم از دستشويي آمدم بيرون. و با خنده به جواد كه دستاشو تو موهاش فرو كرده بود و زانو هاشو رو پاش تكيه زده بود ، گفتم : جواد ، اجازه هست يه چيزي بخورم خيلي ضعف كردم و بعد به طرف آشپزخونه و يخچال رفتم و كمي كره و پنير برداشتم و گذاشتم رو ميز آشپزخونه و كمي نون برداشتم و نشستم پشت ميز يه لقمه واسه خودم درست كردم و گذاشتم تو دهانم. از زور دردي كه هنگام تكون دادن دهنم بهم دست مي داد كلافه شدم ولي خوب خيلي ضعف كرده بودم مي خواستم چند لقمه اي بخورم. يادم افتاد تو يخچال شير داريم. بلند شدم و يه ليوان شير واسه خودم ريختم و در اين بين نگاهم به جواد افتاد كه داشت به طرفم مي يومد. داشتم ليوان رو به سمت دهنم مي بردم كه سيلي محكمي به گوشم زد و داد زد : بهتره بري و صبحانه تو پيش دوستات كه باهاشون عكس يادگاري گرفتي بخوري ، نه تو خونه من دستامو بالا بردم و گفتم : باشه ، باشه. خيلي خوب داد نزن الان همسايه ها مي ريزن اينجا ، الان حاضر مي شم مي رم جارو و خاك انداز رو برداشتم و خم شدم و مشغول جمع كردن خورده شيشيه هاي ليوان كه افتاده بود زمين شدم. بازو مو گرفت و فشار سختي بهش داد و گفت : ولش كن بيا برو. من خودم تميز شون مي كنم لبخندي زدم و نگاهش كردم و گفتم : تو كه اين همه مدت منو تحمل كردي دو سه دقيقه ديگه هم دندون رو جيگر بزار الان تموم مي شه سپس دوباره مشغول جارو كردن شدم. همون طور كه سرم پايين بود از ديدن چند قطره خون كه از دماغم رو زمين مي چكيد. با عصبانيت دماغم رو گرفتم و ايستادم. جواد بازو مو گرفت و داد زد : بيا برو همه جا رو به كثافت نكش جارو رو انداختم رو زمين. و در حالي كه از آشپزخونه مي رفتم بيرون با فسردگي گفتم : پس مواظب باش پاتو نزاري رو شيشه خورده ها به تندي رفتم سمت حال ولي يهو سرم تير افتاد و چشام سياهي رفت و با آنكه خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم ولي محكم خوردم زمين سعي كردم از زمين بلند بشم كه صداي جواد تو گوشم پيچيد : بلند شو مسخره بازي در نيار ، تو خسته نشدي. يا شايد هم نقش بازي كردن عادتت شده. آره ؟ خودم رو از رو زمين به كمك دستم كه به ديوار گرفته بودم بلند كردم و كمي ايستادم تا سياهي چشام برطرف شد و بعد در حالي كه تلو تلو مي خوردم رفتم سمت لباس هام و مانتو مو تنم كردم و به اتاق خواب رفتم و اميد رو گرفتم تو بغلم و برگشتم تو حال و به جواد كه منو با عصبانيت نگاه مي كرد گفتم : حالا كجا بايد برم ؟ زهر خنده اي كرد و گفت : از من مي پرسي تو سالار جنده ها هستي ؟لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم گفتم : آه ، آره يادم رفته بود و با قدم هايي كه لرزون و با زحمت منو مي كشيد به سمت در رفتم. صدام كرد : آهاي جنده خانم ، بيا و اين عكس هاي يادگاري تو با خودت ببر حالشو نداشتم برگردم طرف مبل ها و با بي حوصله گي گفتم : يه زحمت بكش ، جمع شون كن برام بيار همون جا رو به در ايستادم و دستم رو به ديوار گرفته بودم. چند لحظه بعد پاكتي كه مربوط به نتيجه آزمايش بود و عكس ها رو ريخته بود توش رو داد دستم. نگاهي به داخل پاكت كردم و گفتم : مي شه اون نامه منوچهر رو هم بهم بدي. چون مي خوام بخونمش خيلي دوست دارم بدونم قبل از ازدواج با تو چطور شد كه بهم جنده سالار مي گفتن. مال گذشته منه ديگه به تو كه ربطي نداره به تندي گفت : فردا تو دادگاه بهت مي دم ، چون اول بايد بدم فاميل بخونند و بعد به قاضي دادگاه نشونش بدم تا نتوني زيرش بزني و بعد از حكم طلاق تو دادگاه بهت مي دم. اصلا چرا فردا صبر كن حاضر بشم با اون عكس ها و اين نامه همين الان هم مي تونم دادگاه رو قانع كنم و حكم طلاق رو بگيرم سپس رفت طرف كمد و از توش مدارك ازدواج و شناسنامه هاي ما رو برداشت و كتش رو تنش كرد و بازو مو با خشونت گرفت و به سمت در اتاق برد. دستم رو از دستش كشيدم بيرون و گفتم : دستت رو كثيف نكن خودم مي تونم راه بيام از خونه رفتيم بيرون و بطرف ماشينش رفتيم و نشستيم تو ماشين سرم گيج مي خورد دلم مي خواست بخوابم. حس كردم اميد داره از تو بغلم سر مي خوره پايين. يهو بخودم اومدم و اميد رو محكم گرفتم ماشين رو با خشونت به راه انداخت. كمي كه گذشت. جواد كه همش تو آيينه به پشت سرش نگاه مي كرد. گفت : باز اين كثافت پيداش شد يكي از اون كثافت هاي لاشه اي كه تو عكس ها بود. مثل اينكه خيلي هوا تو كرده از صبح كه اومدم دم در خونه پارك بود و الان هم كه مرتب دنبالمونه با بي حالي نگاهي به عقب انداختم. ماشين محمد بود ، آره خودش بود داشت با يه فاصله دنبالمون مي آمد. لبخندي به لبم نشست از مشتي كه جواد به صورتم كوبيد سرم محكم به در ماشين خورد و بدنبل آن صداي جواد رو شنيدم كه مي گفت : مي خندي كثافت ، چقدر بهش حال دادي كه اينطوري دنبالته. مثل اينكه خيلي واسش عزيزي آره سالار جنده ها حرف بزن ؟ خودت رو به موش مردگي نزن ، نمي خواد ديگه نقش بازي كني بي اختيار از درد به گريه افتادم و در حالي كه شوري خون رو تو دهنم حس مي كردم با التماس گفتم : جواد تو رو قرآن ، بس كن ديگه بخدا سرم داره از درد مي تركه ، به خود خدا نقش بازي نمي كنم. دارم مي ميرم ، جواد جون تو رو خدا ديگه تو سرم نزن حداقل ديگه تو سر وصورتم نزن گريه امونم نداد و به شدت به گريه افتادم نمي دونم چطور شد كه حس كردم دنيا داره دور سرم مي چرخه با انگشتم چند قطره خوني كه از دماغم رو صورت ناز اميد افتاده بود رو كمي پاك كردم و سرم رو تكيه دادم به صندلي و از هوش رفتم.با صداي در ماشين و كشيده شدن بازوم يهو چشام باز شد و ديدم ماشين متوقف شده و در سمت من بازه و جواد از بيرون بازو مو گرفته بود و مي كشيد بيرون. تا اومدم بخودم بيام صورتم محكم خورد به لبه سقف ماشين و به شدت به سوزش افتاد. با دلخوري دستم رو به صورتم گرفتم و از ماشين پياده شدم. دستم رو نگاه كردم از ديدن خوني كه انگشتامو پر كرده بود آهي كشيدم و گفتم : تو رو خدا جواد جون ، يه خورده ملاحظه كن تو كه بد تر از اونها پدرم رو در آوردي منو در مقابل چشم هاي مردم رهگذر و راننده هاي ديگه ماشين ها به طرف ماشين محمد كه كمي عقب تر ايستاده بود برد و در ماشينش رو باز كرد و منو هول داد تو ماشينش و خطاب به محمد داد زد : بيا بابا ببر و حسابي بكنش تا عقده هات خالي بشه. فردا ساعت يازده بيارش دم خونه تا ببرمش دادگاه ، و بعد طلاق هم اين سالار جنده ها رو ببرش و حسابي باهاش كاسبي كن. چيز بدي نيست بدرد شما ها مي خوره محمد نگاهي به سر وصورتم كرد و گفت : خوب جواد آقا ، معلوم خيلي هم گردن كلفتي ، باشه برو پهلون من فردا ساعت يازده مي يارمش دم خونه خيالت راحت باشه. پيش من جاش امنه. من هنوز يه خورده مردانگي رو رو دوشام يدك مي كشم ولي بعد از طلاق خيلي دوست دارم يه جاي خلوت مردانگي و گردن كلفتي تو رو آزمايش كنم جواد داد زد : فكر ميكني از هيكل گنده ات مي ترسم ، بيا بيرون ببينم چكار مي خواي بكني ؟ محمد لبخندي زد و گفت : عجله نداشته باش قول مي دم از خجالتت در بيام ولي اول بايد اين طفل معصوم رو برسونم بيمارستان و بعد ماشين رو به حركت در آورد. وقتي چشم باز كردم محيط واسم آشنا نبود. كمي كه چشام رو بستم و فكر كردم آخرين حوادث رو بياد آوردم دوباره چشم باز كردم با يه نگاه به دور و بر فهميدم رو تخت بيمارستانم يه خانمي كه اصلا تا بحال نديده بودمش كنار تختم رو صندلي نشسته بود وقتي متوجه شد دارم نگاش مي كنم بلند شد و لبخندي زد و گفت : سلام من مهينم همسر محمد ، ببينم حالت بهتره ؟ نگاهي به اطراف كردم و گفتم : اميد ، اميد كجاست ؟ لبخندي زد و گفت : نترس خونه ماست ، مادرم بهش مي رسه. تو خودت چطوري ؟ آهي كشيدم و گفتم : خوبم ، تو زن محمد هستي ؟ لبخندي زد و گفت : متاسفانه آره ، اون همه چيز رو درباره تو و چطوري آشنايي با تو رو برام گفت و بقول خودش پرده از بعضي كاراش هم برداشت.لبخندي زدم و گفتم : نگو متاسفانه. بخدا محمد خيلي انسانه ، حداقل اينه كه تو آدم بد نديدي مهين جون ، حالا محمد آقا كجاست ؟ اخمي كرد و گفت : بيرون داره تو محوطه قدم مي زنه تا موقع ملاقات بشه آخه يه نفر رو بيشتر نمي زاشتن پيشت باشه لبخندي زدم و گفتم : چند ساعته اينجام خنديد و گفت : از ديروز ظهر تا الان كمي بيشتر از بيست و چهار ساعته لبخندي زدم و گفتم : همه شو خواب بودم دستي به سرم كه باند پيچي شده بود كشيد وگفت : اي تقريبا ، گاهي بهوش مي يومدي ولي چيزي حاليت نبود آهسته دستي به صورتم كشيدم دماغ و قسمتي از صورتم هم بانداژ شده بود. با دلخوري پرسيدم : چرا اينقدر منو باند پيچي كردن ؟لبخندي زد و گفت : من كه نديدم صورتت چطور بود، ولي دكتر گفته كنار پيشونيت دريدگي داشته بخيه زده و دماغتم شكسته. خودت رو ناراحت نكن ، دكتر گفته با استراحت خوب مي شي اخمي كردم و گفتم : قرار بود ساعت يازده امروز بريم دادگاه ، بيچاره جواد باز با خودش فكر مي كنه اين سالار جنده يه جايي سرش گرم شده و از قرار يادش رفته انگشت شو رو دهنم گذاشت و گفت : يه خورده يواش تر دختر. اهسته هم حرف بزني من مي شنوم. نه تو اشتباه مي كني. جواد آقا خبر داره تو اينجا هستي. تمام ديروز رو محمد با جواد اين ور واون ور مي رفتن و با هم صحبت مي كردن. چند بار هم به آزمايشگاه رفتن و اونجا منشي آزمايشگاه با ديدن آزمايش ، تو رو بياد آورد و گفت كه تو براي نجات زندگيت از دكتر منوچهر كمك خواستي و اون گفته كه از نحوه برخورد تو و منوچهر مي تونه قسم بخوره كه تا بحال منوچهر رو نمي شناختي و حداقل الان جواد مطمئن شده كه منوچهر از موقع آزمايش با تو آشنا شده و اصلا اون طور كه در نامه اش نوشته جريان آشنايي اون و تو مربوط به مدتها قبل از ازدواج تون نبوده و فكر كنم قبول كرده كه تو بخاطر حماقت و سادگي تو دام منوچهر افتادي. البته فعاليت هاي محمد رو نبايد دست كم بگيري اون خيلي با جواد صحبت كرده و مي شه گفت همه اين ور اون ور زدن ها رو محمد واسه تو كرده تا ذهنيت جواد رو نسبت به تو عوض كنه ساعت ملاقات فرا رسيد و من منتظر بودم محمد رو ببينم. برام مهم نبود كه همسرش كنارم نشسته بود دوست داشتم بغلش كنم و ببوسمش وازش بخاطر همه محبت هاش تشكر كنم وقتي محمد آمد تو لبخندي زدم و نيم خيز شدم تا بتونم از رو تخت بيام پايين. لبخند رضايت از ديدن محمد تو صورتم دويد. با ديدن جواد كه پشت سر محمد آمد تو اتاق خنده رو لبم ماسيد. دوباره دراز كشيدم. تو دستش يه دسته گل به چشم مي خورد مي تونستم تصور كنم كه اون گل رو واسه خالي نبودن عريضه و اينكه جلو محمد و زنش. نشون بده از زدن من ناراحته آورده و لابد موقع دادن گل به دستم چند تا از اون حرفهاي نيش دارش نثارم مي كنه لبخند كم رنگي به لب داشت آمد جلو و خم شد رو صورتم. لبخندي بهش زدم و گفتم : هر چي دلت مي خواد بگو ، فقط داد نزن. من نتونستم ساعت يازده بيام پيشت ، بخدا تازه هوش اومدم و گرنه منتظر نمي گذاشتمت. چشاش پر آب شد و آهسته خم شد رو صورتم و لبام رو بوسيد با ديدن پدر و مادر جواد و خانواده اش يخ كردم.

مطمئن بودم جواد قصد داره خيلي بيرحمانه منو تو جمع رسوا كنه نخواستم واسه شروع دنبال بهانه بگرده. لبخندي زدم و با صداي بلند و با بغض گفتم : آها مادر جواد آقا تشريف آوردن. خيلي زودتر منتظرتون بودم خوب بياييد جلو من خوب نگاه كنيد من مينا سالار….. بلافاصله جواد لباشو رو لبام گذاشت و با گريه گفت : تو رو خدا مينا جون ، اونها از هيچي خبر ندارند. منو ببخش از نظر من تو فقط بخاطر از دست ندادن من و زندگيت دچار حماقت هاي بزرگ شدي و من هم حق دارم يه حماقت بكنم و اون اينه كه همه چي رو فراموش كنم ، تو همچنان ميناي ناز و پاك من هستي تو رو خدا تو هم قضيه رو فراموش كن و آبرو ريزي نكن و دوباره لباشو رو لبام فشارداد باآنكه لبام به شدت درد مي كرد ولي اين درد رو خيلي دوست داشتم. سر شو كه عقب كشيد نگاهي بهش كردم و لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم داد زدم : يعني تو واقعا مي خواي اينقدر احمق باشي ؟محمد با خنده گفت : نه مينا خانم مي خواد خيلي ، خيلي مرد باشه ، تو جواد رو دست كم گرفتي من هم همين طور مادر جواد سري تكون داد و گفت : من كه از حرفهاي شما سر در نياوردم يكي بهم بگه تو اين اتاق چي خبره.رو كردم بهش و داد زدم هيچي خانم بزرگ. من سالار زن هاي خوشبخت هستم. سالاري كه يه احمق ديوانه رو دارم كه منو دوست داره و من هم براش ميميرم سپس كمي خودم رو بالا كشيدم و درحالي كه اشك تو صورتم روان بود به جواد كه با چشاي پر آب منو نگاه مي كرد ، خيره شدم و بعد داد زدم بيار پايين اون سر خوشگل تو ، نزار اينقدر خودمو كش بيارم دردم مي ياد به تندي خودش رو پايين كشيد و من دستامو دور سرش گرفتم و لبامو محكم به لبلش فشاردادم و و با تمام قدرتم اونو تو بغلم كشيدم حتي درد زيادي كه از برخورد دماغم به دماغ جواد ايجاد شده بود ، نمي تونست منو از فشار دادنش به خودم منصرف كنه صداي مهين رو شنيدم كه با خنده داد مي زد : مينا دماغت داره خون مي ياد ، ولش كن بابا جواد آقا رو ، بنده خدا رو خفه اش كردي وقتي از بغلم رهاش كردم. مادرش آمد نزديك تختم و گفت : تو نبايد از من و بقيه دلگير بشي مينا جون. بخدا ما هم تازه توسط جواد خبر دار شديم. وقتي گفت كه ديروز موقعي كه رفته بودين بيرون شهر پات سر خورده و افتادي تو يه چاله و سرو صورت و بدنت مجروح شده و آورده ات بيمارستان ، نمي دوني چقدر دعواش كردم كه چرا ديروز ما رو نياورده پيشت لبخندي زدم و گفتم : لابد نمي خواسته ناراحت بشيد خانم بزرگ اخمي كرد و گفت : چه حرفها ، پس چرا حالا گفته ؟ لبخندي زدم و نگاهي به جوادم كه كنارم ايستاده بود كردم و دستش رو گرفتم تو دستم و گفتم : خوب معلومه ديگه ، بس كه احمق و خوله جواد اخمي كرد و بهم گفت : خوبه ديگه اسم واسم پيدا كردي ؟ فرداش منو مرخص كردن واسه خون هايي كه از من رفته بود هنوز هم گه گاه سرم گيج مي خورد. ولي ديگه سر درد نداشتم. احساس مي كردم تازه بدنيا اومدم با محمد و همسرش هم دوستان صميمي شديم. اون مثل يه برادر واقعي با من رفتار مي كرد و من هم حتي بيشتر از يه برادر واقعي دوستش داشتم بعد از چند ماه دومين بچه مون هم بدنيا اومد اون هم پسر بود جواد مثل بچه خودش بااون هم رو برو شد و اسمشو احسان گذاشت با انكه من خيلي دوست داشتم دختر باشه ولي خوب ، نشد ديگه حالا دو تا بچه كوچولو و قد و نيم قد داشتم و گاهي كه بي تابي مي كردن و با همديگه متحد مي شدن پدر من و جواد رو در مي آوردن همه چي به خوبي و خوشي مي گذشت. خوبي ايرادي كه جواد داشت اين بود كه با آنكه بعضي وقتها خيلي زياده روي مي كرديم مثل بعضي ها نگران حامله شدن نبودم. و اون هم با خيال راحت آب شو مي ريخت تو ، من مي مردم واسه كير خوشگلش كه هم دردسر بچه درست كردن نداشت و هم حسابي كس و كونم رو مي گاييد. يه سالي گذشت كه يه روز مشغول سبزي پاك كردن.بودم كه حس كردم حال و روزم مثل موقع حاملگيه. واي خداي من حتما اشتباه مي كردم. واي نكنه تو مهموني هاي شبانه اي كه با محمد و خانمش داشتيم. يه موقع محمد چيز خورم كرده بوده و تو خواب اومده سراغم. شروع كردم به گريه كردن. حالا اگه جواد مي فهميد كه زلزله مي شد. چطوري مي تونستم ثابت كنم تو خواب يه نفر منو حامله كرده و من خبر نشدم كمي كه گذشت همه فاميل خبر شدن. و يه روز مادر جواد با خنده گفت : نه اون كه قرص مي خوردي و نه حالا كه تقريبا هر سال يكي مي ياري من هم نمي دونستم چي بايد بگم. جواد متوجه نبود و شايد هم چون خيالش از خودش راحت بود فكر شو نمي كرد كه حامله باشم يه روز موقع صبحانه خوردن دستش رو به شكمم كشيد و با خنده گفت : بايد رژيم بگيري دختر ، پر خوري نكن حسابي شكم درست كردي سرم رو پايين گرفتم و در حالي كه مي لرزيدم آهسته گفتم : من حامله ام جواد استكان چايي از دستش افتاد رو ميز و تندي برگشت و نگاهم كرد داد زدم : جواد جون به خدا ، بجون اميد و احسان ، بجون خودت كه از همه دنيا بيشتر دوستت دارم من هيچ حماقتي نكردم ، خودش حامله شده يعني منظورم اينه كه خودم هم نمي دونم چرا حامله شدم خيلي وا رفت با سردي نگاهم كرد و گفت : بايد بازم خودم رو بزنم به حماقت ، ببينم تو از حماقت من خيلي راضي هستي مگه نه ؟ خوب آقا محمد هم خبر نداره چطوري حامله شدي ؟يه سيلي بگوشش زدم و با گريه گفتم : بخدا جواد من با هيچ كس نبودم تو رو قرآن قبول كن. اگه يه موقعي هم محمد كاري با من كرده بخدا من نفهميدم. تو رو قرآن جواد من دارم راستشو مي گم بلند شد و از خونه زد بيرون. و من هم افتادم رو تخت و مشغول گريه كردن شدم. خدايا چرا نبايد يه مدت طعم خوشبختي رو حس كنم.وقتي يكي دو ساعت بعد برگشت خونه بهم گفت : پاشو حاضر شو بلند شدم و گفتم : كجا ، دادگاه ؟ اخمي كرد و گفت : مي دوني كه من احمق تر از اين حرفهام ، بلند شو الان از پيش دكتري كه اون سال آزمايش واسه مون نوشت مي يام. باهاش صحبت كردم و يه آزمايش ديگه داد. بايد بريم آزمايش اخمي كردم و گفتم : من نمي يام ، ديگه از اسم آزمايش حالم بهم مي خوره مجبورم كرد حاضر بشم و بعد رفتيم و آزمايش داديم. مي دونستم جوابش چيه ولي واسه دل خوشي جواد باهاش رفتم فرداش تو خونه مشغول نهار پختن بودم كه جواد آمد تو و در حالي كه كاغذ آزمايش دستش بود به تندي آمد تو آشپزخونه. خيلي عصباني به نظر مي رسيد. به تندي خودم رو عقب كشيدم و دستامو آوردم جلو صورتم. منو بغل كرد و با خنده گفت : تو به معجزه اعتقاد داري ؟ اخمي كردم و گفتم : راستش زياد نه. ولي بخدا من كاري نكردم و… و لبامو بوسيد و گفت : نتيجه آزمايش نشون مي ده كه من سالم شدم و قادرم بچه درست كنم. مي فهمي ؟ الان از پيش دكتر مي يام اون گفته بعضي مواقع پيش مي ياد كه عدم توانايي مرد و زن در اثر يه بحران و يا يه شوك شديد عصبي بر طرف مي شه. وقتي ديد دارم هاج و واج نگاش مي كنم برگه آزمايش رو داد دستم و داد زد : مثل احمق ها نگام نكن بيا خودت بخونش ، اگه باورت نمي شه بعد رفت طرف در اتاق و اون رو باز كرد و گفت : بفرماييد تو مهمون هاي عزيز ما ، اين خبر خوب يه جشن مفصل داره بعد مهين و محمد اومدن تو اتاق. همه شوكه شده بوديم. جشن مفصلي واسه خودمون گرفتيم و تا آخر شب حسابي خوش گذرونديم الان كه تو بيمارستان رو تخت نشستم و دخترمون رو كه جواد اسم شو آرزو گذاشته تو بغلمه. و داره آهسته شير مي خوره. دلم مي خواد داد بزنم خدا جون ديگه بسمه ، بخود خودت قسم ديگه بچه نمي خوام.جواد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت : بايد برم و خودم رو عقيم كنم مي ترسم دورمون خيلي شلوغ بشه.
پایان

یک دیدگاه برای “من بچه میخوام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>