منشی بابام

سلام من مجتبي 23 ساله هستم
داستان از اونجايي شروع شد که بابام واسه فروشگاه لباس فروشيش يه منشي استخدام کرده بود
من که با خبر شدم رفتم فروشگاه که ديدم يه دختر 25/26 ساله (اخه بابام گفته بود مجرده)با قد 175 و هيکل ناناز
حالا بذاريد از خودم بگم قدم 186 وزنم 85 چهرمم نسبتا خوبه فقط به خاطر بينيم که 2/3بار تو دعوا شکسته بود يکم عصبي نشون ميداد که هرکي بام جور ميشد اينو بم ميگفت هيکلمم 7 بود
با ديدمش کلي خوشحال شدم که يکي پيدا شد که وقتي بيکارم باهاش بلاسم شايدم اگه شد مخشو بزنم ولي نگو خانم خودش واسه من نقشه کشيده بود چون بابام از من کولي تعريف کرده بود اينو بعدا زهرا بهم گفت

يه 2/3 روزي گذشته بود که من تو مغازه داشتم با زهرا ميلاسيدم که بحس به دوست دختر کشيد و زهرا از من پرسيد که داري يا نه منم خودمو زدم به مظلوميت که زهرا گفت الهي فدات شم خيلي هم دل اين دخترا بخوتد که من تا حدودي واسه اين حرفش قفل کرده بودم که شروع به ادامه صحبت کرن کرديم که تو بحث خيلي راحت از سکس پرسيد که ايا سکس داشتي ؟ منم واسه اينکه کم نيارم گفتم تا دلت بخواد تو چي ؟ که اونم در عين ناباوري بم گفت اره چندباري داشتم به من گفت که ولي ديگه به پسرا اعتماد ندارم منم گفتم که لابد بت خيانت کردن گفت اره منم ديگه شکم واسه اينکه زهرا ميخواره داشت برطرف ميشد که
گفت نامرد پردمو زد که ديگه کير راست کردم بکنمش

گفتم چه ادمو اشغالي بود که پردتو زد و تنهات گذاشت که ديدم داره اشک ميريزه که من دستشو گرفتم که ديدم اونم منو بغل کردو بوسيد گفت مجتبي خيلي از لحاظ روحي به همصحبت نياز داشتم منم گفتم از اين به بعد هر مشکلي داشتي با مندر مييون بزار که ديدم لبشو نزديکه لبم کردو بوسيد وبعد ازم تشکر کرد
منم بعد اومدن 2/3تا مشتري مغازه رو ترک کردم و رفتم يه دوري تو شهر بزنم ولي دلم مغازه بود
خلاصه غروب که شد رفتم واسه حساب کتاب (اخه بابامينا رفته بودن مسافرت)که زهرا خيلي گرم با من برخورد ميکرد خلاصه حسابرو به هزار زحمت کردمو قرار شد که برسونمش که گفتم که اول بريم شام بوخوريم اخه من خونه تنهامو حوصله اشپزي رو ندارم وتونم قبول کرد رفتيم شامو خورديمو تو اين فاصله کلي با خوصوصيات هم اشنا شديم که من احساس کردم تن صداي زهرا موقعه صحبت در مورد دوست پسرش عوض ميشه که بي خيال شدم و سوار ماشين شديمو رفتم به ادرسي که داد ديدم يه کوچه خلوت و تاريک با تعجب پرسيدم شما اينجا زندگي ميکنيد که حرفم تموم نشده بود که گفت نه خره امديم اينجا که ببوسمت بعد پياده برم کوچه بالايي که داداشم نبينتت که لبشو گذاشت رو لبم منم ايندفعه پروتر شدمو دستمو به سينههاش زدمو لبشو خوردم که اونم کيره منو ميماليد بعد 5 دقيقه از هم جدا شديم و اون پياده شدو رفت که من ازش شمارشو گرفتم و شب باش لس بازي کردم که با هم قرار گذاشتيم فردا تو مغازه يا ظهر موقعه ناهار بريم خونه ما تا سکس کنيم که تا صبحش نخوابيدم اخه خوب چيزي بود
خلاصه صبح شد رفتم مغازه يادمه 5شنبه بودساعت 9 بود که زهرا اومد و باهم دست و حوال احوالپرسي که زهرا گفت تا صبح نخوابيده پرسيدم چرا ؟ گفت دوست داشتم پيش تو بودم (به قول خودمون حشرش زده بود بالا) که من بش گفتم الهي فدات شم چرا ديشب اس ندادي که اينجوريه
خلاصه با اين کس شرا سرتونو درد نيارم
ظهر شد مغازه رو بستيم و رفتيم خونه ما نهارم تو راه خونه خورديم
وارد خونه شديم که زهرا سريع منو بغل کردو شروع کرد لب دادن و خوردن 7/8 دقيقه لب تو لب بوديم که سريع شلوارو شرتمو کشيد پايين که با ديدن کيرم خشکش زد 23سانتي ميشد يکم با دست ماليد بعد کم کم کرد تو دهنش و خورد منم تيشرتمو در اوردم
انقدر خوب ساک ميزد که داشتم اوج لذت رو ميبردم کم مونده بود که ابم بياد که خودش کيرمو بوسيدو واستاد جولوم منم سريع دست به کار شدم و لختش کردم از سر تا پاشو ليسيدم به سينه هاش که رسيدم اه اه ميکرد کم کم رفتم شکمش و خوردم که گفت قلقلکم مياد منم رفتم سمت کسش که حسابي خيس بود
شروع کردم به خوردن که صداي اههه اهههاش کل فضاي خونه رو پر کرده بود کهاون به اوج لذت رسيده بودو ارضا شده بود ولي من هنوز خيلي کار داشتم واسه همين کيرمو به دم سوراخه کسش ميماليدم که حال زهرا رو کم ذکم داشت جا مي اورد

منم تا نسف فروع کردم و کشيدم بيرون چند باري اين کارو کردم که ديدم هي ميگه بکن داخل اون لامسبرو منم کردم تو که يه جيغ محيب کشيد که شانس اوردم کر نشدم که ديدم بازم ارضا شده منم کيرم داخل بود و داشتم يواش يواش بازيش ميدادم که حالش جا بياد اينبار زياد طول نکشيد و به حالت عادي رسيده بود منم که کيرم خوب جا باز کرده بود داشتم تلمبه ميزدم که بعد 7/8 دقيقه برگردوندمشو به حالت سگي از عقب ردم تو کسش که معلوم بود داره حسابي حال ميکنه که ديدم دارم ارضا ميشم گفتم کجا خالي کنم اونم گفت بريز تو کسم منم تا اخرين قطره ريختم تو کسش اونم همزمان با من به ارگاسم رسيدو دوتامون بيحال رو هم افتاده بوديم که ساعت 7 بود از خواب بيدار شدم و اونم بيدار کردم تا ساعتو ديد گفت مغازه يادمون رفت که گفتم عيبي نداره و رفتيم حمام و تو حمومم يه ذست کردمش بازم ابمو ريختم تو کسش
ازش پرسيدم حامله نشي گفت از وقتي دوست پسرش پردشو زده همش از قرص ضدبارداري استفاده ميکنه
خلاصه بعد 3/4 ماهي که تو مغازمون کار ميکرد منم 60/70 باري کرده بودمش که بابام از مغازه اخراجش کرد و منم ديگه طرفش نرفتم که تا 2هفته پيش بش زنگ زدم که ببينم در چه حاله (بياد بکنمش)که گفت نامزد کرده و ديگه هم نديدمش

اميدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: mojtaba 009

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>