مریم و دوستهاش

سلام دوستان اینم یه داستان ضربدری از داستانهای قدیمی آویزون امیدوارم خوشتون بیاد…….اسم من مريمه 29 سالمه و ميخوام براتون يه خاطره كه براي خودم خيلي جالب بود تعريف كنم ولي براي رسيدن به قسمت اصلي بايد از چند سال قبل شروع كنم يعني موقعي كه شايد 10 – 11 سالم بيشتر نبود من يه دختر خاله دارم به اسم پروانه كه با هم همسنيم فقط چند ماه اختلاف سني با هم داريم خونه ما تو يه كوچه بود و به خاطر ارتباط صميمي پدر مادرامون زياد همديگه رو ميديدم پروانه يه دختر عمو داشت به اسم افسانه كه از ما يك سال بزرگ تر بود كه باباي اونم يعني عموي پروانه به اصرار پدر پروانه اومد نزديكاي خونه ما خونه خريد و خلاصه اين سه تا خانواده هميشه با هم بودن ما هم تو عالم بچگي خيلي با هم دوست بوديم اغلب روزها زنا و بچه ها خونه ما بودن بخاطر بزرگي خونمون و حياطي كه داشتيم يادش به خير خيلي با صفا بود يه بار نزديك امتحانها بود كه خالم و جاريش اومدن خونه ما به اضافه پروانه و افسانه و برادر كوچيك افسانه كه مثل زلزله بود از ديوار راست بالا ميرفت ماهم ميخواستيم درس بخونيم خالم گفت برين خونه ما تا ظهر درس بخونين بعد براي نهار بياين بلند شديم سه تايي رفتيم اونجا پروانه بعد از نيم ساعت كه درس خونديم گفت بچه ها من از توي كمد مهدي ( داداشش ) يه فيلم پيدا كردم بياين با هم ببينيم اون موقع اصلا ويدئو جرم بود ولي شوهر خاله من يه دونه خريده بود از اونايي كه فيلم كوچيك بهش ميخورد و درش از بالا باز ميشد

من و افسانه با تعجب گفتيم فيلم چي گفت توش يه زن و مردن همش با هم ديگه ميخوابن و همديگرو بوس ميكنن بعد رفت و بعد از چند دقيقه با فيلم برگشت فيلمش نميدونم ماله كدوم كشور بود يه زن و مرد از هم لب ميگرفتن و ميخوابيدن روي هم غلط ميخوردن فقط يه بار تو كل فيلم لخت بودن اونم روشون يه پارچه كشيده بودن بعد از يه كم كه تكون خوردن وقتي زنه بلند شد فقط پستوناش معلوم بود براي ما كه تا اون روز هيچي نميدونستيم خيلي جالب بود صدا از هيچكدوم در نميومد بعد از ديدن فيلم انگار كره ماه رو كشف كرده بوديم كلي به خودمون ميباليديم كه همچين فيلم بدي رو ديديم افسانه كه از ما بزرگتر بود گفت خوشبحال زنه كاشكي منم زودتر بزرگ بشم شوهر كنم باهاش از اينكارا بكنم فكر كنم خيلي مزه بده بعد سه تامون خنديديم اون فيلم رو بيشتر از ده بار ديديم مخصوصا اون قسمتي كه زن و مرده همديگه رو بوس ميكردن و ميفتادن روي هم اولين بار كه ديديم من يكي كه شب تا صبح خوابم نبرد همش تو روياي خودم با تك تك پسراي فاميل اون كارهارو تكرار كردم بعد از ديدن اون فيلم هر سه تاي ما تو اين مسئله كنجكاو شده بوديم و سعي به گير آوردن فيلم بهتر داشتيم سه سال تموم ما فقط همن فيلم رو ديديم ما هم كه ديگه حسابي اون پستونامون زده بود بيرون و احساس بزرگي كامل ميكرديم تا اينكه يه روز افسانه گفت من يه فيلم گير آوردم خيلي با حاله يك ماه طول كشيد تا موقعيتش جور بشه ما بتونيم اون فيلم رو ببينيم اونبارم خونه پروانه اينا به بهونه درس خوندن رفتيم ما كه نفهميديم افسانه اون فيلم رو از كجا گيرآورده بود ولي خيلي با اون فيلم حال كرديم يه فيلم سوپر كامل بود كه اون موقع ما بهش ميگفتيم فيلم صحنه دار دوران بچگي عجب دوران خوبي بود ميگفتم اون يه فيلم سوپر تموم بود كه حسابي توش زنا و مردا با همديگه حال ميكردن اولين بار كه دودول گنده ديديم اون روز بود همه ما تعجب كرده بوديم وقتي ميديدم زنا اون دودول به اون گندگي رو ميكردن تو دهنشون يا ميكردن تو تنشون ولي با ديدن اون فيلم احساس خيسي شديدي تو شرتم كردم ترسيده بودم ولي وقتي افسانه و پروانه گفتن كه اينطوري شدن يه كم ترسم ريخت فهميدم طبيعيه

اون روز براي اولين بار به پيشنهاد افسانه هر كدوم از ما رفتيم يه گوشه و شروع كرديم خودمون رو ماليدن من اولين بار اون روز اورگاسم شدم نمدونستم چي شدم ولي خيلي حالم بد بود مثل سگ ترسيده بودم از بكارت يه چيزايي شنيده بودم و فكر ميكردم خودم رو بيچاره كردم تا چند ماه مريض بودم از ترسم تا اينكه افسانه در اين مورد تحقيق كرده بود و فهميديم چون چيزي تو خودم فرو نكردم و خوني ازم نيومده بكارتم سالمه ولي ديگه شروع شد هر روز يه فيلم جديد و ديگه جلوي همديگه خودمون رو ميماليدم تو اين فكر بوديم كه مثل اون زناي توي فيلم خودمون رو تميز كنيم اولين بار كه توي حموم با تيغ اصلاح پدرم خودم رو تميز كردم سه جام بريد و كلي خون اومد همش به افسانه فحش ميدادم ولي فرداش كه ديگه خوني در كار نبود خودم كيف ميكردم وقتي خودم رو ميديدم ساعتي ده بار ميرفتم توالت يه بارم به پيشنهاد پروانه هر كدوم اون يكي رو دست مالي كرد تا بازم حالمون خراب شد تموم اينا گذشت و ما شده بوديم 17 – 18 ساله كه براي افسانه خواستگار اومد بهش ميگفتيم بايد براي ما بگي با شوهر آينده ات چيكار كردي پروانه ميگفت ما تو اتاقتون قايم ميشيم يواشكي نگاهتون ميكنيم با اين حرفا هم كلي ميخنديديم هم كلي حال ميكرديم افسانه عقد كرده بود كه براي پروانه هم خواستگار اومد تو عروسي افسانه منم خواستگار پيدا كردم همه اينا گذشت و ما سه تامون رفتيم دنبال سرنوشتمون ولي هميشه با هم بوديم شوهرامونم به خاطر ما با هم رفيق بودن كلي با هم خوش بوديم يه بار كه خونه افسانه بوديم ياد خاطرات قديم كرديم و كلي خنديديم كه افسانه گفت بياين به ياد قديم يه فيلم با همديگه ببينيم من و پروانه گفتيم مگه تو خونه فيلم داري گفت آره بابا مگه شما با شوهراتون فيلم نميبين

گفتيم نه من كه از فكرش خجالت ميكشيدم چه برسه بخوام انجام بدم افسانه گفت خاك تو سرتون من و رضا ( شوهرش ) هفته اي يه فيلم ميبينم بعدشم كه ديگه هيچي بعدم با خنده رفت فيلمش رو آورد ديديم ديگه ميدونستيم اون دودول نيست و بهش ميگن كير و كلي اطلاعات مفيد ديگه بعد از اون خيلي دلم ميخواست با محسن ( شوهرم ) يه بار از اين فيلما ببينم ولي جرات نداشتم بهش بگم نه اينكه بد اخلاق باشه از خجالت نميتونستم بهش چيزي بگم ولي پروانه با كمال ميل از پيشنهاد افسانه استقبال كرد و اون فيلم رو گرفت كه شب با سعيد ( شوهر پروانه ) ببينن گفت فوقش ناراحت ميشه بعدشم از دلش درميارم كلي تو دلم به اونا حسودي كردم بعدا فهميدم كه سعيد نه تنها بدش نيومده كلي هم از اينكار استقبال كرده ديگه كار اين دوتا شده بود رد و بدل كردن فيلم سوپر ولي چيزي كه زندگي من رو دگرگون كرد فيلمي بود كه يه بار خونه پروانه ديديم داشتم سكته ميكردم چند تا زن و مرد با هم بودن جلوي همديگه حال ميكردن و هر كي هر كي بود همشون با هم حال ميكردن حالم بد جوري به هم ريخته بود پروانه گفت اينا زندگي ميكنن نه ما هر كي هر كسي رو كه دوست داره ميكنتش يا بهش ميده اونوقت اينجا ما بايد تا آخر عمرمون فقط با يه نفر حال كنيم افسانه گفت خوب ما هم اگر دلمون بخواد ميتونيم اينطوري زندگي كنيم پروانه با تعجب گفت برو ديوونه اونوقت به همون يه وصله جنده ميچسبونن ديگه هيچي افسانه گفت بچه ها من ميخوام يه اعترافي بكنم با تعجب نگاهش كرديم گفتيم چي شده گفت من و رضا تا حالا چند تا از اين فيلما ديديم و در موردش زياد با هم حرف زديم حقيقتش رضا هم بدش نمياد از اينكه با چند تا آدم آشنا مثلا مثل شما با شوهراتون يه شب يه سكس داشته باشيم البته فقط اينكه هر كسي با زن خودش و هيچكدوم به اون يكي كاري نداشته باشه

يه لحظه نزديك بود حالم به هم بخوره تو دلم گفتم عجب بي غيرته اين رضا محسن صد سال ديگه ام قبول ميكنه جلوي اونا به من حرفشم بزنه چه برسه بخواد انجامش بده ولي پروانه مثل ديوونه ها كيف كرده بود ميگفت واي چي ميشه اگر بشه وقتي سكوت من رو ديدن گفتن تو چي نظرت چيه گفت فكرشم نكنين چون نه من نه محسن هيچكدوم اهلشم نيستيم يه وقتي من يه چيزي ميگم شوخيه افسانه گفت ببين مريم تو روي اين موضوع خوب فكر كن اگر خودت رو راضي كردي محسن با من گفتم يعني چي با تو زد زير خنده گفت نترس نميخوام شوهرت رو از چنگت دربيارم به رضا ميگم باهاش حرف بزنه ترسو شوهر خودم كير داره مثل چي عمرا بذارم شما ها بهش دستم بزنيد بعدم سه تامون زديم زيرخنده قرار بر اين شد كه من فكرام رو بكنم خبر بدم دو سه روز حسابي داغون بودم پيش خودم ميگفتم اگر رضا به محسن بگه يه دفعه ديدي فهميد من در جريانم طلاقم ميده بيچاره ميشم يا اگرم قبول كنه بخواد بره با يكي از اون دوتا چه خاكي تو سرم بريزم ولي آخرش با اصرار پروانه و افسانه من راضي شدم وقرار بر اين بود اگر جور شد هر كسي فقط با شوهر خودش جلوي ديگران سكس داشته باشه فكر اينكه جلوي رضا و سعيد لخت بشم هم حالم رو به هم ميزد هم يه جورايي وسوسه ام ميكرد براي دنبال كردن ادامه ماجرا تا اينكه بعد از سه شب يه شب موقع سكس محسن حرفي رو زد كه داشتم شاخ درميوردم آره اون گفت ميخوام يه فيلم بيارم با هم ببينيم مثل اون فيلم بكنمت فهميدم كه اونم در جريان قرار گرفته و داريم به اصل قضيه نزديك ميشيم دو شب بعدش محسن يه فيلم گروهي آورد و با هم ديديم و شروع كرديم به كار فني كه محسن ميگفت دلت ميخواد ما هم بريم خارج مثل اينا جلوي همه با هم حال كنيم گفتم آره كي بريم خارج يه لبخندي زد و گفت خيلي زود بعدم با شدت تموم ترتيبم رو داد چند روز بعد محسن تلفن كرد خونه كه امشب ميخوايم بريم خونه رضا اينا كارات رو بكن منم زودتر ميام بريم سريع به افسانه زنگ زدم ديدم پروانه هم اونجاست بهش گفتم محسن زنگ زده گفته شب خونه شمائيم چه خبره گفت خبراي خوب خوب گفتم افسانه من ميترسم ديدم صداي اونم عوض شد تلفنش روي آيفون بود پروانه هم داشت حرفاي ما رو گوش ميكرد اونم اوضاع درستي نداشت افسانه گفت راستش رو بخواي من دلشوره دارم ولي اين بازي ديگه شروع شده ما بايد به هم قول بديم كه اين اتفاق هيچ تاثيري به رابطه دوستانمون نداشته باشه و يه كم حرف زديم و قطع كردم بلند شدم رفتم حموم اصلا حوصله هيچ كاري نداشتم ولي به هر بدبختي بود خودم رو حسابي تميز كردم و اومدم بيرون داشتم آرايش ميكردم كه محسن اومد سريع رفت حموم و بعد از 20 دقيقه اومد بهش گفتم من لباس چي بپوشم ميخواستم ببينم چي ميگه رفت سر كمد يه لباس يه سره مجلسي كه تازه خريده بودم براي عروسي يكي از فاميلاش بهم داد گفت اين خوبه همين رو بپوش گفتم بابا اين خيلي بازه سختمه خنديد گفت حالا كه من ميخوام بيخيال باشم تو نميخواي لباس رو پوشيدم محسنم حاضر بود گفت حاضري بريم؟؟ گفتم آره.گفت حاضره حاضر؟؟؟؟؟ با تاكيد اين حرف رو زد منم خنديدم گفتم حاضره حاضر ولي تو دلم غوغا بود رسيدم جلوي خونه افسانه اصلا نميتونستم راه برم

با زور رفتم داخل ديدم افسانه و پروانه هم حسابي به خودشون رسيدن لباس افسانه افتضاح بود يعني اگر لخت بود بهتر بود يه تاپ كه يخه اش تا خط پستوناش باز بود هم پشتش تا يه وجب زير گردنش يه شلوار تنگم پوشيده بود كه خط شرتش معلوم بود يه روسري هم الكي سرش كرده بود پستوناش معلوم بود موهاش رو پوشونده بود پروانه هم يه تيشرت تنگ تنش بود كه پستوناش ميخواست پاره اش كنه با يه دامن تا بالاي زانو يه جوراب شيشه اي نازكم پاش كرده بود بعد از سلام و احوالپرسي من با افسانه و پروانه رفتيم تو اتاق خواب كه من مانتودربيارم افسانه گفت بچه ها عجب شبي بشه امشب ميخواست خودش رو مشتاق نشون بده ولي رنگش پريده بود من مانتو مو در آوردم رفتيم تو سالن كه ديدم مردا نشستن دارن پچ پچ ميكنن سعيد تا چشمش به من افتاد گفت به به مريم خانم چه خبرا گفتم سلامتي و نشستيم دور هم تا موقع شام خيلي طول نكشيد بعد از شام رضا گفت بچه ها امشب من يه كم مشروب گيرم اومده اگر موافق باشين بيارم سه نفري بخوريم افسانه گفت بي خود يا شش نفري يا مشروب بي مشروب پروانه هم گفت بله ميدونستم كه نه افسانه نه پروانه هيچكدوم تا حالا مشروب نخوردن بهشون نگاه كردم پروانه يه چشمك زد و رفت سمت اتاق خواب دنبالش رفتم گفتم شما ها چه مرگتونه امشب خنديد گفت اين فكر افسانه بود چون تو حالت مستي از همديگه خجالت نميكشيم و راحت تريم فكر بدي نبود مشروب اومد وسط هركسي كنار شوهر خودش بود من با استكان اول تموم گلوم تا ته دلم سوخت ميخواستم ديگه نخورم كه به اصرار بقيه ادامه دادم سرم داغ داغ شده بود تا پنج شش تا استكان اول خبري نبود ولي كم كم شروع شد رضا گفت بچه ها يه كم صبر كنيم اين اثر كنه بعد باقيشم ميخوريم همه موافقت كردن رضا يه ببخشيد گفت و سرش رو گذاشت روي پاي افسانه و ولو شد سعيد گفت مثل اينكه ما اينجا مهمون هستيما رضا گفت مهمون چيه خونه خودتونه تو مستي نبايد تعارف كرد لي راحت باشين شما هم سعيد گفت راست ميگه پروانه جون بگير من و كه اومدم بعد با صورت رفت تو سينه پروانه بعد اونم خوابيد روي پاي پروانه محسنم با خنده گفت آقا محسن شما هم راحت باش بعد به من گفت عزيزم تحويل بگير من رو بعد اونم خوابيد روي پاي من سعيد زود تر از ديگران شروع كرد و دستش رو به بهونه اينكه روي پيشونيش بذاره داشت با پستوناي پروانه بازي ميكرد رضا فهميد گفت سعيد جان راحت باش همه زدن زير خنده سعيدم گفت بابا زنمه مگه چيه رضا گفت هيچي مگه ما چيزي گفتيم بيا اصلا منم ميكنم بعد دستش رو گذاش روي پستون پروانه و شروع كرد آروم ماليدن با اينكه اولين بار مشروب خورده بودم ولي هوشيار بودم ديدم محسن داره با نگاه كردن اون كيررررررش بزرگ ميشه يه نگاهي به من كرد گفت مريم گفتم چيه گفت منم ميخوام مثل بچه ها همه خنديدن سعيد گفت يعني چي خوب تو هم مشغول باش بابا غريبه تو جمع نيست مشروب اينش خوبه كه همه با هم راحتن محسنم شروع كرد به ماليدن پستوناي من بعد از يه كم سعيد بلند شد گفت بچه ها اينجوري فايده نداره بياين مشروب رو تا آخرش بخوريم رضا گفت ولي اونوقت خيلي مست ميشيم ديگه چيزي نميفهميم محسن گفت راست ميگه سعيد گفت پس چيكار كنيم رضا گفت ببينم الان شما ها داغ هستين يا نه؟؟؟؟؟ همه گفتيم آره رضا گفت خوب منم داغم افسانه هم داغه بعد دستش رو از بالاي تاپ افسانه كرد تو گفت اوه اوه بنده خدا داره از داغي ميسوزه

افسانه بلند شو يه كم لباست رو كم كن الان لباست ميسوزه بعد بدون معطلي از پائين لباس افسانه گرفت كشيد بالا افسانه كرست نداشت و پستوناش معلوم شد سعيدم گفت آره راست ميگي پروانه هم جوش آورده بعد اونم تيشرت پروانه رو درآوردم پروانه هم كرست نداشت محسن بلند شد نشست گفت من چه غلطي كردم زهرم آب شد گفتم پشيمون شده رضا گفت چرا چي شده محسن گفت من خر به مريم گفتم اين لباس رو بپوشه حالا نميشه فقط پيرهنش رو دربيارم همه خنديدن سعيد گفت محسن جون اينكه ناراحتي نداره ما زود تر از تو زنامون رو لخت كرديم تو هم براي تلافي كار آخر رو اول بكن دربيار لباس اين بنده خدارو داره ميميره از گرما محسن به من يه نگاهي كرد منم نگاهش كردم آروم گفت عزيزم اجازه ميدي هيچي نگفتم افسانه با خنده گفت سكوت علامت رضايته محسنم سريع دست من رو گرفت بلندم كرد زيپ پشت لباسم رو كشيد پائين و اون رو از تنم درآورد باورم نميشد محسن من رو جلوي ديگران لخت كرده باشه من با يه شرت و كرست سفيد ايستاده بودم رضا گفت افسانه تو هم ميخواي راحت بشي؟؟؟؟؟؟ اونم گفت آره رضا هم بلند شد افسانه رو بلند كرد شلوارش رو درآورد سعيدم بدون حرف دامن پروانه رو از پاش درآورد افسانه به رضا گفت براي تلافي اين كه راحتم كردي منم ميخوام راحتت كنم بعد لباساي رضا رو درآورد رضا هم باشورت شد بعد من با لبخند محسن رو لخت كردم سعيد به پروانه گفت زود باش ديگه اونم با خنده بلند شد سعيد رو لخت كرد محسن يه نگاهي به همه كرد بعد به من نگاه كرد گفت تو يه تكه لباس بيشتر از بقيه داري بعد كرست من رو باز كرد ديگه از خجالت نيم ساعت پيش خبري نبود محسن يه دستي به پستونام زد گفت آخيش دلم براشون تنگ شده بود رضا هم دستش رو گذاشت روي پستوناي افسانه گفت منم همينطور و بعد شروع كرد به خوردن پستوناي افسانه رضا هم بدون حرف مشغول شد محسن هم شروع كرد به خوردن پستوناي من بي اختيار دستم رو گذاشتم روي كيرررررررش ديگه اصلا حواسم به بقيه نبود بعد از چند دقيقه ديدم من وسطم پروانه و افسانه هم كنارم دراز كشيديم روي زمين شوهرامون دارن كوووووسامون رو ميخورن و فقط صداي ناله بود و آخخخخخخ و اوووووووخخخخخخخ ديگه بكنننننننن بكننننننننن شروع شد كيرررررر بود كه تو كووووووس ميرفت و ناله بود كه از ما سه تا زن رو آسمون بود رضا بلند بلند قربون صدقه كوس و كون افسانه ميرفت سعيدم داشت از زن خودش تعريف ميكرد محسنم كه ميگفت ديدي اومديم خارج دارم جلوي بقيه كوووووووست رو ميكنم و اين حرفا پروانه و سعيد زودتر ازهمه كارشون تموم شد و ارضا شدن بعد من و محسن ولي رضا و افسانه ده دقيقه بعد از ما رضا كيرررررررش رو تو كوووووووون افسانه هم كرده بود تازه يادم افتاده بود كه كيرررررر رضا و سعيد رو با محسن مقايسه كنم رضا كيرش از همه گنده تر بود بعد محسن بعد سعيد اونشب خيلي به ما زنها خوش گذشت و قرار شده اينكار بازم ادامه پيدا كنه سه شب ديگه هم همه خونه ما دعوتن و من و افسانه و پروانه داريم لحظه شماري ميكنيم.پـایـان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>