مرد رویاهای من

وقتی بابام گفت باید مدتی که مسافرتن من پیش خان جون بمونم اولش خیلی تو ذوقم خورد اما خوب بعدش باخودم گفتم منکه در هر حال باید درس بخونم فرقی نداره کجا باشم ! پدرو مادرم بخاطر کار پدرم مجبوربودن چند ماهی و خارج از ایران باشن که من چون دانشجو بودم نمیتونستم برم! خان جون مادر دوست قدیمی بابا بود که چند سال پیش فوت شده بود و توی یه خونه ی ویلایی بزرگ تنها زندگی میکرد.
به هر حال روز موعود رسید و مامان بابا رفتن و من رفتم پیش خان جون. از قبل یکی از بهترین اتاقاشو برا من اماده کرده بودو دایم میگفت دخترم خوب کاری کردی اومدی اینجا من از تنهایی در اومدم منم با خودم میگفتم حالا منکه حوصله حرف زدن با پیرزنو ندارم چه خاکی تو سرم بریزم!

هفته اول سخت گذشت ندیدن مامان بابا ،نخوابیدن تو اتاق خودم،صحبتهای گاه بی گاه خان جون که من چیز زیادیم ازش نمیفهمیدم اما خوب بعدش عادت کردم سعی میکردم هراز گاهی پیش خان جون بشینم و با حوصله به حرفاش گوش بدم تااینکه عصر یکی از همین روزا وقتی از دانشگاه برگشتم خونه یک راست رفتم توی اشپزخونه که اب بخورم یهو یه هیکل درشت جلوم سبز شد من جیغ کشیدم دزد و فرارکردم تو حیاط یادمه پسره هم میخکوب سرجاش وایساده بود!من دویدم تو حیاط پیش خان جون و جیغ میزدم دزدخان جونم میخندید و میگفت دختر ارومتر الان همسایه ها میریزن اینجا من فکر میکردم خان جون داره باخودش فکر میکنه من شوخیم گرفته واسه همین بلندتر داد میزدم و قسم میخوردم خان جونم سعی داشت منو اروم کنه که دیدم پسره داره میاد سمت ما اومدم فرار کنم دیدم خان جون دستمو گرفته که دخترم دزد نیس نوه ی خواهرمه !من از خجالتو شدت ضایع شدن قرمز شدم و سلامه ارومی گفتم پسره هم بجای جواب سلام نیشخند تحقیرامیزی زدو گفت خاله جون میفرمودین باوجودایشون احساس امنیت بیشتری میکنید!ایشون که سه سوت شمارو میزاره و در میره. منم با حالت عصبانی به خان جون گفتم نگفته بودین ایشون تشریف میارن!خان جون بیچاره گفت یادم رفته بود امیرجان هفته ای یه بار میاد خریدامو انجام میده و اگه جایی بخوام برم میبره منو و بعدم منو معرفی کرد محلا جان دختر اقای کرمی که گفته بودم من از خجالتم فوری رفتم تو اتاقم از دست خودم خیلی ناراحت بودم بااون رفتاراحمقانم اجازه دادم اینجوری ضایعم کنه! تا شب پکربودم اصلا نفهمیدم کی رفت .دقیقا هفته بعد همون روز منتظرش بودم اومد اما خیلی دیرتر فقط خریدهارو گذاشت و زودرفت

سلام علیک خیلی خشکی هم با من کرد.این دفعه که به قیافش توجه کردم خیلی نازو جذاب بود پوست سیزه چشمای درشت قهوه ای لبای درشت و یه بینی خوش فرم قدو هیکلشم که عالی بود باخودم گفتم حیف که انقد سگ اخلاقه!
ناخوداگاه منتظر هفته ی بعد بودم یه هیجان خاص داشتم هفته بعدم اومد یه کمی خریدکرده بود ایندفعه اومد تو و شنیدم توی اشپزخونه داشت به خان جون میگفت اگه ازاون کوکو سبزی های مخصوصت بپزی شام میمونم منکه از خوشحالی جام توی پوستم نبود نمیدونستم چیکار کنم رفتم تو اتاقم دوباره موهامو شونه کردم یه رژلب خیلی کم رنگ زدم و یکمی مژه هامو فرکردم و لباسمو که باوسواس انتخاب کرده بودم دوباره مرتب مکردم و رفتم بیرون دیدم داره تلویزیون تماشامیکنه منم رو مبل نشستم ازم پرسید رشتتون چیه گفتم زبان انگلیسی گفت هه زبان ! رشته ی دانشگاهیته؟ منم گفتم مگه چشه؟ گفت چی بگم والا اخه یه زبان یاد گرفتن و 4سال طول دادن خنده داره چرا یه چیز دیگه نخوندی؟ گفتم اخه به زبان علاقه دارم گفت بگو اخه راحتره منم با اخم گفتم اصلا راحتره یا سختر به خودم مربوطه .

امیر ساکت شد منم اخمام رفت توی هم وقتی خان جون واسه شام صدامون کرد نمیدونم چرا بی اختیار گفتم من کوکو سبزی دوس ندارم و رفتم تو اتاقم خان جون اومد هرچی اصرارکرد نرفتم سر شام اون شبم نفهمیدم کی رفت چون دیگه بیرون نرفتم…
هرهفته اشتیاقم برای دیدنش بیشترمیشد هرچند هردفعه که میومدمنو میرنجوندم هیچوقتم بخاطر رفتارش معذرت خواهی نمیکردهرهفته سر یه موضوعی دعوامون میشد تااینکه اخرین باروقتی خان جون داشت منو متقاعد میکرد به بابام زنگ بزنم اومد اونجا من بخاطر اینکه این اواخر کمتر بهم زنک میزدن با باباو مامانم قهرکرده بودم یکی دوباری جواب تلفنشونو ندادم خان جون هر چی اصرارمیکرد راضی نمیشدم تا اینکه امیر واردبحث شدو با همون لحن همیشگی گفت میدونی قهرکردن دخترخانوما نشونه ی چیه؟ منکه خوب میدونستم این ضرب المثلو بهش محل ندادموشروع کردم به ادامه صحبتمو با خان جون که یهو گفت چقد از دخترای لوسی که دم به دقیقه قهرن بدم میاد منم قاطی کردم گفتم اصلا به تو چه و یکی من بگو یکی اون دعوا شدو با عصبانیت رفت دیگه وقتی میومد فقط خریدهارو میدادو میرفت من اگه میخواستم ببینمش باید از پنجره سرک میکشیدم که هم ممکن بود لو برم هم جلو خان جون روم نمیشد کم کم عصبی شده بودم غذام کم شده بود بی حوصله بودم و حتی حوصله نداشتم دو کلمه حرف با خان جون بزنم خیلی کم دانشگاه میموندم و هیچ تمرکزی رو درسام نداشتم تا کتابموبازمیکردم یاد امیر میوفتادمو از رفتارم پشیمون میشدم

کاش باهاش نرمتر رفتار میکردم دیگه واقعا نمیدونستم چیکار کنم نمیدونستم عاشقش شده بودم یا فقط یه حس دلتنگی بود هیچ شماره ای ازش نداشتم یه بار که داشتم تو اتاقم گریه میکردم خان جون اومد تو اتاق و دید دارم گریه میکنم هرچی پرسید چت شده الکی گفتم دلم برا مامان بابا تنگ شده از اون ماجرا دقیقا یک ماه و نیم گذشت و من امتحانام تمام شده بود یک روز عصر که خان جون خونه نبود زنگو زدن وقتی امیرو دم در دیدم همینجوری مات نگاش میکردم فکر میکرم خواب میبینم که گفت اجازه میفرمایین؟ من رفتم کنارو اومد تو ازاینکه لباس مناسب نداشتم خجالت کشیدم اما بازم پررویی کردم و نرفتم عوضش کنم! اومد تو نشست گفت خاله جون کجاست گفتم رفته مسجد اومد نشست روی مبل همیشگی و تلویزیونو روشن کرد منم رفتم اشپزخونه و چایی گذاشتم همش به این فکر میکردم چی شده یهویی اومده امروز که وقت خریدم نبوده وقتی رفتم بیرون یه نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت لاغر شدی منم سریع گفتم به خاطر درسامه و تو همون نگاه متوجه شدم خودشم از اون وقتا لاغرتر شده.دیگه چیزی نگفت تا چایی حاضر شدو براش اوردم خیلی اروم گفت مرسی اولین بار بود دلم لرزید صداشم خیلی ناز بود حاضر بودم تمام عمر باهام بداخلاقی کنه اما کنارم باشه.تو همین افکاربودم که پرسید مامان بابا کی برمیگردن گفتم دقیقا معلوم نیس اما دیگه چیزی نمونده از دست من خلاص شین خیلی اروم و زیر لب گفت این چه حرفیه وای فکر میکردم خواب میبینم توی دلم قند اب میشد چاییشو که خورد پاشد بره که من بی اختیار گفتم کجا به این زودی ؟ دیدم چشماش گشاد شد با لبخند پرسید بمونم یعنی؟ من با خجالت سرمو نداختم زیر نتونستم جواب بدم رفت بدون خدافظی منم عین دیوونه ها دور خونه میرقصیدم از خوشالی! خان جون که اومده بود از تعجب شاخ دراورد که من یهو انقد عوض شدم امیر دو سه روز بعد بازم اومد بر خلاف همیشه کل کل نمیکرد یه جوری نگام میکرد که اب میشدم دلم میخواست بپرم تو بغلش بوسش کنم بعضی وقتا با دیدنش تو تخیلاتم غرق میشدم و مثلا تصورمیکرمدم روی پاهاش نشستمو دارم موهاش ناز میکنم

یهو به خودم میومدم میدیدم چند دقیقس زل زدم بهش اونم داره با لبخند نگام میکنه حس میکردم خان جونم متوجه شده اما به روش نمیاره وای خدا یادم نمیره اون شبا از خوشحالی خوابم نمیبرد هرشب تصور میکردم رو تخت کنارم خوابیده و از تصورش خیسه خیس میشدم وای که چقد ارزو داشتم منو محکم تو بغلش بگیره و نازم کنه .همه چیز فقط در حد نگاه و لبخند های گاه و بیگاه بود تا اینکه مامان بابا گفتن دارن برمیگردن هم خوشحل بودم هم ناراحت حس خیلی خیلی بدی بود اصلا نمیدونستم چکارکنم با ندیدن امیر. روزی که قرار بود بابا اینا بیان خان جون از صب گفت میره یه سر به خواهرش بزنه عصر برمیگرده تا حاضر شیم با امیر بریم فرودگاه منم تمام وسایلمو بسته بودمو رفته بودم حمام داشتم موهامو سشوار میکردم که امیر اومد اونجا من یه تاپ نازک صورتی با یه دامن کوتاه مشکی تنم بود و موهامم هنوز کمی تر بود وقتی منو دید چند ثانیه ای خیره نگاهم کرد اولین بار بود که باهاش تنها بودمو استرس داشتم باخودم فکر میکردم میدونست که خان جون خونه نیس حتما واسه دیدن من اومده رفتم تواشپزخونه که براش شربت بریزم دنبالم اومد تو اشپزخونه انگار میخواست یه حرفی بزنه اما دودل بود من داشتم میگفتم باتاکسی میرفتیم شماچرا زحمت کشیدین اذیت میشین اینهمه راه… که یهو منو گرفت تو بغلشو لباشو گذاشت رو لبام وای خدای من خواب میدیدم اصلا باورم نمیشد تمام بدنم یهو داغ شد وقتی لباشو ازرو لبام برداشت زل زد تو چشمام منم سرمو انداختم پایین لباشو اوردم دمه گوشمو زمزمه کرد دوست دارم

من ساکت بودم نمیدونستم چی بگم با یه لحن اروم و شهوتناکی گفت محلا از وقتی دیدمت دیوونت شدم منکه روی پاهام بند نبودم و تمام وزنمو بهش تکیه داده بودم چشمام از شدت شهوت خمار شده بود با ناز گفتم پس چراانقد اذیتم میکردی که جواب داد خودمم نمیدونم چرا و باز لبامو گرفت و شروع به خوردن کرد اون لبای درشت و نازی و همیشه ارزوشو داشتم الان رو لبام بود منم همراهی کردم یه جوری لبامو میخورد که باز خیس شدم فهمیده بود روپاهام نمیتونم وایسم بغلم کرد و برد روی تخت وای خدا وقتی منو خوابوند اول یه نگاهی به سرتاپام کرد بعدش اومد توی بغلم باز با همون لحن شهوتناکش گفت چقد من ازرو داشتم تورو تو بغلم بگیرم چقد منو با این اندام نازت دیونه کردی تو دختر منم یه دستم پشت کمرش بود و با اون دستم گردنشو ناز میکردم اروم لباشو اورد روی لبام و باز لبامو میخورد بهش گفتم ممکنه هر لحظه خان جون بیادا گفت عزیزم نگران نباش به من زنگ میزنه برم دنبالش بعدم خان جون میدونه منو تو همو دوس داریم بعد برام تعریف کرد اونوقتا که امیر نمیومده خان جون بهش زنگ زده که محلا خیلی ناراحته و غذا نمیخوره و از امیر خواسته بازم بیاد امیرم که از خدا خواسته میاد تا از عشق من مطمن بشه اون شب وقتی بعد از رفتن امیر خان جون حال خوشه منو میبینه به امیر زنگ میزنه که بلهههه حدسش درست بوده و…من خودمو براش لوس کردم که نخیر خیلیم خوشال نبودمو از این حرفا

در همین حین بر امدگیه جلوی شلوارشو روی رونام حس میکردم و از شدت شهوت خیسه خیس بودم از روی لبام اومد کنار گوش و گلو و گردن زبونشو که به گردنم میکشید آهم در اومد نوک سینه هام سفت شده بودن لحظه شماری میکردم که بره سمت سینه هام اونم مثل اینکه فهمیده بود عمدا طولش میداد هرازگاهی به چشمام نگاه میکردو دم گوشم عاشقونه میگفت چشمات خیلی نازن دوست دارم ساعتها فقط به چشمات زل بزنم منم ناز میکردم با دستام کمرشوفشار میدادم ازروم اومد کنارم دراز کشیدو منو چرخوند جوری که پشت بهش شده بودم لباشو روی گردنم گذاشتو همینجوری که با زبونش به گردنم میکشید دستاشو برد سمت سینه هام من دیگه روی زمین نبودم تموم بدنم از شدت هیجان میلرزید من به سینه هام خیلی حساس بودم سرمو به سمت عقب خم کرده بودمو چشمامو بستمو لذت میبردم بعداز چند دقیقه منو چرخوند سمت خودشو تاپمو در اورد سوتین نبسته بودم چشم از سینه هام برنمیداشت از نگاهش تحسینو میخوندم راستش دوستای دخترمم همیشه حسرت سینه هامو میخوردن دهنشو گذاشت روی سینمو اروم شروع به خوردن کرد زبونشو میکشید به همه جای سینمو دوباره مک میزد انقد سینه هامو خورد که تقریبا بیهوش شدم فهمیده بود حالم خیلی بده پرسید اجازه میدی دامنتو دربیارم منم با تکان دادن سرم اجازه دادم دامنو در اورد اول ا ز روی شرت کسمو بوسید بعد شرتمو در اورد وزبونشو کشید روی کسم آهم در اومده بود نفسهام به شماره افتاده بود زبونشو به همه جای کسم میکشید چوچولمو میمکید م همزمان کونمو توی دستاش گرفته بود و میمالید به قدری خوب کسمو خورد که 3دقدیقه نشد ارضاشدم لرزش خفیفی و بعدم سستی بدن با دستم بازوشو گرفتم و گفتم بسه بیا بالا اومد توی بغلم گرمای بدنشو دوس داشتم پرسید خوب بود عسلم باناز گفتم اره

میدونستم اون الان داره از درد میمیره واسه همین پرسیدم میشه لباستو در بیارم که جواب داد اره عزیزم لباساشو در اوردم حالا فقط شورت داشت روم نشد شرتشو در بیارم خودش در اوردوای چی میدیدم به کیر خوش فرم یه کمی تیره بود اما نازو دوس داشتنی بی اختیار رفتم طرفشو سرشو گذاشتم تو دهنم امیر یه اهی از سر رضایت کشید و من فهمیدم که خوشش اومده شروع کردم به لیسیدن همه جای کیرش لیسیدم همش تودهنم جا نمیشد اول خوب لیسیدم بعدش سرشو کردم توی دهنم و مکیدم لبامو دور کلاهک کیرش حلقه میکردمو تند تند میمکیدم این کار دیوونش کرد دستمو گرفت و انداختم رو تخت اومد روم و کیرشو اروم گذاشت لای چاک کسم وای چه حس خوبی بود همش دوس داشتم کیرشو بکنه تو کسم اما میدونستم نمیشه زیر لب اروم میگفتم محکمتر بکن منو اونم کیرشو محکمتر فشار میداد گاهی با کیرش روی کسم ضربه میزد که منو دیوونه میکرد همش میگفتم امیر جون تندتر بکن اونم سرعتشو شدتشو زیاد میکرد بعد از چند دقیقه ابش اومدو همشو رو روی شکمم ریخت اما بلافاصله با دستمال پاکش کرد اما وقتی من اومدم با دستمال خودمو پاک کنم متوجه خون روی دستمال شدمو به امیر نشونش دادم بهم گفت انقد گفتی محکمترو تندتر ببین چی شد من ناراحت نبودم بالاخره که باید این اتفاق میفتاد امیرم دیگه چیزی نگفت نمیخواستم اوقات تلخی کنم منم لذت برده بودم بهم تجاوزکه نکرده بود پاشدم که لباسامو بپوشم منو کشید تو بغلشو بوسید چند لحظه ای تو این حال بودیم که موبایلش زنگ خورد خان جون بود بهش گفت بیا دنبالم تا بریم دنبال محلا من دوباره به دنیای واقعی برگشتم.. وای.. خان جون… فرودگاه…
امیر پاشد لباساشو پوشید و من روی تخت دراز کشیده بود و غرق افکار خودم

اومد منو بوس کرد و گفت عسلم تا ما برمیگردیم توام حاضر باش و رفت من چشمم دنبالش بود هنوز از در بیرو ن نرفته بودکه برگشت و باز افتاد روم در حالیکه میومد سمت لبام گفت دلم میخوادت به خان جون میگم تو ترافیک موندم هنوز 5 ساعت به اومدن مامان بابا مونده بود وقت داشتیم راستش منم دلم میخواست…تند تند لباساشو در اوردم اون لبامو میخوردمن دستم به کیرش بود که دوباره شق شده بود خودم کیرشو به سمت کسم هدایت کردم اونم معطل نکرد و اروم فشارش داد توی کسم اولش یه کمی سخت بود یه درد کمی داشت مجبور شد پاهامو با دستاش بگیره بالا تا کیرش بره تو اما وقتی رفت تو دیگه روی زمین نبودم با هر ضربش منو به اوج اسمونا میبرد بهترین لذتی که میشه تجربه کرد وقتی کیرش خوب جا افتاد پاهامو اورد پایین خیلی اروم ضربه میزد میپرسید خوبی؟ درد نداری؟ اما من به جای جواب فقط اخ واوخ میکردمو ناله های شهوتناک میکردم کیرشو اورد بیرون میخواست پوزیشنو عوض کنه که من کمرشو محکم به سمت خودم به نشانه ی اعتراض فشار دادم اومد سینمو بوس کردو گفت عسلم میخوام ببرمت لب تخت بکنمت با این حرفش دیوونه شدم منو برد لب تخت پاهامو گذاشت روی شونه هاشو سر کیرشو گذاشت دمه سوراخ کسم وای خدای من اون لحظه ای که میخواست کیرش بره تو انگار تو بهشت بودم

بازم ضربه های اروم انگار دلش نمیومد محکم بکنه منم دیگه روم نمیشد بگم محکمتر بازم منو چرخوند و حالت داگی بالا تنم روی تخت بود اما کونم به سمت امیر اول نشست و از لای پاهام کسمو خورد و زبونشو کرد تو سوراخم بعدم کپلامو گرفت تو دستشو لای کونمو باز کردو زبونشو کشید لای پام از رو کسم تا سوراخ کونم بعدش پا شدو کیرشو با یه فشار کرد تو کسم من خیسه خیس بودم در اوج لذت دوس نداشتم اون لحظه تموم شه ضربه هاش محکمتر شد من دیگه تقریبا داد میزدم همیشه عاشق این مدل بودم تو فیلما، حالا خودم امتحانش میکردم کیرش با شدت توی کسم عقب جلو میشد دستش روی سینه هام بود اونم ناله میکرد من داشتم ارضا میشدم مالیدن سینه ام باعث شد من ارضا شم بهترین ارسگام عمرم بود به جرات ،امیر بعد از من ابش اومد و همشو ریخت روی کونم من بی حال روی تخت افتادم امیرمنو پاک کردو لباس پوشید و منو بوسید وگفت پاشم حاضرشم و رفت …
اون شب تو فرودگاه امیر از بابام خواست یه روز و مشخص کنیم و با خانوادش بیان خونمون،چند وقت بعدش منو امیر ازدواج کردیمو یه پسر کاکل زری به اسم کیان داریم.

نوشته: محلا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>