مدل ایرانی

دستم و گذاشته بودم رو گوشه ی پنجره،به موجای دریا نگاه میکردم،لای پنجره رو باز گذاشته بودم که دود سیگارم توی اتاق نمونه،صدای شادمهر تنها صدایی بود که تو اون روزا به حرفاش گوش میدادم
آغوشتو به غیر من،به روی هیشکی وانکن،منو از این دلخوشیو آرامشم جدا نکن

من برای باتو بودن پر عشق و خواهشم،واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
اشک دور چشمام جمع شد،کدوم آغوش؟مگه آغوشیم مونده،با دستم اشکمو پاک کردم و یه کام دیگه از سیگارم گرفتم،به خاطر سرمای داخل اتاق و گرمای هوای کیش پنجره بخار گرفته بود،با همون دستم که سیگار توش بود،یکم از بخارارو پاک کردم،شیشه ی پنجره باعث شد خودمو ببینم،چقدر زشت شده بودم،ریشام بلند شده بود،موهام بهم ریخته بود،دیگه از اون امیرعلی که روزی نیم ساعت جلوی آینه خودشو مرتب میکرد خبری نبود،منم مثه عشقم مرده بودم،تنها فرقم با اون نفس کشیدنم بود،به خودم گفتم چیکار داری باخودت میکنی؟ کجاست اون امیرعلی که وقتی تو تراس آپارتمانش سیگار میکشید،هر جنس مخالفی که رد میشد بهش لبخند میزد،به خودم اومدم،

دیگه از این وضع خسته شده بودم،یه شلوارک پام بود درش آوردم و رفتم سمت حموم،دوش و تنظیم کردم،رفتم زیرش،چقدر با آب غریبه شده بودم،من که روزی دوبار دوش گرفتنم مثه سیگارم ترک نمیشد،دو هفته ای بود که در حمام و باز نکرده بودم،وقتی بدنم خیس میشد خیلی هوس انگیز بود،خیلی وقت بود بوکس و بدنسازی کار میکردم،جز موهای سینم که انگار دونه دونه کاشته شده و موهای دستم،تمام بدنم و لیزر کرده بودم و تاره مویی نداشتم،یه هفته ای بود که مدیر شرکت طراحی …… که مدلش بودم زنگ میزد،دقیقا 13 روز دیگه قرار بود تو دبی شو لباس داشته باشیم،اما من توی این دنیا نبودم،سرم رو دیوار حمام بود و قطرات آب با حرس بهم برخورد میکردن،یاد آخرین حرف عشقم افتادم:(برو بالا)،آره،به خاطر اونم که شده باید خودمو بالا میکشیدم،اون مثه من شرکتای طراحی لباس ایران ارضاش نمیکرد همیشه دوست داشت منو تو بزرگترین شرکتهای طراحی امریکا ببینه،ریشام و زدم و از حمام بیرون اومدم،حوله لباسیمو تنم کردم و رفتم جلوی آینه،کرم ها و ماسکی که برام تجویز شده بود و نزدیک دوهفته بود که ازشون استفاده نکرده بودم آغشته به صورتم کردم،بعد از چند دقیقه با سشوار روی صورتم همشون خشک شدن و از روی صورتم برشون داشتم،به صورتم نگاه کردم،واقعا این کرما چیه که کوچکترین عیب صورت رو می پوشونه؟تو همین فکرا بودم که آهنگ One of the Brightest Stars از خواننده ی محبوبم James Blunt پخش میشد،صدای در اومد،منتظرش بودم،عمه کتی بود،خدمتکارم، دوروز یه بار میومد و خونرو آب و جارو میکرد،بدون اینکه از چشمی نگاه کنم درو باز کردم،که ایکاش دستم میشکست و باز نمیکردم،ملینا بود،زن رئیس شرکتی که مدلش بودم،و تنها حامی من تو اونجا،باهم رابطه داشتیم،نمیخواستم،جدا نمیخواستم،اما به حمایتش نیاز داشتم،یه مدل حتی یه خط کوچیک رو صورتش باعث حذف شدنش میشه،تنها کسی که باعث میشد وقتی این خطّا رو صورت من می نشست اخراج نشم همین خانوم رئیس حشری بود،سرم پایین انداختم و گفتم : سلام خانوم،بدون اینکه جواب سلاممو بده سرشو زیر انداخت و اومد داخل،ازش متنفر بودم چون تنها دلیل ناراحتی عشقم ازم همین ملینا بود،البته خودش منو تشویق میکرد که به نیازاش نه نگم اما میشد دید که خورد میشه،اما نمیشد بهش بی احترامی کنم،بهش نیاز داشتم،درو بستم و رفتم داخل،طراحی خونه من کار یه تیم قوی ایتالیایی بود،جذاب و سکسی،همیشه عطر (تو آی تو سکسی) توی خونه پخش بود،ملینا به سرو پام یه نگاهی کرد،با عصبانیت گفت : دوهفتس جواب تلفنم و نمیدی،اومد جلو با دستاش زیر گلومو گرفت و فشار داد، توی لعنتی میدونی من یه حسایی بهت دارم،اما بازم اذیتم میکنی،سرم و پایین انداختم و گفتم: معذرت میخوام خانوم،به یکم خونه نشینی احتیاج داشتم.سرم داد زدو گفت پس من چی؟بازم سرم و انداختم پایین و سکوت کردم…
چشاش پراشک شد،با بغض گفت:دلم برات تنگ شده بود،لباش و گذاشت رو لبام،شروع کرد به خوردن لبام، من بی حرکت بودم،هم از خودم بدم میومد هم نمیخواستم پسش بزنم حس غریبی بود،یه دفعه لباش و برداشت و تو چشمام نگاه کرد و گفت: دیگه نمیتونم هوسیت کنم نه؟من گفتم: چرا خانوم،من همیشه با دیدن شما به اوج شهوت میرسم،

دستشو از توی حوله لباسیم برد داخل و کیرم و گرفت تو دستاش،حتی یه ذره هم راست نشده بود،فهمیدم که گند زدم،بعدش با یه چهره التماسانه گفت: اما کیرت حرفتو تایید نمیکنه، گفتم:ببخشید خانوم نمیتونم تمرکز کنم،دستشو کشید و رفت سمت در خونه،گفت: نا امیدم کردی.به خودم اومدم،اگه میرفت کارم تموم بود،مخصوصا با این غیبت طولانی که کرده بودم،حولرو از رو خودم برداشتم،لخت لخت بودم،نور آفتاب رو بدن برنزم هوس هر زنی رو به جوش می آورد،صداش کردم،برگشت،وقتی نگام کرد،سست شدنشو حس کردم،با یه صدایی آرومی گفت: همیشه بلدی چطوری کسمو خیس کنی،منم گفتم: اگه پسم نزنید اینقدر خیسشون میکنم که زمینو خیس کنه،یه لبخند رضایتی زدو اومد سمتم،دست کشید رو بدنم و دورم میچرخید،گفت: بدون نقص،واقعا دنیا همچین مردی و به خودش ندیده،گفتم: تن من پیش بدن ملکه ای مثه شما تحقیر پذیره،جلوم وایساد،دستش و گذاشت رو کیرم و گفت : این همین الان باید تو کوس من باشه،پرتش کردم روی تخت،شالشو از رو سرش برداشتم،گردنشو بوسیدم،اینقد داغ بود که لبام سوخت،مانتوشو ماحرانه در اوردم،یه تاب توری زیرش پوشیده بود،بوی عطرش میخورد تو صورتم،اما حتی یه ذره میلی نداشتم به سکس،دامن سبزو تقریبا توریشو از تنش درآوردم،انتظار شرت داشتم اما شرت نپوشیده بود،حسابی به خودش رسیده بود،کوس سفید،بدون مو،وقتی پاهاشو می بست کوسش مثل دوتا هلال بهم می چسبید و یه مثلث صورتی رنگ کوچیک از بالاش بیرون میزد،واقعا بی نقص بود،اما من فقط واسه حمایتش میکردمش نه چیز دیگه،از پایین پاش شروع کردم به لیس زدن،تا رسیدم به کوسش زبونمو دور کوسش میچرخوندم اما نمیذاشتم زبونم به کوسش بخوره،این کار زنارو خیلی حشری میکنه،چون منتظرن زبون روی کسشون فرود بیاد و این انتظار خیلی براشون لذت بخشه،بعد که دیگه دادش رفت هوا،زبونمو گذاشتم رو کوسش،نفسش و حبس کرد،هیچی نمیگفت حتی ناله هم نمیکرد،تا اینکه من زبونمو به سمت بالای کوسش کشیدم،با تکون خوردن زبونم آهش به طرز وحشیانه ای در اومد،شروع کردم به زبون زدن کوسش،تو این کار خیلی ماهرم زنی نبوده که بتونه 1دقیقه لیس زدن منو تحمل کنه و ارضا نشه،ملینا ارضا شد،به امید اینکه ولم میکنه اما بعد از 10یا15 ثانیه اومد سمت کیرم،شروع کرد به ساک زدن،تو سکس ماهر بود اما وقتی با من سکس میکرد حشرش نمیذاشت درست و حسابی به من برسه موقع خوردن دندوناش کشیده میشد به کیرم،حس خوبی که نداشت هیچی،دردم داشت،اما نمیتونستم جلوشو بگیرم،میدونستم بهش برمیخوره،برا همین تحمل کردم تا خسته شد،بعد اومد و رو کیرم نشست،کوسش و تنظیم کرد و با دست خودش کیرم و فرو کرد تو کوسش،تا ته رفت،اینقدر دردش اومد که نتونست جیغ بزنه،دهنش باز بود و نفسش حبس،آهنگای جیمز و شادمهر این سکس و جذاب تر میکرد،حدود یک دقیقه ای همینطور بدون حرکت رو کیرم نشسته بود،بعد آروم آروم شروع کرد به بالا و پایین شدن،دستش رو سینه هام بود و به موهای سینم چنگ مینداخت،کم کم سرعتش بیشتر شد حدود 5 دقیقه داشت بالا پایین میکرد و آه آهش خونرو برداشته بود،بلند شد و روغن ماساژ منو برداشت،روغن و ریخت رو بدنم و با دستاش شروع کرد به مالیدن،همه جامو می مالید،سینم،کیرم،پاهام،یکیم کیرمو خورد،

تابشوکه هنوز تنش بود در آورد و خوابید روم و با لا پایین میکرد،کیرم و رو کوسش تنظیم کرده بود طوری که وقتی رو بدنم بالا و پایین لیز میخورد کوسش سطح رگ زیر کیرم و بالا و پایین میکرد،یه بار دیگه ارضا شد،بدون اینکه از جاش بلند بشه گفت،چرا آبت نمیاد؟جوابی ندادم،شروع کرد به طور شهوتی خندیدنو گفت: هیروی من،یادم نبود تو اگه بخوای کل کوسای کیش و هم بکنی آبت نمیاد،چیزی نمیگفتم،یه دفعه از جا پریدو گفت: اما من آبتو میارم،رفت سراغ کیرم و شروع کرد به خوردن،ایندفعه از دفعه ی قبل بهتر میخورد چون ارضا شده بود و دیگه حرص نداشت،بعد 3،4 دقیقه خوردن خودم خودمو شل کردم که آبم بیاد،اگه خودم نمیخواستم نمیومد اما اگه بیشتر الافش میکردم ناراحت میشد،همینکه داشت آبم میومد یه لحظه عشقم و جلو چشام دیدم،اشک تو چشام جمع شد و چشام و بستم و گفتم:sorry آبم خالی شد تو دهنش،تا قطره ی آخرش و خورد،اومد و لبه ی تخت کنار صورتم نشست،سرش و آورد جلو و لبامو بوسید،گفت تو بهترین مدل دنیایی…

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم،با چشمای نیمه باز رو صفحه ی موبایلم نگاه کردم،غریبه بود واسه همین جواب ندادم،گوشیمو سایلنت کردم و گذاشتم کنار تخت،اما هنوز قطع نشده بود،سیگارمو از بالای سرم برداشتم،با فندک زیپو که یادگاری از عشقم بود روشنش کردم،کام اول و که زدم گوشیم رفت رو پیغام گیر،همین که صداشو شنیدم سیگار از دستم افتاد،خدایا چقد منتظر این روز بودم،ساینا بود،خواهر کوچیکتر عشقم فوق العاده شبیه بودن،دوقولو نبودن اما واقعا شبیه بودن،ایران نبود،اما میدونستم برمیگرده،سیگارو از رو زمین برداشتم و فوری جوابشو دادم،خدایا صداشم با عشق من مو نمیزد،اگه میخواستن راحت میتونستن با جابه جا کردن خودشون سرکارم بذارن شروع کردیم باهم خوش و بش کردن،یه دفعه گفت سارا خوبه؟وای،انگار یه چیزی محکم خورد تو سرم،همه ی لبخندی که با شنیدن صداش رو لبام بود جای خودشو به بغض داد،خدایا چجوری بهش بگم؟دوباره سوالشو تکرار کرد،طوری که نفهمه بغضمو گفتم:خوبه،حالا با شنیدن اینکه میخوای بیای پیشمون بهترم میشه،سریع گفت:نه،نه،بهش نگی دارم میاما،بگی باهات قهر میکنم،میخوام سورپرایزش کنم باشه؟جوابی ندادم دوباره گفت:باشه؟منم همون و تکرار کردم،بعد از پشت تلفن بوسم کردو گفت من دیر میرسم،حدودا 1ونیم شب،نخوابیدا،منم گفتم باشه،نمیدونم چرا متوجه بغضم نمیشد، خداحافظی کردیم،چشام پر از اشک بود سرمو چندبار تکون دادم و بغضم ترکید،دستمو میکشیدم توی موهامو اشک میریختم،در آپارتمان باز شد،عمه کتی بود،همین که دید دارم گریه میکنم دوویید سمتم و گفت:عمه قربونت بره،چی شده امیرعلی،بغلم کرد سرمو گذاشتم رو شونشو هق هق میکردم،خدایا چیکار کنم؟چی بهش بگم؟عمه کتی مثه یه مادر مهربون دست میکشید تو موهامو نوازشم میکرد،مادری میکرد واسم،خودشم گریش گرفته بود،با بغض ازم پرسید:بازم فیلم سارارو دیدی؟چقد بهت گفتم اون فیلمو بنداز دور؟تاکی میخوای به آخرین یادگاری اون خدا بیامرز دلتو خوش کنی؟همونجوری که تو بغلش بودم گفتم:ساینا داره میاد.یه دفه گفت:الهی قربون دلت بره عمه،میدونم چی داری میکشی… نشستم رو تخت،اشکامو پاک کردم،کیف پولمو برداشتم و دادم دستش گفتم:امروز نمیخواد تمیز کاری کنی،هرچی پول خواستی بردار واسه خودت،100تومنم بردار ببین چی تو خونه کمه هرچی نداریم بخر،میوه،مشروب،یه بکسم واسه من سیگار بگیر… بدون اینکه حرفی بزنه کیفو برداشت و از خونه رفت بیرون،یه سیگار دیگه برداشتم و روشن کردم،دکمه ی لمسی play استدیو خونگی رو فشار دادم که موزیک پخش کنه، آهنگ Immortality از Celine Dion پخش شد،دوباره چشام پره اشک شد،سیگارمو خاموش کردم و رفتم سمت حمام،فکر اینکه تو اولین برخورد وقتی گفت سارا کجاست چی بهش بگم آتیشم میزد،لخت شدم،

دوش و باز کردم،سرم و گذاشته بودم رو دیوار شیشه ای حمام،آب با فشار روی کمرم ریخته میشد،اما جای اینکه خستگیم رفع بشه انگار کل خستگیای دنیا میریخت رو شونهام،نمیدونم چند دقیقه سرم رو دیوار حمام بود که یه دفه عمه کتی از پشت حمام صدام زد و گفت میوه ها و مشروب و گذاشتم تو یخچال،سیگاراتم گذاشتم تو کشوت،بهش گفتم: پول واسه خودت بردارو برو،گفت: می مونم پیشت،نمیخوام تنها باشی،گفتم: نمیخواد بهت گفتم بردار برو،یه دقیقه بعدش صدای بسته شدن در اومد،دوش گرفتم و اومدم بیرون،حولرو تنم کردم و رفتم سمت آینه،کرم و ماسکمو گذاشتم رو صورتم،وقتی صورتمو سشوار میکشیدم،همش نقشه های مختلفو مرور میکردم،خدایا چجوری بهش بگم خواهرت تنها کسی که از خونوادت مونده مرده،بلند داد زدم،(اه) سشوارو پرت کردم سمت دیوار،شکست،دوتا دستامو گذاشتم رو پیشونیمو ماساژ دادم،بهتر شدم،لباسامو تنم کردمو یه نخ سیگار روشن کردم،استدیو رو off کردمو از خونه زدم بیرون،خواستم سوار ماشینم بشم که یه نامه پشت برف پاک کنم بود،برش داشتم،حوصله ی خوندنشو نداشتم پرتش کردم رو صندلی عقب،راه افتادم سمت شرکت،پخش ماشینمو روشن کردم،شادمهر دوباره با صدای گرمش تو گوشم شروع کرد به زمزمه کردن،یه دستم رو فرمون بود یه دستم به پنجره و نوک انگشتام روی لبام بالا و پایین میشد،واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم،رفتم شرکت،کلی پیش آقای رییس سرزنش شدم که این مدت کجا بودم،اما بازم ملینا بود که نجاتم داد،بعد از گرفتن یه سری عکسای جدید وقت ناهار شد،همه رفتن جز من چیزی از گلوم پایین نمیرفت،ساعت کاری ما تموم شد،حدودا 3،وقتی خواستم از شرکت بیام بیرون ملینا با یه دختر حدودا 25 ساله اومد جلوم و گفت : کجا با این عجله هیرو؟
دختری که بغلش بود یه خنده کوچیکی کرد،فهمیدم از همه چی خبر داره،مودبانه گفتم : یه سری خرید دارم،امشب یه مهمون دارم خیلی برام مهمه،نمیخوام چیزی کم باشه. یه دفعه با چشمای گرد شده گفت: مهمون؟کی اون وقت؟گفتم : خواهر زنم؛یه اخمی کرد و گفت:این عشق شما بعد فوتشم نمیخواد دست از سر هیروی ما برداره؟دختره یه پوسخندی زد،کاش میشد جفتشون و خفه کنم،جوابی ندادم،گفتم:با اجازه خانوم و خواستم که برم دستمو گرفت و در گوشم گفت: امشب ساعت 10 میام،یه مهمون خیلی خاصم دارم که بدجوری کوسش ورم کرده،دلم ریخت،خدایا چیکار کنم،اگه تا وقتی ساینا رسید این جنده ها بیخیال من نشدن چی؟تو همین فکرا بودم که خدافظی کردن و رفتن،هرچی خواستم بگم نه نتونستم،با حمایتی که امروز کرده بود ازم،زبونم قفل شده بود،بعد با خودم گفتم: ساینا گفت 1ونیم میرسه،دیگه هرچیم اینا گیر بدن بهم تا اون موقع تموم میشه،هرچی تو سکس بلدم واسشون پیاده میکنم که خوب ارضا بشن و ولم کنن… راه افتادم سمت ماشینم،هوا گرم بود،عینک آفتابیمو زدم و سوار ماشینم شدم،روز دلگیری بود،انگار آسمونم داشت احساس همدردی میکرد باهام،قبل اینکه ماشینو روشن کنم به ساعتم نگاه کردم 3و نیم بود،رفتم سمت مرکز که یه چیزی واسه ساینا بخرم،تو راه نزدیک بود بزنم به یه موتوری،اصلا تو خودم نبودم،صلاحیت نشستن پشت فرمون و تو اون حالت نداشتم،اما مجبور بودم،

یکی دوتا پاساژو گشتم و یه لباس مجلسی مارک براش خریدم 430 تومن واسم آب خورد،بعد از کادو کردن تحویلش گرفتم و رفتم سمت ماشینم هرکی یه کم باحام حرف میزد میفهمید که حالم خوش نیست،منی که یه سیگار میخواستم بخرم کلی چکو چونه مزدم،نه از روی خسیس بودن،دوست دارم سرو کله زدنو،اما واسه این لباس اصلا یه کلمه هم حرف نزدم،2تا تراول 100تومنی،4تا 50تومنی و 6تا 5000 تومنی شمردم و گذاشتم روی میز فروشنده،100تومن بیشتر واسم نمونده بود و 7روز تا آخرماه راه افتادم سمت خونه،حدودا 5ونیم رسیدم خونه،خیلی خسته بودم،تی شرتمو در آوردم و افتادم روی تخت،خوابم برد،بهتره بگم بیهوش شدم،دوباره با صدای موبایلم بیدار شدم،هوا تاریک شده بود ،ساینا بود جواب دادم،سلام چطوری؟سلاااااام جیگر خودم،خوبی؟خوبم،چی شد،پروازت ساعت چنده؟ ساعت6،یه نفس راحت کشیدم،چون فردا میومد،گفتم:ای بابا،دلمون و خوش کرده بودیم امشب خواهر زنمونو می بینیما،گفت:خوب میبینی دیگه،گفتم آره خوب اما امشب منظورم بود،گفت خوب امشب می بینی دیگه،گیج شده بودم،گفتم حالت خوبه تو؟یه دفه یه آهی کشید گفت:وای خدا چقد خنگه،پاشو بیا فرودگاه ببینم حوصلم سر رفت،وای خدا،چی داره میگه این؟منظورش 6بعدازظهر بوده،چیکار کنم حالا؟ملینا چی؟تو همین فکرا بودم که از پشت تلفن با جیغ گفت:امیرعلی میزنمتا،پاشو بیا دیگه مردم،گفتم:باشه باشه،الان راه میوفتم،تیشرتمو تنم کردم،ساعت 8 بود،در ماشینو باز کردم و نشستم داخل،سرمو گذاشتم رو فرمون،بعد چند ثانیه همونجا چندبار سرمو تکون دادمو بلند کردم،یه قطره اشک از چشمام افتاد،خدایا،من تاوان چیو دارم پس میدم،زجر خبر دادن مردن سارا بهش یه طرف،حالا ممکن بود جلوش آبروم بره،با هرزحمتی بود رسیدم فرودگاه،بهش زنگ زدم،اومد جلوی ماشین،پیاده شدم،خدایا،چقد شباهت،حس میکردم سارا جلوم وایساده، گریم گرفته بود،اونم همینطور،همدیگرو بغل کردیم و اشک میریختیم،واقعا دوسم داشت بیشتر مثه یه برادر تا شوهر خواهر،منم دوسش داشتم،جدا شدیم،اشکاشو با لبخند پاک کرد،مال منم همینطور،گفت:اوووووو،اینجوری نکن لوس میشم،با یه لبخند جوابشو دادم نشستیم تو ماشین،همه ترسم این بود،درباره سارا سوال بپرسه اما نتونم خودمو کنترل کنم،بالاخره پرسید،آبجیه خوشگل من چطوره؟تو این مدت که نبودم که اذیتش نکردی یه قطره اشک از چشام افتاد،خوب شد نگاهش سمت جلو بود،سریع لبامو با دندونام فشار دادم که حالتم عادی بشه،نگام کرد،لبخندی بهش زدمو گفتم:اون اشک منو در نیاره من از این کارا بلد نیستم،یه دفعه گفت: اوه اوه،چه مظلوم، بوسم کرد،رسیدیم خونه،همش تو دلم از خدا کمک میخواستم،درو خونرو که باز کردم،انتظار داشت سارارو ببینه،با تعجب بهم نگاه کرد،بدون اینکه سوال بپرسه جواب دادم: خودت گفتی نذارم بفهمه،رفته خرید لباس،منم بهش گفتم کار دارم،قراره کنار ساحل یه ساعت دیگه همو ببینیم.گفت: پس چرا منو آوردی خونه؟گفتم:خوب فکر کردم شاید بخوای لباساتو عوض کنی،استراحتی کنی الان زوده بریم،سارا سر ساعت میاد نه دیر نه زود،یه چشمکی بهم زد و رفت سراغ چمدونش،برد توی یکی از اتاقا تا لباسشو عوض کنه،منم کادوشو از قبل گذاشته بودم تو همون اتاق،یه دفعه با کادو اومد بیرون و گفت: این مال منه؟سرمو به علامت تایید تکون دادم،یه جیغه کوچیکی زد و بغلم کرد و دوباره بوسم کرد،بازش کرد،خیلی خوشش اومده بود،کلی تشکر کرد و دوباره رفت توی اتاق، روبروی پنجره ایستادم،چقد معصوم بود،خدایا من چی به این بگم،دوباره بغضم گرفت اما سریع سرمو تکون دادم و نذاشتم اشکم بیاد،از اتاق بیرون اومد،آماده شده بود،ازم خواست که بریم،قبول کردم،تو راه حرفایی میزد که دیگه داشتم منفجر میشدم،گفت: به نظرت وقتی دیدمش اولین جمله چی بهش بگم؟نه اصلا حرف نمیزنم،فقط با تمام سرعت میدوم تو بغلش،همینجوری محکم بغلش میکنم،وای،کاش همون لحظه خدا جونمو میگرفت،من با این دختر که پر از دلتنگیه چیکار کنم،رسیدیم لب ساحل،بهش گفتم هنوز یه ربعی وقت داریم بیا بریم لب اسکله یه کم دریارو نگاه کنیم،قبول کرد،لب دریا نشستیم،یه سنگ برداشتو پرت کرد تو دریا،یکم نگاش کردم،بغضم شکست،شروع کردم به گریه کردن،

نمیدونست چی بگه یه دفعه دست گذاشت رو سرمو گفت: امیرعلی چی شده گلم؟دیگه دووم نیوردم از جام بلند شدم،رفتم سمت دریا،جوری که موجا با پاهام برخورد میکردن،شروع کردم با دادو گریه حرفامو زدن،چرا اومدی؟چی از جونه من میخوای؟چرا این دنیا و آدماش ولم نمیکنه چرا دست از سرم بر نمیداری خدااااااا،من چی به این دختر بگم،رومو کردم سمت ساینا،داشت گریه میکرد و نگام میکرد،با لگد به دریا زدم و گفتم این دریای لعنتی زندگیه منو،عمرمو،نفسمو،خواهر تورو ازم گرفت،خودمو چهارزانو انداختم زمین سرم پایین بود و گریه میکردم،بعد از آروم شدنم،نگاش کردم،نگاش سمت دریا بود،هیچی نمیگفت،نه گریه نه اشک،هیچی،رفتم سمتش،بهش گفتم پاشو بریم،جوابمو نداد خواستم دستشو بگیرم که خودشو کشید عقب،نمیخواستم بهش اصرار کنم،دست کلید سارا که همرام بودو گذاشتم کنارش،گفتم: آروم شدی برگرد خونه،منتظرتم…راه افتادم سمت ماشین،به مامور پارکینگ اسکله که منو میشناخت 50تومن دادم و ازش خواستم چش ازش برنداره،اگه خواست بره تو دریا جلوشو بگیره،و اگرم خواست جایی بره دنبالش بره، تا اینکه مطمئن بشه که اومده خونه ی من،راه افتادم سمت خونه،وقتی رسیدم ساعت 10 بود،همینکه تی شرتمو در آوردم،صدای در خونه اومد،وای اصلا حواسم به ملینا نبود به حال خودم خندم گرفته بود،نباید ناز میکردم،هرچه سریع تر باید ارضاشون میکردم درو باز کردم،خودشون بودن،همون دختری که ظهر تو شرکت بود که فهمیدم اسمش هستیه وقتی نیم تنمو لخت دیدن ملینا گفت: چیه؟انگار تو امشب حشری تری،گفتم : مگه میشه 2تا فرشته مال من باشه و حشری نباشم،هردوتاشون خندیدن،رفتم جلو و شروع کردم لبای ملینارو خوردن،دستمم بردم سمت هستی و کشیدمش جلو،لبای اونم خوردم هردوتاشون حشری شده بودن،داغ شده بودن،لبام داشت میسوخت،

به ملینا گفتم برید رو تخت اماده شید منم یه قرص میخورمو میام،رفتن منم سریع رفتم تو آشپزخونه،گوشیمو ار تو جیبم برداشتم یه اس به ساینا دادمو گفتم،خواستی بیای زنگ بزن میام دنبالت… خدا خدا میکردم بلایی سر خودش نیاره،رفتم بیرون،هردوتاشون رو تخت لخت شده بودن و داشتن لب میگرفتن،رفتم پشت هستی،سرشو برگردوند و لباشو گذاشت رو لبام،منم شروع کردم به مالوندن سینه هاش،خیلی حشری تر از ملینا بود تا دستمو به کوسش رسوندم ارضا شد و افتاد رو تخت،ملینا بهش خندیدو اومد سمتم،شلوارمو از پام درآورد کیرمو گرفت و گفت: ببین هستی چه جیگری داره،اینو گفت و شروع کرد به خوردن، بازم همون حرص همیشگی باعث میشد دندوناشو بکشه به کیرم،درد میکشیدمو دم نمیزدم،هستی اومد کنارش،ملینا کیرمو از دهن خودش درآورد و سپردش به هستی خوب میخورد،عالی میخورد،اما واقعا 1 درصدم حسی نداشتم،از خودم بدم اومده بود و خدا خدا میکردم این سکس تموم بشه،یکم که کیرمو خورد بلندش کردم،اومدم بذارم تو کوسش که گفت بکارت دارم،رو کردم به ملینا،تو که میدونی من از کون نمیکنم، ملینا گفت ولش کن بیا بذار تو کوس خودم،رفتم سراغ ملینا،پاهاشو گذاشتم رو شونومو با یه فشار کردم تو کوسش،جیغی همراه با خنده زد و گفت: هیروی وحشی من،محکم عقبو جلو میکردم،هستی کنار تخت نشسته بود و ناراحت بود،یه دفعه اومد جلو گفت: بیا بکن ملینا همونطور که آه آه میکرد گفت: هستی این بی صلیقس از کون نمیکنه قربونت برم اما میگم کوستو بخوره ارضا بشی،گفت : نه میخوام از کوسم بکنه،یه دفعه ملینا از جا بلند شد،منم کشیدم بیرون،چی گفتی؟پس مامان چی؟میدونی اگه بفهمه چی میشه؟مگه تو خواستگار نداری؟دیگه من روم میشه تو صورت مامان نگاه کنم،اونجا بود که فهمیدم بله،این دوتا جنده خواهرن،هستی جوابی ندادو روشو کرد اونور،دوباره ملینا کیرمو تو کوسش تنظیم کرد و من عقب و جلو میکردم،ملینا به هستی گفت : بیا اینجا،شروع کرد به خوردن لباش،بعد من خسته شدم،دراز کشیدم روی تخت،ملینا اومدو روم نشست،به هستیم گفت که کوسشو بذاره جلو دهنم،ملینا بالا و پایین میکرد،منم شروع کردم به خوردن کوس هستی،سفید و بی مو بود،

اما خیلی ساده بود،کوس قشنگی به حساب نمیومد،اما من فقط به ارضا شدن این دوتا خواهر فکر میکردم،هرچی بلد بودم رو کوس خانوم پیاده کردم،خیلی حشری بود،ملینا ارضا شد اما این هنوز نه،بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به لرزیدنو خودشو پرت کرد روی تخت،ملینا اومد کنارش لبشاو بوسیدو گفت: خوب بود گلم؟هستی سرشو به علامت رضایت تکون داد،ملینا اومد و لبای منو بوسید،گفت:مرسی که رو سفیدم کردی هیرو جونم،منم گفتم،خواهش میکنم خانوم هرسه بلند شدیم که لباس بپوشیم،رفتم سمت شلوام که بپوشم که صدای چرخش کلید توی درو شنیدم،نفسم حبس شده بود،چشمامو بستم،اما فایده ای نداشت،ساینا بود و منو با دوتا دختر لخت دیده بود،دستشو جلوی دهنش گذاشته بود،بغض کرد،سرشو تکون دادو رفت بیرون،همونجا نشستم،ملینا گفت خواهرزنت بود؟سرمو تکون دادم،با خنده گفت: چه بهتر،شرش کم،عصبانی شدم اما حرفی نزدم،وقتی رفتن بیرون لباسامو پوشیدم که برم دنبال ساینا،جایی رو جز اسکله بلد نبود،همینکه سوار ماشین شدم دیدم گوشیش رو صندلی کناره منه،یعنی اسی که دادم و نخونده…

با سرعت روندم به طرف اسکله،عصبی بودم از خودم،با کف دستم چند بار محکم زدم تو پیشونیم،این چه غلطی بود من کردم،چرا یه بهونه نیوردم تا کردن اون دوتا جندرو کمی عقب بندازم،رسیدم به اسکله،نبود،خدایا چی شد این دختر؟دورو اطرافمو نگاه میکردم ،ساعت 12ونیم بود،جز چراغای کنار اسکله جایی روشن نبود،از تو ماشین چشمم به یه جفت چکمه افتاد،دقت کردم،وای،چکمه های ساینا بود،در ماشینو باز کردم دوییدم سمت ساحل،خوردم زمین،دوباره دوییدم،آره چکمه های ساینا بود همیشه خدا کنار این اسکله پر از دختر و پسر بود،اما اونشب،گریه میکردم،رفتم سمت دریا، هرطرف و نگاه کردم پیداش نکردم،خدایا طوریش نشه، این دیگه بلایی سرش بیاد من مردم،طول دریا رو میدوییدمو نگاه میکردم،هیچ اثری از یه آدم،یه فریاد یا جیغ نبود فقط صدای موجای بیرحم آب،موجایی که حالا دومین عزیزمو گرفته بود میومد،صدای تی کاف ماشین شنیدم،سرمو برگردوندم،ماشین خودم بود که به سرعت ازم دور میشد،اما نرفتم سمتش،دزدیده شدن ماشینم واسم مهم نبود،تنها چیزی که مهم بود پیدا کردن یه نشونه از ساینا بود،خسته شدم،با زانو نشستم روی زمین؛رو ماسه ها سجده زدم و گریه میکردم، التماس میکردم،روکردم به دریا و داد زدم من قربونی مو دادم،من سهممو تو نامردیه تو دادم،دیگه تکرارش نکن،یه دفه یه دستی اومد رو شونم،نگهبان اسکله بود،عصبی بودم،نمیدونم چرا میخواستم سر اون خالی کنم،بلند شدم،زدمش زمین،نشستم روش و گلوش و فشار دادم، فشار،فشار؛داشت خفه میشد،کبود شده بود،دستمو ول کردم،چندتا سرفه کرد،وسط سرفه هاش گفت:چته وحشی؟بلند بلند نفس میکشیدم،اونم سرفه میکرد؛سرمو بردم بین زانوهامو شروع کردم به گریه کردن،نگهبان که بعدا فهمیدم اسمش مرتضی بود بلند شد و داد زد: از این به بعد غمو غصه هاتو سر یکی دیگه خالی کن،راه افتادم سمت خونه،زیاد راه نبود پیاده حدود 20 دقیقه،اما خیلی آروم میرفتم،نمیدونم چند دقیقه طول کشید،تو خودم نبودم یه غم بزرگ دیگه به سنگینیه بار دوشم اضافه شده بود،انگار قرار نبود گریه با من خداحافظی کنه،رسیدم دم خونه،اینقدر حالم گرفته بود که ماشین خودمو که پارک بود دم در آپارتمان ندیدم،سرایدار به پام بلند شد و گفت: سلام آقا،مهمون دارید،کی بود اونوقت شب،بدون جواب دادن از آسانسور رفتم بالا؛در خونمو که باز کردم چراغا روشن بود، کسیو ندیدم،کفشام و لباسام پر از ماسه بود،اما توجهی نکردم و رفتم داخل؛یه دفعه ساینا از داخل اتاق با یه چاقو ضامن دار دویید سمتم،جاخالی دادم،چاقو تو کتفمو خراش داد،سوختم،اما خوشحال بودم که زندس،دوباره اومد سمتم که فرو کنه،جلوش زانو زدم، چاقورو بالا برد،چشمامو بستم،

نزد،چاقورو پرت کرد رو زمین،از دستم خون میرفت،شروع کرد با مشت بهم زدن به دیوار تکیه دادم،چشامو بستم،میزد،سیلی مشت، میزدو گریه میکرد،اما کوچیکترین حرکتی نمیکردم،وقتی خسته شد روبرم نشست و گریه میکرد،وسط گریه هاش گفت:خیلی پستی امیرعلی،تو یه آشغال حوس بازی که همرو بازی دادی،تنها دلیلی که باعث میشد از مردا متنفر نباشم تو بودی،که… ساکت شد،بلند شدم،نمیدونم چرا دردی احساس نمیکردم،نامه ای که سارا واسه ارتباطم با ملینا واسم نوشته بودو نشونش دادم،چون روش نمیشد بگه اون نامرو نوشته بود،منو جون خودش قسم داده بود که هر وقت ملینا ازم درخواستی داشت نه نگم،چون باعث نابودیم میشد و سارا سوختن خودشو به نابودی من ترجیح میداد،نامرو خوند،بعدشم بهم گفت: که چی؟اون گفت اینکارو بکن و تو گفتی باشه؟نگفتی داغون میشه؟نگفتی میشکنه؟ جوابی نداشتم که بدم،راست میگفت،فقط اشک میریختم،رفت تو اتاق،بعد از چند دقیقه با چمدونش اومد،یه قاب عکسم دستش بود،عکس منو سارا بود،گذاشتش کنار تختم و گفت: یه عکس تکی از سارا دارم،اونو قاب میکنم،حتی دیدن عکستم اذیتم میکنه،من امشب برمیگردم آلمان،همه چیو خراب کردی امیرعلی،همه چیو…
صدام درنمیومد،میخواستم بگم نرو،نشد،خون دستم بند اومده بود،اما تقریبا همه لباسم خونی شده بود،از خونه زدم بیرون،

سرایدار آپارتمان خونمو دید،گفت: یا ابولفضل،دویید سمتم،خاک بر سرم شد،چی شده آقا؟اون خانوم زدتون؟گفتم چیزی نیست،به کارت برس، یکم اصرار کرد که بریم دکتر اما بدون توجه به حرفش از خروجی آپارتمان بیرون اومدم،نمیدونم ساعت چند بود،اما چیزی تا صبح باقی نمونده بود،ماشینمو تازه دیدم،یعنی کسی که با ماشینم دم اسکله فرار کرد ساینا بوده،قصدش انتقام گرفتن بود،سوییچ روی ماشین بود،روشن کردم،نمیدونستم کجا باید برم،روندم،یه دفعه خودمو دمه خونه مهرسا دیدم،تا قبل از ازدواجم کارامو ردیف میکرد،یه جورایی مدیر برنامه هام بود،دوسم داشت،واقعا دوسم داشت،وقتی ازدواج کردم،گرون قیمت ترین کادوی عروسیمو همین مهرسا بهم داد،اما بعدش خسته شدن از کارش و بهونه کرد و از من جدا شد،یه مدت برگشت اصفهان پیش خونوادش اما باز به کیش برگشت و یه بوتیک زد،یه بار رفتم بوتیکش،دیوارش پر از عکسای من بود،یه خونه نقلی و قشنگ داشت که با ساحل فاصله کمی داشت،بعد از کلی در زدن درو باز کرد،از پشت آیفون فهمیده بود منم،از حیاط خونش که دوسه تا نخل توش بود رد شدم و به در ورودی رسیدم،درو روم باز کرد،با یه لباس خواب که تا پایین روناش بود اومد جلوم،با دستش چشماشو یکم مالوند و وقتی لباسمو خونی دید حتی سلام نکرد،رفت تو و به منم گفت بیا تو،دنبالش رفتم،رفت تو آشپزخونه،به منم گفت برو رو مبلا بشین تا بیام،عینه بچه ای که به حرف مادرش گوش میده هرکاری میگفت انجام میدادم،با یه سری باندو گازو بتادین و از اینجور چیزا اومد،پیرهنمو در آورد،

درد داشت،وقتی زخمم و دید گفت: اینقدر عمیق نیست که بخیه بخواد،یه گاز برداشت و روش یکم بتادین ریختو گذاشت رو زخمم، درد داشت،بعد آروم باندارو دور کتفم بست،تی شرتمو برد تو آشپزخونه و پرتش کرد تو سطل آشغال؛نگام به صلیب زیبایی که رو دیوارش آویزون بود افتاد،مسیحی بود، برگشت سمتم،خیلی وقت بود منو لخت ندیده بود،البته باهم سکس نداشتیم،اما لخت زیاد میشدم جلوش اونم همینطور،نشست روبروم و گفت: حالا بگو ببینیم چی شده،گفتم: اگه بگم نمیخوام توضیح بدم ناراحت میشی؟گفت:نه!منم ساکت شدم،و چشمامو روی هم گذاشتم،بهم گفت:خوابت میاد؟سرمو تکون دادم،گفت پاشو بیا تو تخت من بخواب،دنبالش رفتم،یه تخت دونفره که هیچوقت جز یه نفر روش نخوابیده بود،رو تختش خوابوندم گفت: شب به خیر،خواست بره بیرون که گفتم:تو کجا میخوابی؟گفت:بیرون،گفتم: بیا کنار من بخواب،اومد یکم رفتم اونورتر که جاش بشه،خوابید،داشت دیوارو نگاه میکرد،چشای من بسته بود،بازش کردم،بهش گفتم:به چی فکر میکنی؟گفت:به اینکه چقدر آرزو داشتم کنار من بخوابی،جوابی ندادم،یکم سکوت کردم و گفتم:بغلم کن،اومد نزدیکتر،رو پهلو خوابید و دستشو انداخت روی من،میدونستم داره آروم اشک میریزه،بوی خوبی میداد، بغلش یه حس خواسی داشت،یه حس آرامش،نمیدونم با اون همه گریه کردن و اذیت شدن انگار بازم دلم سکس میخواست،یک ماهی میشد با کسی که واقعا دوسم داره نخوابیده بودم،

بهش گفتم: اگه الان بگم سکس میخوام چی میگی؟ بغض کرد و گفت: من که از خدامه،سرمو چرخوندم طرفش،اومد جلو،لباشو روی لبام گذاشت،یه چند دقیقه ای لب میگرفتیم،خواستم بلند شم که نذاشت،خودش بلند شد،لباس خوابشو در آورد،چیزی زیرش نپوشیده بود،من خیلی بدن لختشو دیده بودم،اما نه از روی شهوت،باهم راحت بودیم،جلوم لباس عوض میکرد،اون منو دوست داشت،منم داشتم،اما نه به اندازه ی اون،بیشتر مثه یه خواهر،اما اونبار حسم به بدنش فرق داشت،یکم توپول و گوشتی بود،سینه های متوسط اما خوش فرم،با یه کوس سفید و صورتی،از نظر بدنی هیچی کم نداشت،خیلی احتیاط میکرد که دستم درد نگیره،آروم دکمه های شلوارمو در آورد،از روی شرت دستشو به کیرم کشید،عذاب وجدان نداشتم،برعکس،بهم آرامش میداد،شرتمو از پام در آورد بینمون جز سکوت هیچ چیز دیگه ای نبود،سحر بود و آسمون خیلی قشنگ شده بود، کیرمو تو دستاش گرفت،یکم مالودنش،خیلی با آرامش اینکارو انجام میداد،از پایین تا بالای کیرمو لیس زد،بعد کرد تو دهنش،چشامو بسته بودم و سعی میکردم هرچی غمه از خودم دور کنم،خوب میخورد،کیرم به بزرگترین حدش رسیده بود،داشتم لذت میبردم، کیرمو در آوردو تخمامو لیس میزد و با کیرم بازی میکرد،بعد از چندبار دیگه که کیرمو لیس زد اومد روم نشست،یه پاشو اینور بدنم و اونیکی پاشو یه طرف دیگه گذاشت،کیرمو با دست گرفت،دم کوسش تنظیم کرد،خیلی آروم و ریلکس رو کیرم نشست،کیرم تا ته تو کوسش بود،درد داشت اما صداش در نمیومد،من احساس کردم کیرم خیس شده،نگاه کردم دیدم از کناره کوسش داره خون میزنه بیرون،فهمیدم بکارتش پاره شده،گفتم: مهرسا! یه دفعه گفت:هیییییییییییییس،ساکت شدم،شروع کرد آروم بالا و پایین شدن،اون دستم که زخمی نبودو با دستاش گرفت و گذاشت رو سینه هاش،سینه هاشو میمالوندم،چشاشو بسته بود و بالا و پایین میکرد،آه آه نمیکرد،

اما بلند و طولانی نفس میکشید،سرعتشو بیشتر کرد،نفساشم تند تر شد،نفسای منم بلند شده بود، از رو کیرم بلند شدو کیرمو با کوس خودشو با دستمال پاک کرد،یه ذره خورد،دوبار برعکس نشست رو کیرم،جوری که کمرش رو به من بود، دوباره بالا و پایین میکرد،بعد از چند دقیقه ارضا شد و حرکتی نکرد، یکم که آروم شد، رفت سراغ کیرم و کرد توی دهنش،خیلی قشنگ میخورد،کل کیرمو تو دهنش جا میداد، داشت آبم میومد،بهش گفتم،اما توجهی نکرد،آبم تو دهنش خالی شد،همشو قورت داد، چشامو بسته بودمو نفس نفس میزدم،کنارم خوابید،دیگه هوا روشن شده بود،رومو سمتش کردم و یه لب ازش گرفتم،شروع کرد اشک ریختن،بهش گفتم چرا نگفتی دختری؟واسه اون داری گریه میکنی؟چرا اینکارو کردی؟اشکاشو پاک کردو گفت: نه ،چون به آرزوم رسیدم گریه میکنم،بکارتمو واسه تو گذاشته بودم،یه قطره اشک از چشام اومد،سرش و رو سینم گذاشت و چشامونو بستیم…

نوشته: love_2_love

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>