ماجرای من و تانیا

دوستان من بهمن 32 ساله و متاهل از كرمانشاه . اين داستاني كه ميگم سرگذشت سكسيه من با دختر داييمه كه تو خرداد سال 1388 واسم اتفاق افتاد وسعي ميكنم كه اين داستان واقعيم بتونم خوب بنويسم .

اول از خودم ميگم ما يه خانواده 5 نفري از منو بابام و مادرم و دو خواهر كوچكترم و بابام و داييم يه ازدواج ضربدري داشتن يعني بابام خواهر داييمو گرفت و داييم خواهر بابام كه در واقع دختر داييم (تانیا) يه نسبت دختر عمه اي هم با من داره و در واقع ما زنامونو از داخل فاميل ميگيريم كه دخترامون بي شوهر نمونن و پدرم و داييم نسبت پسر عمويي با هم دارن .

دوستان من بر خلاف بابام كه كير كوچكي داره كير 20 سانتي و كلفت دارم ولي دوستان باور كنيد كه كير كلفت و بزرگ داشتنم يه مصيبتيه و هر بار كه ميخوام زنمو بكنم با هزار مكافات كه باعث ميشه كفرم در بياد و حتي نميذاره من تو بكنم و هميشه خودش كيرمو جاسازي ميكنه البته اينم بگم كه من از بچگي ورزشكار بودم و كشتي گير بودم و قهرماني استان هم داشتم و اين اواخر هم بدنسازي كار ميكنم
من از تانیا 5 سال بزرگترم و از بچگي با هم همبازي بوديم ولي تا 13 سالگي بيشتر كنار هم نبوديم و من و تانیا بدليل بزرگ بودنمون اجازه كنار هم بودنمونم بهمون ندادن و با اينكه ما توي يه شهر بوديم ولي كمتر همو ميديديم و با اينكه همه فكر ميكردن من و تانیا با هم ازدواج ميكنيم ولي اين اتفاق نيفتاد و تانیا كه بيشتر دختر تجملاتي بود با يكي از پسرعموهاي پدرم بنام خسروكه وضع باباش خوب بود ازدواج كرد البته خسرو هم چون عاشق خارج رفتن بود بعد از گرفتن ليسانسش يروز بي خبر گذاشت و رفت و باعث يه درگيري خانوادگي شد و حتي كار به دادگاه كشيده شد كه از طريق مادرم فهميدم بابت پرده بكارتش بوده كه خسرو تو دوران عقدش اونو زده بودو بعد از 9 ماه زنگ زد و گفت كه تو آلمان و زنشو دوست داره و قراره دخترداييمو ببره پيش خودش كه خيال همه راحت شد و غائله خاتمه پيدا كرد و منم از روي لج با يكي از دختراي شريك بابام حدود يك سال پيش ازدواج كردم . بهر حال ما بزرگ شديم و من با ليسانس دريكي از قسمتهاي فني مخابرات شهر خودمون استخدام شدم و بعد از 8 سال تانیا (دختر داييم ) هم با فوق ليسانس در قسمت مالي يكي از شركتهاي خصوصي و بزرگ در تهران مشغول بكار شد تا زمانيكه بره پيش شوهرش در آلمان. البته يادم رفت بگم كه بابام هم وضعش خيلي خوبه و با املاكي كه از باباش بهش به ارث رسيده و شغلش وضع خوبي داره طوريكه بابام شب عروسيم يه زانتیا به من هديه داد و الانم طبقه دوم خونه بابام هستم چون من تنها پسر خونواده ام و مامانم گفت كه بايد پيششون بمونم .

اما داستان از اونجا شروع شدد كه يروز تو خرداد ماه سال 88 توي يه جشن تولد اون يكي دختر داييم ( داييم سه تا دختر و يك پسر 10 ساله داره ) دعوت بوديم و آخراي جشن كه همه كادوها رو دادن منم داشتم تو حياط تنهايي و يواشكي يه سيگار كنت ميكشيدم كه شنيدم يكي از پشت سر به من سلام كرد وقتي برگشتم ديدم دختر داييمه كه با يه شرم خاص و بدون غرور ميخواست كه با من حرف بزنه و منم مخالفتي نكردم و بعد از كلي من و من كردن گفت يه مشكلي براش پيش اومده و ميخواد من كمكش كنم . وقتي پرسيدم چيه ، گفت : چند روزيه سه تا جوون تو تهران با يه ماشين پرادو بدجوري اذيتش ميكنن و حتي يدفعه ميخواستن بدزدنش كه از دستشون فرار كرده و از من خواست كمكش كنم . منم يه لحظه غيرتي شدم و گفتم كي ميري تهران ، اونم گفت فردا شب منم گفتم تو برو منم يروز بعدش ميام دنبالت تهران . اونم اول مخالفت كرد و گفت مزاحمته و از كارم عقب ميافتم ولي من گفتم مشكلي نيست و من حتما ميام .فرداي اونروز اون رفت و منم به يكي از دوستام زنگ زدم و جريانو بهش گفتم و ازش خواستم با من بياد تهران كه اونم گفت كار داره و نميتونه و از من خواست ناشيانه عمل نكنم و به برادرش كه سرگرد نيروي انتظامي تو يكي از مناطق تهران خبر بدم تا اون مشكلو حل كنه ولي من قبول نكردم و بعد از گرفتن مرخصي 3 يا 4 روزه با ماشين زانتیا خودم شبانه به تهران رفتم . تو مسير تهران گوشيم زنگ خورد كه برادر دوستم بود كه سرگرد بود كه به من گفت جريانو داداشش بهش گفته و گفت بدليل شلوغيه تهران و درگيريها ي تو تهران و اوضاع بگير ببند با كسي درگير نشم وگرنه مشكلم سياسي ميشه . خلاصه دوستان منم از ترسم گفتم چكار كنم گفت بيا پيشم تا ما بگيريمشون . منم يكراست رفتم پيشش و قرار شد كه سه تا ماموربا من بيان وهر وقت اونا اومدن سراغ دخترداييم منم بهشون اطلاع بدم كه منم به دختر داييم اطلاع دادم كه اومدم تهران و نزديك شركتشون هستم و وقتي اومد بيرون تابلو نكنه تا ما وارد عمل شيم كه دختر داييم ساعت 4 بعدظهر اومد بيرون و اونام رفتن دنبالش و تو شرايطي كه داشتن باش حرف ميزدن و اذيت ميكردن مامورا هم وارد عمل شدن و اونارو دستگير كردن و بردن آگاهي كه يكي از اونا كه خيلي ترسو بود تو با همون سيلي اول اعتراف كرد و گفت كه شخص به نام (ع ) كه معاون شركته به اونا پول داده كه دختر داييمو اول اذيت كنن تا اونارو استخدام كنه چون خودش اعتراف كرد كه دختر داييم از ابتداي ورودش به شركت دلشو برده بود و بهش پا نداده بودو اون مجبور شد اون كارو بكنه .

خلاصه اين مشكل با دستگيري معاونت و بدون خونريزي به پايان رسيد و من و دختر داييم غروب همون روز با خريد غذا و تنقلات برگشتيم خونه خودش در تهران ( البته اينو بگم كه اون تو يه خونه دو طبقه مستاجره كه طبقه پايينش يه پيرمرد و پيرزن تنهايي زندگي ميكنن و طبقه دوم كه يه خوابه هست دخترداييم توش بود )وقتي وارد شديم دختر داييم منو به صاحابخونه معرفي كرد و گفت من داداششم و رفتيم تو . و اونشب من و دختر داييم هيچ كار خاصي انجام نداديم فقط چند كلمه اي در حد صحبت و شوخي گذشت و من تو راهرو خوابيدم و اونم تو اتاق خوابش كه نيمه هاي شب بخاطر هوسش چند دفعه با لباس خوابش ميرفت آشپزخونه كه منو تحريك كنه ولي من توجهي نكردم و خوابيدم و قرار شد كه من فردا صبح برگردم كرمانشاه .وقتي صبح از خواب بيدار شدم حدود ساعت 9 صبح بود كه يه پيغام گذاشته بود و نوشته بود كه قبل از رفتن باش يه تماس بگيرم و نوشته بود يه هديه واسم تو اتاق خوابش گذاشته و از من خواست كه اونو بردارم منم يراست رفتم اتاق خوابش و ديدم كه اتاقش بهم ريختس ( البته دختر داييم از بچگيش بي انضباط بود ) وقتي خواستم هديمو ببينم چيه چشمم افتاد به سوتين و شرت نارنجي رنگي كه روي تنختش بود وقتي اونارو بو كردم بوي شهوت ميداد و معلوم بود ديشب كلي با خودش ور رفته بود و همت نكرده بود اونارو جمع كنه بعد چشمم به كمدش افتاد كه تصميم گرفتم يه نگاهي هم به كمدش بندازم وقتي درشو باز كردم انواع و اقسام لباس و مانتو توش بود وقتي رفتم سراغ يكي از كشوهاي كمدش يه آلبوم بود كه وقتي ديددمش شهوتم رفت تو 1000 يه سري عكسا با يكي از دوستاش تو همو خونه خودش گرفته بود كه بعضياش نيمه لخت بود كه واقعا هيكلش خيلي قشنگ نشون ميداد حتي يه چيزي شبيه به كير مصنوعي زرد رنگ كه نصف كير منم نميشد و تعدادي هم ژلهاي مخصوص خانمها و تعدادي سوتين و شورتهاي رنگارنگ بود كه ديونم كرده بودن كه انصافا نظرم راجبش عوض شد و تصميم گرفتم يه دو روزي بيشتر بمونم و هر طور شده بكنمش چون واقعا با ديدن اون چيزايي كه تو كشو ديدم فهميدم كه خيلي شهوتش بالاست و احتياج به كير داره و حالا هم كه ديگه پرده نداره راحتتر ميتونه با خودش كنار بياد البته اين تصميم من يجور كمك به اون بود كه مبادا با كس ديگه اي مرتبط بشه و آبروي خودش و فاميلارو ببره .

خلاصه با اون تماس گرفتم و گفتم ميخوام يه دو روز ديگه بمونم تا يه چيزايي خريد كنم و خواستم بدونم اشكالي نداره كه اونم واقعا خوشحال شد و بعدشم فورا با محل كارم تماس گرفتم و سه روز ديگه هم مرخصي گرفتم و بعد از اونم پنجشنبه و جمعه بود كه ميشد 5 روز بعدش سريع صبحونمو خوردم و رفتم بيرون و تا بعدظهر بيرون گشتم و رفتم داروخانه و يه قوطي اسپري و يه بسته هم قرص تاخيري كه واقعا اسمشو نميدونم چون آب من كمي زود مياد وقتي رفتم داروخانه گفتم قرص تاخيري ميخوام كه اونم يه سري قرصهاي آبي رنگ كه ميگفت امريكاييه به من داد ( البته اينم بگم چون زنم بارداره دكتر به من گفته بود كه از 6 ماهگي به زنم نزديك نشم و الان كه زنم 8 ماهشه و من دو ماهه كه تو كف بودم با كمر پر آب ) بهر حال وقتي وارد خونه شدم ديدم صاحبخونه حالش خوب نيست كه بردمش بيمارستان و بعدش برگشتيم و زن صاحبخونه كلي قربون صدقم رفت و كلي از من جلوي دختر داييم تعريف كرد .

اون شب دختر داييم ، تانیا يه غذاي خوشمزه اي درست كرده بود و وقتي غذا ميخوردم به هم نگاه ميكرديم و سر سفره گفت چيزي بگم ناراحت نميشي . گفتم نه . گفت به كمد من دست زدي . باور كنيد يه لحظه سرخ شدم و نميدونستم چي بگم بالاخره گفتم نه . تانیا گفت تو كه دروغگو نبودي ، البته من ناراحت نيستم ولي ميخوام بدونم چرا اينكارو كردي . منم وقتي اينو گفت جراتم بيشتر شد و بهش گفتم حقيقتا دوستت داشتم و دارم ولي حالا هم من زن دارم و هم تو شوهر و مدتيه كه بخاطر بارداريش به زنم نزديك نشدم و وقتي لباس زيراتو ديدم تحريك شدم و شهوتي ديگه نميدونستم چكار كنم حالا اگه اشتباه كردم منو ببخش حتي بهش گفتم اگر بخواي الان برميگردم و ميرم كه تانیا هم حسابي خنديد و گفت چون راستشو گفتي ميبخشمت ولي يه شرط داره كه گفتم چه شرطي كه گفت به شرطي كه امشب مال من باشي و گفت من ديشب خيلي تو كفت بودم ولي وقتي ديدم اهميت نميدي مجبور شدم با خودم ور برم و حتي صدامم بالا بردم كه بشنوي و بياي سراغم ولي خوابت خيلي سنگين بودو وقتي كارم تموم شد تصميم گرفتم سوتين و شورتمو بذارم رو تختم و عمدا يه چيزي بنام هديه بذارم برات تو اتاق كه با ديدن اين لباس زيرام تحريك بشي و وقتي به من زنگ زدي و گفتي ميخواي 2 روز ديگه بموني فهميدم كه نقشم گرفت و وقتي اومدم خونه ديدم كشوهام به هم ريختن كه فهميدم كار خودته و حالا تصميم گرفتم تا زمانيكه ميرم پيش خسرو با نزديكترين كسم كه تويي سكس كنم چون منم آدمم و بخدا بزور دارم تحمل ميكنم و ميخوامن كه كمكم كني و منم اون شب بهش قول دادم كه كمكش كنم و تنهاش نذارم
خلاصه بعد از صرف شام و ميوه فوري نيم ساعتي با هم فيلم ديديم و منتظر بودم تا خودش شروع كنه كه اينطوري هم شد و اون دستشو گذاشت روي سينم و با نوك سينه هام ور ميرفت بعدش گفتم ميخوام دوش بگيرم ودوش گرفتم كه اونم گفت منم دوش ميگيرم و برميگردم و من رفتم يه قرص تاخيري انداختم بالا و و كمي هم اسپري زدم .

ديگه انتظار برام خيلي سخت بود كه از حمام اومد بيرون و فقط با يه حوله كلاهدار كه پوشيده بود و سفيدي صورت و گلوش هر جنبنده اي رو ديونه ميكرد . تانیا كارشو خوب بلد بود و فورا رفت توي اتاقش و درو بست و تقريبا 15 دقيقه بعد يه حوري بهشتي كه غير قابل توصيف بود بيرون اومد با يه لباس تماما توري و سفيد كه تمام بدنش قشنگش معلوم بود و فقط شورت پوشيده بود و تمامي چراغها رو خاموش كرد به غير از چراغ خواب راهرو كه نور خاصي به تمام خونه داده بود .تانیا دست منو گرفت و به اتاق خوابش برد باور كنيد واقعا مسحورش بودم تو خواب نميديدم كه اونو بكنم چون اون خيلي مغرور بود ولي حالا داره منو ميبره توي اتاقش كه بكنمش من فقط خودمو دست اون سپردم كه هركاري كه دلش ميخواد با من بكنه . وقتي رفتيم تو اتاق خواب ، پرده هارو كشيد تا چيزي از بيرون معلوم نباشه و لب تابشو روشن كرد و يه آهنگ توپ از ابي گذاشت تا مانع بيرون رفتن صداي ما باشه و همه چيز محياي يه سكس خوب بود .تانیا به من گفت : بهمن ميخوام تو هيچ كاري نكني و مثل يه اسير در اختيار من باشي و هر وقت خودم خواستم شروع كن و منم قبول كردم .

دوستان لحظه اي كه منو روي تخت خوابوند با چنان مهارتي شروع به خوردن لبام كرد كه تا حالا به چشمم نديده بودم لبام حدود 5 دقيقه مكيده ميشد باور كنيد جاي لباش رو لبام مونده بود . خيلي حرفه اي ميخورد تمامي صورتمو با آب دهنش يكي كرد . اول آب دهنشو ميريخت روي لبام و بعد آب دهنشو با لبام مك ميزد تو اين فاصله شورتش صورتيش تماما با آب كسش خيس شده بود ولي اون هنوز دست بردار نبود و مثل نبات صورتمو ميمكيد و وقتي خسته شد رفت سراغ سينه هام و از زورشهوت نوك سينه هامو اونقدر با دندوناش ميكشيد كه صداي ناله من دراومده بود و شروع كرد به خوردن شكم و نافم . تمام شكممو ليس ميزد و رفت پايينتر و شلواركمو بيرون كشيد كه كير شق شده من زير شورت داشت خفه ميشد ولي دوستان زماني كه شورتمو با آرامش بيرون ميكشيد از ترس خشكش زد و مثل مجسمه داشت به كيرم نگاه ميكرد . و حتي با ترس بهش نگاه ميكرد . يادم مياد ميگفت مال خسرو نصف اينم نيست چجوري اينو تحمل كنم ميترسم پارم كنه .و شروع كرد به ساك زدن با اون قرصي كه خورده بوده فكر كنم يه دو سانتي هم به كيرم اضافه شده بود و يه 10 دقيقهاي كيرمو حسابي خورد ولي كمرم سفت بود و ابم نميومدحسابي كه خسته شد لباس توريشو درآورد و دوباره اومد سراغ لبام و براي امتحان كيرمو بين پاهاش امتحان ميكرد و مدام درگوشم ميگفت وقتي منو ميكني مراقب باش صدام بيرون نره و در دهنمو بگيرچون كيرت خيلي كلفته با اين جمله هاش حشرم رفت تا آخر .

منم گفتم ديگه نميتونم تحمل كنم و فورا برشگردوندم و خوابيدم روش و با تمام قوا لباشو ميخوردم و حتي فك و نوك بيني و لاله هاي گوشش و حتي تمام زبونمو دور صورتش ميچرخوندم تا اينكه رفتم سراغ سينه هاش با سايز 75 بود و اونوقت اونارو تو دهنو فرو ميكردم كه نزديك بود خفه بشم .تانیام صداي آه و نالش تو فضا اتاق ميپيچيد و بالش رو رو دهنش گذاشته بود كه صداش بيرون نره و منم مثل خودش شروع كردم به خوردن شكمش تا رسيدم به شورت صورتي كه از بوي شهوت آدمو ديونه ميكرد و حسابي خيس بود وقتي شرتشو دراوردم باورم نميشد اون كس گوشتيش كه مثل تپه زده بود بيرون فقط 2 دقيقه داشتم نگاش ميكردم و تانیا هم التماس ميكرد كه بخورمش و من با تمام وجود ميخوردم اول سوراخي كه ميشاشه رو حسابي خوردم كه مدام با دو تا رونش ميكوبيد تو صورتم وبعد سوراخ اصليشو باور كنيد كه يه ربع بود خوردمش فقط با تكونش متوجه شدم كه بي حال شده و آبش ميومد البته از خوردن آب خوشم نمياد و نميذارمم زنم آبمو بخوره حسابي تميزش كردم و وقتي سر حال اومد كمي ديگه خوردمش و بعد كيرمو تف ميزدم كه بذارم تو كسش كه نگاهم به چشمهاي پر از التماس و ترسش افتاد منم بهش گفتم همونطوري تو رو ميكنم كه زنمو ميكردم اونم ميگفت توچطوري با اين كير كلفتت پرده زنتو پاره كردي گفتم عادت ميكني و پاشو از هم باز كردم كه ديدم هي روناشو سفت ميكنه و بهش گفتم شل كن و وقتي شل كرد آروم ميماليدم رو كسش و اونقدر اين كارو تكرار كردم تا حسابي ديونه شد و گفت منو كشتي يه كاري كن دارم ميميرم و منم گذاشتم رو سوراخش و يواش فشار دادم كه تكون خورد با يه جيغ كوچيك رفت عقب كه ديدم روناش ميلرزه

دوباره خوابوندمش و آروم دوباره گذاشتم اونجا و شونه هاشو نگه داشتم تا فرار نكنه و با يه فشار كوچيك كردم تو ولي به اين آسونيا تو برو نبود چون كمي تنگ بود دوباره امتحان كردم و بالش رو بهش دادم كه بزاره رو دهنش و اينبار بيشتر زور زدم و سر كيرم به هر زوري بود رفت تو كه اونم از زور درد دندوناشو به بالش فشار ميداد چون كمي روش بودم بنابراين روش مسلط بودم ولي اجازه نميداد كه بيشتر از اين تو بره و ميخواست فرار كنه كه گفتم اگر اينبار در بره ديگه نميتونم به اين آسوني بكنمش . پس فورا پاهاشو انداختم رو شونه هام و كمي رو شكمش جمع كردم و با يه فشار همه كيرمو فرستادم تو البته تو اون فاصله دستامم رو دهنش بود و با چنان شدتي دستامو گاز گرفت كه دستم آتيش گرفت يكم كيرمو تو كسش جابجا كردم تا جا باز كنه و شروع كردم به تلمبه زدن حدود 7 يا 8 دقيقه اي تلمبه زدم تا اينكه ديدم ديگه شدت گازش به دستم كمتر شده فهميدم دردش كمتر شده و با درد كمي آه و ناله ميكرد و به زبون خودمون ميگفت چه غلطي كردم صد رحمت به كير خسرو و تو اوج مستي ميگفت من ميميرم واسه كير خسرو من اونو ميخوام خسرو برگرد دارم ميميرم و كمي هم گريه ميكرد وبعد از اون كيرمو دوباره درآوردم و دوباره جا كردم كه ديدم ديگه مقاومتي نميكنه ميدونستم كه سر شده بنابراين كيرمو درآوردم و اونو به حالت سگي خوابوندم و گذاشتم تو كسش كه ايندفعه آخ بلندي كرد كه ترسيدم صداش بيرون بره و حسابي تلمبه ميزدم و قتي ديدم داره حال ميكنه انگشتمو كردم تو سوراخ كونش و براش باز ميكردم كه با التماس به من گفت بهمن منو از عقب نكن تو صداش موجي از ترس و خواهش بود

حقيقتش منم دلم براش سوخت و گفتم نميكنمت چون واقعا سوراخش تنگ بود و كير من كلفت و تو اون ساختمون جاي كردن كونش نبود بعد از 5 دقيقه تلمبه زدن دوباره كيرمو بيرون كشيدم و گذاشتم دهنش و بعد از خوردن كيرم روش نشست و كلي بالا و پايين شد كه تو اين لحظه از خوردن سينه هاش بي نصيب نموندم و كلي قرمزش كردم و دوباره خوابوندمش و كيرمو تا خايه كردم تو كسش و شدت تلمبه هام بيشتر شده بود و باور كنيد ديگه داشتم كم مياوردم كه بعد از كلي عرق ريختن كه حتي ملافه سفيدش كلي خيس شده بود آبم داشت ميومد كه كيرمو بيرون كشيدم و بعد از كمي جق زدن به اندازه نصف يه ليوان بزرگ آبمو پاشيدم رو سينه و صورتش كه حسابي با آب كير من يكي شده بود و بعد از شدت خستگي مثل جنازه افتادم روش تقريبا 15 دقيقه بعد با صداي اون از حالت مستي خودم خارج شدم و كمكش كردم كه سينه و صورتشو پاك كنه و يك به يك رفتيم . خلاصه اونشب كلي به هم حال داديم و از هم تشكر كرديم و خوابيديم . بعد از اين ماجرا فراداي اونروز هم سكس كرديم اما اينبار بدون قرص چون واقعا واسه تانیا درد آور بود و كلي خاطره از اونروز دارم . اين ماجراي واقعي رو كه طولاني براتون نوشتم مال سال گذشته بود و تانیا الان تو آلمان كه شنيدم بارداره و هر از گاهي با ما تماس داره . در پايان براش آرزوي خوشبختي دارم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>