ماجرای شریکم

اول از همه بگم اين اتفاق مربوط به من نيست بلكه اين اتفاق مربوط به يكي از دوستان يا بهتر بگم يكي از شركاء منه كه حدود 7 سال كه از اين ماجرا ميگذره ، اگر چه شراكت ما ديگه ادامه نداشت ولي تا به حال ما دوستان خوبي براي هم هستيم .
البته با عرض شرمندگي كه نميتونم از اسم حقيقي استفاده كنم . من 37 سالمه وحدود 9 سال كه متاهلم و بچه هم دارم و در يكي از شهرهاي ايران هستم و شخص مورد نظر اين اتفاق عیسی بود كه يكسالي از من كوچكتره و اونم الان چند ساليه كه هم متاهله و هم بچه دار . ما دونفر تو شركت خودم با هم آشنا شديم من چون مهندس عمران بودم وداراي شركت و بخاطر اينكه احتياج به يه مهندس معماري داشتم وقتي آگهي دادم با همين عیسی آشنا شدم و چون پسر زرنگ و كار بلد بود اول استخدامش كردم و بعد از يكسال با اعتمادي كه بهش داشتم و ميخواستم از دستش ندم اونو شريك پنج درصد از سهام شركت كردم . البته سهامداران شركتم بيشتر خانوادم و پدرم بود و همين استخدام باعث دوستي و تا اندازه اي رفت و آمد بين ما شد.

سال 1385 بودكه در حدود 4 سال ما با هم كار ميكرديم شركت ما يكي از ساختموناي دو طبقه بابام بود داخل شهر و جاي با كلاس كه از بابام اجارش كرده بودم و طبقه اولش شركت ما بود و طبقه دومش مكان استراحت بخاطر اينكه تو شركت ما دو تا خانوم متاهل بعنوان حسابدار و نقشه كش داشتيم كه هر دو نفر هم اهل نماز بودن و نمازاشونو تو مكان استراحت ميخوندن يااينكه بچه هاشونو مياوردن با خودشون و ميگذاشتن طبقه بالا در هر صورت محيط ما يه محيط كاملا دوستانه و با صفا بود .

اون سال يكروز جمعه تابستون همسايه بغلي ما يه جشن عقد واسه دخترش داشت كه ناچار شد مجلس خانما تو واحد من باشه و منم كه حوصله نداشتم تصميم گرفتم يه سري برم شركتم و كاراي عقب مونده رو تموم كنم وقتي رسيدم شركت چشمام افتاد به ماشين عیسی باخودم گفتم احتمالاعیسی هم اومده كاراي عقب مونده شركتو جمع كنه ووقتي خواستم برم داخل شركت يعني طبقه پايين ديدم كه قفل و مجبور شدم با كليد خودم برم داخل شركت كه اونجا اثري از عیسی نديدم و احتمال دادم كه بخاطر خستگي كار رفته بالا تا كمي استراحت كنه كه منم نيم ساعتي كار كردم و حس كردم نميتونم ادامه بدم و ترجيح دادم برم طبقه بالا پيش عیسی و كمي حرف بزنيم ( البته يادم نره بگم كه اونموقع من متاهل بودم ولي عیسی مجرد بود ) و البته اينو بگم كه اتاق بالا دو تا كليد داشت يه كليد تو شركت براي خانما براي استراحت و نمازشون كه ميذاشتيم رو جا كليدي شركت كه عیسی هم با همون كليد رفته بود اتاق بالا و يه كليد هم پيش خودم . وقتي رفتم طبقه بالا ديدم دو جفت كفش يكي مال عیسی كه اونو ميشناختم وديگري يه كفش زنونه بود به خودم گفتم كه اون احتمالا يه تيكه برداشته و آورده ( البته اين انتظارا ازش ميرفت ولي اون هرگز دوستانشو شركت نمياورد ) چون با عیسی زياد شوخي داشتم گفتم برم و غافلگيرش كنم تا كيرش حسابي بخوابه بنابراين يواشكي رفتم داخل ديدم كه ديدم تو پذيرايي نيست و گشتم دنبالش كه اونو نديدم ولي تو اتاقيكه حمام هم تو اونجا بود ديدم دو تا شرت زنانه و مردانه و يه سوتين كرمي رنگ و يه لباس زنانه و دو تا شلوار لي بود و يه ساك حمام كه توش لباس زنانه تميز و لباس مردانه بود و وقتي دقت كردم ديدم صداي عیسی با يه خانم كه حسابي تو حموم داشتن با هم شوخي وحال ميكردن و منم كه فكر ميكردم يه جنده خانومو تور زده و حسابي داره حال ميكنه و با توجه باينكه چراغهاي حمام روشن بود و صدا هم واضح ميومد

گفتم وايسم كمي به حال كردنشون گوش بدم و وقتي خواستن بيان بيرون مچشونو بگيرم وبعدش يه دعواي حسابي با عیسی بكنم كه توي شركت و اتاقايي كه خانما توش نماز ميخونن چرا از اين كارا ميكنه بهرحال هر چي بود خود شركت و مكانش مال من بود . تو همون لحظات كه داشتم به حرفاشون گوش ميدادم يهو صداي يه جيغي اومد كه گفت يواش عیسی پارم كردي دردم گرفت و عیسی هم كه ميگفت مگه نگفتم خودتو شل بگير و اون خانم هم ميگفت كه من به اون عوضي (‌كه بعدش فهميدم منظورش شوهرش ) ازپشت نميدادم حالا تو اومدي سر حاضري و عیسی كه ميگفت هر وقت تو خونه خواستم بكنم تو كونت نميذاشتي و هي ميگفتي درد داره و همه ميفهمن حالا كه اينجا كسي نيست و كسي هم نميفهمه . كه از اين حرفها متوجه شدم اين خانوم بار چندمش داره به عیسی ميده و خلاصه تا يه نيم ساعتي اين جيغا
بيشتر شد د و متوجه شدم كه حسابي عیسی داره از كون اون خانم پاره ميكنه كه آخراش صداي گريه هم ميومد و بعدش صداي نفسهاي آخر كار و بعدش صداي آخ آخ عیسی و ارضا شدنش و شنيده شدن صداي دوش كه فهميدم ميخوان تشريف بيارن بيرون .

منم چون ديدم ميخوان بيان بيرون رفتم تو آشپزخونه و يه مقدار ميوه از يخچال درآوردم و رو اوپن گذاشتم و نشستم به خوردن تا اونا بيان بيرون و ما هم اون خانمو زيارت كنيم كه كي بوده كه انقدر با حال به عیسی حال داده . بعد از چند دقيقه در باز شد ( البته اتاقها و آشپز خونه تو يه رديف بودن و تا كامل بيرون نميومدي چيزي معلوم نبود ) كه از ديدن چيزي شاخ درآوردم . با كمال تعجب ديدم اولين نفر فریبا خواهر عیسی بود كه لخت فقط با يه حوله اومد بيرون و رفت روبروي آينه و من كه با كمال تعجب منتظر عیسی بودم ديدم اون هنوز نيومده و تو حمام ولي فریبا حواسش به من نبود و معلوم بود داره كونش زير حوله كه فكر كنم خيلي درد داشت ميماليد باور كنيد داشتم يه زرد آلو ميخوردم كه از تعجب همينطوري تو دهنم مونده بود كه يه لحظه چشم فریبا از تو آينه افتاد به من كه دارم نگاش ميكنم و با يه جيغ و ترس فرار كرد و رفت تو اتاق پيش عیسیو دقيقا 2 دقيقه بعد عیسی با يه حوله اومد بيرون و تا چشمش به من افتاد نميدونست چيكار كنه به پته پته افتاده بود .

شايد باور نكنيد ولي حدود 3 دقيقه همينطوري داشتيم به هم نگاه ميكرديم . من متعجب از كار اون و اونم متعجب از حضور من . براي اينكه بيشتر از اين خجالت نكشه با تكون سرم راهمو گرفتم و از شركت رفتم بيرون و تا يه دو روزي هم شركت نرفتم . وقتي حسابدارم زنگ زد و گفت عیسی اومده و استعفاشو گذاشته فهميدم كه اونم انقدر عاقل هست كه بدونه بايد چيكار كنه . منم قبل از اينكه استعفاشو امضا كنم تصميم گرفتم با عیسی صحبت كنم كه چرا اينكارو اونم با خواهرش كرد . البته از فریبا بگم كه اونم الان يه خانم 33 ساله هست كه6 سال ازدواج كرده بود و قبل از ارتباطش با عیسی از شوهرش بخاطر بچه دار نشدنش جدا ميشه . بالاخره تونستم عیسیو باهمه خجالتي كه ميكشيد به شركت بكشونم و علتشو بپرسم و اونم گفت چون ديده بود خواهرش با يكي اس ام اس ميده پيگيري ميكنه و متوجه ميشه با يه بوتيكي كه اونم كلي بچه ست ميخواد ارتباط برقرار كنه و وقتي علتشو از خواهرش ميپرسه ميگه كه واقعا نياز داره و نميتونه اينطوري تحمل كنه و براش خيلي سخت و گفت با شناختي كه نسبت به خواهرم داشتم متوجه شدم اون خيلي شهوتيه و ممكن كار دست خودش و خانوادم بده واسه همين درخواست خودمو بهش دادم گفت اون اول خيلي مخالفت كرد ولي وقتي ديد نميتونه تحمل كنه قبول كرد و منم بخاطر خواهرم ناچار به اين كار شدم .

بعد از اين ماجرا اگر چه عیسی ديگه ادامه نداد و رفت و در يك شهر ديگه با يه شركت ديگه قرارداد بست اما من بخاطر اينكه عیسی اين گناه بزرگ رو ادامه نده به اون گفتم بمدت دو سال بصورت كاملا مخفيانه بشرطي كه فقط پدر و مادر خودش بدونن حاضرم خواهرشو صيغه كنم و اونو بخاطر وضع ماليه خوبم نگهداري كنم . البته اين خواسته من از سوي فریبا رد شد ولي وقتي دلايلمو به خود فریبا گفتم موافقت كرد و بعدش من باتفاق پدر و مادر فریبا و خود عیسی يه صيغه محرميت دو ساله با هم بستيم (‌البته ميتونم يكي از دلايل اينكارو هم بيماري كليه همسرم بدونم كه متاسفانه پاسخگوي جنسي من نبود ) و من واقعا در عذاب بودم و يه واحد آپارتمان خوب با وسايل براش اجاره كردم . البته ارتباط ما دو سال دوام نياورد چون 16 ماه بعد از صيغه شدن ما اون به درخواست عمش با يه مرد پولدار بچه دار ازدواج دايم كرد و صيغه ما از اونروز به بعد با تصميم خودش فسخ شد ولي خوشحال شدم كه هم از ادامه يه گناه جلوگيري كردم و هم به يه خانوم كمك كردم و هم خودم لذت زندگي رو بردم . واقعا اعتراف ميكنم كه فریبا لذت زيادي تو زندگي به من داد و البته همسرم كه تا الان از اين موضوع خبر نداره ولي يكروز همه چيزو بهش ميگم
الان عیسی تو يه شهر ديگه و در يك شركت ديگه پيشرفت خوبي داره و منم اينجا هر از گاهي با هم تماس داريم ولي عیسی حاضر نيست كه ما همو زياد ببينيم البته ميدونم بخاطر خجالتش و بهش حق ميدم اگر چه جوياي احوال فریبا هم هستم ولي از روز ازدواجش تا بحال نديدمش و شنيدم كه با شوهرش خوشبخت ولي متاسفانه اونم با عیسی ارتباطش ضعيفه

نوشته: ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>