ماجرای جنده شدنم

بعد از زلزله رودبار و بعد از اينكه تموم كس و كارمو توي زلزله از دست دادم منو به تهران آوردن و تو يك بهزيستي پيش بقيه بچه ها ازم نگهداري ميكردن.تا اينكه حاج محمود كه يك مرد ۵۰ ساله وراميني بود منو به سرپرستي قبول كرد و بعد از خوندن يك خطبه دختر خونده حاج محمود شدم.حاج محمود منو همراه خودش به باغشون توي ورامين برد. اون موقع ۱۰ سالم بيشتر نبود.حاج محمود مردي عصبي با هيكلي درشت و تنومند بود. همه اهل محل براش احترام قائل بودن و ازش حساب ميبردن. دو تا زن داشت كه هر روز اونها رو سير كتك ميزد و جرات حرف زدن روي حرفش رو نداشتن. تموم بچه هاشم تو سن پائين ازدواج كرده بودند و رفته بودن و تنها يه دختر ۱۵ ساله از زن دومش توي خونه بود كه اونم نامزد داشت.من از همون اول پيش محبوبه زن اولش بودم و اساسام توي خونه محبوبه بود اينو بگم كه خونه دو تا زن حاج محمود از هم جدا بود اما جفت خونه ها توي يك باغ بودن.

برخلاف بقيه حاجي رفتار خيلي ملايمي با من داشت و رو حساب حاجي همه هواي منو داشتند.هنوز چند هفته اي از حضور من نگذشته بود كه محبوبه به خاطر ضرب و شتم حاجي در خواست طلاق داد و از خونه حاج محمود رفت و من توي خونه محبوبه تنها زندگي ميكردم. حاجي ناهار و شام برام مياورد و حسابي ازم مراقبت ميكرد. اون موقع همش ته دلم براش دعا ميكردم كه منو از بيكسي نجات داده.روزگار ميگذشت و هفته اي يكي دوبار حاجي منو حموم ميكرد.آب گرم لوله كشي توي اون باغ پيدا نميشد و حاجي آب رو روي اجاق گرم ميكرد و يه لگن پر از آب گرم ميكرد و منو لخت ميكرد و توي اون لگن ميشست. براي خودمم عادي شده بود كه حاجي به همه جام دست بزنه و با ليف به همه جاي بدنم سرك بكشه.حاجي هروقت منو ميشست دو سه بار كف صابون رو دم سوراخ كونم و كسم ميماليد و بعدش حسابي آب ميكشيد و ميگفت جائي كه ان و گه و شاش ازش بيرون مياد رو اگه هفته اي دوبار تميز نشوري مريض ميشي. پيش خودم ميگفتم چقدر شانس آوردم من كه تا حالا اينجوري خودمو تميز نكردم و زنده موندم.خيلي وقتها هم وقتي نظافت كون و كسم رو انجام ميداد انگشت كلفت و زبرش اتفاقي تو كون يا كسم ميرفت. تو يكي از همين موارد كه انگشت حاجي تو كسم بود درد شديدي احساس كردم و خوني ازم رفت.درسته.حاجي تو سن ۱۱ سالگيم با انگشتش پرده ام رو زد. اما من كه با دنيا و ادماي بيرون هيچ ارتباطي نداشتم اصلا نفهميدم كه چه بلاي اون روز سرم اومده. حاجي خيلي راحت مثه بقيه روزاي ديگه منو شست و لباس تنم كرد و رفت.اكثر شبها من تو اتاق تنها ميخوابيدم و برام طبيعي بود. اما شبهائي كه حاجي با زن دومش دعواش ميشد ميومد و پيش من ميخوابيد. يك رختخواب بزرگ پهن ميكرد با دو تا بالش و كنار هم ميخوابيديم.تو اكثر اين شبا نصفه شب با احساس مالش چيز گرم و كلفتي به خودم از خواب ميپريدم و ميديدم ناخودآگاه دامنم بالا رفته و كير حاجي هم اتفاقي لاپامه و خود حاجي هم خوابه بدم ميومد از اينكه بغل حاجي بخوابم اما مجبور بودم. اكثر شبا وقتي هنوز كامل خواب نرفته بودم مالش شروع ميشد. بعضي شبها هم نصفه شب بوي بدي كه بعدا فهميدم آب كير حاجيه و تو شلوارش خالي شده تو رختخواب ميپيچيد و تا صبح حالت تهوع داشتم اما چيزي نميتونستم بگم.تو تمام اين مدت يك دفعه هم توي مغزم نيومد كه دارم مورد سو استفاده قرار ميگيرم.اين روزا گذشت تا يك شب تموم اهل باغ به مهموني رفتن و منو حاجي اونشب تا صبح تو كل باغ تنها بوديم. حاجي طبق معمول كه منو حمام كرد. درها رو ازتو قفل كرد و پرده ها رو كشيد.گفت اسباب بازيامو ببرم و با هم بازي كنيم از توي همه اسباب بازيها منچ رو انتخاب كردو گفت تو اين بازي هر كي باخت بايد لباساشو در بياره. دست اول من باختم و مجبورم كرد كه لخت شم و تو دست دوم هم خودشو بازوند و لخت شد. كير حاجي رو تا اون موقع نديده بوديم قطرش اندازه دور بازوي من بود.

و تيره رنگ و ترسناك بود. بهم نزديك شدو منو خوابوند روي زمين و اون كير ترسناكش رو حسابي چرب كرد و بي مقدمه تا اونجائي كه قدرت داشت اونو توي كسم فرو كرد.جيغم به آسمون رفته بود اشك از چشمام جاري شده بود اما حاجي عين ديوونه ها شده بود مثه فرفره كيرش رو توي كسم عقب و جلو ميكرد اصلا التماساي منو نميشنيد. وقتي كيرش از تو كسم در ميومد احساس ميكردم شكمم سبك شده. ديگه ناي جيغ زدن و عربده كشي رو نداشتم تو حالت نيمه بيهوش بودم كه احساس كردم چيز گرمي واردم شد.تو همون حال حاجي مكثي كرد و كيرش رو در اورد و لباس پوشيد و رفت. زماني كه به خودم اومدم صبح شده بود. بعد از اون ماجرا رفتار حاجي با من بد شده بود مثه بقيه با من رفتار ميكرد.حتي بدتر.چند وقت بعد احساس حامله بودن رو پيدا كردم. نميدونم چرا اما خودمو از حاجي قائم ميكردم كه نبينه.

نه كسي رو داشتم چيزي ازش بپرسم نه كسي كه باهاش درد و دل كنم. يه بار نصفه شب كه به دستشوئي رفتم بچه به دنيا اومد اينقدر درد داشتم كه به تنها چيزي كه فكر نميكردم بچه بود اصلا عقلم نميرسيد كه با بچه بايد چكار كنم براي همين در باغ رو باز كردم و بچه رو كمي اونور تر از در خونه كنار چمنا گذاشتم و برگشتم توي خونه و خوابيدم.صبح با صداي عربده كشي حاجي از خواب بيدار شدم. بعدها فهميدم كه وقتي كارگرا اول صبح داشتن ميرفتن سر كار بچه رو ميبينن و در خونه حاجي رو ميزنن و ميگن اين بچه مال شماست و حاجي هم كه ميدونسته ماجرا رو بچه رو ور ميداره مياره تو و همونجا خفه اش ميكنه. اما همسايه ها پليس رو خبر كردن و مياد وسراغ بچه رو ميگيرن و حاجي رو دستگير ميكنن و منو هم به بهزيستي بر ميگردونن.

تو بهزيستي همه ماجراي منو ميدونستن تا چيزي ميشد لقب فاحشه و بدكاره بم ميدادن زندگي توي بهزيستي از زندگي پيش حاجي سخت تر بود. واسه همين بعد از يكسال از بهزيستي فرار كردم.بعد از چند وقت خيابون گردي و سير كردن شكمم با زباله هاي مردم تو يك پارك با يك زن ميانسال به اسم شهين آشنا شدم كه اون منو با يك شهر نو آشنا كرد. ديگه از زندگي نكبت بارم خسته شدم و رنگ بالاتر از سياهي رو امتحان كردم. خيلي بهتر از زندگي كنار خيابون و خوابيدن تو پارك بودو بعد از چند سال يك جنده تمام عيار شدم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>