ماجرای آینه آرایشگاه

اسم من ابی و میخوام قصه سکس خودم با زن دایی عزیزم وبراتون بگم راستش حال کردن من با زن دایی که اسمش لویزاست به زمانهای دور دوران راهنمایی برمیگرده ولی اولین سکس کامل من با ایشون به دروان سربازی وبهترین وکاملترین سکس رو همین موضوعی که میگم رو میدونم ماجرا از اونجا شروع شد که من در مرخصی بودم و حسابی توکف یه کوس توپ که زن دایی به من زنگ زد و خواست که به خونشون برم منم از خدا خواسته رفتم خونشون زنگ وکه زدیم دختر دایی نسترن از پشت آیفن با صدای نازش گفت کیه من هم مثل همیشه گفتم ازرائیل واونم با خنده گفت بیا تو در جواب مامانش بلند داد زد ابیه مامان. از پله بالا رفتم درب که باز کردم نسترن بایه تی شرت سفید که معلوم بود زیرش سوتین نداره تنش بود موهای بلند خرماییش که های لایت کرده بود ویه شلوارک آبی که برجستگی های کون کوسش ادم رو به وجد میاورد کاملا نمایان بود به استقبالم اومد وبعد از روبوسی گفت مامان باز دردسر درست کرده برات منم بایه چشمک گفتم تا باشه از این زحمت ها تا چشم من به جمال شما روشن شه خانم خوشگله ( من ونسترن باهم خیلی حال میکردیم اخه ما همدیگه دوست داشتیم وهمه این ومیدونستند )زن دایی از تو آشپزخونه داد زد شما دو کبوتر توگوش هم چی زمزمه میکنید .

ایلین دختر دایی دیگه من از توی پذیرایی که پشت به ما بود وداشت ناخونای دستش رو درست میکرد سرش رو از بالای مبل بالا اورد وگفت هیچی مامان نسترن به ابی پیشنهاد دوستی داد وابی هم گفت من ایلین دوست دارم خانم به سمت ایلین رفتم توهمون حالت بغلش کردم ویه بوس ازش کردم بهش گفتم البته همینطوره که میگی مادموزل ودوباره مشغول کارش شد من از کنار مبل ها رد شدم به سمت اشپزخانه رفتم دوتا تقه به در زدم و منتظر شدم لویزا از داخل گفت بیا تو ابی داخل شدم زندایی با یه تاپ مشکی با دونه های گرد سفید که دوتا بند نازک اونو رو شونش نگه داشته بود ویه دامن نازک گلی که در نور کاملا همه اون اندام نمایان بود پوشیده بود وبی اختیار کیرم یه تکونی خورد ( زندایی یه زن 37/38 ساله که قدی در حدود 175 یا 180 داره موهای لخت که همیشه تا روی باسنش میاد وبیشتر وقتها هم ارایش کردست و یه باسن ناز که منو سخت اسیر خودش کرده زن دایی زن خوش برخورد وخوشگلی بود که در همه مجالس فامیل مثل یه نگین برلیان میدرخشید ونسترن وایلین هم دل هر پسریرو میبردند ولی همه میدونستند که اونا دل در گرو عشق من دارن ) زن دایی مشغول ریختن لباس ها داخل ماشین بود وکلی سوتین وشورت دور برش بود من باهاش دست دادم احوالپرسی کردم و گفتم زن دایی کاری داشتی و زن دایی گفت اره ومن هم گفتم پس من داخل سالن منتظر میشم . داخل سالن شدم ایلین کار مار کور کردنش تموم شده بود وداخل اتاق نبود نسترن هم لباس پوشیده بود یه مانتو کوتاه تاروی روناش یه شلوار لی ویه روسری (چه عرض کنم دستمال کاغذی ازش بزرگتر بود)خوش رنگ که موها دم اسبیش از زیرش بیرون بود اروم توگوشش گفتم عزیزم از ما فرار میکنی نسترن هم با لبخندی گفت نه دارم میرم خرید لباس می خوام بگیرم دوستم ازدواج کرده لباس جدید ندارم

گفتم دوستت فقط تورو دعوت کرده وخندیدم نسترن هم گفت کارتم رو به اشتباه اقا وخانم نوشتن دوست داری توهم بیا . زندایی از اشپز خونه بیرون اومد گفت نسترن زود بیایید کار داریم با هم به طبقه پایین پیلوت رفتیم که سالن بزرگی بود که کاملا مبله شده بود ویه ارایشگاه مدرن شده بود که همزمان 8 ارایشگر واسه زنداییم اونجا کار میکردن البته اون روز کسی نبود داخل شدیم کلی پوستر مدل روی در ودیوارش بود وسه تا البوم که عکس های عروسهای درست شده رو توش بایگانی میکردن روی میز بود و5 تا هم ژورنال مدل های 2007 هم کنارش بود زندایی آینه بزرگی رو نشون داد که خیلی زیبا بود وکلی روش کار شده بود وتراش خورده بود به من نشون داد گفت این آینه رو باید نصب کنیم ومشغول شدیم یه پایه رو نصب کردم و آینه رو روی پایه گذاشتم وبه زندایی گفتم نگرش دار تا علامت سوراخ کاریش رو بزنم زندایی اومد کنارم ودر حالتی که به من چسبیده بود به خاطر کمبود جا همینطور که کار میکردم نا خوداگاه یه فکری به ذهنم اومد بلند شدم وبهانه برداشتن وسایل یه دستم روکمر زندایی گذاشتم وخودم رو به سمت وسایل دراز کردم ودر همون حالت خودم رو بهش چسوبندم طوری که گرمای بدنش رو احساس میکردم (موقعی که دستت رو رو بدنم گذاشتی یه حال عجیبی داشتم تا حالا اینقدر از تماس یه نفر با بدنم این طوری بدنم مور مور نشده بود

اول خواستم حرکتی در اعتراض بکنم ولی بعد منصرف شدم وخودم رو به تقدیر سپردم ) دریل رو برداشتم وبا دست چپ که من اصلا نمی تونم باهاش کار کنم دریل رو گرفتم وشروع به سوراخ کاری کردم وبا دست راست کمر وکون زندایی رو گرفتم وهرز گاهی کونش رو ماساژ می دادم از حرکت ساق پاهای زنداییی وکون عقب داده زندایی متوجه شدم که خوشش اومده من هم ادامه دادم ودستم رو در همون حالت از روی کونش سر دادم ودستم رو بردم زیردامنش وبه کونش روسوندم ( وقتی دستت رو لای پام گذاشتی کل بدنم سست شد و آب از کوسم سرازیر شد وهی پاهام رو به هم میفشردم تا تماس بیشتری با دستت داشته باشه و دوست داشتم که من زود تر بکنی آخه کیر بزرگی داشتی وهم از نظر طول وهم ضخامت بزرگ بود ) وشروع به مالیدن کونش کردم زندایی هم که خوشش اومده بود هی کونش رو با حالت دادن وخم راست شدن سعی داشت بیشتر کونش رو به دستم بماله به صورتش که نگاه کردم چشاش رو بسته بود ولبش رو در حالت نیمه باز به سمت بلا کرده بود ومعلوم بود که خوشش اومده

سوراخ تموم شد وپایه دوم رو نصب کردم وخواستم پیچش رو محکم کنم دوباره دستم رو زیر دامن بردم با این تغییر که دستم رو از پشت از لای پاش به کوسش رسوندم با این حرکت لوییزا جون آهی از شهوت کشید پاهاش رو به هم چسبوند ومن با فشار زیاد کوسش رو می مالیدم حالا پیچ دوم صفت شده بود ومن با دو دست داشتم زندایی رو نوازش میکردم ودر همون حالت بلند شدم از پشت زندایی رو بغل کردم مثلا با خودکار یه علامت روی دیوار کشیدم واروم لبم روبه لاله گوش لوییزا رسوندم وبا لبم اونونوازش کردم وچون حسابی شهوتی شده بودم زبونم رو داخل گوشش کردم و حسابی زندایی رو شهوتیش کردم واروم به زندایی گفتم بزار اینه رو از روی پایه بردارم وایینه گرفتم ودر کناری گذاشتم زندایی که حالا حسابی حشری شده بود منوداشت نگاه میکرد من دریل روبرداشتم تا پایه های بالا رو سوراخ کنم وزندایی توکف به من نگاه میکرد به زندایی کفتم چون کف اینجا سرامیکه من نمیتونم خوب کار کنم وچون جایی نیست که دستم بگیرم پام سر میخوره واگه میشه شما اینجا بایستید تا من از شما بتونم بگیرم زندایی از خداخواسته اومد وپشت به دیوار روبه من واستاد ومن هم بغلش کردم وزندایی گفت خوبه به این بهونه منو هم بغل کردی ومن هم گفتم زندایییییییی ناراحتی من بغلت کردم

اونم گفت شوخی کردم کی بهتر از تو حالا زندایی رو با یه دست بغل کرده بودم هی به خودم می فشردمش وبا دست دیگه مثلا پیچ بالایی ایینه رو سفت میکردم وگاهی به بهانه خستگی یه مکث کوتاهی ونگاهم در نگاه زندایی گره میخورد زندایی هم چشماشومی بست وواحساس میکردم که زندایی هم کوسش رو جلوتر میده تا بیشتر در تماس باشه . یک لحظه مکث کردم وگفتم ای وای لباسامون خاکی شد زندایی هم توهمون حالت کفت عیبی نداره ومن گفتم من لباسم خاکی شد وزندایی هم گفت خوب درش بیار ومن پیراهنم رو در آوردم وگفتم شلوارم چی زندایی گفت خوب درش بیار گفتم من زیرش چیزی ندارم زندایی گفت اشگالی نداره من هم گفتم کسی نیاد زندایی هم گفت امروز تعطیله وبچه ها هم دیر میان ومن هم شلوارم رو در اوردم زندایی یه نگاهی به کیر شق شده من کرد وگفت عجب کیری بزرگ شده منم باخجالت سرم رو پایین اوردم زندایی یه قدمی جلوتر اومد گفت چرا خجالت میکشی واروم دستش رو برد وشورتم رو پایین داد وکیر بلند شده من از داخلش بیرون افتاد اروم دستی به کیرم کشید وگفت عجب کیری خوش به حال دوست دخترت ومنتظر جواب من نشد وکیرم رو بالا اورد ویه هویی تودهنش کرد

اهی کشیدم و دستم رو که به لرزه افتاده بود روسر زندایی گذاشتم وزندایی هم با حرص و ولع فراوان کیرم رو میخورد وتخمام رو کامل میکرد تودهنش انقدر با مهارت این کار میکرد که حتی یک بار هم دندوناش به کیرم نخورد کیرم داشت از ساک زدن زندایی هی بزرگتر میشد وزندایی بیشتر عطش کیر پیدا میکرد دست زندایی رو گرفتم وبلندش کردم وگفتم حالا نوبت منه شروع به لب گرفتن کردم عجب لبای شیرینی دست زندایی همینطور که لب میگرفتم رو کیر من بود وداشت میمالیدش زندایی رو به سمت مبل بردم ودر همون حالت تاپ مشگی شو دراوردم زیرش یه سوتین هم رنگ بدن داشت که بند نداشت ودر همون حالت سینه های خوشگل زندایی رو گرفته بود من ناخوداگاه لبم رو روی چاک سینه اش که یه خال خوشگل داشت ومن همیشه ارزوی دست زدن اون دادشتم گذاشتم وشروع به خوردن سینه های ناز زندایی شدم با وجود دوتا بچه هنوز زندایی هم خوشگل بود وهم خوش اندام واون لباسهای خوش رنگ وزیبا زندایی رو در حد یک دختر نشون میداد

همزمان با سینه های زندایی دستم روبردم ودامن زندایی رو هم دراوردم دستم رو که رو کسش بردم فکر کردم شورت نداره وقتی نگاه کردم یه بند خوشرنگ نارنجی که یه مثلث اون گرفته بود روی کوسش بود ولی کوس پف کرده زندایی کاملا مشهود بود من با دیدن این منظره سرم رو روی کوس زندایی گذاشتمو شروع به خوردن کوس ناز زندایی کردم شورت زندایی از شدت شهوت کاملا خیص بود معلوم بود که یه بار ارضا شده شرت رو دراوردم وزندایی رو روی مبل هلش دادم وشروع کردم به خوردن اون کوس خوش رنگ و آب کوس زندایی با آب دهن من درهم شده بود زندایی هم پاهاش رو خم کرده وبالا داده بود وبا دست سر منوبه کوسش فشار میداد و هی میگفت بخور بخور کوسم و بخور ومن هم هی شهوتی تر میشدم

با انگشت شصت چوچولش رو میمالوندم وبا زبونم هم لاله های کوسش رو می مکیدم زندایی حسابی حال میکرد اینو میشود از اه وناله های اون که هی بلند تر وسوزناکتر میشد فهمید بعداز چند دقیقه زندایی سر منو با پاهاش به کوسش فشرد طوری که تکون نمی خوردم وزندایی لرزش شدیدی کرد وکل بدنش یخ شد اورگاسم شد وابش ریخت بیرون و من هم اونو لیسیدم چه حالی میداد بعدا چند تکان شدید زندایی شل شد ومن ازاد کرد ومن هم که حالا کیرم مثل یه تیر چراغ برق سفت شده بود رو به در کوسش مالیدم و بعداز تنظیمات لازمه کیرم رو داخل کوسش دادم بدن زندایی خیس عرق بود وسرد ولی داخل کوسش داغ بود ویه حال دیگه ای میداد خودم رو در آغوش زندایی ولو کردم و زندایی منو به خودش فشرد و من هم شروع به تلمبه زدن کردم هی تند میکردم وبعضی وقتها وامیستادم وکیرم رو بیرون میکشیدم و دوباره کیرم رو داخل کوسش میکردم وزنداییی هم اه نالش دوباره بلند شد به زنداییی گفتم میزاری از کون بکنمت زندایی گفت نه درد میکنه من هم گفتم من اروم میکنم وبا خواهش زندایی رو راضی کردم زندایی برگشت ومن هم از روی میز یه کرم داو بود برداشتم وکمی کرم به در سوراخ کونش زدم زندایی که انگار خوشش اومده بود با هر مالش کونش رو بالا میداد تا سوراخ کونش رو بیشتر بمالم ومن هم با انگشت سوراخ کونش رو باز کردم واول یه انگشت ولی بعد دو و سه انگشت وزندایی هم کونش رو قنبل کرده بود و سرش رو روی مبل گذاشته بود وسرش خم کرده بود واز زیر دستش به من نگاه میکرد

سوراخش حسابی باز شده بود ومن کیرم رو خواستم داخل کونش کنم که زندایی گفت بده اول کیر خوشگلت رو بخورم ومن هم کیرم رو دادم تو دهنش کیرم رو مثل آبنبات چوبی می خورد ومی لیسید و با دست تخمم رو میمالید وکیرم رو از دهنش بیرون اوردم در سوراخ کونش گذاشتم وهلش دادم داخل زندایی جیغی کشید و گفت یواش من دوباره کمی کیرم رو ارومتر داخل دادم زندایی با اشوه برگشت و اوفیییییییییییییییییییی گفت که بدن من به لرزه افتاد ومن کیرم رو سریعتر داخل کونش جلو عقب دادم که زندایی هی جیغ میزد و میگفت بکن بکن کونم رو پاره کن کونم رو جر بده دراین لحظه حس عجیبی داشتم تا حالا کسی رو با مهارت ندیده بودم اخه داییت فقط با سینه هام بازی میکنه وکیرش رو بدون مالیدن وساک زدن من داخل کوسم میکنه واز ساک زدن بدش میاد ولی تو یه چیز دیگه ای و من سکس با تورو دوست دارم کلمه جر بده رو با شدت وکش اوردن میگفت ومن هم حسابی از این حالت لذت میبردم

یواش یواش داشت ابم میومد که کیرم رو یه بار دیگه بیرون کشیدم ودوباره داخل کون زندایی کردم این بار کیرم کاملا داخل بود و من یه پام رو ی مبل گذاشتم تا هم تماس بیشتری داشته باشه و هم کیرم بیشتر داخل بره که کیرم به ته کونش میخورد و این باعث شد که من بیشتر تلمبه بزنم کهذزندایی هم حسابی حال میکرد و میگفت بکن اب جون کونم و بکن و بعد از چند دقیقه هر دو ارضا شدیم و من دیگه نای در آوردن کیرم رو نداشتم و همه آب رو تو کون زندایی ریختم و رو هم ولو شدیم بعد از چند لحظه بلند شدیم و زندایی منو بغل کرد و بوسید وگفت تا حالا اینقدر خوش نگذشته بود و خودش رو با دستمال تمیز کرد ومن هم در سر شویی کیرم رو شستم لباسم رو پوشیدم که دیدم زندایی اون شورت روپوشیده از پشت یه بند نازک بود و از جلویه مثلث کوچیک که البته از حق نگزریم واقعا بهش میومد و من سریع اینه رو کار گذاشتم ………. .از اون به بعد من چندین بار زندایی رو کردم ولی اون بار اول یه چیز دیگه ای بود .

این داستان رو بعد ازتایپ به زندایی نشون دادم و اون هم خوشش اومد وجاهایی رو که خیلی خوشش اومده بود اضافه کرد و بارنگ دیگه ای نوشت تا برای شما بفرستم .

یک دیدگاه برای “ماجرای آینه آرایشگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>