لز من و بهناز و ساناز

من ساحل هستم 24 سالمه و اين داستاني كه مينويسم 3 سال پيش وقتي 21 ساله بودم اتفاق افتاد…
سال دوم دانشگاه بودم اصلا با همكلاسي هام قاطي نمي شدم..يه دوست خيلي صميمي داشتم به اسم ساناز…كه توی كلاس زبان آزاد باهم آشنا شده بوديم…3 سال از من كوچيكتر بود..انقدر با هم راحت بوديم كه مثل خواهر شده بوديم…شب و روز كنار هم بوديم..بيرون ميرفتيم پسرارو سر كار ميزاشتيم…تازه گواهينامه گرفته بود و مامانش براش يه زانتياي سفيد خريده بود با اينكه تازه كار بود خيلي دست فرمون خوبي داشت..خلاصه كه رفاقت ما آخر عشق و حال بود…ساناز يه خواهر داشت كه يكسال از خودش كوچيكتر بود..هنوز دبيرستاني بود… اگه بخوام بگم تو زندگيم چند تا دختر خوشگل واقعي ديدم ساناز و بهناز نفر سوم و چهارم بودن..مخصوصا ساناز دل هر كسي رو مي برد…صورت گرد و لبهاي قلوه اي چشماي درشت عسلي رنگ با موهاي بلند مشكي كه اونسال تازه مش كرده بود و به قول خودمون آخر داف بود..قدش 170 بود و كمر باريكي داشت..اما باسنش جنيفر لوپز :دي
چند شب بود كه من امتحان داشتم..نميتونستم برم پيشش..زنگ زد گفت دلم برات خيلي تنگ شده..امشب بيا پيش من درس بخون..مامانم داره ميره سمنان امشب نمياد خونه، منو بهناز تنهاييم.راستي اگه يه فيلم يا كليپ سكسي هم داري بيار با خودت… باشه؟ گفتم باشه .خيلي تعجب كردم..اولين بار بود اين حرفو ميزد..راستشو بخواين يه مدتي بود كه ازش ناراحت بودم…با يه پسر به اسم سروش دوست شده بود كه من ازش بدم ميومد..پسره هم از من بدش ميومد..نميدونم چرا بهشون حسوديم ميشد با اينكه از پسره متنفر بودم..كه بعد ها فهميدم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
همون موقع حاضر شدمو يه فيلم هم كه از نت دانلود كرده بودمو رايت كردمو گذاشتم تو كيفمو به مامانم گفتم شب خونه ساناز اينا ميمونم…وقتي رسيدم بهناز درو باز كرد…زياد باهاش حال نميكردم..خيلي بچه بود و اداي بزرگارو در مياورد و شوخي هاي بزرگتر از سنش با من ميكرد….
منو بغل كرد و طبق معمول سينه امو يه فشار داد و گفت جووووووووووووووون!!!!!
منم گفتم بادمجون …ساناز كجاس؟ گفت داره تو اون اتاق لباس عوض ميكنه
منم در اتاقشو باز كردمو همونجوري كه سوتينش تو دستش بود گفت در نميزني؟گفتم حالا كي تورو نگاه ميكنه ؟سينه هاي خودم از تو بهتره:دي
بعد ولو شدم رو تختش..گفت ساحل فيلم آوردي؟گفتم آره سريع از تو كيفم بر داشتو در اتاقشو بست و دي وي دي رو گذاشت تو كامپيوترش..بعدشم كنار من خوابيد..گفتم حالا مي خواي چيكار؟گفت مي خوام ببينم چه جوريه…گفتم نكنه ميخواي با سروش سكس كني؟گفت نه خره فقط كنجكاوم…
يه كمي از فيلم گذشت كه صداي بهناز پشت در بلند شد..گفت اگه نذارين منم ببينم به مامانا ميگمممممممممممممممم…..ما هم درو باز كرديم…فيلم واقعا سكسي بود..2 تا زن بودن با يه مرد..زنا لز ميكردن و مرد هر 2 تار و ميكرد..اما هر سه تا براي اينكه تابلو نكنيم خيلي حشري شديم هي گفتيم اه اين كثافت كاريا چيهههه….:دي
فيلم تموم شد..ساناز گفت من چند دقيقه ميرم كادو تولد سروش و بدمو بيام..بهناز هم كه ديگه ابش از چشاش داشت ميومد گفت خوابم گرفته همينجا يه چرت ميزنم…
ساناز رفت..منم همونجوري كه دراز كشيده بودم به فيلم فكر ميكردم.يهو ديدم دست بهناز سينه امو گرفت…گفتم برو اونور..گفت شوخي كردم بابا..بعدم اومد رو تختو كنارم خوابيد و دستشو كرد تو سوتينم..منم دستشو در آوردم…بهش گفتم يه بار ديگه بهم دست بزني ميرم خونمون…اونم ترسيد به ساناز بگم و همونجا خوابيد…
1 ساعت بعد ساناز برگشت..شام خريده بود يه عالمه ‍ژانبون و چيپس و از اينجور چيزا..يه بطري هم دستش بود…به من چشمك زد و گفت تا حالا ويسكي خوردي؟گفتم آره..گفت پايه اي الان؟گفتم پايتم…3 تايي نشستيمو چند پيك ويسكي خورديمو . يه كمي فيلم ديديمو تقريبا ساعت 2 شب بود كه رفتيم رو تخت 2 نفره مامانش اينا خوابيديم..اخه مي خواستيم 3 تايي باهم باشيم.من وسط بودمو 2 تا خواهر كنارم..نيم ساعت نگذشته بود كه ديدم يه دست از تو شرتم از لاي كونم رفت تا سوراخ كوسم.ديدم بهنازه..آروم گفتم باز شروع كردي؟گفت خيلي زده بالا بيا يه حالي بده ديگه من قبلا هم با دوستم اينكارو كردم بد نيست…بعد صداي ساناز بلند شد گفت به به شيطوني؟من نگاتون نميكنم..كارتونو كنيد..ديدم بهناز گناه داره گفتم فقط سريع..اونم پريد روم…شرتمو از لاي پام در آورد..لباس خوابم هم در آوردو شرتشو از روو كوس تپلش كند و لاي كسشو باز كرد و زود گذاشتش رو كوس من..سينه هامو فشار داد و هنوز نفهميدم چي شد كه ديدم كوسم خيس خيس شد…فهميدم ارضا شده!!!! از روم رفت كنار گونه امو بوسيد و گفت مرسي.شب به خير..بعدم رفت تو اتاق خودش خوابيد كه با من كاري نداشته باشه….
رومو بر گردوندم ديدم ساناز خودشو گوله كرده و پشتش به منه…از پشت بغلش كردم گفتم خوابي؟گفت نه ،تموم شد؟گفتم خيلي زود..روشو بر گردوند..گفت چه طور بود؟گفتم منكه هيچي نفهميدم 3 سوته ارضا شد…دستشو انداخت دور گردنم گفت ناراحت شدي؟گفتم نه گلم..بد جوري مست و حشري بودم..تو اون لحظه زيبا ترين چيزي كه مي ديدم ساناز بود با اون لباس نازك و اون شرت سفيد كوچيكش كه تو تاريكي شب هم معلوم بود لاي كوسش خيس شده..دستمو گذاشتم رو شرتش گفتم تو هم مي خواي..هيچي نگفت…دستمو بردم زير شرتش..مچمو گرفت و گفت نه.گفتم نترس بذار از هم لذت ببريم…دستشو برداشت..اروم بغلش كردمو لباشو با تمام وجودم مكيدم…بوي الكل مي پيچيد تو مشامم و منو حشري تر ميكرد…لباسشو در آوردم مال منم اون در اورد..دستمو دوباره بردم تو شرتشو اين بار انگشتمو گذاشتم رو چوچوله كوچيك نازش و فشار دادم…انگشتم خيس شد…در آوردم و كردمش تو دهنم…و دوباره باهاش كوسشو ماليدم چشماش مست مست بود هم از الكل هم از حشر…گردنمو گوشمو ليس ميزد و ميگفت بوي عطرت ديوونم ميكنه…صداي نفساش بلند شده بود..بهش گفتم ميخواي مثل اون فيلمه برات بخورم؟گفت بدت نمياد؟گفتم تو تميزترين دختر دنيايي…اروم رفتم پايين شرت خيسشو از لاي پاش در آوردمو به كوس خوشگل كوچيكش كه حالا حسابي زبون منو طلب ميكرد نگاه كردم.اول با انگشتم يه كمي آبشو خشك كردم…بعدم زبونمو از بالا تا دم سوراخش ماليدم…لاي كوسشو با دستم باز كردمو چوچولشو گذاشتم تو دهنمو با همه وجودم مكيدم.اونم هي تند تر نفس ميكشيد…دستمو بردم بالا و همونجوري كه كسشو ميك ميزدم سينه هاشو ماليدم … سرمو بلند كردم و حالا دلم مي خواست همه اون چيزي كه ميبينم مال من باشه…دستمو به اب كسش ماليدمو به سوراخ كونش كه حالا به سرعت نبضش ميزد خيره شدم..اروم انگشتمو كردم تو سوراخ كونش ،كونش انگشتمو ميكشد تو خودش..دوباره كوسشو مكيدم و ليس زدم..انقدر ليس زدم تا ديدم يه آب نرمو داغ ازش جاري شد…سرمو محكم گفته بودو به چوچولش فشار ميداد…جوووووووووووون…ديوونم كرده بود…ديگه طاغت نداشتم پاشدمو گفتم نوبت منه…گفت بيا رو دهنم…منم لاي كوس سفيدم و كه تازه شيو كرده بودم و باز كردموگذاشتم رو زبونش كه ميخواست همه كسمو بخوره…كوسمو ميماليدم به زبونشو اونم از باسنم منو فشار ميداد رو دهنش..2تا لوپ كونمو محكم فشار ميدادو با انگشتش با سوراخ كونم بازي ميكرد.. نفسم ديگه در نميومد…با تمام فشار آبمو ريختم تو دهنشو صورتش ..اونم اصلا بدش نيومد….با دستم صورتشو پاك كردمو لبامو گذاشتم رو لباشو بوسيدمش..گفتم تو بهتريني…
چند شب گذشت…اومده بود خونه ما…تو اتاقم تنها بوديم…ديگه راجع به اونشب حرف نزديم..تا اينكه داشت ميرفت…در اتاق رو بست منو بغل كرد و بوسيد ..گفت من فكر نميكردم بشه عاشق يه همجنس بود..اما من عاشقتم…اشك تو چشم جمع شده بود..گفتم فكر كردي چرا به سروش حسودي ميكنم؟من ديوونه ميشم وقتي با توئه..من عاشقتم ساناز…بعد هم لب همديگرو چند دقيقه بوسيديمو اون رفت…اما براي هميشه…!!!!
چند روز بعد با يه نفر كه اومده بود خواستگاريش عقد كرد و از ايران رفت…و فقط يه كارت كوچيك به من داد كه نوشته بود بزرگترين عشقم تويي متاسفم كه مال هم نميشيم…
الان 3 سال از اون ماجرا ميگذره و من هيچوقت ساناز و بهناز رو نديدم…دلم براش خيلي تنگ شده و هيچوقت عاشق كسي نشدم….
اميدوارم لزبين ها از اين داستان حقيقي خوششون بياد… و حتي دوستاني كه همجنس گرا نيستن…اين داستان بدون هيچ تغييري نوشته شده و فقط اسامي مستعار است
نوشته:‌ ساحل

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>