كس جنگي

سلام دوستان اين داستان مربوط به خاطرات يكي از دوستان گرامي ميشه كه بنده فقط نويسنده داستان هستم خوندن و قضاوت با خودتون با احترام كيوان اواخر سال 1366 بود بمباران شهراهاي ايران توسط هواپيماها و موشكهاي عراقي ادامه داشت ما هم اين وضع برامون عادي شده بود تا صداي آژير خطر بلند ميشد هر جا كه بوديم به نزديكترين پناهگاه ميرفتيم و تا شنيدين صداي انفجار اونجا ميمونديم خونه ما در محله بلوار زرهي شيراز بود و من اون موقع 18 سال داشتم پدرم نظامي بود و دائم در جبهه ها بود براي همين در حياط خونه ما كه خيلي هم بزرگ بود يه اتاقك زير زميني بتي براي جان پناه ما درست كرده بود و خودش هم معمولا نبود هر وقت خونه بوديم و حمله هوائي ميشد ما ها سريع به اونجا ميرفتيم يواش يواش مقداري پتو و لوازم گرمازا هم بطور ثابت اونجا گذاشتيم چون اكثر اوقات حمله ها دراواخر شب صورت ميگرفت . در همسايگي ما يه خانواده بودن كه دو تا دختر و يه پسر داشتن بزرگترينشون كه اسمش سارا بود كه حدود 22 سال داشت و هميشه شيطنت تو چهره اش موج ميزد خوش هيكل و تو دل برو بود اما اون خانواده شايد بخاطر دختراشون با ما خيلي رفت و امد نميكردند ولي من هميشه تو كف سارا بودم كمي با لهجه صحبت ميكرد و گاهي اوقات تو محل سوار دوچرخه ميشد خيلي بي پروا بود و اگه كسي چيزي هم بهش ميگفت هزار تا جواب ميشنيد نميدونستم چه جوري راهي به دلش باز كنم خيلي ميخواستمش تو بد سني هم بودم و همه چيزو به شكل يه زن لخت ميديدم اگه يه عكس سكسي گيرم ميومد تا مدتها اونقدر باهاش حال ميكردم كه عكسه سريعا ميپوسيد و از بين ميرفت

چنديدن باز خودمو بهش نزديك كرده بودم اما از زبونش ميترسيدم يادمه يه سري با چند تا از بچه هاي محل شب چهارشنبه سوري رفتيم دم خونشون قاشق زني خودش آيفون رو برداشت و گفت كيه ؟ گفتم اومديم قاشق زني چند لحظه بعد با شلنگ كه آب شديدي هم ازش ميومد بي هوا بهمون حمله كرد همه مون خيس شديم و در حاليكه سعي ميكرديم چادرهامون نره كنار تا شناخته بشيم در رفتيم . يه شب حدود ساعت 3 با صداي شليك پدافند هوائي از خواب پريدم مادرم و بقيه هم بيدار شده بودن و مات مونده بودن سريعا همه رو به جان پناه بردم تو همين حين ديدم يكي داره به شدت در ميزنه رفتم تو حياط و درو باز كردم ديدم سارا پشت دره سر لخت و با لباس خونه و چشماي گريان .

جاي صحبت نبود سريع به داخل هدايتش كردم نميتونست راه بره منم از خدا خواسته در حاليكه بالاي سرمون از گلوله هاي نوراني كاملا روشن بود دست انداختم دور كمرش و با خودم آهسته بطرف زير زمين بردمش خيلي شوكه بود و چيزي نميفهميد منم از موقعيت سوئ استفاده كردم و دستمو تا زير سينه اش بردم بالا بدن نرم و لطيفي داشت تا حالا دستم بدن يه دختر رو لمس نكرده بود تو اون حال و هوا و ترس و حشت حالا كير ما هم بلند شده اساسي و ول كن هم نيست باز خوب بود كه خاموشي بود و همه جا تاريك وگرنه خيلي آبروريزي ميشد مادرم با ديدن سارا بلند شد و دستشو گرفت و نشوندش كنار خودش يدفعه بغض دختر تركيد و سرشو گذاشت رو شونه مادرم و هاي هاي گريست خيلي ترسيده بود معلوم شد كه خانم تو خونه تنها بوده و انتظار حمله رو نميكشيده چون راديو عراق معمولا اعلام ميكرد كه اون شب به كدام شهر ها حمله خواهد كرد اما اون شب نوبت ما هم شده بود و يكي از هواپيما ها كه از اون حوالي رد ميشده خواسته بوده يه حالي هم به شيرازي ها بده خلاصه حدود 20 دقيقه بعد اوضاع كاملا آروم شد و البته حمله به پالايشگاه صورت گرفته بود اما ضد هوائي هاي خودمون صدائي بس ترسناك تر از انفجار بمبهاي عراقي داشتن و همه رو حسابي ترسونده بودن مادرم سارا رو باخودش به خونه آورد و تا رفتيم تو و چراغها رو روشن كردم در جا خشكم زد يه جواهر نيمه لخت با يه لباس خواب خيلي نازك كه سينه هاش كاملا ديده ميشد و البته شرت كاملا سفيدش كه كس قلبمه اش كمي زده بود بيرون . مامان كه چشاي وق زده منو ديد بلافاصله چادرشو كشيد دور سارا و بردش به اتاق خواب خودش هر كي يه جا پلاس شد و منم تو هال خونه دراز كشيدم چيزي به صبح نمونده بود . از ديدن منظره بدن نيمه لخت سارا و سينه هاش خوابم نميبرد اصلا انتظار نداشتم كه يه روز بتونم حتي بدن سارا رو تو ذهنم به تصوير بكشم ولي حالا عشق من در چنديدن متريم با بدني لخت و سكسي آرميده بود و دستم بهش نميرسيد از اين بدتر ديگه نميشد مجبور شدم كورمال كورمال بلند بشم و برم دستشوئي و خودمو با فكر سينه هاي سارا ارضا كنم اون روز وقتي از خواب بيدار شدم سارا رفته بود و حس ميكردم تا دسته كير خوردم چند هفته گذشت و نميتونستم سارا رو از ذهنم پاك كنم يه شب طبق معمول كه انتظار بمباران هوائي رو ميكشيديم زنگ خونمون زده شد البته اين بگم كه اكثر همسايه ها زير زميني مثل ما داشتن ولي خانواده سارا اين زحمتو بخودشون نداده بودن و اين بنفع من بود درو باز كردم ديدم سارا با خواهرش و مادرش پشت درن تعارف كردم و اومدن تو و رفتن داخل

مادر سارا گفت ببخشيد چون امشب حمله اس گفتم مام تنهائيم بيايم پيش شما با هم بترسيم و همه به شوخيش خنديدن بعد مادرم پيشنهاد كرد كه همه بريم تو زير زمين و چون از اون شبهائي بود كه ساعت 10 تا 11 حتما ميزد همه رفتيم و مشغول صحبت شديم به هر مكافاتي بود اينقدر رفتم و اومدم تا تونستم كنار سارا بشينم و كمي سر صحبت رو باهاش باز كرد مذيانه ميخنديد و بعد گفت ناجنس اون شب من تو اون حال خراب تو هم هي سوء استفاده كن فكر نكن نفهميدم يك كمي خودمو جمع جور كردمو و گفتم بخدا منظوري نداتشتم اما خنديديو گفت اوه اوه اگه منظور داشتي چه ميكردي و ريز ريز ميخنديد كمي بعد هر كسي پتوي دم دستشو كشيد رو پاهاش و من چون كنار سارا بودم جرات اينكه پامو زير پتوي اون بكنم نداشتم اما همچنان باهاش لاس ميزدم و كيف ميكردم تو همين حين 3 صداي شديد انفجار و بلافاصله برقها قطع شد صداي جيغ و گريه همه رفت به هوا تو تاريكي سارا به شدت خودشو بمن چسبوند و منم تو حالت ترس شديد و وحشت تاريكي محكم بغلش كردم كمي بعد صداها خوابيد و معلوم شد انفجارها خيلي هم بما نزديك نبوده اما چون بدون اعلام آژير بود همه خيلي ترسيدن كمي به خودمون اومديم و سارا زير گوشم گفت : ولم كن ديگه تازه ديدم محكم سارا رو بغل كردم و سينه هاش با سينه هام محكم بهم چسبيدن از دست دادن اين فرصت ديگه جبران ناپذير بود در حاليكه چشم چشمو نميديد دستمو بردم رو سينه اش كه ترسيد و جيغ بلندي كشيد همه گفتن چي شده سارا ؟ اونم خيلي عادي گفت انگار يه چيزي از رو پام رد شد و دستمو گرفت و خواست از رو سينه اش برداره خيلي آهسته گفت دستتو بردار ديگه لو ميره زشته بردار ديگه گفتم سارا خيلي ميخوامت گفت بخواه ولي فعلا ولم كن و از تو بغلم خودشو كند و چند لحظه بعد برقها اومد و اون حدود يه متري با من فاصله گرفته بود همه بلند شديم و رفتيم تو خونه ميدونستيم كه ديگه امشب خبري نميشه مادر سارا گفت ما كه امشب تنهائيم و شما همه همينطور بيائيد همه بريم خونه ما بخوابيم ولي مادرم گفت نه خوب شما اينجا بمونيد بهتره و تصميم گرفته شد مامان سارا و سارا تو اتاق من بخوابن و مادرم و خواهر سارا تو اتاق مادرم و بقيه هم هر جا شد اون شب حسابي راست كرده بودم و براي اولين بار بود كه معني شق درد رو كاملا ميفهميدم تو جام بخودم ميپيچيدم و شهوت ديونم كرده بود حدود 2 ساعت بعد نتونستم تحمل كنم و گفتم برم و از دور سارا رو تماشا كنم و جلق يزنم اين بود كه رفتم و از پنجره آشپزخانه كه در واقع يه در كشوئي آلومينيومي بود اون دو تا جسم رو قابل تشخيص نبودن كدوم كدوم يكيه رو تماشا ميكردم و كيرم هم تو دستام بود به سرم زد برم و لاشون بخوابم و ديگه فكر باقيشو نكردم

شهوت ديوانه ام كرده بود آهسته رفتم و تقريبا چسبيده به سارا خوابيدم كمي بعد كيرمو به كون قلمبه اش ماليدم تعجب كردم چرا بيدار نميشه كمي بيشتر فشار دادم كه دستش و دراز كرد و كير لختم رو گرفت و خودش مالوند به كونش آهسته دامنشو دادم بالا و دست گذاشتم رو كونش نرم و لطيف بود انگشت كردم لاي شرتش و دست به كسش زدم خيس بود كمي مالوندمش كه ديدم كيرمو از پشت گذاشت دم كوسش و سرشو كرد تو ديوانه شدم و گفتم اشكال نداره بره تو كست كه ديدم گفت نه راحت باش اما اينكه گفت سارا نبود و مادرش بود آره من اون دوتا رو اشتباه گرفته بود و حالا مادرش داشت با كيرم حال ميكرد از ترس زبونم بند اومد اصلا فكرشم نميكردم كه مادر سارا بمن كس بده هميشه با احترام بهش سلام ميكردم و جلوش سرم پائين بود روم نميشد بهش زل بزنم كمي بعد گفت بكن تو ديگه و كيرمو آهسته كردم داخل كس مادر سارا خيلي خيس و لزج بود و اون خودشو محكم به كيرم ميكوبيد كمي بعد برگشت و لاي پاشو باز كرد و خواست بكنم توش اما از زور سكس با دهن به كسش حمله ور شدم داشت ناله اش در ميومد بزور خودشو كنترل ميكرد كه ارضا شد و چند نفس بلند و عميق كشيد و بعد شل شد و بعد منو رو سينه اش نشوند و برام جلق زد كيرم كاملا خيس بود و كمي بعد آبم پاشيد رو سينه اش اما كمي هم رو صورتش پاشيده بود منو رو خودش خوابوند و گفت ميدوني چه مدتيه دلم يه كير مردونه ميخواست كه جرم بده هر وقت خواستي من مال توام بيا خونمون و همه چيزو خودم رديف ميكنم خيلي باهات حال كردم ميخواي بازم بكنيم گفتم نه اگه كسي ببينه ديگه آبرو برامون نمي مونه و بلند شدم و ديدم تمام ابهام به سينه خمدم چسبيده خومد تو دستشوئي شستم و به رختخوابم رفتم بعد از مدتها اولين شبي بود كه به راحتي خوابيدم صبح كه بلند شدم اول فكر كردم خواب ديدم كمي بعد كه لبخند شيطنت آميز مادر سارا رو ديدم فهميدم كه خواب نبوده ولي سارا هم مذيانه بمن ميخنديد و درگوشي با مادرش صحبتهائي ميكرد گفتم شايد سارا فهميده باشه موضوع چيه اما يادم اومد تمام مدت حواسم به اون بود كه تكوني نخوره و همش صداي خرناسش ميومد اونها رفتن و من موندم كه كس ساراي خوشگلم رو چه جوري فتح كنم يه روز مادر سارا زنگ زد و گفت بيا خونمون كارت دارم من جراتشو نداشتم كه خودم برم خونه اونها تا رفتم ديدم با لباس راحتي و بدون روسري درو برام باز كرد و رفتم تو كسي نبود تا درو بست گفت پدر سوخته چرا ديگه نيومدي پيشم از نگاهش خجالت ميكشيدم گفتم ببخشيد باور كنيد اون شب هم اختيارم با خودم نبود گفت آره ميدونم ولي اگه جاي من اشتباهي رفته بود سر وقت سارا اونوقت چي ؟ تو دلم گفتم اشتباهي اومدم پيش تو وگرنه اون شب سارا رو كرده بودم نشست رو مبل و منو نشوند رو پاهاش

كمي ناز و نوازشم كرد و بعدش بي تعارف رفت سمت كيرم . روز بود و تاريكي نبود كه شرم گناهو بپوشونه كيرمو درآورد و برام خيلي سريع جلق ميزد داشت آبم ميومد ملتمسانه بهش نگاه كردم با شدت بيشتري زد و آبم فوران كرد ريخت روش فكر كردم ناراحت بشه اما باديدن آبم انگار ارضا شده بود كيرمو پاك كرد و بعدش كردش تو شرتم و گفت اون شب چي شد اومدي سر وقتم جوابي نداشتم سرمو انداختم پائين گفت ميدونم بد جنس تو ميخواستي دستي به سارا برسوني گفتم نه باور كن اينطوري نيست گفت پس چي ؟ همينطور بي هوا اومدي و چسبيدي بمن گريه ام گرفته بود گفتم ببخشيد ولي آره من سارا رو دوست دارم خيلي نازه چيكار كنم دست خودم كه نيستش ! گفت خوبه اما ميدوني كه سارا از تو بزرگتره گفتم اصلا مهم نيست پوزخندي زد گفت پيشم بيا شايد فكري برات كردم فهميدم كه بايد برم بلند شدم و خداحافظي كردم حالي كه بهم داده بود ابي بود رو آتيش با آسودگي رفتم خونه مدتها وقتي راست ميكردم به يه بهونه اي ميرفتم پيش مامان سارا اما هيچوقت سارا به تورم نخورد بعد چند بار ديگه از مامان سارا خيلي خوشم نميومد خيلي هوسي بود بعد ها فهميدم با چند تا از دوستاي شوهرش هم رابطه داره بدنش خيلي هوس انگيز بود اما كسش بد جوري زده بود بيرون بقول يكي از بچه ها انگار نارنجك توش تركيده باشه و لباي كسش سياه و كبود بود سينه هاي آويخته اما خوشگل با نوكيسياه و سفت موهاش بلند بود خيلي بلند و تا كمرش ميرسيد كمري باريك و كوني متناسب اونقدر كسش ترشح داشت كه هميشه بو ميداد اما بوش خيلي آدمو شهوتي ميكرد اصلا بهش نميخورد كه مادر سارا باشه سارا مثل بلور بود و اين سبزه بود يه روز تو خيابون با دوستا چند تا دختر به تورمون خوردن و طبق معمول كير مارو راست كردن و رفتن وقتي اومدم تو محل اولين فكر رفتن خونه سارا و كردن مامانش بود مثل هميشه رفتم و زنگو زدم ديدم سارا خودش درو باز كرد دستپاچه شدم و خواستم برگردم گفت : چيكار داري ؟ گفتم هيچي خواستم ببيتم كاري ندارين ؟ خنديد و گفت با مامانم كار داري ؟ و پشت سرش مامانشو ديدم آهسته منو با خودش برد داخل كمي بعد سارا در حاليكه لباس پوشيده بود از خونه رفت بيرون و با رفتنش كير منم خوابيد

گفتم مگه نميخواستي منو با سارا آشنا كني ؟ گفت الان نميشه وبعدش يه حال معمولي كرديمو و زدم بيرون رفتم خونه تا ميخواستم برم داخل ساختمان ديدم يه جفت كفش زنونه جلوي در ورودي هستش رفتم تو و ديدم سارا خونه ما نشسته و با ديدن من بلند شد و گفت من با اجازه ميرم جلوترش رفتم تو حياط و بهش اشاره كردم سمت زير زمين به راحتي اومد طرفم و گفت چيه تموم شد ميشه برم خونه ؟!!! گفتم خبري نبود كه ! گفت آره راست ميگي چي ميخواي ؟ گفتم خودتو گفت چيه مامانم دلتو زد داشت ميرفت دستشو گرفتم و كشوندم سمت زير زمين گفت نكن كسي ميبينه بده ؟!گفتم فقط تورو ميخوام يه نگاهي كرد و گفت واقعا ؟ گفتم آره گفت ببين ولم كن برم بعدا باشه و دستشو از دستم درآورد و رفت چندين بار مامان سارا زنگ زد اما از سارا خجالت ميكشيدم يه روز كه بالاخره با اصرار رفتم خونشون مشغول بوديم كه متوجه شدم كسي داره مارو نگاه ميكنه از بيرون تو حياط سارا داشت مارو از پنجره ديد ميزد نفهميد من ديدمش كارمون كه تموم شد گفتم سارا خانم كجا هستن گفت نميدونم بايد بيرون باشه گفتم روت با سارا بازه گفت جطور مگه گفتم هيچي مثلا اگه مارو الان ديده باشه چي ؟ گفت هيچي مهم نيست اون ميدونه كه من به خيلي ها ميدم بلند شدم و رفتم بيرون ديدم سارا كنار انباريشون واستاده و تا منو ديد با تعجب گفت اه تو خونه ما چيكار ميكني ؟ گفتم خوبه كه حسابي ديد زدي خودتو به اون راه نزن ! گفت ترو خدا به مامانم نگي ها خيلي ناراحت ميشه برگشتم تو و به مادر سارا گفتم : بالاخره كي دست ما به اون سارا خانم ميرسه گفت پر رو نشو ديگه مگه من سيرت نميكنم گفتم چرا و بي خداحافظي زدم بيرون رفتم خونه و تا شب خوابيدم حدود ساعت 10 خواهرم به خونه اومد و گفت راديو عراق گفته امشب منطقه ……. شيراز رو ميزنه بيائيد بريم خونه مادر بزرگ همه كمي ترسيديم دقيقا محله ما رو گفته بود چون يه پادگان نظامي كنار محله ما بود و ظاهرا اونجا هدف امشب عراقي ها بود

تا به خودمون بجمبيم سارا و خانواده اش اومدن و خواستن خونه ما بمونن و بلافاصله برق رفت همه دويديم سمت زير زمين و رگبار پدافند هوائي شروع شد ترس تمام وجودم رو گرفته بود از پادگان مجاور سرو صداي زيادي بلند شد و چندين موشك به سمت هواپيماهاي مهاجم شليك شد و چند لحظه بعد صداي 5 انجار متوالي همه رو از جا پروند صدا ها از قسمت ديگر شهر اومد بما نزديك نبود اما برق ها وصل نشد همه براي اينكه ترسمون از بين بره صحبت ميكرديم تو همين حين دستي يه پتو رو روي پاهام انداخت و تا نزديكهاي شكمم بالا كشيد و همون دست روي كيرم خزيد فكر كردم حتما مادر ساراس كه كونش خارشك گرفته اصلا تو مود لاس زدن نبودم اون دست از رو شلوار كيرمو مالوند و چنان فشارش ميداد كه نزديك بود روده هاش بياد بيرون دستمو بردم رو دستش اما دستي بسيار لطيف زير دستم قرار گرفت با تعجب سعي كردم بغل دستيمو ببينم اما تاريكي محض اين امكانو نميداد اون دست از بالاي شلوارم رفت تو و سر كيرمو با دستش گرفت و بعد تا پائين رفت و همشو تو دستش گرفت كيرم حسابي خيس شده بود و اون دست ناشناس داشت به آرومي برام جلق ميزد چند لحظه بعد همه جا روشن شد و بلافاصله اون دست با سرعت از تو شلوار بيرون كشيده شد بغل دستم سارا نشسته بود و سرش رو زانوش بود و اون دست مال سارا بود كيرم خيلي ميسوخت و نميتونستم سوزشش را تحمل كنم بلند شدم و به سرعت رفتم دستشوئي ناخن سارا كه بلند تيز بود موقع بيرون كشيدن دستش كمي كيرم رو خراش داده بود و خون اومده بود ولي خيلي زياد ميسوخت كمي آب سرد ريختم روش و رفتم بيرون همه هنوز تو زير زمين جاخوش كرده بودن و منم رفتم تو هنوز سارا سر جاش بود مادرم و مادر سارا رفتن بيرون و من موندم و بچه ها و سارا كنار سارا مشستم و گفتم بد جوري زخميش كردي ناكس ! خنديد و گفت ببخشيد ديگه . بهترين موقعيت بود گفتم كي ؟ گفت چي كي ؟ گفتم كي يه حال حسابي بكنيم ! گفت همين اندازه امشب حاضرم نه بيشتر خزيدم زير پتو و گفتم خوب آبمو بيار ببينم ؟ بلند شد و گفت تو روشنائي !!!! اصلا روم نميشه فقط بايد تاريك باشه تا چشمم تو چشات نباشه

مستاصل و پكر اومدم بيرون با بودن بچه ها نميشد كاري كرد پشت سرم همه يكي يكي اومدن بيرون و بعدش ملت رفتن سر خونه شون چند شب بعد قبل از شروع حمله طبق معمول اومدن و رفتيم تو زير زمين چون عمقش زياد بود از بالا كلا بي خبر بوديم يك فكر تو ذهنم جرقه زد و رفتم بالا و كنتور رو زدم و سريع پريدم تو زير زمين و درو بستم همه گفتن چي شده ؟ گفتم امشب اوضاع ناجوره و جائي رو كه كنار سارا نشون كرده بودم رفتم نشستم البته چند تا دست و پا رو لگد كردم ولي نشستم كنارش هنوز درست جابجا نشده بودم كه دست سارا رفت تو شلوارم و كيرمو چسبيد صداي صحبت بقيه بلند بود و توجهي به چيزي نداشتن كمي كه مالوند دستمو رو سينه اش گذاشتم خواست دستمو پس بزنه كه نذاشتم و محكم سينه اشو فشردم و بعد دست من رفت زير تي شرتش و سينه هاي سفتشو لمس كردم كيرم داشت ميتركيد از طرفي خيلي حواسمون بود كه صدامون در نياد كمي بعد همه خسته بودن و داشتن چرت ميزدن سارا خيلي محكم و هوسناك كيرمو ميمالوند و يكي دوبار سرشو خم كرد و كيرمو به صورتش ماليد اما نميتونست به راحتي اينكارو بكنه به خودم جرات دادم و دستمو بردم طرف شرتش مانع نشد و راحت دستمو بردم تو دامنش و از روي شرت كسشو مالوندم ناله كوتاهي كرد و بلافاصله جلوي خودشو گرفت و ساكت شد شرتشو زدم كنار و دستمو به كسش رسوندم ديگه به آرزوم رسيدم و انگشتمو لاي لباي كسش گذاشتم خيس بود و انشگتم راحت روي كسش ميلغزيد كنترل خودشو داشت از دست ميداد سر كيمو فشار داد و يه لحظه آبم با فشار زد بيرون دستشو كه با آبم خيس شده بود ماليد به كيرم و صورتشو آوردم نزديكم و لبمو گاز گرفت انگشت كوچيكمو كردم تو كسش خودشو عقب و جلو ميكرد يادم از بقيه اومد دستشو از رو كيرم پس زدم و مامانو صدا كردم انگار خواب بودن رفتم و در زير زمينو باز كردم كمي نور افتاد تو ديدم همه خوابن آهسته سارا رو صدا كردم اومد بيرون و رفتيم داخل ساختمان سريع كيرمو درآورد و كرد تو دهنش هنوز كيرم خيس بود محكم ميك ميزد بعد بلند شد و كيرمو كرد لاي پاش و ازم خواست كيرمو محكم لاي كسش بمالم چند لحظه بعد ارضا شد و سريع هردو برگشتيم به زير زمين كسي تكون نخورده بود برق رو وصل كردم و چراغها رو روشن كردم نور تند لامپ همه رو بيدار كرد و گفتن چي شد ؟ گفتم هيچي حمله شد و تموم ميتونيد بريد خونه و با سارا هر دو خنديديم . روز بعد خونه ما كسي نبود و براي منم پيغام گذاشته بودن كه بريم خونه مادربزرگم . به فكر سارا افتادم و رفتم خونشون و در زدم خود سارا درو باز كرد و گفت چيه چي شده ؟ گفتم هيچي خونمون كسي نيست بيا بريم يه حالي بكنيم يك كمي دو دل بود گفتم تروخدا بيا ديگه فرصت نميشه ها گفت مامانم هست ! گفتم سرشو بكوب به طاق حتما بيا و دويدم سمت خونه ميدونستم كه حتما ميادش حدود يه ربع بعد زنگ خونه خورد خودش بود درو باز كردم سريع اومد تو و رفتيم اتاق من تا نشست گفت ببين من الان خجالت ميكشم اينجا خيلي روشنه !! گفتم بابا بچه بازي درنيار ما كه ديگه چيزي براي مخفي كردن نداريم گفت نه اينجوري اصلا روم نميشه داشت گريه ام ميگرفت گفتم خوب چيكار كنيم پرده ها رو كشيدم اما بازم فرقي نكرد

يدفعه فكري به ذهنم رسيد گفتم سارا بريم پناهگاه اونم با سر تائيد كرد و دويديم سمت زير زمين و درو بستيم تاريكي محض همه جا رو فرا گرفت سارا مثل وحشي ها كيرمو از رو شلوار محكم گرفت اما به عادت هميشه خيلي يواش با هم صحبت ميكرديم گفتم چته بابا كنديش صداي لخت شدنش اومد و بعد سرمو بطرف كسش هدايت كرد با دست مالوندمش اما گفت بخورش برام ميكش بزن گفتم نه بدم مياد اما بي توجه صورتمو چسبوند به كسش با اكراه زبونمو زدم به لباي كسش ولي خوشم نميومد گفت حال نميده لامصب بخورش ديگه اما بازم نمي تونستم گفت دراز بكش و بر عكس همديگر خوابيديم سرش لاي پام بود و سر من لاي پاي اون كمي بعد گرماي دهنش كيرمو فرا گرفت و باز زبونش كيرمو ليس زد زبري زبونش به شدت تحريكم ميكرد چند لحظه بعد لباي كسشو با لبام محكم مكيدم و ربونمو كردم تو سوراخ كسش ناليد و گفت آره اينطوري و باز محكم برام ساك زد كسشو حسابي براش خوردم و ليس زدم دوباره كيرمو لاي كسش كرد و براش لا پائي زدم تا ارضا شد گفتم ببين من چي ؟ كمي برام مالوند ولي بي حس بود براش كسشو حسابي خوردم تا حال اومد اما اينبار گفتم ميخام از عقب بكنم گفت ميگن خيلي درد داره گفتم نا بابا يك كم بعد كيرمو دم سوراخش گذاشتم و به سختي سرشو كردم تو اما تا ميخواستم مشغول بشم سر كيرم ميومد بيرون . مجبور شدم همهش رو بكنم تو سارا به سختي دست پا ميزد و نميذاشت بكنمش اما نميتونستم خودمو نگه دارم وقتي كل كيرم رفت تو ديدم سارا آروم گرفت و به سختي شروع كردم كمي بعد صداي سارا دراومد كه يالا زودتر دارم بيهوش ميشم و كمي بعد تموم شدم و افتادم كنارش هر دو لخت لخت بوديم سارا دستمو گذاشت رو سينه هاش و چند لحظه بعد روشنائي ريخت تو زير زمين كسي در رو باز كرده بود هر دو مثل فنر از جا پريديم كسي گفت اگه كارتون تموم شده بيائيد بيرون وحشت زده و به سرعت لباس پوشيديم و اومديم بيرون كسي خونه نبود انقدر ترسيده بوديم كه يادمون نيومد اون صدا مردونه بود يا بعد ها چندين بار با سارا و مادرش جداگانه سكس داشيتم اما هيچكدوم مثل اون زير زمين و تاريكيش حال نداد .

ببخشيد دوستان اگه يك كمي آبش زياد شد ميدونيد داستاني رو كه در اون خودمو قهرمان داستان فرض نكنم خوب نميشه مثلا وقتي قضيه كينه رو دوستم برام تعريف ميكرد فكر ميكردم داستانش خيلي قشنگ ميشه اما نشد ببخشيد بزرگوارها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>