قسمت

داستاني رو که ميخوام بنويسم ماجراي زندگي حقيقي خودم و عشقمه اگه در مواردي داستان رو نيمه کاره رها کردم ديگه واقعا قادر به تايپ نبودم.اگه کسي از خوندنش احساس ناراحتي کرد من ازش متشکرم و عذر ميخوام از همدردي همه ممنونم.درضمن از آوردن اسم خودداري کردم.جريان از يه مراجعه به واحد ساختماني شروع شد من که يک جوان 24 ساله و مهندس الکترونيک بودم از طرف شرکت براي نقشه کشي شبکه بندي واحد 18 طبقه اي رفته بودم و يک لحظه چشمم به يک پري افتاد دختري 23 ساله بود اولش فکر کردم خيالاتي شدم از روي کنج کاوي به تعقبش افتادم که ديدم با چند نفر در گوشه اي بحثش شده قفل کرده بودم که ديدم با صدايي بخودم اومدم: آقا.وقتي متوجه هنگ کردن من شد با لبخندي گفت امرتون منکه تمام وجودم قفل کرده بودم فقط گفتم هان.گفت اگه کارگر جديديد ما اينجا به کسي احتياج نداريم. من که تازه خودم رو جمع وجور کرده بودم گفتم بزرگترون رو مي خواستم.

با تعجب گفت چي؟؟/؟؟ ديدم که خراب کردم خواستم درستش کنم که گفتم شما اينجا چه کاره ايد؟/؟ وقتي ديدم دوباره خراب کردم آخه قلبم داشت واميساد متوجه خنده کارگرا شدم گفتم اگه ممکنه لطفا يک لحظه گفت تشيف داشته باشيد الان خدمت ميرسم دوباره نگاهم نا خوداگاه قفل شده بود که ديدم به کارگرا با باز کردن نقشه يه چيزايي گفت منم از فرصت استفاده کردم حسابي با صد دل ديدمش: درخدمتم.دوباره حول کرده بودم که با لبخندي که ديدم خودمو جمع کردم وگفتم جهت نقشه برق خدمتتون رسيدم که ديدم زد زير خنده من که ديگه داشتم ميمردم قرمز شده بودم اين خندهاش هيچوقت از يادم نميره که با دست جولوي دهنشو گرفت و ما رو از ديدن اين صحنه محروم کرد و گفت: ببخشيد.وقتي ميخنديد دو چندان زيبا ميشد.خلاصه فهميدم که مهندسه و نقشه ساختمان از خودشه و باباش مالکه بعد باهم جهت آشنايي من از واحدها به هر طبقه سري زديم و چون سازه در مراحل اوليه بود و واحدها تازه تکميل و از آسانسور خبري نبود حسابي من حال کردم تازه متوجه شدم تو واحد همکفيم دوباره با لبخندي از برخوردش عذرخواهي کرد و گفت که ديگه بايد بره منم که از ديدن دختري با اين مرتبه وطرح وسيع اجرايي تو کف بودم گفتم که اجازه بديد با ماشين برسونمتون که در پاسخ گفت ماشين همراهشه بعدش با 206 از کنار پرشيام رد شد. خلاصه تو بازديد بعدي با پدرش هم ملاقات کرديم که ديدم بعد از پوزش از رفتار دخترش دربرخورد اول که تازه دوزاريم افتاد همه چيز لو رفته حول شده بودم که گفت جووني از اين چيزا داره.با لبخند و سلام دختره منم سلام کردم که ديدم دستش جلومه منم باهاش دست دادم داشتم نگاش ميکردم که باباش گفت راحت باشيد خلاصه منم نقشه واحدها و جاهاييکه بايد کار ميشد رو علامت گذاري کردم و در آخر کار رو قبل از موعد تحويل دادم که پدرش خيلي خوشش اومد و آدرس رو ازم گرفت که از زحمتم تشکر کنه و دختره هم تا دم در همراهيم کرد و رفتم.دو شب بعد به خونه اومدم گفتم ماماني ماماني قفل کردم دختر آرزوهام جلوم بود سلام کرد منم باهاش دست دادم و يه بوس از دستش کردم ديدم دوباره يکي گفت راحت باشيد ديدم بله با خانواده اومدن بعد از سلام دورهم نشستيم اينم بگم که پدرم تو سازمان و مادرم مديره و خيلي خوش زبان گير دادنن که برو و شامت رو بخور.وقتيکه سير برگشتم ديدم که بحث تعريف از منه خودمو گرفته بودم که مادر گفت: عروسم خيلي سره.من گفتم ماماني؟/؟.پدر گفت که خانم مزاح گفتن خودشون گفتن که دخترشون ما رو به زور اينجا کشونده من ديگه ديوونه شده بودم گفتم شوخي بسه من قصد ازدواج ندارم که همه زدن زير خنده مخصوصا عشق گلم خلاصه همه چيز بهمون شب ختم شد و من درعين اينکه بخواستگاريم اومده بودن بعشقم رسيدم.همه چيز بخوبي گذشت و من روز از روز عاشق تر ديگه پسر 2تا خانواده بودم.ازدواج برگذار شد فاصله کمتر و کمتر نميتونستم چشم از تو چشمش بردارم دور و وريام هم که نميدونم کي بودن گير دادن ببوسش ببوسش.به آخر شب رسيديم و خلوت گفت که دارم تو رويا به سرميبرم منمکه ديگه حالشو نداشتم ولو شدم روتخت گرما رو حس ميکردم نميتونستم ببينمش عشق بود و عشق گفتم فقط يک خواهش دارم گفت جووووووون بخواه گفتم جونت مال خودت يه زوري بمن بزن که از خستگي مردم ؟؟/؟؟ با ورتون نميشه که تا نشست روپشتم و دستش به سر شونه هام خورد پريدم هوااااااا خنديد از همونايي که مخصوص چهره ي پرياست و گفت بالاخره برق گرفتت

دوباره تکرار شد و من از روي لذت نميدونم کي خوابم برد.بيدار که شدم ديدم دستش دور گردنمه با بوسه اي از غنچه ي لبش يواش طوريکه بيدار نشه رفتم کنار تازه متوجه شدم که هنوز تو لباس داماديم چشمم به اونکه خورد ديدم عروس قصه هام روي تخت با لباس عروسه و کت منم روش کشيده زنگ که خورد بازم محروميت منو گرفت مامانم و مادرش با خنده اومدن داخل و گفتن نوش جوووونت گفتم چي رو؟؟/؟؟ با خنده گفتن خودتي.منم گفتم تحويل بگيريد در و که باز کردم گفتن يعني خاک حيف که ما جات نبوديم.گفتم که خانما حشري نشيد شما خانميد و داماد منمااااااا.مامانم گفت که ميدونستم بي بخاري ولي نه به اين حد.ناجيم گفت که آهاااااااااي نبينم که عزيزمو ناراحت کنينااااااااا و با بوسه اي تو بغلم جا گرفت بعد کت رو روي شونه هام انداخت و گفت حال کردي ؟؟؟/؟؟؟ منم گفتم ما که فداتيم مامانم اينا صدا شون دراومد که اگه رعايتتون رو کرديم پر رو نشيد.منم يک هفته مرخصي بودم گفتم که خانما درسهاتون رو بديد و ما که رفتيم شرکت هنوز کامل برنگشته بودم که لباش رو لبام قفل شد و گفت نرو.بلندش کردم بعد از يک دورچرخ گفتم ديگه ديوونم نکن که از دست ميرمااااا و زدم بيرون.به خونه که رسيدم حالم گرفته شده بود ديدم که بله ميز چيده شده و شر شر آب باورتون نميشه که چي ديدم زدم به سيم آخر گفتم شکرت خدا چي ساختي ؟/؟ گفت چه فايده که بچشم تو نمياد.؟؟/؟؟ گفتم ديگه نذار بجاي غذا تو رو بخورم.؟/؟ گفت ما که از خدا مونه.حمله کردم که در رفت گفتم چيه ترسيدي ؟؟/؟؟ گفت اگه ميترسيدم که عروست نميشدم.دوباره دورميز رو زد که زنگ خورد.گفتم لعنت به هرچي مزاحمه.در رو که باز کردم ديدم که بله پدر و پدرشن ببام گفت که فکر نکني که نشنيديم پدرخانم هم گفت که داشتيد گرگم به هوا بازي ميکرديد يا خونه خالي گير آورده بودين ؟؟؟/؟؟؟ من بقول خودش گفتم که جووني ديگه که همه زدن زير خنده.غروب که شد همه رفتيم سالن که موبايلم زنگ خورد و از طرف شرکت براي رفتن به لندن منتخب شده بودم چون زبانم کامل بود.هرچي دليل آوردم نشد بعد از شام موضوع رو که گفتم از همه بيشتر حال عزيزم گرفته شد و خلاصه قرار شد فرداش راهي سفر يک ماهه بشم شبش به خونه مامانم اينا رفتيم و من طرح ها رو جمع کردم و صبحش بعد از خداحافظي از همه بهش گفتم آهاااااااي خيال نکني که در رفتي بعد از برگشت بحسابت ميرسم.گفت از ترست در رفتي پر رو نشو ديگه موبايلوکه رومينگ کردم با خودم بردم و لحظه به لحظه در جريان اوضاع بودم.تلفني خيلي اذيتم ميکرد هربار که گير ميدادم اي نامرد چرا اذيت میکني ؟/؟ ميگفت چون نامردم ديگه.شب شد و تو فرودگاه بودم که ديدم دريغ از يک نفر که به استغبال بياد پيش خودم گفتم لابد چون دير وقته کسي نيومده رفتم خونه در رو که باز کردم چشمم به قبضهايي پشت در خورد شکه شدم چندبار صداش زدم که ديدم نيست مثل ديوونه ها اين در و اون در کردم که ديدم داره روبروم ميخنده نفس عميقي رو کشيدمو گفتم دختر توکه منو کشتي بازم خنديد از اون خنده ها که صورتش رو زيبا ميکرد و گفت توکه خيلي وقته کشتمي گفتم ااااااااااه حالا که اينجور شد بايد تنبيه شي الان خانمت ميکنم.بعد از يه حال اساسي اونم با زيباترين دختر دنيا تازه ديدم که گفت چيزي نديدي؟/؟ گفتم تورو ؟؟/؟؟ زد زير خنده که بايد يه چشم پزشکي ببرمت.

خوب که ديدم بله لباس عرسيمون رو پوشيده و حسابي آرايش کرده بود گفتم که اينا الان که خوني ميشه؟؟؟/؟؟؟ يمرتبه ديدم که تو بغلم شل شد.گفتم نازي ترسيدي ؟/؟ گفت يه چيزي ازت بخوام قبول ميکني ؟؟/؟؟ جواب دادم تو جوووون بخواه ؟/؟ گفت جوونت مال خودت با لبخندي گفتم که منتظرمااااااااا؟/؟ گفت دلم ميخواد تو طبيعت اينکارو کنيم که هميشه يادت بمونه ؟/؟ جواب دادم کدوم کارو ميگي؟؟؟/؟؟؟ خودشو انداخت تو بغلم و گفت امشب رو بحال قناعت کن تا فردا منم روي دستام خوابوندمش و انداختمش روي تخت قرار شد که مرتبه اي لخت شيم تا ببينيم کي کم مياره و همينطورم شد که با در نظر نگرفتن کروات و کمربند و جوراب براي من و درنظر گرفتن تور و تاج براي اون باهم مساوي شديم کار بجاهاي حساس که رسيد خواست چراغها رو خاموش کنه که من نذاشتم خلاصه سوتين وشورتش ديونم کرده بود.گفتم اين دورقم کار خودمه و اونم چشم به شورتم داشت.تو نخ عروس قصم بودم که خدا چي ساخته سينه هاي سربالا لب غنچه اي ابشار مو چشم هاي عسلي بيني سر بالا و اندام کشده و تن برنزه و…گفت خوب چيزي براي خودت هستياااااااا؟/؟ تعريف از خود نشه اما منم وزنم 80 کيلو بدني ورشکار دارم چون 8 سال تخصصي بکس کار ميکردم و قد 188 وموهاي نسبتا متعادل که هميشه صورتم صافه و بينيمم مثل همه پسرا ضايع نيست که بين رفيقا به آلن دلون مشهورم قفل کرده بودم که گفت هنگت از روز اول بيشتره که ؟؟/؟؟ گفتم کيه که با ديدنت هنگ نکنه؟/؟ گفت که خيالت راحت تنهاييم؟؟/؟؟ گفتم نگو که الان سر ميرسن.خنديد و گفت نکنه بازم خسته اي؟؟/؟؟ گفتم نه ميخوام ايندفعه خستگي تو رو در کنم.گفت پس چرا معطلي؟؟/؟؟ نذاشتم بهونه اي جورکنه و دربره انداختمش رو تخت که شروع به لب گرفتن ازش شدم ديدم حشرش زده بالا خواست زيرم جابجا بشه که نذاشتم و گفتم نوبت کشف اجزات رسيده سوتين سفيدش ست با شرتشو با دندان کشيدم که آهيییییییی کرد وگفت اينجوري دردم مياد؟/؟ گفتم اين لعنتي رو تا نبرم ولش نميکنم که خودش آزادش کرد واااااااي خداااااااااااا.تمام بدنم به لرزه افتاده بود گفت هنگت اساسيه باورکنيد گريم گرفته بود جرعت دست زدن نداشتم که گفت يه ماهه که آتيش گرفتم منم خواستم کامل يکيشون رو بخورم که ديدم بمحض خوردن زيرم لرزيد حسابي باهاشون حال کردم و ليسيدم که صداش دراومده بود همينطور روي هم بوديم که به شورتم دست زد گفت: هي يه مرتبه من از تو جلوترم حالا نوبت خودته.

منم گفتم دوست دارم خودت آزادش کني که با ناز کردنش تمام بدنم لرزيد يدفعه گفت ترسيدي؟؟/؟؟چيزي نگفتم فقط آهيییییییی از ته دل کشيدم خودشو درست روش جا داد و با سينه هام ورميرفت منم با لبش محکم گرفتمش و پستونش رو ميخوردم و اونم هي خودشو بمن ميمالید گفت اين از درسهاييه که ياد گرفته گفتم دختر نميخواي ببينيش که گفت حالا که تمام وجودم حسش کردم ميبينمش با زبون سعي به تحريکش داشت و انصافا هم موفق شد و گفت اين چقدر بزرگ ميشه ميگفتنا ولي باور نميکردم؟؟/؟؟ گفتم معلومه خوب آموزش ديدي يه هو کشيدش بيرون و با تعجب بهش نگاه ميکرد گفت حيووني واقعا بزرگه؟؟/؟؟ من گفتم حيووني به تو که چطور ميخواي تحملش کني؟/؟ انگار که برق گرفتش و رفت عقب درحين نشستن پاهاش رو تو سينه جمع کرد که اين منظره واقعا منو حشري کرد.منم يکهو شرتشو از پاش بيرون کشيدم و گفتم حالا مساوي شديم سعي کرد خودشو با پتو بپوشونه ولي من نذاشتم بعدش دوباره تواون حالت قرارگرفت.دوسه باري که برق گرفته بودم اما تا حالا اينطور نشده بودم به خودم اومدم و سعي کردم آرومش کنم با ناز کردن موهاش به اون نزديک شدم گفت خيلي درد داره.با بوسيدن لبش گفتم لذت داره همين اونم گفت مگه نميدوني دختري که اضطراب داشته باشه حشري نميشه پيشش نشستم و سعي کردم با نوازش آرومش کنم اونو خوابوندم و دستمو زير سرش گذاشتم گفتم هنوزم باورم نميشه که به دستت آوردم متوجه شدم سينه هاش سفت شدن مدتي تو اين حال بوديم که گفت ميخواد به اوج لذت برسه و حس همسر داشتن رو بفهمه منم نميخواستم بترسه آروم دست بکار شدم با لب گرفتن حس اطمينان رو بهش دادم و برش گردوندم اولش ترسيد که ميخوام….ولي وقتي روي پشتش قرار گرفتم و مالشش دادم دوباره شل شد بعد از يه مشت و مال حسابي گفتم دختر خستگيات در رفت که گفت چرا خانمي نميگي؟؟/؟؟ گفتم اخه هنوز خانم نشدي.خنديد از اونهاييکه منو ديوونه ميکرد و چيزي نگفت به رو خوابوندمش و بعد از لب گرفتن پستوناش رو تودست گرفتم چشامون بهم دوخته شده بود يه لرزش ضعيفي کرد و يه بوس ازش گرفتم دوباره خوردنش شروع شد که با آهش همراه بود کارم ادامه داشت تا به نافش رسيدم.

با اشکي که از گوشه چشمش راه افتاده بود گفت يالا ديگه منم ديوونه کرد نميفهميدم دارم چي ميکنم رفتم پايين بخودش مي پيچيد بدجوري خوشش اومده بود به هدف زندگيم رسيدم نميدونم چي شد که يه بوس کوچيک بهش زدم که پاشو بست دستاشو گذاشت روش نگاهش کردمو گفتم زن و شوهر از اين چيزا ندارن گفت من زن نيستم دخترم.از روي لذت داد ميزد.با لبخندي که بهش زدم پاهاش رو باز کرد و منم کنجکاو به کاووش پرداختم اين بزرگترين پروژه عمرم بود چوچول.لپ.کووووس.پرده بکارت.آب و…چون خدايش صاف وتميز بود بدجوري وسوسه ميکرد بعد از کلي خوردن با فرياد و ناله و تکون شديد و آه و اوه به ارگاسم رسيد منم کيررررررررمو به کووووووسش مالديم و ميگفت سوختم فقط روش خوابيدم ولب ازش گرفتم بعد که حالش خوب شد ازم تشکر کرد و تو بغلم آروم گرفت منم که گفتم نا مرد پس من چي که بلند شد اولش خودش رو تميز کرد و بعد روم نشست گفتم باز که داري خودت رو ارضا میکني؟؟/؟؟ زد زير خنده که من نامردم ديگه ايندفعه که ترسش ريخته بود خودشو مماس با من کرد و مستقيم روم نشست که غنچه اش رو حس کردم واااااااااااااي که چه گرم بود محکم بغلش کردم و پستونش رو ميخوردم که گفت بازم که داري منو ارضا میکني.اينبار اون سينه هام و لبمو خورد ومن بي حرکت بودم با دستش کيرمو لمس ميکرد ومنو حاليبحالي گفت که ميشه ببوسمش گفتم مال خودته عزيزممممممممم.يه بوس از سرش که کردم رفتم هوا وقتي که خوردش مردم ديگه با عقب زدنش فهميد نبايد ديگه ادامه بده وقتي فهميد دارم ميام با خوشحالي از موفقيتش گفت که بايد به ارگاسم برسم و روم خوابيد با عقب و جلو کردن خودش آبمو درآورد منم چند لحظه محکم گرفتمش که گفت ترکيدم بعد که ولش کردم با تعجب بمن نگاه ميکرد.

اينو ببين اه چه لزجه خيلي داغه همشو به کوسش ماليد و پستوناش و کمي رو مزه کرد.باهم به حموم رفتيم که بعد حسابي هم رو ماليديم و يه بار ديگه از خجالت هم دراومديم واقعا تو رويا بودم بعد که بيرون اومديم از فرط خستگي هردومون لبامان بهم دوخته و بدنامونم بهم تا صبح توآغوش هم خوابيديم بدون تعارض من از قولم.صبح با صبحونه خوبش تقويت شدم و قرار شد براي عصر به طبيعت بريم چيزي که خيلي انتظارش رو هردومون ميکشيديم و تا عصر خودمونو بهم ميماليديم ااااااااااااای کاش که نميرفتيم. ساعت4 راه افتاديم و دوساعت بعدش به بهشت رسيديم يه جاي توپ و بکر نهري که خروشش ميومد درختاييکه سايه انداخته بودن و بادي که توي علفزارمي پيچيد وخورشيدي که چشمو نميزد همه چيز واقعا عالي پيش ميرفت.از اينجا به بعد رو ميخواستم ننويسم چون ميدونستم حالم بد ميشه وچشام گريون درحاليکه دستام روي کي بورد ميلرزن بد جور يادش افتادم آخه خداااااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااا اون؟؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟؟؟ صداي ضبط رو بلند کرده بوديم و آهنگ قسمت از حميد عسگري رو گذاشته بودم.لاي درختها بود حس اينکه يه پري تو قاب يه دختر بود بدجورمخم رو زده بود.لباس سرتا پا صورتي پوشيده بود. گفت نميخواي وارد بهشت بشي جوابش دادم بهشت بي حوري بدرد نميخوره.لبخندي زد.توی علفها پرميزد.وارد بهشت اون شدم هرچي جلو ميرفتم اون دورتر ميشد.بهش که رسيدم لبخندي نصيبم کرد.گفتم معرکه اي دختر.نفسهام بلند شده بود روعلفها خوابيديم نفسم که جا اومد گفت حالا وقتشه با بوسه اي دورشد داد زد ميخوام زنم کني.بلند شدم گفتم پس کجا دررفتي؟/؟ گفت بايد بدستم بياري.توي رودخونه مدويد منم دنبالش.شرايط بهشت و نزديکي بخدا و خوشبختي.

امااااااااااااا؟؟؟؟/؟؟؟؟ چند قدمي فاصله نداشتيم که توآب افتاد بهش رسيدم.چیزیت که نشد؟؟/؟؟ نه نترس.بلندش کردم بسمت پرشيا رفتيم درحاليکه دستشو حلقه کرده گردنم و تنش روی دستم بود گفت اذيت نميشي؟؟/؟؟ گفتم نه اينکه خيلي سنگيني؟/؟ هنوز نرسيده بوديم که حس کردم شل شد.واااااااای دستاش ازگردنم رها شد.؟؟/؟؟ منم لبشو بوسيدم و گفتم ديگه لوس نشو.جوابي نداد؟؟؟؟/؟؟؟؟ کمي نگران شدم تکونش دادم.عسلممممممممممممممممم / عسامممممممممممممم.وقتي فهميدم موضوع جديه بدجوري حول کرده بودم اشک توچشام موج ميزد خودمونو به ماشين رسوندیم.روصندلي جلو خوابوندمش دندهها رو پرکردم درحاليکه با دستم مدام تکونش ميدادم از زور اشک جولومو نميديدم.خدایاااااااااااااااااااااااااا.به جاده که رسيديم تا 200 تا پرکرده بودم.از ايست پليسم رد شدم که يه سمند دنبالم کرد خودمونو به نزديک ترين بيمارستان رسوندم درحاليکه اونو توآغوش گرفته بودم به اورژانس رسوندمش که بلا فاصله به بخش مراقبت هاي ويژه بردنش خواستم باهاش برم که مانعم شدن مدام خدا خدا ميکردم منو به بخش پذيرش فرستادن يارو اصلا عين خيالش نبود.ميگفت جريانو اعتراف کنم.منم زدم بيرون که گفت هزينتون چی؟؟/؟؟ حالم دست خودم نبود يقشو چسبيدم که مرتيکه زنم داره ميميرههههههههههه.يه پيرمرد سعي ميکرد آرومم کنه.دکتر بسمتم اومد آقا اينجا بيمارستانه.منم ولش کردم و يک چک سفيد امضا توصورتش زدم و گفتم هزينتو بنويس. پليسم سررسيد که راننده پرشيا؟؟؟/؟؟؟ خودمو که معرفي کردم منو ازپشت گرفتن.منم يه مشت راست توی صورتش خوابوندم ولو شد.درماشينو بستم همه جمع شده بودن.سربازه ايست داد و من بيخيال رفتم تو.گريم راه افتاده بود با خدا خدا عرض سالنو ميرفتم ديگه داشتم ديووووووونه ميشدم تازه يادم اومد که بايد خبر بدم کجاييم.نيم ساعت بعد با اسلحه درحال بازداشت کردنم بودن که سر رسيدن.چي شده؟؟؟/؟؟؟ جريان چيه؟؟/؟؟ ماشينو چرا دارن ميبرن و…..منم مقاومت ميکردم که حکم بازداشت نداريد و قاضي کشيک همراتون نيست.اون مامور که زده بودمش ازراهنمايي بود و بنده خدا جريانو که فهميد وعلت سرعتم و درگيري باخودش رو چون پدرم به اون گفته بود اگه خودت اين شرايط رو داشتي چيکار ميکردي؟؟/؟؟ ضمن عذرخواهي شخصي ازمن رضايت داد و بازداشت منم منتفي شد.همه حالمو درک ميکردن چيزي نميپرسيدن.

پدرخانمم سعي داشت آرومم کنه که چيزي نيست يکم حالش بد شده و…..ادامشو با گريه و خون دل مينويسم چون فقط اين ميتونه ارومم کنه.خدااااااااااااااااااااا.علت رو تومار مغزي تشخيص دادن دکتر مستقيم بخودم گفت ديگه ناي ايستادن نداشتم شونمو گرفت: خيلي پيشرفت کرده کاري از دست ما برنمياد خدا صبرتون بده.واااااااااااای نهههههههههههههههه.داغون شدم گوشه اي نشستم و دوتا دستم ناخوداگاه روصورتم قفل شد.با هزار بد بختي بالای سرش رفتم تاريک و روشن بود فقط دستشو گرفتم و گريه کردم.ميخواستم تا ابد اونجا بشينم تختش رو خيس کرده بودم فهميدم که چشاش بازه از ديدنم انگار که همه چيز رو فهميد اکسيژن رو کنار زد و لبخندي بمن زد آه ه ه ه ه ه نميتونستم تو اين حال بمونم اشکهامو پاک کردم لبخند تلخي بهش زدم که هق هق گريم راه افتاد چشامون تو چشاي هم قفل شده بود که نتونستم خودمو نگه دارم از ترس اينکه گريمو ببينه رومو برگردوندم شيون پشت در اتاق حالمو بدتر ميکرد با نوازشي به دستم عشق رو از چشام تمنا ميکرد ديگه نتونستم خودمو نگه دارم داد زدم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.اخخخخخخخخخخخخ چه پشيمونم.منو که ميخواستن بيرون کنن نذاشتم اما با آمپولي نفهميدم چي شد.بهوش که اومدم همه بالا سرم بودن.تا چشام باز شد منو توآغوش گرفتن و با شيون گفتن که همه چيز تموم شد.بلند شدم.واقعا ديووونه شده بودم.گفتم کجاااااااااست داد زدم کجااااااااااااااست؟؟/؟؟ از زور گريه جلومو نميديدم.توآغوش باباش بودم که با گريه ميگفت خودتو کنترل کن.بریم…..توی سرد خونه بوديم بالاي سرش بودم جرات کنار زدن پارچه رو نداشتم گفتم ميخوام تنها باشم.ولي توجهي نکردن.داد زدم ميخوام تنها باشمممممممممممممممم.دستام روی پارچه ميلرزيد.اونوکه کنار زدم خدا خدا ميکردم که اون نباشه.اماااااااااااا نههههههههههههههههه سيل اشکهام راه افتاده بود.مثل اينکه خواب بود ولي يخواب عميق چشماش بسته بود لبخندي گوشه ي لبش نقش بسته بود.دوباره قفل کرده بودم ولي اينبار ديگه رفع شدني نبود.با تموم وجودم توي آغوش گرفتمش.بدنش سرد بود صداي گريه هام بلند شده بود بدجور ميلرزيدم در آهسته بازشد صدام کردن.داد زدم ميخوام تنها باشمممممممممممممممممم.بالا رو نگاه کردم : آخه خدااااااااااا چرااااااااااا؟؟؟؟؟؟/؟؟؟؟؟؟ با تموم وجودم فرياد زدم.پدر دستش روی شونم بود.ديگه بايد بريم.گفتم نهههههه من تنهاش نميزارم.دستشو کنار زدم دوباره اسرارکرد ولي مگه ميشد.گفتم ديگه نميخوام اينجا بمونه.توی بغلم گرفتمش و بلندش کردم.از جلوي همه رد شدم روصندلي جلو ماشين بابا گذاشتمش يارو داد زد اهااااااااااای کارهاي
ترخيصششششششش؟؟؟/؟؟؟ گازش رو گرفتم نميدونستم کجا برم جلوم رو نميديدم تموم حواسم به اون بود مدام تکونش ميدادم

سرش روي شونه هاش رها شده بود موبايلم دائم زنگ ميخورد که پرتش کردم بيرون به محلي که آرزوش رو داشت بردمش بهشت خودش درها رو باز کردم رودستام گذاشتمش حرفهاي دلمو بهش ميگفتم.پاک اومد و پاکم رفت. به غروب زل زده بودم داغمو تازه تر ميکرد.اخرين بوسمو از لبهاش گرفتم بدجوري دوباره گريم گرفت.نميدونم با چه حالي به خونمون برگشتم و ساعت چند شده بود؟؟/؟؟ روي تخت خوابوندمش مدام موهاش رو نوازش ميکردم اختيارم دست خودم نبود سرمو روي سينش گذاشتم زدم زير گريه.تلفن زنگ خورد بايد خبري ميدادم پدرش بود از حالم پرسيد گفتم خوبم گفت که تاصبح کسي مزاحمتون نميشه.تموم طول شبو مدام نگاهش ميکردم دستشو ميفشردم صداش ميزدم تکونش ميدادم و هرمرتبه بدتر از پيش گريه ميکردم.صبح که شد ديدم بالای سرم هستند.توآغوش گرفته بودمش همه يه جوری ميخواستن آرومم کنن.مقدمات رو انجام داده بودن يک ساعتي ازهم دور مونديم.

توی لباس سفيد که ديدمش روپام بند نشدم.ميخواستم بدوم بسمتش که مانعم شدن.پدر و باباش زير بغلم رو گرفته بودن.بمحل که رسيديم گفتم ميخوام باهاش وداع کنم ولمممممممم کنیننننننننننن حالمو خوب درک کردن براي آخرين بار بوئيدمش خدااااااااااااا دستشو گرفتم يه بوس از صورتش کردم.از اشکام خيسش کرده بودم.از محل دورم کردن. وقتيکه بردنش حالم بد شد.دويدم که برم پیشش اما مانعم شدن.مرتب صداش ميکردم عسلمممممممم نرررررررررررو با گريه به همشون التماس ميکردم.وقتي رسيدم همه چيز تموم شده بود.راهي برام باز کردن.وااااااای نههههههه بهش که رسيدم روخاکها ولو شدم گلها رو کنار زدم و زمينو چنگ ميزدم بعدش با مشت روي خاکها ميزدم از زور سيل اشک جلوم رو خوب نميديدم زير بغلمو خواستن بگيرن که برگشتم و گفتم ميخام پيشش بمونمممممممممممممم.جز آشنايان کسي نمونده بود گفتن بلندشو که مراسم داريم.داد زدم ميخواااااااااام تنها باشممممممممممم.ازمن دورشدن.پدرم برگشت و گفت من پيشت ميمونم.با خواهشم اونم رفت.تازه معني رنگ مشکي رو درک کردم تا شب گلها رو پرپرمیکردم روي مزارش.خندهاش و صورتش مدام جلوم بود بدجوري دلم گرفته بود نيمه شب که شد اومدن دنبالم و به زور منو کشوندن و بردن.يک هفته کامل پيشش موندم.دنيا ديگه برام ارزشي نداشت اگه ميتونستم منم……هرجا و هروقت که اسمش ميومد داغون ميشدم اشکم درميومد.همکارها خواستن با کار مشغولم کنن که از پيششون رفتم پدرخانمم هرچي سعي کرد منو آروم کنه موفق نشد چون پاره اي از وجودم از دست رفته بود.هر روز باهميم بخصوص 5 شنبه ها بهش قول دادم که هميشه پيشش ميمونم و بهش وفا دارم.حالا که اون نيست شبها هم صحبتم همون آهنگ قسمت از حميد عسگريه.از همه ي شما که حالمو درک کرديد متشکرم اگه حتي يه قطره اشک توی چشمتون جمع شده ازتون تمنا دارم اونو به عشقم تقديم کنين.قربون اون اشکتون.به اونهايي که عشق رو مسخره ميگيرن وميگن عشقو تجربه و درک نکردم فقط ميگم هميشه دنبال عشق واقعي باشيد.هيچ دختري ديگه برام معني خواصي نداره.فقط عشق به اونه که زنده ام.پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>