فقط یه شب مال من باش

کابووس زندگی را به امید رسیدن به رویای مرگ میگذرانیم

میخوام قصه عشقموبگم قصه ناکامی ی دل .عاشقش بودم از بچگی با عشقش رشد کردم بچه که بودم نمیدونستم به عنوان چی دوسش دارم اخه بچگی وفکرای بچگانه محمد پسردایی من بود عشق و زندگیم همیشه پشت نگاهم عشقمو پنهون میکردم خونه ما بالای خونه ی اونا واتاق محمد دقیقا زیر اتاق من .سه سال باهم اختلاف سنی داشتیم ولی اکثراوقات باهم بودیم مثل همه منو ی بچه فرض نمیکرد گاهی اوقات تو مسائل مختلف باهام مشورت میکرد منم تا اونجایی که می تونستم کمکش میکردم محمد پاک ترین پسری بود که دیده بودم با هیچ دختری رابطه نداشت چون اونقدر صمیمی بودیم باهم که اگه باکسی بود به من میگفت همه میگفتن عین خواهربرادرن توهمه چی باهمن ولی من نمیخواستم محمد برادرم باشه من رابطه ای فراتراز خواهر برادری را می خواستم .اما چه طور فریاد میزدم دوستت دارم وقتی صدایم در گلوخفه شده بود گاهی به اتاقش میرفتم باسلیقه خودم دکوراسیون اتاقش را عوض میکردم و همیشه به خاطرسلیقم تحسینم می کرد .دلم می خواست به عشقش اعتراف کنم خسته شده بودم همیشه می گفتم حتما از نگاهم میفهمه عاشقشم حتما اونم منو دوست داره باهمین افکار به خودم ارامش میدادم .

ی زمانی شد که بابا ومامان من همراه بادایی وزندایی رفتن مکه وقرار شد شبا من برم خونه داییم اینا پیش محمد ودختر داییم هدیه که دوم راهنمایی بود اخه بابام قدر چشماش به محمد اعتماد داشت وحتی ی لحظه هم نگران این نشد که من شبا خونه داییم اینا پیش ی پسر جوون باشم همه اونو برادرمن میدونستند به جز خودمن .اون موقع من 17 سالم بود وامیر20 سالش .شبامن تواتاق هدیه که ی دیوار تااتاق محمد فاصله داشت می خوابیدم ی شب هدیه که خوابش برد بلند شدم به دیوار مشترک اتاق هدیه ومحمد تکیه دادم وبی صدا اشک ریختم خسته بودم ازین عشق پنهان بلند شدم رفتم به اشپزخونه تای لیوان اب بخورم که دیدم چراغ اتاق محمد روشنه ی دفعه ی فکری تو سرم اومد باید میرفتم باید میرفتمو غرورمو قربانی عشقم میکردم در اتاق محمدو زدم بعداز چند ثانیه

-کیه
-منم هستی
-بیاتو
رفتم تو. ی اتاق 12 متری که گوشه سمت چپش کنار پنجره ی تخت با رو تختی اسپرت ادیداس سفید مشکی گوشه سمت راست هم ی میز تحریر بغل میز تحریر هم کمد لباس و… این اتاقو باهم چیده بودیم ولی چرا الان فکر میکردم برای بار اوله که داخل این اتاقو میبینم
-هستی ،هستی

باصدای محمداز افکارم خارج شدم
- هان سلام
روی تختش نشسته بودو پاهاشوتوبغل گرفته بود خنده ای کردوگفت
-چته هستی چرامثل دیوونه ها نگاه می کنی مگه تا حالا اتاق منو ندیدی
-محمد می خوام ی چیزی بهت بگم به خدا محمد گفتنش برام خیلی سخت بوده هست ولی نه سخت تر از پنهون کردنش
-هستی حرفتو بزن داری نگرانم می کنی مشکلی پیش اومده ؟
-نه نه محمد صبر کن خودم میگم …….بزار اصلا اینطوری واست بگم می خوام ی داستان بگم
-هستی مطمئنی حالت خوبه
-اره تو فقط گوش کن اینقدر سوال نپرس
ی دختری بود که از وقتی زبونش تونست عشقو تلفظ کنه زیر لب می گفت عاشقشه از وقتی تونست قلبش وسعت عشقو درک کنه فقط عشق اون پسرتوی قلبش بود هر روز منتظر بود پسر بیاد وبه عشقش اعتراف کنه ولی همچین روزی نرسید وبالاخره دختر مجبور شد خودش به عشقش اعتراف کنه

محمد دخترک قصه من منم و عشق دخترک تو.رنگ محمدبه زردی گرایید لرزش دستاشومیدیدم کاملا معلوم بود شوکه شده بی صدا اشک می ریختم محمد هم مروارید اشکی گوشه چشماش بود سرشوپایین انداخت وگفت
-هستی چرا گفتی اخه چرا می خوای عذابم بدی هستی من تازه امشب داشتم با خودم کلنجار می رفتم که بیام پیش تو واز عشقم باهات صحبت کنم مثل همیشه که خصوصی ترین مسائل زندگیم رو اول به تو می گفتم اره امشب تصمیم گرفتم بیام پیش تو واز عشقم باهات حرف بزنم ولی نه درباره عشقم به تو درباره…………………………عشقم به ی دختر دیگه
پاهام سست شد زانوهام بی رمق باورم نمیشد رو زمین زانو زدم
-هستی حالت خوبه.به طرفم اومد-هستی تو نزدیکترین کس زندگیم بودی کسی که هر موقع ازش کمک خواستم دست رد به سینم نزذ .هستی به تو همیشه به چشم نزدیکترین دوستم نگاه می کردم فرشته ی کوچیکی که توی همه ی روزام نقش داشتی هستی هیچ وقت به چشم ی بچه بهت نگاه نکردم ولی الان اقرار می کنم این ی عشق بچگانه است تو اون قدر خوبی که هر مردی می تونه در کنارت خوشبخت باشه

-بسه دیگه اینا رو میگی که وجدانت ناراحت نباشه اینارو میگی که مثلا بگی مردی خیلی نامردی محمد خیلی .ناخداگاه به سینه محمد مشت میزدم گریه می کردم محمد تو مال من بودی توفقط تو رویاهای منبودی از روزی که دست چپ وراستمو شناختم عشق تو توی قلبم بوده اون وقت تو ……………….. –هستی اروم باش هستی توروخدا اروم باش

ی دفعه در اتاق باز شد وهدیه بود که باچشمای گرد شده مارا تماشا می کرد هدیه اومد جلو در حالی که اشک توی چشماش بود گفت هستی جونم چی شده چرا گریه می کنی دستاشو اورد رو صورتم واشکام که بی محابا صورتم رو خیس کرده بود رو پاک کردو عصبانی به محمد نگاه کردوگفت مگه باهستی چی کار کردی که اینجوری گریه می کنه تا محمد اومد حرف بزنه گفتم هیچی هدیه جان دل تنگ مامان اینا شدم باهمه بچگیش باور نکرد ولی من داغون تر از اونی بودم که بخوام ابهام به وجود اومده برای هدیه را رفع ورجوع کنم باوجود اصرار های هدیه برای موندنم به خونه خودمون که طبقه بالا بود رفتم تابتونم بدون نگاه های پر ترحم محمد وپرسشگر هدیه برای عشق از دست رفتم گریه کنم .

نمیدونم چه جوری خودموبه طبقه بالا واتاقم رسوندم وتاتونستم بلندبلند گریه می کردم میدونستم صدام طبقه پایین واتاق امیر میره ی اهنگ گذاشتم وصداشو بلند کردم وشروع کردم باهاش خوندن
دلم صدپااااااااااااااااااااااااااااااااره شده
بی تو اوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره شده
هرروز به ی جور می سوزوندیم
دل من خخخخخخخخخسته شده
مرغ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپر بسته شده
می گی همینیه که هستیییییییییییییییییییییییییییی
نمیشه از تو بگذرم
بد جوری وابسته شدم
واست مهم نبود که بودم

نمی دونم چه جوری خوابم برد وچه جوری صبح شد ساعت حدود 12بود که از خواب بیدار شدم بلندشدم جلوی اینه ایستادم ی لبخند کج به خودم زدم چشمام قرمز وپف کرده بود سردرد بدی داشتم تو اینه نگاه کردمو گفتم مگه من چی کم داشتم که منونخواستی مگه من چی نداشتتتم که انتخابت نبودم نمی شه به این زندگی ادامه داد ولی من هنوزم محمد رو دوست داشتم با اینکه میدونستم قلبش ازان من نیست هنوزم ازش متنفرنشده بودم نه من باید محمد را به دست میاوردم حتی اگه برای ی شبم شده اره باید کاری می کردم اول تصاحب محمد بعد بخشش اون به دیگری وبعدپایان دادن به این زندگی وای نمیدونم چه جوری این فکر شیطانی اومده بود سراغم ولی من می خواستم عملیش کنم می خواستم اولی باشم می خواستم همین طوری که روحمو تصاحب کرده بود جسمم را نیز تصاحب کنه می دونستم هدیه الان کلاس زبان داره پس محمد تنهاست مانتوم ورودوشم انداختمو به سمت پایین در زدم محمد درو باز کرد از دیدنم تعجب کرد اروم سلام کرد واروم ترجواب سلامش را شنید از جلوی در رفت کنار رفتم تو در وبست وامد بی مقدمه گفت
-هستی منو می بخشی ؟

-دختری که دوسش داری کیه
از سوالم تعجب کرد اما خودشو نباخت وگفت
یکی از بچه های دانشگاهمونه ی چندباری ازم جزوه گرفته فکر می کنم اونم از من خوشش اومده می خواستم ازت بخوام بیای وباهاش در مورد من حرف بزنی*وای خدای من چه بی رحمانه خنجردر قلبم فرو می کرد وچه راحت در مقابل من از عشقش حرف میزد انگار متوجه تغییر حالتم شد که دیگه ادامه ندادوگفت
-هستی فرشته کوچولو دختر عمه عزیزم منو ببخش
-ی شرط داره که اگه قبول کنی هم میبخشمت وهم تو رو به عشق(بغضی که راه گلومو گرفته بود قورتش دادمو گفتم)عشقت می رسونم واگر قبول نکنی بین حرفم پزید وگفت
-هرچی باشه قبوله
-توقلبت مال من نمیشه پس باید برای ی بارم که شده جسمت مال من باشه می خوام تو باشی که سرزمین جسمم را فتح کنی

محکم زد تو گوشم و گفت خفه شو هستی فکر نمی کردم این قدر وقیح باشی ما مثل خواهروبرادریم
اشکمو پاک کردم وپوزخندی زدمو گفتم این زاییده ذهن تو که ما خواهروبرادریم
من هیچ وقت برادری نداشتم
ولی باشه خفه میشم اما نه برای الان برای همیشه من ……………….خودمو می کشم
-تو این غلط ونمی کنی
-می دونی که می کنم میدونی که کله شقم
-2روز وقت داری فقط 2روز که تصمیم بگیری فقط بدون اگه قبول نکنی باعث مرگ دختر یکی یدونه عمت
میشی
اینارو گفتم واز خونه زدم بیرون
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

امروز مهلت دو روزه محمد تموم شد واون خواسته منو پذیرفته الا ن ساعت 1 شب ومن منتظر محمدم جلوی اینه ایستادم وخودمو برانداز می کنم یه شورت وسوتین مشکی تنم بود وی لباس خواب حریر سفید روش موهای بلندم که تاروی باسنم میرسید رو همینجوری باز گذاشته بودم ومثل ابشار رو کمرم ریختهم موهای مشکیم صورت سفیدمو قاب گرفته بود وچشمای درشت وبه رنگ شبم زیباییم رو چندبرابر کرده بود

بالاخره زنگ در به صدا در اومد وای قلبم بدجوری می تپید در باز کردم محمد بادیدنم شوکه شد چندثانیه همینجوری بهم خیره شد وبعد سرشوپایین انداخت اومد تو ازش خجالت می کشیدم اونم همینطورگفتم محمد بزار امشب فکر کنم واقعا مال منی فکرکنم رویام واقعیت شده محمد امشبو به من هدیه بده فقط ی امشب کم کم داشت گریه ا م می گرفت که گفت
- هستی بسه باشه امشب من فقط مال توام ولی هنوزم میگم کارت اشتباست پشیمون میشی هستی من ………. –بسه دیگه نمی خوام بشنوم من پشیمون نمیشم
وی دفعه شروع کردم به لب گرفتن ومعصومانه نگاش کردم وگفتم خواهش می کنم
باشه باشه

دستشو گرفتم وبه سمت اتاقی که تموم روز در حال تزیین کردنش بودم بردم در اتاقو باز کردم باتعجب به اتاق نگاه کرد منم باغم شدیدی که توی دلم بودبه اتاق نگاه می کردم ی تخت دو نفره وسط اتاق که ملحفه سفیدروش کشیده بودم وتمام کف اتق را گلای رز قرمز پرپر شده پوشونده بود یادم نمی رفت امروز چه جوری باگریه گلاروبه یاد عشق پرپر شدم پرپر می کردم دورتادور اتاق روهم شمع روشن کرده بودم و برقارو خاموش کرده بودم دستشو گرفتمو گفتم پس چرا ایستادی بیا تو دیگه خودمم نمی دونستم امشب شب وفات منه یا شب زفاف من

باهم رفتیم روی تخت شروع کردیم به لب دادن استرس توی چهرش زیر نورشمع هم معلوم بود وای که چه طعمی داشت لباش هنوزم بعداز 2سال هوس لباشو میکنم لبشومیخوردم گاز می گرفتم ا ونم کم کم داشت داغ میشد شروع کرد زبوشوتوی دهنم چرخوندن
طعم لباش بیشتر مستم کرده بود شروع کردم به دراوردن لباساش البته باکمک خودش باولعی وصف نا پذیر شروع کردم به خوردن کیرش کیر سفتش توی دهنم رو پر کرده بود همینطور که کیرشو میخوردم انگشتمو خیس کردمو از در سوراخ کونش تا روی تخماش میکشیدم تخماشو می مکیدم بالاخره ازچندتا فیلم سکسی ای که امروز دیده بودم ی چیزایی یاد گرفته بودم غرق لذت بود می دونستم اولین تجربه سکشه پس می خواستم بهترین لذت رو بهش بدم ناخن هاشو از روی حریر لباسم به کمرم می کشیدو منو دیوونه تر میکرد بلند شدم لباسامو در اوردم

گفتم شروع کن دیگه نگاهی بهم کرد کاملا معلوم بود داره با حس شهوتش می جنگه ومن چه قدر از پیروزی شهوت در این جنگ لذت می بردم شروع کرد از گردنم به خوردن زبون داغشو رو بدن تب دار من می کشید به سینه هام که رسید مکثی کرد گفتم بخورش دیگه محمد من بخورش محمد یکی از سینه هاموتوی دستش گرفت اون یکی رو تو دهنش گذاشت به صورت دایره وار روی سینم زبونشو می کشید با اینکه رابطه اولش بود اما بی تجربه نبود واین برای من جای سوال بود اون همینطورسینه هامو می خورد واتش هوس منو شعله ور تر می کرد جای جای بدنم وخورد تا رسید به کسم پاهامو باز کردم واون شروع کرد به خوردن چوچولم اه اه اه محمدم عشق من تو امشب فقط مال منی تو تنها مالک روح وجسممی ی دفعه شروع کردم به چنگ زدن تخت اهههههههههههههههههههههههه ارضا شده بودم امیرم دیگه دست از خوردن برداشت بعداز چند دقیقه بی حال و با چشمایی خمار گفتم محمد نمی خوای شروع کنی
-هستی بزار این وسط چیزی رو از دست ندی اینطوری در اینده هم مشکلی برات پیش نمیاد
-نه محمد گفتم بکن

-باشه چرا عصبی می شی
ی کم کیرشو خوردم و کیرشو گذاشت در سوراخ کسم وبا یه فشار واردش کرد که فریادم به هوا رفت اهههههه اخخخخخخخخخخ مامان درش اورد سرخی خون روش دیده میشد با ی دستمال تمیزش کرد دوباره کیرشو فرو کرد تو کسم وایی چه قدر درد داشت از زوایای چهره امیر می شد فهمید داره لذت بی اندازه ای می بره دیگه در حال عادی نبودم لذتی همراه با درد اما من درد جسمم را حس نمی کردم درد روحم واشکام بود که بی اجازه صورتم را خیس میکردن درد من درد روحم بود دردی که لذت امشب را به کامم تلخ می کرد درد جدایی بود اری امشب که می گذشت دیگر من صاحب محمد نبودم محمد تلمبه میزد وبی محابا عرق می ریخت وگاه ناله ای میکرد من نیز ناخوداگاه ناله میکردم بعداز چند دقیقه دستمو محکم گرفتو داد زد و ابی سفید رنگ با فشار روی شکمم ریخت و بعد محمد بی حال کنارم افتاد

دستمال برداشتم شکمم رو تمیز کردم بامحمد هر دو بی صدا گریه می کردیم من برای عشقم او را نمیدانم برای چه نمی دانم کی خوابم برد ولی صبح که بیدار شدم از درد به خود پیچیدم ی کاغذ کنار تخت بود دست خط محمد هستی منو ببخش

الان دو سالی ازون ماجرا می گذره وازون روز به بعد محمد در برابر من شد کوه یخ من با دختری که محمد عاشقش بود صحبت کردم وبعداز کلی رفت وامد راضی کردن داییم اینا دیشب شب عروسی محمد ونیلوفربود وبعد دوسال بالاخره امیر با من حرف زدوگفت ممنونم هستی هیچ وقت خودمو نمی بخشم وامشب تیغ تیزی دستم را نوازش می کند دیگر کاری ندارم درین دنیا به قول خود عمل کرده ام این دو سال هم اجباری زندگی کرده ام محمدم دیگر خوش بخت است من چیزی جز این نمیخواهم پس خداحافظ دنیا ماما ن بابا منو ببخشید وتیغ دستم را خط می زند واسمم نیز در دنیا خط می خورد

برگرفته از خیالم

نوشته: دوستدار کفتار- هستی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>