فرار از فردا

‎وارد مهمونی شدم ، هنوز شال حریر مشکی و مانتوی مشکی گوشادو بلندم و که از جلو کاملا باز بود و ‎ لباسم معلوم بود در نیا ورده بودم ، مثل همیشه از وقتی رسیدم انقدر سر گرم شیطونی شدم و شروع کرده بودم به چرت گفتن و خندیدن که اصلا یادم رفته بود برم مانتو روسری مو در بیارم ، گرم صحبت با دوستام و لبخند زدن به کسایی که تازه بهم معرفی میکنن شده بودم و هیچ توجه ای به کسی که از دور حواسش کاملا به منه نداشتم ، به خودم اومدم و اومدم برم لباسم و عوض کنم ، همین که سرم و بالا گرفتم چشم ام به ۲ تا تیله ی سبز افتاد که خیره شده به حرکات من ، به مهز این که سرم و بالا گرفتم جای دیگه ای رو نگاه کرد . رفتم توی اتاق که لباسامو عوض کنم ، داشتم توی آیینه خودمو بر انداز میکردم ، با موهای مشکی و پوست سفید رژ گونه ی کرم خیلی ملایم و رژ صورتی کم رنگ و ریمل زیاد و خط چشم مشکی جذاب تر از همیشه ، با اون لباس مشکی تا زیر باسن و جوراب شلواری مشکی و کفش پاشنه بلند مشکی کاملا ساده و ناز شده بودم در عین حال سعی نمیکردم بدنمو به نمایش بزارم ، که با یک گردن بند و دست بند طلایی سعی کرده بودم یکم از سادگی در بیارم خودم . قدم ۱۶۵ و وزنم ۶۰ کیلو بود و هیکل تو پر داشتم .

‎از اتاق بیرون رفتم و سعی کردم تو یک نگاهه سریع کسایی و که نمیشناسم برسی کنم که دوباره با همون ۲ تا تیله بر خورد کردم که بازم حرکات من و زیر نظر گرفته . اون که بعدا فهمیدم اسمش امیر علی ، با قد ۱۸۰ و هیکل خوبی که داشت ، با پوست برنز و شلوار جین و پیرهن مردونه ی سفیدی که یقه و آستین اش از زیره پولیور سبزی که کاملا با چشماش هام خونی داشت بیرون زده بود ، با کالج و کمر بند قهوه ای ، میتونم بگم خوشتیپ ترین پسر اونجا بود و نگاه همه ی دختر ا رو اون بود . رنگ پوست برنز اش با چشمای سبزش که به عسلی میزد و موهای خرمایی جذاب تر اش کرده بود . چند ثانیه ی بیشتر نظرمو جالب نکردو بعد اش دوباره سرم گرم شد .

‎وقتی که همه مشروب خورده بودن و در حال رقصیدن بودن ، من شاید اونجا جزو محدود کسایی بودم که مشروب نمیخوردم و هنوز نشسته بودم و به دیگران خیره شده بودم ، کاملا تو خودم بودم که یک صدای مردونه از پشت شنیدم :
‎برای کسی که هوشیار خیره شدن به یک سری آدم مست مثل نگاه کردن به دیوونه هاس .
‎تعجب کردم اما زود به خودم مسلط شدم صدام و صاف کردم
‎گفتم : من هیچ وقت نخواستم که جزو اون دیوونه ها باشم ، چون همیشه ی نفر هست که هوشیار باشه و دیگران و زیر نظر بگیره .
‎گفت : میتونم بشینم ؟
‎گفتم : بفرمایید .
‎نشست ، نه من به اون نگاه میکردم و نه اون به من .همین طور که به رو به رو خیره شده بود زیر زبون ، آروم آروم گفت :
‎میدونستی جذاب ترین دختر این جا تویی ؟
‎از لحن جدی خودم در اومدم و با شیطنت گفتم :
‎میدونسی خوشتیپ ترین پسر اینجا تویی ؟
‎دستش و زد زیر چونش ، آرنجشو گذشت لبه ی مبل و صورتشو به طرف من چرخوند و زل زد تو صورتم ، سرم و انداختم پایین . گفت :
‎این دختر خجالتی همون دختر شیطونه که از راه نرسیده همه مهمونی و به هم ریخت ؟
‎عین دختر بچه های ۵ ساله ی خجالتی ، آروم سرم و بالاو پایین کردم و گفتم نچ !! خجالت نمیکشیدم ، نمیدونم چرا داشتم خودمو لوس میکردم !!
‎هیچی نمیگفتم ، اونم هیچی نمیگفت فقط با یک لبخند شیطون زل زده بود به من ، بعد از چند لحظه با شیطنت گفت :
‎حالا واقا خوشتیپ ترین پسر اینجا منم ؟
‎دوباره شیطنت ام گل کردو گفتم :
‎و حتی خوشگل ترین !!
‎دستشو آورد جلو و با یک نگاه مظلوم خیره شد بهم . خودمو لوس کردم و گفتم :
‎الان منظورت چی ؟ نکنه انتظار داری جذاب ترین دختر اینجا دستشو بزاره تو دستات ؟
‎گفت : این پرنسس جذاب دلش میاد دست خوشگل ترین و خوشتیپ ترین پسر امشب و رد کنه ؟
‎واسه این که بفهمه حتی بدون این که اسمشو بگه خیلی تند رفته ، از جام بلند شدمو گفتم :
‎افتخار آشنایی با چه کسیو داشتم ؟
‎یک دفعه دستشو کوبید به پیشونیش و گفت :
‎ببخشید ، اصلا حواسم نبود ، من امیر علی ام .
‎آروم گفتم : خوش حال شدم امیر علی جان ، منم طنین ام .
‎دوباره مظلوم شد و گفت : حالا کجا داری میری ؟
‎گفتم : گرمه ، میرم هوا بخورم . دیگه هیچی نگفت . منم رفتم…

گفتم : گرمه ، میرم هوا بخورم . دیگه هیچی نگفت . منم رفتم . تو حیات داشتم راه میرفتم و ذهنم درگیر امیر علی بود ، بعد چند لحظه کاملا حواسم پارت شد . دور حاشیه ی استخر با ۱۰ سانت پاشنه راه میرفتم و شیطنت میکردم که دوباره صدای امیر علی و شنیدم :
‎اگه جذاب ترین دختر اینجا بیفته توی آب من چی کار کنم ؟ بیا اینور شیطون خانوم !!
‎با شیطونی گفتم : من هنوز خانوم نشدم .
‎امیر علی گفت : بی تربیت بی شرف ، بیا اینور پرنسس کوچولو ، حالا خوب شد ؟
‎گفتم : آهان ، این شد !! بعد همون جوری که هنوز پشتم بهش بود داشتم شیطونی میکردم گفتم :
‎خوب حالا چی کار داری ؟
‎گفت : برگردی میبینی !
‎بر گشتم دیدم تو دستش ۲ تا لیوان آب پرتقال ، لیوان ارو گذشت رو میز و گفت :
‎اگه میدونستم انقدر سخت افتخار میدی که چند دقیقه رو با من بگذرونی قدر اون چند لحظه رو بیشتر میدونستم
‎دلم واسه مهربونیش زعف رفت ، رفتم طرف میز ، خودش یک صندلی رو واسم کشید عقب . نشستم ، یک نگاه مهربون بهش کردم
‎گفتم : مرسی امیر علی
‎گفت : دیدم مشروب نمی خوری ، از وقتی هم که رسیدی هیچی نخوردی .
‎ازش خجالت کشیدم ، از این همه مهربونش . هیچی نگفتم .
‎هر ۲ تو سکوت آب پرتقال مونو خوردیم . امیر علی از صندلیش بلند شد ، دستشو آورد جلو . اینبار دستامو گذاشتم تو دستش . از جام بلند شدم ، با هم رفتیم تو . وقتی رفتیم تو ، نور سالن بیشتر شده بود و چند نفری نشسته بودن ، وقتی منو امیر علی دست تو دست هم اومدیم تو ، چند تا از دخترا با حسادت بهم نگاه میکردن ، منو امیر علی رفتیم ی گوشه نشستیم .
‎امیر علی آروم یجوری که فکر میکرد من نمیشنوم زیره لب زمزمه کرد : این پرنسس کوچولو که همه نگاش میکنن باید مال من شه !
‎منم خیلی خونسرد گفتم : شتر در خواب بیند پنبه دانه
‎یدفه دیدم امیر علی زد زیره خنده و گفت : فضول خانوم ، اولا که زشته به حرفای خصوصی آدم گوش میدی ، دوم اینکه خیلی هم دلت بخاد
‎مظلومانه گفتم : من که نمی خواستم گوش بدم تخسیر خودته که بلند بلند گفتی شنیدم !
‎آهنگ تموم شد و آهنگه بعدی که شروع شد آهنگ عزیزم عماد طالبزاده بود که من خیلی دوستش دارم ، بخاطر این که از دلش در بیارم ، دستشو گرفتم گفتم :
‎امیر علی میای برقصیم ؟ من این آهنگ خیلی دوست دارم . یک لبخند مهربون زد گفت :
‎باشه عزیزم ، بعد گفت حتی میترسم بهت بگم عزیزم ، باشه پرنسس کوچولو ، به یک شرت
‎گفتم : چی ؟
‎گفت : منم با هر آهنگی خواستم باهام برقصی
‎گفتم : چشم
‎بلند شد ، قبل از این که بلند شم دستش و آورد جلو ، دستامو گذاشتم رو دستش ، بلند شدم ، رفتیم وسط . تا الان امیر علی فقط دستم و گرفته بود ، اما حالا با فاصله ی چند سانت رو به روی هم می رقصیدیم و من دقیقا روبه روی امیر علی بودم و میتونستم دقیق تر نگاهش کنم ، چشماش دل هر دختری رو می برد ، ته ریش داشت ، همه نگاهها رو ما بود . خیلی مواظب بود که زیاد به من نزدیک نشه یا برخوردی نکنه که من ناراحت بشم . آهنگ که تموم شد مثل همیشه که عادت دارم بعد رقص طرف مقابل و بوس کنم و تشکر کنم لپ امیر علی و بوس کردم و گفتم مرسی .
‎امیر علی هر ۲ دستم و گرفت تو دستش و چند قدم عقب عقب رفت تا به دیوار رسید ، تکیه داد به دیوار ، همین طور منو نگاه میکرد ، که آهنگ بعد شروع شد .
‎ امیر علی گفت : پرنسس کوچولو حالا میشه تو با این آهنگ باهام برقصی ؟
‎گفتم : با کمال میل و به طرف وسط کشیدمش ، وسط های آهنگ بود که امیر علی داشت پشت من می رقصد ، یک دستش و گذشت رو شکمم منو کشید عقب و شروع کرد یک قسمت آهنگ و واسه من زمزمه کردن با آهنگ :
‎این حس قشنگ و مدیون تو هستم ، تو با منی و من از عشق تو مستم ، دستات و میگیرم ، مثل پر پرواز ، اون بالا تو ابرام ، تو پیش منی باز . بدش آروم دستش و برداشت و از من جدا شد و اومد رو به روم و ادامه داد به رقصیدن . بعد تموم شدن آهنگ دوباره من لپ امیر علی و بوس کردم و گفتم : مرسی
‎امیر علی گفت : من باید از تو تشکر کنم ، پرنسس من ، که تو امشب افتخار این و به من دادی که کنارم باشی .
‎چشمای امیر علی کاملا خمار شده بود ، نشستیم کنار هم ، آروم در گوشش گفتم :
‎امیر علی نخورده مست کردی
‎گفت : پدر سوخته آدم با تو برقصه و نتونه حتی بوست کنه مست میکنه دیگه !
‎هیچی نگفتم که گفت : طنینی میای چند دقیقه راه بریم ؟
‎گفتم : اره بریم . راه افتادیم سمت حیاط . هوا سرد تر از قبل بود ، سردم شد . گفت تو یک لحظه وایسا تو تا من بیام . چان ثانیه بعد با یک کت قهوه ای که مال خودش بود اومد . کتو انداخت رو شونم و گفت حالا بریم . راه افتادیم . دستشو آروم گذاشت دور کمرم ،
‎ شیطونیم گل کردو گفتم : کی به شما اجازه داد دستتو بزاری پشت کمر من ؟
‎سریع دستشو برداشت و گفت : ببخشید می خواستم اجازه بگیرم روم نشد . گفتم شوخی کردم و خودم سرمو تکیه دادم به شونش و راه افتادم ، اونم دوباره دستش و گذاشت پشت کمرم . انقدر باد میومد که حتی با کت امیر علی بازم سردم شد و مجبور شدیم بریم تو . همه جا تاریک بود و یک آهنگ ملایم پخش میشد ، امیر علی مظلوم نگاهم کرد ، با نگاهمون با هم حرف میزدیم ، امیر علی میخواست برقصیم و من اخم کردم ، تو چشمای خمارش یک دنیا خواهش بود . دستامو گرفت ، منو برد وسط سالن…

تو چشمای خمارش یک دنیا خواهش بود . دستامو گرفت ، منو برد وسط سالن ، کم کم بهم نزدیک میشد ، انقدر که بینمون چند سانت بیشتر فاصله نبود . یک دستشو گذاشت پشت کمرم ، منو کشید سمت خودش . انقدر نزدیک که سرم رو سینهاش بود ، بعد اون یکی دستشم گذاشت پشت کمرم ، منم هر ۲ دستم و بردم پشت گردنش . سرم هم رو سینه هاش ، امیر علی ام با یک دستش آروم کمر من و ناز میکرد و اون یکی دستشو برده بود بین موهام ، هر لحظه بدنش داغ تر میشد ، انگار تازه داشتم میفهمیدم چه اتفاقی افتاده ، من تو بغل کسی ام که احساس آرامش میکنم و هیچ مقاومتی نمیکنم ، امیر علی بیشتر منو فشار میداد به خودش ، آروم سرش و آورد کنار گوشم و با صدای گرفته و آروم گفت :
‎هنوزم نمی خای مال من باشی ؟
‎هیچی نگفتم ، ترجیح دادم حرف نزنم و خودم و بسپرم دستش . آروم همون جور که کنار گوشم حرف زد ، همون جا رو بوس کرد ، حرارت نفسش توی گوشم ، همه ی تنم و لرزوند . سرمو گرفتم بالا ، تو چشماش نگاه کردم ، نگاهش از رو چشمم اومد پایین ، اومد روی لبم ، دوباره اومد رو چشمم ، بین صورتمون چند سانت بیشتر فاصله نبود ، انقدر که حرارت نفساش میخورد به صورتم ، بوی عطرش پیچیده بود تو مشامم ، هیچ کدوم مون تو حال خودمون نبودیم . آهنگ داشت تموم میشد ، آروم در گوشش گفتم :
‎ امیر علی بشینیم دیگه ؟
‎قبل از این که آهنگ تموم شه منو امیر علی رفتیم نشستیم .ساعت تقریبا ۲ بود ، من دیگه حوصله ی اونجارو نداشتم ، مخصوصا با رقص آخر . آروم به امیر علی گفتم :
‎من می خوام برم ، اونم چیزی نگفت .
‎رفتم تو اتاق ، که حاضر شم ، امیر علی از پشت اومد دستشو حلقه کرد دوره شکمم ، ترسیدم ، انتظارشو نداشتم ، جیغ کشیدم . امیر علی گفت :
‎نترس پرنسس کوچولو ، منم .
‎کیفمو کوبیدم بهشو گفتم : دیوونه .
‎امیر علی مظلوم نگاهم کرد و گفت : دلت میاد ؟
‎سرمو بالا و پایین کردم و گفتم : نچ
‎مانتو و روسری مو تنم کردم که امیر علی گفت :
‎خانوم برسونمتون .
‎گفتم : نه امیر علی جان ، تو بمون اینجا ، من خودم ماشین دارم .
‎گفت : با ماشین من می ریم تو سویچ تو بده دست امید ( همون کسی که مهمونیش بود که دوست صمیمی امیر علی بود ) من میگم فردا ماشین و بیاره واست .
‎راستش دلم نمیخواست آشنایی من و امیر علی همین جا تموم شه .
‎گفتم : باشه ، پس بریم .
‎سویچ منو دادیم دست امید و راه افتادیم سمت ماشین ، امیر علی درو واسه من باز کرد ، من نشستم خودشم نشست پشت فرمون ، پشت ازارا مشکی خیلی مردونه تر و جذاب تر شده بود . کفشم و در آوردم و زانوهامو بغل کردم تو شکمم و پاهام و گذاشتم لبه صندلی ، یک دست امیر علی به فرمون بود و یک دستش تو دست من .
‎گفت : کجا برم ؟
‎گفتم : زعفرانیه
‎گفت : خیلی زود میرسیم که ، نمیخواستم به این زودی جدا بشم ازت .
‎ تو راه من همش به ضبط ور می رفتم . تا به آهنگ فرار از فردا ی عرفان رسید ، من همیشه سر این آهنگ بغض میکنم .
‎آروم آروم اینجا ی آهنگ و زمزمه کردم : ” می خای بشی مال من ، جالب کار من ، ولی نشی عاشق ام ، چون من مسافرم ، همین فردا عازم ام ، موندن محال پس ”
‎کاملا صورتم رو به پنجره بود و امیر علی اشکام و نمی دید .به اینجا که رسید امیر علی صدارو زیاد کرد : نخواستم ، هر چی کشیدم بسه دیگه ، نخواستم ، دایم کلاف خسته دیگه ، نزاشتم جایی برای قلب دیگه ، من آخر باید رها شم ، نه باشم واسه حوادث من تکیه …
‎دوباره من شروع کردم به خوندن : من آروم ام … ولی قانونا … من داغونم … چشمام بارونن … زندگی ام وارونس … بزار برو نکن بازی با جونم …
‎از صدام امیر علی فهمید که بغض کردم و دارم گریه میکنم . ماشین و زد کنار ، آروم منو چرخوند سمت خودش ، اشکام و پاک کرد و سرم و گذاشت رو شونش . دستش و کرد تو موهام .
‎ هیچی نگفت تا خودم آروم شدم . بعد چند لحظه آهنگ عزیزم عماد طالبزاده رو که امشب فهمیده بود دوست دارم گذاشت و جو یکم عوض شد . بعدش گفت طنین یک لحظه گوشی تو بده من گوشی ام شارژ نداره ، یک زنگ به خونه بزنم ، دادم . چند لحظه بعد دیدم گوشی اش زنگ خورد
‎گفتم شارژ نداشت که .
‎دماغ ام و کشید و گفت : فضولی نکن ، زنگ زدم به خودم که شماره ات رو داشته باشم ، حالا می تونی بری خونتون . ادرس بده . ادرس و دادم و رسوند منو . موقع خدا حافظی بوس اش کردم و گفتم :
‎امیر علی ، مرسی واسه امشب .
‎اونم گفت : مرسی واسه همه چی . شماره من رو گوشی ات ، دوست دارم صبح با صدای تو بیدار شم . بعد قبل این که در ماشین و باز کنم ، دستش و گذاشت پشته گردنم ، منو کشید سمت خودش ، با چند سانت فاصله ، نفساش میخورد به صورتم ، داغ بود ، صورتش و نزدیک تر کرد ، لب اش کاملا دم گوشم بود ، نفساش تو گوشم می پیچید ، تپش قلبش و زیر سینه هام حس میکردم ، آروم تو گوشم گفت :
‎دوستت دارم .
‎همه تنم لرزید ، دوباره اومد رو به روی صورتم ، چشماش به زور باز می شد ، هوس و عشق هر ۲ رو تو چشماش می دیدم . آروم لب اش و گذاشت رو لبم . بعد چند ثانیه یک دفعه مثل دیوونه ها ازم جدا شد . سرش و گذاشت رو فرمون ، آروم گفت :
‎ببخشید ، برو عزیزم . خدافظ

وارد خونه شدم ، مامانم روی مبل دراز کشیده بود و منتظرم بود ، رفتم بالا سرش ، بوسش کردم ، چشماشو باز کرد .
گفتم : مرسی مامانی که بیدار موندی ، حالا بلند شو برو سر جات بگیر بخواب
گفت : خوش گذشت ؟ سر حالی !
گفتم : جات حسابی خالی بود مامانی جونم !
گفت : برو بچه ، زبون نریز . من اگه اونجا بودم که به تو خوش نمی گذشت
همونجور که لابی مبل نشسته بودم ، خم شدم ، بوسش کردم و گفتم :
این چه حرفیه مامانی ، عاشقتم . بوس .
و دست مامانم و گرفتم و از رو مبل بلندش کردم و راه افتادیم سمت اتاقمون .
دام در اتاق مامانم مکث کرد و گفت :
راستی طنین ، ماشینت و نیاوردی تو حیاط ؟ صداش نیمد
گفتم : مامی با یکی از دوستام اومدم ، صبح امید ماشین و میاره .
مامانم گفت : باشه عزیزم ، شب بخیر
رفتم تو اتاقم ، تنها شدم ، حالا بیشتر وقت داشتم راجع به امیر علی فکر کنم
***
از وقتی طنین و پیاده کرد ۱ ساعت در خیابون چرخیده بود و حالا چند تا آهنگی و که با طنین گوش داده بود هی از اول گوش میداد و اون تنها خاطره ای بود که از اون داشت . سعی کرده بود بیرون خونه فکرش و بکنه و وقتی رسید خونه بتونه بخوابه و حالا که رو تختش دراز کشیده بود یک ذره هم خواب به چشماش نیمده بود ، از راه که رسیده بود با مامانش که تا الان منتظرش بود بی حوصله سلام کرده بود و رفته بود سمت اتاقش ، میخواست فقط به اون فکر کنه ، نه هیچ چیز دیگه ای !
تاق باز خوابیده بود و ۲ تا دستش زیره سرش بود و به ی جای دور خیره شده بود . انگار که نگاهش از سقف اتاق میگذشت ، صحنهای اون شب بودن که جلوی چشماش رژه میرفتن و آهنگ فرار از فردا که تو اتاق پیچیده بود ، از همین الان گوشیش رو از سایلنت بر داشت ، انگار که انتظار داشت طنین همین الان از خواب بیدارش کنه !
***
خودم و پرت کردم رو تختم ، گوشیمو برداشتم و رفتم توی شماره ها ، شماره امیر علی ببینم ، یک خط کد ۳ خیلی رند . شمارش و تو گوشم سیو کردم ، هنوز نمیدونستم صبح بهش زنگ بزنم یا نه . اما میدونسم خیلی خوشالم . خیلی خسته بودم اما افکار ام نمیزاشت بخابم ، انقد از این دنده به اون دنده شدم تا خوابم برد .
صبح از ساعت ۱۰ سرو صدای بقیه رو میشنیدم ، مامانم هی میگفت ایمان نرو تو اتاقش ، دیشب دیر اومد خونه ، بزار بخوابه . دوباره خواب ام سنگین شد . ساعت ۱۱ بود که از خواب پریدم ، دیدم ایمان با همه هیکلش افتاده روم ، چشمم و باز کردم .
گفتم : ایمان پاشو از روم ، له شدم داداشم . صبح بخیر
ایمان اومد از روم پایین ، کنارم دراز کشید و گفت :
صبحت بخیر خواهر خوشگلم ، دیشب که داداشتو تنها گذشتی ، امروز ام که تا ۱۱ خابیدی ، پاشو دستو صورت نازتو بشور ، بریم بیرون .
یاد امیر علی افتادم و گفتم : ایمان بزار غروب بریم ، من هنوز خستم .
ایمان رفت بیرون ، گوشیمو برداشتم …
***
با وجود این که دیشب تا ساعت ۵ سب نتونسته بود بخوابه اما از ساعت ۹ بیدار بود و زل زده بود به گوشیش ، وقتی مامانش ساعت ۱۰ واسش آب میوه آورده بود ، گفته بود که هنوز خوابش میاد . همش سعی میکرد بخوابه تا زمان زود تر بگذره .
***
گوشیمو برداشتم ، زنگ زدم : با اولین بوق جواب داد .
امیر علی – سلام عزیزم
طنین – سلام ، بیدار بودی ؟
امیر علی – نه ، اما تو خواب همه حواسم به گوشیم بود .
طنین – پس خوب نخوابیدی ، بازم بخواب .
امیر علی هول شد و گفت : نه عزیزم ، من این همه منتظر این لحظه بودم صدات و بشنوم . حالا برم بخوابم ؟
تو دلم خندیدم و گفتم : اما من که حسابی خوابم میومد ، ایمان پرید روم بیدارم کرد .
بعد چند دقیقه که حرف زدیم ، بلاخره امیر علی راضی شد بریم صبحونه بخوریم .
ساعت ۱۲ بود که اس ام اس اومد : دیشب هیچی نخوردی ، درست بخور
جواب دادم : من اگر چیزی نمیخوردم لاغر بودم ، مطمئن باش به خودم میرسم .
جواب داد : لاغری ربط به خوردن نداره ، بدنت ضعیف میشه .
جواب دادم : چشم .
تا بعد ناهار همش پیش ایمان بودم ، بعد ناهار که هر کس رفت تو اتاقش تا دراز بکشه ، روی تختم ولو شدم که امیر علی اس ام اس داد : ناهارت و خوردی فینگیلی؟
واسش زدم : بله آقای مهربون . شما خوردی ؟
جواب داد : بله دختر کوچولوم .
گفتم : من دختر کوچولوه توام ؟
گفت : هم دخترمی ، هم کوچولویی و هم لوس .
گفتم : ماشینمو میخام بابایی .
گفت : امید زنگ زده ، میخای بیام دمبالت بریم ی در بزنیم بعدشم ماشینت و بر داری یا من واست بیارم . گفتم قول دادم عصر با ایمان برم بیرون ، اگه تا قبل ۷ بر میگردیم بیا دمبالم .
گفت : الان که ۵ ، پس زود حاضر شو من ۵:۳۰ اونجام .
گفتم : چشم ، زودی بیا .
پاشدم صورتمو شستم ، موهامو پشت سرم دمب اسبی بستم ، شلوار جین لوله تفنگی ابی روشن با کالج مشکی و مانتو مشکی و شال مشکی سرم کردم ، سریع ی آرایش خیلی ملایم کردم ‪,‬ منتظر امیر علی شدم .
ساعت ۵:۱۵ بود امیر علی اس ام اس زد : من دم درم ، حاضر بودی بیا پایین .
رفتم دم در ، دیدم امیر علی از ماشین پیاده شده ، تکیه داده به ماشین ، اون دست کوچه وایساده منتظرمن . رفتم جلو دست دادم گفتم : سلام
گفت : سلام ، خانوم . به به نگاش کن چه ماه شده . سوار شو وروجک تا دیر نشده .
سوار شدم ، با آهنگ جنیفر لوپز و پیتبال امیر علی گاز میداد .
گفتم : امیر علی ، کمر بندتو ببند
گفت : چشم خانومم ، من همیشه میبندم تورو دیدم یادم رفت .
گفتم : خانومم ؟!!!!
گفت : پس کی ای تو ؟
گفتم : دختر بابام !!
گفت : دخترمن !
گفتم : باشه بابایی ، واسم لواشک بخر .
گفت : چشم دخترم و رفت سمت مغازه انار محمد تو شریعتی .
پیاده شد و با نیم کیلو لواشک با کلی سوس انار برگشت .
واسه تشکر بوسش کردم و گفتم : مرسی امیر علی
گفت : من حاضرم هر کاری کنم که بهونه ای باشه واسه این که تو بوسم کنی .
راه افتادیم ، نیم ساعت که چرخیدیم ساعت ۶:۱۵ بود که امیر علی گفت :
طنینی بریم سمت خونه امید ، هر چند دلم نمیاد جدا شم ازت . تا خونه امید اینا هم یک ربع دیگه تو راه بودیم ، تا اونجا امیر علی دست من و گرفته بود ، چند دقیقه ی بار بوس میکرد .
نزدیک خونه امید گفت : کوچولوی من تو چند سالته ؟ گواهی نامه داری ؟
گفتم : نچ ، ۱۷
گفت : این دفعه اشکال نداره ، مواظب باش اما از این به بعد هر جا خواستی بری خودم میبرمت .
گفتم : چشم
رسیدیم ، امیر علی رفت سویچ و گرفت و گفتم از طرف منم واسه دیشب تشکر کنه ، بعد سویچ و داد به من و تا دم خونمون با ماشین خودش دنبالم اومد . اونجا رفتم دم ماشینش ، ازش تشکر کردم اونم دماغم و کشید .
گفت : برو فینگیلی وظیفم بود . این دفعه بوسش نکردم ، عادت نکنه .
گفت : بوس من چی شد ؟ رفتم سمت در خونه و گفتم باشه دفعه بعد ! …

یک مدت گذشت ، منو امیر علی هر روز نزدیک تر میشدیم به هم ، هر روز عصر میومد دنبالم ، کاری و میکرد که من دوس داشته باشم ، یک روزایی که من حالم خوب نبود ، میخواستم پیاده راه برام ، کنارم راه میومد ، تو سکوت ، هیچی نمیگفت ، میزاشت با خودم خلوت کنم . اما کنارم بود ، نمی کذاشت احساس کمبود کنم ، صبح از وقتی بیدار می شدم ، تا وقتی که عصر میومد بریم بیرون ، چند بار زنگ میزد ، اس ام اس میداد ، تو ماشین ، یا هر جای دیگه ای ، همیشه دستامو میگرفت ، این بهم احساس امنیت میداد . همیشه ام موقع خدافظی لوپشو بوس میکردم . گرفتن دستش ، کنارش بودن ی آرامش عجیب بهم میداد ، جای همه ی کسایی رو که میخواستم با حضورشون جای خالی یک رابطه احساسی و پر کنم امیر علی واسم گرفته بود و وقتی بود کسی و جز اون نمیخواستم
نزدیک ۴ شنبه سوری بود ، رفتم پیش مامانم ، گفتم :
مامی من می خوام ۴ شنبه سوری مهمونی بگیرم .
گفت : نچ ، نمیشه
گفتم : مامانی چرا مثل این بچه تخس ها رفتار میکنی ؟ واسه چی نمیشه ؟
گفت : خودتم میدونی که میخای مشروب بیاری تو خونه ای که من توش نماز میخونم !
ایمان که میدونست هر سال من و مامان سر مهمونی ۴ شنبه سوری دوا داریم ، گفت :
بیا اینجا خواهری ، خودم واست مهمونی میگیرم ، بیا بشین رو پای داداشت . دویدم رفتم رو پاش نشستم گفتم :
داداشی ببین مامان اذیت ام میکنه ، ایمان گفت :
خوب حق داره خواهری . دوس نداره دیگه . وقتی جمعیت زیاد میشه ، هر کس هر جایی که دوست داره سیگارش و خاموش میکنه ، مست میکنن ، حواسشون نیس ، اشغال میریزن ، دفعه ی پیش یادت نیست مهمونی من فرش سوخت ؟
خونه ی من فرش نداره ، خونه مجردیه . هر چی ام بشه ۴ تا کار گر میگیریم فردا ، خونرو مثل گل میکنن . تو هر چی میخای بیا به خودم بگو ، چرا به مامان میگی !
بوسش کردم و گفتم : راست میگی داداشی ؟
گفت : اره ، اما شیطونی نچ !!!!
گفتم : چشم داداشی .
گفت : پس زود بهم بگو چند تا مهمون داری و چه چیزایی میخای من بخرم ، امروز شنبه اس ، چیزی تا ۳ شنبه نمونده .
گفتم : چشم
بعد رفتم تو اتاقم ، به امیر علی اس ام اس دادم : امیر علی ، مامانم قبول نمیکرد خونه مهمونی بگیرم ، قرار شد خونه ایمان بگیرم . تو چند تا مهمون داری ؟
امیر علی گفت : فینگیلی ، مگه امیر علی مرده ؟ خونه من که خونه ی خودته !
گفتم : نچ
جواب داد : بگو چقدر مهمون داری تا من بگم
گفتم : خونه ایمان زیاد بزرگ نیست ، فکر کنم ۵۰ تا مهمون کلا داشته باشم .
جواب داد : منم فقط به چند تا دوست ای صمیمی ام میگم . کلا ۵ نفر .
رفتم پیش ایمان گفتم : ایمانی من ۳۰ تا مهمون دارم ، خودتم به دوستت بگو .
ایمان گفت : باشه خواهری . دی جی هم میخای ؟
گفتم : اره ایمانی .
از جمعه با امیر علی نرفتم بیرون ، گفتم صبر کن تا ۳ شنبه که دلت تنگ شه واسم .
امیر علی ۲ شنبه شب اس ام اس داد : چی میپوشی فردا فینگیلی ؟
جواب دادم : خودت میای میبینی !
سرکمد بودم داشتم لباسم و نگاه میکردم ، دوباره اس ام اس اومد : به هر حال خانومم حواست باشه لباس باز نپوشی . در ضمن میخواستم ببینم چه رنگی میپوشی که منم اون رنگ بپوشم .
جواب دادم : آقا بالا سر شدی باز ؟ اصلا با شورت و سوتین میام .
جواب داد : اون وقت اگه تاحالا خانوم نشدی ، همونجا جلو ی همه و داداشت ، خانومت میکنم خودم .
واسش زدم : کم نیاری یک وقت !
جواب داد : زن خودمه ، باید به تو جواب پس بدم ؟
رفتم سر کمدم ، یک شلوار جین ابی روشن بوت کات برداشتم ، با کفش مشکی پاشنه بلند و تاپ مشکی . بعد به امیر علی اس ام اس دادم : من مشکی میپوشم .
فردا صبح با ایمان رفتیم خونش ، که خونرو مرتب کنیم و کارگر بیاد ، ایمان گفت به امیر علی ام بگو بیاد . زنگ زدم امیر علی گفتم ما خونه ی ایمان یم ، قضیه خر حمالی ی . اما خوش میگذره اگه میخای بیا . نیم ساعت بعد امیر علی ام اومد . من با ی شلوار گرم کن مشکی و یک تاپ سفید بودم . تاحالا با لباس تو خونه و انقدر خودمونی با امیر علی نبودم . امیر علی ام با شلوار گرم کن و تی شرت اومده بود . ایمانم که با شلوارک اون وسط بود .
اون روز ما اصلا کار نکردیم فقط ۳ تایی شیطونی کردیم و خندیدیم . تا امیر علی و ایمان میومدن کار کنن من شیطونی میکردم و همه چیز و به هم میریختم .آخر من انقد خسته شدم تا رو مبل خوابیدم . نیم ساعتی خوابیده بودم که ایمان پرید روم . من دیگه عادت کرده بودم با دیوونه بازی ای ایمان از خب بیدار شام اما امیر علی عقب وایساده بود و فقط میخندید .
رفتم دسشویی ، درو باز گذشته بودم ، میخواستم فقط ی آب به صورتم بزنم . سرم پایین بود که دیدم ۲ تا دست حلقه شد دور شکمم . بعد لبای امیر علی از پشت اومد زیرگردنم ، آروم بوسم کرد . گفت : خوب خابیدی خانومم ؟
همون جور که دستم زیر شیر آب بود ی مشت آب پرت کردم سمت صورتش و گفتم : اوهوم
امیر علی یک دفعه پرید و گفت : دیوونه ، آرامش به تو نیومده حتی چند ثانیه.
یک دفعه دیدم صدای خنده ی ایمان میاد .
بعد ایمان گفت : بیاین بیرون ، خونه ی فساد کردن دسشویی خونه ی منو ! بیاین بیرون میخام برم دوش بگیرم . معلوم بود میخاد ما راحت باشیم , اما این تنها چیزی بود که نه من بهش فکر میکردم و نه امیر علی .
امیر علی نشسته بود جلوی تلویزیون منم سرم روی پاهاش بود ، دست امیر علی بین موهام بود ، میدونست دوست دارم با موهام بازی کنه . با یک دستش هم شکمم رو قلقلک میداد . این شد اولین تنهایی من و امیر علی . ایمان که از حموم اومد ، امیر علی هم قرار شد بره خونه حاضر شه بیاد .
دمه در بهش گفتم : امیر علی ، زود بیا . دلم میخاد امشب ، همه از اول مهمونی ، تورو کنار من ببینن .
گفت : فینگیلی ، وسایلت و بر دار بیا بریم خونه ما ، اونجا حاضر شو با هم بیایم .
گفتم : عزیزم اون جوری نگرانت میشم ، میترسم تو دلت درد بگیره .
ایمان و امیر علی مرده بودن از خنده . ساعت تقریبا ۵ بود امیر علی قول داد ۷ پیش من باشه ….

علی که رفت رفتم ی دوش گرفتم ، لاک زرشکی زدم ، داشتم تنم و لوسیون میزدم که امیر علی اس ام اس داد : زیاد خوشگل نکنی ، زنم فقط واسه من خوشگل کنه .
جواب دادم : چشم .
موهام و صاف کردم ، فرق وسط کردم و ریختم ۲ طرفم ، یک رژ قرمز زدم و سایه مشکی و ریمل زیاد ، با ی رژ گونه ی بژ . پیرهنی که از حموم اومده بودم پوشیده بودم و در آوردم , خودم و با سوتین ابری مشکی با پاپیون سرخابی وسطش و شورت مشکی لامبادا با همون پاپیون ، با پوست سفیدم تو آیینه یک دید کوتاه زدم و بعد تاپ مشکی ساتن تنگی و که زیره سینش یک روبان پهن رد میشد و پشتش گره میخورد و پوشیدم ، قد تاپ بلند بود ، تا زیر باسن میومد ، بعد زیر باسن تنگ میشد و یک کش داشت که باسن و سفت نگه میداشت ، یک دفعه هوس کردم شلوار نپوشم باهاش . البته این مدلش اینه که شلوار نپوشی ، اما خیلی سکسیه و من میخواستم با شلوار بپوشم اش . رفتم پیش ایمان ، گفتم : ایمان این بی شلوار خیلی بده ؟
ایمان گفت : خیلی سکسیه ، اما خوشگله و هیکلتو قشنگ کرده ، از نظر من اشکال نداره ، چون که اینجا دور همی کاملا خودمونه و توام که با امیر علی هستی ، پسرای اینجا هم دوستای خودمن ، که وقتی من میارمشون جایی که خواهرم و دوست دخترم اونجان ، عین چشمام به همشون اعتماد دارم . حالا بستگی به امیر علی داره به خاطر یک شب اون و ناراحت نکن
حالا مونده بود راضی کردن امیر علی ، بهش اس ام اس دادم ، خودمو لوس کردم : امیر علی جونم ؟
زود جواب داد : چی میخای داری زبون میریزی فینگیلی ؟
گفتم : ای وای ، انقدر تابلو بود ؟
جواب داد : بیشتر از این . بگو نیم وجبی.
زود اس ام اس دادم : لباسم….
جواب داد : لباست چی ؟؟؟؟؟؟
خودم و باز لوس کردم و گفتم : فقط یکم کوتاهه
اس ام اس داد : فینگیلی ، مظلوم نشو . نظر ایمان و بپرس منم ۱۰ دقیقه دیگه میرسم ، اگه لباست سکسی باشه می..
چشمام ۴ تا شد ، فکر کردم میخاد بگه میکنمت ! اس ام اس دادم : می….. ؟
جواب داد : میکشمت ) خوشال نشو ، کارت نمیکنم .
هرسم گرفته بود ، میخواستم خفش کنم . اس ام اس دادم : نه تورو خدا ، بیا بکن ….
( من خیلی رک بودم ، اما امیر علی همیشه سعی میکرد غیر مستقیم حرفاش و بزنه و کلمه زشت مستقیم به کار نبره ، در کل تو حرف با هم راحت بودیم ، اما رابطمون تو بوس کردن و بغل کردن خلاصه میشد )
کفش های پاشنه بلند جیر مشکی جلو بستم و پوشیدم ، با اون لباس خیلی سکسی شده بود . قدم بلند شد و پاهام کشیده . یک دفعه دیدم از بیرون اتاق صدای خنده میاد . در و باز کردم دیدم امیر علی رسیده و دارن با ایمان می خندن . از خنده قرمز شدن . گفتم : چی شده ؟
امیر علی سرش و بالا گرفت ، جفتمون به هم خیره مونده بودیم ، من به اون و اون به لباس من .
امیر علی یک پیرهن مردونه ی صورتی پوشیده بود ، با یک جین و کالج مشکی . تیپش دقیقا همیشه اونی بود که من میخواستم ، طوری که هیچ کسی و جز اون نمی خواستم ( تا اون لحظه همیشه اون تو زندگیم بود و من بازم شیطونی میکردم ، اما امروز ، تقریبا مطمئن شده بودم ، که امیر علی و می خوام و حاضرم به خاطرش قید شیطنت و بزنم ) یک چیزیم بگم ، دختر پسرا وقتی با هم دوست میشن ، بیرون از خونه ، یعنی بیرون رفتن تا یک حد کمی وابستگی به وجود میاره ، اما وقتی چند بار با دوست پسرت تو یک خونه باشی ، مهم نیست که اتفاقی بینتون میفته یا نه ، یک صمیمیت و وابستگی شدید به وجود میاد ، دوست داشتنی که کم کم شکل میگیره ، البته تو زندگی من اینطوری بود ! دارم از قضیه دور میشم …
امیر علی هم همین طور به من خیره مونده بود ، گفتم : امیر علی کی اومدی ؟
امیر علی گفت : تازه رسیدم .
گفتم : به چی می خندیدن ؟
دیدم ایمان دوباره قرمز شد از خنده .
به امیر علی گفتم : تو انقدر پسر سنگینی هستی ، چرا تا چشمت به من و داداشم میوفته شیتونیت گل میکنه ؟
امیر علی مظلوم سرش و انداخته بود پایین
گفتم : ایمان تو بگو باز این چی کار کرده ؟
ایمان گفت : داشت اس ام اس اتونو واسم میخوند
یک دفعه عین برق گرفته ها داد زدم : جلو داداشم خجالت نکشیدی ؟
گفت : به قول خودت ، نچ .
امیر علی گفت : عزیزم ، فکر نمیکنی اگه لباست و در بیاری راحت تری ؟
منم که اصلا حواسم نبود گفتم : نه ، اینطوری راحتم . بعد یک دفعه فکر کردم و گفتم : بده لباسم امیری ؟
گفت : از نظر منم اشکال نداره ، اما خوب ته دلم دوست ندارم کسی پاهای نازت و ببینه ، حتی خودم ام دوست ندارم به بدن قشنگت نگاه کنم .
( یکم خجالت میکشیدم از این که امیر علی جلو ی ایمان انقدر راحت بود ، و ایمان هم انقدر روشن فکر که به امیر علی این حق و میداد ، حتی ایمان منو امیر علی و میدید انگار فیلم سوپره ، زود بلند میشد میرفت ، مارو تنها بزاره راحت باشیم )
چیزی نگفتم ، رفتم تو اتاق ، در و قفل کردم ، یک جوراب شلواری نازک مشکی پام کردم ، اینجوری نه سفیدی پوستم انقدر تو چشم بود که امیر علی ناراحت باشه نه مجبور بودم شلوار بپوشم ، امیر علی ام خوشال میشد که واسش ارزش قائلم ، در ضمن به نظر خودم با جوراب شلواری ام اصلا بد نشد ، چون الان خیلی مده ، در ضمن این لباس چون خیلی کوتاهه بهش میومد .
از اتاق اومدم بیرون ، هیچ حرفی نزدم ببینم عکس العمل امیر علی چیه .
امیر علی اون موقع چیزی ناگفت ، فقط وقتی امیر علی و ایمان منو دیدن هر ۲ یک لبخند مهربون بهم زدن ، انگار که هر ۲ شونو خوش حال کرده بودم .
( بعضی ها لذت میبرن از این که ناموسشون رو ، مخصوصا زنشون رو ، به نمایش بزارن ، انگار از نگاه هوس انگیز روی زنشون دچار شهوت شدید میشن ، این یک موضوع کاملا عقیده ایه اما به نظر من اون آقایون خودشون هم از نگاه کردن به ناموس دیگران لذت میبرن ، من به شخصه از این جور مرد ها متنفرم و حس بدی بهم میده کسی که بخواد منو واسه دیگران به نمایش بزاره ، البته این که من خودم واسم مهم نیست که چی بپوشم ، دلیلش اینه که زن ، ذاتا” بی غیرت هست و غیرت مال مرده ، مرد باید زن رو مهار کنه ، حالا تفاوتی نداره ، پدر باشه ، برادر باشه ، دوست پسر باشه ، ما همیشه این طوری تربیت شدیم تو خانواده ، که ناموسمون رو حفظ کنیم واسه خودمون ، به محرم خودمون به چشم محرم نگاه کنیم ، نه چیز دیگه ای ، امیر علی هم مثل ما تربیت شده ، اینو از رفتارش میشه متوجه شد )
ایمان باز دوباره جو فیلم سوپر گرفتش و گفت : من میرم دنبال دزیره ، زود بر میگردم
ایمان رفت , منم بلند شدم برم سمت اتاق ، ساعت ۶:۳۰ بود تا ۸ همه میومدن ، اولین بار بود که با امیر علی تنها ی تنها بودم اما نگران نبودم ، مطمئن بودم ایمان تا ۲۰ دقیقه دیگه میاد . امیر علی ام پشت من اومد تو اتاق . جلوی آیینه بودم که امیر علی آروم گفت : مرسی
من که اصلان حواسم نبود پرسیدم : واسه چی امیر علیم ؟
گفت : واسه لباس . من میفهمم که تو فقط به خاطره من و ایمان این کارو کردی ، مرسی که این مسائل و درک میکنی ، میفهمی که من به تو به چشم ی دختر که باهاش ارتباط دارم نگاه نمیکنم ، تو مال منی ، ناموس منی ، تو مال امیر علی هستی ، نه هیچ کس دیگه . حتی خودم هنوز دلم نمیاد نگات کنم .
گفتم : این کارو کردم ، چون امروز حس کردم بیشتر از همیشه دوست دارم ، و یک ذره به خاطر ایمان که انقدر خوب منو میفهمه ، میدونم ناراحت میشه اما چیزی نمیگه که من خوشال باشم ، همه این کارارو میکنه که من خوشال باشم .
داشتم با پشت گردن بندم کلنجار میرفتم که امیر علی اومد پشتم ، گردن بندم و واسم بست . بعد آروم دستشو حلقه کرد دور شکمم ، منو عقب عقبی کشوند ، تا به تخت رسیدیم ، نشست روی تخت ، منو کشوند رو پاش . یک دستش و انداخت زیر پاهام ، پاهام و آورد بالا یک دستشم گذشت پشت کمرم ، تکیه ی من به سینه ی امیر علی بود ، یک دستش رو در یکی از رون های پام حلقه کرد ، بعد آروم دستشو روی پام میکشد پایین و پاهامو با دستش میمالید تا به مچ پام رسید. بعد سر منو آورد بالا ، آروم پایین تر از لبم ، روی چونم یک بوس کوچیک کرد .
گفت : خانومم میشه بوست کنم ؟
گفتم : از کی تاحالا واسه بوس کردن اجازه میگیری ؟
گفت : از وقتی که نمی خوام لپت و بوس کنم .
میخواستم یک جوری در برم ، گفتم : رژ دارم .
گفتم : امیر علی دستبند هامو برام میبندی ؟
گفت : کجاس ؟
گفتم : اونجا ، بعد با انگشت نشون دادم .
همون جوری ی دستش دور رون پام حلقه بود ، و با اون یکی دستش کمرم و گرفته بود بلندم کرد . اول فکر میکردم بیوفتم اما چون دستش از زیریک رونم رد شده بود و رون پای دومم و گرفته بود یک پام کامل رو دستش بود و اون یکی و با دستش نگه داشته بود . رفتیم دم وسایل ام و دستبند هام و ور داشتیم …

امیر علی دوباره نشست روی تخت ، منو نشوند روی پاهاش و دونه دونه واسم دست بند هام رو بست . دستش رو گذشت پشت کمر من ، منو کشید سمت خودش . صورتشو آورد جلو ، آروم چونم و بوس کرد ، اومد بالا تر گوشه ی لبم و گذشت بین لباش ، آروم میک میزد ، بعد همون جور که یکی از پاهای من تو دستش بود دشت رون من و میمالید ، بلند شد از جاش ، انقدر من و راحت بغل کرده بود که انگار نه انگار که من وزنی دارم . همون طور تکیه داد از پهلو به دیوار ، جوری که پشته من کاملا به دیوار بود ، پاهای من و میمالید و گوشه ی لبم بین لباش بود . امیر علی لحظه به لحظه حس میکرد که من چی می خوام . وقتی حس کرد من نگرانم ، آروم لپم و بوس کرد ، بعد به شوخی چند بر من و رو هوا تکون داد که جیغ زدم و آخرین تکونی که داد منو آروم پرت کرد رو تخت ، تا اومدم تکون بخورم ، خودشم پرید رو تخت ، کنارم ، البته تقریبا نصف بدنش رو من بود . جیغ زدم گفتم :
امیر علی ، الان هام پیرهنت چروک میشه ، هام موهای من و آرایشم خراب میشه .
خندید ، گفت : میخای برو جلو آیینه ، مطمئن شو تا الان خراب نشده .
گفتم : البته اگه از روم بلند شی حتما این کارو میکنم
امیر علی خودش و از روم کشید کنار .تا بلند شدم امیر علی طاق باز دراز کشید و ی خنده شیطون رو لبش بود که انگار ی گندی زده . رفتم جلو آیینه ، دیدم گوشه ی لبم که امیر علی خورده همه رژ اش پخش شده پایین لبم . زود رژ ام و پاک کردم ، اومدم دوباره بزنم که امیر علی با صدای شیطونش گفت :
خوردمش که دیگه قرمز نزنی ، به اندازه ی کافی هوس انگیز هست لبات .
گفتم : کدوم و بزنم ؟
گفت : یک چیز ملایم
یک رژ صورتی ملایم زدم ، گوشه ی لبم و که کثیف شده بود و پاک کردم که زنگ در زده شد . ایمان کلید داشت ، اما به خاطره ما زنگ زده بود . رفتم در و باز کردم . بعد چند وقت دزیره رو دیده بودم ، پریدم بغلش و بوسش کردم . دزیره به دیوونه بازی های من عادت کرده بود . از من ۳ سال بزرگ تر بود ۲۰ سالش بود و از ۱۴ سالگی با ایمان بودن . دیدم از پشت سرم صدای امیر علی میاد .
سلام . و اومد جلو با دزیره دست داد و با هم آشنا شدن .
خونه ایمان یک جوریه که در آسانسور جایی باز میشه که با یک سری پله ، نیم طبقه بالا بری یک حال خصوصی و ۲ تا اتاق خب مستر داره ، و یک سری پله دیگه هست که نیم طبقه پایین بری پذیرایی و آشپز خونس . معماری خونش خیلی جالب و قشنگ . البته من شاید چون خودم معماری میخونم انقدر دقت دارم . توی تمام مدت ما بالا بودیم و اصلا یادمون رفته بود ی سر به کارگر ها بزنیم . ۴ تایی با هم رفتیم پایین ، همون لحظه زنگ در و زدن دی جی هم اومد .
امیر علی رفت با دی جی حرف میزد . ایمان داشت مشروب هارو چک میکرد . دزیره میز مزه رو می چیند .
مهمونا دونه دونه داشتن میومدن ، من یک اکیپ دوست دارم ، که وقتی با همیم ، فقط کس شعر میگیم و میخندیم و دیوونه بازی به راهه ! هر چند امیر علی خیلی جدیه اما از اینا خوشش میاد . ۳-۴ تا پسرن که هر جا باشن اونجا بمب خندس ، آرش و سیاوش و میلاد با هم رسیدن . بعد از اونا کم کم بقیه هم اومدن ، نیلن و ساشلی هم دوستای صمیمیم ان اومدن ، کم کم دوستای امیر علی و ایمان و دزیره هم اومدن . امیر علی دستش تمام مدت دور کمر من بود و میترسید اگه از من جدا شه من و بدزدن .
با وجود این که می خواستیم زیاد شلوغ نشه اما ۷۰ نفری شده بودیم و هنوزم چند نفر نیمده بودن . کم کم نور فضا رو کم کردیم و صدای موزیک رفت بالا و دور میز بار شلوغ شده بود ، امیر علی گفت :
طنینی ، تو هیچ وقت مشروب نمیخوری ؟
گفتم : نه
گفت : می خوای با من امتحان کنی ؟
گفتم : اوهوم
رفت دم میز بار ، واسه من یک گیلاس مارتینی ریخت ، و واسه خودش هم اسمای مشروبا رو بلد نیسم ، فکر میکنم تکیلا ریخت . عین همه دخترایی که مشروب نمیخورن من همیشه مزه خور خوبی بودم . یک بشقاب برداشتم ، توش چند تا توت فرنگی برداشتم ، با امیر علی رفتیم سمت بالکن . ایمان اونجا ۲ تا قلیون شیر نارگیل گذاشته بود که من عاشقشم . امیر علی نشست روی یکی از صندلی ها ، مشروب هارو گذشت رو میز و منو نشوند رو پاش . یکی از توت فرنگی هارو گذشت دم دهنم ، نوک زبونم و کشیدم سره توت فرنگی ، لبم و کشیدم رو انگشتش و آروم توت فرنگی رو گاز زدم ، امیر علی با صدای گرفته گفت :
کثافت ، انقدر سکسی میخوری نمیگی میزنه بالا ؟
من خیلی دوست دارم پسری رو که با منه بتونم تحریک کنم ، این حس و خیلی دوست دارم ، امیر علی هم اینو میدونه .
منم با یک لحن سکسی خودم و زدم به اون راه و گفتم : عمرم ، چی میزنه بالا ؟
گیلاس مارتینی رو گرفت جلوی لبم ، آروم خم کرد ، یک ذره ریخت روی لبم ، زبونم رو کشیدم رو لبم .
امیر علی گفت : واقا” دوست داری بدونی چی میزنه بالا ؟
گیلاسش و گرفتم دم دهانش و گفتم : اوهوم ….
نصف گیلاسش و خورد و بقیه توت فرنگی من و گاز زد ، حرفی نمیزد . گیلاس منو گرفته بود جلو دهنم ، آروم میریخت رو لبم و من زبونم و میکشیدم رو لبم ، ذره ذره بهم میداد . تقریبا گیلاس خودش دیگه خالی شده بود . مال من هنوز به نصف هم نرسیده بود . دستش دور کمرم حلقه کرده بود و داشت پهلو هام و میمالید ، یک دستش هم رو رون پام بود ، یک ذره که مشروب داغش کرد آروم زیر گوشم ، ی جوری که نفسش میپیچید تو گوشم ، گفت :
میخای بدونی چی میزنه بالا ؟ یک دستم رو سینش بود اون یکی دستم لب صندلی ، اون دستم که لب صندلی بود گذشت روی رون پاش ، آروم دستم و حرکت داد بین پاش و گفت : این میزنه بالا ….

امیر علی بلندم کرد ، که بریم دوباره واسه خودش مشروب بریزه ، رفتیم دم میز بار ، امیر علی گیلاس من و پر کرد و واسه خودش هم یک گیلاس دیگه ریخت ، ایمان اومد طرفمون ، گفت :
میبینم که خواهر منو مشروب خور کردی امیر خان !
امیر علی گفت : ایشون مزه خور خوبیه بیشتر، کسی که مارتینی رو هم یک پیک کامل نخوره که مشروب خور نیست .
امیر علی از پشت دستش و گذاشته بود رو شکم من و از پشت کاملا خودش و چسبونده بود به باسن من . منم با ریتم آهنگ خودم و میمالیدم بهش و وول میخوردم تو بغلش ، امیر علی دوباره گیلاس مشروبش خالی شده بود و مال من هنوز به نصف ام نرسیده بود ، با امیر علی رفتیم سمت آرش و سیاوش و میلاد … که باز دوباره همه دخترا رو جمع کرده بودن دور خودشون .
بچه هارو که دیدم اصلان امیر علی یادم رفت و رفتم خودم و جا کردم بین آرش و سیاوش . امیر علی هم میدونست اونا رو خیلی دوست دارم و عین داداشمن هیچی نمیگفت . همه ی دختر ها که اون شب چشم امیر علی رو در آورده بودن و حالا هم دوره این ۳ تا جم شده بودن و داشتن خودشون رو میکشتن که یک جوری با اکیپ اینا دوست شن دیگه وقتی دیدن من بین اون ۳ تا نشستم داشتن از حسادت میترکیدن . چند دقیقه همون جا نشسته بودم که احساس کردم هنوز چند نفری نیستن ، به به امیر علی گفتم :
امیر علی من میرم بالا چند تا تلفن بزنم ، زود میام .
رفتم بالا ، تو اتاق ، گوشیم و بر داشتم ، لب پنجره . پنجره رو باز کردم و شماره کژال و گرفتم که ببینم چرا نیمده ، بعد از چند تا بوق کژال برداشت و گفت ۵ دقیقه دیگه میرسه ، قطع کردم و به کیوان زنگ زدم که اونم گفت هنوز سره شبه و ۱ ساعت دیگه میاد . داشتم با کیوان خدا حافظی میکردم ، که دیدم ۲ تا دست بازو هام و گرفته از پشت ، نفسی گرم امیر علی میخورد پشت گردنم و قلقلکم میداد ، آروم لبش و گذشت دم لاله گوشم ، کاری که همیشه میدونست تحریکم میکنه و به خاطر من نمیکرد ، میدونست دوست دارم اما از سکس باهاش میترسم میخواست خودم آماده بشم ، حالا نمیدونم چرا اومده بود و دست گذشته بود رو نقطه زعف من . لاله ی گوشم و لای لبش گرفته بود و میک میزد ، دست خودم نبود ، ناخود آگاه ی ناله ی آروم کردم و گفتم : امیر علی چرا ؟
همین یک کلمه کافی بود که امیر علی بیشتر گوشم و میک بزنه ، زبونش و بکشه رو گوشم ، آروم در گوشم گفت : چون مال خدامی ، چون بهت نیاز دارم …
یک دستش رو آورده بود رو یکی از سینه هام و آروم میمالید سینم رو ، اون یکی دستش رو هام از پشت میکشد روی باسن ام . آروم گلوم و میک میزد ، منم که یک آدم حشری ، که فقط سعی میکنم خودم رو کنترل کنم اما خیلی سکسی ام ، خیلی زود تنم داغ شده و من و لو داده بود ، هر چند که تن امیر علی از اثر مشروب داغ داغ بود . کیر امیر علی رو حس میکردم رو باسن ام ، انقدر که حس میکردم که از توی شلوارش در آورده . دستش هم آروم رو سینم میکشد . یک دفعه دیدم صدا خنده از پشت میاد ، هر ۲ برگشتیم ، دیدیم که لای در بازه و و سر این ۳ تا از لای در اومده تو و دارن ما رو نگاه میکنم . من و امیر علی که با اونا راحت بودیم ، هنوز سینه های من تو دست امیر علی بود و ی دستش رو باسنم ، با این تفاوت که ما برگشته بودیم رو به اونا . که قبل این که ما چیزی بگیم میلاد گفت : به خدا ما فقط واسه معاینه اومده بودیم ، کم کم داشتیم به مردونگی امیر علی شک میکردیم ….
از جلو امیر علی رفتم کنار ، که دیدم ۳ تاشون خیره شدن …
برگشتم دیدم به کیر امیر علی که زیر شلوار کاملا معلومه که راست شده زل زدن . میلاد خندید و گفت : شکمون بر طرف شد ، به کارتون برسید . بعد ۳ تایی در رفتن
من و امیر علی مرده بودیم از خنده ، شاید هر کس جز اونا بود من و امیر علی ناراحت میشدیم ، اما تنها کسانی که میتونستن به حریم که خصوصی ما وارد شن و به خودشون این اجازه رو داده بودن که بیان بالا همین ۳ تا وروجک بودن …
این ۳ تا اگه تو جمع کسی جلو شون راحت نباشه حتما پیگیری میکنن تا به مردونگی اون آدم پی ببرن… میگن مردی که به دوست دخترش ور نره سرده ، مرد نیست ، پیشنهاد میکنم اگه کسی از این ۳ تا اراذل داشت قبل از سکس تو کمد و زیر تخت و اینارو حتما چک کنه…
من و امیر علی هم رفتیم پایین ، نور فضا کم بود و هر کس داشت یک گوشه ای میرقصد یا مشروب میخورد ، امیر علی همیشه عادت داشت از پشت من و بغل کنه موقع راه رفتن ، دستش دور شکم من باشه … همونطور با هم راه میرفتیم و از کنار میز راد میشدیم که امیر علی هر چیز که رو میز بود ور می داشت و میزاشت دهان من ، منم وقتی میخواستم بخورم ، از قصد زبونم و میمالیدم به انگشتش . من و امیر علی دیگه اون شب تو حال خودمون نبودیم ، واقا هر ۲ داشتیم دیوونه میشدیم ، من و امیر علی انقدر داغ بودیم که حتی نمیتونسیم رو پا وایسیم ، رفتیم دم میز بار ، امیر علی ی گلاس مارتینی واسه من ریخت و همون طور که از پشت بقلم کرده بود گذشت لب دهانم ، منم آروم آروم میخوردم و خودم و میمالیدم بهش ، دیگه تقریبا همه وسط بودن و هیچ کس دم میز بار نبود ، تو همون حالت باسن ام و از پشت میمالیدم به امیر علی ، هر چند احتیاج به مالیدن نبود ، انقدر کیر امیر علی راست بود که وقتی چسبیده بود بهم کاملا لای باسنم حسش میکردم ، امیر علی انقدر اومد جلو ، تا من چسبیده بودم به میز بار ، بعد همون طور که گلاس رو گذاشته بود لب دهانم ، اون یکی دستش رو از بیل خودم و خودش ، جوری که دیده نشه رد کرده بود ، از زیر لباسم گذاشته بود ، رسیده بود به جوراب شلوارم و از روی اون انگشتش و میکشد رو کسم و من واسه اولین بار بود که این کار و میکرد اما هیچ مقاومتی نمیکردم . حتا از روی شورت و جوراب شلواری ، انگشتش کاملا مرطوب شد ، دستش و آورد بالا و انگشتش و آورد جلو دهان ام ، زبونم و آروم میکشیدم رو انگشتش که از رطوبت کسم خیس بود …

دی جی آهنگ ادوارد مایا رو گذشته بود ، امیر علی همون طور که منو از پشت بغل کرده بود ، من و برد وسط سالن ، دستش که رو شکم ام بود آروم چرخوند خودش هم چرخید ، جوری که خودش اومد رو به روم و دستش حلقه شد در کمرم ، تو بغل هم می رقصیدیم . چسبیده بودیم به هم ، امیر علی آروم کمرم رو ناز میکرد . می خواست آرومم کنه ، دیگه حرکاتش از روی شهوت نبود ، کاملا احساسی بود کاراش ، آروم تو بغلش می رقصیدم ، هر ۲ مون خیلی آروم تر از قبل بودیم . دست امیر علی تو دستم بود ، یک لحظه احساس کردم چقدر عاشقشم . تو چشماش هیچی جز صداقت نبود . تا آخر آهنگ هر ۲ آروم تو بغل هم رقصیدیم . بدش رفتیم نشستیم یک گوشه . امیر علی آروم در گوشم حرف میزد :
طنین ، با وجود تو کنارم ، هیچ کس و نمی خوام .
اینو که گفت احساس کردم از هر لحظه بیشتر دوستش دارم . سرم و گذاشتم رو شونه هاش .
وقتی دی جی آهنگ یک آهنگ شاد گذاشت ، دست امیر علی رو گرفتم و گفتم : امیر علی پاشو باهام برقص ، با هم رفتیم بین جمع و با چند تا آهنگ شاد با هم رقصیدیم و بین جمع دوستامون بودیم . ساعت تقریبا ۳ شب بود که دیگه همه رفتن و فقط دوستای نزدیکمون اون جا بودن . دزیره و ایمان کاملا حالشون خوب بود ، منم چون اولین بارم بود که مشروب خورده بودم ، یکم سرم سنگین بود و بدنم داغ . امیر علی هم با وجود این که اون موقع زیاد حالش خوب نبود ، الان بهتر بود . چشمم افتاد یک گوشه دیدم میلاد کنار کژال نشسته ، میلاد چند سال که کژال و دوست داره اما کژال باهاش دوست نمیشه و حالا که دیدم کنارهم هستن خیلی خوشحال شدم . نیلن و غزال هم بین آرش و سیاوش . من رفتم بالا که لباس راحت بپوشم ، امیر علی هم پشت من راه افتاد . وقتی رفتم تو اتاق در رو بستم ، امیر علی گفت :
خانومم ، بیام تو ؟
گفتم : نچ
گفت : چرا زنم ؟
گفتم : چون زنت می خواد لباس عوض کنه
گفت : حالا من نا محرمم ؟
گفتم : اوهوم جوراب شالواریم و در آورده بودم ، داشتم تاپم و در میاوردم ، که خدا رو شکر هنوز تنم بود . که در و باز کرد ، اومد من و بغل کرد ، انداخت رو تخت ، گفت :
حالا من شدم نا محرم فینگیلی من ؟
من بین دست های امیر علی دست و پا میزدم . گفت :
پاشو لباست و بپوش .
گفتم : خوب تو برو بیرون .
گفت : من می خوام همین جا بشینم زنم و نگاه کنم .
گفتم : باشه
رفتم دم وسایل ام ، شلوارک کوتاه سفید ام و برداشتم ، همون جوری که لباسم هنوز تنم بود و تا زیر باسن ام و پوشونده بود ، شلوارکم و پام کردم و از زیر پیرهنم کشیدم بالا ، اما واسه ۱ ثانیه شورتم و دید و گفت :
پاپیون ورخابی شورتشو ببین ، که از من قایم میکنه
پشتم و کردم بهش پیرهنم رو در آوردم اما حواسم نبود اول تاپ سفیدم رو پیدا کنم . دستم و گرفتم جلوی سینه هم ، شورو کردم به گشتن . امیر علی انگار ناراحت شد و دراز کشید روی تخت ، بالشت و گذشت رو سرش و گفت راحت باش . تاپم و پیدا کردم ، تنم کردم و رفتم پریدم رو شکم امیر علی . گفتم :
امیر علی ، من اسب سواری می خوااااااام . بعد شروع کردم بپر بپر کردن رو شکمش ، بالشت و از رو صورتش برداشتم و شروع کردم بوس کردن لپاش که از دلش در بیارم و انقدر بوسش کردم تا بلاخره خندید . گفتم :
توام بلند شو لباس راحت بپوش .
گفت : به شرطی که چشمات و ببندی توام .
گفتم : باشه .
امیر علی بلند شد لباسش رو عوض کنه من دراز کشیدم و سرم و بردم زیر بالشت که گفت :
حالا بولیزم رو می خوام عوض کنم ، اشکال نداره ببینی .
شروع کرد باز کردن دکمه های پیرهنش ، سینه های برنزه و برجسته و مردنش از بین پیرهنش معلوم میشد ، دلم میخواست الان سرم روی اون سینه ها بود . وقتی کامل پیرهنش رو در آورد ، واسه اولین بر هیکلش رو لخت دیدم . سینه های برجسته ، شکم تخت ، بازوهای مردونه و یکم پهن ، که من همیشه وقتی تیشرت میپوشید ، عاشق بازوهاش بودم ، حتی جایی که رون های پا به شکم وصل میشه و بینش ک…ر هست ، واسه ورزش کار ها یک خطی می افته ، که امیر علی اون خط رو هم داشت . امیر علی گفت : طنین ، خیلی وقته منتظرم سرت و بکنی زیره بالشت ، چقدر هیزی…. اصلا هواست نیستا ۲ ساعت زل زدی به من !
خجالت کشیدم ، سرم و کردم زیر بالشت . میدونستم می خواد من و اذیت کنه و جبران کنه .
بعد چند لحظه گفت : بیا بیرون
دیدم یک شلوارک سرمه ای ، با تیشرت سفید پوشیده . دستم و گرفت بلندم کرد گفت : پاشو بریم پایین پیش بچه ها .
از پله ها اومدیم پایین ، میلاد روی مبل تکیه داده بود و خوابش بوده بود ، غزال هم تکیه داده بود به میلاد و خوابیده بود . رفتم جلو . میلاد و غزال رو صدا کردم . گفتم بلند شید این مبل تخت میشه . بشینید اون ور تا واستون بازش کنم . با چشم بسته به زور جاشون رو عوض کردن ، من و امیر علی هم زیر مبل رو گرفتیم و با هم بازش کردیم ، میلاد و غزال این جنازه افتادن رو تخت . منم رفتم واسشون یک پتو آوردم و انداختم روشون . نیلن که واحد رو به روی امیر علی بود و تنها زندگی میکرد گفت : من و کژال شب خونه ی من میخوابیم ، بعد رو به آرش و سیاوش گفت : شما هام اگه دوست دارین بیاین اون ور بخوابین .
سیاوش و آرش ، بعد کلی کس شعرگفتن و لوس کردن خودشون ، قبول کردن برن خونه نیلن شب بخوابن . دزیره تقریبا خواب و بیدار بود و به ایمان تکیه داده بود ، ایمان زیر بازوی دزیره رو گرفت و بلند شد که برن بخوابن و هر دوشون شب بخیر گفتن و رفتن . منم رفتم تو آشپز خونه ، یک لیوان آب خوردم و اومدم با امیر علی رفتیم بالا …

از توی پله ها گفتم : وایی چقدر خوابم میاد .
من هیچ وقت تا وسایل ام رو مرتب نکنم خابم نمیبره ، کفشم رو جفت کردم ، لباسم رو آویزون کردم ، لباسی امیر علی رو هم آویزون کردم ، شروع کردم به پاک کردن آرایش ام ، امیر علی هم نشسته بود من و نگاه میکرد ، آخر که همه آرایشم رو پاک کردم ، پوستم رو صابونی کردم و رفتم توی دستشویی اتاق صورتم رو شستم ، اومدم بیرون ، یک رژ برداشتم ، امیر علی گفت دیگه وقت خب چرا رژ میزانی ؟ گفتم این واسه چرب شدن لبه ، دروغ هم نگفتم اما بیشتر به خاطره این بود که دل امیر علی رو ببرم . باد لوسیون بدنم رو برداشتم و رفتم روی تخت نشستم ، امیر علی نشست پشتم و از پشت بقلم کرد و گفت :
تو که خوابت میومد
گفتم : هنوزم میاد .
یکم از لوسیون ریختم رو دستم و شروع کردم به مالیدن رو ی پام ، که گفت :
بذار من واست بزنم و لوسیون روبرداشت . شروع کرد به مالیدن لوسیون روی پاهام . از مچ پاهام شروع کرد ، آروم ساق پاهام رو میمالید ، پشت ماهیچیه ساق پاهام ، بالاتر ، کم کم روی رونام رو میمالید . گفت :
به پشت بخواب . به پشت خوابیدم . پشت رون پاهام رو تا دم شلوارکم میمالید . بعد همه تنم رو از رو لباس ماساژ میداد . با چشم بسته آروم گفتم : مرسی امیر علی .
رفت چراغ رو خاموش کرد ، نور آباژور رو کم کرد ، اومد کنارم دراز کشید ، دستش رو گذشت روی باسنم ، منو کشوند سمت خودش ، آروم در گوشم گفت :
میدونی دوست دارم ؟
گفتم : نمیدونستم .
بعد زبونش رو آروم کشید زیر گوشم . گفت : هنوزم می خوای بهونه بیاری نزاری بوست کنم ؟
آروم گفتم : نچ .
آروم دستش رو گذاشت پشت سرم ، صورتش رو آورد رو به روی صورتم ، نفسش میخورد به صورتم . چشمای سبزش تو چشمام بود ، قلبم تند میزد ، یک دستش رو گذاشت رو قلبم ، یک دستش هنوز رو باسنم بود . چشماش اومد پایین رو لبم ثابت موند ، دوباره اومد بالا ، تو چشمام نگاه میکرد ، با چشماش ازم اجازه میخواست ، دوباره چشماش سر خورد رو لبام ، تند تند نگاهش رو لبام و چشمام بالا و پایین میرفت ، تا این که رو لبام خیره موند ، بعد یک لحظه تو چشم نگاه کرد ، با چشمام بهش لبخند زدم ، آروم لبش رو گذاشت رو لبم ، چند لحظه فقط لبش رو لبم بود ، بعد آروم شروع کرد به خوردن لبم ، خیلی آروم این کار و میکرد ، آروم لبش رو فشار داد بین لبام ، تا لبای بستم از هم باز شه ، بعد شروع کرد خیلی آروم زبونش رو کشید رو لبام و لبام رو میک میزد ، منم کم کم شروع کردم به آروم خوردن لبش ، امیر علی آروم دستش رو هم رو باسنم حرکت میداد ، با ی دسش باسنم رو میمالید ، با ی دستش پهلو هام رو ‪,‬
با حرکت دستاش من رو کاملا برگردوند روی تخت ، نیم تنه اومد روم ، یکی از پاهاش رو گذشت بین پاهام ، دستش روی پهلوم بود و هنوز داشت پهلو هام رو میمالید ، لبش رو از لبام جدا کرد و آروم اومد سمت گوشم ، لاله ی گوشم رو گرفت بین لباش و آروم میک میزد ، میدونست که با این کار تحریک میشم ، آروم نوک زبونش رو میکشد زیر گوشم ، تنم هر لحظه داغ تر میشد ، با صدای خیلی آروم گفتم :
امیر علی جونم ، دوست دارم ، دارم دیوونه میشم .
نفسی گرمش پیچید تو گوشم و همه تنم لرزید ، آروم گفت : خودم آرومت میکنم عزیزم .
بعد زبونش رو از زیر گوشم کشید روی چونم یک دستشم زیر گوشم بود و آروم با نوک انگشتش گردنم رو ناز میکرد . نفس های داغش که به تنم میخورد بیشتر تحریکم میکرد ، امیر علی با یک حرکت خودش رو کاملا کشید روی من . این بر من لباش رو گرفتم بین لبام و شروع کردم به لیسیدن لباش و لبش رو گاز های آروم میگرفتم با لبم ، دست های امیر علی رو پهلو های من بود و داشت پهلو هام رو میمالید و هر بار که دستش رو می آورد بالا یک ذره از تاپ من بیشتر میومد بالا . یکی از دست های منم بین موهاش بود و اون یکی دورکمرش .امیر علی یکی از دست هاشو برد زیر تاپ و آروم روی شکم منو میمالید ، منم زیرش عین مار به خودم میپیچیدم ، واقا تحریک شده بودم . آروم دستش رو برد بالا تر ، روی یکی از سینه هام ، از روی سوتین آروم میمالید سینه ام رو . با یک صدای آروم و با ناز گفتم : امیر علی ، میخوامت .
امیر علی تاپم رو از تنم در آورد که یک دفعه گفت : وایی …
خیره مونده بود به فرم سینه های من ، که سفت و گرده . بعد شروع کرد از زیر گردنم زبون کشید تا دم سوتین ام ، با یک دستش یکی از سینه های من و سفت توی دستش فشار میداد و از روی سوتین لیس میزد ، بعد هر ۲ سینه ی من و تو دستاش گرفت و میمالید ، انقدر محکم میمالید که میخواستم جیغ بزنم اما صدایی جز ناله ازم بلند نمیشد . بعد دستش رو برد پشتم و سوتینم رو باز کرد ، دستش رو برد زیر کمرم و من و گرفت بالا و سوتینم رو در آورد . نوک سینه هام یک ذره سفت شده بود و برجسته ، هر ۲ سینم رو محکم گرفت تو دستش ، به هام فشارشون میداد و زبونش رو میکشد بین سینه هام . آروم با زبونش با نوک سینه هام بازی میکرد تا کاملا بر جسته شدن . آروم ناله میکردم ، داشتم دیوونه میشدم ، دستم و بردم پایین ، آروم بین پاهای امیر علی ، از روی شلوارک دست کشیدم روی کیرش ، که کاملا معلوم بود که بزرگ شده . دیگه نفس هام بالا نمیومد . امیر علی رو برگردوندم ، اومدم روش ، تیشرتش رو از تنش در آوردم ، شروع کردم به لیس زدن گردنش ، لیس زدن گوشش ، با انگشتم آروم شکمش رو میمالیدم ، از گردنش اومدم پایین ، زبونم رو میکشیدم رو سینه هاش . آروم دستم و کردم تو شلوارکش ، از روی شورت کیرش و گرفتم و شروع کردم به مالیدن کیرش ، زبونم هم روی سینه هاش حرکت میکرد . امیر علی هم مثل من به نفس نفس افتاده بود . دستش و حلقه کرد در کمر من ، آروم از بالای شلوارکم دستش و کرد تو و باسنم رو گرفته بود تو دستش و آروم چنگ میزد و لبه ی شورتم و میداد بالا با دستش . امیر علی من و بر گردوند ، اومد روم و سینه هم رو لیس زاد و دوباره شروع کرد میک زدن و نوک سینه هام رو میزاشت بین لباش و فشار میداد البته این دفعه از دفعه قبل حشر تر بود . اومد پایین تر ، شکمم رو لیس میزد . همون تر پهلو هام رو میمالید تا رسید به شلوارکم ، اونو کشید پایین ، از رو شکمم لیس میزد میومد پایین تا رسید به شورتم ، آروم زبونش رو از روی شورت از بالای بالا کشید رو کسم تا لای پام . دوباره تکرار کرد ، این دفعه شورتم و با ۲ تا انگشتش وسطش رو جمع کرد و زبونش کشیده شد کاملا رو کسم که یک اه بلند کشیدم . با ی انگشتش شورتم و زد کنار و شروع کرد لیس زدن کسم ، کس من انقدر توپول که تا لاش و باز نکنی چیزی معلوم نمیشه . چند بار زبونش رو کشید روی کسم از پایین به بالا که اه میکشیدم و گفتم :
امیر علی ، لاشو بخور . با دستش کسم و باز کرد و شروع کرد لیس زدن کسم که ناله های حشریم بلند شده بود و دستم لای موهای امیر علی بود . بعد از چند دفعه از پایین تا بالا لیس زدنش لبه های توپول کسم و میکرد تو دهانش و لیس میزد ، انقدر حالم بعد بود که احساس میکردم جونم داره از کسم میزنه بیرون و فقط اه و ناله میکردم ، چوچولم و بین لبش گرفت و میک میزد ، دیگه نفسم بالا نمیومد ، امیر علی دوباره شروع کرد به آروم لیس زدن کسم و زبونش و میکشد کنار کسم و کشاله های رونم ، آروم زبونش و میکرد تو سوراخ کسم که من دیگه تقریبا داشتم جیغ میزدم و عین مار زیرش میپیچیدم به خودم از شدت حشر چوچولم و گرفته بود بین لباش و ۱ انگشتش رو کرده بود تو کسم و عقب جلو میکرد آروم تو کسم . آروم با ناله گفتم :
امیر علی بسه .
گفت : خانومم ، هنوز ارضا نشدی که .
گفتم : میخام با کیرت ارضا شم .
گفت : عزیز دلم ، امشب نه ! میخام اولین سکسمون تو ارضا شی .
نمیتونستم مقاومت کنم ، دوباره شروع کرد به میک زدن و خوردن لبه های کسم و به جای ۱ انگشت ۲ تا انگشتش رو تو کسم تند تند تکون می داد ، تا این که ناله هام به جیغ های آروم تبدیل شد و سر امیر علی رو به کسم فشار میدادم ، داشتم ارضا میشدم ، ی ااااااه بلند کشیدم و همه تنم چند ثانیه میلرزید و ارضا شدنم خیلی طول کشید و اون لذت و برای طولانی ترین بار تو عمرم احساس کردم . امیر علی هنوز زبونش تو کسم بود و زبونش رو کرده بود تو سوراخ ام تا ترشحات کسم و بخوره . انقدر بی حال بودم که نمیتونستم تکون بخورم ، امیر علی اومد نیم تنه روم و شروع کرد ازم لب آروم و عاشقانه گرفتن . انقدر آروم که انگار خودش هم ارضا شده … اومدم دستم و ببرم سمت کیرش که گفت:
عزیز دلم خیلی خسته شدی واسه امشب بسه
گفتم : امیر علی آخه تو ارضا نشدی
گفت : من نمیخام ارضا شم ، می خام تشنه بمونم . همین که الان لای دستای من خوابیدی و لبات بین لبای منه واسم کافیه .
با وجود این که ارضا شده بودم اما تشنه تر شده بودم ، اما ساعت ۴:۳۰ بود . کم کم تو بغل امیر علی چشمام گرم شد

ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود که خب و بیدار بودم که حرارت لب های امیر علی رو رو صورتم احساس کردم و چشمم و باز کردم که دیدم امیر علی زل زده به من و تا چشمم و باز کردم گفت :
صبح بخیر ، باد دستشو برد بین موهام و من و کشید طرف خودش و گفت :
خوب خوابیدی عزیزم ؟
خودم و لوس کردم و بیشتر بهش چسبیدم و گفتم : بله ، اما تو این وقت صبح کجا بودی که گرم کن تنته ؟
آروم تو گوشم گفت : اگه از نظر شما اشکال نداشته باشه رفته بودم واسه زنم نون بخرم .
ستم و گرفت و من و از رو تخت بلند کرد و تا دم در دستشویی اومد که گفتم : نکنه میخای با من بیای تو ؟
خندید و گفت : بدم که نمیاد .
منم درو کوبیدم بهم و با صدای بلند گفتم : خیلی پرویی
صورتم رو شستم ، موهام و شونه کردم و سفت بالا سرم بستم ، بعد هم یک تاپ پ شلوار گرم کن مشکی پوشیدم و رفتم پایین . ی نگاه سمت آشپز خونه کردم که دیدم امیر علی نون بربری خریده با خامه و مربای توت فرنگی . طنین هم داره چایی دم میکنه ، میز رو هم چنده . امیر علی و ایمان هم نشسته بودن لب اپن و داشتن راجع به دیشب حرف میزدن . غزال و میلاد هنوز خواب بودن ، پریدم رو کمرمیلاد و گفتم پاشو ، پاشو ‪,‬ انقدر ورجه وورجه کردم که میلاد و غزال بیدار شدن ، بعدم رفتم دم در خونه ی نیلن و دستم و گذاشتم رو زنگ و دیگه بر نداشتم . که نیلن اومد درو باز کرد و گفت :
آروم طنین ، همه خوابند ، باز تو ی بر زود بیدار شدی میخای همرو بیدار کنی ؟
گفتم : اره ، بیدارشون کن ، بین صبحانه بخورین باز بخابین . الان تازس مزه میده .
گفت : تو برو ما میایم .
چند دقیقه بعد دیدم کژال و نیلن و آرش و سیاوش هم اومدن . رفتم یک آهنگ ملایم با صدای آروم روشن کردم فضای خونه خیلی آروم بود . میز آشپز خونه ی ایمان ۶ نفره بود ، واسه همین من رفتم رو اپن آشپز خونه نشستم ، امیر علی هم یکم نون و خامه و مربا ورداشت واسم و اومد پیش من نشست . ایمان و دزیره هم رو اپن نشستن و بقیه دور میز بودن . بعد از خوردن صبحانه من به امیر علی گفتم :
میشه بیای یکم بریم بیرون ؟ دیگه حوصله اینجا رو ندارم ، میخام یکم تنها باشم .
بلند شدم با امیرعلی رفتیم بالا ، تمام وسائل ام رو جمع کردم ، الان که با امیر علی تنها بودم از دیشب خجالت میکشیدم . سریع مانتو روسریمو پوشیدم و رفتیم بیرون ، به مهز این که تو ماشین نشستیم ، انقدر خسته بودم که پشت صندلی مو خابوندم و چشمم و بستم . امیر علی با یک دست رانندگی میکرد و با یک دستش دست من و گرفته بود و ناز میکرد و آهنگ عادت شادمهر رو که میدونست عاشقشم گذشته بود .
آغوشتو به غیر من به روی هیچکی باز نکن ، منو از این دل خوشیو آرامشم جدا نکن ، من برای با تو بودن پور عشقو خاهاشام ، واسه بودنه کنارت به هر کجا پر میکشم ، منو تو آغوشت بگیر ، آغوش تو مقدس ، بوسیدنت برای من تولد یک نفس ، چشم های مهربون تو من و به آتیش میکشه ، نوازش داستای تو عادت ترکم نمیشه ، فقط تو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار، به پای عشق من بمون ، هیچ کس و جای من نیار ، مهر لبت رو رو تن و روی لب کسی نزن ، فقط به من بوسه بزن ، به روح و جسم و تن من…
آروم چشمام رو باز کردم ، دیدم با چشم های خوشگلش خیره شده بهم ، گفتم : امیر علی تا کی پیشمی ؟
گفت : تا روزی که دنیا همین دنیاس و آدما همین آدمان .
به بیرون نگاه کردم که دیدم نمیدونم کجا ایم ، آروم گفتم : امیر علی داریم کجا میریم ؟
گفت : عزیزم جاده قوچک ، قلیون بکشیم ، خوبه ؟
از خوشالم جیغ زدم و اومدم جلو سفت بوسش کردم گفتم : مرسی عشقم
گفت : نکن اینجوری ، دیگه نمیتونم رانندگی کنم فسقلی
رسیدیم به یک جای خلوت ، رفتیم تو و امیر علی واسم یک قلیون شیر نارگیل که میدونست خیلی دوست دارم سفارش داد .
بعد از ۱ ساعتی که قلیون کشودیم و حالم یکم بهتر شده بود راه افتادیم سمت خونه ما . امیر علی من و گذاشت دم در و خودش صبر کرد تا من برم تو…
ساعت تقریبا ۲:۳۰ بود و دلم دشت زعف میرفت از گرسنگی و بوی غزا گرسنگیم رو تشدید کرد . سلام کردم و رفتم سر گاز که دیدم به به ماکارونی …
بعد برگشتم تو حال و دستم و انداختم دور گردن مامانم و گفتم : خوبی مامانی ؟
گفت : اره عزیزم ، لباست و عوض کن بیا غذا …
رفتم تو اتاقم ، وسایل ام رو جا دادم و لباس اوض کردم و اومدم .
به مهز این که سرمیز نشستم غذای خوش مزه جلوم گذاشت و گفت : خوش گذاشت ؟
گفتم : مرسی مامانی اره کلی خوش گذشت .
گفت : دوست داری عید کجا بریم ؟
گفتم : نمیدونم ، تا عصر بهت میگم
بعد از خوردن غذا زود رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم و به امیر علی اس ام اس دادم : مامانم میگه عید کجا بریم من نمیتونم بی تو هیجا برم
اس ام اس داد : بگو شمال ، در ضمن بدونه من نه ! تو هر جا بری من میام .
اس ام اس دادم : امیر علی ، دلم الان تو رو میخاد . تا حالا انقدر زیاد پیشت نبودم بد عادت شدم .
اس ام اس داد : میخای بیام دومبالت بیای پیشم ؟
اس ام اس دادم : نه
جواب داد : چرا ؟
جواب دادم : چون ما تا ۱ ساعت پیش ، پیش هم بودیم . اینجوری خیلی عادت میکنیم به هم .
اس ام اس داد : نمی خای راجع به دیشب حرف بزنیم ؟
خودم و زدم به اون راه و گفتم : راجع به چی ؟
اس ام اس داد : از دستم ناراحتی ؟
اس ام اس دادم : اگر راجع به آخر شب حرف میزانی ، باید بگم که خیلی خوب بود فقط ازت خجالت میکشم .
اس ام اس داد : آدم از شوهرش خجالت میکشه ؟ تو که از من پرو تر بودی !
اس ام اس دادم : هنوزش هم هستم
کم کم چشمام سنگین شد و دیگه جواب اس ام اس اش رو ندادم و تا ساعت ۶ خوابیدم .

عصر به مهز این که چشمم رو باز کردم اول به گوشیم نگاه کردم که امیر علی چند بار زنگ زده بود ، زود اس ام اس دادم :
عزیزم من خواب بودم تازه بیدار شدم .
از اتاقم اومدم بیرون ، به مامانم گفتم : مامانی ، عید بریم شمال .
گفت : باشه ، اما فردا صبح زود حاضر شو .
دوباره رفتم تو اتاقم و دیدم امیر علی اس ام اس داده : خوب خوابیدی عروس خوشگلم ؟
اس ام اس دادم : بله ، ما صبح میریم شمال ، تو کی میای پیشم ؟
اس ام اس داد : عزیز دلم ، من برنامم اصلا معلوم نیست ، نمیدونم . شایدم نتونم بیام
بغض کردم و اس ام اس دادم : باشه
اس ام اس داد : پس عزیز دلم قبل این که بری ، امشب بیا ببینمت .
گفتم : باشه پس من یکم کارامو بکنم ۹ منتظرتم .
اول رفتم سراغ چمدونم ، حوله و بیکینی و ۲ دست گرم کن و چند دست شلوارک و تاپ تو خونه ای و چند دست هم شلوار جین و تاپ برداشتم و تو چمدونم گذاشتم ، همیشه عادت داشتم خیلی لباس ببرم با خودم مسافرت .
بعد رفتم و دوش گرفتم ، حاضر شدم ، یک رژ صورتی ملایم ، با ریمل و یکم سایه مشکی . موهام و دمب اسبی کردم و جلوش رو کج ریختم تو صورتم . مانتوی مشکی با شال صورتی و کالج صورتی پوشیدم ، همون موقع امیر علی اس ام اس داد من دم در ام .
سریع رفتم بیرون ، دم ماشین گفتم : امیر علی میشه من بشینم ؟
گفت : بله عروسم .
از اون موقع ای که امیر علی گفته بود پشت فرمون نشینم و دیگه هر کاری داشتم میومد دنبالم منم کم تر فکر رانندگی میکردم .
نشستم و امیر علی هم نشست کنارم
گفتم : کجا بریم ؟
گفت : اگر اشکال نداره خونه ی من ، میخام یک دل سر نگات کنم .
گفتم : اما من خجالت میکشم
گفت : عزیز دلم هیچ کس اونجا نیست . اما اگر میخای بگیم چند تا از بچه ها بیان
گفتم : باشه ، بریم .
راه افتادیم ، توی راه هیچ کس حرف نمیزد .
امیر علی دسته منو گرفته بود تو دستش و جفتمون به آهنگ گوش میدادیم .
می خوام دستاتو بگیرم ، تو نباشی من میمیرم ، میمی….رم , بده دستاتو به دستم ، نزار از غصه بمیرم ، میمی…..رم ، بده دستاتو به دستم ، نزار از غصه بمیرم ، میمی……رم ، واسه تو فرقی نداره ، بودن و نبودن من ، دیدنت یه انتظار، دوریت عذاب واسه من ، داشتن تو یه نیاز ، داستای من رو تو بازه ، می خوامت با بیقراری ، عشق تو باز چاره سازه ، چاره سازه
امیر علی آروم دستم و آورد بالا و گذاشت رو لبش .
صدای آهنگ رو کم کردم و بدون این که نگاهش کنم با بغض گفتم : مگه ظهر نگفتی هر جا برام میای ؟
آروم گفت : ببخشید عزیزم ، شرکت کار پیش اومده ، همه دارن میرن مسافرت یکی باید باشه .
دیگه هیچی نگفتم تا رسیدیم به خونش . وقتی در و باز کرد و ماشین و بردم تو حیاط ۲ تا ساختمون بود ، یکی انتهای حیاط که یک ساختمون دوبلکس بود یکی جلوتر ، امیر علی گفت : همین جلو پارک کن .
گفتم : امیر علی اون خونه ی عقب واسه کیه ؟
گفت : اونجا خونه مامان و بابامه و البته من ، با این تفاوت که من وقتی مهمون دارم ترجیح میدم تنها باشم و البته این خونه رو بابا واسه عروس خوشگلم ساخته .
رفتیم تو ، اولش یک کم معزب بودم ، همون موقع تلفن امیر علی زنگ خورد .
من فضول تا امیر علی پای تلفن بود بلند شدم و رفتم کل خونه سرک بکشم ، خونه امیرعلی یک طبقه بود ، اما یکی از اتاقاش پله میخورد به یک اتاق زیر شیروانی کوچولو . که من دیگه بالا نرفتم ببینم چه خبره ، رفتم توی اتاقش که دیدم یک سری کاغذ رو زمین ریخته ، نشستم رو زمین که ببینم چیه ، همون طور که داشتم میدیدم فتوکپی شناسنامه امیر علی رو دیدم ، امیر علی به من گفته بود متولد ۶۵ منم ۷۲ بودم که همیشه احساس میکردم امیر علی سنش به من میخوره ، وقتی فتوکپی شناس نامشو دیدم که نوشته ۱۳۶۲.۱.۲۰ جیغ زدم . امیر علی میکشمت…. اصلا بهش نمیخورد که ۲۸ سالش باشه ، هر چند امیر علی یک پسر جا افتاده کاملا جدی بود اما قیافش کم تر از سنش میزد … اومد تو اتاق و گفت :
تو سر وسایل من چی کار میکنی ؟ اگه اونا به هم بریزه میکشمت .
گفتم : فعلا که من میکشمت ، اینجا تو شناسنامت چی نوشته ؟
گفت : فضولی نمیکردی الان لازم نبود واست توضیح بدم !
گفتم : امیر علی ، فکر نمیکنم سن انقدر چیز مهمی باشه که به خاطرش مجبور بودی بهم دروغ بگی !
اومد جلو ، انگشتشو گذاشت رو لبای من که از بغض میلرزید تا اومد حرفی بزنه خودم رو پرت کردم رو تخت و زدم زیر گریه ، سن بهانه بود ، من نمیتونستم چند روز امیر علی رو نبینم . امیر علی اومد روی تخت کنار من دراز کشید و گفت :
عزیز دلم ، چی عزیتت کرده ؟ و آروم شورو کرد با پشت دستش ناز کردن لپ من و پاک کردم اشکام . بعد آروم اومد جلو . لپم و بوس کرد و گفت :
عروس لوس من چی شده ؟
هیچی نگفتم ، فقط گریم بند اومده بود ، آروم شروع کرد به ناز کردن من ، سر من و گذاشته بود رو سینه هاش ، دستش و میکرد لای موهام و آروم نازم میکرد . نوک انگشتش رو آروم میکشد رو پوست گردنم ، میاورد پایین تر دستش رو ، میکشید رو قسمت بالای سینه هام که از تاپ ام بیرون بود ، بعد دستش رو گذاشت روی تاپم و آروم از روی تاپم سینه هام رو ناز میکرد ، من که عصبانی بودم با بغض گفتم : خیلی وقت نشناسی ، نمیفهمی که الان من ناراحتم وقت شیطونی نیست ؟
گفت : طنینم ، من شیطونی نکردم . من فقط نازت کردم که آروم شی . حق ندارم حتی به عروسم دست بزنم ؟
از دیوونگی خودم خجالت کشیدم آروم گفتم : مرسی که این همه خوبی ، دوست دارم .
بوی عطرش توی مشامم پیچید ، دلم بیشتر گرفت ، همون طور که داشت موهام رو ناز میکرد ، گریم شدید شده بود و بی صدا اما تند تند اشک میریختم ، انقدر اشک ریختم ، تا دیگه اشکام تموم شد و چشمم و بسته بودم ، امیر علی انقدر نازم کرد ، که کم کم چشمام سنگین شد .
با حرارت لب امیر علی ، روی دستم دستاش که لای موهام حرکت میکرد چشمامو از خواب باز کردم ، هنوز موقعیت خودم و نفهمیده بودم ، چند ثانیه فکر کردم ، سرم روی سینه امیر علی بود ، تی شرت امیر علی هنوز از گریه ی من خیس بود ، پس زیاد نخوابیده بودم ، آروم گفتم : امیر علی ساعت چنده ؟
منو کشید بالا ، درست رو به روی خودش ، پشت پلک هام رو بوس کرد ، بعد چشمام رو باز کردم ، آروم لپم رو بوس کرد ، گفت :
بیدار شدی عزیزم ؟ خیلی ناز خوابیده بودی
دوباره با یک صدای لوس گفتم : امیر علی ، گفتم ساعت چنده ؟
گفت : ۱۰:۳۰ عزیز دلم .
گفتم : تشنمه …
بلند شد منو با خودش بغل کرد و برد تو حال روی مبل نشوند ، خودش رفت تو آشپز خونه و ۲ دقیقه بعد با یک لیوان بزرگ آب پرتقال برگشت .
نشست کنارم ، منم تکیه دادم بهش ، لیوان و گذشت لب دهانم ، چند قلپ بیشتر نخوردم و گفتم :
بسمه ، دیگه نمیخام . خودشم یکم خورد و دوباره به زور یکم دیگه به من داد .
گفتم : امیر علی ، باید برم خونه ، دیره
گفت : عزیزم ، شب اینجا بمون صبح زود میرسونمت .
گفتم : نمیشه ، باید برم
دستش حلقه بود در کمرم ، با یک حرکت منو کشوند روی پاش ، چشمای رنگ چمنش تو چشمام بود ، چقدر خوشگل بود ، چقدر دوسش داشتم ، چقدر از بودنش کنارم آرامش داشتم . آروم لبش و آورد نزدیک لبم ، اول گوشه ی لبم رو بوس کرد ، بعد آروم آروم لبم و با زبونش خیس کرد و لبش و کشید رو لبم ، یک بوس کوچولو روی لبم کرد و بیشتر از اون ادامه نداد ، میدونست حوصله ندارم .
گفت : پاشو حاضر شو تا منم بیام .
مانتو مو پوشیدم و رفتم دام در و یکم تو حیاط راه رفتم که دیدم اومد . با هم سوار ماشین شدیم … نه من حوصله در در داشتم نه امیر علی ، واسه همین مستقیم رفتیم سمت خونه . دم در خونه امیر علی یک بوس کوچولو لبم و کرد و گفت :
عزیز دلم ، خیلی مواظب خودت باش …
گفتم : چشم ، خدافظ و پیاده شدم از ماشین . تو خونه بی حوصله رفتم تو اتاقم و چند دقیقه بیشتر طول نکشید که خوابیدم رفت . چند ساعت بعد با صدای مامانم بیدار شدم که گفت ، طنین بیدار شو ی دوش بگیر که کم کم راه بیوفتیم .
بیدار شدم نشستم و گفتم : مامانی ایمان کوش ؟ مگه نمیاد ؟
گفت : میاد اما اون خودش باشین میاره ، در تر از ما میاد ، توام با اون میای اما زود تر بیدارت کردم که سر فرست حاضر شی .
گفتم : یعنی الان کی به کیه ؟
گفت : من و بابات و عمت با هم میریم ، توام با ایمان و رکسانا بیاین .
ساعت ۷ بود ، به امیر علی اس ام اس دادم : ساعت ۸ منو بیدار کن و دوباره خوابیدم
ساعت ۸ با زنگ امیر علی از خواب بیدار شدم . گفتم وی باز الان باید علاف ایمان شم که دیدم صدای دوش میاد خیالم راحت شد .
بلند شدم رفتم ی دوش گرفتم و جفتمون حاضر شدیم و زنگ زدیم به رکسانا که ببینیم حاضر یا نه ! رکسانا هم حاضر بود رفتیم دنبالش و راه افتادیم ، توی راه امیر علی همش اس ام اس میداد :
-عزیزم الان کجایین دقیقن ؟
-عزیزم کی میرسین پس ؟
-قربونت بشم دیشب کم خابیدی یکم بخواب
-وای چقدر جام خالی تو جاده کنارت
-کاش الان لای دستای من بودی
-دوست دارم… و …. و …و …. ۱۰۰ تا اس ام اس دیگه . رکسانا به زیاد اس ام اس دادنم تیکه مینداخت ، عصابم خورد شده بود . همیشه عادت دارم تو راه شمال سرم و تکیه بدم به شیشه و بیرون و نگاه کنم و آهنگ تو آی پادم گوش بدم واسه همینم چیزی از ترافیک راه احساس نکردم . اما وقتی رسیدیم و ساعتم و نگاه کردم ساعت ۴ عصر بود یعنی تقریبا ۸ ساعت بی توقف !

تا رسیدیم اول به امیر علی اس ام اس دادم بعدشم وسایلم و تو کمد جا دادم و دراز کشیدم رو تخت . عمه و مامان و بابام طبقه پایین بودن ، من و ایمان و رکسانا هم بالا . چشمم گرم شده بود اما هر چند دقیقه یک بار امیر علی اس ام اس میداد و من با صدای ویبرش بیدار میشدم و تو خواب و بیداری جواب میدادم تا این که خوابم رفت . ساعت ۷ بود که با سر و صدا از طبقه پایین از خواب بیدار شدم ، رفتم پایین و دیدم خانواده ی عموم اومدن ، اون یکی دختر عمه ام هم با شوهرش اومده ، کلی خوش حال بودم از شلوغی اونجا . اما کلا اون شب چون همه تو راه خسته شده بودن هیچ کس حوصله نداشت و تا شب خونه سوت و کور بود . آخر شب بزرگتر ها همه خوابیده بودن و بقیه هم تو حال طبقه پایین نشسته بودن و حکم بازی میکردن ، اما من خیلی زود رفتم تو اتاقم ، همه میدونن که من عادت دارم شب تو اتاق تنها باشم واسه همینم هیچ کس شب و تو اتاق من نمی خوابید ، به امیر علی اس ام اس دادم و گفتم که اومدم بخوابم که زنگ زد
اونشب چند ساعت با امیر علی حرف زدم ، البته تو تهران هنوز شبی نشده که باهاش حرف نزنم و بخوابم . از فردای اون روز مامان اینا تو تکاپوی مهمونی تحویل سال بودن . البته قرار بود خودمون و چند تا از آشنا ها و فامیلامون که اومدن شمال ویلای ما جمع شن اما بابام دوست داشت کاری کنه که هم به خودشون خوش بگذره هم به جوونا . قرار شد که بزرگ تر ها تو ویلا باشن و جوونا هم تو حیاط . شنبه شب ، یعنی شب قبل از تحویل سال ، ایمان گفت :
بابا ، فردا صبح یکی از دوستای من میاد اینجا پیشم .
صبح به مهز این که چشمامو از خواب باز کردم چشمم به یک بسته بالا سرم افتاد که خیلی خوشگل کادو شده بود ، فضولیم گل کرده بود که بازش کنم ، از یک طرف نمیدونستم مال کیه ، اما حتما مال من بود که بالا سره من بود دیگه . داد زدم :
ایمان این کادو ماله کیه ؟
صدای مامانم از اون ور اومد : ایمان با دوستش تو حیاط ، اون ماله توئه ، ایمان واست عیدی خریده اما تا تحویل سال حق نداری بازش کنی .
خیلی دوست داشتم ببینم چیه ، اما ترجیح دادم فعلا صبر کنم ، دست و صورتم و شستم و موهام و مرتب کردم و شلوار گرم کن و یک تاپ پوشیدم که برم تو حیاط از ایمان تشکر کنم ، حسابی سر حال بودم ، همون طور که از پله ها میرفتم پایین ، با صدای بلند گفتم صبح همگی به خیر ، داشتم سمت در شیشه ای حیاط میرفتم که مامانم از تو آشپز خونه با یک لیوان آب پرتقال اومد بیرون و گفت :
اول اینو بخور بعد برو بیرون ، فشارت میوفته ها ، تو که سابقه اش رو داری .
راست میگفت . واسه همین آب پرتقال و تقریبا نصف بیشترش و سر کشیدم و رفتم تو حیاط ، اون جلو ها هر چی چشم انداختم ایمان نبود ، یه ذره گشتم که دیدم ایمان و دوستش یکم با من فاصله دارن و اونا داشتن حرف میزدن و حواسشون به من نبود ، رفتم جلو تر ، چیزی که میدیدم باورم نمیشد !! ایمان و امیر علی …
از پشت امیر علی رفتم ، هنوز متوجه صدای پای من نشده بود ، یک مشت محکم کوبیدم به بازوش تا برگشت و من و دید که چقدر عصبانی ام شروع کرد به دیدن تو حیاط منم دنبالش کرده بودم ، تا جایی که دیگه تقریبا هر ۲ به نفس نفس افتاده بودیم ، با چند متر فاصله از من وایساد و دستش و آورد بالا به نشونه ی این که یعنی صبر کن ، منم که نفسم بند اومده بود ، وایسادم و دستام و گذاشتم رو زانو هم و خم شدم تا نفسم بالا بیاد ، بعد چند لحظه گفتم :
امیر علی نمیخای بگی ایجا چی کار میکنی ؟
گفت : میخواستم خوش حالت کنم .
تو اون ۲-۳ روزی که ندیده بودمش یه دنیا دلم تنگ شده بود . رفتم جلو ، اول هنوز فکر میکرد میخام دنبالش کنم ، بعد که دید آرومم خیالش راحت شد ، رفتم جلو ، دستام و انداختم در کمرش و سرم و گذاشتم رو سینه هاش ، اونم دستش و گذشت رو سرم و آروم موهام و ناز میکرد ، بعد چند لحظه گفت :
کادو تو دوست دشتی ؟
گفتم : کدوم کادو ؟ و تازه یاد کادو افتادم و گفتم : آهان ، عیدی ایمان ! مامان نزاشت بازش کنم گفت باشه بعد از تحویل سال
گفت : عزیزم اون عیدی منه ، من از ایمان خواستم جلو بقیه بگه عیدی اونه .
بیشتر از همیشه شرمنده ی مهربونی هاش شده بودم . تو این چند لحظه ایمان تقریبا سرش رو به گوشیش گرم کرده بود و با فاصله از ما وایساده بود در این حال حواسش بود که کسی نیاد . البته ما تو خانواده راحت بودیم ، یعنی با وجود این که خانواده مذهبی بودیم اما ما رو محدود نمیکردن ، اما من خودم دوست نداشتم که حریم خانوادم و بشکنم . آروم لپ ایمان و بوس کردم و گفتم : دوست دارم .
بعد ۲ تایی برگشتیم جایی که ایمان بود ، رفتم ایمان رو هم بوس کردم . ایمان گفت : بدو برو بالا حاضر شو بریم دم ویلا دزیره اینا دنبالش ، بعد ۴ تایی بریم یه در بزنیم .
گفتم : چشم و زود رفتم بالا ، سریع مانتو مو تنم کردم ، شالم و هم سرم کردم و اومدم پایین . من سوار ماشین ایمان شدم ، امیر علی هم با ماشین خودش ، البته این جلوی خانواده بود ، سر کوچه من رفتم تو ماشین امیر علی و راه افتادیم سمت ویلا دزیره اینا . دزیره رو هم سوار کردیم و اول یک ساعتی چرخیدیم ، کرمم گرفته بود و همش امیر علی رو اذیت میکردم ، انقدر شیطونی کردم که امیر علی زنگ زد به ایمان و گفت : ایمان این خواهرت کشت من و انقدر اذیت کرد ، عجب غلطی کردم اومدم ، یک جا نگاه در واسه ناهار . یجا نشستیم ناهار رو دور هم خوردیم و اول دزیره رو رسوندیم بعد من رفتم تو ماشین ایمان که امیر علی هم بره ویلای خودشون و حاضر بشه واسه شب .
ساعت ۸ بود که تقریبا ویلا شلوغ شده بود و هر کس تو اتاق خودش دست آماده میشد ، بابام و عموم هم منتظر بقیه مهمونا بودن ، منم توی اتاق بودم و داشتم حاضر میشدم ، البته راستش رو بگم از وقتی فهمیده بودم که امیر علی هم امشب هاست بیشتر سی میکردم سنگ تموم بزارم . یک شلوار جین تنگ ابی روشن پوشیدم ، با یک کفش پاشنه بلند و یک تاپ مشکی که از پشت تا روی کمر باز بود و از جلو خیلی شل میریخت رو سینه ، موهام رو هم صاف کرده بودم و از ریخته بودم دورم ، تو آیینه همش خودم رو نگاه میکردم و تحسین میکردم ، کمر بند مشکی رو که امیر علی واسم خریده بود بستم ، لاک قرمز هم زده بودم . یک رژ قرمز زدم و یکم ریمل و ترجیح دادم از وسایل آرایشی دیگه استفاده نکنم ، صدای ایمان از پشت در اتاقم اومد که گفت : لباس تنته ؟ میشه بیام تو ؟
گفتم : بیا
همون جوری که سرش پایین بود و داشت پایین پیرهنش رو درست میکرد گفت : این لباسو ببین خوبه ؟
برگشتم سمتش ، دیدم یک کالج مشکی پوشیده با شلوار جین و پیرهن سفید ، واقعا خوش تیپ شده بود ، همون لحظه ایمان هم سرش و آورد بالا و گفت : اه اه ، داف شاسی بلند منو نگاه کن ، همین کارارو میکنی این امیر علی بد بخت میمیره واست دیگه !
ادامه داد : البته دزیره ی من داف تره . کفشم و از پام در آوردم و با پاشنه کفشم افتادم دنبال ایمان و ایمان میدوید و منم دنبالش که تو راه پله ها همین که با پاشنه دنبال ایمان کرده بودم در باز شد و دیدم امیر علی اومد تو ، از صحنه ای که دیده بود هم خندش گرفته بود و هم تعجب کرده بود ، اما بابا و عمو فقط داشتن می خندیدن ، بابا گفت : امیر علی جان ، بفرمایید تو . چیزی نیست داران شوخی میکنن ، عادت میکنی . امیر علی اومد تو و با تک تک افراد سلام کرد . بعد ایمان که مثلا امیر علی دوست اون بود گفت امیر علی یه لحظه بیا بالا تو اتاق من کارت دارم و اون ۲ تا رفتن بالا
منم داشتم کفشم و میپوشیدم که بابا گفت : طنین ، چرا مشکی پوشیدی شب عید ؟
گفتم : خوب بابایی مشکی شیک تر از همه چی
گفت : آدم باید شب عید شاد باشه
گفتم : مهم اینه که آدم خودش شاد باشه و شیک باشه ، مهم که رنگ نیست . تازه رژ ام قرمزه .
بابا گفت : این زبون و نداشتی چی کار میکردی ؟
مثلا ادای خجالت در آوردم و برگشتم سمت بالا ، رفتم تو اتاقم که دیدم امیر علی رو تختم نشسته ، پایین جلوی بابا اینا نمیتونستم درست نگاهش کنم . کالج سرمه ایش رو پاش کرده بود با جین و یک پیرهن سفید که ۴ خونه های درشت سرمه ای داشت . زبونم و واسش در آوردم و گفتم :
صلنشم خوش تیپ نشدی .
بعد هم واسش ادا در آوردم و رفتم جلو اینه ، از پشت اومد و دستش رو در شکم ام حلقه کرد و از زمین بلندم کرد و گفت :
اگه همین طوری بلندت کنم ببرمت جلو بابات بهش بگم دخترش دوست دختر منه میفهمی کی خوشتیپ نشده ! این تاپ و میخای بپوشی خجالت ام نمیکشی ؟
سرم و آروم بالا و پایین کردم که یعنی اوهوم
گفت : کوفت و اوهوم بچه پرو .
با پاشنه تقریبا هم قدش بودم ، سرش و کم کرد و رو گردنم و یه بوس کرد ، بعد خیلی سریع سرش و انداخت پایین و از اتاق رفت بیرون ، نمیدونم چرا اما احساس میکردم خیلی ملاهزه منو میکنه ، خیلی اذیت میشه .
از اتاق رفتم بیرون که دیدم لای در اتاق ایمان بازه و امیر علی رو تخت ایمان نشسته ، آرنج هاشو تکیه داده به زانوهاش ، سرش و بین ۲ تا دستش گرفته و سرش پایینه ، نزدیک تر شدم که صدای آرومش و شنیدم که داره حرف میزنه . پشت دیوار راهرو وایساده بودم و خوش حال بودم که کفشم و در آوردم که خسته نشم و اونا صدای پاشنه کاسفشام و نشنیدن.
امیر علی : وقتی میبینم انقدر کوچیکه ، وقتی میبینم پر از شیطنت بچه گونس ، وقتی میبینم شیطونه اما تو چشماش پر معصومیت ، وقتی میبینم تو که داداششی عین داداش خودمی , نمیتونم بهش نزدیک شم . پر از هیجان میشم واسه لحظه ای که می خوام ببینمش ، اما وقتی میبینمش ، احساس میکنم عین خواهرم باید بهش نگاه کنم . چون نامردی میکنم در حق تو ، که به من اعتماد کردی… سر بد ۲ راهیی گیر کردم ، یه ورش تویی و این که انقدر عاشقش ام که نمیخام وقتی بزرگ تر شد اگه ی روزی من نبودم ، اون روز احساس کنه من آیندش و خراب کردم ، یه ورش دلم .
ایمان که معلوم بود تحت تاثیر حرف های امیر علی قرار گرفته شروع کرد به حرف زدن و گفت : امیر علی ، فکر نکن اون شبی که طنین تا صبح تو بغل تو خوابید ، من کلاه بی غیرتی گذشته بودم سرم یا مست بودم و نفهمیدم ، من وقتی طنین و نگاه میکنی عشق و تو چشمات میبینم ….
بیشتر از این نمیتونستم بمونم اونجا ، چیزایی که باید میشنیدم شنیدم دیگه ، قلبم داشت تند میزد . این بی تابی های امیر علی رو دوست داشتم ، این کلافهگی هاش ، این که با خودش درگیر بود ، این که میخواست از یه حدی بیشتر پیش نره ، دوست داشتم تشنه ی من بمونه ، اه چقدر بد جنس بودما

برگشتم تو اتاقم و خودمو ولو کردم رو تخت ، تاپم رفته بود کنار از روی شکمم ، منم با نوک انگشتم داشتم با شکمم بازی میکردم و قلقلکم میومد و عین بچه ها ذوق میکردم ، ذهنم درگیره حرفای ایمان و امیر علی بود ، یعنی ایمان انقدر به امیر علی اعتماد داره ؟ یعنی امیر علی انقدر واسش سخته که هر لحظه کنار من باشه و خودش و کنترل کنه ؟ چرا تا حالا به نیاز جنسی امیر علی فکر نکردم ؟ ما فقط یک بار با هم خوابیدیم که بعد اون نه من حرفی از اون شب زدم ، نه امیر علی دوست داشت که حرفی بزنه اما فهمیدم که پشیمون شده . چرا تا حالا ازش راجع به این موضوع نپرسیدم ؟ اینا همه واسم سوال شده بود . نمیدونستم چی کار کنم ، دوست داشتم یه بار تحریکش کنم …
اییییییی …
امیر علی اومده بود تو اتاق و انقدر توی فکر بودم که نفهمیدم ، اونم یه گاز گنده از پهلوهام گرفت که جیقم در اومد . بعدش آروم گفت :
خانوم خوشگلم پاشه بریم پایین که بابایش منتظرشه و صداش کرده و گفته طنین من کجاس !
گفتم : اول جای گازت و بوس کن .
گفت چشم و پهلوم و آروم بوس کرد و یه میک کوچولو هم زد بعد دست من و گرفت و منو از جام بلند کرد . رفتیم پیش ایمان و 3 تایی با هم رفتیم پایین ، تقریبا همه اومده بودن ، دزیره هم اومده بود که سر گرم حرف زدن با مامانم بود ایمان تا دزیره رو دید من و امیر علی رو ول کرد رفت و شروع کرد به غر غر کردن که چرا به من نگفتین دزی اومده . چند تا از دوستای بابام که من بهشون میگفتم عمو هم اومده بودن . پریدم تو بغل یکی از همین عمو ها و شروع کردم بوس کردنش ، همیشه عادت داشتیم ۱۰۰ تا هم دیگرو بوس کنیم ، مخصوصن شب سال تحویل که ریشاشم زده . بعد هر ۱۰۰ تا یه ذره صبر کردم تا نفسم بالا بیاد بعد گفتم سلام عمویی . بعد دونه دونه با دوستای بابام و بقیه سلام علیک کردم و رفتم کنار بابام وایسادم که بابام در گوشم گفت :
میبینم که با دوست ایمان جور شدی . من هم اصلا نمیتونم چیزی رو قایم کنم گفتم :
دوست ایمان نیست ، دوست منه .
گفت : میدونستم .
گفتم : الان عصبانی هستی ؟
گفت : نه
بعد اومد جلو و به امیر علی گفت : امیر علی جان ، طنین به من گفت که با شما دوسته و این بائس افتخار منه .
امیر علی که از حرف های من و بابام خبر نداشت واقعا تعجب کرده بود ، اما خودش رو نباخت و خیلی مردونه با بابام دست داد و گفت : امیدوارم که بتونم همون جور که لیاقاتشه ازش مواظبت کنم .
بابام گفت : برید تو حیات پیش جوون ها ، راحت باشید .
این اولین قدمی بود که خانواده من امیر علی رو پذیرفتن .
با امیر علی راه افتادیم ، امیر علی گفت :
به بابات چی گفتی ؟
گفتم : خودش فهمید . تو چجوری به مامان بابت میگی ؟
گفت : میدونن
تعجب کردم ، یه دفعه گفتم : چی ؟ میدونن یعنی چی ؟
گفت : هیچی دیگه ، به مامانم خیلی وقت پیش گفتم که واسش عروس آوردم . نگاهش کردم ، شوخی نمیکرد ، نمیخندد ، جدیه جدی بود .
خودم و زدم به اون راه و گفتم : با هر کس دوست میشی به مامانت میگی واسش عروس آوردی ؟
جدی تر از قبل گفت : نه ، این یکی خیلی فرق میکنه .
گفتم : چه فرقی ؟
دماغم و کشید و گفت : فضولی نکن خودت به وقتش میفهمی
ترجیح دادم ادامه ندم تا به قول امیر علی به وقتش بفهمم !!
اون شب تا ساعت ۱۲ فقط تو حیاط فقط دور هم بودیم و رقصیدیم . انقدر سرم گرم بود که حتی یادم رفت بیام تو و عید و به مامان و بابام تبریک بگم . وقتی همه رفتن تازه اومدم تو ، مامان بابامو بوس کردم و گفتم :
عیدی مو بدین
بابام گفت : برو عیدی تو از همونایی بگیر که تا الان سرت بهشون گرم بود
گفتم : خیلی بد جنسی بابایی ، بده (
بابام واسم یه ساعت خیلی خوشگل گرفته بود ، البته پول از بابا ، سلیقه از مامان ، تهیه توسط ایمان !!
بعد از کلی بوس کاریو تشکر به بابام قول دادم که داغونش نکنم
موقع خواب رفتم تو اتاقم که لباسم و عوض کنم که چشمم به کادو امیر علی افتاد…

موقع خواب رفتم تو اتاقم که لباسم و عوض کنم که چشمم به کادو امیر علی افتاد وزود لباسم و عوض کردم که سر فرصت بازش کنم ، تو یک جعبه بود ، بازش کردم ، یک گوشی ۶۷۰۰ گلد بود که امیر علی میدونست عاشقشم . خیلی خوشحال شدم به خاطر این که انقدر به فکرمه . همون لحظه گوشیمو برداشتم و بهش اس ام اس دادم :
ازت ممنونم واسه همه لحظه های قشنگی که واسم میسازی ، ممنونم از همه مهربونیات ، از همه بیشتر ممنونم از عیدی قشنگت ، مرسی عشقم ، خیلی خوشحالم کردی .
چند لحظه بعد جواب داد : طنینم ، وظیفم بود . دوسم داری ؟
جواب دادم : اوهوم ، مگه تاحالا بهت نگفته بودم ؟
امیر علی : گفته بودی ، اما جواب این سوالم و نگرفتم . انقدر دوسم داری که به زندگی با من فکر کنی ؟
نمیدونستم چی جوابش و بدم ، یکم فکر کردم ، باید حرف دلم رو بهش میزدم . جواب دادم : دوست دارم ، حتی بیشتر از همیشه ، اما میترسم .
جواب داد : تو از هیچی نترس ، دوستم داشته باش ، بقیشو بسپر به من .
گفتم : امیر علی یعنی چی ؟
جواب داد : یعنی میخام زنم بشی ، خانوم خودم بشی . هر لحظه پیشم باشی .
گفتم : یعنی انقدر دوسم داری که وقتی من و داری کس دیگه ای رو نخوای ؟
گفت : این حرفا رو نمیشه تو اس ام اس گفت ، طنینم میزنگم الان .
چراغ اتاقم و خاموش کردم ، رفتم تو تخت و منتظر زنگش موندم . چند دقیقه بعد زنگ زد . گفت میخام یکم جدی با هم حرف بزنیم ، اول من شروع میکنم .
شروع کرد به حرف زدن : اول فکر کردم یکی عین همه اومده تو زندگیم ، اما احساسم به تو عین همه نبود ، حتی از لحظه اول ، من لحظه به لحظه به بودنت عادت کردم ، یه روزه عاشقت نشدم که بعد یه مدت واسم عادی شی .
آروم وسط حرفش گفتم : امیرم ، میترسم از روزی که بهم خیانت کنی و دیگه دیر باشه ، میترسم از رو احساس تصمیم گرفته باشیو خسته شی ، میترسم جام و کسی بگیره .
امیر علی : عزیزم من با عقل و احساسم عاشقت شدم . با عقلم انتخابت کردم ، با احساسم عاشقت شدم . من بعد از کلی فکر این مسآله رو باهات در میون گذاشتم . من از زنم زنیت میخام ، یه زن کامل میخام که تو هستی . من بهت دروغ نمیگم ، زن اگر واسه شوهرش کامل نباشه ، اگر اون مرد عاشقش هم باشه یه جا خطا میکنه ، پاش میلرزه ، خیانت میکنه . اما تا روزی که تو واسه من یه زن کامل باشی ، من به هیچ کس جز تو فکر نمیکنم .
طنین : امیرم ، زن کامل یعنی چی ؟
امیر علی : اگر تو سکس من و ارضا کردی ، هیچ وقت تو سکس بهم نه نگفتی ، از نظر احساسی هم منو ارضا کردی ، بدون تا آخرین لحظه زندگیم ، همه وجودم ماله توئه .
طنین : امیر علی ، زود نیست ؟
امیر علی : اگر هنوز عاشقم نیستی ، یا شک داری ، اگر ۳۰ سالتم باشه زوده . اما اگر مطمئن باشی دوسم داری ، زود نیست . طنینم تو فقط تصمیم میگیری ، من همه چیز و درست میکنم .
آروم زمزمه کردم : امیر علی ، دوست دارم ؟
امیر علی هم آروم گفت : مال من میشی ؟
گفتم : اوهوم .
گفت : ۱ ساعت نیست از پیشت رفتم ، اما دلم واست تنگ شده .
گفتم : منم همین طور عزیزم .
گفت : میدونی عاشقتم ؟
گفتم : اوهوم
گفت : تا کی باید تن نازت جلو چشمم باشه و حتی لمسش نکنم ؟
اینه این خنگا بی مقدمه گفتم : سکس میخای ؟
چند ثانیه مکث کرد ، گفت : سکس نه ، عشق بازی ، با بدن ناز زنم . دوست دارم لمسش کنم ، نازش کنم !
گفتم : تو که این کارا رو میکنی
به کل خنگ شده بودم . معلوم بود خندش گرفته ، با صدایی که خنده توش موج میزد گفت : یکم بیشتر از اون ، عزیزم الان بچه ها با هم دکتر بازی میکنن از من و تو بیشتر پیش میرن .
گفتم : تو هر کار که دوست داری بکن ، اما باید مواظبم باشی ، من خیلی میترسم .
گفت : آخه از چی زن نازم ؟
گفتم : نمیدونم .
گفت : حالا لباتو بده ، بعدم بیا بغل شوهرت ، بچسب بهش .
پای تل بوسش کردم و گفتم : میشه سرم و هم بزارم رو سینه هات بخابم ؟
گفت : بله خانومم ، شما هر کار دوست داشتی بکن .
بعد از اون با صدای بوسه های نرم امیر علی پای تل کم کم چشمم گرم شد و شب بخیر گفتم

دیشب خیلی فکر تو سرم بود ، باید به حرفای امیر علی فکر میکردم ، اما انقدر آرومم کرد که بدون این که به حرفاش فکر کنم خوابم رفت .
صبح از بقیه روز ها سر حال تر بیدار شدم ، روز اول عید بود ، اول به نیلن و غزل و کژال و میلاد و آرش و سیاوش تبریک بگم ، یک اس ام اس تایپ کردم و واسه همشون همون و فرستادم . واقعا” دلم واسشون تنگ شده بود . ساعت تازه ۱۱ بود و تا ناهار کلی وقت بود ، خیلی دلم میخواست یکم تنها باشن ، فکر کنم . سویچ ماشین امیر علی رو گرفتم ، تا بقیه دخترا حواسشون نبود ، زدم بیرون ، از دخترای فامیل بدم میاد . سوار ماشین شدم . میخواستم از شهرک هم برم بیرون ، شهرک جای در دره ، نه فکر . حواسم به هیچ جا نبود ، نمیدونم چرا
تمام این مدت از چی فرار کردم ؟ از چی میترسم ؟ از امیر علی که اومده بمونه ؟ چرا نمیتونم جدیش بگیرم ؟ هر کس و دوست داشتم رفت ، حالا چون تو سن کم تو ی بازی ، که اسمش و گذشته بودم عشق ، باخته بودم ، باید چشمم و رو عشق امیر علی میبستم ؟ من چشمم و نبسته بودم ، تو تمام این لحظه ها و روزا دوسش داشتم ، از این که کنارم بود راضی بودم ، اما حالا فهمیدم که خیلی وقته که اصلا فکر نکرده بودم . به این که اگر امیر علی نباشه چی ؟ حالا که فکر میکنم میبینم نباشه ، نمیگم میمیرم ، اما دلم میمیره . امیر علی انقدر لوسم کرده ، که یه پدر ، تک دخترش رو انقدر لوس نمیکنه ، امیر علی نباشه کی ناز منو میکشه ؟
احساس کردم چقدر دوسش دارم ، همون لحظه بهش اس ام اس دادم : امیرم ، عاشقتم ، تو نباشی دل طنینت میمیره .
مطمئنم که وقتی اس ام اس امو خونده دهانش باز مونده . تاحالا نشده بود بی دلیل باهاش اینجوری حرف بزنم . اس ام اس داد : خانومم ، نه پرهیزی کردی ، شما از این صحبتا بلد نابودی که !
ساعت از ۱۲ هم گذشته بود برگشتم سمت ویلا ، حالا که فکر کرده بودم سر حال تر بودم و میتونستم روز های اول عید و خوش بگذرونم .
اون روز ناهار سبزی پلو با ماهی خوردیم و تا شب دور هم بودیم ، چند روز دیگه هم با بیرون رفتن های من و امیر علی و ایمان و دزیره گشت و من و امیر علی کم تر تنها بودیم تا هفته اول عید تموم شد و بابا میخواست بر گرده سر کار . مامان هم ترجیح داد که با بابا بره و هفته دوم به خانواده خودش سر بزنه . اما من و امیر علی تنها موندیم ، اون روز ظهر مامان و بابا راه افتادن و عموم هم با خانوادش به خاطر کار برگشتن ، این وسط عمه ام هم رفتن خونه برادر شوهرش که ۲ ساعت با ویلای ما فاصله بود . من و ایمان تنها بودیم ، تا عصر ۲ تا مون کسل شدیم ، اما عصر دیدیم اینجوری نمیشه . ایمان زنگ زاد به دزیره و قرار شد که بره دنبالش ، منم زنگ زدم به امیر علی و گفتم بیاد اونجا ، قرار شد هر کس رو که میتونیم شمال ، اون چند روز جمع کنیم دور خودمون و خوش بگذرونیم . ی لیست بلند بالا واسه ایمان نوشتم شامل : چیپس ، ماست ، جوجه کباب ، زغال ، الکل ، تنباکوی نارگیل ، پرتقال ، نعنا ، گوجه ، خیار ، پنیر ….
گفت : میرم دنبال دزیره ، اینا رو هم میگیرم ، میام .
گفتم : نه ، اینارو بگیر . بیار بده به من که من کارارو بکنم ، بعد برو .
گفت : اوکی
منم همون موقع به امیر علی اس ام اس دادم و گفتم : پاشو بیا اینجا ، مامان بابا رفتن تهران . من و ایمان چند روز بیشتر میمونیم تنهاییم .
اس ام اس داد : چشم عزیزم ، یه دوش بگیرم . میام .
همون موقع زنگ زدم بهش و گفتم : بیا اینجا دوش بگیر ، من تنهام .
گفت : چشم ، سر راه چیزی نمی خای بگیرم ؟
گفتم : نه ، ایمان رفته خرید .
بعد یه دفعه یادم افتاد و گفتم : لباس راحت بیار
گفت : چشم .
نیم ساعت بعد ایمان با خرید اومد ، داشت میرفت دنبال دزیره که گفتم : ایمان ، من به امیر علی گفتم زود تر بیاد ، تو نیستی اشکال نداره که ؟
اینو گفتم اما داشتم از خجالت و شرمندگی میمردم
بوسم کرد و گفت : نه عزیزم و رفت . رفتم سر خرید ها که دیدم تو ی کیسه مشکی چند بطر هم شراب و مشروب خریده .
روی میز شراب هارو چندم ، چند تا گیلاس هم گذاشتم ، یه ظرف هم خیار و گوجه و زیتون سیاه و پنیر گذاشتم واسه مزه ، چیپس و ماست هم تو ۲ تا ظرف دیگه گذاشتم ، همین طور که داشتم خرید ها رو جمع و جور میکردم که در زدن . امیر علی بود . رفتم لب بالکن که زود تر ببینمش ، که ماشینش و آورد تو حیاط ، پارک کرد و پیاده شد . وای قلبم داشت واسش وای میستاد . این این بچه کوچولو ها از خونشون با شلوارک تو خونش اومده بود . یه رکابی مشکی ، با یه شلوارک مشکی و کتونی مشکی پوشیده بود . این تیپ خنگشو که دیدم ، از رو پله ها دیدم پایین ، سمتش ، وقتی دید دارم اینجوری مدوام ، دستاشو روم باز کرد ، تا رسیدم بهش سرم و قائم کردم بین سینه هاش . اونم دستش و دور کمرم حلقه کرده بود ، من و به خودش فشار میداد و سرم و بوس میکرد . چند دقیقه همون جور بودم که سرم و آوردم بالا ، خندیدم و گفتم : سلام
گفت : سلام عزیز دلم . زود راه افتادم و همون جور دست امیر علی رو هم میکشیدم .
گفت : صبر کن ، نکش منو ، بذر کیفم و بر دارم .
کیفشو بر داشت و با هم رفتیم تو . تا روی میز و دید گفت : ای جانم ، من فدات بشم انقدر خوش سلیقه ای تو .
گفت : عزیزم ، میشه من زود ی دوش بگیرم ؟
گفتم : بله ، و راه افتادم سمت بالا که اون هم پشتم بیاد . امیر علی رو بردم تو حمام اتاق خودم ، وقتی میخواست لباسش رو در بیاره ، سرم و گرم جمع کردن وسایل ام کردم . اومد سر کفش که دقیقن رو تخت کنار من بود ، همون طور که سرم پایین بود و خودم و مشغول نشون میدادم ، یه نگاه مخفیانه به هیکلش کردم ، چند لحظه نگاهم جلو شورتش موند و بعد نگاهم و دزدیدم و خودم و مشغول نشون دادم ، اونام ظاهر داشت تو یفش دنبال چیزی میگشت ، معلوم بود که حواسش به منه ، چون به مهز این که مشغول کارم شدم ، اون هم رفت ، انگار که اصلا یادش رفت چیزی میخواسته …

امیر علی که رفت داخل حمام ، رفتم سر کفش تا واسش لباس هاش رو در بیارم . یه تیشرت سبز چمنی هم رنگ چشماش آورده بود ، از این ۳ دکمه یقه مردونه ها ، اونو واسش گذاشتم رو تخت ، با یه شلوار گرم کن مشکی . یه شورت مشکی تو کفش بود که اونم گذاشتم رو لباسش ، اتکلانش هم گشتم که یادش نره بزنه . بعد حوله شو هم از کیفش در آوردم و گذاشتم کنار لباساش تا بهش بدم . بعد خودم رفتم سر کمد و پیرهن کوتاه سفیدی تو که تا یک واجب بالای زانو بود و آستینش تا رو بازوممیومد پوشیدم ، یاگهاش کاملا باز بود ، تنگ بود و تمام گودی ها و برجستگی های بدنم معلوم بود . برجستگی سینه هام از بالای لباس ، گودی کمرم ، برجستگی باسنم … تو اون چند روز لب استخر تو حیاط کلی برنزه شده بودم و تو لباس سفید جلوه اش چند برابر بود . موهام و فرق کج کردم و ریختم تو صورتم و بقیش و شل بستم و انداختم از یک طرف رو شونه ام . یه آرایش ساده و ملایم کردم و رژ صورتی خیلی کمرنگی زدم . ناخون هامم عصر از بی کاری فرنچ ساده کرده بودم ، یه عطر فوق سکسی زدم . بعد در حموم رو زدم و گفتم : عزیزم حوله ات رو نمی خای ؟
امیر علی گفت : بده لطفآ .
حوله اش رو بر داشتم و دوباره در زدم و گفتم : عزیزم بیا بگیر .
گفت : در بازه ، بیا تو .
از فکر این که امیر علی الان لخته ، روم نشد برم .
گفتم : عزیزم ، بیا خودت بگیر
اومد جلو در ، در رو کامل باز کرد . کاملا لخت رو به روم ایستاده بود ، سعی میکردم اصلا به بدنش نگاه نکنم ، حوله رو گرفتم سمتش و گفتم :
بیا عزیزم ، اینم حوله ات .
دستش و آورد جلو که حوله رو بگیره ، تا دستش به دستم رسید ، دستم و گرفت و من و با شدت کشید سمت خودش ، قبل این که به خودم بیام یه دست امیر علی دور کمرم حلقه شده بود و کرش کاملا چسبیده بود رو شکمم ، صورتش هم چند سانت با صورتم بیشتر فاصله نداشت . سعی کردم خودم و بکشم عقب و گفتم :
امیر علی خیس شدم ، هنوز حرفام تموم نشده بود که امیر علی لبش رو بین لبم جا داد و شروع کرد به میک زدن لبم و خیلی زود صدای نفس هاش بلند شد . منو محکم به خودش فشار میداد و تنش و میمالید بهم ، حرارت تنش انقدر زیاد بود که تو همین فاصله ی کم تقریبا خشک شده بود ، البته لباس من خیس خیس بود . با یه دستش یکی از سینه هم و محکم میمالید . آب از روی موهاش میچکید رو صورتم . بعد از چند دقیقه که فقط لبم و میخورد ، لبش رو از لبم جدا کرد و صورتش رو یکم برد عقب و یکم نگاهم کرد ، منم از موقعیت استفاده کردم و حوله رو گرفتم سمتش و گفتم :
عزیزم ، خودت و خشک کن ، منو که خیس کردی . باید لباسم و عوض کنم .
گفت : منم واسه همین خیست کردم ، چون اگر این و میپوشیدی تا شب از شدت حشر میمردم و کیرم یه لحظه هم نمیخابید .
واسه اولین بار نگاهم به کیرش افتاد ، کاملا راست کرده بود . سریع نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :
عزیزم ، زود خودت و خشک کن بیا لباس بپوش .
گفت : خانومم خشکم کرده .
اول شورتش رو پوشید و بعد حوله رو انداخت رو سرش و یکم موهاش رو خشک کرد . اومد جلو که من و بغل کنه که گفتم :
امیر علی جونم ، الان ایمان میرسه زشته ، زود بپوش ، فعلا بسه .
رفت اونور لباسش و بپوشه و همون طور که پشتش به من بود با یه حالت ناراحت گفت : بی احساس ، کارت نداشتم ، فقط میخواستم بوست کنم و معزرت خواهی کنم بگم که دست خودم نبود .
لباسش رو که پوشید ، واسه این که از دلش در بیارم دستم و انداختم دور کمرش کشوندمش سمت خودم گفتم : عزیزم ، بیا اینجا بگو من چی بپوشم .
گفت : لباست که خوبه ، البته حال من باهاش بد میشه .
گفتم : عزیزم ، خیسش کردی ، زشته .
گفت : شاید یکم مرطوب باشه اما خیسش معلوم نیست .
قرار شد که همون تنم بمونه . امیر علی داشت موهاش و خشک میکرد و عطر میزد که من رفتم پایین و به امیر علی گفتم کارش تموم شد بیاد پایین

چراغ ملایم روشن کردم و یه آهنگ آروم هم گذاشتم . همون موقع زنگ و زدن و ایمان و دزیره هم اومدن ، داشتم با دزیره سلام میکردم که امیر علی هم اومد پایین و شروع کرد با سلام علیک کردن . ایمان بهم گفت : خواهر خوش سلیقه یه من چه میز مزه ای چینده . بعد با امیر علی رفتن سمت مشروب ها و ۲ تا گیلاس برداشتن و داشتن واسه خودشون مشروب میریختن که زنگ و زدن ، امید دوست امیر علی بود که من عاشقشم ، یعنی این پسر ماهه ، گله . از وقتی امید اومد سر من گرم شده بود . بعد نیم ساعت سامی و دوست دخترش هدیه اومدن ، من تاحالا هدیه رو ندیده بودم ، اما از اون دخترای شیطونی بود که از اول که میرسه آدم باهاش راحته . امید بیشتر از مشروب عاشق قلیون بود ، منم که عاشق امید . امید دوست صمیمی امیر علی ، واسه منم این داداش میمونه . چون میدونستم خیلی قلیون دوست داره دستشو گرفتم و کشیدم و گفتم:
بیا بریم حیاط اونجا قلیون داریم ، بعد از همون جا داد زدم :
امیر علی من با امید میریم تو حیاط .
امیر علی گفت : باشه ، برین منم الان میام .
با امید رفتیم سر بساط قلیون ، چون همه تو اون جمع اهل مشروب بودن اما ما ۲ تا زیاد نه . امید گفت :
شیر دارین که قلیون شیر نارگیل درست کنیم ؟
گفتم : اره صبر کن الان میارم .
رفتم شیر آوردم و مشغول درست کردن قلیون بودیم که امیر علی اومد . تو یه دستش ۱ بطری بود تو اون یکی دستش ۳ تا گیلاس که به زور بین انگشت هاش نگه داشته بود . گفت :
صبر کنید الان مزه هم میارم . منم که مشغول قلیون درست کردن بودم تعارف نکردم که من برم . امیر علی رفت و چند دقیقه بعد با یه بشقاب ناگت مرغ که ایمان سفارش داده بود از بیرون آورده بودن و یه بشقاب هم سالاد لبنانی که خودم درست کرده بودم و ی بطری آب پرتقال برگشت و نشست روی یه صندلی کنار ما . منم که کلی ذوق کرده بودم اینارو از دستش گرفتم و واسه خودمون رو میز تو حیاط کنار باربیکیو چندم و خودم نشستم کنارش و بوسش کردم و گفتم :
مرسی قربونت برم من .
من عین بچه کوچولو ها مشغول خوردن ناگت با دست شدم و امیر علی هم واسه خودش یکم ودکا ریخته بود و میخورد . اومدم برم سمت امید ، همین که از صندلی بلند شدم امیر علی دستشو حلقه کرد دور کمرم و منو کشوند رو پاش ، تقریبا پرت شدم رو پاش و لباسم تا روی رون هم بالا رفت . امیر علی جوری منو گرفته بود که دستام ۲ طرف بدنم قفل شده بود . گفتم :
امیر علی لباسم و درست کن .
دستشو گذشت رو رونم و آروم حرکت میداد ، اما لباسامو درست نمیکرد . صورتشو نزدیک صورتم کرد ، انقدر که بوی الکل کاملا مشامم و پر کرده بود و فهمیدم امیر علی زیاد هوشیار نیست
گفت : واسه کی این رونای صاف و برنزه کردی ؟
گفتم : واسه تو ؟
گفت : پس چرا نمیزاری ببینمش ؟
گفتم : چون اینجا جاش نیست .
البته واسه این که حالش گرفته نشه ، این جمله هارو با ناز و عشوه زیاد گفتم . اخرشم تا دیدم که امید کاملا حواسش پرته سریع لبامو گذاشتم رو لبش و یه لب داغ بهش دادم و بلند شدم رفتم سمت امید

امید پشتش به ما بود و دشت زغال درست میکرد ، هنوز چند قدم باهاش فاصله داشتمو میخواستم بترسونامش که خیلی آروم گفت :
با امیر علی سکس داشتی ؟
از سوالش واقعا جا خوردم ، نمیدونسم چی جواب بدم . اما اون منتظرجواب بود ، چون کاملا برگشته بود و تکیه داده بود به باربی کیو و زل زده بود به من .
سرمو انداختم پایین ، خودمو به بازی کردن با انگشتای دستم مشغول کردمو آروم گفتم نه
گفت : پس با این حساب ، اگر یک ذره شک داشتم که امیر علی خیلی دوست داره ، الان کاملا مطمئن شدم که امیر علی عاشق شده .
حرفی نزدم ، خودش ادامه داد : امیر علی ، کسی که هر شب با یک نفر می خوابید ، حالا…
ادامه نداد ، مشغول کارش شده بود دوباره ، اما چیزیو که باید میفهمیدم فهمیدم .
امید گفت : تو برو پیش امیر علی ، این قلیونم حاضر شد ، منم الان میام .
انقدر امید و دوس داشتم ، هوس کردم بوسش کنم ، گفتم : امید ی چیزی بگم دعوام نمیکنی ؟
گفت : بگو
گفتم : میشه بوست کنم ؟
گفت : اره بیا بوس کن .
یک بوس سفتی از لپش کردم که فکر کنم صداش تا تو ویلا رفت ، جوری که امید صدای جیغش بلند شودو داد زد امیر تو از دست این چی میکشی !!!
باد دوباره سرگرم قلیون شد ، منم برگشتم برم سمت امیر علی ، از امید دور شده بودم ، با صدای بلند گفتم :
قلیونش نسوزه لطفآ
به امیر علی نزدیک شده بودم ، اومدم بشینم رو ی صندلی که پاشو نشود داد و من فهمیدم که باید رو پاش بشینم . رفتم روی پاهاش نشستم که گفت :
اگه جز امید با کس دیگه ای این کارو کرده بودی ، دیگه باهات حرف نمیزدم .
گفتم : منم میدونم امید فرق میکنه که ازت اجازه نگرفتم
گفت : اتفاقا کلی حال میکنم میبینم توام امید و دوس داری .
دیگه حرفی نزدم ، اما امیر علی دستی منو گرفته بود تو دستش و هی دونه دونه انگشتامو بوس میکرد .
گفتم : دیوونه چی کار میکنی
گفت : حالم خوب نیس حرف بزنی یه کار دیگه میکنم .
گفتم : مصلا چی کار ؟
که دیدم منو سفت کشید تعرفه خودشو لباشو گذشت رو لبام و آروم آروم شروع کرد میک زدن لبام ، من همش نگران این بودم که امید ببینه و داشتم دستو پا میزدم ، هر چقدر من بیشتر سعی میکردم خودمو از امیر جدا کنم ، اون دستاشو تنگ تر میکرد ، ی دستش روی پهلوهام بود و سفت منو به خودش فشار میداد و با اون یکی دستش باسنم و گرفته بود و چنگ میزد ، لباسم کاملا رفته بود بالا ، یک ثانیه لبش از لبام جدا شد که سرمو گرفتم عقب و با اخم گفتم :
خیلی دیوونه ای ، آبرو جلو امید واسم نزاشتی .
با صدای بلند خندید و گفت : امید که از خودمونه ، اگه نزاری بوست کنم و هی در بری آبروتو جلو بقیه هم میبرم .
امید هم از اون دور داشت میومد و با صدای بلند میخندید .
گفتم : امید ، این مسته . از تو دیگه توقع نداشتم .
قلیونو گذشت روی میز و نشست روی یکی از صندلی ها و گفت : فسقلی ، عادت میکنی . خیلی کوچولو و حساسی هنوز .
بعد قلیونو داد دستم و گفت : اینم واسه زن داداش کوچولوی خودم ، بکش ببین نمیسوزونه ؟
قلیونو گرفتم و کشیدم ، عالی بود ، هم سبک ، هم خوب کام میداد ، اصلا هم نمیسزوند .
نیم ساعتی بود داشتیم قلیون میکشیدیم که احساس کردم که فشارم افتاده ، خودمو واسه امیر لوس کردم و گفتم :
امیرم ، زنت چای می خواد .
امیرم زود گفت : چشم عزیزم ، فعلا بده دست امید ، که فشارت نیوفته تا چای بیارم واست عزیزم .
امیر رفت تو که چایی بیاره ، امید گفت :
تو که پدر این بد بخت و در میاری انقدر لوندی میکنی واسش .
حرفی نزدم ، منتظر امیر علی موندم ، چند دقیقه بعد امیر علی با ۲ تا چای و یه بسته شکلات لینت قرمز که من عاشقشم اومد و گفت : عزیزم این لینتو واست گرفته بودم یادم رفته بود بهت بدم .
شکلات و چای و که خوردم حالم بهتر شد و دوباره قلیونو از امید گرفتم ، چند تا پک دیگه زدم و ترجیح دادم که بیشتر از این نکشم . امیر علی گفت :
واست مشروب بریزم ؟
گفتم : نه ، میترسم حالم بد شه
گفت : یه چیز سبک ، آخه من دوست دارم مثل من داغ شی .
گفتم : باشه عزیزم ، خیلی سبک لطفآ

نیم ساعت بعد از اون ، مست توی بغل امیر علی بودم و چشمام باز نمیشد . پلکام سنگین شده بود و خوابم گرفته بود ، نمیخواستم دیگه اونجا باشم ، تنها کاری که کردم این بود که گفتم :
امیر علی ، بریم تو. هر چند مطمئن نبودم که صدایی از گلوم بیرون میاد یا نه .
امید اومد جلو و دست منو گرفت و از روی پای امیر علی بلند شدم ، یه لیوان آب ریخت و داد دستم ، امیر علی بلند شد و دستش و گذشت پشت کمرم ، آب رو که خوردم خیلی بهتر شدم ، دلم نمیخواست ایمان منو اینجوری ببینه و فکر کنه جانبه ندارم . با امیر علی راه افتادیم سمت ویلا ، چند قدمی که رفتیم ، سعی کردم رو پای خودم وایسم و لبخند همیشگی رو حفظ کنم ، رفتم دم استخر ، امیر علی نگران بود ، فکر میکرد حالم بده ، خم شد که منو نگه داره ، اول یه مشت آب رو صورتم ریختم ، حالم یکم جا اومد ، یعنی چشمام باز شد ، همین کافی بود واسه سر حال شدنم ، قیافه نگران امیر علی رو که دیدم خندم گرفت ، مشتم و پر آب کردم و قبل از این که بفهمه داره چه بلایی سرش میاد ، داشت از سر و صورتش آب میچکید ، چند لحظه تو شوک بود ، صدای خنده امید بلند شده بود . ما بین خنده های شاد و بچه گونش ، میگفت :
امیر علی ، خدا رحم کنه بهت . این تو مستی انقدر شیطونه !
دستم و توی آب کردم و سعی کردم با بیشترین شتابی که میتونم آب بپاشم سمت امید و گفتم :
بچه پرو ، خدا به خودت رحم کنه . من مست نیستم ، فقط خوابم میومد .
بعد دست امیر علی رو گرفتم و شروع کردم به دویدن تا دم ویلا ، امیر علی به این کار عادت داشت . اما امید هنوز داشت میخندید به کار های من .
سه تایی رفتیم تو ، که دیدم چند نفر دیگه که نمیشناسم یه گوشه نشستن و دزیره هم کنارشون . به مهز این که وارد شدم ایمان من و برد پیش اون ها, اول یه سلام کلی کردم که ایمان گفت :
اینم خواهرم طنین و بعد شروع کرد دونه دونه معرفی کردن اون ها به من .
ایشون سپیده ، دوست صمیمی دزیره
سروین ، خواهر سپیده .
نیلوفر ، دوست دزیره .
آرسام ، برادر نیلوفر .
عسل ، بازم دوست دزیره .
با همشون دست دادم و رو به امیر علی که چند لحظه بود که کنارم ایستاده بود گفتم :
ایشون هم امیر علی ، دوست من و ازشون فاصله گرفتیم و برگشتیم سمت امید .
احساس کردم دوست های دزیره خیلی معزبن ، با یه نگاه مظلوم رو به امید نگاه کردم ، هنوز حرف نزده امید گفت :
طنین ، گیتارم همراهم نیست .
بلند گفتم : ایمان ، اون گیتار و بیار ، امید می خواد بخونه .
بعد آروم به امید گفتم : به خاطر من ، جو اینجا سنگینه .
ایمان هم بلند گفت : همه برید تو حیاط بشینید ، تا من گیتارو بیارم .
امید زیر لب داشت قر میزد ، میگفت : الان اینا فکر میکنن ما خزیم ، هنوز لب آب گیتار میزنیم و میخونیم ، با این پیشنهادت چند تا دختر به این خوبی رو پروندی ، من واسه دل خودم میخونم …
بلند جوری که همه شنیدم گفتم : امید خان ، انقدر قر نزن ، هیچ کس فکر نمیکنه خزی که هنوز گیتار میزنی .
همه روی صندلی ها تو حیاط نشستن ، ایمان هم با گیتار اومد ، من سمت راست امید نشسته بودم و امیر علی کنار من . دقیقا رو به روی امید ، سروین نشسته بود .
یه دختر تقریبا ۲۵ ساله . با موهایی که از لختی شبیه ابریشم بود ، موهاش تقریبا تا گودی کمرش رسیده بود ،پوستش از سفیدی شبیه مهتاب بود ، با چشمای طوسی ، قد ۱۷۰ و هیکل لاغراما تو پر ، ناخون های فرنچ شده و انگشت های کشیده ، با شومیز مشکی و یه شلوار جین سفید . اون قدر جذاب و ساده و زیبا که به راحتی میتونست هر پسری رو عاشق کنه ، من که دختر بودم نمیتونستم چشم ازش بر دارم .
بعد از چند دقیقه امید یه آهنگ و انتخاب کرد و شروع کرد به خوندن :
اگه یه روز بری سفر ، بری زه پیشم بی خبر
اسیر رویا ها میشم ، دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه ، به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری ، چرا میری تنهام میزاری
اگه فراموشم کنی ، ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا میشم ، تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه ، میرم که هر کسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری ، که توش منو تنها نزاری
گه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد ، که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه ، بزاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم ، که باز برات آواز بخونم
اگه بازم دلت می خواد ، یار یک دیگر باشیم
مثال ایوم قدیم ، بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره ، دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری ، که توش منو تنها نزاری
اگه می خوای پیشم بمونی ، بیا تا باقی جوونی
بیا تا پوستو استخون ، نزار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره ، دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری ، که توش منو تنها نزاری
اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بیاد . که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه ، بزاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم ، که باز برات آواز بخونم …

محکم تر از قبل دست امیر علی رو تو دستم فشار دادم ، نگاه امید تمام مدت به رو به روش بود ، روی صورت سروین . همه شروع کردن به تعریف کردن ، تعریف و تمجید دخترا اما ، یه بوی دیگه ای میداد ، سروین اما به یه جمله کوتاه اکتفا کرد :
چقدر صدای قشنگی دارین ، میشه ادامه بدین ؟
زیر گوش امید گفتم :
امید ، خیلی دافه ، ۲۰ امتیاز داری اگه مخشو بزنی .
امید همون جور زیر گوشم آروم گفت : این به پدر جد من پا نمیده ، همش ۲۰ امتیاز ؟
داشتیم امیر علی سرشو از پشت من آورد و جوری که بقیه نبیننش ، گفت :
اگه زدیش زمین ، ۱۰۰ امتیاز میدیم .
۳ تایی داشتیم ریز ریز میخندیدیم ، که اون پسره ، آرسام گفت :
در گوشی نداشتیم ، امید جان ، ما منتظر آهنگ دومیم .
امید مشغول فکر کردن شد واسه انتخاب آهنگ بعد .
امید از اون پسرایی بود که هفته ای یه دوست دختر داشت ، اول هفته عاشق میشد ، آخر هفته فارغ . دوستاش بهش میگفتن ” ابر دیوس ” مهربون بود ، اما خیلی زرنگ . اون قدر جذاب که هرجا که باهاش رفتم تا حالا ، همه دخترا بهش پیشنهاد میدن و دورش جمع میشن .
بعد از چند لحظه که داشتم امید و میسنجیدم و کنار سروین تصورش میکردم ، امید شروع به خوندن کرد :
منو درگیر خودت کن ، تا جهانم زیر و رو شه
تا سکوت هر شب من ، با هجومت رو به رو شه
بی هوا بدون مقصد ، سمت طوفان تو میرم
من و درگیر خودت کن ، تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه
هر شب حافظه من ، پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار ، من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاس
آخرین نقطه دنیا ، تو جهان من همینجاس
تو همین جایی و هر روز ، من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن ، تا تورو یادم بیارم

بعد از آهنگ دوم امید ، همه ازش تشکر کردن و من دستامو حلقه کردم دور گردنش ، محکم بوسش کردم و گفتم : مرسی امید .
بعد از چند دقیقه ای که همه از امید تعریف میکردن و هر کس به یه نحوی دشت عشوه میومد ، سروین اما جدی و بی صدا نشسته بود ، دونه دونه بلند شدن و خدافظی کردن و رفتن .
چون میخاستم فردا زود بیدار شیم و استخر بریم ، ترجیح دادیم اون شب و بیشتر استراحت کنیم . ساعت ۱۲ بود که خونه رو منو دزیره تقریبا مرتب کرده بودیم تا فردا که کارگر میومد . ایمان به امید ی شلوارک داد و امید و برد توی یکی از اتاق ها که راحت باشه . بعد از اون ، ایمان و دزیره رفتن تو اتاق ایمان و منو امیر علی هم رفتیم توی اتاق من .رفتم سر کمدم و شلوارک و تاپ برداشتم که بپوشم . امیر علی گفت :
میشه امشب من لباس انتخاب کنم واست ؟
گفتم : باشه ، بیا انتخاب کن .
اومد جلو کمد و گفت : هر چی بگم میپوشی ؟
گفتم : اره
شروع کرد به گشتن و انتخاب کردن . انقدر با وسواس و دقت نگاه میکرد که خسته شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم . بعد از چند دقیقه دیدم یه شورت لامبادا مشکی که دور کمرش یه تور خیلی ظریف داره دستشه ، با ی لباس خواب حریر مشکی ، که انقدر کوتاهه به زیر باسن ، هم نمیرسه .
گفتم : امیر علی !!! این که خیلی سکسیه
گفت : خوب تو باید لباس های سکسیت و واسه من بپوشی دیگه ، اگه قرار نیست واسه من بپوشی پس واسه چی داریشون ؟
گفتم : امیر علی ، من اینو فقط موقع خواب میپوشم .
با یه بغز ساختگی بچه گونه گفت ؛ خودت گفتی هر چی بخوام میپوشی ، خوب الانم وقت خوابه دیگه
دیدم داره راست میگه ، دیگه نباید بهونه بیارم . فقط خودم و یکم لوس کردم و گفتم : بوسم کن تا بپوشم .
اومد نزدیکه تخت خم شد و آروم لبش و گذشت رو لبم یه بوس ریز کرد و گفت : مرسی عزیزم ، دوست دارم .
بعد دستم و گرفت از رو تخت بلندم کرد ، زیر گوشم گفت : بدو بپوش که دیگه طاقت ندارم .
بعد خودش دراز کشید رو تخت و زل زد به من .
پشتم و کردم بهش و گفتم ، حداقل به جای هیز بازی یه کار مفید بکن ، زیپ لباسم و باز کن .
دستش و حلقه کرد دور شکمم ، منو کشید عقب و نشوند رو پاش ، موهام و گرفت توی دستش و ریخت از یه طرف روی شونم ، آروم زیپ لباسم و کشید پایین و لبش و گذشت روی گردنم ، همون طور آروم سر شونه های لباسم و کشید پایین ، خجالت می کشیدم ، از پشت آروم سوتینمو باز کرد ، ی دستشو انداخت زیر رون هام ، باسنمو از روی پاش بلند کرد و لباس و از زیر تنم کشید بیرون . تا اون موقع یه دستم و روی سوتینم نگه داشته بودم که نیوفته . که امیر علی آروم دستم و آورد بالا رکاب سوتینمو در آورد ، سینه هام کاملا افتاد بیرون . فقط با یه شورت روی پاش نشسته بودم .
آروم زیره گوشم بوس کرد با صدای آروم گفت : پشیمون شدم ، نمی خواد لباس بپوشی . بعد سرش و خم کرد ، لباش کاملا جلو لبم بود ، با چند میلی متر فاصله . زبونم و در آوردم و خیلی آروم رسوندمش به لباش و زبونم و کشیدم روی لباش . دستم و بردم بین موهاش و لبم و گذاشتم رو لباش . یکی از دستای امیر علی رو پهلوم بود و دشت دیوونم میکرد ، اون یکی دستشم روی سینم بود و با نوک سینم ور میرفت . لباش و کشیدم بین لبام و با لبم لباش و گاز میگرفتم ، زبونمو آروم فشار می دادم بین لباش . دستش و از روی پهلوم برد توی شورتم و از عقب رسوند به باسنم ، همون طور که لبم و محکم میک میزد ، آروم باسنم و چنگ میزد . لبش و از روی لبم جدا کرد و زبونش و رسوند به گوشم ، آروم لاله ی گوشم و کشید بین لباش و شروع کرد به میک زدن . میخواستم مقاومت کنم اما نمیتونستم جلوی صدای ناله هام و بگیرم . امیر علی لبش و گذشت روی گوشم و آروم گفت: طنینم ، من واسه شنیدن این نفسا این همه صبر کردم ، پس جلوشو نگیر .
وقتی دشت حرف میزد حرم نفسش تو گوشم بود و داشت دیوونم میکرد ، بعد زبونش و کشید زیر گوشم و شروع کرد به گاز گرفتن گردنم با لباش . دستش و گذشت ۲ طرف پهلو هام ، از روی پاش بلندم کرد ، همون طور که لباش روی گردنم بود و محکم و وحشی دشت میک میزد ، خودش هم باهام بلند شد . تو یه حرکت من و چرخوند رو به خودش ، دستم و بردم زیر تیشرتش و کشیدمش بالا که خودش خیلی سریع از تنش در آورد و لبش و گذشت رو لبام و دستش از پشت روی باسنم بود . رفت روی تخت و من رو کشوند روی خودش ، یه دستش و برد لای موهام و سرم و کشید عقب شروع کرد میک زدن گردنم و قفسه ی سینم ، همه جارو لیس میزد ، ناله هام بلند شده بود . خودم و از روش کشیدم کنار و دستم و گذاشتم از روی شلوار روی کیرش ، برجستگیش کاملا مشخس بود . آروم گفتم :
امیرم خودت شلوارتو در بیار . تو یه حرکت شلوارش و در آورد و پرت کرد اون ور .
هر دو فقط با یه شورت بودیم ، دوباره خوابیدم روی امیر علی ، سینه هام روی سینه هاش بود ، یکی از پاهام بین پاهاش بود ، زانومو آروم رو کیرش میمالیدم ، لبام و گذشته بودم زیر گلوش و آروم لبام و روی تنش حرکت میدادم و میومدم پایین ، زبونمو میکشودم روی قفسه ی سنش ، آروم با لبام با نوک سنش ور میرفتم ، لبام و روی تنش حرکت میدادم ، رونم و میمالیدم روی کیرش ، همین طور میومدم پایین تر ، زبونم و میکشیدم روی شکمش ، با نوک زبونم شکمش و قلقلک میدادم ، تا رسیدم به کیرش ، زبونم و از رو شورت کشیدم روی کیرش ، امیر علی یه آه حشری کشید و گفت :
برگرد ، کوستو بیار جلوی دهنم .
گفتم : نه ، زوده هنوز .
دیگه چیزی نگفت ، دوباره از روی شورت زبونمو کشیدم روی کیرش ، زبونم میبردم پایین و از روی شورت فشارش میدادم رو تخماش ، ناله هاش بلند شده بود . دستم و کردم توی شورتش و کیرش و گرفتم تو دستم ، آروم شروع کردم به مالیدنش ، کیرش و از بالای شورت در آوردم و شورتش و کشیدم پایین ، کیرشو آروم میمالیدم . بعد با نوک زبونم و آروم کشیدم سر کیرش ، سر کیرش و کردم تو دهنم ، تخماشم تو دستم بود و داشتم میمالیدمش . کیرش و گرفتم بالا و از زیر تخماش لیس زدم تا سرش ، بعد آروم سرش و کردم تو دهنم و شروع کردم عقاب جلو کردن و هر بار ی مقدار بیشترش و میکردم تو دهنم , تخماشم میمالیدم . دشت دیوونه میشد . دستش و برد لای موهام و سرم و کشید عقب و گفت : کوستو بیار جلو دهنم .
این بار رفتم روش و بر عکس خوابیدم روش و دوباره شروع کردم به خوردن کیرش و مکیدن سر کیرش . امیر علی وحشی شده بود . شورتم و زد کنار و شروع کرد خوردن کسم ، اول آروم زبونشو میمالید روش ، تا یکم خیس شد ، بعد ۲ تا انگشتشو گذشته بود رو چوچولم و شروع کرد به تند مالیدن ، حشری تر شدم و محکم تر کیرش و میک میزدم . امیر علی هم زبونش و کرده بود تو کسم و تکون میداد .

…………………………….

حالم بد بود و تحریک شده بودم ، که دیگه نمیتونستم مثل قبل کیرشو بخورم ، آروم تخماش و میمالیدم و سرشو میک میزدم ، امیر علی اما تند تر از قبل ۲ تا انگشتش و تو کسم عقب و جلو میکرد و زبونش و تند تند توی چوچولم تکون میداد ، تا جایی که شروع کردم ناله کردن : واییی ، امیر علی آرووووم تر ، اخ ، اه ه ه ه ه ه .
بعد چند لحظه با ی ناله ی بلند ارضا شدم .
امیر علی منو برگردوند و کشید روی خودش و شروع کرد لب گرفتن ، با وجود این که ارضاء شده بودم ، هنوز می خواستمش . همون طور که روش خوابیده بودم و لباشو میخوردم ، کسم روی کیرش بود و کسم و میمالیدم روی کیرش ، سرشو گرفتم بالا و شروع کردم میک زدن زیر گلوش ، امیر علی دستش و حلقه کرد در کمرم و منو برگردوند و اومد روم . یکی از سینه هام تو دستش بود و اون یکی رو محکم میک میزد ، دوباره ناله هام شروع شده بود ، بد زبونش و کرد توی نافم ، داشتم دیوونه میشدم ، از روم بلند شد ، منو کشید پایین ، جوری که پاهام از تخت آویزون شد ، کیرش و گرفت و شروع کرد آروم رو چوچولم عقب جلو کردن ، کسم خیس خیس بود ، با سر کیرش ، آب کسم و میمالید روی چوچولم ، داشتم دیوونه میشدم ، چشماش قرمز شده بود از شدت شهوت ، همون طور که داشت کیرشو میمالید روی کسم ، توی چشمام نگاه کرد و آروم گفت : میتونم بکنم تو ؟

با صدای شهوتی و گرفته گفتم : بکن
یه بار دیگه کیرش و مالید روی کسم و وقتی رسید پایین کسم ، آروم گذاشت دم سوراخش و خیلی آروم فشار داد ، ۱ سال بود که سکس نداشتم ، یه دفعه ی جیغ آروم زدم که کیرش و در آورد و اومد جلوی صورتم ، کیرش و گرفت جلوی دهنم ، منم با زبونم خیسش کردم ، دوباره برگشت پایین تخت و کیرش و گرفت جلوی کسم ، اینبار یکم محکم تر از قبل فشار داد توی کسم ، آروم ناله میکردم ، اون هم کیرش و در میاورد و دوباره میکرد تو ، چند بار فقط سرش و کرد تا این که کسم انقدر خیس شد که دردی احساس نمیکردم و فقط لذت بود ، کیرش و یکم بیشتر فشار داد تو کسم ، منم آروم ناله میکردم ، اون هم خیلی آروم عقب و جلو میکرد ، فقط نصف کیرش تو کسم بود ، بعد از چند بار ، کامل اومد روم ، جوری که کیرش تا ته رفت توی کسم ، که آروم زیر گوشش ناله کردم ، امیر علی زبونش و گذشته بود رو گلوم و میک میزد ، کیرشو تکون نمیداد ، تا ته توی کسم بود ، زیر گوشم گفت : درد دری ؟
با عشوه و شهوت گفتم : نه

بلند شد ، منو رو پهلو خوابوند ، خودش از پشت شکم منو گرفت ، کیرش و از پشت کرد توی کسم ، با یه دستش هم یه پای منو گرفت بالا و شروع کرد تند تند عقب و جلو کردن ، منم ناله میکردم . اه ه ه ه ه ، امیر علییییی
کسم یه سوزشی داشت که خیلی حال میداد ، با یکی از دستش پای منو گرفته بود و با اون یکی محکم سینمو چنگ میزد ، از پشت گردنمم محکم میک میزد . بعد چند دقیقه ، کیرش و در آورد ، و منو بر گردوند روی شکم و گفت پاهاتو از هم باز کن و یکم کونتو بده بالا ، این کارو انجام دادم ، خودش هم رفت پشتم کیرش و چند بار مالید لای کسم ، بعد یه دفعه کیرش و محکم و تا ته فرو کرد توی کسم ، منم ی جیغ آروم زدم ، این دفعه امیر علی تند تند میکرد و معلوم بود که نزدیک ارضا شدنش ، یه دستشم از زیر من رد کرده بود و تند تند چوچولم و میمالید ، انقدر تند که میخواستم ارضاء بشم ، شروع کردم به ناله کردن و هر چی اون تند تر میمالید ، من بیشتر ناله میکردم تا جایی که یه اه بلند کشیدم و همون موقع امیر علی کیرشو از کسم کشید بیرون و تمام آبش و خالی کرد روی کونم . انقدر شدید ارضا شده بودم که هنوز نفسم بالا نمیومد امیر علی هم نیم تنه افتاد روم و در گوشم گفت :
طنینم خیلی دوست دارم

هیچی نمیتونستم بگم ، فقط صورتم و برگردوندم سمت صورتش و یه نگاه مهربون بهش کردم .
امیر علی منو چرخوند کامل سمت خودش و دستم و گرفت تو دستش و رسوند به لبش و بوسید .
منم آروم لبش و بوس کردم و زیر گوشش گفتم : عاشقتم ، خیلی خوب بود .
اون شب انقدر خسته بودیم که نتونستیم با هم حرف بزنیم ، فقط تا صبح تو بغل هم لخت خوابیدیم

تقریبا ۱۱ بود که چشمامو باز کردم و دیدم که امیر علی همون طور که کنارم خوابیده داره نگاهم میکنه و دستش لای موهامه ، آانقدر هنوز خسته بودم که نمی خواستم بیدار بشم . سریع دوباره چشمامو بستم و خودم و زدم به خواب . که امیر علی دماغمو کشید و گفت : پاشو ، خودتو به خواب نزن . نیم ساعته که منتظرم بیدار بشی .
با همون چشم بسته گفتم : امیر علی بذار بخوابم .
یه دفعه احساس کردم سنگینی امیر علی رومه ، چشمم و باز کردم و دیدم که نیم تنه افتاده روم و آروم لبم و بوس کرد و گفت : دیگه نمیشه بخوابی .
یکم خواب از سرم پریده بود ، واسه همین احساس کردم که گناه داره و چشمم و باز کردم . تازه یادم افتاد که هر ۲ لخت خوابیدیم . اما امیر علی شورت پاش بود . فکر کنم قبل از این که بیدار بشم پوشیده بود .

گفتم : امیر علی شورت من و هم بده .
لپم و بوس کرد و گفت : نمیشه ، دیشب انقدر حشری بودم که کس نازتو ندیدم ، الان میخوام ببینم .
گفتم : امیر علی ، بده دیگه . زشته ، خجالت میکشم .
یه وشگون آروم کسم و گرفت و گفت : نمیخاد بپوشی ، پاشو بریم دوش بگیریم . منتظر موندم با هم بریم
دیگه منتظر نشود که من حرفی بزنم ، بلند شد و یه دستش و گذاشت پشت کمرم و اون یکی رو هم گذاشت زیر پاهام و بلندم کرد ، منم شروع کردم ننه من غریبم بازی !! امیر علی ی ی ی ی ی ، منو بذار پایین .
آروم گفت : هیسسس ، آبرومونو نبر . چند ثانیه دیگه توی حموم می زارمت پایین .
دیگه حرفی نزدم تا رسیدیم به حمام اتاق ، مثلا ادای قهر در آوردم و بی محل به امیر علی ، رفتم صورتم و شستم و شروع کردم مسواک زدن ، ونام تکیه داده بود به در و نگاه میکرد . دیدم از رو نمیره .
گفتم : امیر علی ، زشته اگر ایمان اینا بفهمن ما با هم حموم بودیم .
گفت : قبل از این که بیدار شی به امید اس ام اس دادم . گفت که دزیره و ایمان دیدن ما بیدار نشدیم ، حوصلشون سر رفته . رفتن بیرون .

دیگه هیچی نتونستم بگم ، اومد جلو و دستش و حلقه کرد دور شکم من و شروع کرد لب گرفتن . یکم لباشو میک زدم و گفتم : بیا دوش بگیریم زود تر بریم پایین .
۲ تایی رفتیم زیر دوش و چون قرار بود که بعد صبحانه بریم استخر ، قرار شد که یه دوش سریع بگیریم . امیر علی از پشت بغلم کرده بود و کیرش لای کونم بود و هی خودش و از پشت می مالید به من . یکم از شامپو بدن رو ریخت رو دستش و مالید به تن من ، خودش منو شست . وقتی دشت سینه هامو می شست ، سینه هام تو دستش سر میخورد . منم یکم از شامپو بدن روی تنش ریختم و شروع کردم به مالیدن ، روی مو های سینش شامپو کف میکرد و من عاشق این صحنه شدم ، کیرشم توی یه دستم بود و داشتم می شستم . اگر بیشتر از این میموندم ، هر ۲ تحریک میشدیم ، ۲ تامون با هم رفتیم زیر دوش ، که خودمون و آب بگیریم و بیایم بیرون ، که آب و یکم سرد کردم و پاشیدم تو صورت امیر علی ، اون هم دستشو از پشت حلقه کرد دور کمرم و من و بلند کرد و برد زیر دوش . هر ۲ خودمون و آب گرفتیم و میخاستم بیایم بیرون ، که یادم افتاد حوله نیاوردم ، گفتم : امیر علی حوله….

امیر علی گفت : اول نگاه کن ، بعد بگو ، حوله هر ۲ مون رو آویزون کرده بود .
خودمون و خشک کردیم و اومدیم بیرون ، سر لباس هامون . به امیر علی گفتم : امیر علی ، دیگه مایو تو با یه تیشرت بپوش که دوباره نیای بالا . امیر علی مایو شو با یه تی شرت پوشید ، منم ی بیکینی مشکی پوشیدم ، روشم یه پیرهن حریر گشاد مشکی ، کوتات تا زیر باسن ، از اینایی که مخصوص استخره ، روی مایو میپوشن .
لباسامون و پوشیدیم ، گفتم : امیر علی بریم پایین
گفت : نوچ . تا موهاتو خشک نکنیم جایی نمیری
با ناراحتی گفتم : اوکی . سشوار و برداشتم و یکم رو موهام گرفتم ، امیر علی هم برس و برداشت و موهام و شونه کرد ، یکم که موهام خشک شد موهامو سفت پشت سرم بست ، بعد اومد رو به روم و آروم لبامو بوس کرد و گفت : حالا بریم .
دستش و حلقه کرد در کمر من و با هم راه افتادیم . امید جلو تی وی دراز کشیده بود ، رفتم جلو و دستشو گرفتم و با فشار کشیدمش و گفتم : پاشو امید ، چقدر تمبلی !
خندید و گفت : سرکار خانوم ، من ۱ ساعت بیدارم ، به امیر علی اس ام اس دادم بیاد پایین پیشم ، میگه نمیتونم ، آخه خانومم خوابه

همون موقع در باز شد و ایمان و دزیره اومدن تو ، پشتشونم سپیده و سروین .
رفتم جلو و اول با شیطنت ، یه تیکه از نونی رو که دست ایمان بود کندم ، بعدش با همه سلام کردم و سریع رفتم توی آشپز خونه که دیدم امید چای رو دم کرده و میز و هم چیده و کاری واسه من نمونده ، همگی صبحانه خوردیم و ایمان گفت که صبح زود زنگ زاده و قبل از ظهر کارگر میاد ، واسه همین لازم نبود که میز رو جمع کنیم . با دزیره یکم خوراکی بردیم توی حیاط و گذاشتیم رو میز و بقیه هم توی حیاط دور میز نشسته بودن و حرف میزدن . کم کم حرف کشیده شد سمت امید ، که من شروع کردم به تعریف کردن و با آب و تاب تعریف میکردم و همه میخندیدن
گفتم : من دفعه ی اول امید و دیدم ، خیلی شوخ و سر حال ، خیلی خوشم اومد از اخلاقش ، از گوشه و کنار شنیدم انقدر سر حاله ، چون عاشق شده . یه چند روز بعد دوباره ما با هم بیرون بودیم ، دیدم امید خیلی تو خودشه ، دوباره از بقیه پرسیدم چی شده ، صداش درومد که امید عشق قدیمیشو دیده . خلاصه که این امید ، یه روز عاشق میشه ، فرداش فارغ میشه .
امید همین طور می کوبید به پای من ، بلند گفتم : چی امید ؟ انقدر نزن به پای من . بلاخره که همه می فهمن

همه داشتن می خندیدن
امید با هرس گفت : طنین خانوم ، ما داریم براتون .
با خنده گفتم : امید عصبانی میشی جذاب تر میشی .
امیر علی گفت : امید من که هیچ وقت پس تو بر نیومدم ، شاید طنین بتونه حقمو بگیره ازت .
ایمان گفت : تا امید و طنین دعواشون نشده بیاین بریم تو آب . همه موافقت کردن و ایمان اتاق طبقه پایین رو که امید شب توش خوابیده بود نشون سپیده و سروین داد که مایو هاشون رو بپوشن ، منم رفتم بالا که حوله ی خودم و امیر علی رو بیارم ، وقتی برگشتم پایین ، دیدم امید بلا تکلیف وسط خونه وایساده ، تا من و دید افتاد دنبال من و گفت : پدر سوخته حالا زیر آب منو میزنی ؟
گفتم : تسلیم ، حالا بگو واسه چی این وسطی ؟
گفت : این ها رفتن تو اتاق من مایو بپوشن ، منم مایوم اونجاست ، منتظرم کارشون تموم شه .
گفتم : اون وقت خر از قبرس میارن

امید داشت از عصبانیت منفجر میشد ، بهش یه لبخند هرس درار زدم و رفتم توی حیاط ، امیر علی توی ماشینش یه موزیک خوب گذاشته بود و در های ماشین و باز گذاشته بود ، ایمان داشت شنا میکرد و دزیره هم لب استخر نشسته بود و پاهاشو تو شکمش بغل کرده بود ، امیر علی هم روی یکی از صندلی های لب استخر دراز کشیده بود ، تی شرتش رو هم در آورده بود ، تا اومدم بیرون گفت : چرا انقدر دیر کردی ؟ بدو بیا پیشم .
رفتم پیشش و نشستم لب تختش ، همون موقع امید هم اومد ، با مایو و حوله اش روی شونش بود ، اومد جلو گفت : طنین ببخشید ، من رفتم تو اتاق تو مایو مو پوشیدم .
با لحن مسخره ای گفتم : کار بدی کردی ، من الان ناراحت شدم !
چند لحظه بعد سپیده و سروین اومدن بیرون ، چشمم رو هیکل سروین خشک شده بود ، انقدر بدن نازی داشت ، یه پوست خیلی صاف و سفید ، پاهای کشیده ، شکم تخت با سینه های گرد و بزرگ , با یه گودی کمر خیلی ناز که باسنشو بیشتر نشون میداد ، با یه بیکینی بین سرمه ای و طوسی که با رنگ چشماش هم خونی داشت ، موهاشم عین دیشب ، مشکی و لخت تا توی کمرش ریخته بود . از پیش امیر علی بلند شدم و رفتم پیش امید که یکم دسش بندازم ، به مهزاین که من و دید گفت :

بد نبود حداقل لباستون و از وسط اتاق جمع میکردین .
جا خوردم اما گفتم : نمیدونستم یه فضول مثل تو می خواد بره تو اتاقم .
امید گفت : طنین خانوم ، ما داریم براتووووون .
راه افتادم سمت امیر علی و زبونم و واسه امید در آوردم .
خودم و انداختم تو بغل امیر علی و خودم و لوس کردم و گفتم : امیر علی دیگه امید و دوست نداشته باشیم ، باهاشم قهر باشیم ، پسره بدیه .
امیر علی داد زاد : امید ما باهات قهریم .
از بغل امیر علی بلند شدم و وایسادم رو به روش و لباس روی مایو مو در آوردم و با بیکینی جلوش بودم ، امیر علی گفت : طنین ، اگه نمی خوای جلوی همه ، همین وسط بکنمت ، امروز با این وضعیت سکسی جلوی من نگرد .

خندیدم و دستامو بردم لای موهام و موهامو باز کردم و ریختم رو شونم و بیشتر واسش عشوه اومدم ، موهام چون صبح دوش گرفته بودم حالت در شده بود . همون طور که داشتم امیر علی رو اذیت میکردم ، دیدم ی دستی حلقه شد دور شکمم و منو از جام بلند کرد ، تا به خودم اومدم شروع کردم به جیغ زدن ، بعد با لحن خودش گفتم : ما ، دارییییییییم براتووووووووون . درست لحظه ی آخر ، که میخواست من و بندازه تو استخر ، دستش و گرفتم و محکم با خودم کشیدمش تو استخر . وقتی به موقعیت خودم مسالت شدم و اومدم روی آب دیدم همه دارن میخندن . از آب اومدم بیرون و روی یکی از صندلی ها دراز کشیدم ، امیر علی هم رفت شیرجه زد توی استخر و تمام طول استخر و زیر ابی رفت .

نمیاد، اونی که دلم می خواد ، نمیاد اونی که رفته به باد ، نمیاد اونی که عمرمنه ، نمیاد اونی که دل میکنه ، دوباره دلم می خواد ببینمش ، سرمو روی شونش بزارم ، از چشام قطره ی اشکی نمیاد ، نکنه دیگه دوسش ندارم ، شعر من زمزمه ی یه خواهشه ، آرزوم دیدن روی ماهشه ، میون غربت این فاصله ها ، قلب من همیشه چشم به راهشه ، دوباره دلم می خواد ببینمش ، سرمو روی شونش بزارم ، از چشام قطری اشکی نمیاد ، نکنه دیگه دوسش ندارم
خیلی وقت بود که روی یکی از صندلی ها دراز کشیده بودم و حواسم به بقیه نبود و داشتم فکر میکردم ، اصلا نفهمیدم که فولدر آهنگ های شاد کی تموم شده و موزیک غمگین داره پخش میشه ، چشمامو باز کردم و همه رو واسه یه ثانیه زیر نظر گرفتم ، حدسم درست بود ، امید گوشه ی حیاط ، پشت به بقیه نشسته بود و سیگار میکشد . تنها چیزی بود که واسش از سارا مونده بود و فقط هم فکر سارا بائس میشد که سراغ سیگار بره . یاد اون روزا میوفتم که سارا سرش گرم بود و امید واسه نگه داشتن سارا به من متوسل میشد ، همون موقع هایی که نمیفهمیدم که سارا ، کسی که بهتر از خودم میشناختم چطور حالا واسم یه غریبه شده بود !
داشتم فکر میکردم که بزارم امید تنها باشه یا برم پیشش ، همون موقع سروین پاشد و رفت سمت امید ، اون قدر فاصله داشتن که تقریبا حدس زدم که سروین از امید سیگار خواست ، چند لحظه ی بعد هر ۲ به یه نقطه خیره شده بودن و تو سکوت سیگار میکشیدن ،

فقط گاهگاهی یه جمله کوتاه میگفتن . گوشیم و بر داشتم و به امید اس ام اس دادم :
انسان ها حتی آنهایی که عاشقشان هستیم ، هیچ نیستند ، هیچ نیستند جز ان چیزی که ما از آنها در ذهنمان می سازیم .
همون موقع امیر علی از استخر اومد بیرون وبا دل گیری گفت : کی بود اصرار میکرد بریم استخر ؟ یه ساعته که اصلا حواست بهم نیست .
عین بچه ها بود ، ازم انتظار توجه داشت .
دستش و گفتم و بلند شدم ، اما آخرین لحظه جوری من و کشید که کشیده شدم توی بغلش ، دستش و حلقه کرد دور کمرم و همون طور که داشتیم میرفتیم سمت استخر آروم زیر گوشم حرف میزد و گفت :
قتی که ۱ ساعت حواست بهم نیست احساس میکنم چند روزه که ندیدمت ، انقدر که دلم برات تنگ میشه .
خندیدم و گفتم : بد عادت نشو ، عید تموم شه ، دوباره دوریم از هم .
گفت : طنین ، تورو خدا یادم نیار این لحظه ها موقتیه ، یه سیب و میندازی بالا هزار تا چرخ میخوره ، خدا رو چه دیدی . شاید اون موقع خانوم خونه ی خودم شدی .

ذهنم در گیر حرف های امیر علی بود ، اما بیشتر از این که بکهام الان جوابش و بدم احتیاج داشتم به این که فکر کنم . واسه ی همین ترجیح دادم ادامه ی حرف باشه واسه ی وقتی که فکرام و کرده باشم ، واسه ی همین برگشتم سمتش و با یه نگاه شیطون گفتم : با یه شیرجه ی ۲ نفره چطوری ؟
امیر علی هم خندید و گفت : و البته زیر ابی بعدش ، ببینیم کی بیشتر میره .
یه چشمک بهش زدم و هر ۲ با هم دویدیم سمت استخر و شیرجه زدیم . تقریبا نصف استخر و با یه حرکت سر خوردم و به واست های استخر رسیده بودم ، اما دیگه نفسم نمیکشید ، خودم و یکم دیگه هم کشیدم جلو و از آب سرم و آوردم بالا و ی نفس عمیق کشیدم ، با نگاهم زیر آب دنبال امیر علی میگشتم ، اما قبل از این که پیداش کنم چند ثانیه ی بعد دیدم که سرش و آورد بیرون ، اما دقیقا رسیده بود به پله های قسمت کم عمق و داشت میخندید و گفت :

اینجوری میخواستی مسابقه بدی ؟
حرصم گرفته بود ، رفتم جلو و شروع کردم به آب دادنش ، اما چیزی که معلومه اینه که باز هم زورم بهش نمیرسید ، با یه دستش وقتی آب میپاشد به اندازه ی ۲ تا دست من بود ، چند دقیقه ای داشتم آبش میدادم و بیشتر خودم آب میخوردم که ایمان اومد پشتم و گفت : کودک آزاری میکنی ؟ زورت به خواهر دردونه ی من رسیده ؟ و شروع کرد آب دادن امیر علی و من دلم خنک شده بود . چند دقیقه ای با همین روال داشتیم به هم دیگه آب میپاشیدیم ، با اومدن سپیده و دزیره تقریبا گروه دخترا و پسرا از هم جدا شد . ما ۳ تا بودیم و اونا ۲ تا ، اولش زورشون زیاد بود ، اما یکم که گذشت تقریبا از دست ما کلافه شده بودن و تسلیم شدن و قبول کردن که شکست خوردن .انقدر سر گرم بازی بودیم که به کل یادمون رفته بود که ساعت ۳ بعد از ظهره و ما هنوز غذا نخوردیم ، همون موقع شیرین خانوم اومد توی حیاط و از همون دور ایمان و صدا کرد :

آقا ایمان ، آقا ایمان .
ایمان برگشت سمتش و با گفت : بله شیرین خانوم .
شیرین خانوم گفت : خیلی وقته که غذا حاضره ، هر چقدر صبر کردم انگار که شما ها اصلا حواستون نیست .
ایمان گفت : ممنون شیرین خانوم ، بیار توی حیاط ، به کل فراموش کرده بودیم .
شیرین خانوم گفت : من برنج و واستون درست کردم ، زحمات کباب میوفته گردن خودتون ، نخواستم توی حیاط مزاحمتون بشم .
ایمان گفت : اشکالی نداره ، کباب هارو بیار ، تا من ترتیبش و میدم شما میز و بچین .
چند لحظه بعد شیرین با چند سیخ جوجه کباب و کباب اومد و سینی کباب ها رو داد دست ایمان و برگشت که بقیه وسایل و بیاره .

واسه این که امید و از اون حال و هوا بیرون بیارم رفتم از پشت دستم و انداختم دور گردن امید و لپش و بوس کردم و گفتم : ۲ ساعت کاری به کارتنداشتم ، پرو شدی ، پاشو برو آتیش و درست کن .
امید با همون لحن شاد و خنده ی همیشگی گفت : چشم ، شما امر بفرمایید یه زن داداش که بیشتر نداریم و از جاش بلند شد و لپ من و محکم کشید و رفت سمت باربی کیو .
چند دقیقه ی بعد همه دور میز نشسته بودیم و از شدت گرسنگی هیچ کس هیچ کسیو نمیشناخت . اما بعد از چند لحظه همه توجهشون به من و امیر علی جلب شد که توی یه بشقاب غذا میخوردیم و امیر علی تیکه های کباب و واسه من خورد کرده بود واسه این که زورم نمیرسید . اول متوجه نشدم دلیل نگاهشون چیه ، دزیره به ایمان گفت :
به جای این که بخندی یاد بگیر !!

ایمان گفت : عزیزم ، آخه این طنین جون نداره که مماخش و بکشه بالا ، تو قوی هستی
سروین گفت : گاهی وقتا ، زنا احتیاج دارن که خودشون و واسه مردشون لوس کنن .
همون موقع امید با سیاستی که ازش میشناختم به شوخی گفت : خانوم شما هر چقدر می خواین خودتونو لوس کنین . و قبل از این که سروین بجنبه امید بشقاب و از جلوی سروین بر داشت و شروع کرد خورد کردن کباب سروین .
سروین که اصلا انتظار این حرکت و از امید نداشت عصبی گفت : چه زود به خودت میگیری ، حالا کی گفته که شما مرد منی
امید هم با شیطنت گفت : خانوم ، شما چقدر حولی ، من فقط دارم کبابتو خورد میکنم ، انقدر عجله نکن بابا حالا به اونجا هم میرسیم . فعلا بذار ی لقمه ی خوش از گلوم پایین بره … بعد شروع کرد ادای پیرزن هارو در آوردن و قر زدن : والا به خدا ، دخترای این دوره زمونرو ببینشونا ، تا یه پسر بهشون سلام میکنه ، خودشونو تو لباس عروس میبینن

ما همه مرده بودیم از دست امید از خنده ، سروین هم از عصبانیتش کم شده بود و با ما میخندید . اما هنوز به امیر علی چاپ چاپ نگاه میکرد ، امیر علی که دیگه تمام کباب های سروین و خورد کرده بود ، لحنشو عوض کرد بشقاب سروین و گذشت جلوش و با یه لحن ملایم گفت : خانوم ، گردن من از مو نازک تره ، فقط شما اون جوری منو نگاه نکنید .
دیگه ما همگی مرده بودیم از خنده ، همون موقع ایمان برگشت سمت دزیره و گونه ی دزیره رو بوس کرد و گفت : عزیزم ، شما به اینا حسودی نکنیا ، رفتیم سر زندگیمون هر شب خودم بهت غذا میدم .
بعد بر گشت با اخم به امیر علی گفت : من تورو میکشم ، کارت بد بخت کردن منه !
منو مخاطب قرار داد و ادامه داد : طنین جان ، خودت نمیتونسی کوفت کنی ؟
خندیدم و گفتم : نوچ
اون روز من همش خودم و واسه امیر علی لوس میکردم و پا به پای امیر علی ، امید به سروین سرویس میداد و بقیه میخندیدن .

آخر سر صدای سپیده در اومد و گفت : انگار اینجا فقط من اضافی ام . همه جفت شدن دیگه .
امید گفت : اشکالی نداره ، توام بزرگ میشی میای قاطی مرغا .
بعد از اون نهار خوش مزه و سنگین ، هیچ کس حوصله ی شنا نداشت . سپیده رو به سروین کرد و گفت : سروین بریم خونه ؟
سروین گفت : بریم ، اول تو دوش بگیر ، تا من یه سیگار بکشم
بعدش هم رفت سمت امید و گفت : امید خان ، میشه یه سیگار به من بدی ؟
امید گفت : چی ؟ نمیشنوم .
سروین دوباره گفت : سیگار ، لطفآ یه سیگار به من بده .
امید گفت : نه ، همون جمله ی اول . دوباره تکرار کن .
سروین یکم فکر کرد و شروع کرد به تکرار جمله ی اولش : امید خان …
امید حرفش و قطع کرد و گفت : تا همین جا کافیه ، ببین اسم من امیده ، امید خان نمیدونم که ! مگه داری شوهر خالتو صدا میکنی ؟

سروین گفت : باشه ، امید جان ، یه سیگار بده دیگه .
امید گفت : سروین ، نمی شنوم چی میگی !
سروین دوباره گفت : امید ؟
امید گفت : آهان ، حالا شد ، جانم ؟
سروین گفت : حالا میدی ؟
امید گفت : آخه این پرسیدن داره ، خوب خودت بر دار دیگه .
سروین اشاره به جیب شلوارک امید کرد و گفت : آخه اونجاس .
امید که تازه فهمیده بود ، با خنده گفت : پس چه بهتر . بعد دستش و توی جیبش کرد و سیگارش و در آورد و جلوی سروین گرفت و همون موقع گفت : کاش نمیرفتی .
سروین از حرف امید جا خورده بود و چیزی نمیگفت ، امید سیگار هر ۲ شون و روشن کرد و توی سکوت هر ۲ سیگار میکشیدن . چند لحظه بعد سپیده از توی ویلا اومد ، حوله اش دورش بود و سروین و صدا کرد که بره دوش بگیره .
قبل از این که سروین بره تو امید گفت : از الان می خوام واسه ی شام دعوتت کنم . هیچ بهونه ای هم قبول نمیکنم .

سروین چیزی نمیگفت ، معلوم بود که نمی تونه تصمیم بگیره . امید از این بلا تکلیفی استفاده کرد و گفت : این شماری منه ، فکراتو بکن ، حتی اگه نمی خوی بیای ، من منتظر تماست هستم .
سروین شماره رو زاد تو گوشیش و رفت سمت حمام ، ۲۰ دقیقه بعد سروین و سپیده آماده ی رفتن بودن و داشتن از ما خدافظی میکردن .

…………….

T B C

9 thoughts on “فرار از فردا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>