فاحشه مقدس

سرمو به شیشه تکیه داده بودم. قطره های بارون به آرومی از رو شیشه پایین میومدن. ستاره م تو آسمون بهم چشمک میزد. هیچ کی دیگه حال نداشت. دیگه از بچه ها صدایی نمیومد. نمی دونستم چرا اما از اول اون روز یه احساس عجیبی داشتم. آسمونمو دیگه آبی نمیدیدم. می دونستم خدا با اون همه صدا می خواد یه چیزی بهم بگه اما منظورشو نمی فهمیدم. تو همین افکار بودم که یواش یواش پلکام سنگین شدن…
از خواب که بیدار شدم، نمی دونستم کجام. صبح شده بود. وقتی که با دستم بخار رو شیشه رو پاک کردم، تابلوی مدرسه مون پیدا شد اما کج شده بود. تصویر واضحی از مدرسه مون نمی دیدم اما به نظر اونجا مدرسه ای نبود. همه ی دوستام خواب بودن. آروم از مینی بوس پیاده شدم.
آسمون هنوز همون رنگی بود. همه چی بهم ریخته بود. دور و ورم هیچ خونه ای دیده نمیشد اما برام مهم نبود. فقط خیلی دلم برا مامانم تنگ شده بود. می خواستم هرچی زودتر بغلش کنم و ببوسمش و کل روزو درباره ی اردومون براش حرف بزنم. بهش بگم یاد گرفتم بنویسم زیتون!!!

تو افکار زیبای خودم بودم، که یه صدایی شنیدم: کمک…. آییییی… تو رو خدا یکی کمک کنه…
دور ورمو نگاه کردم اما هیچ کسی نبود اما اون صدا همش تکرار میشد. یکم که دقت کردم فهمیدم صدا از زیر یه سری سنگ میاد. یکم سنگا رو جا به جا کردم، که ناگهان دست خونی ای رو دیدم که تکون می خورد. خشکم زد. آروم عقب عقب رفتم و پا به فرار گذاشتم. نمی دونستم چرا اما داشتم می لرزیدم و اشکام سرازیر می شدن. این صدا از همه جا میومد و مثل خوره تو مغزم می پیچید. داشتم همین جوری میدویدم که یه لحظه یاد یه چیزی افتادمو ایستادم: نکنه مامان خوشگلمم مثل اینا کمک بخواد؟؟؟
با هر قدرتی که داشتم، به سمت خونمون دویدم. حس می کردم سر کوچه مون رسیدم اما خونمون اونجا نبود!!! با تیکه سوادی که داشتم سعی کردم نوشته ی رو دیوار ترک خورده رو بخونم: کو.. کوچه ی بزرگ… بزرگ مهر…
این که کوچه ی ماست!!! پس خونه مون کو؟؟؟ خندیدم و گفتم: ای مامان ناقلا!!! یه روز نبودم، فوری خونه رو عوض کردی!!!
با دیدن یه چیزی خنده م محو شد. یه مردی که پشت به من دو زانو جلو خونمون نشسته بود. رفتم پشتشو بهش گفتم: آقا دارید به اینا کمک می کنید؟؟؟ اینجا قبلاً خونه ی ما…
هنوز حرفم تموم نشده بود، که برگشت. چشاش از شدت اشک قرمز قرمز شده بودن.
گفتم: آقا کمک می خواید؟ من دختر خیلی باهوشی…
با دیدن دستاش سرجام خشکم زد. یه نگاه به اون ورش کردم که دیدم داشته مچ دست یه زنیو می بریده. سریع بلند شد و پا گذاشت به فرار…

از رفتارش خیلی تعجب کردم. یکم بعد متوجه اون زن شدم. آروم آروم با همه ی قدرت بچگیم سنگا رو کنار زدم و سرشو بیرون آوردم. خیلی خاکی بود. موهاشم بهم ریخته بودن اما یه بوی خیلی آرامش بخشی میداد. به نظرم اون بو خیلی آشنا میومد. آروم موهاشو کنار زدم…
همین که صورتش پیدا شد، با یه جیغ ولش کردم و همون جوری که نشسته بودم، خودمو به عقب کشوندم. چند لحظه به اون صورت خیره موندم. بعد یواش یواش اومدم جلو و گفتم: سلام!!!
من اومدم. مامان جون پاشو ببین برات چی سوغاتی آوردم!!! یه کش سبز!!! از همونی که دفعه ی پیش خرابش کردم. پاشو دیگه!!! اینجا که جای تو نیست!!! پاشو!!! کثیف میشیا!!! مگه خودت همیشه نمی گفتی خاک بازی نکن!!! مامانی!!! مامان گلم!!! منتظرم بودی؟؟؟ از این چشای نیم بازت فهمیدم. از این چشای بهاریت فهمیدم. مامانی!!! مامان خوشگلم. با من قهری؟؟؟ من که جز تو کسیو ندارم. مگه خودت اون شبایی که به خاطر بابا گریه می کردم، نمی گفتی همه کست میشم؟؟؟ نمی ذارم قند تو دلت آب شه. خب پاشو… پاشو دیگه… یعنی تو ام رفتی پیش خدا؟؟؟
سرشو بوس کردمو تو آغوشم گرفتم. اشکام همین جوری داشتن سرازیر میشدن. یادته… یادته هیچ وقت بدون بوسیدن من نمی خوابیدی. هرشب سرمو تو بغلت میگرفتیو گریه می کردی. یادته همش ازت می پرسیدم: چرا گریه می کنی؟ حالا دیگه جوابمو گرفتم..
چشامو بسته بودمو داشتم گریه می کردم، که صدایی شنیدم: دریا… دریا جان دخترم…
سرمو بالا آوردم و گفتم: بابا جون مگه هرشب نمی گفتی غصه ی منو نخور. مامان ازت مواظبت می کنه؟؟؟ مگه نمی گفتی هیچ وقت تنها نمیمونی؟؟؟ مگه نمی گفتی اگه از اونجا بیایم اینجا، دیگه اون صداها رو نمی شنویم؟؟؟ خب حالا چی؟؟؟ این همه خونه ها رو خراب کردی تا مامانمو ازم بگیری؟؟؟
مثل همیشه یه لبخند زد و گفت: درست میشه بابا. غصه نخور…
چهره ش تو اون لباس جنگ مثل همیشه می درخشید اما این دفعه حرفاش اصلاً آرومم نمی کرد…
گفتم: باشه بابا مامان مال تو… اما قول بده ازش خوب مواظبت کنی… نذاری گریه کنه ها… اگه کرد، دل داریش بده و آرومش کن… بگو حال من خوبه… راستی از وقتی که اومدیم اینجا مامان یکم سخت نفس میکشه… از اون دستگاهای عجیب غریب به دهنش وصل می کنه… قبلاً بهت نگفتم که ناراحت نشی اما حالا که اونجاس از خدا بخوا که یه دونه از اونا براش درست کنه… نگی بهش گریه کردما… آخه بهش قول داده بودم، دختر قوی ای باشم.
هیچی نگفت، فقط لبخند زد. دیگه هیچی نگفتم. سرمو رو سر مامانم گذاشتم و یواش یواش خوابم برد. وقتی چشامو باز کردم، تقریباً عصر شده بود. مامانی گشنته؟؟؟ من که خیلی…
وایسا برم از اون ور پارک یه ساندویچ بگیرم باهم بخوریم. جایی نریا!!! الان برمی گردم…
از تو پارک داشتم می رفتم که یادم افتاد هیچ پولی ندارم. پرنده اونجا پر نمیزد. خسته رو یه صندلی نشستم. یه بویی میومد. یه بوی آشنا!!! آخ مامانی امروز هوس آش کردم. برام درست می کنی؟؟؟ یه کاسه ی گنده می خوام!!! برام کشک نریزیا!!!! با ماست دوست دارم!!!
هوا داشت تاریک میشد. آسمون رنگش عوض شده بود. نمی دونستم این بار می خواد بهم چی بگه. همه جا تاریک تاریک شد. فقط نور ماه بود که یکم زمینو روشن میکرد. یواش یواش زوزه ی گرگا به گوش میرسدن…
مامانی من می ترسم!!! مگه نمی گفتی نباید شب برم بیرون؟؟؟ مامانی قلبم خیلی تند میزنه… چی کار کنم؟؟؟ مامانی خوابم نمیاد میای بازی کنیم؟؟؟ مامانی چرا همه چی این جوری شد؟؟؟
آروم رو صندلی دراز کشیدمو زانوهامو تو بغلم گرفتم. داشتم آسمونو نگاه می کردم. اون ستاره مو!!! هنوز نور داشت و بهم چشمک میزد. مامان جون امشب دندونامو مسواک نزدم اما خودتو ناراحت نکنیا، دندونام خراب نمیشن. آخه از صبح تا حالا هیچی نخوردم. غصه نخوریا!!! سیر بودم میل نداشتم. تو راحت بخواب. قول میدم فردا صبحونه مو کامل بخورم.
از تو کوله پشتیم اون کش سبزه رو دراوردم و تو سینم گرفتم. بهم آرامش خاصی میداد. آرامشی که باهاش یواش یواش…
- آفرین عزیزم… چند قدم دیگه… فقط چند قدم… خانوم می بینی داره برا خودش خانومی میشه!!! آخ قربونش برم.
- مامانی اگه بتونی بیای تو بغلم این کشو بهت جایزه میدم…
چشام باز شدن. صبح شده بود. وقتی چشمم دوباره به اون کش افتاد همه چی برام زنده شد.
سریع دویدم رفتم پیش مامانم اما اونجا نبود… زانوهام شل شدنو زمین خوردم.
مامانی!!! رفتی پیش خدا؟؟؟ باشه… فقط اومده بودم، سوغاتیتو بدم… نترس… جاش پیش من امنه… کاش اینجا بودی حداقل می گفتی دوستش داری یا نه… کاش اینجا بودی حداقل النگوهایی که برا خودم خریده بودمو میدیدی… نترس… حرفات هنوزم یادمه… اینکه می گفتی طلا برا بچه برکتو از خونه میبره… پلاستیکی خریدم!!! وقتی می خورن به هم، انقدر صدای خوبی میدن…
یکم که گذشت، دوباره آروم رفتم پارک. رو نیمکتم برا خودم نشسته بودمو پاهامو آویزون کرده بودمو تابشون میدادم، که یه پسری با یه نون اومد پیشم نشست.
- گشنته؟؟؟
- آره…
- بیا هرچقدر میخوای بکن.
مشغول خوردن بودم، که صدای یه زنی اومد…
- مهدی بیا آقات باهات کار داره.
م: من باید برم.
خیلی دور نشده بود که برگشت و گفت: اگه سیر نشدی بازم تو خونه مون داریما… بیا بریم بهت بدم…
آروم پشت سرش راه افتادمو رفتیم خونه شون. خونه ی اونام ریخته بود. یه چادر تو حیاط زده بودن. باباش داشت یه سری النگوی خونی رو می شست.
آروم یه گوشه نشستم. از مرده می ترسیدم. از اون سیبیلاش.
- مهدی این کیه با خودت آوردی؟؟؟
- تنها تو پارک نشسته بود. گشنشه…
- ای وای عزیزم چرا رنگت…
تصویرشون داشت تار میشد. حس می کردم دیگه چیزی نمی فهمم…
- یک دو سه….

- تولدت مبارک!!!!!
- آخ مامان جون قربونت برم. با این حالت رفتی برام کیک خریدی. اِاِ… مامان باباهه ها اونجا وایستاده!!!!! بابا بیا کیک بخور…
- اونجا که کسی….
- ای وای مامانی چی شد؟؟؟ وایسا الان قرصاتو میارم…
حس کردم زیر گوشم داره داغ میشه…
- عزیزم چت شد، یه دفعه؟؟؟
- مامانم کجاس؟؟؟ الان وقت قرصاشه…
- حالت خوبه؟؟؟
- شما کیید؟ من اونو میخوام. اون بغل گرمشو می خوام. اون دستای آرامش بخششو می خوام. چیز زیادیه؟؟؟
زن بلند شد و رفت بیرون. یکم بعد از بیرون چادر صدای جر و بحث اومد:
- خانوم!!! من تو خرج همین یکیش موندم. اونو کجای دلم جا بدم؟؟؟
همون لحظه مهدی اومد تو چادر…
- ببین بازم برات نون آوردم. بیا…
داشتم می خوردم که گفت: اسمت چیه؟
- دریا…
- برا همین چشات آبیه؟
- نمی دونم…
همون لحظه زنه اومد تو و گفت: عزیزم از این به بعد با ما زندگی می کنی. مهدی وسایلا رو جمع کن که داریم میریم تهران…
گذشت و گذشت. اومدیم تهران و رفتیم تو یه خونه. از اونایی بود که چندتا اتاق داشت و هرکدوم دست یه خونواده بود…
روز اول، صبح زود مرده منو بیدار کرد و یه دسته گل بهم داد و گفت: این زردا دو تومن، اون قرمزا سه تومن. ظهر برگرد برا ناهار.
داشتم به سمت در میرفتم که صدای پری جون رو شنیدم: اون هنوز بچه س. یه بلایی سرش میادا…
- به من چه… می خواست مواظب مامانش میموند.
وقتی این حرفو شنیدم، سر جام وایستادمو سرمو سمت آسمون گرفتم.
مامانی هرکاری که داشتی انجام میدادم. ظرفاتو میشستم. خونه رو جارو می کردم. حواسم به همه چی بود. یادته برات نیمرو درست می کردم. خودت یادم داده بودی. یادته قرصاتو از سر کوچه برات می گرفتم؟؟؟ به خدا فقط یه بار یادم رفت سر وقت بهت بدم. حالا این آقا عه چی میگه؟؟؟ مامانی اشتباه کردم. اگه اونقدر اصرار نمی کردی با بچه ها برم، شاید اینجوری نمیشد… مامانی نگرانم نباشی ها!!! یه خونواده ی خیلی خوب پیدا کردم. خیلی مهربونن. تازه مرده بهم اجازه میده کار کنم. ببین!!! می بینی چه گلای قشنگیه!!! ازم ناراحت نشیا!!! درسمم می خونم… خیالت راحت…

- دِ!!!! هنوز که همونجا وایسادی!!! برو دیگه… لنگ ظهر شدا…
روزها همین جور می گذشت تا اینکه 13 سالم شد. تو این مدت بهم اجازه ی مدرسه رفتن ندادن و فقط مشغول فروختن گل بودم.
پر شده بودم اما تا جایی که می تونستم حرف نمی زدم. چیزی هم برا گفتن نداشتم.
یه روز که پاهامو تو حوض تو حیاط کرده بودم، مهدی هم اومد کنارم نشست و پاهاشو کرد تو آب. دیگه برا خودش مردی شده بود. اون دستای پر مو و اون چشای شیطونشو دوست داشتم.
آروم انگشتای پاشو به پام می مالید و نخودی می خندید.
- مهدی این ماهیا رو نگا کن. دارن دور پام می چرخن!!!
فقط یه لبخند بهم زد. لبخندی که خیلی وقت بود، گمش کرده بودم….
دوباره به حوض خیره شدم. نمی دونستم چرا اما دلم می خواست تو بغلش یه دل سیرگریه می کردم. اونم با نوازشاش و بوسه هاش آرومم می کرد.
چند روز بیشتر نگذشته بود که تو راهرو صدای زمین خوردن یه ساک نظرمو به مهدی جلب کرد. بهم گفت: مجبورم… مواظب خودت باش.
تو چشام خیره شده بود، با دستش آروم پوست صورتمو نوازش کرد و گفت: حواست به خودت باشه.
با این کارش دنیای صورتیه نوجوونیمو آتیش زد…
هیچی نگفتم. فقط داشتم قدماییو می شمردم، که داشتن فاصله ی بینمونو بیشتر می کردن.
بعد چند لحظه گفتم: مهدی!!!
انقدر سریع برگشت، که انگار منتظر چیزی بود.
- تو هم مراقب خودت باش.
- باشه قول میدم. این دفعه که برگردم دیگه تنهات نمی ذارم. چیزه دیگه ایم هست؟
می خواستم فریاد بزنم که اون روزا هم، مامان و بابام همین قولو بهم دادن اما آخرش چی شد؟؟؟ همه چیو فراموش کردن. تو دیگه نه. اون موقع دیگه نمی تونم تحمل کنم. به خدا نمی تونم…
اما همه ی اون حرفا رو خوردم و فقط گفتم: موفق باشی.
هر قدمی که ازم دورتر میشد، حس می کردم روحم داره هی ناقص تر میشه تا اینکه رفت و درو پشت سرش بست.
آروم رو پله ها نشستم. چشام پراشک شده بودن که از لا به لای اون اشکا، جلوی در پدرمو دیدم. یه دست مامانم اسفند بود، اون یکی دستش قرآن.

یه دختر کوچولو ایو دیدم، که سمت باباش می دوید. باباش اونو محکم بغل کرد و تو آسمون چرخوند.
خنده از لب دخترک جدا نمیشد.
همون لحظه بغضم ترکید و اشکام سرازیر شدن. سرمو رو دستام گذاشتم و گریه کردم. گریه ای که برا خیلی سالا خشک شده بود. گریه به حال بچه ای که زندگی، خونوادشو مفت از چنگش دراورده بود. گریه به حال بچه ای که هروقت فکر می کرد همه چی داره درست میشه، همه چیشو از دست میداد. گریه به حال بچه ای که سایه ش رو خودش سنگینی می کرد و گریه به حال بچه ای که تنهای تنها مونده بود…
چند روز اول خیلی سخت گذشت. نمی تونستم اون خونه رو بدون مهدی تصور کنم. بعد یه مدت، دعوای اون زن و مرد بیشتر شد.

تو اون لا به لا هم شنیدم که زنه می گفت: همه چیز از کشیدن اون وامونده ها شروع شد.
برا اولین بار هم دیدم، مرده زنشو میزد.
چند وقتی همین جوری گذشت تا اینکه یه روز با کمال ناباوری مرده بهم گفت: عزیزم چیزی لازم نداری؟؟؟
- نه همه چیز خوبه…
- عزیزم خودت که وضع مالیمونو میدونی، می خوام بدمت به یه خونواده ی دیگه. خوبه؟
- برا من فرقی نمی کنه.
هفته ی بعد یه مرد کت شلواری با یه عینک دودی اومد تو خونه. بعد از اینکه چند بار دورم چرخید و یکم با مرده پچ پچ کرد، بهم اشاره کرد که برم. همون لحظه یه صدایی اومد. پری جون بود. گریه می کرد و محکم به در خونه می کوبید. براش دست تکون دادمو با اونا رفتم…
داشتم سوار ماشین میشدم، که یه نفر دستمو گرفت. همین که چرخیدم مهدیو دیدم. تاس کرده بود. قیافه ش خیلی با نمک شده بود.
بعد از یه دعوای حسابی، جفتمون فرار کردیم.
همون جوری که نفس نفس میزدم، گفتم: مهدی! فکر کردم، دیگه نمیای!!!
- بهت قول دادم. مهدی سرش بره، قولش نمیره…
همون لحظه زانوش شل شد و خورد زمین.
- چیزی شده؟؟؟
- نه، چیز مهمی نیست. الان خوب میشم.
به سختی پاشد ایستاد و گفت: دوست داری با هم زندگی کنیم؟؟؟
- تشکیل زندگی پول میخواد. مگه داری؟
- کاری با اوناش نداشته باش. فقط بگو آره…
- چی بگم وا الله… هرجور صلاح میدونی…
اون روز تونستیم یه اتاق برا اجاره پیدا کنیم. یکمم وسایل گرفتیم. بعد رفتیم خونه…
خوش حال بودم، از اینکه آخرش به خیر داره تموم میشه…
سرمو رو پاش گذاشته بودمو دراز کشیده بودم. اونم داشت موهامو نوازش می کرد، که بهم گفت: منو دوست داری؟

دلم قرص بود. گفتم: بیشتر از خودم… خودت چی؟ منو دوست داری؟
- به قدری که هر روز با یادت از خواب بیدار میشدم و شب به خواب می رفتم…
حاضری زنم بشی؟
سرمو از رو پاش بلند کردم و گفتم: من بعد خدا فقط تو رو دارم. معلومه که از خدامه…
سکوت برقرار شد. فقط بهم زل زده بودیم. فاصله مون داشت کمتر و کمتر میشد. دوست داشتم خودمو بهش تقدیم می کردم و روحمو در اختیارش میذاشتم اما اون یه دفعه پیشونیمو بوسید و گفت: من زنمو دست نخورده دوست دارم. ایشالا فردا جبران می کنم…
بعد رفتم دو استکان چایی آوردم. با نعلبکی خیلی می چسبید. احساس خیلی خوبی داشتم. مهدی بلند شد و استکانا رو برد بشوره که یکدفعه صدای شکستنشون اومد. سریع رفتم پیشش. خودشو زده بود زمینو سرشو گرفته بود.
خیلی ترسیده بودم. سریع به آمبولانس زنگ زدم…
تو بیمارستان دکتر بهم گفت تمور داره. وضعشم الان خیلی بده. باید هرچی زودتر عمل بشه…
اما پول زیادی نداشتیم. تو این مدت همش دنبال کار می گشتم اما کی به یه دختر بی سواد کار میداد؟؟؟
چند روز بعد آوردمش خونه و داروهاشو براش خریدم. از رخت خواب که بلند میشد، تعادلشو از دست میداد. پول بستری کردنشو هم نداشتم.
چند روز گذشت. تو این مدت رفتم سراغ خونوادش اما مثل اینکه صاب خونه اساسشونو ریخته بود تو خیابون و دیگه خبری ازشون نبود.
قرصاش داشتن تموم میشدن اما تو این مدت همیشه بهم لبخند میزد. یه شب بهش گفتم: بهم قول بده… قول بده تنهام نذاری…
- قول میدم.
بعد سرشو بوس کردم و تو بغلم گرفتم. یه حس خاصی داشتم. حس می کردم خودمو در آغوش گرفتم. اشکام شروع به جاری شدن کردن…
چند روز دیگه م گذشت. دیگه تو خونه نون هم برا خوردن پیدا نمیشد…
نمی دونستم باید چی کار کنم…
شب بود. داشتم برا خودم تو خیابون قدم میزدم که یه ماشین جلوم نگه داشت و گفت: خانوم کوچولو برسونمت…

بهش توجهی نکردم و گذشتم اما…
رو یه نیمکت دختربچه ایو با یه پسر دیدم. پسره داشت بهش نون میداد…
یه نفس عمیق کشیدم. نه نتونستم!!! دردام نذاشتن… سرمو کردم رو به آسمون اما دیگه از ستاره م خبری نبود. یعنی دیگه آخر خط رسیده بودم؟؟؟
با یه بغضی که داشت خفه م می کرد، رفتم گوشه ی خیابون وایستادم. سرم پایین بود. یه ماشین جلوم نگه داشت. سوار صندلی عقب شدم.
- خواهر کجا میرید، برسونمتون؟؟؟
می خواستم بگم “قیمت یه زن برا چند ساعت خوشی چقدره” اما صدا از گلوم بیرون نمیومد. همه ی زورمو جمع کردم و گفتم: چند؟
هیچی نگفت فقط حرکت کرد. یکم که گذشت، گفت: منو میشناسی؟
همین که اینو گفت، سریع سرمو آوردم بالا و نگاش کردم. خدای من!!! خودمو بدبخت کرده بودم. اینکه حجت الاسلام فلانیه!!!
گفتم: بزنید کنار می خوام پیاده شم…
تا چند دقیقه فقط آرومم کرد، بعد گفت: لنگ پولی؟
وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم، منو برد مسجد و جلوی چند نفر یکم بهم پول داد…
بعد سریع یکم خوراکی و دارو برا مهدی خریدمو رفتم خونه. تو جاش نشسته بود. با خنده چیزایی که خریده بودمو جلوش تکون دادم اما عکس العملی نشون نداد… براش ماجرا رو توضیح دادمو قرصاشو دادم خورد اما اصلاً روی خوش بهم نشون نداد… زود هم گرفت خوابید و باهام یه کلمه هم حرف نزد…
فردا صبح رفتم پیش همون فرد تا شاید بتونم پول عمل مهدیو گیر بیارم…
بهم گفت باید یکم منتظر بمونم…
آسمون آروم آروم شروع به باریدن کرد. ظهر منو برد دفتر شخصیه خودشو بهم گفت این پول یکم زیاده اما می تونم بهت بدم فقط با یه شرطی. اونم اینکه صیغه بشی…
چشام داشتن چهارتا میشدن!!! یه نیم ساعت تو خودم بودم. بعد رفتمو انگشت زدم…
چشام پر اشک شده بودن. سمت راستم مهدی رو دیدم که داشت بهم می گفت: من زنمو دست نخورده دوست دارم.
سمت چپمم مهدیمو دیدم که تو بیمارستان بستریه و با نگاهی مظلوم بهم خیره شده…
جلومم فرشته ایو دیدم، که بهم می گفت: کی جرئت داره از گل پایین تر بهت بگه؟؟؟
شلوارمو پایین کشیدم. چشامو بستمو مثل سگ رو زمین نشستم و گفتم: زودتر کارو تموم کن…
آروم داشتم گریه می کردم. بارش شدیدتر شد. لب پنجره گربه ای رو دیدم، که از ترس خیس شدن به اونجا پناه آورده بود. نمی دونستم با اون گربه چه فرقی دارم…
اومد پشتم و با انگشتش راه کونمو باز کرد. بعد دو انگشت و سه انگشت. بالاخره سر کیرشو گذاشت رو کونمو فشار داد. چشام داشتن از حدقه میزدن بیرون… نمی تونستم تحمل کنم. داد زدم پول نمی خوام منو ول کن برم… تو رو خدا ولم کن… اما بی توجه به حرف من داشت بیشتر فشار میداد و هرچی التماس می کردم ولم نمی کرد.
اون لحظه فقط می خواستم از زیر دستش فرار کنم. دستمو دراز کردم، یه چیزی اومد تو دستم. با تمام نیرو برگشتم و زدم تو سرش… دیگه هیچ حرکتی نکرد. منم تا چند لحظه از شدت درد هیچ تکونی نخوردم. یکم که حالم بهتر شد، سرمو بلند کردم اما جز خون چیزی ندیدم. نمی تونستم باور کنم. ترس تموم وجودمو گرفته بود. سریع خودمو جمع و جور کردم و زدم بیرون. اشکام همین جوری داشتن جاری میشدن. نمی دونستم از ترس بود یا درد…

هرجوری بود، خودمو به خونه رسوندم.
- مهدی پاشو جمع کن باید بریم…
اما جوابی نداد. وقتی حواسمو بهش جمع کردم، دیگه حرکت نمی کرد…
با دیدن اون صحنه عجله ی منم خوابید…
آروم به سمتش رفتمو تکونش دادم اما…
کنارش نشستم. یه کاغذ کنارش بود، که یه چیزایی روش نوشته بود…
با ته سوادم سعی کردم بخونمش…
سلام به دریای آبی شده…
بهت دروغ گفتم. سربازی نرفته بودم. اصلاً معاف شده بودم. فقط به خاطر مریضیم باید ازت دور میموندم؛ چون نمی خواستم بیشتر از اون بهم دل ببندی و ازم ضربه بخوری…
فکر کردی برام آسون بود، هرشب میدیدمت تو خودتی و داری تمام سعیتو می کنی تا کمکم کنی….
نمی تونستم اینا رو ببینم برا همین برنگشتم. برا اینکه نمی خواستم بشنوم عزیزترین کسم، به خاطر من به کسی رو میندازه…
اما همیشه حواسم بهت بود و نمی ذاشتم کسی اذیتت کنه. خیلی وقتا میومدم و از دور به اون معصومیتت نگاه می کردم. خیلی روزا که کسی گلاتو نمی خرید، خودم یکیو می فرستادم…
اما وقتی شنیدم، اون مرتیکه داره به خاطر چند تومن تو رو به اون آشغالا می فروشه، دیگه نتونستم تحمل کنم…
می دونستم این جوری میشه اما نمی خواستم بشنوم که هرشبو زیر پای کدوم آشغالی صبح می کنی…
بهت قول دادم. می دونم… مهدی سرش بره، قولش نمیره اما من قولمو نشکوندم…
دیشب که همه چیو برام تعریف کردی، هر کاری کردم نتونستم بهت بگم اون مرده واقعاً کیه… چرا؟؟؟ چون چشات یه برق خاصی داشت…
بعد چند هفته، برا اولین بار، بعد یه عالمه تلاش تونسته بودی پول جور کنی…
اینا رو از چشای آهوییت خوندم. از اون برقی که بعد چند هفته توشون ظاهر شده بود…
می دونستم زیاد نمی تونم پیشت بمونم اما نمی تونستم کمکتو رد کنم.
امروزم خودت باعث شدی قول بشکنه… قولی که حاظر بودم به خاطرش هرکاری بکنم…
چرا؟؟؟ چون روحت آنچنان عظمتی گرفته که باعث شده دریای من توش گم بشه…
همه ی این کارا به خاطر من بود، می دونم و باعث شدی عشقم بهت چند برابر بشه…
عشقی که نه من لیاقتشو دارم، نه جایی تو این دنیا داره…
من میرم اما نام “دریا” برای نشون دادن عظمتت خیلی کوچیکه… برا همین میخوام بهت یه عنوان دیگه بدم. مقدس ترین دختر روی زمین، که به خاطر عشقش تبدیل به یه فاحشه شد…
خدانگهدار فاحشه مقدس…

دیگه از چشمام اشک هم نمیومد… فقط به صورت مهدی زل زده بودم. چشاش باز بودن. انگار اونم مثل مامانم منتظر بود اما مثل اون موقع دیر رسیده بودم. آروم آروم رفتم جلو تر و لبمو رو لبش گذاشتم…
بعد یه بوس از پیشونیش کردم و چشاشو بستم…
بدنم خیلی سرد شده بود. احساس پوچی می کردم…
دیگه هیچ چیز برام مهم نبود…
همون لحظه در وا شد و پلیسا اومدن بهم دست بند زدن…
تا چند هفته فقط سرتیتر همه ی روزنامه ها بودم و بهم برچسب آمریکایی و منافق میزدن اما چه فایده…
آخرین چیزی هم که یادم میاد یه طناب بود… طنابی که برا گردن دریا خیلی کلفت و برا گردن من خیلی نازک بود….
پایان

نوشته: غریبه

2 thoughts on “فاحشه مقدس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>