غربت

چند هفته ای از امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهی گذشته بود، تو این چند وقته نشسته بودم و مثل خر درس خونده بودم، دیگه حالم از کتاب و جزوه بهم میخورد. تازه با بچه ها قرار گذاشته بودیم که دیگه بزنیم تابستونو حال کنیم، شمال و مهمونی و این جور تفریحات سالم دیگه. ولی از شانس ما بابا یه روز اومد خونه و چیزی رو که نباید میگفت، گفت.
بابا تو یه شرکت بازرگانی حسابداره و شرکت فعلی هم صاحبش فوت کرده بود و شرکت رو هوا بود، بابایه ما هم با پارتی بازی سریع با اینور تصفیه میکنه و انتقالی رو میگیره. حالا کجا؟ شیراز.
خلاصه یه هفته ای میره شیراز و یه خونه میگیره و منم که باید میرفتم دنبال بلیط واسه خودم و مامان و نتیجه امتحانا. پس همین یه هفته هم به گند کشیده شد.
گذشت تا روزی که باید میرفتیم ، حالا بماند که چه مصیبتی بود که همه دیگه از کیفیت پروازای داخلی باخبرن. خوب ما کسی رو تو شیراز نداشتیم و تک و تنها. اینم بگم که از دوست دختر هم خبری نبود که دلش واسم تنگ بشه.

خونه بدی نبود، ولی باز طبق معمول از دختر خبری نبود، 8 طبقه بود و ما هم طبقه پنجم بودیم، تو کل این 24 واحد حتی یه دختر بچه 2 ساله هم نبود. رسما تو کوچه و آپارتمان به هرکی میرسیدم سلام میکردم بهش تا شاید یه دوستی آشنایی چیزی با هم بشیم، ولی همه سرشون تو کار خودشون بود، حتی یه بار یه مرده جلومو گرفت که چرا به زنم سلام میکنی؟! … مرتیکه فکر میکرد تایلر سوییفت زنشه. بیچاره زنرو سگم محلش نمیذاشت. ملت دیوونن دیگه، چه میشه کرد؟
تنها تفریحم باشگاه بدنسازی رفتن بود که زیاد از خونمون دور نبود و غروبا تا اونجا قدم میزدم. تو باشگاه هم با یکی دو نفر در حد قرار تو باشگاه رفیق شدم که از چهار بار پنج بارش رو میپیچوندن. به معنی واقعی کلمه بیکار بودم. اونایی که تنها تو یه شهر غریب باشن، میدونن اولش چقدر سخته. از شهر هم چیز زیادی بلد نبودم، گاهی اوقات الکی کوچه به کوچه میرفتم تا شاید گم بشم و یکم وقتم بگذره.
یه روز داشتم از باشگاه برمیگشتم خونه که مامان زنگ زد که سر راهت این چیزایی که میگم رو بگیر. گفت مهمون داریم، زود برگرد، ساعت حدود 7 بود که رسیدم. سرو وضعم خیلی تابلو بود، عرق داشتم و بو گند میدادم. موهامم بهم ریخته. وارد که شدم دیدم مامانم از تو آشپزخونه با ایما و اشاره میگه لباساتو در نیار، همیشه که میومدم همونجا دم در درشون میاوردم. وارد پذیرایی که شدم دیدم یه مرده با کت و شلوار و شیک و پیک نشسته با، بابام صحبت میکنن. تا منو دید از جاش پاشد و خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد بابا هم ما رو به هم معرفی کرد که مرده اسمش رامین بود و یه نوشابه پپسی خیلی گنده واسمون باز کرد. …. عذرخواهی کردم و رفتم وسایل مامانو تحویلش بدم. تو آشپزخونه که رفتم، یه خانم حدوداً چهل ساله و با کلاس داشت کمک مامانم میکرد واسه شام. مثل شوهرش باکلاس و مودب بود و کمی خوشگل. به قول یکی از بچه ها جنتل وومن بود و خودشو سپیده معرفی کرد شوهرش هم سنش همون حدود بود حالا یکم بیشتر. منم سریع رفتم یه دوش گرفتم و اومدم ببینم اوضاع از چه قراره، کلی ذوق کرده بودم که بعد از مدتی یکی در خونمون رو بار کرده. شام ماکارونی بود که بعد از تمرین خیلی مي چسبه. بعد از اون هم سپیده خانم و مامان رفتن پی جمع کردن و شستن. مثل همه زنا زود با هم رفیق شدن و از آرایشگاهاشون میگفتن بهم. منم رفتم نشستم تو جمع مردونه، بالاخره مردی شده بودیم دیگه. بابا و رامین از کارشون میگفتن و نظر من رو میپرسیدن که منم زیاد سر در نمیآوردم و الکی یه چیزی میپروندم. اون شب تموم شد و اونا رفتن و مامانم که سرش بی کلاه نموند، خلاصه یه دوست پیدا کرده بود و بابا هم که خوب کسی رو پیدا کرده بود، اخلاقشون خیلی شبیه هم بود.

چند وقتی از اون شب گذشت و همون وضع همیشگی، به قول معروف: امیر موند و حوضش. دیگه کم کم عادت کرده بودم. ولی بعد از حدود یک هفته رامین و خانمش مارو دعوت کردن. منم چاره ای نداشتم جز رفتن.
شام دعوت بودیم، پس یه پیراهن مردونه چسبون و یه شلوار جین پوشیدم. از این ترکیب خیلی خوشم میاد. بابام اون شب میگرنش زده بود بالا و به زور قرص و دارو آروم نشسته بود. مامان هم که گواهی نامه نداشت، پس موندم من. یه پژو پارس مشکی داره بابا که تو شمال رفتنا همیشه دو در میشد. سر راهم مامان یه دسته گل که نمیدونم گلش چی بود خرید و رفتیم خونه رامین.
آیفون رو مامانم زد و سپیده با یه حالت ذوق زده در رو باز کرد. طبقه چهارم بودن و آسانسور هم خراب. … دم در سپیده منتظر بود و با دیدن مامانم مثل بچه ها بالا پایین میپرید. من و بابا هم منتظر رامین. خلاصه رفتیم تو که یه صدای دخترونه و قشنگ گفت سلام. برگشتم دیدم رامین با یه دختر حدودا 16-17 ساله دارن میان طرفمون. منم اول با رامین و بعد با دخترش که اسمش “ساناز” بود سلام و احوال پرسی کردم و رفتم رو مبل نشستم. مامانم و ساناز خیلی گرم با هم برخورد کردن و مامانم میگفت: چه عجب ما شما رو زیارت کردیم. و همش بهش میگفت خوشگله. پس مامان و بابا میدونستن که اینا یه دختر دارن ولی به من چیزی نگفته بودن. ولی من بدجوری رفتم تو نخ ساناز، روبروی من نشسته بود و با مامانم صحبت میکرد. مامان هم هی ازش آمار میگرفت. 16 سالش بود و سال دوم رو تموم کرده بود و رشته تجربی هم بود. خودم ریاضی بودم.
در حین صحبت با مامانم هی موهاشو میداد عقب ولی دوباره سر میخوردن ومیریخت جلو چشماش. بعضی اوقات هم یه نگاهی میکرد و لبخندی به من میزد، منم جوابشو میدادم. دختر خوشگلی بود، موهاش مشکی و براق و لخت و تا روی کمرش بودن و پوستشم سفید و صاف بود. صورت گرد و بانمکی داشت با چشمای مشکی و مژه های بلند. دماغشم یه ذره بود. معلوم بود که ابروهاش رو برداشته ولی نه زیاد تابلو. لباشم کوچیک و قرمز مایل به صورتی. کلا از این تریپ دخترا خوشم میاد، هر وقت یه دختری رو تصور میکردم، این شکلی بود.
یه تاپ آستین کوتاه آبی کمرنگ هم تنش بود و یکمی تنگ بود و میشد سایز سینه هاش رو تشخیص داد، قدشم بیشتر از 165 نبود و شاید 55 کیلو میشد. ناخن های دست و پاش هم صورتی لاک زده بود.
همینجوری بهش زل زده بودم و به حرفاش گوش میکردم. دهنم خشک شده بود. رو به سپیده گفتم میشه یه لیوان آب واسم بیارین؟! که اونم پاس داد به ساناز. اونم گفت: لطفا با من بیایین|. کلا خیلی کتابی حرف میزد. فکر میکردم الآن آب رو با پیش دستی برام میاره.
منم پا شدم و دنبالش رفتم آشپزخونه، هیکلش از پشت خیلی قشنگ بود. یه باسن کوچیک ولی گرد داشت و یه شلوار سفید پوشیده بود. آدم دلش میخواست این دختر رو گاز بگیره. ولی اونقدری پررو نبودم که راحت باهاش حرف بزنم. بهم گفت: آب یا آبمیوه؟!|
-همون آب خوبه … مرسی!
-تعارف نکنین لطفا.
-نه ممنون گفتم که.
-باشه. هرجور که راحتین.

یه لیوان آب از دستش گرفتم، وقتی آب میخوردم همونجوری بهم نگاه میکرد. منم لیوان رو دادم دستش و تو چشماش خیره شدم، نمیدونستم که به همه اونجوری نگاه میکنه یا فقط به من با محبت نگاه میکنه؟!!!
میخواستم به خودم بقبولونم که ازم خوشش اومده، چون من که دوست نداشتم اون شب تموم بشه. ساناز خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و آروم گفت: دیگه میل ندارین؟!
دیدم این طوری خیلی بد میشه دیگه ممکنه واسه خودش فکر کنه آدم هیزیم یا همین اولین باری که دیدمش نقشش رو کشیدم. خیلی مودبانه گفتم: ممنون، دستتون درد نکنه!| اونم با لبخند گفت خواهش میکنم.
زودتر از ساناز از آشپزخونه اومدم بیرون، دیدم سپیده و مامانم دارن یه جوری نگاه میکنن. منم فکر کردم فهمیدن که از پشت به ساناز نگاه میکردم. آدم هروقت یه کار اشتباه میکنه منتطره اینه که یکی مچشو بگیره. بی تفاوت اومدم نشستم سر جام تا اینکه مامانم گفت: امیر؟!!! هزار بار بهت نگفتم این آهنگ رو از گوشیت پاکش کن؟! … تازه یادم اومد گوشیمو رو مبل گذاشته بودم و آهنگ زنگ هم یه آهنگ متال بود که اول آهنگش یه دختر آه آه میکرد. حالا درسته یکمی بد شده بود ، ولی بهتر از اونی بود بفهمن اصل ماجرا چیه. اون شب یکم حرف زدیم با هم، کل خونواده هارو میگم، بعدشم حدود ساعت 11 اومدیم خونه.
زیاد بهم خوش نگذشته بود، چون نه تونسته بودم درست حسابی باهاش حرف بزنم ، نه زیاد از این همهمونیا خوشم میاد. اونشب یکم به ساناز فکر کردم و بعد خوابم برد. چند روز بعد از اون دیگه از سرم بیرون رفته بود که سپیده خانم با یه زنه دیگه که از مامان و خود سپیده بزرگتر بود اومد خونمون، طبق معمول تنها کسی که از اومدن زنه خبر نداشت من بودم. زنیکه خیلی خرفت و نچسب بود، تازه دوزاریم افتاد که خانم خواهر رامین تشریف دارن و حدود 2-3 هفته دیگه هم نامزدی دخترشه و سپیده هم خیلی از مامان من تعریف کرده بود و حالا اینم اومده بود رو دوستای مامانم. دیگه زیادی داشت خاله زنک بازی میشد و منم حوصله این کارا رو نداشتم ولی این خونواده تورشون بدجوری سنگین بود و سریع هرجا که میرفتن میخشون رو میکوبیدن. زنیکه یه کارت داده بود دست مامانم و مادر ما هم خرکیف که خلاصه یه جشنی میتونه بره. منم از جشن بدم نمیومد ولی تنهایی هیچ لطفی نداشت، از یه طرفم فکر اینکه ساناز حتما تو نامزدی دخترعمش هست قلقلکم میداد که برم و شاید یه اتفاقی افتاد.
رفت و آمد سپیده با مامانم هم خیلی زیاد شده بود و خرید و آرایشگاهشونم با هم میرفتن. منم تو این چند روزه یه دست لباس گرفته بودم، چون از موقعی که اومده بودیم چیزی نخریده بودم.

روز موعد رسید و بابامم دعوت بود، هرچی نباشه دیگه بست فرند رامین شده بود. منم با بابا رفتم، چشمتون روز بد نبینه جشنشون تو یه ویلای باحال بود که یه کرور دختر و زن و زوج توش ریخته بودن، حالا منم که کسی رو نمیشناختم، یه پارتی شده بود مثل پارتی تو فیلم های آمریکایی که وقتی فارغ التحصیل میشن راه میندازن، اولش پشیمون شدم و خواستم برگردم ولی دیگه نمیشد، تصمیم گرفتم یکمی چرخ بزنم تا شاید یه اتفاقی بیفته، همه دخترا واسه خودشون پارتنر داشتن، انگار تنها کسی که تنها بود من بودم. اینقدر هم زیاد بودن که اگه کسی رو میشناختی نمیتونستی پیداش کنی. ویلا دو قسمت داشت، رفتم اونور دیدم همه آدم حسابین، مردا کت و شلوار و زنا لباسای مجلسی. یکمی چشم چرخوندم بابام رو دیدم که تو یه جمعی معرکه گرفته بود. سریع رفتم پیشش و گفتم نمی دونی مامان کجاست؟! دو سه نفر زدن زیر خنده، یه نگاه عاقل اندر صفیه بهشون کردم که ساکت شدن، آدرس مامان رو گرفتم و رفتم دنبالش که بین راه چشمم افتاد به ساناز که با یه زنه صحبت میکرد و میخندید. پیش خودم گفتم یا حالا یا هیچوقت. لباسش خیلی ناز بود، یه درس آبی پررنگ با یه چیزایی که روش برق میزد و پشتشم بندی بود و کمر سفیدش میزد تو چشم. موهاشم ریخته بود رو شونه هاش و آرایش ملایمی هم کرده بود.
-ببخشید … اووم … سان … ساناز خانم … میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟!
-وااای … سلــــام … شما هم که اینجایین … بفرمایید بشینید!!
-نه! ممنون. راستش کسی رو نمیشناسم … دنبال مامانم میگردم!!!!!
( خیلی آروم خندید) ( نمیدونم چرا میگفتم دنبال مامانمم ملت میخندیدن)
-بخدا ندیدمشون … ولی اگه بخوایین میتونم با چند نفر آشناتون کنم که دیگه تنها نباشین.
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم دنبالش راه افتادم… منو برد پیش چندتا دختر و بهشون معرفیم کرد. یکی از دخترا یکمی سبزه بود و با نمک و اسمش مینا بود و 17 سالش بود و هیکل قشنگی داشت.
یکی دیگشون شیما بود و یکمی تپل بود ولی صورت خوشگلی داشت. و گفت 18 سالشه.
آخریشونم یه دختر ریزه میزه و خوشگل به اسم پریسا بود 16 سالش بود و هم سن ساناز که خجالتی تر از دوتای دیگه بود. قدش یکمی از ساناز کوتاه تر بود و لباسی شبیه لباس ساناز پوشیده بود ولی واسه این مشکی بود و پوست سفیدش تو لباس میدرخشید. موهاش قهوه ای روشن بود و تاب داشت و چشماشم تقریبا عسلی. اون دو تای دیگه دست دادن و یه آمار ازم کندن و ساناز گفت باید بره پیش مهمونا و به اونا برسه، (فک و فامیل نزدیکشون رو میگفت) یه یک ربعی با هم بودیم که یه پسر حدودا بیست و یکی دو ساله اومد دنبال شیما که بیا اونور خیلی شلوغ شده و بچه ها همه جمعن. اونم با کله رفت. مینا گفت که دوست پسرشه و یک سالی میشه که با هم دوستن و خود مینا هم با پسر عموی پسره دوسته.
این وسط پریسا هر پنج دقیقه یکبار یک کلمه میگفت. خیلی کم حرف بود و سر سنگین، از اونایی که پیر میشی اگه بخوای به حرفش بیاری. دوست داشتم بجای مینا ساناز اونجا بود. مینا دوست پسرش اومد و بردش اونور پیش شیما اینا.
من موندم و پریسا… ساناز از همون جایی که وایستاده بودم تو زاویه دیدم بود که گه گداری اینور رو نگاه میکرد ببینه اوضاع از چه قراره.

به شوخی به پریسا گفتم : دوست پسر تو کی میاد دنبالت؟!
(سرش رو آورد بالا و زل زد تو چشمام با یه لحن آروم)
-من دوست پسر ندارم! … تو با دوست دخترت اومدی؟!!!
-نه … منم دوست دختر ندارم … اگه داشتم که الان داشتیم با هم میرقصیدیم!
-یعنی هیچوقت نداشتی ؟!!
- نه
- چرا؟ از دخترا خوشت نمیاد؟!!
-اگه خوشم نمیومد که الان با تو صحبت نمیکردم. تو چرا دوست پسر نداری؟!
- اااا .. من؟! … خب من … (سرشو انداخت پایین) … خب من از پسرا خجالت میکشم … یعنی نه اونجوریا … نه … فقط دوست ندارم دیگه… آخه پسرا خیلی راحت آدمو فریب میدن … خب من میترسم ازشون.
کف کرده بودم این داره چی میبافه واسه خودش. خیلی دوست داشت با یکی یا حداقل یه پسر حرف بزنه.
-چه تو دخترا چه تو پسرا آدم ناتو پیدا میشه … ولی دلیل نمیشه از تجربیات این و اون بترسی!!!
چیزی نگفت. آروم دستشو گرفتم تو دستم و یکم نوازشش کردم. احساس میکردم نیاز داره به یکی؛ چون اصلا مقاومت نکرد. بهش گفتم : میخوای بریم اونور ببینیم چه خبره؟! سرش رو به علامت توافق به راست خم کرد . همینجوری دست تو دست تا اونور ویلا رفتیم که حسابی شلوغ شده بود. یکم واسش آبجو گرفتم ولی یه کم بیشتر نخورد و خوشش نیومد. ناچار واسش شربت آلبالو پیدا کردم که تا ته سر کشید اصلا با کارام مخالفت نمیکرد. آهنگ عوض شده بود و یه آهنگ ملایم گذاشته بودن که خوراک تانگو رقصیدن بود … منم از فرصت استفاده کردم و بهش پیشنهاد دادم که با هم برقصیم، اون با کمی اکراه قبول کرد و رفتیم اصطلاحا رو دنس فلور و دستشو انداخت دور گردنم منم پهلو هاشو گرفتم تو دستم. خیلی نرم و داغ بود.
داشت از بچه های اونجا خوشم میومد، بچه های باحالی بودن، چراغارو خاموش کردن و فضا خفن رومانتیک شده بود. پریسا هم با من اینور و اونور میومد، کمرش رو کشیدم جلو و کامل بغلش کردم. خودش سرشو چسبوند به سینم، منم موهاشو بو میکردم. قدش خیلی ازم کوتاه تر بود، خودم 184 ام ولی اون اگه رو نوک انگشتاش می ایستاد به زور 165 میشد . بدجوری خودشو چسبونده بود بهم ، منم کمرشو نوازش میکردم، داشتم تحریک میشدم که سرشو از سینم جدا کرد و تو چشمام نگاه میکرد، یه حالت خاصی داشت، دستمو گذاشتم زیر باسنش و یکمی بلندش کردم، دستشو انداخت دور گردنم تا خودشو نگه داره، آروم صورتمو نزدیک صورتش بردم. نفسش محکم میخورد تو صورتم، آروم لبمو بردم نزدیک و لبشو بوسیدم. چشماشو بست و خواست ادامه بده که یکی از پشتمون گفت دارین چی کار میکنین؟!!!
سرمو که برگردوندم احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده، ساناز بود اومده بود دنبال ما.
چونش از شدت تعجب و ناراحتی میلرزید و چشماش پر شده بود و سرش رو به علامت تاسف تکون میداد. دیگه بدون اینکه چیزی بگه سریع راهشو گرفت و برگشت.
من بین همه اونا صداش میکردم: سانـاز! … سانـــــاز! …. وایسا … بهت میگم وایسا کارت دارم.| ملت همه نگاه میکردن. بهش رسیدم و دستشو گرفتم که جلو تر نره. برش گردوندم، داشت گریه میکرد. چسبوندمش به دیوار میخواستم دهنمو باز کنم واسش توضیح بدم که محکم زد تو صورتم و داد زد به من دست نــزن.

اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم، چیزی بین ما نبود که اینطوری برخورد کنه، خودشم منو بین اون دخترا گذاشته بود.
جلو همه سنگ رو یخ شده بودم، حالا خوبه کسی نمیشناختم. پریسا هم از پشت اومد رسید بهم، بدجوری ترسیده بود طفلک. خوب تقصیر اون نبود، من خیلی احمق بودم که نفهمیدم می خواد منو امتحانم کنه، واسه همین منو گذاشت تو سه تا دختر که ببینه واقعا چقدر احساسم بهش واقعیه.
دیگه اعصابم خورد شده بود، پریسا هم بازومو سفت چسبیده بود. نگاش کردم از ترس میلرزید. دیگه نمی تونستم اونجا باشم. پریسا میدونست که گند زدیم، واسه همین همش ازم عذزخواهی میکرد. نمی خواستم برم دنبال ساناز. چی بهش میگفتم مثلا! که واسه ثوابش پریسا رو بوسیدم؟ چون خیلی تنها بوده دستم رو باسنش بود؟!! بدجوری گند زده بودم. از طرفی کسی رو هم نداشتم که باهاش حرف بزنم جز همون پریسا.
از اونجا زدم بیرون، پریسا هم میگفت هرجا بری الا بلا منم باهات میام. خودشو مقصر میدونست، اصلا به این فکر نمیکرد که من در عین حال میخواستم با دوتا دختر باشم! مغزم کار نمیکرد از طرفی هم راه خونه رو درست بلد نبودم، به ساناز آدرس رو گفتم اونم گفت که منو میبره خونه.
تا خود خونه باهاش حرف نزدم ولی اون همش با خودش حرف میزد. رسیدیم درو باز کردم رفتم تو دیدم هنوز دم در مونده. گفتم تو نمیای؟ گفت آخه درست نیست. با عصبانیت گفتم یا الان میای تو یا خداحافظ!!!
سریع اومد تو درو بست ، ساعت 10.5 بود و همسایه ها همه بیدار، منم داشتم یه دخترو میبردم تو خونه، رفتیم تو.
رفتم پهن شدم رو کاناپه، پریسا هم اومد و بالا سرم نشست و دستشو میکشید رو سرم و خودشو سرزنش میکرد. داشت اعصابمو خورد تر میکرد. پا شدم برم لباسامو عوض کنم که گفت: امیر دستشویی دارم و دستشم جلو شلوارش فشار میداد، با دست بهش نشون دادم که کجاست، سریع دویید رفت، دلم براش سوخت؛ اونکه کاری نکرده بود. همش حماقت خودم بود.
لباسامو عوض کردم، رفتم در یخچال و یه شیشه بلک اند وایت بابا رو برداشتم و یه لیوان ریختم، خواستم بکشم بالا که پریسا گفت اون چیه؟! بریزش دور. تا بیاد از دستم بگیره سریع سرکشیدم، گلومو سوزوند و چشمامو بستم.
لیوان رو انداختم تو سینک و رفتم نشستم رو کاناپه، پریسا لیوان رو شست و گذاشت سرجاش. اومد پیشم و سرشو گذاشت رو شونم و دستشو از روم رد کرد. سرم یکم گرم شده بود. شروع کردم سرشو بوسیدن، روشو برگردوند طرفم و پرسید: آخرش منو دوست دری یا سانازو؟ منم بی اختیار گفتم: ســـانــــــاز
گفت: اشکالی نداره ولی من خیلی دوست دارم و لباشو چسبوند به لبام، منم شروع کردم مکیدن و بوسیدن لباش، خوب میبوسید. اومد نشست رو پام، منم دکمه های مانتوشو باز کردم و از تنش درآوردم. همون لباس مهمونی تنش بود، بندش رو از شونه هاش انداختم، طبیعتا سوتین نبسته بود، سینه هاش کوچیک و سفید بودن. راحت تو دست جا میشدن. سرم رو بردم پایین و یکی رو گرفتم تو دهنم. ضربان قلبش رو میشنیدم.
دست انداختم و تی شرت خودمو در آوردم و پریسا رو هم هل دادم که بلند شه تا شلوارشو در بیارم، خودش شلوارشو کشید پایین، کل لباسش باهاش سر خورد رفت پایین.

فقط یه شورت پاش بود، یه شورت مشکی؛ فقط مشکی بود، چیز دیگه ای روش نبود. اومد دوباره نشست رو پام و با کونش به کیرم فشار میداد، نمیدونستم این کارا رو از کجا یاد گرفته بود ولی برام مهم نبود. همونجور که لباشو میبوسیدم دستمو از کنار شورتش رسوندم به کسش، دستم که خورد به کسش یه آیـــــــــــــــــی گفت و خودشو محکم تر فشار میداد، دیگه داشت به بیضه هام فشار میاورد. کسش مو داشت ولی اونقدر زیاد نبود که مزاحمت ایجاد کنه، بغلش کردم و خوابوندمش جای خودم و شورتشو در آوردم، بدن قشنگی داشت، دوست داشتم سر تا پاشو ببوسم، ولی حال نداشتم، به کس و سینه هاش بسنده کردم، کسش کمی خیس شده بود و یکمی بو میداد ولی بازم مهم نبود، ساناز بکلی از فکرم رفته بود بیرون، همینطور از رونش لیسیدم و اومدم پایین رسیدم به انگشتای پاش، لاکش مشکی بود و انگشتای خوشگل و کوچیکی داشت، حس فتیشم زده بود بالا. شصت پاشو کردم تو دهنم و لای انگشتاشو میلیسیدم، کل پاشو خیس کرده بودم، هیچ احساس لذتی نمیکرد، فقط میگفت قلقلکم میاد؛
میدونستم دختره، برشگردوندم و سوراخ کونشو یکم لیسیدم، خیلی تنگ و کوچیک بود. یکم انگشت کردم توش اونم آی آی میکرد. شلوارم هنوز پام بود، درش آوردم و شرتم رو هم کشیدم پایین، سرم داشت گیج میرفت، خیلی داغ شده بودم، گذاشتم دم سوراخشو فشار دادم تو! جیغ نزد ولی ناخوناش رو تو کاناپه فرو کرده بود و نفسش هم تو سینش گیر کرده بود. دیگه دلم نمیسوخت براش، چیزی حالیم نبود، حق داشت از پسرا بترسه، یهوی نفسش رو ریخت بیرون. منم حرکتم رو شروع کردم، بهم حال نمیداد، انگار مجبور بودم این کارو بکنم. دستشو برد رو کسش و شروع کرد مالوندنش، لپای کونش کوچیک بودن و وقتی میخوردم بهشون تا ته رفته بود توش، یه کلمه هم نمیگفت؛ فقط هق هق میکرد، یکم تو همون حال کردم.
کشیدم بیرون و برش گردوندم و به پشت خوابوندمش، کیرم رو بردم نزدیکش که با التماس گفت: ت .. ت … تورو .. خدا … توروخدا … جلوم نه … خواهش میکنم امیر… همون جا خوب بود . (همه اینا رو با هق هق و گریه میگفت) گفتم با جلوت کاری ندارم، با یه دست کشوندمش بالا و با اون دستم هم کیرمو گذاشتم جلو سوراخش و آروم کردم تو ، دو تا دستم رو ستون کردم و رفتم روش که بهش فشار نیاد، لبمو گذاشتم رو لبش؛ هنوز با همون احساس اولیه میبوسید، مستی داشت از سرم میپرید، (زود مست میشم و زودم از سرم میپره)، داشت حال میداد، آروم تر عقب و جلو میکردم، اونم خوشش اومده بود تازه آه اوه میکرد. این پوزیشن خیلی حال میداد. دیگه داشت آبم میومد، کشیدم بیرون و پاشیدم رو سینه ها و شکمش. هیچی نگفت. میدونستم ارضا شده، چون از کسش کلی آب بیرون زده بود.
برش گردوندم به بقل و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم، باز بهم گفت دوستم داره، بهش گفتم که من بهت نگفتم دوست دارم، چون نمیخواستم سواستفاده کنم؛ اونم گفت که اشکالی نداره به جاش تا دلت بخواد من دوست دارم.
سرشو گذاشتم رو سینم و موهاشو نوازش میکردم. باز همون احساس ترحم و نسبت بهش داشتم، ولی اون دوسم داشت و این عذابم میداد، از یه طرفم فکر ساناز پیچید تو سرم، دیگه هیچ راهی نمونده بود، من و پریسا با هم خوابیده بودم و ساناز جشنش کوفتش شده بود و منم یه سیلی نصیبم شده بود و پریسا.
فقط فکر میکردم، اصلا حواسم به زمان نبود، با تکون پریسا به خودم اومدم، ساعت 1 بود ممکن بود بابا اینا بیان، بابام مشکلی نداشت ولی اگه مامان میفهمید خیلی بد میشد. پریسا خواب بود، بیدارش کردم و بهش گفتم بره خودشو تمیز کنه.

بعد از یه ربع هر دوتامون آماده شدیم ، به دوتا آژانس که میشناختم زنگ زدم که هردوتا تعطیل بودن. نمیتونستم بذارم یه دختر اونم تو اون سن و ساعت تنها بره خونه، گفتم میرسونمت خونه ولی پای پیاده. نمیتونست درست راه بره ولی با هر جون کندنی بود رسوندمش، خودم هم همون راهو برگشتم.
نمیدونستم باید چیکار کنم، مغزم قفل شده بود، نمیدونستم پریسا میخواد باز باهام رابطه داشته باشه یا نه؟! ولی ما حتی اسم فامیل همو نمیدونستیم و هیچ شماره ای هم بهم ندادیم. پس میشد نتیجه گرفت رابطه با پریسا منتفیه.
یه هفته از اون ماجرا گذشت، سپیده و رامین گاهی اوقات میومدن و گاهی اوقات پدر مادر من میرفتن اونجا. از اینکه من و ساناز دیگه خونه های همدیگه نمیریم و هردفعه به یه بهونه ای میپیچونیم تعجب کرده بودن. اونا زیاد پی قضیه رو نمیگرفتن. منم با خودم کلنجار میرفتم که سانازو از ذهنم بیرون کنم. ولی نمیشد.
… … …
… … ..
همه چیز داشت به حالت اولش برمیگشت، فراموشش نکرده بودم ولی باهاش کنار اومدم. اواسط مرداد ماه بود و هوا هم گرم، دلم واسه بچه ها شمال رفتنامون تنگ شده بود، بهشون زنگ زدم، ولی هرکدوم یه بهونه میاوردن تا بپیچونن. اینم از رفقای ما، مثل غریبه ها حرف میزدن؛ بی خیال اونا شدم. به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست.
یه روز بابام زنگ زد خونه، مامان نبود، گوشی رو برداشتم؛ بدجوری هل کرده بود صداش میلرزید، گفت رامین تصادف کرده و الآن بیمارستانه، مامانتو بردار و بیا زن و بچشم هنوز نمیدونن. گفتم یادداشت میذارم واسه مامان ،گوشیشو جا گذاشته ، خودم میرم به اونا بگم. قطع کردم و آماده شدم. ….. خیلی ناراحت بودم، مرد با عشقی بود رامین.
نمیدونسنتم چجوری به زن و بچش بگم، فکر این نبودم که با ساناز مشکل دارم…. زنگ آیفون رو زدم، خود ساناز برداشت، تا منو دید با یه لحن آروم گفت:
-چی میخوای؟!!
-باز کن … باید بیام بالا!
-نمیخوام … برو … باهات حرفی ندارم!
-راجع خودمون نیست… در مورد باباته! …باید با مامانت حرف بزنم!
(لحن صحبتم نشون میداد که یه اتفاق بدی افتاده)
-بابام چیزیش شده؟!!!!!
-باز کن بذار بیام بالا.

باز کرد، یکمی کارم راحت شد، خودشون سمت پایین اومدن، تو طبقه دوم همو دیدیم، سپیده با نگرانی پرسید رامین چیزیش شده؟! با نگرانی گفتم نمیدونم همین حالا بابام زنگ زد گفت تصادف کرده و یبمارستانه، ساناز اشک تو چشماش جمع شد، سپیده خونسرد تر بود، پرسید حالا حالش که خوبه؛ گفتم نمیدونم، آماده شین که بریم، بعد از پنج دقیقه با ماشین سپیده بردمشون بیمارستان، حال رامین زیاد خوب نبود، یه نیسان از بقل زده بود بهش، طرف راننده، مامانم یادداشتم رو خونده بود و اومد بیمارستان، ساناز و سپیده گریه میکردن و من و بابام هم تو فکر، زنا همو بغل دلداری مثل فیلما. ساناز تو خودش گریه میکرد، بدون سر وصدا.
رفتم نشستم کنارش، سرشو آورد بالا، چشماش قرمز شده بود، سرشو گذاشت روشونم و واسه خودش حرف میزد، حرفاش واضح نبود، منم به ناچار بغلش کردم و نوازش تا شاید آروم شه، همین طوری هم شد، آروم تر شده بود. جو خیلی سنگین بود، بلند شدم برم تو حیاط. سپیده گفت سانازو با خودم ببرم یکم هوا بخوره.
تو حیاط نشست لب پله، منم رفتم قدم بزنم ، صدام کرد که وایسم. حرفی نداشتم واسه گفتن. ولی اون داشت:
-اون شب کجا بردی پریسا رو؟!!! … همه دنبالش میگشتن!
-راه خونه رو بلد نبودم، تا خونه رسوند منو!
-پس بردیش خونتون … فکر نمیکردم همچین دختری باشه!
-منظورت چیه؟!!! … چرا شرو ور میگی؟!
-منظورم واضحه … خودت رو نزن به خریت، … اون کارو کردین؟!
-بس کن ساناز … تورو خدا بس کن … الان چه وقت این حرفاس؟! … بابات اون بالا بیهوشه و تو اینجا به فکر خودتی؟!
-من ناراحت بابام هستم ، تو نمیخواد یادم بندازی، با ناراحتی من بابام خوب نمیشه … اینجا میخوام تکلیفمون رو روشن کنم!!!
-تکلیف؟!! … تکلیف من روشنه … مشکل خودتو حل کن.
-خیلی پستی … آخه تو میدونی این چند وقته بهم چی گذشته؟ (گریش گرفته بود) … میدونی هر شب با گریه خوابم میبره؟!!!
-مثل اینکه طلب کاری … منو بردی بین سه تا دختر تنهام گذاشتی، خودتم رفتی پی رقصت، مگه چیه پریسا از تو کمتره که نخوام ببوسمش؟!!!
(دیگه گریش شدید شده بود و هق هق میکرد… سرشو آورد بالا و گفت)
-ازت متنفرم … درست فکر میکردم که با همه فرق میکنی … چون از همه شون بدتری!!!.. ازت متنفرم!!!
(دیگه بقضم گرفته بود … اگه پلک میزدم اشکام میریخت )
-ولی من دوست دارم … به پریسا هم گفتم … به همه میگم.

(میدونستم دوسم داره و از شدت عصبانیت اونجوری حرف میزنه) (همونجا نشست رو زمین)
اگه بیشتر ادامش میدادم، ممکن بود از هوش بره، ملت بیکار هم که داشتن فیلم سینمایی میدیدن.
رفتم زیربغلش رو گرفتم و بلندش کردم، دستشو از دستم کشید و رفت رو پله نشست و زانوهاشو بغل کرد و سرشو گذاشت روشون و گریه میکرد؛ رفتم پیشش نشستم، سرشو آورد بالا گفت:
-ببخشید … (هق هق میکرد) … بخاطر بابام ناراحتم ، سر تو خالی کردم!
-فدای سرت … ولی قبول داری که هردو مقصریم؟!
-نه … من کی گفتم ببرش خونتون؟! … حالا هم مطمئنم اون کارو کردین!!!
-آره … کردیم .. همینو میخوای بشنوی دیگه … خیلی هم خوشگل و خوشمزه بود!
دوباره زد زیر گریه و رفت بالا.
اعصاب آدم رو خورد میکرد، منم به خودم حق میدادم که اون چیزارو بگم، دختره فکر میکرد کی هست که بخوام بخاطرش طرف هیچ دختری نرم.
اومده بودم ابرو رو درست کنم ، زدم چشمو کور کردم، حداقل باید موقعی بهش میگفتم که دیگه آروم بود. هیچوقت نمیتونستم یه رابطه درست حسابی با دخترا داشته باشم. همیشه از کوره در میرفتم و ناراحتشون میکردم. … از اونجا اومدم خونه و دیگه پی سانازو نگرفتم.
سه هفته از اون روز گذشت و حال رامین بهتر شده بود، فقط موقع هایی که میدونستم ساناز نیست میرفتم عیادتش. ولی حالا حالش خوب بود و میخواستن بیارنش خونه، منم به ناچار باید میرفتم.
مهم نبود ساناز چی فکر میکنه، من نمیتونستم از فکرش بیام بیرون، خوب دوستش داشتم و اونم منو، ولی بخاطر غرورمون داشت همه چی خراب میشد.
خلاصه رامین رو آوردن و ما هم رفتیم خونشون، ساناز همش روشو ازم برمیگردوند و چشم غره میرفت، ولی وقتی فکر میکرد حواسم نیست فقط منو نگاه میکرد. منتظر موندم که بره تو آشپزخونه، جای دیگه ای نمیشد تنها باشیم، بعد از چند دقیقه مثل اونروز ولی ایندفعه به خود ساناز گفتم که یه لیوان آب برام بیاره.
اونم گفت بشینین تا براتون بیارم، ولی من قبول نکردم و گفتم زحمتون میشه خودم هم میام. رفتیم تو آشپزخونه ، میخواست لیوان برداره که دستشو گرفتم و برگردوندمش طرف خودم، گفت : خریت نکن الان یکی میاد آبروم میره. بهش گفتم: آبروی منو که این همه پیش مردم بردی چی؟!
چیزی نگفت. بهترین موقع واسه حرف زدن بود، چون از خونه اومدن باباش خوشحال بود.
سرشو انداخت پایین و با یه لحن پشیمون گفت:
-خوب، قبلا هم که گفتم ببخشید، تو بودی چی کار میکردی؟!!! اگه منو میدیدی که یه پسرو میبوسم ؟!!! … بعدشم میرفتم خونشون و ….
دیگه ادامه نداد، معلوم بود مشکلش فقط این بود که پریسا رو برده بودم خونه. منم دیگه چاره ای جز عذر خواهی نداشتم:

-خوب … فکر میکنی من پشیمون نیستم از اینکه فقط یه دخترو واسه یه شب دوست داشته باشم؟! … مشکلت اینه که اشتباه خودت رو قبول نمیکنی.
-باشه قبول میکنم … ولی تو اونو ….
حسادت به پریسا از چشماش میبارید … دستشو آروم کشیدم و گرفتمش تو بغلم … خودشو تو بغلم رها کرده بود … دستاشو برد پشتمو کمرم رو میمالید. نباید طولش میدادیم؛ همه میدونستن که ما تو آشپزخونه ایم. سرشو آورد بالا و منم سریع لبمو چسبوندم به لباش، میتونستم بگم قشنگترین لحظه زندگیم بود، کسی رو که بخاطرش پدرم دراومد رو بالاخره بوسیدم. سریع از هم جدا شدیم و لباسامونو جمع و جور کردیم و اومدیم بیرون.
دوباره مثل همون روز اول نگام میکرد، بقیه اون روز رو فقط به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم، فکر کنم مامانم فهمیده بود، چون خونه همش بهم تیکه مینداخت. اون روز موقع رفتن سریع شماره هامونو رد و بدل کردیم تا سر فرصت …
یه هفته ای رو با هم تلفنی حرف میزدیم … چیز زیادی در موردش نمیدونستم .. بهم گفت که قبلا یه دوست پسر داشته که با هم بهم زدن، وقتی بهش گفتم پس چرا از جریان منو پریسا ناراحتی؟! گفت:
-چون من که خونشون نرفتم… ولی تو …
-چرا اینقدر در مورد اون موضوع بحث میکنی؟!
-چون شما اون کارو کردین … خب …خب … همیشه دوست داشتم طرفم هم اولین بارش باشه.
-یعنی الان دیگه با این مساله مشکلی نداری؟
-نه … چون دوست داشتن بیشتر از همه چیز برام ارزش داره که تو هم منو بیشتر از اون دوست داری!!!
حسادتش خیلی خنده دار بود، اصلا بهش نمیومد اینقدر حسود باشه. خلاصه بعد از چند روز مامان و بابا تصمیم گرفتن برن تهران پیش مامان بزرگم که حالش خوب نبود و طفلک آخرشم فوت کرد… منم به ساناز گفتم که باید از صبح بیاد پیشم تا با هم باشیم، دیگه از تلفنی حرف زدن خسته شده بودم.
نمیدونستم میخوام چی کار کنم، فقط خونه زندگی رو مرتب کردم تا بیاد ببینم چی میشه. خلاصه هرچه پیش آید خوش آید دیگه. قرارمون این بود از صبح بیاد پیشم اونم ساعت 10 اومد. درو که باز کردم دیدم یه عروسک جلوم وایساده. خیلی خوشگل شده بود. آوردمش تو، ولی فقط روبوسی کردیم و گفت میرم لباسامو عوض کنم، یه وقت نیای تو! عادت اینکارو نداشتم، از دید زدن دزدکی خوشم نمیومد. من واسه خودمون نسکافه درست کردم. بعد از چند دقیقه اومد بیرون، خوشگل تر شده بود، یه تاپ بندی نسبتا تنگ و صورتی که سوتین زرد زیرش معلوم بود، با یه شلوارک اونم نسبتا تنگ بنفش. ناخن های پاهاشم بنفش ارغوانی.
اومد نشست کنارم رو همون جایی که پریسا هم نشسته بود. یکم خونه رو دید زد، تا حالا نیومده بود. گفت مامانت خوش سلیقست هــــا. بیخود نیست مامانم اینهمه ازش تعریف میکنه.
با لوندی حرف میزد؛ میدونستم چی میخواد، یکم من و من کرد بعد گفت: خب ناهار میخوای چی بهمون بدی؟!! … بذار حدس بزنم!! پیتزا؟! مرسی میدونستم میدونی پیتزا دوس دارم!! (خودشو انداخت تو بغلم)
گفتم: هرچی دوست داری میخوریم! (با یه لحن شیطنت آمیز) مگه نه؟!!!
-نه دیگه هر چی!
دیگه چیز خاصی پیش نیومد، ناهار رو هم مثل همه خونه مجردیا زنگ زدیم پیتزا آوردن. بعد از غذا هم زدیم بیرون و یه جفت گوشواره واسش خریدم 200 تومن، ناراحت نبودم، لیاقتش رو داشت، ولی پول CPU کامپیوترم بود.

تا ساعت 9 خیابونارو گشتیم، وقتی اومدیم خونه کیف و مانتوشو انداخت یه گوشه و اومد تو بغلم شروع کردیم بوسیدن همدیگه. خوابوندمش رو کاناپه، بازم همونجایی که پریسا رو خوابونده بودم، ولی ساناز خیلی بیشتر از پریسا حال میداد، هم مست نبودم هم دوستش داشتم. بدجوری حشرش زده بود بالا و لبامو محکم میمکید، از رو تاپش سینه شو شروع کردم مالوندن، سینه هاش بزرگتر از سینه های پریسا بود و سفت تر، تاپشو دادم بالا و درش آوردم، از لباش اومدم پایین تر و زیر گردن و بالای سینش و لای سینه هاش رو میلیسیدم، دستمو از پشتش بردم و سوتینشو باز کردم، نوک سینه هاش صورتی پررنگ بودن، سریع یکیش رو کردم تو دهنم و اونیکی رو هم خودش فشار میداد تو صورتم، بوی عطرش دلنشین بود و آدمو بی حس میکرد.
جامون اصلا راحت نبود، بغلش کردم و بردم تو اتاق مامان اینا و گذاشتمش رو تخت، میخواستم برم روش که دستشو برد دکمه های پیراهنمو باز کنه، با حوصله همشو باز کرد، همش تو چشمام نگاه میکرد، واقعا این دختر خوشگل بود.
منم از فرصت استفاده کردم و شلوارش رو درآوردم، پاهاش مثل کریستال برق میزدن و نرم و لطیف بودن، شورتشم ست سوتینش بود و زرد، برعکس من خودشو کاملا آماده کرده بود. از لای پاهاش تا نوک انگشتاش با زبونم و دستم میکشیدم رو پاهاش، نمیشد انگشتاشو بیخیال شد؛ مخصوصا با اون لاک خوشرنگ، پاهاشو با ولع تمام میلیسیدم، از سینه هاش بیشتر حال میداد، با این تفاوت که ساناز هم حس فوت فتیشی رو داشت و لذت میبرد. دستشو کرده بود تو شرتش و میمالوند، نمیخواستم اینجوری بیاد، میخواستم شرتش رو از پاش بکنم که گفت صبر کن!!! گفتم برای چی؟!!!
-قول بده هر کاری که با پریسا کردیو با منم بکنی!
-دوبرابرش رو میکنم عسلم.
شرتش رو از پاش درآوردم! مطابق انتظار کسش روتمیز تمیز کرده بود، کسش خیلی خوشگل به نظر میرسید، لبای کسش از لاش زده بودن بیرون و کمی تیره تر از جاهای دیگش بودن. منم همون اول گرفتمشون تو دهنم؛ آه و اوهش و مالوندن سینه هاش شروع شد، کسش هم همون عطر سینه هاش رو میداد، یه پاشو آوردم بالا و انگشتام رو لای انگشتای پاهاش می مالوندم. یکم که این کارو کردم، خودشو یکمی تکون داد و دستشو گذاشت رو کسش و سریع مالوند و آبش از لای انگشتاش ریخت بیرون و خودشو شل کرد رو تخت و نفس نفس میزد، ولش نکردم، برشگردوندم و لپای کونشو باز کردم، سوراخش یکمی تیره تر بود و خوردنی.
زبونم و آروم دور سوراخش و بالاش میکشیدم؛ دوباره تکون تکون میخورد، از همون جا هم کسش رو می خوردم و انگشتمو آروم گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم تو؛ زیاد سخت نبود چون بدنش هنوز شل بود؛ آروم شروع کردم عقب و جلو کردن و از پایین هم مکیدن چوچولش، بازم مثل اول حشری شده بود و کونش رو هی میداد بالا، اینقدر این کارو کردم که بازم اومد.
ولو شد رو تخت، کنارش دراز کشیدم و گردنش و زیر گوشش رو لیسیدم سرش رو برگردوند طرفم، همونطور لیسیدم، کل صورتش رو خیس کرد، بهش گفتم: کیف داد یا بازم میخوای؟! با ناله گفت : مـــــــــی خــــــــوام!

بلند شد و کمربندم رو باز کرد، زورش نرسید دکمه های شلوارو باز کنه، خودم انجامش دادم و ساناز شلوار و شرتمو با هم کشید پایین؛ تا کیرمو دید گفت : اینو ببیـــــــــــــن!!!
رو زانوهام بلند شدم و موهاشو گرفتم تو دستمو کشیدم سمت خودم، یه جیغ کوچیک زد ، خودش میدونست، دهنشو باز کرد و شروع کرد ساک زدن؛ خوب بلد باید چجوری ساک بزنه ولی با این وجود باز دندوناش میخورد و اذیت میکرد؛ نمیخواستم وقتم رو رو دهنش تلف کنم.
به پشت خوابوندمش و نشستم وسط پاهاش؛ کیرم خیس بود و کس اون خیس تر، آروم گذاشتم دم سوراخ کسش و با دو انگشت کسشو باز کردم و یکم فشار دادم، چشماشو بسته بود و آماده عروس شدن بود؛ حس میکردم یه چیزی راهو بسته، میدونستم باید ناگهانی فشارش بدم ؛ شروع کردم شمردن: یـــــک و سر همون یک کردم توش، جیغش تو مغزم مثل نویز میکروفون پیچید و پشتم رو داشت با ناخن هاش سوراخ میکرد؛ رو کیرم احساس گرمای وحشتناکی میکردم ؛ میدونستم نباید بکشم بیرون؛ عقب و جلو کردن رو شروع کردم؛ حتی از کون پریسا هم تنگتر بود؛ کل کیرم به کل کسش ساییده میشد؛ واسه همین لذتش براش زیاد بود، با شصتم چوچولش رو میمالوندم و اونم هم از درد و هم از لذت ناله میکرد، تا جایی که دیگه فقط لذت میبرد؛ دستم و پاهامون و تخت خونی شده بودن. بیشتر از پنج شش دقیقه نتونستم و کشیدم ازش بیرون و خالی کردم رو شکمش؛ همونجا ولو شدم پیشش و بغلش کردم؛ هردومون خسته بودم ؛ با یه کم بوس و لب خوابمون برد ؛
نمیدونم چقدر گذشت که از خواب پاشدیم ، ساعت 12.5 بود و گرسنم بود، سانازم درد داشت؛ خون رومون هم خشک شده بود؛ سانازو بردم حموم و نشوندمش تو وان؛ خودم هم اومدم و روتختی رو انداختم تو ماشین، و یکم پیتزا که از ناهار مونده بود رو گذاشتم تو مایکروویو و خودم هم رفتم با ساناز حموم کنم؛ طفلک نمیتونست رو پاش وایسته؛ تو حموم بدنش زیر آب میدرخشید؛ البته بجز سینه هاش و گردنش و باسنش که کبود شده بودن، هردومون با حوله رفتیم و پیتزا رو بین خودمون تقسیم کردیم و خوردیم ؛ میخواستیم بخوابیم که گوشیش زنگ خورد؛ مامانش بود که نگرانش شده بود؛ اینم گفت که خونه دوستشه و شب میخواد بمونه؛ خب دروغ نگفته بود که. رفتیم حوله هارو انداختیم کنار و لخت رفتیم رو تخت؛ همو محکم بغل کردیم و زودم خوابمون برد؛
صبحش زود تر از من بیدار شده بود و چای صبحونه رو گذاشته بود؛ ساعت حدود 10.5 بود؛ بابام بخاطر مرخصیش زیاد نمیتونست تهران بمونه و باید فردا میرفت سر کارش، قرار بود ظهر برسن؛ صبحونه رو خوردیم و سریع لباس پوشیدیم و آژانس گرفتم و بردمش خونشون. مامان اینا هم اومدن و کلی تابلو بازی شد؛ که چرا روتختی مارو شستی و این لکه ها چیه روش؟!!! بابا که فهمید دختر اینجا بود؛ زود مامان رو پیچوند و یه چشمک هم بهم زد و رفتن پی کارشون.

بعد اون ماجرا تا آخر تابستون و یکم از پاییز با هم بودیم و دو بار دیگه هم سکس داشتیم؛ خیر سرمون نمیخواستیم رابطون فقط سکسی بشه!
ولی رامین تصمیم گرفته بود همه چیو تو ایران بفروشه و دست زن و بچش رو بگیره و بره کانادا؛ ساناز گفت که دوری و دوستی فایده نداره و نمیتونه؛ چون قرار نبود دیگه برگردن. اونا هم بعد از دو سه ماه که حرفش شده بود رفتن و
من باز تنهای نتها موندم با خاطرات قشنگ و تلخ و شیرین تلخ ساناز و یه غم بزرگ تو دلم توی غربت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>