عمه دكتر من

تو خانواده ما هیچ کس رو نمی تونی پیدا کنی که مدرک تحصیلی اش کمتر از لیسانس باشه. همه درس خونده ان. البته یک دلیل عمده اش پدربزرگ مونه. پدر پدربزرگ جزو اولین کسایی است که رفته فرنگ درس خوندن و اونجا اقتصاد خونده بود ، پدربزرگ من هم جزو کله گنده های صنعت نفته و به دلیل ثروت فراوانی که از این راه بدست اورده شرایطی رو توی خانواده فراهم کرده که بچه ها بدون هیچ دغدغه معیشتی ای درس شون رو بخونن. خانواده مادرم هم همین طوره. اونا هم همه تحصیل کرده اند. اگر چه من از این فضای علمی وآکادمیک و باکلاس خوشم می یاد ولی بعضی وقتا کلاس گذاشتن های اعضای فامیل اونقدر حرصم رو در میاره که حد نداره. واسه همین هم هست که من معمولا فاصله ام رو با فامیل حفظ می کنم. من یک عمه دارم که 38 سالشه و دکتره و شوهرش هم دکتره و من خیلی دوسش دارم و تنها کسی یه که باهاش راحتم توی فامیل و می تونم حرفام رو بهش بزنم. عمه هم من رو خیلی دوست داره و یه جوری من رو به حساب فرزند نداشته اش می ذاره. البته این که اونا بچه ندارن دلیلش عمه من نیست. دلیلش آقای دکتره که از ضعف جنسی مفرطی رنج می بره. آقای دکتر توی جوانی در یک آزمایشگاه هسته ای در آلمان کار میکرده و دکترا می گن به همین دلیله که اون توانایی بچه دار شدن رو از دست داده.

اگر چه خیلی ها زیر پای عمه ام نشستن و خواستن اون رو مجبور کنن که از اقای دکتر جدا شه و بره یه شوهر دیگه بگیره ( چون هم خوشگله و هم این که یک دکتره میتونه رو هر کسی انگشت بذاره و اون رو شوهر خودش کنه ، این رو من مطمئنم ) ، ولی عمه من این کار رو نکرد و گفت زیاد بچه واسش مهم نیست و این جوری آقای دکتر هم لطمه روحی می بینن و بهتره حالا که موقع خوشی ها با هم بودن موقع سختی ها هم کنار هم باشن. البته این عمه من صفات مثبت فراوانی داره که این وفاداری اش اصلا در مقابل اونا هیچه.باید یک چیز دیگه رو هم اضافه کنم که عمه من خیلی هم حشریه و خیلی سکس دوست داره ، شاید فکر کنید که این با اون چیزی که بالا در مورد آقای دکتر گفتم تناقض داره ولی خوب دیگه ، یه چیزایی هست که نمی شه توضیح شون داد ولی با هم جور در می یان. البته این چیزا رو من بعدا فهمیدم. چون عمه من اونقدر ظاهرا کار درسته که حتی کسی باورش هم نمی شه که عمه من چقدر می تونه ماجراجو باشه.عمه جان خیلی اهل کتاب خوندنه و یه کرم کتاب واقعی محسوب می شه و شاید یکی از دلایلی که من و اون این قدر به هم نزدیک شدیم هم همین نکته باشه که ما ازکتابهای مشترکی خوشمون می اومد و با یه سری کتابها و موضوعات خاص حال می کردیم. به قول عمه این تو ژنتیکمونه. عمه گاهی اوقات به شوخی به من میگه که من نیمه گمشده اونم که راهم رو گم کردم و به یک شکل عجیب غریب سر راهش سبز شدم و خدائیش هم من و اون خیلی شبیه هم هستیم.توی خیلی از مهمانی های خانوادگی که زنا و مردای فامیل می یان و پیش همدیگه پز زندگی شون رو می دن من و عمه می ریم یه گوشه ای و با هم گپ می زنیم. آقای دکتر هم گویا با این مسئله مشکل نداره. آقای دکتر یک دانشمند واقعیه و سرش با کلاس های دانشگاه و مریض هاش گرمه و اصلا زیاد به عمه گیر نمی ده و همین مسئله خیال من رو خیلی راحت کرده. چون می دونم که هیچ کی حواسش به من و عمه نیست.راستی اون قدر از عمه گفتم که یادم رفت خودم رو معرفی کنم. من اسمم سعیده و 24 سالمه و دانشجوی کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهرانم. برق قدرت. زیاد از رشته ام خوشم نمی یاد ولی من هم مثل خیلی از شاگردای زرنگ دبیرستان خر شدم و زدم برق و حالا هم هر جور شده دارم جلو می برمش. از لحاظ تیپ و قیافه باید بگم که قدم بلنده و لاغرم و چهره معمولی ای دارم. اونقدر خوب نیست که دیگران رو تحریک کنه و اونقدر هم زشت نیست که باعث دلزدگی کسی بشه. بعضی ها معتقدن که خیلی چهره بامزه ای دارم ولی من خودم چنین نظری ندارم.راستش رو بخواین من عاشق عمه ام بودم. البته عشق از جنس افلاطونی اش. اصلا نگاهم به عمه یک نگاه جنسی نبود ، حتی فکر هم نمی کردم که عمه از این چیزا خوشش بیاد. یه روز عمه بهم گفت که میخواد بره کامپیوتر بخره و بهم گفت که میخواد با من بیاد و یه کام بخره و من هم بهش پیشنهاد دادم که بهتره یه لپ تاپ بخره . چون هم از لحاظ قیمت فرقی نداره.

هم خودش خیلی با لپ تاپ راحت تره و هم اینکه دردسر کمتری هم داره. اون هم قبول کرد و با هم رفتیم و بهترین لپ تاپ سونی موجود رو خریدیم. اومدیم خانه و من براش همه نرم افزارهای لازم رو نصب کردم و یه آشنایی مقدماتی بهش دادم و رفتم خونه مون.چند روز از خرید لپ تاپ می گذشت و من توی این روزا هر وقت که فرصت می شد می رفتم و بهش یاد می دادم و سئوالات و ابهام هاش رو برطرف می کردم. خلاصه یه پا خبره شده بود خودش و هر جا هم که دچار مشکلی می شد خودش می رفت برای خودش توی گوگل سرچ می کرد و رفع ابهام می شد. یه سه هفته ای از خرید لپ تاپ اش گذشته بود که یه روز اومد و بهم گفت که مودم اش کار نمی کنه. برام جالب بود که این قدر حرفه ای شده که می دونه ایراد کامش از کجاست. من هم رفتم که یه نگاهی بهش بندازم. چون کار داشتم بهش گفتم لپ ش رو بده من می رم توی دانشگاه بهش یه نگاهی می اندازم و اون هم قبول کرد و لپ اش رو بردم دانشگاه و شروع کردم به وارسی. وایرلس اش که مشکلی نداشت. دیال آپ اش رو هم بردم خونه و تست کردم دیدم اشکال از مودم نیست و تنظیمات رو دست کاری کرده. رفتم توی هیستوری فایرفاکس اش.

دیدم که بیشتر وقت اش رو توی وبلاگ های این و اون می گرده و یه بخش زیادش هم مربوط به یک وبلاگ خاص بود. یک خرده که کنجکاو شدم و خوندم فهمیدم وبلاگ خودشه. ناقلا وبلاگ واسه خودش درست کرده و ما خبر نداشتیم. یه وبلاگ ساخته و ماجراهای مطب اش رو توی اونجا می نویسه. داشتم از کنجکاوی می مردم. میخواستم بخونم ببینم چی نوشته. تقریبا اون چیزایی که نوشته بود معمولی بود ، ولی یکی از پست هاش جالب بود. گویا یک آقایی می یاد پیش اش و می گه که روی الت جنسی اش یه سری قارچ در اومده و اون رو نگران کرده. عمه من متخصص داخلی یه و اساسا این مسئله هیچ ربطی به اون نداره ولی عمه بهش می گه که بخواب روی تخت و می ره معاینه می کنه و بهش دارو می ده و بعدش توی وبلاگ شروع کرده بود تعریف کردن از این که چقدر این مرد خوش تیپ و جذاب بوده. اگر چه این داستان چندان نکته خاصی توش نبود ولی تصور من رو از عمه دیگرگونه کرد. یعنی من تا قبل اون فکر نمیکردم که عمه حتی حاضر بشه به این چیزا فکر کنه ، چه برسه به اینکه صرفا بخواد برای دیدن آلت جنسی یه مرد ، چنین بازی ای رو در بیاره و چنین ریسکی بکنه. چون این مسئله هیچ ربطی به حوزه تخصص اش نداشت و تازه اگه نظام پزشکی بفهمه چنین داستانی رو ، خیلی براش بد می شه. هم بین همکاراش و هم برای خودش و شوهرش. لپ رو برگردوندم به عمه و هیچی نگفتم. فقط گفتم درستش کردم و رفتم.بعد از اون نوشته های عمه رو بیشتر دنبال کردم و متوجه شدم که عمه کارای دیگه ای هم انجام می ده که من اصلا حتی تصورش هم برام سخت بود. اگر چه کامل هیچ کدوم از این ماجراها رو تعریف نمی کرد ولی می شد فهمید که چه چیزی توی ذهنش می گذره و اساسا چقدر روحیه ماجراجویی داره.از این ماجراها کلی گذشت و یه روز که پیش اش بودم کرم ام گرفت و ازش پرسیدم که با ضعف جنسی اقای دکتر چطور کنار می یاد ؟ معلوم بود که عمه جا خورده. انتظار شنیدن چنین حرفی رو از من نداشت. همون طوری که من انتظار چنان پست هایی رو از اون نداشتم. رو کرد بهم و گفت چرا می پرسی ؟ گفتم دلیل خاصی ندارم. جدیدا یه کتابی خوندم که توش زنه نمی تونه سردی شوهرش رو تحمل کنه و فرار میکنه. خواستم بیشتر برام توضیح بدی. یه چند لحظه ای مکث کرد ، انگار داشت افکارش رو منظم می کرد یا شایدم اینکه فکر می کرد که چی بهم بگه که من بی خیال شم. بهم گفت که این مسئله اون رو تا حدودی زجر میده ولی گاهی اوقات چیزای مهم تری ازسکس هم هستن. ازش پرسیدم مثلا چی ؟ یه نگاهی کرد بهم. می شد فهمید که یه ذره گیج شده.

علت اصرار من رو نمیدونست و از نگاهم هم نمی تونست متوجه چیزی بشه. بهم گفت مثلا عشق ، عشق خیلی چیز مهمی یه و می تونه جای سکس رو هم بگیره. بعدش هم برام توضیح داد که آقای دکتر به اون سردی هم که می گن نیست و یه کارایی می کنه. نمی دونستم چرا احساس می کردم که داره دروغ می گه ولی نمی تونستم این رو بهش بگم. یه مدتی ساکت شدم و بعدش بحث رو عوض کردم.ایده سکس با عمه افتاده بود توی ذهنم و خیلی اذیت ام می کرد. یه جورایی هم فانتزی جذابی بود برای دنبال کردن و هم یه جورایی همراه بود با عذاب وجدان.یه روز که داشتیم در مورد استحکام شخصیت بحث می کردیم ، بهش گفتم مثلا اگه محمدرضا گلزار بیاد توی مطب ات و ازت بخواد که اسپاسم رون اش رو درمان کنی ، چه کار میکنی ؟ آیا ازش میخواد که لخت بشه و…. ، جا خورده بود. احساس کردم که داره شست اش خبردار می شه که من با وبلاگ اش اشنایی دارم. بهم گفت که باید در موردش فکر کنه ولی به نظرش اگه دیدن لخت چنین مرد جذابی معادل با درمان اش باشه بدش نمی یاد که معاینه اش کنه و…. ، من جواب ام رو گرفته بودم. عمه بدش نمی اومد.اما اتفاقای بعدی که روی داد خیلی جالب تر از این بود. حدسم درست بود. عمه فهمیده بود که من وبلاگ اش رو دنبال میکنم. چون از اون به بعد لحن وبلاگ نویسی اش کاملا فرق می کرد. کلی مطلب درباره توجیه خیانت یه سری زنا که شوهرشان افسردگی جنسی داشتن نوشته بود ، تا اون موقع من هیچ وقت براش کامنت نمی گذاشتم ولی من هم شروع کردم به کامنت گذاشتن و جهت دادنش به سمتی که میخوام. مثلا یه بار تحت عنوان یه زن ازش پرسیدم خانم دکتر من عاشق برادرزاده ام شدم ،

برادرزاده ام خیلی سکسیه و همیشه آرزوش رو داشتم که باهاش سکس کنم. به نظرت این افکار من یه جورگناهه ؟ یه مطلب مفصل در جواب من نوشته بود که به نظرش اگه همه راه ها برای ارضات بسته شده می تونی این کار رو بکنی و اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش ، چون اون هم یه مردی یه مثل مردای دیگه.شکل رابطه من و عمه هم کاملا عوض شده بود. بحث های خیلی قبل ترمون خیلی جنبه جامعه شناسانه داشت ولی بحث های جدید بیشتر حول و حوش مباحث روان شناسی بود. همش درباره انسان و ضعف هاش بحث می کرد ، یه احساسی بهم میگفت که خیلی حشری شده و فقط نمی دونه چطور بریم سر اصل مطلب و در ضمن از طرف من هم مطمئن نیست.لباس پوشیدنش هم مثل سابق نبود. احساس می کردم که خیلی راحت تره و در ضمن خیلی بیشتر بهم می رسید. من هم بیشتر از سابق رفته بودم توی نخ اش. مثلا یه دفعه اون قدر هیکل سکسی و موهای لخت اش و انحنای باسن اش حشری ام کرده بود که معامله بنده خدام به شکل تابلویی از روی شلوار جین ام معلوم بود.

البته عمه متوجه نشده بود ولی من هیچ وقت این قدر بی اختیار نشده بودم.یه روز بهش گفتم که خیلی دوست دارم که زمانی که مطبه اگه وقت داره با هم بچتیم. پیش نهاد نسبتا خارج از عرفی بود ، چون من و اون هر روز هم رو میدیدیم و اصلا لازم به چت کردن نبود ولی عمه سریع پذیرفت و گفت که خیلی هم خوبه.بعد از اون روز من و اون هر روز علاوه بر گفتمان شفاهی ، چتی هم بحث می کردیم. با این تفاوت که هنگام چت کردن می شد چیزایی رو گفت که رو در رو حتی نمی شد غیر مستقیم هم بهش اشاره کرد. مثلا چتی از دوست دخترام می پرسید و این که آیا باهاشون سکس میکنم و من هم براش گفتم که تا به حال سکس نداشتم و تمام هم و غم ام معطوف درس خوندن بوده تا حالا ، حتی ازم پرسید که نظرم در مورد هیکل و قیافه اش چیه ؟ و من هم بهش گفتم که به نظرم خیلی سکسی هستی و خوش به حال آقای دکتر که هر شب می تونه بغلت بخوابه و اون هم شروع کرد به گله کردن که آقای دکتر اصلا قدر من رو نمی دونه و فقط کنار من میخوابه ولی کار خاصی رو نمی کنه. می ترسیدم شیطونی کنم ،

ولی یه بار دیگه اونقدر حشرم بالا زده بود که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. بهش گفتم عمه جون من تو رو خیلی دوست دارم و می دونم که می تونم باهات راحت باشم ، می خوام یه تقاضای عجیب ازت بکنم اگر چه نامتعارفه ولی میخوام ازت تقاضا کنم و اون هم گفت که با کمال میل برام انجام میده . حتی ازم نپرسید که چی می خوام ازش بخوام. بهش گفتم که یکی از آرزوهام این بود که با یک زن سکس چت داشته باشم. یه چند لحظه جوابم رو نمی داد. ولی آخرش جوابم رو داد و بهم گفت منظورم از سکس چت چیه و من هم بهش گفتم یعنی توی عالم خیال هم رو شریک های جنسی هم بدونیم و با هم چت کنیم و هر چیز که ذهنمون می رسه رو بدون هیچ سانسوری به هم بگیم. ازم پرسید که میتونیم اسم آلت های جنسی رو هم ببریم و من هم گفتم اگه بدش می یاد می تونیم این کار رو نکنیم.یه ذره فکر کرد و گفت نه ، نمیخواد از لذت این کار برای من کم کنه و دوست داره که من کمال لذت رو از سکس چت ببرم. براش یه شرایط سکسی رو تعریف کردم و بهش گفتم که خودت رو جای زن داستان بذار و خلاصه شروع کردیم. نیم ساعت داشتیم به شکل وقیحانه ای با هم می چتیدیم. اون قدر حشرم بالا زده بود که بهش گفتم که الان میخوام بکنمت. میخوام عمه ام رو بکنم. میخوام کیرم رو اونقدر توی کس اش بچرخونم که تمام آبم با شدت تمام بپاشه توی کس اش. میخوام کس ات رو جر بدم عمه جونم. بیا الان بریم خونتون و هم رو بکنیم. اون قدر حشری شده بودم که اصلا نمی دونستم چی دارم میگم. اون هم فقط یه جمله گفت. یک ساعت دیگه خانه ما. با چنان عجله ای به سمت پارکینگ راه افتادم که نگو و نپرس. اصلا نفهمیدم چطوری خیابون های تهران رو گذروندم. فقط زمانی فهمیدم که دیگه دم در خونشون بودم و قلبم داشت روی 180 می زد ، تمام بدنم داغ شده بودم. دیدم 206 اش کنار خونه پارکه ، فهمیدم اومده در زدم و در رو برام باز کرد. نمی دونستم وقتی ببینمش باید چه طور رفتار کنم. نمی دونستم الان چی قراره ببینم. وقتی در رو باز کردم دیدم جلوی دره. هیچ کدوممون جیک مون در نمی یومد. قلب جفتمون داشت بد جوری می زد. مخ ام هنگ کرده بود. با لکنت ازش پرسیدم دکتر نیست ؟ خیلی سئوال احمقانه ای بود ولی هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید. گفت نه و خودش راه افتاد سمت اتاق خواب و من هم پشت اش راه افتادم. رسیدیم به تخت که مثل دیوونه ها خودم رو چسبوندم از عقب بهش و شروع کردم به مالوندنش. صداش در نمی یومد. فقط شروع کرد به آه و اوه کردن. داشتم سینه هاش رو به شکل وحشیانه ای می مالوندم و کیرم از روی شلوار میخورد به کونش و بدجوری داشت به شلوارم فشار می اورد. اصلا دلم نمی خواست برگردونمش. داشتم گردنش رو میخوردم و با یه دستم شروع به کندن دکمه های شلوارم ، با پاهام شلوارم رو در می اوردم.

اون هم دامن اش رو داشت می کشید پایین. برگردوندمش و لبام رو گذاشتم روی لبام. اون قدر شهوت سراپای وجودم رو گرفته بود که هیچ چیز رو نمی فهمیدم. اصلا فراموش کرده بودم که من یه آدم تحصیل کرده هستم و زنی که روبرومه هم یه دکتر متخصصه و یه آدم فرهیخته است. شده بودم مثل حیوونا. افتاده بودیم به جون هم. اصلا یادم نمی یاد که چطوری لباسامون رو در آوردیم. تنها چیزی که یادم می یاد اینه که دیدم وسط پاهاشم و دارم ازش لب می گیرم. کیرم مثل سنگ شده بود. با یک فشار کوچولو رفت همون جایی که باید می رفت و من هم داشتم لذت می بردم. لذتی که مثل و مانندش رو تا اون لحظه هیچ وقت تجربه نکرده بودیم. صدای عمه داشت دیوونه ام میکرد. باورم نمی شد که این زنی یه که من تموم زندگی ام رو باهاش بحث های فلسفی و عمیق کردم درباره زندگی و حیات و انسانها و حتی جامعه. الان داشت اون زن زیبا در مقابلم ناله میکرد. ناله که از سر لذت بود ، نشئه لذت اون رو وادار به ناله کرده بود. شروع کردم به تلمبه زدن. دیواره های کس اش بدجوری داشت به کیرم فشار می اورد و این باعث می شد که کنترل ام بر خودم کمتر بشه و خلاصه داشتم به مرز انزال می رسیدم ، بهش گفتم ،

گفت سریع در بیار و بریز روی شکم ام. مواظب باش حتی یه قطره اش اون تو نریزه. من هم سریع در اوردم و همش رو ریختم روی بدنش. اصلا باورم نمی شد که من این همه آب داشته باشم. سریع رفتم دستمال کاغذی آوردم و تمیزش کردم و بعدش رفتم و بغل اش خوابیدم. توی آسمان ها بودم. اصلا باورم نمی شد که یه روزی بتونم چنین کاری بکنم. عمه هم کنارم خوابیده بود و هی بلند می شد و از لبام بوسم می کرد. ازم تشکر می کرد. فکر میکردم این منم که باید ازش تشکر کنم. یه جورایی ازش خجالت هم می کشیدم. بهم گفت که بالاخره کار خودم رو کردم. بهم گفت که حتی می دونسته که این منم که توی وبلاگش کامنت می ذارم. و بهم گفت که خودش هم چقدر آرزوی این لحظه رو داشته. نیم ساعت بعدش توی حموم بودم و خودم رو شستم و دراومدم و رفتم خانه. توی خانه همش داشتم به این اتفاق فکر می کردم. میشه که من و عمه هر روز با همدیگه سکس داشته باشیم.سه روز از اون روز گذشت و من به علت فشارهای کاری نتونستم حتی یه تماس کوشولو باهاش بگیرم. تا اینکه خودش بهم زنگ زد و بهم گفت که کارم داره برم خونشون. من هم مثل گلوله رفتم خونشون. تنها بود. کنارم روی کاناپه نشست و سرش رو گذاشت روی سینه ام و شروع کرد به گریه کردن. تا اون لحظه گریه یک زن رو از نزدیک ندیده بودم. نمی دونستم باید چه کار کنم. بهش گفتم عمه جان چی شده ؟ بهم گفت هیچی و فقط دلش برام تنگ شده و من هم که احساس کرده بودم کار بدی کردم سه روز بهش سر نزدم شروع کردم به دلیل اوردن که چرا این چند مدته نتونستم پیش اش بیام. گفت که مشکلی نداره ، برام شروع کرد به گلایه کردن از آقای دکتر و این که الان سه ماهه که باهاش سکس نداشته و اگر من هم نبودم دیگه دیوونه می شده و تحمل این شرایط خارج از توان تحمل اونه ، من هم که نمی دونستم باید چکار کنم بغلش کردم و بهش دلداری دادم و بهش گفتم که من پیش اش تا همیشه هستم و حتی اگه بشه ازدواج هم نمی کنم تا بین مون فاصله نیفته. با خودم می گفتم که اگه من هم الان یه چند تا دونه اشک بریزم بیشتر عاشقم می شه و بیشتر به عشق من به خودش ایمان می یاره ولی هر کار می کردم نمی شد. صورت اش رو توی دستام گرفتم و لبام رو گذاشتم روی لبای داغش و تا مدتی مشغول بوسه گرفتن ازش بودم. دستم هم آروم آروم داشت می لغزید روی دامن اش. اون هم دست اش آروم آروم داشت می رفت سمت معامله من. می دونستم که یه سکس دیگه در راهه ،

خیلی خوشحال بودم. دامن اش رو کشیدم پایین و وقتی دامن اش داشت روی ران های سفت و نازش لیز میخورد داشتم دیوونه می شدم. شرت اش سیاه بود و اون سیاهی وسط یه عالمه سفیدی چنان هارمونی شهوانی ای رو تولید کرده بودن که اصلا نمی تونستم کار دیگه ای بکنم . شورت اش رو هم در اوردم ، به سرم زد که شروع کنم به کس لیسی ولی هر چه کار کردم نتونستم خودم رو قانع کنم به این کار. چون مطمئن بودم که اصلا جای تمیزی نیست. نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. شلوار و شورتم رو با هم کشیدم بیرون و رفتم لای پاهاش. اصلا برام مهم نبود که بقیه جاهاش رو لخت کنم یا نه ، فقط می خواستم بندازم توش و این کار رو هم با ظرافت کردم و بعد شروع کردم به تلمبه زدن. به ازای هر تلمبه ای که می زدم احساس می کردم ریشه های عشق عمه رو توی وجودم محکم تر میکنم. خیلی روی خودم کار کردم. این دفعه خیلی بیشتر از دفعه قبلی طول کشید. صدای عمه دیگه در اومده بود. چنان مست از شهوت شده بود که نمی دونست چی می گه ، فقط نفس نفس زنان بهم میگفت : تو رو خدا بس نکن ، ادامه بده ، تو رو خدا ادامه بده. بکن. سریع تر. لباش رو گاز میگرفت و این جمله ها رو تکرار می کرد ، دیگه نمی تونستم بیشتر از این خودم رو کنترل کنم. یه مکث کوچولو کردم و کیرم رو درآوردم و ریختم روی لباسش. خیلی ناراحت شدم ولی بهم گفت ایرادی نداره. سریع پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدنم. یه چند قطره از آبم هم ریخت روی کاناپه. ولی انگار اصلا مهم نبود. شروع کردیم به بوسیدن هم ، و اون برام از عشق می گفت و این که حتی می شه عشق رو توی گناه آلوده ترین روابط هم تجربه کرد و این عشق گناه آلوده چقدر براش لذت بخشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>