عشق قدیمی و پلاک طلا

سعیده هستم و25 سالمه. بعد از سه سال آشنایی با بهروز تقریباً دو سال پیش باهم ازدواج کردیم و یکسال پیش هم برای زندگی اومدیم تهران. تو اون سه سالی که باهم بودیم تقریباً همه کار کردیم بجز سکس، البته اوایل خیلی باهم سنگین بودیم و رابطمون خیلی رسمی بود چون ما تو دانشگاه باهم آشنا شدیم و خیلی زود به هم اعتماد نکردیم و از همون اول هم هدف جفتمون ازدواج بود که با وجود مخالفت خانواده هامون بالاخره بعد از اتمام دانشگاه باهم ازدواج کردیم و تو این دوسال هم از هیچ نظری باهم مشکلی نداشتیم از جمله تو سکس! بهروز همیشه تو سکس پوزیشن های جدید و مختلف رو بکار می بست و هرچی من بهش میگفتم اینا رو از کجا یاد میگیری میگفت قبل از ازدواج تو فیلما دیده ولی من باورم نمیشد و میدونستم سرو گوشش میجنبه و از تو نت و این ور اونور فیلم و عکس میبینه. بخاطر همین منم برای اینکه جلوش کم نیارم و بدونم چیکار کنم کم کم اومدم تو نت سراغ فیلم و عکس سکسی … اما هیچ وقت فکر نمیکردم بخوام خودم داستان خودم رو اینجا یه روزی بنویسم.

تو اون سه سال دوستی هرچند روزای آخر ما خیلی بهم وابسته شده بودیم و عاشقش شده بودم اما اوایلش خیلی به بهروز دلبسته نبودم و به همین خاطر خیلی خودم رو متعهد نمیدونستم که با هیچ پسر دیگه ای حرف نزنم چون مطمئن هم نبودم که ما بهم برسیم. فرشاد یه مرد حدوداً سی ساله بود که من از تو نت باهاش آشنا شده بودم البته اوایلش به من نگفت ولی بعدش فهمیدم که زن داره. فرشاد فوق العاده خوش صحبت بود، صدای مردونه و جذابی داشت و بعضی وقتا تا یک ساعت تلفنی باهم حرف میزدیم. البته من هیچ وقت زود به کسی اعتماد نمیکنم و همین باعث شده قبل از اینکه بخوام از نزدیک فرشاد رو ببینم باهم خیلی راحت و صمیمی بشیم و اون بهم گفت که زن داره ولی زنش از خودش خیلی سطحش(از نظر فرهنگی) پایینتره و خودش نمیخواسته ولی به اصرار خانواده اش به این ازدواج تن داده و الانم میخواد طلاقش بده اما تو رودربایستی خانواده اش گیر کرده ولی مصممه که جدا بشه. هرچند با فهمیدن این موضوع که فرشاد متاهله بهش گفتم که فکر دیدن منو از سرش بیرون کنه اما اونقدر صداش و صحبت هاش برام جذاب بود که نتونستم کاملا رابطه ام رو باهاش قطع کنم. نمیدونم یه جورایی هم دلم براش میسوخت چون میگفت احساس تنهایی میکنه و هیچ کس رو هم نداره که باهاش راحت بتونه درد و دل کنه و تنها کسی که میتونه باهاش صادقانه حرف دلشو بزنه من هستم. بخاطر همین منم فکر میکردم دارم بهش کمک میکنم و خیلی عذاب وجدان نداشتم. رابطه ی منو فرشاد خیلی فراز و نشیب داشت و بعضی وقتا یکی دو ماه ازش خبری نیود و منم بهش زنگ نمیزدم چون فکر میکردم حتما سرگرم زندگیشه و بهتره من مزاحمش نشم ولی خودش دوباره زنگ میزد و من هم جوابشو میدادم تا اینکه بالاخره رابطه منو بهروز جدی شد و دیگه احساس کردم باید رابطه ام با فرشاد قطع بشه که یه شب خودش زنگ زد و گفت که قضیه طلاقش از مهشید (همسرش) دیگه منتفی شده چون بچه شون داره به دنیا میاد(که در این مورد چیزی به من نگفته بود) و من هم خیلی از دستش عصبانی شدم که چرا این موضوع رو به من نگفته و هم خوشحال شدم که بالاخره خودش داره رابطه رو تموم میکنه. من هم چیزی در مورد بهروز بهش نگفتم و فقط گفتم دیگه به هیچ وجه من زنگ نزنه و اگه هم بزنه من جوابشو نمیدم. البته فرشاد وقتی یه حرفی میزد میدونستم میشه بهش اعتماد کرد چون وقتی ازش خواستم فکر دیدن منو از سرش بیرون کنه بعد از اون حتی یکبار هم ازم نخواست که همدیگه رو ببینیم.

به هر حال بعد از چند ماه منو بهروز باهم ازدواج کردیم و فرشاد هم فراموش شد. تا اینکه یک ماه قبل از عید نوروز یه روز داشتم ایمیلم رو چک میکردم که دیدم یه ایمیل ناآشنا برام اومده وقتی باز کردم دیدم از طرف فرشاد هست که ازم احوالپرسی کرده و نوشته که نو این مدت همیشه به فکرم بوده و خیلی دوس داره بدونه الان کجام و چیکار میکنم. تو این مدت من شماره هام رو عوض کرده بودم ولی ایمیلم تنها چیزی بود که عوض نشده بود. من اولش جوابشو ندادم، اما ایمیلشم پاک نکردم، فرداش بهش ایمیل دادم وگفتم که ازدواج کردم و الان تهران زندگی میکنم و ازش خواستم دیگه بهم ایمیل نده، اما تو ایمیلم یه سوالم از احوالش و پسرش پرسیدم که بزرگ شده یا نه. فرداش دوباره بهم ایمیل داد و ازدواجمو بهم تبریک گفت و به شوخی نوشته بود که تو از یه طرف میگی دیگه بهم ایمیل نده و از طرف دیگه از علیرضا(پسرش) میپرسی؟! بهرحال چن روزی چن تا ایمیل بین ما رد و بدل شد، البته من پسورد ایمیل رو عوض کردم تا یه وقت بهروز ایمیلا رو نبینه. چون هم بهروز ایمیل منو چک میکرد و هم مال بهروز رو. بعد یه هفته ازم شماره خواست، اولش گفتم نه اما خیلی اصرار کرد و گفت دلش برا شنیدن صدام تنگ شده و راستش منم خیلی دوس داشتم یه بار دیگه اون صدای جذابش رو بشنوم.

شماره ایرانسلم رو بهش دادم. صبح بود و بهروز سرکار بود و من خونه تنها بودم.گفت الان میتونی صحبت کنی؟گفتم آره. زنگ زد چن دقیقه باهم صحبت کردیم و اون از زندگیم و بهروز پرسید و منم از زندگیش و اینکه راضی هست یا نه که گفت با اومدن پسرش دیگه همه زندگیش پسرش شده و خیلی از قبل بهتر شده. ازش خواستم دیگه بهم زنگ نزنه چون ممکنه بهروز پیشم باشه و دردسر بشه برام، اونم قبول کرد ولی ازم خواست هر موقع تنهام بهش اس ام اس بدم تا بهم زنگ بزنه و من بهش گفتم فک نمیکنم کار درستی باشه و قطع کردم. دو سه روز بعد دوباره بهم ایمیل داد خواست بهش فرصت بدم یه کم باهام حرف بزنه. فرداش بهش اس ام اس دادم و زنگ زد باز یه نیم ساعتی باهم حرف زدیم. تقریباً یه هفته مونده بود به عید که قرار بود منو بهروز باهم بریم شهرستان. روز قبل رفتن با اینکه مطمئن بودم بهم زنگ نمیزنه بهش زنگ زدم و قضیه رو گفتم و بهش گفتم توی تعطیلات شوهرم کنارمه و به هیچ وجه زنگ نزن.اونم از این که فهمید دارم میرم شهرستان خیلی خوشحال شد و گفت با اینکه خیلی براش سخته که من شهرستان باشم و بهم زنگ نزنه ولی این کار رو میکنه. روز پنجم فروردین بهروز برای کارش باید برمیگشت تهران و من قرار شد تا سیزده بمونم. یکی دو روز بعد رفتن بهروز تو خونه داشتم به موبایلم ور میرفتم که یهو یاد فرشاد افتادم، خواستم بهش اس ام اس بدم، اما شک داشتم. یه تردیدی همه وجودمو فرا گرفته بود. باخودم میگفتم چیکار داری میکنی سعیده، اگه بهروز بفهمه! اگه کسی بفهمه! …
تو همین شک و تردید بودم که دیدم انگشتم رو دکمه فرستادن اس ام اسه. فقط یه کلمه نوشتم «کجایی؟» چن دقیقه بعد مث اینکه اصلاً باورش نمیشد من بهش اس ام اس بدم جواب داد:« سلام عزیزم، باورم نمیشه بهم اس دادی، سال نو مبارک گلم، من خونه هستم تو کجایی؟ میتونی صحبت کنی؟» من باز یه کلمه جواب دادم «آره» ولی انگار نوشتن همین یه کلمه سخت ترین کار زندگیم بود! دستام میلرزید. زنگ زد رفتم تو اتاق باهم حرف زدیم، بهش گفتم مگه تو خونه نیستی پس چطور داری حرف میزنی؟گفت مهشید و علیرضا چن روزی رفتن خونه مامانش، تنهام خونه. منم بهش گفتم بهروز رفته تهران و من موندم. خیلی خوشحال شد، گفت حداقل چن روزی بدون استرس میتونیم باهم حرف بزنیم. گفتم البته اینجام خیلی بدون استرس نیستم و خانواده ام اگه بفهمن بدتره. ازش خواستم زنگ نزنه ولی عصرش دوباره اس داد که میخوام باهات حرف بزنم.تنها نقطه ضعف من در مقابل فرشاد همین بود که نمیتونستم بگم نمیخوام باهات حرف بزنم، واقعا صداشو دوس داشتم هنوز. زنگ زد و چیزی رو که اصلاً فکرشم نمیکردم پیشنهاد داد.

گفت میخام ببینمت، داشتم شاخ در می آوردم، گفتم یعنی چی فرشاد؟! ما متاهلیم، حالا از اون اصرار و از من انکار بالاخره با اینکه با خودم میگفتم عمراً برم سرقرار، قبول کردم، برای فردا صبحش یه جایی رو هماهنگ کردیم بیاد دنبالم. فردا صبحش 5 دقیقه مونده به قرار بهم زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم خونه. گفت یعنی چی؟!چرا نیومدی؟ من اینجا سر قرارم، لااقل میگفتی منم نمیومدم. گفتم خب نتونستم بهت بگم حالا برگرد، من معذرت میخام. گفت نمیرم همین جا تا شب وایمیسم.قط کرد. حس کردم خیلی ناراحت شده بهش زنگ زدم جواب نداد. بهش اس ام اس دادم گفتم من تا بخوام حاضر شم بیام یه ساعت طول میکشه، بزار یه روز دیگه. جواب داد اشکالی نداره. من تا شب اینجا وایمسم. گفتم باشه میام ولی فقط ده دقیقه، جواب داد منتظرم. تقریباً یه ساعت بعد سر قرار بودم یه پرشیا سفید کنار خیابون وایساده بود. خودش بود، پیاده شد سلام کردم، صدام میلرزید. سوار شدیم، راه افتاد. یه مرد چهارشونه با قد حدود 185 و پوست گندمی. فک نمیکردم اینقدر خوشتیپ باشه. «چقدر خوشکلی سعیده! همون فرشته ای که تو رویام مجسمت میکردم.» اینو بهم گفت و هر چن ثانیه یه بار یه نگاه سنگین بهم مینداخت. وقتی نگام میکرد نگاش نمیکردم اما وقتی داشت جلو رو نگاه میکرد زیرچشمی نگاش میکردم. گفتم خب حالا من خوشکل ترم یا اون فرشته خانم؟ یه لبخند معنی دار زد و گفت من وقتی با تو صحبت میکردم تو ذهنم زیباترین فرشته روی زمین رو مجسم میکردم و الان هم حس میکنم زیبا ترین فرشته کنار من نشسته. ازش تشکر کردم و گفتم خیلی بهم لطف داری. گفت کجا بریم؟ گفتم هیچ جا، من یه کم جلوتر پیاده میشم. گفت یعنی چی؟گفتم خب بسه دیگه. گفت باشه اگه میترسی کسی تو رو ببینه تو ماشین یه کم حرف بزنیم فقط بزار من یه جا مناسب پارک کنم. چیزی نگفتم. گفت بریم جلو خونه ما اونجا خلوته، گفتم اگه دوره نه گفت نه نزدیکه. ده دقیقه بعد دوسه تا خونه مونده به خونه اشون زد کنار، ماشین رو خاموش کرد. و برای چن ثانیه همین طور نگام میکرد. من چیزی نمیگفتم یه کم راحتتر شده بودم اما هنوز استرس داشتم. یه کم از خودش حرف زد و از من زندگی تو تهران پرسید، داشت در مورد خونه اش توضیح میداد که اون پنجره اتاق علیرضاست و اونجا آشپزخونه که یهوگفت: سعیده!
- بله ؟
- هیچ وقت فک نمیکردم یه روزی ببینمت اما امروز که به بزرگترین آرزوم رسیدم میخام یه چیزی بهت بدم.
- چی؟
- یه چیزی که همون وقتا که باهم حرف میزدیم برات گرفته بودم، ولی هیچ وقت فرصت نشد بهت بدم. اما نگه اش داشتم تا امروز.
- خب چیه؟ببینم.
- تو خونه اس.
- نمیخام ولی فقط میخام ببینم چیه.
ماشین رو روشن کرد.
- گفتم کجا؟
- خب بریم بدم هدیه ات رو.
- نه… من همین جا میشینم تو برو بیار..

تا بخوام مخالفت کنم ماشینش جلو در پارکینگ بود داشت در پارکینگ باز میشد. تو پارکینگ پیاده شدیم، از پله ها رفتیم بالا با اینکه من راه رو بلد نبودم اصرار داشت من جلو برم، در رو برام باز کرد وارد پذیرایی شدیم. خونه اش شیک و بزرگ بود.بهش گفتم انگار وضعتون هم خیلی خوب شده؟ گفت قابل شما رو نداره فرشته خانم…خیلی خوش اومدین خونه ما رو ورشن کردین…اصلاً باورم نمیشد الان تو خونه فرشاد هستم اما اصلاً ترسی نداشتم و تنها چیزی که به ذهنم خطور نمیکرد سکس بود. با اینکه تنها بودیم نمیدونم چرا، ولی بهش اطمینان داشتم. روی مبل نشستم با یه سینی آجیل و میوه از تو آشپزخونه اومد. گفتم این کارا چیه میکنی؟ من معذبم اینجوری…گفت این چه حرفیه عزیزم؟ خب حالا که اومدی خونه من حداقل یه عید دیدنی هم بکنبم دیگه. دوباره رفت توی آشپز خونه و با دوتا نسکافه اومد.تعارف کرد و روی مبل کناری نشست.
- خب کو؟
- چی؟
- سرکار بودم؟!
- نه عزیزم این چه حرفیه؟ اول باید یه چیزی بخوری بعد.
نسکافه رو خوردم اونم باهام همراهی کرد. میوه و آجیل تعارف کرد، نخوردم. بهش گفتم خب دیگه برو بیار اگه واقعاً هدیه ای در کار هست. رفت و با یه جعبه کوچیک مخصوص جواهرات برگشت.
- ببخشید کادو نداره، اصلا یادم نبود که بخوام اینو بهت بدم.
- وای این چیه دیگه…یعنی چی…
دستمو بردم جعبه رو بگیرم، یهو خم شد جعبه رو گداشت تو دستم و تا بخوام دستمو بکشم روی دستمو بوسید..یهو سرخ و سفید شدم، اما هیچی نگفتم. جعبه رو باز کردم، یه پلاک طلا و یه زنجیر بود.خوشکل بودن و مشخص بود با سلیقه انتخاب شده.
- واقعا اینو برای من خریده بودی؟
- یعنی بهت دروغ میگم؟
- نه…ولی آخه…
- سه سال پیش اینو برات خریدم، فک نمیکردم یه روزی بتونم اینو بهت بدم.
- مرسی..ولی من نمیتونم قبول کنم..
- وا..این چه حرفیه؟آخه چرا؟
- آخه اگه بهروز بفهمه چی؟
- از کجا بفهمه؟مگه تو کم زنجیر طلا داری؟
نمیدونم چرا ولی خیلی دلیل چرتی آورده بودم.اصلا مخم هنگ کرده بود. نمیدونستم چی بگم. زنجیر و جعبه رو گذاشتم رو میز.

- گفتم ممنون که اینقدر به من لطف داری ولی من نمیتونم اینو قبول کنم
- سعیده حان! باز میخوای امروز منو ناراحت کنی؟
خیلی قشنگ و مؤدبانه حرف میزد. باز صداش کارخودشو داشت میکرد..
- حالا بندازش ببنیم اصلا بهت میاد؟
- آخه…
- آخه نداره عزیزم…اینکه برای تو خیلی ناقابله، من همه طلاهای دنیا رو هم به پای تو بریزم کمه.
- مرسی..تو خیلی به من لطف داری.
- تو خیلی تو اون دوره به من کمک کردی سعیده جان عزیزم..خیلی برام عزیزی.
- مرسی..
زنجیرو برداشتم یه لای شالم که روی گردنم بود باز کردم تا زنجیر و بندازم. فرشاد نگاهش رو برگردوند که من خجالت نکشم. خواستم زنجیرو بندازم قفلش بسته نمیشد.
- چی شد؟قفل نمیشه؟
- نه
- بزار کمکت کنم.
- نه میبندمش.
تا بخوام ببندم دیدم فرشاد اومد کنارم نشست. زنجیر از دستام گرفت. برا چن لحظه دستاش روی دستام بود. تو همین حال شالم از رو سرم افتاد. منم برش نگردوندم تا زنجیرو قفل کنه. اونم هیچی نمیگفت. سکوت مطلق حکمفرما شد. صدای نفسش رو از پشت سرم میتونستم بشنوم.قلبم داشت تند تند میزد. زنجیرو قفل کرد. انداخت روی گردنم. جاشو درست کرد. تو یه لحظه دیدم هرم نفس رو گردنم حس میکنم تا بخوام برگردم، گردنمو بوسید. گرمم شد.شدم یه پارچه آتیش. وقتی برگشتم صورتش روبه روی صورتم قرار گرفت به فاصله دو سه سانتی. گفت خیلی دوست دارم سعیده. بیشتر گرمم شد. صورتشو برد عقب به پلاک یه نگاهی انداخت و گفت نه انگار خیلی هم بد سلیقه نیستم؛ بهت میاد. من که هنوز تو شوک بودم خواستم برم جلو آینه اما دیدم اصلاً نمیتونم تکون بخورم. عضلاتم سست شده بود. سرمو آوردم پایین یه نگاه انداختم به پلاک و زنجیر، خودمو یه کم جمع و جور کردم و گفتم آره خیلی قشنگه نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم…گفت این چه حرفیه عزیزم؟دیگه از این حرفا نزنیا.

دوباره نگاهامون بهم گره خورد و سکوت حکمفرما شد. دستش رو که حالا کنار دستم حس میکردم آورد دور کمرم منو کشید طرف خودش، صورتشو گذاشت رو صورتم و شروع کرد به بوسیدن نمیدونم چرا ولی نمیتونستم مقاومت کنم یا اصلاً نمیخواستم مقاومت کنم. اونم که اینو فهمیده بود دوتا دستشو دور کمرم حلقه کرد ومنو بغل کرد و گذاشت روی پاهاش و لباشو گذاشت رو لبام کم کم داشتم گر میگرفتم..منو غرق بوسه کرد و همه صورت و لبام و گردنم لیس میزد، منم دستمو دور گردنش انداختمو شروع کردم بوسیدن و لب گرفتن. تو اون لحظه یه آن با خودم فک کردم که بعد از این سکس چجوری باید زندگی کنم و چطور عذاب وجدانش رو تحمل کنم، اما اونقدر لذتبخش بود که نمیتونستم ازش بگذرم. تو تمام سکسایی که با بهروز داشتم حتی یکبار هم این حس رو نداشتم. بعد از چن دقیقه بوسیدن و لب گرفت فرشاد همونجوری که منو تو بغل داشت از رو مبل بلند شد و منو برد داخل اتاق خواب و آروم منو گذاشت رو تخت.

یه تخت دونفره فنری با یه رو کش نرم سفید..منو خوابوند روی تخت کفشامو از پام درآورد و خودشو کشید روی من و دوباره شروع به لیس زدن و لب گرفتن کرد. در همون حال با یه دستش دکمه های مانتوم رو دونه دونه باز میکرد و منم شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنش اما دوتاشو بشتر نتونستم باز کنم چون به من چسبیده بود. بعدش بلند شد و منم بلندشم تا مانتوم رو در بیارم، زیر مانتوم یه تاپ سبز رنگ که نصف سینه هام ا ز بالاش بیرون میزد ویه شلوار جین سورمه ای و زیر اونم یه شرت و سوتین قرمز که ست بودن داشتم. فرشاد هم پیرهنش رو در آورد و دوبار اومد سراغ من دوباره دراز کشیدم از بالای سوتین و تاپم یکی از سینه هام رو در آورد، یه کم مالش داد نوک سینه ام رو که گذاشت توی دهنش از خود بیخود شدم، دیگه تو فضا بودم اون یکی سینه امم در آورد و شروع کرد به خوردن و مالش دادن، همونظور که روم دراز کشیده بود میتونستم سفتی کیرش رو از زیر شلوار پارچه ایش رو رونم حس کنم، بعد از چن دقیقه باز بلند شد و خواست که تاپم رو دربیاره منم با اشاره ازش خواستم شلوارشو در بیاره. شلوارشو آروم کشید پایین، کیرش داشت شورتشو جر میداد، زیر پوششم در آورد و اومد سرغ شلوار من. شلوار منم به کمک همدیگه درآوردیم؛ حالا اون فقط یه شرت و جوراباش تنش بود و من شرت و سوتینم، دوباره خودشو روی من انداخت فک کنم از بهروز بیست سی کیلویی سنگین تر بود با سینه های مردونه اش سینه هام رو فشار میداد و با ولع از بالای سینه هام تا گردنو لبامو میخورد حس خوبی داشتم و حسابی حشری شده بودم، از روم بلند شد و گفت برگرد برگشتم وروی سینه هام خوابیدم از پشت خوابید روم شروع کرد به خوردن گردن و گوشام و کمرم..کیرشو روی لمبرای کونم راحت حس میکردم.

از همون پشت دکمه های سوتینمو باز کرد دوبار برگشتم به پشت خوابیدم تا سوتینم از تنم دربیاره حالا سینه هام لخت جلوش بودن و اون یه لحظه هم بهشون امون نمیداد اون میخورد و من حال میکردم، کم کم رفت پایین تا زیر شکممو لیس زد. آروم شرتمو از پاهام در آورد، کس خیسمو که دید آب از لک و اوچه اش آویزون شد اما اصلاً عجله نکرد و از نوک پاهام شروع کرد به لیس زدن و خوردن. گفتم فرشاد اونجا رو نخور پاهام عرق کرده بو میده…اونم که کاملاً حشری شده بود گفت عاشق عرقتم، عاشق بوتم…همشو میخورم عزیزم، این حرفاش منو بیشتر حشری میکرد، کم کم لیس زد و اومد بالا تا به نزدیکیای نقطه حساس رسید. برای چن لحظه تماس زبونش با پوست بدن من قطع شد، من چشامو بستم، یه لحظه آتیش تمام وجودمو گرفت، با زبونش از زیر سوراخ کونم تا روی چوچولم محکم لیس زد و تمام آبشو قورت داد. دیگه تو فضا بودم. سر فرشاد لای پاها من بود و زبونش تا اعماق کسم تک تک قطرات آب کسمو مث جارو برقی میمکید و من مث مار به خودم میپیچیدم چنان لذتی داشت که در تمام عمرم نداشتم.

بعد از هفت هشت دقیقه یهو احساس کردم دارم میلرزم و تو یه آن به اوج رسیدم و همه ی کسم خالی شد و مث نعشه ها ولو شدم، ولی فرشاد همچنان داشت لیس میزد، یکی دو دقیقه بعد فرشاد سرشو از لای پای من در آورد و یه نگاه همراه با لبخند رضایت به هم کردیم.
بلند شد و کنار تخت وایساد. دیگه نوبت من بود.منم که یکم جوون گرفته بودم بلند شدم ولب تخت پاهامو انداختم پایین و نشستم درست طوری که شرت فرشاد جلوی صورتم بود. اول از روی شرت حسش کردم، واقعاً کلفت بود، یه کم با دستم مالیدمش و صورتمو از رو شرت بهش مالش دادم و چن تا گاز کوچولو ازش گرفتم و از همون پایین یه نگاه به چشمای فرشاد انداختم که داشت با تمام وجودش حرکات منو دنبال میکرد.
خیلی آهسته و آروم شرتشو کشیدم پایین با اینکه فهمیده بودم کیرش بزرگه اما چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد. من همیشه به بهروز میگفتم که کیرش بزرگه اما کیر فرشاد قشنگ دو برابر کیر بهروز بود. همیشه فک میکردم اینجور کیرا رو فقط تو فیلم و عکسای سکسی میشه دید ولی الان یکیشون جلوی چشام بود. بعد از چن ثانیه که از شوک دیدن کیر فرشاد خارج شدم کم کم شروع به ساک زدن براش کردم، اول از نوکش شروع کردم و زیر کیرشو چن تا لیس زدم، دیدم آف و اوووفش داره درمیاد، فهمیدم خوشش میاد، زیر این کیر گنده دوتا بیضه ی بزرگ آویزون بودن که همه ی موهای اطرافشون تمیز شده بود و برق میزد. با اشتهای تمام تخمهاشو میکردم تو دهنم میچرخوندمشو و میدادم بیرون، سرغ کیرش که رفتم دیدم نصف کیرش هم به زور میره تو دهنم، پس از دستام کمک گرفتم و کل کیرشو تف مالی کردم و نوکشو با دهنم و بقیه اش رو با دستام مالش میدادم، فرشاد هم دیگه تو اوج بود و با یه دستش محکم تو موهای من چنگ زده بود و به سرمو به طرف خودش میکشید، حدوداً چهار پنج دقیقه براش ساک زدم، فکم درد گرفت، برا بهروز که کیرش نصف این بود پنج دقیقه بیشتر ساک نمیزدم، فرشاد هم که فهمید خسته شدم منو دوبار لب تخت خوابوند و پاهامو داد بالا، دوباره آب از کسم جاری شده بود، فرشاد باز نشست کنار تخت سرشو کرد لای پاهام و دوباره همه ی آب کسمو مکید و خورد، بهش گفتم فرشاد بسه دیگه بده، گفت چیو بدم؟ گفتم کیرتو میخام؟ گفت کیرمو چیکارش کنم؟ گفتم بکن تو کسم… تو آخرین لحظات با این سوالا میخواست منو حشری تر کنه و همینطور هم شد، گفت بزار یه کاندوم بیارم، دستشو گرفتم گفتم نه، با کاندوم دوس ندارم، اونم از خدا خواسته گفت چشم عزیزم…دوباره اومد روم کیرشو جلوی کسم تنظیم کرد، چن بار کلاهکشو لای پره های کسم کشید دیگه داشتم دیوونه میشدم که تو یه لحظه درد از نوک انگشت پام تا فرق سرم رو گرفت، انگار یه کامیون ده تنی با بارش اومده باشه توکسم، داشتم منفجر میشدم، خواستم بکشم بیرون اما فرشاد منو زیر خودش کشیده بود و هیچ تکونی نمیتونستم بخورم، خواستم جیغ بزنم اما اون این رو هم پیش بینی کرده بود و لباشو رو لبا و دهن من قفل کرده بود، من هنوز زایمان نکردم ولی فک کنم درد اون لحظه از درد زایمان هم بدتر بود، اما خدا رحم کرد که فقط دو سه ثانیه بیشتر طول نکشید و با اولین تکونی که به کیرش داد تمام اون درد به لذت تبدیل شد…کم کم تلمبه های فرشاد شروع شد و من داشتم رو ابرا سیر میکردم، واقعاً تو یه دنیای دیگه بودم، لذتش قابل وصف نبود…تو همون حال بهم میگفت عاشقتم سعیده، من دیوونه اتم، کاش مال خودم بودی، و منم میگفتم منم دوست دارم عزیزم، من از امروز مال توام،

هرکار ی میخای با من بکن، منو جر بده، کیرت خیلی گنده اس، عاشقشم….تلمبه های فرشاد تندتر و تندتر میشد و لذت من بیشتر و بیشتر، یه لحظه سرم بلندم تا ببینم کیرش چه شکلی میره تو کسم، نصف عقب کیرش رو بیشتر ندیدم که اونم کاملاً با آب کس من شیری رنگ شده بود، بعد از ده دقیقه من باز داشتم به اوج میرسیدم و انگار خبری از آب فرشاد نبود، تو یه لحظه همه ی ماهیچه های بدنم منقبض شدن و انگار تمام شیره بدنم گرفته شد، خالی خالی شدم، و بیحال افتادم، فرشاد هم که فهمید من ارضا شدم کم کم کیرشو از کسم کشید بیرون و رفت چن تا دستمال کاغذی برداشت تا شیره کس منو از رو کیرش پاک کنه. بعد دوباره اومد کنار من دراز کشید و منو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و مالش دادن، انگار دقیقاً میدونست من چی میخوام و دقیقا همون کاری رو میکرد که من تو اون لحظه نیاز داشتم. با لیسیدن و بوسیدنای فرشاد دو سه دقیقه بعد باز احساس کردم داره شهوت میاد سراغم، خوردن و مالیدن سینه هام باز منو تحریک کرد، فرشاد باز بلند شد و روی تخت نشست یه نگاه به کیرش انداخت که یه کم شقیش کم شده بود و به من نگاه کرد، منم منظورشو فهمیدم و رفتم سراغ کیرشیه یکم براش ساک زدم دوباره مث اولش شد، رگهاش قشنگ زده بود بیرون، خیلی دوس داشتم اون لحظه ازش بپرسم کیرش چند سانته ولی روم نشد. بهروز همیشه به کیر 16 سانتیش می نازید ولی این بالای 20 سانت بود و کلفتیش هم دوبرابر، به هرحال فرشاد بهم گفت که به حالت سگی بشم و خودش رفت پایین تخت وایساد، کونمو که واسش قلمبه کردم و دادم بالا قشنگ میشد برق شهوت رو تو چشماش دید.بهروز همیشه به من میگفت تو همه چیزت خوب و خوشکله سینه هات، هیکلت، پوستت و حتی کست حرف نداره اما کونت یه چیز دیگه است و این کونت کیر همه مردا رو تو کوچه خیابون شق میکنه، واسه همین همیشه وقتی میخاستم تنها برم بیرون بهم میگفت مانتوی گشاد بپوشم، ولی باز با این حال همیشه میدیدم که حق با بهروزه و همه مردا رو کون من زوم میکنن،

حتی دوستای دخترمم هم به کونم حسودیم میشد و چن بار بهم گفته بودن. حالا این کون قلمبه بزرگ جلوی فرشاد بود، فرشاد فاصله بین پاهامم رو یکم بیشتر کرد، خم شد لمبرای کونمو غرق بوسه کرد، با دستاش اونا رو ماساز میداد و با زبونش و لباش میخورد و می بوسید، دو باره اومد سراغ کسم که حالا از پشت داده بودمش بیرون، اول با دهنش دوباره همه ی آب و شیره هایی که از سکس قبلی مونده بود لیس زد و خورد، این کارش باز منو حشری میکرد، کیرش رو یه کم خیس کرد و دوباره هل داد توی کسم دوبار من رو آسمونا بودم، سرمو رو تشک گذاشته بودم و با دستام روتختی رو چنگ میزدم و از صدای برخورد شکم فرشاد به کونم بیشتر تحریک میشدم، دوباره آخ و اوووف من به هوا رفت و فرشاد دوباره شروع کرد به حرف زدن، عاشقتم عزیزم، مال خودمی، خودم جرت میدم… و من از این جملات لذت میبردم و منم یه در میون جواب میدادم، بیشتر بکن فرشاد، تا تهش بکن، کیرتو میخام، مال خودمه، بکن تو کسم و…
بعد از چند دقیقه باز داشتم به اوج میرسیدم که دیدم این بار فرشاد هم داره آخ و اووخ میگه فهمیدم بالاخره اونم داره ارضا میشه بهش گفتم نریزی تو کسم گفت باشه عزیزم…همزمان که من داشتم ارضا میشدم اونم تلمبه های آخرشو زد و کشید بیرون، من سریع خودمو پخش کردم رو تخت که یهو دیدم تمام کمرم با یه آب داغ خیس شد، فک کنم یه لیوان آب ازش اومد…

بهروز تا بحال بیشتر از یکبار تو یه سکس منو ارضا نکرده بود و فرشاد تو اولین سکسش سه بار منو ارضا کرد… تا یه ساعت بعد تو خونه فرشاد خوابیدم بعد بلند شدم رفتم حموم و بدون اینکه موهام خیس بشه بدنمو شستم فرشاد یه حوله بهم داد تا خودمو خشک کنم، یه آب پرتقال داد بهم خیلی بهم چسبید، بعد از سکسمون دیگه اون فضای سنگین قبل حکمفرما نبود،خیلی راحت بودم، خیلی باهم کم حرف می¬زدیم بیشتر سکوت بود تو خونه ولی برق رضایت رو تو چشم هردومون میشد دید، جلوی فرشاد وایسادم تا زنجیرمو دوباره بندازه برام، اما این بار کاملاً لخت جلوش وایساده بودم و اصلاً خجالت نمیکشیدم.فرشاد میخواست منو برسونه ولی بهش گفتم میخام یه کم پیاده روی کنم و اونم قبول کرد. منو بغل کرد و همه جامو بوسید. وقتی از خونه فرشاد داشتم میومدم بیرون اصلاً خبری از اون عذاب وجدان که فک میکردم بیاد سراغم نبود…خیلی سبک شده بودم، نمیدونم چرا ولی حس خیلی خوبی داشتم،…یاد اون جمله ی بهروز افتادم که میگفت «تو این دنیا هرکس مسئول کارای خودشه، پس سعی کن بخاطر دیگران لذت هایی رو که میتونی داشته باشی از دست ندی»، اون موقع معنی حرفشو نمی فهمیدم اما الان معنیشو خوب مفیهمیدم…

نوشته: lilian_naz

یک دیدگاه برای “عشق قدیمی و پلاک طلا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>