عشق دخترونه

امتحانای سال اول دبیرستان تموم شده بود و معدل منم شده بود 18 و خورده ای، خوشحال بودم که هر رشته ای که دلم بخواد میتونم برم، از بچگی دوست داشتم دکتر یا یه همچین چیزی بشم ، باید میرفتم تجربی ولی اون مدرسه ای که توش بودم فقط انسانی و ریاضی داشت. به اجبار باید مدرسم رو عوض میکردم. خیلی سخت بود، تموم دوستام رو که با بعضیاشون از ابتدایی دوست بودم رو دیگه نبینم یا حتی کمتر ببینمشون. ولی کاریش نمیشد کرد …

تابستون اومده بود و منم هیچ تفریحی نداشتم، هیچی هیچی. یه دختر کوچولوی 15 ساله که تنها دل خوشیش این بود که دوستاش با دوست پسراشون قرار بذارن و اینم با خودشون ببرن، تا حوصلش کمتر سر بره. وقتی هم میرفتم بیرون اصلا کیف نمیداد، یا پسرا با نگاهاشون میخورنت یا میفتن دنبالت که خانم بیا و …. که آخر همشونم میخواستن دوست بشن. بعضی وقتا یکمی باهاشون راه میومدم و بعضی وقتا هم شماره ازشون میگرفتم، ولی یهو یه ندای درونی میگفت: دختر! این کارا چیه که میکنی؟! یه دختر خوب هیچوقت قبل عروسیش با هیچ پسری دوست نمیشه!!! بنداز پایین اون شماره رو! …. منم به حرفش گوش میدادم، خوب دختر خوبی بودم دیگه، همینجوری هم عمرمو هدر میدادم.

اون سه ماه هم گذشت و دوباره مدرسه…. از یه طرف خوشحال و از یه طرفم ناراحت، چون میدونستم که همه این دخترا غریبه ان و هیچکدوم منو به عنوان دوست قبول ندارن، پیش هرکی هم روز اول رفتم اولش معدل و انظباطم رو میپرسیدن و منم راستشو میگفتم، انظباطم که 20 بود، چون تو کلاس از جام ، جم نمی خوردم و معدل رو هم که گفتم. اونا هم یه نگاه به سر تاپام مینداختن و با یه خنده ردم میکردن، اول فکر میکردم معدلم کمه که اینجوری ردم میکنن ولی بعدا دیدم شاگرد اول کلاسشون معدلش 15 بوده و منم افتاده بودم تو همچون کلاسی. خیلی پشیمون بودم ازینکه اومدم اینجا، همه یه جوری نگام میکردن. ازشون بدم میومد. دلم واسه دوستای خودم تنگ شده بود که بزرگترین فحششون خفه شو بود، ولی اینا از خواهر و مادر هم مایه میذاشتن.
یه هفته گذشت … یه روز در کلاس باز شد و ناظم اومد و گفت یه دانش آموز جدید داریم و بعد هم بهش گفت بیا تو، بچه ها همه کارشناسی میکردن که کی هست و … وقتی اومد تو کلاس همه وا رفتن یه لحظه، از جمله خود من.
یه دختر حدودا هم قد خودم یکم بلند تر، خودم 1.55 بودم ) با یه هیکل خوشگل و سینه هاشم میخورد 70 باشه، (اینو میگم چون دخترا تو مدرسه اولین چیزی رو که به رخ هم میکشن سینه هاشونه) موهاشم از کنار مقنعه اش یکم بیرون بود، قهوه ای روشن بود فکر میکردی رنگ کرده موهاشو، پوستشم مثل برف بود و بینیش هم کوچولو و …. هر چیز خوشگلی رو که فکر کنین این دختر داشت.
ناظم معرفیش کرد : خانم بهاره …. از امروز دوست جدیدتونه ( ارواح خاک عمش، همین روباه آخرش پدر مارو در آورد، ناظم رو میگم)
بهاره اومد سمت جایی که من نشسته بودم، اولین جایی هم که خالی بود کنار من بود، اومد و نشست پیشم، با صدای خیلی آروم گفت: سلام. … بوی عطرش جالب بود، یه عطر خنک که آدمو بی حس میکرد. جواب سلامشو دادم و تا آخر اونروز دیگه حرفی نزد. نمیدونم چرا اونجوری بود، تو خودش بود همش، با کسی حرفی نمیزد. اصلا گاهی وقتا وجود منو احساس نمیکرد…. ولی خیلی ناز بود، بچه های دیگه وقتی که خودش نبود پشت سرش حرف میزدن و حسودیشون رو قشنگ میریختن بیرون، راستش من یه جورایی ازش خجالت میکشیدم، و کمی هم حسودیم میشد، خودم هم خوشگل بودم ولی اون یه چیز دیگه بود.

یکی دو هفته ای به همین روال گذشت، بیشتر پنجشنبه ها مدرسه نمیومد و بعد جزوه اون روز رو از من میگرفت. خیلی دوست داشتم باهاش ارتباط برقرار کنم. کم کم موفق شدم، وضعیت درسیش مثل خودم بود و پیش معلم ها و مسئولین مدرسه عزیز بود ، در نتیجه بچه ها بیشتر ازش بدشون میومد و من بیشتر طالب دوستی باهاش، اونم میدونست که فقط تو اون کلاس من میتونم دوستش باشم و کم کم شروع کردیم به حرف زدن باهم… باور کنید تو کل چند هفته و نزدیک یه ماه، 5 دقیقه هم با هم حرف نزده بودیم. راجع به زندگیش چیزی نپرسیدم ازش، ولی خودش گفت تک بچس، مثل خودم. وقتی ازش پرسیدم دوست پسر داری کلی خجالت کشیده بودو لپاش سرخ شده بود، آخه بچه ها همش میگفتن اینکه این شکلیه معلوم نیست چندتا دوست پسر داره. خب منم کنجکاو شده بودم… خوشحال بودم که حرف همو میفهمیم، حداقل داشتن یه دوست تو سنگر دشمن غنیمت بود واسم، اونم یه همچین دختر خوب و مثبتی.

رابطه منو بهاره روز بروز بهتر میشد ولی همش به همون مدرسه ختم میشد و بیرون مدرسه هرکی میرفت پی زندگیش. بعد از چند هفته شماره خونمون رو گرفته بود و گفت اگه خواستم درس روز بعد رو بپرسم بهت زنگ میزنم، من گوشی نداشتم ولی چندتا از بچه ها که باباشون حسابی مایه دار بودن داشتن، اون موقع مثل الان جا نیفاده بود، مخصوصا واسه دخترا. بیشتر روز رو زنگ میزد و با هم حرف میزدیم ، حتی از غذایی که خوردیم میگفتیم یا پشت تلفن با هم مسئله حل میکردیم، واقعا دختر خوی بود، یه جوری بهش عادت کرده بودم که اگه مریض هم میشدم خودم رو میرسوندم مدرسه تا ببینمش .
اون سال داشت تموم میشد و من و بهار پشت تلفن با هم درس میخوندیم، مامانم میگفت نکنه با پسر حرف میزنی و ادای دخترا رو در میارین، بابامم میگفت بجای این کارا بیارش خونه مثل آدم درس بخونین نه اینجوری، پول تلفن پدر منو درآورد) …. . با همه اینا و اصرارایی که من به بهار میکردم میگفت خونمون نمیاد و خجالت میکشه و این حرفا اکثر اوقات هم خودش زنگ میزد، ولی خرجمون بالا بود دیگه.
اون سال داشت تموم میشد و ما 8 ماه بود که با هم دوست بودیم … امتحانا تموم شد و هردومون با معدل 19 و خورده ای قبول شدیم، هیچکی باورش نمیشد حتی خودمون هم تو نمره هامون مونده بودیم.
دوباره تابستون شده بود ، با این تفاوت که دیگه تنها نبودم و هر روز با هم میرفتیم بیرون و پسرا هم به خاطر بهار بیچارمون کرده بودن، راستش حال میداد یه جماعت رو الاف خودت کنی و آخرش هم بهشون بگی دوست پسر داری و این جور حرفا… اونم مثل خودم از دوست پسر خوشش نمیومد ولی مثل من فکرای املی نمیکرد، میگفت حوصله دردسر ندارم.
18 مرداد ماه تولدش بود ولی بهم گفته بود تولد نمیگیره. با این حال هرچی پول داشتم رو ریختم وسط تا براش یه کادوی درست حسابی بخرم. روز تولدش رفتیم یه رستوران و اون شام مهمونم کرد، منم یه گردنبند که زنجیرش خیلی نازک بود با یه قلب کوچولو واسش خریدم (خب پولم کم بود دیگه) و کادو پیچ شده تو یه جعبه خوشگل دادم بهش، تقریبا بال درآورده بود از خوشحالی و وسط رستوران به اون عظمت تقریبا آبرومون رفت، تو کل مدت دوستیمون اینقدر خوشحال ندیده بودمش.

بازم گذشت تا سال تحصیلی جدید شروع شد و ما هم بزرگتر شده بودیم و بیشتر از مسائل سر درمیاوردیم. احساس وابستگی وحشتناکی نسبت بهش داشتم، اگه یه روز نمیدیدمش یا باهاش حرف نمیزدم شبش خوابم نمیبرد یا مثلا وقتی یکم حرفای سکسی که نه مثلا از پریود میگفتیم به هم و این جور مسایل همش یه طوریم میشد و دوست داشتم ادامه بدم، همش حس میکردم تو شکمم یه چیزی خالی میکنن که سر میخوره میاد پایین و تا نوک انگشتای پام یه جوری میشه و دوباره برمیگرده و یکمی هم میاد تو شورتم، یا مثلا وقتی اتفاقی دستش میخورد به سینه هام یا باسنم، بدنم مور مور میشد و اگه یکی هم خودم دست میزدم حس میکردم اونم این جوری میشه … تا اون موقع فقط یه فیلم سکسی دیده بودم که اونم نیمه بود و از دختر خالم گرفته بودم و چون فقط مرد و زن بود اصلا خوشم نیومد، چیزی هم که نشون نمیداد، فقط سینه های خانومه بود، چون چیزی نمیدونستم و دوستای قبلیم بچه مثبت بودن و با این جدیدام که دمخور نبودم؛ حتی جرئت نمیکردم به کسم دست بزنم، موهاشم یک ماه در میون با هزار تا بسم ا.. میزدم تا نکنه پردم یه وقت آسیب ببینه و رو دست مامانم بترشم. بچه بودم دیگه …
یه روز سر زنگ آخر معلم نداشتیم و میخواستیم بریم خونه که با پررویی بهش گفتم منم میخوام باهات بیام خونتون! اونم با مهربونی قبول کرد و با هزار تا تعارف منو برد خونشون. خونشون ویلایی بود و زیاد هم تازه ساخت نبود، تو حیاط هم پر از برگ درخت، نمای قشنگی داشت، کل زمینش فکر کنم 250 متر میشد ، من از این چیزا سر در نمیارم ولی همین حدودا بود. خونشون وسط همین باغ بود … تا رسیدیم و خواستیم کفشامونو در بیاریم یه خانم حدودا 60 ساله اومد بیرون و سلام علیک کرد باهام، من هیچوقت در مورد خونوادش ازش نپرسیدم، چون اون هم ازم نمیپرسید دیگه من روم نمیشد.
بهار مارو بهم معرفی کرد … مامانی این نازنین دوستمه که واست تعریف کردم … نازی ایشون مامان بزرگمه … منم گفتم خوشوقتم و بعدش رفتیم تو، تو خونشون خیلی قشنگ و نقلی بود، دو خوابه بود که یکی واسه بهار بود. اتاق بهار هم خیلی قشنگ بود، تو ویترینش عروسکایی بود که من آرزوشون رو داشتم ولی روم نمیشد به بابام بگم عروسک میخوام، فکر میکردم دیگه بزرگ شدم نباید از این چیزا داشته باشم. اینقدر چیز صورتی تو اتاقش بود اتاق انعکاس نورش فقط صورتی بود. رفتیم تو اتاقش و بهار شروع کرد لباساشو عوض کردن، محو بدنش شده بودم، احساس میکردم گرمم شده، تاحالا بدون لباس بیرون ندیده بودمش، واقعا خواستنی بود. کش موهاشو باز کرد و موهای روشن و بلندش تا کمرش سر خوردن پایین. رو به من گفت: در بیار مانتو رو ، میری بیرون سرما میخوری! … من آب دهنم رو به زور قورت دادم سرمو خم کردم و گفتم چشم. … خندید . گفت بشین یه چیزی بیارم بخوریم.
رفت بیرون … یکمی به خودم خندیدم که هول شده بودم و مانتوم رو در آوردم و دنبال رخت آویز دور خودم چرخیدم .. یهو چشمم افتاد به میزش که یه قاب عکس روش بود، یه خانوم و آقای جوون و یه دختر7-8 ساله، دختره که خود بهار بود، حتما اونام مامان و باباش بودن، ولی خانومه خیلی خوشگل و ناز بود ، پس بگو بهار به کی رفته بود… اونور میزم یه عکس از یه خانوم جوون تر بازم کنارش بهار 14-15 ساله . به عکسا خیره شده بودم که صدای بهار منو بخودم آورد: چرا سرپایی؟! بشین دیگه. … یه میز عسلی گذاشت وسط و میوه هم روش و گفت که چای هم گذاشته و خودش نشست رو تختش و منم نشستم رو صندلی.
با کنجکاوی پرسیدم: اون عکسا مال کین؟!!! گفت: اون دوتا مامان و بابام و اون یکی هم خالمه. … گفتم: مامانت چرا نیست؟! کی میان؟! مزاحم نباشم!

سرشو انداخت پایین و گفت: خیالت راحت، هیچوقت نمیان، راحت باش. … منم با یه حالت حق به جانب و طلب کار گفتم: یعنی چــــــــــــــــــــــــی؟!
دماغشو کشید بالا و سرشو بلند کرد، چشاش یکمی خیس بودن، گفت: وقتی 13 سالم بود تو یه تصادف …. دیگه ادامه نداد. اشکاش سر خوردن رو لپاش.
گریه منم داشت در میومد، احساس کردم یکی قلبم رو محکم گاز گرفت. رفتم پیشش نشستم و موهاشو بردم پشت گوشش، چشمای عسلیش خیس شده بودن. آروم صورتمو بردم جلو و لپشو یه بوس کردم، لپش نرم بود و پوستش لطیف، دوست داشتم گازش بگیرم. احساس کردم لپش یهو داغ شد، نگاش کردم دیدم سرخ شده، طفلک خجالت کشیده بود، خودش اشکاش رو پاک کرد. بعد گفت: ببخشید ناراحتت کردم. چیزی نگفتم، یه پرتغال برداشتم براش پوست کندم و یکی رو آوردم جلو دهنش و گفتم باز کن اون لبای خوشگلتو فدات بشم من. احساساتم گل کرده بود و میخواستم از اون حالت بیارمش بیرون. خندید و دهنشو یکم باز کرد، پرتغال رو بردم جلو دهنش و بعد آروم گذاشتم بین لباش. خیلی خوشم اومده بود، یه چندتا دیگه اینجوری بهش دادم که گفت حالا نوبت توئه. اونم همین کارو باهام کرد، انگار یه بازیه و قانونشم اینه که باید قربون صدقه هم بریم.. .. یه دونه آورد جلو لبم و با اون دستش آروم لبمو باز کرد و گفت لبات چه داغ شـــدن خانومــــی!! … بعد آروم فوت میکرد رو لبام.. صورتمون فقط 20 سانت از هم فاصله داشت و منم چشمامو بسته بودم.. یه لحظه یه حسی مثل شرم و حیا افتاد تو جونم و خودم رو کشیدم عقب. اونم سریع رفت عقب….
اون روز رو تا ناهار خونشون بودم و واسم زندگیش رو شرح داد که با خالش و مامان بزرگش زندگی میکنه و خالش معلم ابتدایی و خیلی چیزای دیگه، اون روزایی که نمیومد مدرسه میرفت سر خاک مامانش اینا، حالا چرا صبح میرفت رو نگفت. دیگه حسی که بهش داشتم فرا تر از حس دوستی بود بدجوری دوسش داشتم ولی نمیدونستم دخترا هم میتونن عاشق هم بشن و تو تفکرات خودم فکر میکردم عشق فقط بین دو جنس مخالفه …..
چند روز بعد شروع کردم رو مخش کار کردن که هر رفتی یه اومدی داره و آره تو هم باید بیای خونمون، مامانم اصرار میکنه ببیندت و این حرفا تا بالاخره راضی شد یه روز بعد از ظهرکه بابام نباشه بیاد خونمون.
اون روز اتاقمو حسابی تمیز کردم و مامانم هم کلی چیز میز واسه خوردن آماده کرد و نقشه کشیدم تا شاید بتونم شام پیش خودم نگهش دارم…. ساعت حدود 4 بود بالاخره خانم اومدن … یه مانتو مشکی و تقریبا تنگ و کوتاه پوشیده بود که خیلی بهش میومد … مامانم وقتی دیدش با حالت متعجب یه نگاهی بهم انداخت… حسابی خوشش اومده بود.

بهار اومد و با مامانم رو بوسی کرد و مامانم هم ازش تعریف میکرد و اونم داشت از خجالت آب میشد، سریع با خودم بردمش تو اتاق و دستاشو گرفتم و نشوندمش رو تخت … یه خورده دور و برش رو نگاه کرد گفت: تو هم خوش سلیقه ای هـــــا نازی . میخواستم دوباره بدن خوشگلش رو ببینم، بهش گفتم: لباس که آوردی! زودی عوض کن و راحت باش. .. پاشد و مانتو و شالش رو درآود و با یه تاپ سفید و تنگ که سینه هاش حسابی میزدن تو چشم جلوم واستاده بود، بیشعور سوتین نبسته بود، پف نوک سینه اش معلوم بود از رو لباس … کوله پشتیش رو باز کرد و یه شلوار نخی آبی درآورد رو به من گفت : کجا عوض کنم؟! .. . منم با پررویی گفتم: مگه همینجا چشه؟! … گفت: پس چند لحظه میری بیرون؟! … منم دیگه زدم به اون راه و گفتم: بابا من که پسر نیستم، یعنی با منم آره؟!!! … گردنم رو کج کردم و حالت ناراحت و دلگیر به خودم گرفتم . بهار با یه حالت دل جویی گفت : آخه روم نمیشه جلوی تو خانومی! (همش بهم میگفت خانومی و منم خرکیف میشدم) … منم با شیطنت گفتم : مگه شورت نپوشیدی شیطون؟!!!
بیچاره لپاش گل انداخته بود و دیگه زورش به من نرسید … پشت کرد به من و آروم شلوارش رو کشید پایین، خودش میدونست دوست دارم دیدش بزنم و نخواست دلم رو بشکنه!
نمیدونم چرا با دیدن بدن بهار اینجوری میشدم، قبلا دختر خالم و چندتا از دخترای فامیل رو حتی لخت دیده بودم ولی هیچوقت همچین احساسی نداشتم… یه شورت سفید با حاشیه صورتی پوشیده بود که سفیدی پاها و بدنش رو فرو میکرد تو چشم. پشت شورتش زیاد پهن نبود و رفته بود لای کونش لپای کونش معلوم بود. … احساس کردم ضربان قلبم یهو رفت بالا … ضربانش رو زیر گلوم حس میکردم … فقط دوست داشتم بدنش رو ببینم چون اصلا فکر دست زدن به همدیگه رو هم نمیکردم . اصلا اون موقع نمیدونستم لزبین چیه!!!
به خودم اومدم دیدم شلوارش رو پوشیده و بهت زده نگام میکنه. خیلی از من خوشگل تر بود، اصلا من باهاش قابل مقایسه نبودم که بگم کی سر تره!
طفلک خجالت کشید و رفت نشست رو تخت و خودشو با عروسکام مشغول کرد . تو همین حین مامانم با یه سینی شیرکاکائو و کیک اومد تو ، مامانم سینی رو گذاشت رو میز و یه لبخند بین اون و بهار رد و بدل شد و رفت بیرون. منم سر حرف رو باهاش باز کردم و از هر دری باهم حرف زدیم، حین صحبت همش حواسم به پاهاش بود؛ شلوارش تا زیر زانوش بیشتر نبود و وقتی که نشسته بود تا بالای زانوش میرفت بالا… آروم دستمو گذاشتم رو پاش و یکمی دست کشیدم روش؛ یه خورده خودشو جمع و جور کرد ؛ منم دیدم ممکنه ناراحت بشه گفتم: هر روز تیغ میزنی پاهاتو؟!!! … اونم باور کرد و گفت: که با موبر پاهاشو تمیز میکنه … منم دیدم موقعیت خوبیه حرفو کشوندم اونور و گفتم : فقط پاتو یا همه جارو ؟! با دست به جلوش اشاره کردم و گفتم اونجارم؟! باز خجالت کشید طفلکی و گفت : آره خوب مگه چیه؟! … یه دفعه ای با هم زدیم زیر خنده. ناخن های پاشو صورتی روشن لاک زده بود ولی دیگه پاک شده بودن، منم گفتم: بهـــار! میخوای ناخن هاتو لاک بزنم؟ بعدش تو هم ماه منو، آخه خیلی وقته نزدم ، واسه تو هم که پاک شده. با کمال میل قبول کرد، بعضی اوقات احساس میکردم که اونم دلش میخواد بیشتر به هم نزدیک بشیم.

رفتم وسایلامو آوردم و خواستم شروع کنم که مامانم در زد و گفت داره میره خونه خالم، از قبل بهش گفته بودم که بهار شاید بخواد راحت باشه و اگه میتونه بره یه جایی. پیش بهار رو تخت ولی خلاف جهت اون دراز کشیدم و شروع کردم پاک کردن لاکش. حین پاک کردن انگشتامو میکشیدم لای انگشتای خوشگل پاش، دوست داشتم پاهاشو ببوسم و صورتمو خیلی به پاهاش نزدیک کرده بودم، اونم اون طرف داشت همین کارو با من میکرد، انگشتاش خیلی ناز و خوردنی بودن، واقعا حالم یجوری شده بود، همونجوری که انگشتاشو میمالوندم لبمو بردم جلو و ساق پاش رو یکی بوسیدم و منتظر واکنشش شدم، کار خاصی نکرد، منم پررو شدم و یکم با زبونم کشیدم رو ساقش که یکم پاشو کشید عقب، دستم و گذاشتم رو اون یکی پاش که هنوز پیشم بود، پوستش دون دون شده بود، مثل وقتی که آدم سردش میشه، تو کل این مدت صورت همو نمی دیدیم. وسایل هارو گذاشتم یه گوشه و انگشتاشو گرفتم تو دستم و میمالوندم، خودم نمی فهمیدم چیکار میکنم، فقط انجام میدادم. آروم انگشت شصتشو گرفتم بین لبام و بوسیدمشون، با نوک زبونم کشیدم لای انگشتش و بعد کلش رو کردم تو دهنم، بهار صدای خندش اونور بلند شد و پاشو از دهنم کشید بیرون و با دستش زد رو لپ کونم و با خنده گفت : چیکار میکنی دیوونه؟! . دردم اومد و پاشدم و با یه حالت عصبانی بهش خیره شدم، حشرم زده بود بالا و صورتم داغ و طبیعتا قرمز شده بود. از دیدن قیافم تعجب کرد و گفت: نازنیــن!!! چت شده تو؟!.. رفتم طرفش و موهاشو از صورتش زدم کنار و دهنمو بردم طرف گوشش و آروم و حشری گفتم: چرا زدی در کونم؟ ها؟! حالا سرت در میارم! … (اولین باری بود که کلمه کون رو پیش بهار میگفتم و یه حس جالبی داشت) لبمو چسبوندم به لپشو و آروم گاز گرفتم، یه صدای آه که معلوم بود حشری شده ازش بلند شد، (من نمیدونستم حشری شده، فکر کردم دردش اومده) زبونمو کشیدم رو لپش و همینجور ادامه دادم، دستشو گذاشته بود رو سرم و موهامو ناز میکرد، نمیدونم چرا ولی دوست داشتم محکم گازش بگیرم ولی جلوی خودم رو میگرفتم، همینجور لبم رو رو صورتش حرکت میدادم، کل صورتش رو خیس کرده بودم، صورتش داغ داغ شده بود، عملا تب کرده بود، چشمامو بسته بودم و نمیدونستم کجا رو میبوسم، تو همین حین لبم خورد به لبش، وای اولین باری بود که لبم به لب کسی میخورد، چقدر نرم و لطیف بود و مزه شیر کاکائو میداد. لب پایینشو گرفتم بین لبام و شروع کردم مکیدن و گازگرفتنش، آه و اوهش از درد لبش بلند شده بود ولی من بهم کیف میداد، یکم آروم کردم بوسامو. لبشو از دندونام بیرون کشید و لب بالامو گرفت و شروع کرد مکیدن. لبامون بهم قفل شده بود از تو آه و اوه میکردیم، منم موهاشو میکشیدم تا بیشتر صداش در بیاد. دستمو از زیر تاپش کردم تو سینه هاش رو گرفتم تو دستم، همش تو دستم جا نمیشد، برعکس مال خودم که راحت تو دستم جا میشد… یکم سینش رو فشار دادم که لبشو از لبم جدا کرد و یه آیـــــــی بلند گفت و چشماشو بست. واقعا بلد نبودم باید چیکار کنم، هرکاریم که تا الان کردم غریزی بود و دست خودم نبود. .. یه فیلم هم بیشتر ندیده بودم که اونا هم زن و مرد بودن و دوتا دختر توش نداشت. گفتم خودمو بذارم جای مرده تو فیلم… تاپ بهار رو دادم بالا و یکم رو شکمش رو بوسیدم، دیدم قلقلکش اومد بیخیال شدم. تاپش رو دادم بالاتر و درش آوردم، خودشو رها کرده بود و کاری به کار من نداشت.

نگاهمو هل دادم پایین تر، سینه هاش به قدری ناز و خوشگل بودن که نفسم تو گلوم گیر کرده بود، اصلا دوست نداشتم بهشون دست بزنم که مبادا دکوراسیون خوشگلشون خراب بشه. نوک سینه هاش یه معنی واقعی صورتی بود و هاله دورش جمع شده بود و نوکش به اندازه نیم سانت زده بود بیرون، صورتمو بردم نزدیک و یه بوس کوچولو از ممه اش کردم ، نفسش هر لحظه تند تر میشد، میترسیدم که شاید داره یه چیزیش میشه، دوباره رفتم بالا و بی اختیار لبش رو که بین دندوناش فشار میداد بوسیدم و گفتم: بهـــــار!! عزیزم؟!! حالت خوبه؟! چت شد یهو عروسکم؟!!! … اصلا نمیدونستم چرا دارم اینارو بهش میگم، فقط یه احساسی داشتم که حاضر بودم جونمو براش بدم. . چشماشو باز کرد، بد جوری شهلا شده بودن و خمار. آروم لبشو چسبودن به لبم و دستاشو دور گردنم حلقه کردو منو کشوند پایین و محکم لباشو به لبام فشار میداد، هردو اولین بارمون بود و لب گرفتن بلد نبودیم ولی همون یه لذتی داشت که تو هیچ چیز دیگه نمیشد کشفش کرد…. دستاشو از گردنم کشید و لبشو از لبم جدا کرد و زل زد تو چشمام، چشماش واسم تو دنیا از هر چیزی قشنگ تر بودن، آروم لبم رو بردم و چشماشو بوسیدم، لبخند زد و گفت: نازی؟!!! یه چیز بهت بگم؟!!! … منم با تمام احساس مهربونی که تو وجودم بود گفتم : بگو عزیز دلم! بگو؛ فدای اون لبات بشم ، بگو گلم.
گفت: نازی با تمام وجودم عاشقتم!!! …. اصلا نمیدونم چجوری اون لحظه رو توصیف کنم، انگار دوتا بال بهم دادن تا از بهشت هم بالا تر برم، احساسی رو که من تمام این مدت بهش داشتم رو اون به زبون آورد. هیچی نگفتم، فقط اشکم سر خورد رو لپم و چشممو بستم و وقتی باز کردم دیدم سه چهار تا دونه اشک هم ریخته رو لب و لپای بهار، با همون شوری اشک، لبشو گرفتم بین لبام و با تمام احساسم میبوسیدمش، جوری که احساس میکردم الان روحم از بدنم کنده میشه،
دستشو برد زیر بلوزم و از تنم بیرون آوردش، و یه نگاه خوشگل به بدنم کرد،(خدایی منم خوب تیکه ای بودم ولی جلو همچون عروسکی احساس حقارت میکردم). … منو چرخوند و خودش اومد روم، دستشو برد پشتمو سوتینم رو باز کرد و پرتش کرد هوا، یه خنده کوچولو کرد و دستشو گذاشت رو سینه هام و لرزوندشون و بعد نوک یه سینم رو گرفت لای لبش و با زبون باهاش بازی میکرد، به محض اینکه زبونشو میزد به نوک پستونم تمام تنم مور مور میشد و همون چیزی که تو شکمم خالی میشد، حرکتش رو تو کسم احساس میکرد ، یکم که از سینم خورد رفت پایین و بند شلوارم رو باز کرد و شورت و شلوارم رو با هم کشید بیرون، به محض اینکه چشمش به کسم خورد جیغ زد: این چیه دیگه؟! چند ساله تمیزش نکردی؟ … داشتم از خجالت جذب پتوی رو تخت میشدم. آروم گفتم : خوب مگه چیه؟! …. یه تار مو رو گرفت لای انگشتش و کشید بالا، بدون تعارف 5-6 سانتی طولش میشد، جوری که وقتی دراز کشیده بودم، پشمای پف کرده کسم رو میدیدم که تو هم گره خورن؛ …. زد رو رونم و گفت بدو برو تمیزش کن بیا، … منم که اگه تو حموم این کارو میکردم اینقدر طول میدادم و آروم میکردم که آخرش آب سرد میشد. بهش جریانو گفتم، اونم گفت: میخای من برات درستش کنم؟! … منم با اکراه قبول کردم و پاشدیم رفتیم حموم…
خیالم از اومدن مامانم راحت بود و بابامم که تا شب سرکار بود… با همون شورت خوشگلش که جلوشو حسابی خیس کرده بود اومد تو حموم، با خنده بهش گفتم، بهار جیش کردی؟!! … اونم گفت: نـــــه! ولی الآن حسابی جیش دارم!

گفتم منم دارم، بیا با هم بکنیم، اونم قبول کرد، شرتش رو کشید پایین، کسش مو داشت ولی کم، معمولی بود و نشستیم کنار هم و پاهامونو انداختیم رو پاهای هم و من دستمو آروم گذاشتم رو کس بهار و یکم مالوندمش، میدونستم خوشش میاد، خودم گاهی اوقات این کارو میکردم. اونم دستشو گذاشت رو کس پشمالوی من و از لباشو از هم باز کرد، کس من تپل بود و لباشم به هم چسبیده بود ، مال بهار لبای بیرونیش کوچیک بودن و چوچولش از لاش بیرون زده بود،
یک ، دو ، ســه : واسه بهار زود تر اومد و با فشار میخورد به دستم، چقدر داغ بود؛ انگار از تو سماور میومد، خیلی هم زرد بود و کاشی های کف حموم زرد شده بود و بوی جالبی داشت ولی مقداری که ازش میومد جالب بود، منم با یکم زور زدن اومدم و دست بهار هم جلوی کس من بود و محکم میخورد به دستش، مال منم زرد بود ولی یه بوی دیگه میداد؛ از بوی مال خودم بیشتر خوشم اومد. جیش من تموم شد ، ولی مال بهار همینجوری میخورد به دستم، تا اینکه بعد از دو سه ثانیه قطع شد، یه نگاه به هم کردیم که تا شکم و دستامونم تا آرنج جیشی شده بود و بو میداد، حمومم چون هنوز آب رو باز نکرده بودیم، کفش زرد زرد بود. با هم زدیم زیر خنده و رفتیم نشستیم تو وان و آب و باز کردیم، زمین همون طوری زرد بود و بو میداد، ولی خوشایند بود. وان رو پر آب کردیم و از هم تو آب لب میگرفتیم، ایندفعه من شدم فاعل و اومدم پایین و سینه هاش که تو آب میدرخشیدن رو گاز گاز میکردم و اونم ناله های حشری میکرد، از وان اومدم بیرون و اونو نشوندم لب وان و خودم زانو زدم رو زمین؛ پاهاشو از هم باز کردم و شروع کردم معاینه کسش؛ کسش خیلی ناز و با نمک بود و توشم که زده بود بیرون؛ اولین کس غریبه ای بود که از این فاصله میدیدم، مال بقیه همه سر پا بودن و پشم داشتن و توش هیچی معلوم نبود. آروم لباشو از هم باز کردم و سوراخ کوچولو و پرده ی شیشه ای و نازکش معلوم شد؛ به سوراخش دست نزدم ولی انگشتمو کردم زیر چوچولش و صورتمو بردم نزدیک و یه بوس کوچولو گذاشتم رو کسش، آهش در اومد و دستشو گذاشت رو سرم و فشار داد به کسش، منم آروم زبونم رو کشیدم رو کسش، تو فیلم دیده بود مرده کس خانومه رو میخوره، ولی چجوریش رو نمیدونستم، پس هر چیزی از کسش رو که میومد تو دهنم میمکیدم ، مخصوصا چوچولش که حسابی متورم شده بود و سفت، کس خودم هم کمی از ماله بهار نداشت، اینقدر کسش رو مکیدم که یه آه ممتد و بلند کشید و سرمو محکم فشار داد تو خودش و یه آب شبیه شیره اومد تو دهنم، نمیدونستم این چیه، ولی بدمزه نبود که شکایت کنم! توفش کردم بیرون و رفتم تو وان پشتش نشستم و سینه هاشو از پشت گرفتم تو دستم و فشارشون میدادم، یکمی گذشت تو بغلم وول میخورد ، برگشت و رو به من گفت، حالا نوبت توئه خانوم کوچولــــو! از همون زیر آب دستشو گذاشت رو کسم و با یه لحن نا امید تازه وضعیت کسم یادش اومد و گفت: بابا اینو که یادمون رفـــــت!!!
پاشدم تیغ و صابون و دادم دستش، خودم همیشه با همونا میزدم پشمامو؛ صابونو میمالوند به کسم، تا حسابی کفیش کرد، بعدش با دست کف رو همه جا پخش کرد، حتی تا تو سوراخ کونم رو هم کفی کرد؛ بعدش با تیغ اول از بقل کسم شروع کرد و تا بالای سوراخ کونم رو زد، بدنم کم مو بود ولی نمیدونم کسم چرا اینقدر پشمالو میشد، بعدش رو لبای کسم رو زد و آخر سر هم بالاش رو. به اندازه یه مشت مو از کسم زده بود، کس کوچولوی من شده بود مثل برف، خودم دوست داشتم باهاش بازی کنم بس که ناز شده بود؛ بهار یه لبخند ملیح بهم زد و کسمو حسابی با آب شست تا مزه صابونش بره، با انگشتاش تا جایی که میشد لبای کسمو باز کرد ؛ جوری که دردم میومد و تمام محتویاتش اومده بود بیرون.

چوچولم رو که از وقت زدن موها سفت شده بود و گرفت تو دهنش و شروع کرد مکیدنش، نفسم قفل شد تو سینم و دستم رو بی اختیار بردم پشت سرش و فشارش دادم طرف کسم و چشمامو بستم، از بس کسم صاف شده بود زبونش رو کسم سر میخورد و لذتش فوق العاده بود؛ از شدت لذت داشتم از هوش میرفتم؛ تو شکمم همه چیز بهم ریخته بود حرکت اون مایع توش سریع تر شده بود؛ یهو بهار پاهامو داد بالا تر و زبونش رو گذاشت رو سوراخ کونم و لیسش میزد، یه احساس قلقلک توام با لذت داشتم، نفسام و آه و اوه کردنام کل حموم رو برداشته بود، یه لحظه احساس کردم چشمم سیاهی رفت و سرم گیج رفت، حس کردم کلی آب رو تو شکمم ول کردن که میخواد بیاد بیرون، پاهامو باز تر کردم و بی اختیار دادم رفت هوا و یه چیز داغ و غلیظ مثل مال بهار ولی غلیظ تر از توم بیرون اومد. دیگه تا چند لحظه چیزی نفهمیدم تا اینکه داغی لباش رو رو لبام حس کردم؛ سرش رو گرفتم تو بغلم و تا میتونستم موهاش و پیشونیش و لبا و کل صورت قشنگش رو غرق بوسه کردم. اینبار تمام احساساتم رو یجا جمع کردم و با صدای لرزون گفتم : بهاری!! عاشقتم عروسکم! بجون مامانم اگه دروغ بگم! … دوباره لبامون رفت توهم. حس میکردم زندگیم دیگه بهتر از این نمیشه، کسی رو که با تمام وجودت میپرستیش رو ببوسی و خیلی بیشتر از بوس رو هم انجام بدی! …
پاشدیم حموم رو شستیم و خودمون رو هم حسابی شستیم و اومدیم بیرون، ساعت تقریبا 7:30 بود؛ حدود 2 ساعت میشد که تو حموم بودیم، بهار زود لباساش رو پوشید و نشستیم موهای همدیگه رو خشک کردیم و موهای بهار رو هم همونجور که اومده بود درست کردیم . پاهای هم رو هم لاک زدیم و حین لاک زدن هم تا میتونستیم پاهامون رو بوسیدیم و لیسیدیم و همو خیس کردیم. بعدشم نشستیم و یکمی درس خوندیم که هر 30 ثانیه یه باز یه لب از هم میگرفتیم.
یکم گذشت و مامانم هم اومد و مشغول شام درست کردن شد؛ ما هم زنگ زدیم خونه بهار اینا و اجازش رو از خالش گرفتیم، واقعا دختر با شعوری بود خالش، الکی تعارف نمیکرد که مزاحم میشه و این حرفا؛ یه بار گفت و دید من و بهار اصرار میکنیم با مامانم صحبت کرد و گذاشت بهار گلم پیشم بمونه.
شب هم دو تا تشک انداختیم بغل هم و تا میشد همو موقع خواب بوسیدیم و با سینه های هم بازی میکردیم و با هم از آینده میگفتیم و اینکه قول بدیم با هیچ پسری دوست نشیم و تا آخر دنیا با هم زندگی کنیم و . . .
تو مدرسه اگه یکی به یکیمون چپ نگاه میکرد، مسئولیتش با خودش بود، طوری شده بود که اون دخترای شر و بی ادب هم ازمون میترسیدن… یه روز سر فیزیک داشتیم با هم حرف میزدیم که معلم که مرد بود به بهار گفت که کلاس جای حرف نیست و باید بره بیرون؛ منم همراه بهار پاشدم و گفتم اگه بهار بره منم میرم، بهار هم اون لحظه دستمو گرفت تو دستش و نوازشش کرد و گفت: تو ناراحت نباش خانومی الان دیگه زنگه! … منم بی توجه به همه گفتم نمیتونم اجازه بدم تو سرما بری بیرون؛ بغلش کردم و لپش رو بوسیدم! …. یه دفعه کل کلاس زد زیر خنده و تازه فهمیدم چه گندی زدم؛ خود بهار بیچاره هم هفت تا رنگ عوض کرد طفلک و زود رفت بیرون؛ منم دیگه روم نمیشد تو روی اون معلم نگاه کنم؛ سنش هم زیاد نبود و چشش دنبال دخترا بود.

اون سال و سال بعدشم گذشت و کنکور رو هم دادیم و هر دومون اصفهان قبول شدیم، من دندون پزشکی؛ بهار هم دارو سازی . الان هم با هم یه خونه داریم و درس میخونیم ولی هنوزم هردومون دختریم و کاری به بکارت هم نداشتیم. الان دیگه میدونیم لزبین چیه و چقدر لذت بخش و قشنگه. ولی این کارار رو از روی عمد انجام نمیدیم، احساسمون فقط به دخترا و جنس موافقه.
امیدوارم بد تعریف نکرده باشم، چون همه چیزایی رو که یادم میومد نوشتم، ولی اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید.

نوشته:‌ نازنین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>