عاقبت داشتن شوهر خسيس

نزدیک ظهر بود که از خونه زدم بیرون می خواستم برای خودم لباس مهمونی بخرم و اگه پولم بس کرد یکی دو تا لباس زیر ، چند روز دیگه عروسی برادرم بود. دوست داشتم یک لباس شیک و با حال بخرم و حسابی جلو خواهرام و مهمونها پز بدم. خیلی زور زدم تا حمید شوهرم حاضر شد سی هزار تومان برای خرید بهم بده. بیچاره زیاد خسیس نبود ولی به قول خودش زورش می آمد زیاد پول واسه لباس خرج کنه. رفتم تو مغازه که چسبیده به خونه بود. حمید مشغول کارش بود سرش رو بلند کرد و وقتی منو دید نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : دیگه ظهر شد چرا حالا ، اون هم تو این هوای گرم ، می خوای بزار بعد از ظهر برو
لبخندی زدم و گفتم : تا کارامو راست و ریست کردم دیر شد ولش کن مهم نیست الان می رم و سعی می کنم زود برگردم. تو نمی خوای یک خورده بیشتر پول بهم بدی ؟
نگاهی به من کرد و اخم اشو هم کشید و گفت : نه همون هم زیادیه ، نمی خوای پسش بده بزار برای یک موقع دیگه

لبخندی زدم و در حالی که داشتم از مغازه بیرون می رفتم. گفتم : خسیس
به طرف ایستگاه اتوبوس راه افتادم کمی که جلو رفتم اتوبوس رو که تو ایستگاه ایستاده بود از دور دیدم در اون لحظه آرزو کردم کاش مرد بودم و می تونستم بدوم برم بهش برسم. کمی قدم هامو تند تر کردم. کثافت نرسیده بهش راه افتاد دیگه چاره ای نبود اگه می خواستم صبر کنم تا اتوبوس بعدی خیلی دیر می شد
کنار خیابون ایستادم. کمی بعد یک ماشین که راننده اش یک مرد جا افتاده ای بود و یک مرد جوان کنار دستش نشسته بود جلو پام ترمز زد کمی سرمو خم کردم و گفتم : شهدا ؟
راننده نگاهی به من کرد و گفت : بفرمایید
در عقب رو باز کردم و نشستم تو ماشین سر گرم حساب کتاب پولم شدم و با خودم نقشه می کشیدم چقدر باید واسه خرید لباس هزینه کنم که واسه لباس زیر چیزی تش بمونه
یک خورده که رفتیم راننده جلو دو تا مسافر دیگه سرعتش رو کم کرد
- شهدا

و با شنیدن شهدا دو تا بوق زد و ماشین رو نگه داشت من کمی خودم رو کنار کشیدم مسافر ها که دوتا جوان بیست تا بیست و پنج ساله بودن نشستن تو ماشین. من دوباره تو خودم رفتم و فکر می کردم چه جور لباسی انتخاب کنم که جالب تر باشه و با پولم بتونم لباس زیر هم بخرم
سرمو چرخوندم که بیرون رو نگاه کنم که دیدم هر دوی جوان ها دارن منو نگاه می کنند ، رو مو برگردوندم یک طرف دیگه و از پنجره سمت خودم به خیابون نگاه کردم ولی همش تو دلم دعا می کردم بتونم یک خرید خوب بکنم. کیفم رو باز کردم تا پول برای دادن کرایه بردارم
زیر چشمی متوجه جوان بغل دستیم شدم که تو دفتر چه جیبیش یک چیزایی می نوشت و بعد کاغذ رو از دفترچه جدا کرد. پول کرایه رو از کیفم در آوردم و در کیفم رو بستم
در یک لحظه که راننده جلو یک عابر که داشت بی هوا و با عجله از عرض خیابون می گذشت ترمز تندی گرفت و با عصبانیت سرشو از پنجره کرد بیرون داد زد : آهای خانم مگه از جونت سیر خوردی ؟
عابر که یک زن نسبتا مسن بود برگشت و به راننده یک چیزی گفت که من متوجه نشدم. راننده هم غر غر کنان دوباره ماشین رو به حرکت در آورد
از ترمز ناگهانی اون من کمی به جلو خم شدم جوان بغل دستی من هم کمی به جلو خم شد و عمدا دست شو گذاشت رو پام و بعد رو کرد به من و درحالی که لبخند می زد و دست شو بر می داشت گفت : ببخشید
وقتی دست شو عقب کشید دیدم یک کاغذ رو پام جا گذاشته. از رو کنجکاوی تای کاغذ رو باز کردم روش نوشته شده بود { خوشگل خانم نفری ده هزار تومان می دیم اگه حاضری کاغذ رو بزار تو کیفت }. حسابی خجالت کشیدم. کاغذ رو پاره کردم و ریختم کف ماشین و اخمی کردم و نگاه تندی بهش انداختم ولی جرات نداشتم چیزی بگم. دوباره رو مو برگردوندم و از پنجره خیابون رو نگاه کردم
زیر چشمی حواسم بهش بود دوباره تو یک کاغذ از دفترچه اش یک چیزایی نوشت و اون رو از دفترش جدا کرد و آهسته گذاشت رو پام

خیلی عصبانی شده بودم کاغذ رو برداشتم و بدون آنکه نگاهی به نوشته هاش بکنم پاره اش کردم. یک خورده که گذشت جوان بغل دستیم رو کرد به دوستش و گفت : خدا کنه یارو با نفری بیست هزار تومن راضی بشه برسون مون تهران وگرنه بعید بدونم بلیط گیر مون بیاد ماشینشم خیلی روبرای خیلی چشمم رو گرفته
دوستش با خنده گفت : چرا نشه من هم بیست هزارتومن می دم می شه چهل هزار تومن از این بهتر چی می خواد ؟
معلوم بود طرف صحبتشون من بودم و احتمالا تو کاغذی که نخونده پارش کردم نفری بیست هزار تومن رو نوشته بودن و حالا می خواستن به من بفهمونن که با اون قیمت هم راضی هستند
راننده که تو بی خبری سیر می کرد از تو آیینه نگاهی به دو جوان کرد و گفت : برای شخصی صرف نمی کنه امکان نداره ببرتون با نفری سی هزار هم راضی بشه کلاتون رو بندازین هوا ، الان اتوبوس نفری ده ، دوازده تومن بلیطه شه کجای کاری ببینم سربازید ؟
دو جوان به هم نگاهی کردن و خندیدن و جوان بغل دستیم با خنده رو کرد به راننده و گفت : محض روی گل شما جهنم نفری سی هزار تومن هم بهش می دیم. فکر می کنید با این مبلغ راضی بشه ؟
راننده سری تکون داد و گفت : باید بشه نفری سی تومن دیگه عادلانه است ، مخصوصا اگه مسافر دیگه هم بتورش بخوره

جوان خندید و گفت : اگه بخواد می تونیم خودمون دو سه تای دیگه از دوستامو خبر کنیم که با ما بیان اون جوری پنج نفری می شه صدو پنجاه هزار تومن واقعا خره اگه این مبلغ رو رد کنه
راننده سری تکون داد و گفت : اینطوری حتما راضی می شه
تو دلم به احمقی راننده خندیدم و همون طور که به خیابون نگاه می کردم با خودم گفتم : صدو پنجاه هزار تومن هم کم پولی نیست ها چه کارها که نمی شه با این پول کرد و بعد از فکر شیطونی خودم خنده ام گرفت و لبخندی رو لبام نشست
جوانی که بغل دستم نشسته بود متوجه لبخند من شد و شاید این رو رضایت من برداشت کرد. دستاشو به هم مالید و دوباره یک چیزهایی تو دفترچه اش نوشت و کاغذ رو کند و آهسته گذاشت رو پام
آهی کشیدم و از این که بی موقع لبخند زده بودم از دست خودم حرصم گرفت. کاغذ رو برداشتم و کنجکاویم شدیدا تحریکم کرد که بخونمش طوری که نمی شد ، فوقش بعد پارش می کردم. لای کاغذ رو باز کردم {خوشگل خانم قربونت برم که راضی شدی بخدا کلی حال دادی رسیدم شهدا پیاده شو و با فاصله بیا دنبالمون. مرسی }
کاغذ رو پاره کردم و انداختم کف ماشین ، حس می کردم اعصابشون حسابی بهم ریخت و رفتن تو لک. هیچ انتظار نداشتن کاغذ رو پاره کنم
رسیدیم شهدا و دو تا جوان پیاده شدن من هم بعد از اونها پیاده شدم و
جوانی که بغل دست من نشسته بود به تندی یک پانصدی داد به راننده و گفت : سه نفر کم کنید
من کرایه مو به سمت راننده گرفتم و گفتم : بفرمایید آقا
همون جوان لبخندی زد و گفت : حساب کردم خانم بفرمایید
اخمی کردم و گفتم : بی خود
سپس پول رو به راننده دادم و بقیه اش رو گرفتم و راه افتادم سمت پیاده رو ، مغازه ای که قبلا لباس رو اونجا دیده بودم و پسند کرده بودم یک خورده پایین تر تو یه پاساژ بود. بعد از ده دقیقه پیاده روی به پاساژ رسیدم

جلو پاساژ ایستادم و زیر چشمی پشت سرم رو نگاه کردم اون دو تا خیره دنبالم بودن اخمی کردم و رفتم تو پاساژ و وارد مغازه شدم و لباسی که قبلا دیده بودم تن یکی از مانکن ها جلو مغازه بود ولی الان یک لباس دیگه بهش پوشونده بودم از مغازه داره که پرسیدم فهمیدم اون رو فروختن و
دیگه از اون ندارن. خیلی حالم گرفته شد کمی لباسهای دیگه رو نگاه کردم یا قیمت شون خیلی بود و یا جالب نبودن با ناامیدی از مغازه زدم بیرون و با خودم گفتم یک چرخی تو مغازه های دیگه بزنم کمی که جلو رفتم یکی از پشت سر صدام کرد
- خانم ببخشید این از تو کیف تون افتاد
برگشتم همون جوان پر رو بود و تو دستش یک کاغذ دیده می شد. چند زن و مرد که از کنارمون می گذشتن متوجه ما شدن نمی خواستم ضایع بازی در بیارم به تندی کاغذ گرفتم و زورکی لبخندی زدم و گفتم : ممنون
کاغذ رو تو کیفم گذاشتم و به راهم ادامه دادم
جلو یک مغازه چشمم به یک پیراهن خیلی شیک که تو ویترین بود افتاد
بی اختیار پاهام شول شد. جلو رفتم و نگاهی به اطراف لباس انداختم هیچ برچسب قیمتی روش نبود وارد مغازه شدم کسی تو مغازه دیده نمی شد
برگشتم بیام بیرون که در کوچکی که عقب مغازه بود باز شد و جوان آراسته و خوش تیپی آمد بیرون و لبخندی به من زد و پرسید : بفرمایید خانم امری بود ؟
گفتم : ببخشید آقا ، این لباس مشکی تو ویترین قیمتش چنده ؟
نگاهی به لباس کرد و با خنده گفت : قابل نداره
گفتم : ممنون
با همون لبخند جواب داد : چهل و پنج تومن البته یک خورده تخفیف هم برای شما می دیم
بی اختیار آهی کشیدم و گفتم : خیلی زیاده
لبخندی زد و گفت : اختیار دارید خانم پارچه اش مخمل ایتالیاست ، متری دوازده تومن فقط پارچه برده دو سه تا مغازه پایین تر پارچه فروشیه قیمت بفرمایید متوجه می شید که با توجه به پول پارچه و اجرت دوخت و سنگ دوزی ای که داره قیمتش پایین هم هست
در این موقع اون دو جوان هم آمدن تو مغازه ، کفرم در آمده بود حسابی داغ کردم. آدم به این پر رویی تا بحال ندیده بودم

اون دوتا آمدن جلو و با جوان فروشنده دست دادن و مشغول حال و احوال شدن معلوم بود که همدیگه رو می شناختن
همون جوان که تو ماشین بغل دستم نشسته بود رو کرد به فروشنده و با خنده گفت : آقا کامران هوای این خانم رو داشته باش همسایه ماست یک خورده بهشون تخفیف بده
می خواستم داد بزنم تو غلط کردی کجا تو همسایه ما هستی ؟
فروشنده که فهمیدم اسمش کامران است سری خم کرد و چاپلوسانه لبخندی زد و گفت : ای به چشم
سپس رو کرد به من و گفت : خانم چقدر نظرتون رو گرفته ، نمی تونم روی آقا یوسف گل رو زمین بزنم اگه خریدار باشید باهاتون راه می یام
اخمی کردم و گفتم : نه قیمتش زیاده ، نمی تونم چنین پولی بابتش بدم
همون جوان که اسمش یوسف بود لبخندی زد و گفت : می تونید تا شصت تومن رو من و دوستم حساب کنید. چند دقیقه بیشتر که طول نمی کشه
با ناراحتی گفتم : آقا اشتباه گرفتید ، لطفا مزاحم نشید
کامران لبخندی زد و گفت : معامله بدی نیست خانم من هم سی تومن خودمو تقدیم می کنم. اصلا سهم من همون لباس قبوله ؟

خیلی وسوسه شده بودم. لباس خیلی چشم مو گرفته بود و از طرفی شصت تومن دیگه هم بجز لباس گیرم می یومد
در این موقع کامران رو کرد به یوسف و با خنده گفت : یوسف خان یک زحمت بکش و اون لباسو از تن مانکن در بیار و بیارش تا برای خانم کادوش کنم
یوسف به سرعت به سمت مانکن رفت و دوستش هم رفت کمکش و با هم لباس رو بیرون آوردن
من گیج شده بودم و نمی فهمیدم چکار کنم. لباس رو گذاشتن رو میز و کامران لبخندی زد و گفت : بفرمایید خانم یک نگاهی از نزدیک بهش بکنید و بعد می تونید پرو کنید ببینید چطوریه
یوسف در حالی که می خندید از جیبش کیفشو در آورد و از توش یک بسته هزار تومنی در آورد و با سرعت مشغول شمارش شد و شصت هزار تومن جدا کرد و گذاشت رو لباس و با خنده گفت : این هم سهم من و آقا مجید دوستم
کامران لبخندی زد و گفت : تو رو خدا خانم دل ما جوان ها رو نشکنید بخدا معامله خوبیه من شخصا قول می دم اذیت نشید خواهش می کنم همین اتاق بغلی یک اتاقک درویشی هست بفرمایید اونجا قول می دم یک ساعتم وقت تون گرفته نشه

اخمی کردم و گفتم : آقا من این کاره نیستم ، اشتباه گرفتید
به سمت در برگشتم. یوسف لباس و پولها رو برداشت و دوید جلو و اونها رو رو دستم ول کرد بی اختیار اونها رو گرفتم. بازو مو به آرامی گرفت و خیلی مودبانه آهسته منو به طرف اتاق برد و در همون حال گفت : بخدا اگه یک ذره ناراحت شدید می تونید برید ، تو رو خدا یک موقع کسی می یاد تو مغازه بد می شه ، می دونم این کاره نیستید ولی یک حال کوچلو به ما بدید. این لباس و پولها رو کادو قبول کنید نه مزد کارتون ما غلط می کنیم در باره شما بد فکر کنیم
نمی دونم چطور شد که مثل آدم های بی اراده اجازه دادم منو به اتاق عقب مغازه ببره که کنار اتاقک پرو قرار داشت تو اون اتاق یک میز کوچک کنار دیوار که روش یک سماور برقی و و یک سینی که در اون چند لیوان و یک قوری چایی بود به چشم می خورد و یک گوشه اتاق یک در کوچک دیگه بود که ظاهرا باید دستشویی باشه و یک طرف دیگه یک تختخواب یک نفره به چشم می خورد. گیج شده بودم و نمی دونستم دارم چکار می کنم وقتی با تعارف اون رو لبه تخت نشستم یوسف لبخندی زد و یک لیوان از تو سینی برداشت و با خنده گفت : اجازه بدید یک چایی دبش با حال براتون بریزم که خستگی تون در بره
چایی رو تو سینی گذاشت و با خنده جلوم گرفت
گفتم :

گفتم : میل ندارم ممنون
اخمی کرد و گفت : نمی خوام که قهره ، تو رو خدا دستمو رد نکن خوشگل مامانی. بخدا دستام تمیزه
سپس سینی رو رو تخت کنارم گذاشت و با عجله یک قندون هم گذاشت تو سینی و کنارم نشست رو تخت. در این موقع کامران و مجید هم آمدن تو و در رو پشت سرشون بستن. و جلو پام نشستن کف اتاق که با موکت فرش شده بود
و همه نگاه شون رو دوخته بودن به من. دست و پام بی اختیار به لرز افتاد
خودم رو لعنت کردم که چرا مثل خول و چل ها آمدم تو این اتاق. ولی حالا دیگه نمی تونستم بزنم زیرش سر و صدا هم سودی نداشت بیشتر آبرو ریزی می شد و اونها که از قیافه هاشون پیدا بود هیچ جوری از من دست بر نمی داشتند ممکن بود بزور متوسل بشن و هم کارشون رو بکنن و هم لباس و پولها رو از دست بدم
کامران همون طور که نشسته بود خودشو کشید جلو و دستاشو گذاشت رو پاهام و با خنده گفت : چقدر ناز داری خانم خانم ها ، بی خیال شو. چایی تو بخور. سرد می شه ها ، از دهن می افته
لیوان چایی رو برداشتم و به لبم نزدیک کردم

یوسف که کنارم نشسته بود یک حبه قند برداشت و اون رو به دهنم نزدیک کرد و با خنده گفت : درسته که خیلی شیرینی ولی یک حبه قند مزه شو بهتر می کنه !آهسته دهنم رو باز کردم و اون قند رو به لبام کشید و بوسی به قند زد و بعد گذاشت دهنم. کامران و مجید شروع کردن به دست زدن و با خنده یک صدا گفتند : مبارک باشه
واکنشی نشون ندادم و لیوان چایی رو به لبم نزدیک کردم. کامران دستاشو رو پاهام کشید و برد زیر مانتو م و مشغول مالیدن رونام شد لیوان نصفه چایی رو گذاشتم تو سینی و گفتم : ممنون دیگه میل ندارم
یوسف سینی رو برداشت و اون رو روی میز گذاشت و بعد لباس و پولها رو که کنارم رو تخت گذاشته بودم برداشت و در حالی که اونها رو رو میز قرار می داد با خنده گفت : این ها میزارم براتون رو میز
بعد بغلم نشست و سرمو گرفت تو دستاش و صورتم رو برگردوند طرف صورتش و لباشو آورد سمت لبام روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم و وقتی که لباشو محکم به لبام فشار می داد مجید مشغول باز کردن دگمه های مانتوم شد کامران هم بلند شد و یوسف و دست مو گرفت و من رو از رو تخت بلند کرد یوسف سرشو کشید عقب و بلند شد و مشغول در آوردن لباساش شد. کامران و مجید هم در حالی که لبخند به لب داشتن آهسته
لباسامو در آوردن. هر چی بیشتر لخت می شدم خجالت و شرم بیشتری به من دست می داد. تا بخودم آمدم همه لباسام رو در آوردن. همون طور که آشکارا می لرزیدم یک دستم رو روی جلوم گذاشتم و با دست دیگرم سینه ها مو می پوشوندم

وقتی کامران و مجید منو لخت کردن ، مشغول در آوردن لباساشون شدن
یوسف آمد طرفم و بازو هامو گرفت و منو رو تخت نشوند و جلو پام نشست کف اتاق بعد دستاشو گرفت پشت باسنم و منو کشید جلو و آهسته دست مو که باهاش جلومو پوشونده بودم بلند کرد و کنار گذاشت و سرشو آورد جلو و دهانش رو گذاشت رو کسم و مشغول بوسیدن و زبون زدن به کسم شد. کامران که همه لباس هاشو مثل بقیه در آورده بود امد رو تخت و دستم رو از سینه هام کنار زد و رو سینه هام خم شد و سینه مو گرفت تو یک دستش و برد سمت دهانش ،با دست دیگش سینه دیگه مو فشار می داد و می مالید مجید هم آمد بالای سرم و کیر شو که حسابی بزرگ شده بود آورد سمت دهنم. دلم نمی خواست کیر شو به دهنم فرو کنه سرم رو به طرف دیگه برگردوندم با کمی خشونت با یک دستش سرم رو کشید طرف کیرش و با دست دیگش کیرشو فرو کرد تو دهنم و آهسته گفت : ناز نکن دیگه بخورش

چشمامو بستم و آهسته مشغول ساک زدن شدم. از خوردن کسم که توسط یوسف صورت می گرفت داغ شده بودم و کم کم شهوتی می شدم و لرزش بدنم هم کم شده بود. مشغول ساک زدن بودم که یوسف انگشت شو کرد تو کسم و همون طور که کسم رو زبون می زد انگشت شو تو کسم می چرخوند. کامران که سینه هامو می بوسید بلند شد و طرف دیگه سرم ایستاد و کیر شو به طرف دهانم آورد. مجید کیر شو کشید بیرون و جاشو کیر کامران پر کرد کامران دستاشو گرفت دور سرم و سرمو به کیرش فشار می داد از تماس سر کیر گندش که به ته گلوم می خورد عقم می گرفت و مجبور می شدم گاهی با دستم کیرشو از دهانم بکشم بیرون یک خورده که نفسم جا می آمد دوباره کیر شو می کرد تو و دوباره با تندی عقب جلو می کرد. چند دقیقه بعد کیر شو در آورد و مجید دوباره کیر شو کرد تو دهنم دیگه حرکات همشون تند شده بود و گاهی هم با خشونت کار می کردن. کمی بعد دیگه بی حال شده بودم و حس می کردم کاملا تحریک شدم و ترشحاتم آنقدر زیاد شده بود که از کسم می زد بیرون
یوسف بلند شد و آمد رو تخت و با خنده به کامران گفت : برو سراغ کسش که حسابی مثل انار آبش انداختم
کامران رفت و جلو پام نشست و سرشو فرو کرد رو کسم و زبون شو کرد تو و مشغول لیس زدن و مکیدن شد و با دستاش چوچوله های کسم رو می مالید. یوسف همون طور که کیر مجید تو دهنم بود کیر شو جلو آورد و فرو کرد تو دهنم. و اون و مجید با عقب جلو کردن های تند کیرشون تو دهنم آه می کشیدن و ناله می کردن. ناله من هم در آمده بود و چشمام داشت از بیحالی خمار می شد. آب دهنم که با ترشح کیر اون دو تا قاطی شده بود از گوشه لبام می ریخت رو سینه هام. چند دقیقه بعد مجید کیر شو از دهنم کشید بیرون و من تونستم کمی راحت تر نفس بکشم ولی این راحتی دوام نیاورد چون اون رفت سراغ کسم و باز کامران آمد رو تخت و کیر شق شده و بزرگشو چپوند بغل کیر یوسف تو دهنم و باز تلم زدن رو شروع کرد. کمی بعد حسابی شهوتی شده بودم دلم می خواست زودتر منو بکنن و برم خونه. دیگه خجالت وشرمم تموم شده بود و شهوت ونیاز همه وجودم رو پر کرده بود. دودستم رو که کیر های یوسف و کامران تو مشتم بود عقب کشیدم و کیراشون رو از دهنم در آوردم و با بی حالی گفتم : بسه دیگه خسته شدم
کامران منو دراز کرد رو تخت و رو کرد به یوسف و گفت : دوتایی بریم یا تک ، تک
یوسف لبخندی زد و گفت : حالا یه را تکی بریم بعد دوتایی

کامران از تخت رفت پایین و گفت : پس راه اول مال تو ، هرچی نباشه قلاب تو بهش گیر کرده
یوسف لبخندی زد و گفت : آخ که چقدر حال گرفت تا راضی بشه
من همون طور که طاق باز خوابیده بودم رو تخت با چشم های نیمه بازم
آنها رو نگاه می کردم. سه تا مرد با کیر های شق شده داشتن در مورد من حرف می زدن کیر کامران از همه کلفت تر و بزرگتر بود. راستش هم می ترسیدم و هم یک جورایی خارشکم گرفته بود و دوست داشتم زودتر بیان منو بکنن و قال قضیه کنده بشه
یوسف رو کرد به کامران و گفت : یک کاندوم بهم بده
کامران از تو یک کمد کوچک بغل میز یک جعبه در آورد و از توش یک دونه
کاندوم در آورد و بهش داد. می دونستم بدرد چی می خوره ولی تا حالا ندیده بودم چطوری استفاده می شه
یوسف آمد رو تخت و کنارم نشست و کیر شو آورد جلو و کاندوم رو داد دستم و با خنده گفت : بکش روش مامانی
من سرم رو تکون دادم و گفتم : بلد نیستم
همه شروع کردن به خندیدن یوسف روش رو کرد به دوستاش و با خنده مسخره ای گفت : نگفتم ، بکره. من که لاشی تور نمی کنم که
بعد رو کرد به من و گفت : باید یاد بگیری خوشگل ، بازش کن تا بگم چکار کنی
اخمی کردم و گفتم : نمی خوام یاد بگیرم
یوسف لبخندی زد و گفت : تو رو خدا لوس نشو بازش کن دیگه
با دستای لرزان بازش کردم و از تو پلاستیک در ش آوردم نگاهی بهش کردم مثل یک باد کنک کوچک بود. یوسف کیر شو آورد جلو و گفت : بکش رو کیرم
اون رو به طرف کیرش بردم و کمی بهش ور رفتم ولی برام سخت بود کمی که سعی کردم همه داشتن بهم می خندیدن. حسابی کلافه شدم کاندوم رو انداختم رو تخت و دوباره سرم رو گذاشتم رو متکی و گفتم : بلد نیستم
یوسف در حالی که می خندید اون رو برداشت و خیلی سریع کشید رو کیرش و خودش رو انداخت رو من. دردم آمد و یک لحظه نفسم بند شد اخمی کردم ولی چیزی نگفتم
یوسف لبامو گرفت تو دهنش و زبون شو کرد تو دهنم و با دستش کیر شو آورد طرف کسم و کرد تو. با فشار همه کیر شو کرد تو کمی بالا خزیدم و ناله ای کردم دردم گرفت ولی روم نشد چیزی بگم همون طور که با کیرش که تو کسم عقب جلو میداد مشغول خوردن و بوسیدن سینه هام شد
دیگه آه و ناله ام بلند شد و اون با گفتن : جون ، ناله کن عزیزم آه بکش
تو ماشین تو آه منو در آوردی حالا نوبت منه که پارت کنم و آه تو در بیارم
نمی دونم چرا از حرفاش بدم نمی آمد بر عکس حس خوبی به من می داد
نمی دونم چند بار آبم آمده بود ولی از درد خفیفی که تو پام حس می کردم می دونستم دو سه باری به اورگاسم رسیدم
دوست داشتم دستم رو بزارم رو پشتش و فشارش بدم به خودم و فریاد بزنم بیشتر فشار بده ولی خوب روم نمی شد و فقط رو تختی رو چنگ می زدم. نگاهی به کامران و مجید کردم اونها کنار تخت ایستاده بودن و ما رو
نگاه می کردن و با دستاشون کیر شون رو می مالیدن دیدن کیر شق شده
اونها و فشاری که تو تلم زدن یوسف به من وارد می شد حالی به حالی شده بودم
وقتی یوسف کیر شو کشید بیرون خیلی دمق شدم می خواستم داد بزنم
یک خورده دیگه بکن من دارم می یام ولی باز دهنم برای گفتن این حرف ها باز نمی شد. لبم رو بوسید و گفت : برگرد دستاتو بزار رو تخت و کون تو بده بالا ، می خوام بکنم تو کونت خوشگل
غلطی زدم و همون کاری که گفته بود کردم پشتم به زانو نشست و تفی به روی کونم انداخت خیلی بدم آومد. با دست آب دهنشو رو سوراخ کونم مالید و تفی به کیرش زد و کیرش رو با دست گرفت و رو سوراخ کونم گذاشت می دونستم درد داره قبلا حمید منو از عقب کرده بود. کمی خودم رو آماده کردم. کیر شو فشار داد تو ، دردم گرفت آخی کشیدم و کمی خودم رو کشیدم جلو ، دستاشو حلقه کرد زیر شکمم و با فشار منو عقب کشید و کیر شو با فشار داد تو درد وحشتناکی تمام وجودم رو گرفت جیغی کشیدم و بسرعت خودم رو کشیدم جلو و به پشت خوابیدم رو تخت ، از شدت درد گریه ام گرفته بود و زیر دلم و کونم بشدت درد گرفته
بود و می سوخت و با التماس گفتم : نه از عقب نه تو رو خدا
یوسف اخمی کرد و گفت : جون شما راه نداره ، یواش تر می کنم برگرد
سرم رو تکون دادم و با گریه گفتم : نه ، نمی خوام

با دست ضربه ای به پام زد و گفت : یالا دیگه ، می گم بچه ها بگیرنت و بعد بد جوری می کنمت ها
ترسیدم آهسته برگشتم و دستامو گذاشتم رو تخت. کونم رو با خشونت بالا کشید و کیرشو دوباره گذاشت رو سوراخ کونم و فشار داد. کمی که کیرش رفت تو دوباره همون درد وحشتناک آمد سراغم ، بی اختیار جیغی کشیدم و با آنکه شکمم رو گرفته بود و می کشید طرف خودش خودم رو روی تخت دراز کردم و به تندی غلطی زدم و طاق باز شدم و با گریه ای که حالا شدت بیشتری گرفته بود گفتم : تو رو خدا می سوزه ، نه فقط از جلو بکن تو رو خدا
یوسف نگاهی به دوستاش که می خندیدند کرد و داد زد : بیایید این بچه کونی رو نگه دارید دیگه ، خیلی ضد حال می زنه. چیه می خندید ؟
کامران آمد رو تخت و بزور منو غلتوند و نشست بالای سرم و بازو ها مو محکم گرفت تو مشتاش. مجید دو تا متکی زیر شکمم داد و از تخت رفت پایین و رفت ته تخت و زانو زد رو کف اتاق و با دو دستش ساق پاهامو چسبید
یوسف بغل کونم رو رون پام نشست و با دست کیر شو برد رو سوراخ کونم و بیرحمانه شروع کرد به فشار دادن جیغی کشیدم کامران خودش کشید جلو تر و در حالی که بازو شو رو دستم می گذاشت کف دستشو گذاشت رو دهنم و فشار داد. از شدت درد و سوزش مرتب خودم رو تکون می دادم ولی اون نامردها منو محکم گرفته بودن داشتم از شدت درد بیهوش می شدم وقتی شکم یوسف به کونم چسبید فهمیدم همه کیرش تو کونمه مشغول تلم زدن شد و رفته ، رفته حرکاتش تند تر می شد و سریع تر تلم می زد اصلا بهم مزه نمی داد و هر چی حس می کردم درد بود و درد

وقتی با عجله کشید بیرون دردم شدت گرفت. یوسف داد زد بچرخونینش
آنها بسرعت منو چرخوندن ، یوسف به تندی کاندمش رو در آورد و آمد سمت سرم و رو سینه ام نشست و کیر شو گرفت سمت دهنم حالم بد شد لبامو به هم فشاردادم. ولی کامران که بالای سرم نشسته بود به تندی دهنمو با دستاش باز کرد و یوسف کیر شو کرد تو دهنم و یک باره حس کردم آبش با فشار تو دهنم ریخت کمی تو دهنم تلم زد طعم نعنا و شیرینی مسخره ای تو دهنم پیچید و با هر تلم زدنش مجبور می شدم کمی از آبشو قورت بدم وقتی کیر شو در آورد با زبونم بقیه آبشو از دهنم داد بیرون یوسف لبخندی زد و گفت : من فعلا بسمه ، آقا کامران دست بکار شو

کامران یک کاندوم برداشت و به طرفم آمد و با خنده گفت : افتخار می دید بکشید روش
با عصبانیت سرمو کردم یک طرف دیگه
خندید و گفت : یوسف با کاری که کردی ، دیگه این بدبخت حالی برای حال دادن بهش نمونده. چطور دلت آمد این قدر اذیتش کنی ؟
یوسف که کف اتاق دراز کشیده بود با خنده گفت : تقصیر خود جنده شه بهش گفتم درست حال بده ، خودش این مدلی رو انتخاب کرد. مهم نیست یک خورده این آخ و اوخاش چاخانیه. اینها عادت دارن ناز کنند
حرفاش خیلی توهین آمیز و تحقیر کننده بود بغضم گرفت به شدت ازش متنفر شدم
کیر کلفت شو کرد تو کسم با توجه به اینکه ترشحاتم خیلی زیاد بود و چند بار به اورگاسم رسیده بودم ولی بد جوری دردم گرفت ، بی اختیار دوباره گریه ام گرفت. کامران همون طور که تلم می زد گفت : چیه خوشگل چرا گریه می کنی مگه کست هم درد می گیره
با بغض گفتم : شما هم می خوای از عقب بکنی ؟ تو رو خدا اینکار رو نکن به من رحم کنید تو رو خدا
کامران لبخندی زد و لبامو بوسید و گفت : اگه خوشگل حال بدی به کونت کار ندارم ، فقط با حال ، حال بده می خوام یک جوری حال بدی که یک لیوان آبم بیاد
گفتم : چکار کنم ؟
لبخندی زد و گفت : دستاتو بزار رو پشتم و منو بمال ، عشوه بیا ، ناله های با حال بکن ، آه بکش چه می دونم بعد کیر مو خوب ساک بزن از این کارا دیگه
دستامو گذاشتم رو پشتش و مشغول دست کشیدن و فشار دادنش به خودم کردم. خودمم بدم نمی آمد و حالا که موقعیتش جور شد چه بهتر
لااقل از درد و حشتناک کونم راحت می شدم مخصوصا کامران با اون کیر کلفت و درازش. کم کم حسابی شهوتی شدم حالا دیگه کسم درد نمی کرد و کلفتی کیرش با هر بار تلم زدن اون لذت بیشتری به من می داد
وقتی تلم زدنش رو سرعتر کرد بی اختیار آه و ناله ام زیاد شد و تقریبا داد می زدم : آه ه…. فشار بده.. اوخ جان آه. تو رو خدا بیشتر بکن تو..وای
تو رو خدا…فشار بده…آه آه آی داره می یاد..تندتر…….آبم اومد..آی
وقتی که آبم آمد بی حال شدم دستام که محکم اونو به خودم فشار می داد شول شده بود و نا نداشتم بیشتر فشارش بدم
کامران لبامو بوسید و گفت : فقط یک خورده می کنم تو کونت
از شنیدن این حرفش چشمای خمارم یهو باز شد با التماس گفتم : نه ، نه
تو قول دادی. تو رو خدا..من نمی زارم
نمی دونم خودش گفت و یا اشاره کرد فقط می دونم که دوباره اون وحشی ها آمدن سراغم و منو چرخوندن و دوباره منو محکم گرفتن. کامران با عجله تفی به کونم انداخت و کیر شو گذاشت رو سوراخ کونم و آهسته فشار داد تو وقتی کیر شق شده و بزرگش می رفت تو از شدت درد جیغی کشیدم و اگه به تندی یوسف دستشو به دهنم نمی گرفت احتمالا صدام تا ته پاساژ می رسید. کمی دیگه که فشار داد با همه وجودم درد و سوزش رو حس می کردم گریه می کردم و به تندی دست و پامو تکون می دادم ولی اونها منو خیلی محکم گرفته بودن و حرکات تندم فقط کامران و حریص تر می کرد و بیشتر فشار می داد سعی کردم دست یوسف رو که رو دهان بود گاز بگیرم ولی نمی شد دهنم رو باز کنم محکم دهن مو چسبیده بود. عرق کرده بودم و دماغم رو تخت فشار می خورد و نفس کشیدنم سخت تر شده بود وقتی همه کیرش تو کونم جا گرفت من تقریبا از زور درد بی هوش شده بودم. فقط می فهمیدم داره تلم می زنه تمام بدنم درد می کرد فشار پنجه های مجید رو ساق پام و همینطور فشاری که یوسف به دست و بازوم می آورد و از همه بدتر درد اون کیر کلفت تو کونم همه منو بی طاقت کرده بود وقتی منو چرخوندن و کامران نشست جلو دهنم و کیر شو فرو کرد تو دهنم نای حرکتی نداشتم وقتی آب کیرش تو دهنم سرازیر شد
چند عق زدم و دهنم پر آب شد. وقتی دست از تلم زدن تو دهنم دست برداشت خیلی از آبشو قورت داده بودم گلوم به سوزش افتاده بود. بزور یک خورده از آبشو با بی حالی بیرون دادم. سعی کردم بلند شم و در همون حال با گریه گفتم : من می خوام برم خونه مون ، تو رو خدا هیچی نمی خوام بزارین برم
مجید که داشت کاندو م رو رو کیرش می کشید با خنده گفت : به ما که
رسید می خوای بری کونی خانم ، کس ننه ات. فکر کردی می زارم بری جنده
بعد آمد روم دراز کشید و کیر شو با فشار کرد تو کسم و سینه هامو محکم تو دستاش گرفت و فشار داد. جیغی کشیدم و گفتم : کثافت فشار نده دردم گرفت
لبخندی زد و گفت : سینه هات یا کست ؟
دستاشو گرفتم و از رو سینه هام کنار زدم و چیزی نگفتم
خوشبختانه کیر مجید از اون دو تا کوچکتر بود و تحملش برام ساده تر بعد از ده دقیقه ای که تلم زد کیر شو کشید بیرون و پاهامو انداخت رو
شونه هاش و با خنده گفت : تو این حال تا حالا کون نکردم بزار ببینم چطوری می شه ، حال می ده یا نه
ادامه دارد…بعد کیر شو به طرف سوراخ کونم گرفت و بعد از چند بار سعی کردن
خم شد و نگاهی به کونم انداخت و گفت : این بدبخت در کونش خونییه که پاک جرش دادید حق داره داد می زنه ، نخواستیم بابا

بعد کیر شو دوباره کرد تو کسم و گفت : نترس عزیزم من اذیتت نمی کنم
و مشغول تلم زدن شد. خیلی از اخلاقش خوشم آمد بی اختیار دستامو دراز کردم طرفش. پاهامو از رو شونه هاش کنار زد و با خنده روم دراز کشید. دستامو رو پشتش گرفتم و اونو محکم به خودم فشار دادم دلم می خواست حسابی بهش حال بدم و اینطوری از خوب بودنش تشکر کنم
لباشو رو لبام گذاشت با گرمی از لباش استقبال کردم و می بوسیدمشون
وقتی زبونش تو دهنم فرو برد با زبونم بهش می مالیدم و حتی وقتی سینه هامو تو دستاش فشار می داد مانعش نشدم. وقتی نوک سینه مو با زونش تحریک می کرد. دوباره داغ شدم دستامو درو کمرش حلقه زدم و تا اونجا که زورم می رسید بخودم فشارش دادم. پاهامو درو کمرش انداختم و با همه وجودم می کشیدمش به خودم. کاش کیر کامران رو مجید داشت

وقتی خواست خودش رو عقب بکشه به تندی گفتم : بزار یک خورده دیگه توش باشه
خندید و کیر شو در آورد و کاندوم رو کشید بیرون و امد رو سینه ام نشست کمی سرمو بلند کردم و کیر شو گرفتم تو دستم و کردم تو دهنم و بعد تا آنجا که بلد بودم خوشگل براش ساک زدم. به صورتش نگاه می کردم وقتی دید نگاش می کنم
لبخندی بهم زد و ناله اش در اومد : اوه.. چه حالی دادی.. ساک بزن مامانی جون چه دهن گرمی داری. اوخ مک بزن عزیزم. آه آه داره می یاد مک بزن….آه

وقتی آب شو تو دهنم خالی کرد. چونه ما با دستش بالا گرفت و به چشام خیره شد و گفت : همه شو قورت بده چیزی شو بیرون نده
همه آباشو دادم پایین و روی تخت افتادم چون منم آبم آمده بود چشم مامو بستم و آهسته گفتم : دیگه بسه بزارید برم
کامران لبخندی زد و گفت : الان یک چایی برات می ریزم ، یک خورده حال بیای بعد یک سری که دوتایی حال بدی دیگه تمومه می تونی بری
اخمی کردم و با ناراحتی گفتم : نه دیگه نمی شه ، من به همه تون دادم دیگه ، بسه
یوسف لبخندی زد و گفت : دوتایی که حال ندادی

نفهمیدم منظورش چیه با دلخوری گفتم : نه من به هر سه تون حال دادم یعنی چه دوتایی حال ندادم ؟
کامران که داشت کیر شو می مالید و کیر شو بزرگ می کرد روی تخت بغلم خوابید و دستم رو گرفت و روی خودش کشید. روش دراز شدم با دست کیر شو گرفت و کرد تو کسم و کمی که تلم زد یوسف آمد رو تخت
مجید گفت : بابا نامردا دیگه تو کونش نزارید ، کونش زخمی شده
یوسف نشست پشتم و با خنده گفت : خفه شو مسخره پر رو می شه. تو نکن تو کونش ، این همه پول بابتش دادیم ول کنیم بره. یک زره کونش پارگی پیدا کرده مهم نیست که
تازه منظورش رو از دوتایی فهمیدم سعی کردم به تندی از رو کامران بلند شم ولی کامران دستاشو دور کمرم قفل کرد و مانع شد
با التماس گفتم : تو رو خدا بهم رحم کنید. باشه از جلو بازم منو بکنید ولی…….. از عقب نه من دو
هنوز حرفم تموم نشده بود که کیر یوسف رفت تو کونم دوباره همون درد وحشتناک آمد سراغم جیغی کشیدم و داد زدم : نکن تو کثافت عوضی دارم می سوزم
کامران رو کرد به مجید و داد زد : بیا دهنشو بگیر کس کش ، الان همه پاساژ می ریزن اینجا
مجید پرید رو تخت و در حالی که با یک دستش رو پشت سرم گرفته بود دست دیگرشو فشار داد رو دهنم
وقتی همه کیر شو تو کونم فرو کرد دیگه از درد داشتم رو سینه کامران مشت می کوبیدم. کامران یک دستشو از رو پشتم بلند کرد و سیلی محکمی به صورتم زد و داد زد : دردم گرفت کونی خانم ، نزن دیگه
از شدت ضربه اتاق دور سرم چرخید و نفهمیدم چی شد. چشمام بسته بود و فقط گه گاه که جاهاشونو عوض می کردن حرکاتشون رو حس می کردم و حتی وقتی یوسف موهامو می کشید و سرمو به طرف کیرشون می گرفت تا آباشو نو تو دهنم خالی کنه حرکتی نمی کردم اصلا هیچی نمی فهمیدم. تنها وقتی کیر کامران تو کونم رفت با همه فشاری که بخودم دادم فقط تونستم انگشتامو مشت کنم. همون طور با چشم بسته شنیدم که کامران می گفت : بچه ها از حالا به بعد آبمون رو بریزیم تو کسش
از این حرفش زیاد ناراحت نشدم من لوله ها مو چند وقت پیش بسته بودم و خطر حاملگی تهدیدم نمی کرد بهر حال از ریختن آب شون تو دهنم خیلی بهتر بود
بعد صدای یوسف رو شنیدم که گفت : به من نگو من که آبم رو ریختم تو دهنش ، من دیگه بسمه کیرم بلند نمی شه. تو و مجید بریزن تو کسش
مجید که زیر من خوابیده بود و کیرش رو تو کسم حرکت می داد با ناراحتی گفت : نه ، من نمی ریزم توش ، کس خول ها بدون کاندوم ایز می گیرید می میرید ها ، شاید ایز داشته باشه من که تو دهنش می یام. کامران هر غلطی می خواد بکنه
کامران همون طور که کیر شو تو کونم عقب جلو می کرد گفت : غلط کن مگه ایز به همین راحتیه ، ایز مال زنای جنده است این بابا معلومه که اینکاره نیست من که آبم رو تو کسش می ریزم
مجید گفت : حالا ایز به کنار ، یک موقع بدبخت حامله نشه ، کونی
دوباره صدای کامران کثافت به گوشم خورد : به کیرم ، بچه دار شه چی می شه مگه تو زنهایی که بچه های جور وا جور دارن و به هم نمی خورند ندیدی ، همشون همینطوری درست شدن بزار یک یادگاری هم از ما براش بمونه اصلا الان کاندوم رو درش می یارم
وقتی به تندی کیر شو کشید بیرون آهی کشیدم و کمی سرم رو بلند کردم ودوباره سرم رو سینه مجید پایین افتاد
کمی بعد دوباره صدای کامران رو شنیدم : کیر تو بکش از کسش بیرون مجید پا شو بیا کون شو بالا بگیر
مجید کیر شو از کسم در آورد و با زحمت بدن لمس و بی حرکتم رو کمی بالا داد و از زیرم رفت بیرون و من بی رمق و نیمه بیهوش افتادم به شکم رو تخت
کامران شکمم رو بالا گرفت و بعد نرمی متکی رو زیر شکمم حس کردم
کامران کیرشو تو کسم فرو کرد و به تندی مشغول تلم زدن شد و خم شد رو پشتم و دستاشو از زیر برد رو سینه هام و مشغول مالیدن شد
وقتی فشار تندی به کیرش و با دستاش به سینه هام داد و آروم شد فهمیدم آبش آمده و خالی شده
کامران کمی رو با زبونش به پشتم کشید و با خنده گفت : چه حالی داد کسش رو پر آب کردم
بعد خودش رو عقب کشید و کیر شو در آورد. و شنیدم که میگفت : بدبخت کون رو از دست نده ، این کون ، کردن داره ها خودت می دونی
معلوم بود خطابش به مجیده چون اون فقط نکرده بود تو کونم
دستی به کونم کشیده شد و شنیدم که مجید می گفت : آخه نگاه کن دور سوراخ کونش حسابی خونیه. پدرش در آمده
بعد حرکتی روی تخت حس کردم و به دنبال آن صدای کامران رو شنیدم که می گفت : من که بسمه خودت می دونی ولی این زخم ها الکیه خیلی
سخت نگیر کاندوم رو نکش رو کیرت بدون کاندوم ترتیب کون و کسش رو بده دیگه به این زودی یک همچی تیکه بکری گیرت نمی یاد که بتونی بدون کاندوم بکنیش. من اگه رمق می داشتم یک سری دیگه بدون کاندوم می کردمش هم کسش رو و هم کونش رو حیف که دیگه کیرم آویزون شده ، حالا اگه تونستم بلندش کنم باز می کنمش
کثافت مجید رو به طمع انداخته بود چون صدای در آوردن کاندوم رو شنیدم این صدا دیگه برام آشنا شده بود. و بعد کیر مجید رو تو کونم حس کردم سعی کردم دهنم رو باز کنم و چند تا فحش نثارش کنم ولی هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم و فقط سرم شدیدا درد گرفته بود
مرتب بدنم با تلم زدناش عقب جلو می رفت و دهانم که روی دوشک تخت بود بروی دوشک کشیده می شد. دهنم طعم بدی گرفته بود و آب دهنم و باقی مونده آب یوسف که آخرین بار آبش رو تو دهنم ریخته بود از دهنم بیرون می آمد و روی دوشک می ریخت. نمی تونستم خودم رو جمع و جور کنم حس بدی داشتم
وقتی کیر مجید از تو کونم کشیده شد بیرون و تو کسم فرو رفت حس کردم دارم به آخر خط می رسم و شاید دیگه بعد منو راحت بزارن تو اون حالت بارها به خودم لعنت می کردم که چرا پا مو گذاشتم تو این اتاق و اصلا از هر چی لباسی بود متنفر شده بودم
کمی بعد مجید آهی کشید و آبشو تو کسم خالی کرد حرکت تند مایع داغی رو تو کسم حس می کردم
وقتی از من جدا شد من مثل یک جنازه افتاده بودم رو تخت آب از همه جام راه افتاده بود
صدای یوسف رو که می گفت : بی حال شده ، شاید هم خوابش برده بیا به حالش بیاریم بره. یک موقع کار دستمون نده طوریش بشه ؟

صدای کامران بلند شد : نه بابا فقط بی حاله چکارش داری بزار یک خورده حالمون جا بیاد شاید بتونیم دوباره بکنیمش
دیگه موندن ناجور بود تمام زورمو زدم و به زحمت چشم مامو باز کردم و رو تخت نشستم. گلوم به شدت می سوخت و دهنم خشک شده بود با صدای خفه ای گفتم : من می خوام برم
بعد بزور از جام بلند شدم درد تندی رو تو کونم و پاهام حس کردم اخمی کردم و گفتم : همه تون نامردید
مجید بازو مو گرفت و منو آروم رو تخت نشوند و گفت : یک خورده بشین تا حالت بیاد سر جاش نخوری زمین
گویا حال خرابم کمی همه شون رو متاثر کرده بود کامران آمد جلو و بازو مو گرفت و با لحن ملایم گفت : پاشو برو دستشویی و یک آبی بصورتت بزن سر حال می شی
منو به طرف همون دری که اول هم حدس زده بودم دستشوییه برد و درش رو برام باز کرد. نشستم تو دستشویی و شیلنگی که به شیر بود گرفتم سمت کسم و در همون حال به کامران نگاه تندی انداختم با آنکه متوجه منظورم شد ولی همون جور منو نگاه می کرد و نمی رفت بیرون
اخمامو هم کشیدم و کمی دستشویی کردم و بعد شیر آب رو باز کردم و وقتی آب رو کس و کونم می ریخت حسابی دردم آمد و سوزشی به من دست داد کمی خودم رو شستم و بلند شدم و یه خورده آب به صورتم زدم ، کمی سر حال شدم هرسه کله هاشو نو آورده بودن جلو و منو نگاه می کردن
با دلخوری از بین شون آمدم بیرون و لباس ها مو که هر کدوم یک گوشه ای افتاده بود برداشتم و سعی کردم تنم کنم مجید آمد جلو و کمکم کرد لباس بپوشم. وقتی دگمه های مانتو مو بست کیفم رو برداشتم و به طرف در رفتم. کامران به تندی امد جلو و گفت : صبر کن اول من برم اوضاح که آروم بود می گم شما هم بیایید بیرون
بعد از یکی دو دقیقه آمد و در رو باز کرد و رو کرد به من و گفت : یک خورده جلو میز تو مغازه واستا تا یوسف یک سری بیرون بزنه
با قدم های لرزان رفتم پشت میز و بازو مو گذاشتم روش و سعی کردم لشم رو پام نباشه تا بتونم خودم رو سر پا نگه دارم
یوسف آهسته رفت بیرون. کامران آمد پشت میز و روبرم ایستاد. سرم رو بالا گرفتم و به چشماش نگاه کردم لبخندی زد و پرسید : بهتری ؟
سرم رو کمی تکون دادم و گفتم : یک آژانس برام خبر کن
به تندی رفت سراغ تلفن و من دوباره سرم رو دستم گذاشتم سر درد لعنتی که به سراغم آمده بود امانم رو بریده بود از نوازش سرم یک دفعه سرم رو بلند کردم و به کسی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. مجید بود

خیالم کمی راحت شد. اعتراضی نکردم
مجید لبخندی زد و گفت : می بخشید اگه یک خورده تند رفتیم
با عصبانیت نگاهی بهش کردم و پرسیدم : یک خورده ؟
مجید تنهام گذاشت و از مغازه رفت بیرون. یوسف آمد تو مغازه و تیکه مقوایی که پشت در آویزون بود رو برداشت و به ما نزدیک شد و اون رو روی میز گذاشت. نگاهی به نوشته روی مقوا انداختم نوشته شده بود بخاطر نماز مغازه تعطیل است.. لبخندی به لبم نشست.تو اون لحظه از هر چی نماز ونماز خونی بدم گرفته بود
کامران مقوا رو برداشت و گذاشت پایین تو یکی از طبقه های میزش و لبخندی زد
کمی بعد مجید در حالی که پاکتی در دست داشت آمد تو مغازه و چند آب میوه از توش در آورد و نی هایی رو تو اونه فرو کرد و یکی رو جلو من گذاشت و لبخندی زد و گفت : یک خورده آب میوه بخور خیلی سرده حالتو جا می یاره
بعد یکی رو هم خودش برداشت. یوسف و کامران هم مشغول خوردن شدن. من کمی آبمیوه خوردم. طعمش به دهنم مزه نداد شاید دهن خودم بد مزه شده بود. خلاصه یک خورده که خوردم. اون رو گذاشتم رو میز و سعی کردم کمی رو پای خودم تکیه داشته باشم. حالم خیلی بهتر شده بود وقتی که مردی امد تو مغازه و گفت : شما ماشین خواستید ؟
به طرف در مغازه براه افتادم. مجید به تندی جلو آمد و زیر بازو مو گرفت و گفت : بزار کمکت کنم خواهر جون
سپس رو کرد به مرده که تازه آمده بود و گفت : یک خورده آروم تر برو تازه از بیمارستان مرخص شده. اذیت نشه
وقتی به کمک مجید تو ماشین نشستم. یوسف دوان ، دوان خودش رو به ما رسوند و یک بسته رو به دستم داد و با خنده گفت : اصل کاری یادتون رفت. نگاهی به داخل بسته که یک جعبه مقوایی بود کردم. لباس و پول ها توش بود با بی حوصلگی درش رو گذاشتم و آهسته گفتم : ممنون
مجید صورتم رو بوسید و با گفتن اینکه باز هم سری به ما بزن من گرفتارم نمی تونم زیاد بیام اون ورا خواهر جون

در ماشین رو بست. همون مرده پشت رل قرار گرفت و از مجید که دولا شده بود و از شیشه ما رو نگاه می کرد پرسید : کجا بایست برم
مجید لبخندی زد ، من به تندی مسیر رو گفتم
راننده یک تک بوق زد و ماشین رو به حرکت در آورد. کمی بعد کیفم رو برداشتم و کاغذی که توش بود رو در آوردم و تا شو باز کردم روش نوشته بود { بابا تو رو خدا نفری سی چوب دیگه خوبه ضد حال نزن دیگه }
کاغذ رو پاره کردم و از شیشه بیرون ریختم
وقتی ماشین با راهنمایی من جلو مغازه حمید متوقف شد از ماشین پیاده شدم و پول کرایه شو دادم. وقتی به خونه نزدیک شدم نگاهم به صورت حمید که لبخند به لب منو نگاه می کرد افتاد. لبخندی زدم و رفتم تو خونه خجالت می کشیدم نگاش کنم

بعد رفتم حمام و چند بار خودم رو شستم
اول تصمیم گرفتم به حمید ماجرا رو بگم ولی جراتش رو نداشتم از واکنش اون نگران بودم دلم نمی خواست حمید رو از دست بدم دیوانه وار دوستش داشتم ، با خودم گفتم وقتشه که با بقیه پول واسه حمید یک کت و شلوار شیک بخرم و اگه راجع به پولش پرسید بگم مامانم رو تیغ زدم ، البته با خود حمید می رم خرید دیگه دوست نداشتم تنهایی برای خرید و مخصوصا لباس برم بیرون
پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>