طعم تلخ سکس و روزگار روژان

در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو. موهاش جوگندمی بود و صورتش سه تیغه. شیک و خوش پوش بود. دقیقا میدونستم چندمین مردیه که باهاش میخوابم. لعنتی صورت تک تکشون یادم بود. دیگه با همه تیپی خوابیده بودم. دیگه مثل روزای اول استرس پیر یا جوون بودن مشتریا رو نداشتم. تازه میتونستم تَری رو درک کنم. خیلیا رو وقتی پا توی خونشون میذاشتم برای بار اول میدیدم. دیگه خوب یاد گرفته بودم چطور لذت بدم بدون این که خودم لذتی ببرم. یاد گرفته بودم مست کنم به جای این که مست بشم.

کت مشکیشو درآورد و با کیف دستی چرمش انداخت روی مبل. راهنماییم کرد سمت اتاق خواب. نگاهمو از خونه شیک و وسایلی که خیلی با سلیقه چیده شده بود برداشتم. گفت “آماده شو تا من بیام” کاندوما رو گذاشتم کنار تخت. قرار بود تا صبح بمونم. میدونستم دهنم سرویسه. گرچه مشتریای سن بالا از بعضی جنبه ها قابل تحمل تر از جوونا بودن. شر و شور و انرژی و وقاحت جوونا رو نداشتن و توی سکس کمتر حرف میزدن. کلا رفتار مردای دهه سی و چهل با رفتار جوونای دهه پنجاه و بعضا دهه شصت با هم زمین تا آسمون فرق میکرد. خیلی وقتا مشتریای جوون موقع سکس فحش ناموسی میدادن و جنده خطابم میکردن. انگار این کار یه حس برتری و قدرت بهشون میداد. “اوووووووفففف چه جنده ای هستیییییی”، “وای میخوام کون بدی بهم جنددددددددده”، “چنان بکنمت که نتونی از جات پاشی جندددده خانوووم” البته خوبی کار کردن واسه شراره این بود که بلایی سرمون نمیاوردن. ولی وقتی چنین مشتریایی به پستم میخوردن رعشه دستم شروع میشد و تا مدت ها به هم میریختم. دیگه برعکس روزای اول ترجیح میدادم با پیر پاتالا بخوابم تا جوون ترا.

شروع کردم به درآوردن لباسام. وقتی اومد توی اتاق فقط شورت و سوتین مشکیم تنم بود. هنوز لباساش تنش بود. اومد بغلم کرد و دستاشو به همه تنم مالید و یه شب دیگه تو یه آغوش دیگه رقم خورد. آغوشی بدون بوس و بغل و نوازش. فقط فرو میکرد و کمر میزد. صبح با تن و روح مچاله شده خودمو از خونه شیکش کشیدم بیرون. حدود ساعت 10 رسیدم خونه. وقتی رفتم تو، ترانه با چشمایی که بیخوابی توش موج میزد تو هال نشسته بود و قیافش تو هم بود. تا منو دید سریع بلند شد و وایساد. تعجب کردم. تَری شب خونه بود و باید قاعدتا تا لنگ ظهر میخوابید. یه چیزی تو چشماش بود. یه چیزی که نمی فهمیدم چیه. تا اومدم حرفی بزنم با صدایی که مثل همیشه نبود گفت “برو تو پذیرایی شراره کارت داره” بعد هم مثل برق پرید و رفت تو اتاق. گیج شده بودم. این چش شده بود؟!

پامو که گذاشتم تو پذیرایی چشمام از وحشت گشاد شد و زبونم بند اومد. نگاهم خیره موند رو کبودی زیر چشما و گونه شراره. یه چشمش اصلا انگار باز نمیشد. موهاش به هم ریخته بود و گوشه لبش پاره شده بود. همون تاپ رکابی و دامن تنگ و کوتاه شب قبل تنش بود با این تفاوت که پر از لکه های خون بود. یه جای سالم رو تن سفیدش نمونده بود. بازوهاش کبود شده بود. روی دست و پاش پر از زخم و خون خشک شده بود. شیشه های بوفه خورد شده بود روی زمین. هیچ ظرفی سالم نمونده بود. آینه جلوی کنسول و همه مجسمه ها خورد شده بود. صندلیا به هم خورده بود و یکی دو تاش افتاده بود روی زمین. نمیشد یه جای خالی رو زمین پیدا کرد. همه اتاق بوی مشروب میداد. حتی یه بطری سالم هم تو بار نمونده بود. هنوز جرات نکرده بودم دهنمو باز کنم که حس کردم یکی وارد اتاق شد. وقتی برگشتم روحم از تنم رفت بیرون. چشمای سیاه سالار! سفیدی چشماش سرخ سرخ بود. شکستگی گوشه ابروش وحشتناکتر از همیشه کرده بود صورتشو. قیافه اش بعد از 6 ماه یه برزخ به تمام معنا بود. با درموندگی خیره شدم بهش. نفسم بالا نمیومد. دستم شروع کرد به لرزیدن. آب دهنمو به زور قورت دادم. با بدبختی دهنمو باز کردم و گفتم “سالار من…” خودمم صدای خودمو نشنیدم. بقیه حرفم با ضربه پشت دست سالار و طعم خون ماسید توی دهنم و پرت شدم روی خورده شیشه ها و کف دستام سوخت. سالار موهامو گرفت و تن بی روحمو کشید بالا و محکم پشتمو چند بار کوبید به دیوار و در حالی که فریاد میزد گفت “چه گوهی خوردی روژان؟! چه غلطی کردی؟! کدوم گوری بودی؟! جنده شدی؟! آره؟! زیر چند نفر خوابیدی؟! میکشمممممتتتت روژان. مثل سگ میکشمت. زنده از این اتاق نمیری بیرووووووون. زنده نمیذارمت هرزه عوضیییی”

سالار فحش میداد و میزد و میکوبید و خورد میکرد. تازه معنی نگاه تَری رو فهمیدم. نگاه خالی شراره و تن درب و داغونش. کم کم زیر ضربه های سالار بی حس شدم. دیگه نه میشنیدم چی میگه و نه چیزی رو حس میکردم. بهوش که اومدم کسی توی اتاق نبود. همه تنم درد میکرد. نمیتونستم حرکت کنم. نمیدونم چقدر گذشت که عسل اومد توی اتاق. برای اولین بار تو نگاهش از نفرت و کینه خبری نبود. نگاهش برام اصلا آشنا نبود ولی رنگ دلسوزی داشت. سریع اومد کنارم و گفت “خوبی روژان؟” مسخره تر از این نمیشد که عسل حالمو بپرسه! رفت و چند لحظه بعد با تَری و نگار اومدن بالا سرم. تَری دستامو گرفت تو دستاش و گفت “خدا رو شکر که بهوش اومدی” نگار موهای قهوه ای مش کرده اشو مثل همیشه بالای سرش مدل گوجه فرنگی جمع کرده بود. یه نگاه به سِرُمم کرد و گفت باید یه چیزی بخوری. گیج بودم و درد داشتم. خواستم چیزی بگم اما لبامو نمیتونستم تکون بدم. تَری گوششو آورد نزدیک لبم و گفت “آروم بگو” سعی کردم لبامو یه کم باز کنم و بگم “درد دارم” رو به نگار گفت “درد داره میتونی یه مسکن بهش بزنی؟” نگار گفت “نه بهتره تحمل کنه از دیروز تا حالا بیهوش بوده باید اول یه چیزی بخوره بعد”

تَری به زور آب مرغ و گوشت میریخت تو حلقم. مثل خواهر تر و خشکم میکرد. نگار هوامو داشت و هر موقع خونه بود بهم سر میزد و سرممو کنترل میکرد. تَری نمیذاشت جز عسل و نگار کسی بیاد تو اتاق. طول کشید تا تونستم از جام بلند بشم. شانس آورده بودم که شکستگی نداشتم. تو اون مدت ترانه همه اتفاقا رو برام مو به مو تعریف کرد.
سالار وقتی میاد خونه و میفهمه شراره زهرشو چطور ریخته میگیرتش زیر مشت و لگد. شراره انگار میدونست و منتظر چنین روزی بود اما براش مهم نبود. چون خودش خیلی وقت بود که از چشم سالار افتاده بود. تنها چیزی که براش مهم بود این بود که منو برای همیشه از چشم سالار بندازه که موفق هم شد. سالار هم دیگه کاری از دستش برنمیومد.

تَری گفت “سالار خونه رو رو سر شراره خراب کرد ولی شراره صداش درنیومد. سگ جونیه خودش خودشو از زیر دست سالار کشید بیرون. ولی تو چیزی نمونده بود ریق رحمتو سر بکشی. من و عسل جنازتو از زیر دست سالار کشیدیم بیرون” بعد یه لبخند گل و گشاد زد و گفت “چند تا ضربه هم به سلامتی تو نوش جان کردیم” سعی میکرد شوخی کنه و بخندونه منو “خودمونیما روژان تو چطور با این هرکول زندگی میکردی؟! لامصب چقدرم دستش سنگینه! ناز و نوازشش چه جوریه؟ احتمالا نازت که میکرده میچسبیدی به سقف نه؟!”
تَری چرت و پرت میگفت و سعی میکرد حال و هوامو عوض کنه ولی دلمرده تر از اونی بودم که بتونم دل مهربونشو حتی با یه لبخند خشک و خالی خوش کنم. یک ماه بعد سالار اومد دنبالم و بی هیچ حرفی منو برد. تو اون مدت شراره رو دیگه ندیدم. فکر کردم همه چی تموم شده. فکر کردم سالار مثل سابق باهام رفتار میکنه اما به محض رسیدن به خونه با عصبانیت گفت “کپه مرگتو تو اتاق بغلی میذاری” وقتی سکوتمو دید داد زد “افتاد؟” با بغض گفتم “آره” و خودمو کشیدم تو اتاقی که پر از عکسای نیم تنه برهنه سالار بود. وقتی در خونه رو کوبید و رفت بغضم ترکید و به حال و روزم زار زدم.

نیمه شب اومد خونه. در اتاقو چنان باز کرد که چند بار برگشت و خورد به دیوار. از صدای در زهره ترک شدم. رو پاهاش بند نبود. نور توی هال یه کم اتاقو روشن کرده بود. هر موقع مست میکرد هوشیارتر از همیشه میشد. خودشو انداخت روم و تو تاریکی خیره شد تو چشمام. چشماش انگار سیاه تر از همیشه شده بود. هم دلتنگ بوی نفساش بودم و هم بوی تند مشروبی که خورده بود اذیتم میکرد. تو چشماش نگاه کردم و با دلتنگی و بغض گفتم “سالار جان؟” ابروهاش گره خورد تو هم و گفت “خفه شو روژان! فقط خفه شو!” از لحن سرد و جدیش و حرفی که زد وا رفتم. نتونستم جلو اشکامو بگیرم. بی توجه به هق هق من کمربندشو باز کرد و شلوار و شورتشو تا نیمه داد پایین. دلم میخواست میشد همون سالار سابق. دلم میخواست دستای گرمشو بکشه به همه جای تن خسته و داغونم. دلم میخواست همه تنمو بلیسه و بمکه. دلم میخواست تو آغوشش گذشته رو فراموش کنم ولی با خشونت شلوار و شورتمو تا زانوم کشید پایین و کیر سفت شدشو خشک خشک و به زور فرو کرد تو کسم. گریه میکردم و سالار وسط پاهام محکم و با حرص کمر میزد. کسم درد گرفته بود و میسوخت. صدای گریه ام بلندتر شد. با دستش جلو دهنمو گرفت و فشار داد. گریه باعث شده بود راه نفسم بند بیاد. داشتم خفه میشدم ولی بی توجه کیرشو تو کسم عقب جلو میکرد. وقتی دید نفسم دیگه بالا نمیاد دستشو برداشت. تو هق هق گفتم “تو رو خدا سالار، تو رو خدا نکن، تو رو خدا بسه، مُردم” چونه امو گرفت تو مشتش و فشار داد و گفت “خفه میشی یا خودم خفه ات کنم؟” نمیدونم چقدر طول کشید تا کمرشو خالی کرد. همه وزنشو انداخت روم. نفسای تند و داغش میخورد به گردنم. هق هقم قطع شده بود و بی صدا اشک میریختم. چند دقیقه به همون حالت موند و بعد خودشو کشید کنار و از اتاق رفت بیرون. با تن و روح له شده به پشت چسبیده بودم روی تخت. حس میکردم با تخت یکی شدم. کاش از پیشم نمیرفت. کاش تا صبح تنش روی تنم میموند. کاش تو همون حالت میمردم.

چند روز بعد سالار شوک بعدی رو وارد کرد. داشتم غذای مورد علاقه اش رو درست میکردم که از راه رسید و گفت “پاشو به خودت برس چند ساعت دیگه مشتری میاد دنبالت” کاسه بلور از دستم افتاد کف سرامیک آشپزخونه و تیکه تیکه شد. باورم نمیشد. فکر کرده بودم دیگه راحت شدم. اخماش رفت تو هم و با عصبانیت گفت “چیه؟! بار اولته که کُپ کردی؟! این اداها رو واسه من درنیار! جمع کن گندی رو که زدی و بعد هم برو حاضر شو”
دنبالش رفتم تو هال و با التماس گفتم “تو رو خدا سالار” برگشت یه کشیده خوابوند زیر گوشم و داد زد “بار آخرت باشه اسم منو به زبون میاری. یا مثل بچه آدم آماده میشی یا میگم بیاد همینجا جلو خودم جرت بده” برام مهم نبود دوباره زیر مشت و لگدش له و لورده بشم. باید حرفامو میزدم. باید میگفتم چی کشیدم تو اون مدت. چرا نمیخواست قبول کنه که من چاره ای نداشتم. چرا همه چی رو از چشم من میدید؟ چرا چشمشو به روی واقعیت بسته بود؟ دستاشو گرفتم و چشمای وحشت زدمو دوختم تو چشمای سیاه و طوفانیش و گفتم “سالار بکش منو ولی با من چنین کاری نکن. تو رو خدا رحم کن بهم. سالار کدوم گوری باید میرفتم بدون تو؟ چه غلطی باید میکردم؟ مگه خودت از چوبه دار پایین نکشیدی منو؟ مگه خودت پناهم نشدی؟ چرا با من این کار رو میکنی؟ ببر تحویلم بده بذار راحت بشم ولی این کار رو با من نکن. دیگه نمیتونم. دیگه نمیکشم. خسته شدم… به خدا خسته شدم…” مثل مسلسل حرف میزدم و بهش مهلت حرف زدن نمیدادم. نفسم کم کم بند اومد و بقیه حرفام با هق هقم قاطی شد. سُر خوردم روی زمین جلوی پاهاش و زار زدم. نه داد و هوار کرد، نه کتکم زد. سکوتش کشنده بود. منتظر بودم حرفی بزنه. منتظر بودم بغلم کنه و بگه روژان همه چی تموم شد. بگه روژان دیگه تنهات نمیذارم. بگه… صدای موبایلش رویاهامو ریخت به هم. وقتی گفت “ساعت 9 میتونی بیای دنبالش” فهمیدم برای همیشه برای سالار تموم شدم. نگاه پر از کینه شراره یه لحظه هم از جلو چشمم کنار نمیرفت. خیره شدم به رو بروم. حتی عرضه نداشتم خودمو بکشم یا برم خودمو معرفی کنم و از این وضعیت خلاص بشم.

جلوی چشمای سالار حاضر شدم. وقتی رفتم تو کوچه یه بی ام و مشکی منتظرم بود. نشستم تو ماشین. خیره شد بهم. با نگاهش داشت لختم میکرد. گفت “من کامرانم” منتظر شد خودمو معرفی کنم. میدونستم اسممو میدونه و داره افه میاد. حرفی نزدم. گازشو گرفت و رفت. تو آسانسور باز خیره شد بهم. زبونشو آورد بیرون و با یه حالتی که چندشم شد با زبونش بهم اشاره کرد و بعد کشیدش تو دهنش و گفت “خوشگل تر و سکسی تر از اونی هستی که شنیده بودم” همسن و سال سالار بود با قد متوسط و هیکل پُر. یه نمه شکم داشت. بهش میومد بازاری باشه. وقتی تو آسانسور خودشو چسبوند بهم و زبونشو کشید روی گونه ام و زیر گوشم گفت “از اون کردنیاییییییییییی” تو دلم گفتم از اون دیوونه هاست و خدا به دادم برسه.
وقتی رفتیم توی خونه و چشمم افتاد به مردی که تکیه داده بود به اپن آشپزخونه شوکه شدم. قد بلند و چهارشونه و تقریبا خوش قیافه بود. یه جین آبی یخی پاش بود با یه تیشرت سفید. کامران خودشو از پشت چسبوند بهم و دستاشو گذاشت لای پاهام و باز زبون کشید به گونه ام و رو به دوستش گفت “داری آرش خان؟! نگفتم تو فقط صبر کن ببین کامی چه میکنه؟! خدا وکیلی تو عمرت چنین تیکه ای زمین زدی؟” آرش یه قلوپ از گیلاس مشروب توی دستش خورد و سر تا پامو برانداز کرد و گفت “کسکش اینو از کجا بلندش کردی؟” هنوز از شوک در نیومده بودم که کامران دستشو لای پام فشار داد و گفت “سالار انداخته تو بغلم. میدونی چند چوب آب خورده؟” ابروی چپ آرش رفت بالا و در حالی که نزدیکمون میشد گفت “سالار؟! انداخته تو بغل تو؟! اونم این تیکه رو! ناپرهیزی کرده!” خودمو از بغل کامران کشیدم بیرون و گفتم “معلومه اینجا چه خبره؟!” صدام میلرزید. دستم میلرزید. قلبم مثل قلب گنجشک میزد. کامران زد زیر خنده. به آرش که ساکت وایساده بود، اشاره کرد و گفت “اووووووف ببین چه تی تیشیه!” بعد دوباره خودشو بهم چسبوند و باز زبونشو کشید روی صورتم و گفت “نترس جیگر تا پنج نفرو حساب کردم ولی قراره فقط دو تا کیر کلفت بخوریییییی”

حالم خراب شد. باورم نمیشد سالار باهام چنین کاری کرده باشه. کامران از پشت دکمه های پالتومو باز کرد. دکمه های شلوارمم باز کرد و دستشو برد توی شرتم و شروع کرد به مالیدن. آرش فقط خیره با چشمای هیزش نگاه میکرد. سعی کردم به خودم مسلط بشم. سرمو برگردونم سمت کامران و گفتم “اول با تو؟” دوباره زد زیر خنده. خنده هاش رو اعصابم بود. برم گردوند. یه دستشو گذاشت روی کونم و دست دیگشو از جلو دوباره کرد تو کسم و فشار داد و شروع کرد به مالیدن و گفت “یعنی دلت نمیخواد دو تا کیر کلفت همزمان تو کس و کونت برررره؟” قلبم ریخت. از اول هم حدس زده بودم ولی بازم ته دلم امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم.

قبل از این که بریم توی اتاق خواب بهم مشروب دادن. خوردم که کمتر عذاب بکشم. کامران تنمو میمالید و لباسامو با ولع یکی یکی در آورد. خودشم لخت شد. کیرش کاملا شق شده بود. کلفت و بزرگ بود. زیر کیرشو گرفت و چند بار تکونش داد و گفت “چطوره؟ خوشت میاااااد؟” آرش از پشت بغلم کرد. لخت و داغ بود تنش. کیرشو گذاشت لای چاک کونم و فشار داد. کامران از جلو چسبید بهم و کیرشو مالید روی کسم. یه کیر از پشت و یه کیر از جلو. فشارم میدادن و سینه هامو میمالیدن. داشتم بینشون له میشدم. بعد سه تایی رفتیم رو تخت. کیر آرش از کیر کامران بزرگتر بود. کامران نیم خیز نشست و تکیه داد و سرمو گرفت وسط پاهاش و گفت “بخورش که داره میترکه” کیرش تو دهنم جا نمیشد. سرمو گرفت و فشار داد و کیرش خورد ته حلقم. عق زدم ولی درش نیاورد. آرش یه کاندوم کشید روی کیرش و انگشت شستشو فرو کرد تو سوراخ کونم. با انگشتش یه کم کونمو باز کرد و بعد سر کیرشو فشار داد. کامران داشت خفه ام میکرد و آرش کیرشو تا ته فرو کرد تو کونم و جر خوردم. با هر حرکت آرش، کامران کیرشو بیشتر تو دهنم فشار میداد. با هر بدبختی بود کیر کامرانو از دهنم کشیدم بیرون و یه نفس کشیدم و گفتم “صبر کن” چشماش خمار بود. یه نخ سیگار آتیش زد و خیره نگام کرد. آرش همونجور که تو کونم عقب جلو میکرد سیگار رو از کامران گرفت. میترسیدم از دستشون بیفته. سیگار کوفتیشون که تموم شد کامران یه کاندوم کشید سر کیرش و برم گردوند. با کون منو نشوند روی کیرش. چون آرش تازه از کونم در آورده بود دردم نیومد. بعد منو خوابوند رو خودش و سینه هامو گرفت تو مشتش و شروع کرد به کمر زدن. صدای آه و اوهش داشت گوشمو کر میکرد. حالا آرش درست جلوم بود. خواست بذاره تو کسم که گفتم “کاندومو عوض کن”

بهش انگار سنگین اومد. یه کاندوم نو کشید رو کیر مثل عَلَمش و گفت “همچین بگاممممت که نتونی دیگه نطق کنی” وقتی کیرشو فشار داد تو کسم نتونستم جیغ نزنم. کسم تنگ تر از همیشه شده بود. داشتم جر میخوردم. سعی کردم نذارم ولی کامران دستامو تو دستاش قفل کرد دور شکمم و به خودش فشارم داد و آرش کیرشو فرو کرد تو کسم. اشکم داشت درمیومد از درد. لبمو گاز گرفتم که اشک نریزم. کامران کیرشو تو کونم نگه داشته بود و آرش وسط پام تو کسم کمر میزد. سعی کردم بلند بشم از جام ولی کامران نمیذاشت. لاله گوشم زیر دندونای کامران ذق ذق میکرد. بی شرفا یه چیزی مصرف کرده بودن وگرنه هر خر دیگه ای بود باید کمرش چند بار خالی میشد. وقتی آب آرش با فشار پاشید تو کاندوم افتاد روم. نفس نفس میزد. صدای کامران در اومد که “کسکش بکش کنار هیکلتو خفه شدم” آرش ولو شد روی تخت و کامران منو دمر خوابوند و افتاد روم. پاهامو با پاهاش جفت کرد و شروع کرد تو کونم تلنبه زدن. انقدر محکم عقب جلو کرد که به چند دقیقه نکشید که آبش با فشار خالی شد توی کاندوم. ولو شد سمت راستم. نا نداشتم تکون بخورم. دلم نمیخواست ریختشونو ببینم. دهنمو سرویس کرده بودن. صدای فندک اومد و بعد بوی سیگار پیچید توی اتاق. آرش بود. چند تا پک زد و بعد دادش دست کامران. کامران سرمو از تو بالش بلند کرد و گفت “میکشی؟” با سر اشاره کردم نه.

به زور از جام پا شدم. رفتم دستشویی و خودمو شستم. لرز کردم. جون تو تنم نمونده بود. وقتی برگشتم تو اتاق نبودن. نشستم لبه تخت. کامران اومد تو اتاق و وقتی دید دارم میلرزم گفت “بیا یه چیزی بزن گرم شی” چند پیک مشروب خوردم باهاشون و آرش همونجا رو مبل منو کشید تو بغلش و شروع کرد به مالیدن کسم. کامران یه کم مشروب ریخت نوک سینه هام و بعد یکی یکی کشیدشون تو دهنش. انگشتای آرش یکی یکی رفت تو کسم و کم کم خیس شدم. آرش زیر گوشم گفت “جووووووووووووووون حال اومد کسسسست؟ دلم میخواد ببینم اومدنتووووو جیییییگگگگر” انگشتای آرش تو کسم عقب جلو میشد و کامران با شستش چوچولمو میمالید. مشروب داغم کرده بود. بعد از اون همه درد حالا بعد از مدت ها داشتم تو بغل دو تا مرد حال میکردم. کیر آرش زیرم داشت باد میکرد. حرکات دستش سریع تر شد و کامران چوچولمو محکم تر مالید. آرش زیر گوشم با لحن حشریش زمزمه کرد “آررررره بییییا اووووووف خیس خیس شدییییییی بیا تو دستم بیا میخوام همه آبتو خالی کنی تو دستتتتمممم. جووووون چه خماریییی شدییییی” یهو کمرم بلند شد و چند بار به شدت تنم لرزید و توی بغل آرش و زیر دست کامران ارگاسم شدم.

هر دو روانی بودن. تلافی حال دادنشونو تا صبح با وحشی بازی سرم درآوردن و چند بار دیگه دو تایی کس و کونم رو یکی کردن. دم ظهر کامران جنازمو تو کوچه پیاده کرد. سالار خونه نبود. ترجیح میدادم اون لحظه نبینمش. چند ماه گذشت. تو اون مدت کمتر از زمانی که خونه شراره بودم کار میکردم. مشتریایی که سالار جور میکرد خیلی پولدارتر از مشتریای قبلیم بودن. هر موقع هم هوس میکرد خودش باهام میخوابید و خالی که میشد ولم میکرد. خیلی وقت بود دیگه مثل سابق دلم برای پوست تیره و سر سینه پهن و بازوهای پُرش ضعف نمیرفت. برام شده بود یکی مثل بقیه. تا این که سالار واسه کار چند روزی رفت شهرستان. یه قرار گذاشته بود و بهم گفته بود چه روزی و چه ساعتی طرف میاد دنبالم. وقتی نشستم تو ماشین همین که چشمم افتاد به آرش خواستم پیاده بشم که در رو قفل کرد. با این که گفت تنهاست ولی باورم نشد. دیگه حاضر نبودم با هیچ کدوم اون دو تا روانی بخوابم. وقتی زبون خوش حالیش نشد چنان به سر وصورتش پنجول کشیدم که چند تا فحش پدر مادر دار نثارم کرد و از ماشین پرتم کرد پایین. فکر میکردم سالار تهران نیست و تا چند روز دیگه که برگرده آبا از آسیاب میفته. ولی فرداش هم کس و کونم رو یکی کرد، هم چنان کتکی خوردم که تا یک ماه نتونم زیر کسی بخوابم. هر چی بود کتک خوردن از سالار قابل تحمل تر از خوابیدن زیر یکی از اون دیوونه های روانی بود.

تا این که یه شب مردی اومد دنبالم که به محض دیدنم فکر کردم جن دیده. چنان بهم خیره شد و چنان چشماش گشاد شد که فکر کردم لابد شاخ داره روی سرم. با تعجب و حیرت خیره شده بود بهم و ازم چشم برنمیداشت. طول کشید تا استارت بزنه. نمیدونستم چی پشت نگاهشه. نگاهش برای من حتی آشنا نبود ولی نگاه اون چیز دیگه ای میگفت…

2 thoughts on “طعم تلخ سکس و روزگار روژان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>