شیرینی سکس با مامان

سلام من حامد هستم 25 سالمه، خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم یه خاطره تلخی است که دراوایل تلخی اش رو حس نمی کردم و فکر می کردم که شیرینه ، من با مامانم زندگی میکنم ، بابامو زیاد ندیدم چون از مامانم جدا شده و رفته زن گرفته و دیگه دور ور ما نمیاد حتی از من هم احوالی نمی گیره، مادرم 44 سالشه و معلم هست و بعد از طلاق از پدرم یه بار ازدواج کرد ولی پس از دو سال مجددا” از اون هم جدا شد، اون موقع من تو سن 12-13 سالگی بودم مامانم یه زن خیلی روشنفکر با فکری باز و به دور از این تعصبات کور کورانه است شاید هم این خصوصیتش باعث شد که دو بار طلاق بگیره چون بیشتر مردا دوس دارن زنشون همیشه مطیع و بله قربانگو محض باشه، که مادرم اینگونه نبود، خلاصه بگذریم من همیشه پیش مامانم میخوابیدم و اونم همش بهم میگفت که تو همه کس منی قول بده مامانی رو تنها نزاری و منو بغل می کرد، گذشت و گذشت تا اینکه من حدودا” 17 ساله شدم و سوم دبیرستان بودم مامانم تو این مدت خیلی بام راحت شده بود اکثر حرفایی رو که مادرها یا پسرا خجالت میکشیدن به هم بگن ما به راحتی با هم در میون میگداشتیم، حتی بعضی وقتا با هم فیلمهای زیر نویس که صحنه هم داشتن نگاه میکردیم، راستش من نسبت به مامانم که شبا کنارش میخوابیدم مثل این داستانهایی که مینویسند اصلا” احساس شهوت یا نظر بدی نداشتم، یه روز که داشتم با مامانم حرف می زدم ازم پرسید که از دوست دخترت چه خبر ،

من اول جا خوردم چون تا حالا در این مورد هیچ حرفی نزده بودیم نه اینکه خجالت بکشم فقط تا حالا از این موضوع حرفی نزده بودیم، منم گفتم ای بد نیست اونم گفت ناقلا حالا کیه منم گفتم همسایه روبرویی مهسا هستش، بعدش خندید و گفت چقدرخوش صلیقه ای پدر سوخته، خلاصه اون شب گذشت و از اون روز به بعد تغییر محسوسی در رفتار مادرم احساس میکردم، البته همیشه تو خونه لباسهای کاملا” راحت می پوشید وزیاد خودشو ازم نمیپوشوند حتی شبا با تاپ و شلوارک میخوابید، منم به این وضع عادت داشتم ، ولی تغییر رفتارش خارج از این حرفا بود ، سعی میکرد بیشتر در مورد مسائل جنسی بام حرف بزنه، به شوخی از لذتهای این روابط می گفت و حتی بیشتر احساس میکردم داره خودشو بهم نزدیک میکنه، شبا دستش رو روی صورتم میزاشت و خودشو بهم میچسباند ، راستش من اول هیچ حسی نداشتم ولی کم کم داشتم شک میکردم، به هر حال یه پسر تو سن من که یه زن مرتب نوازشش بکنه و خوش رو بهش بچسبونه خیلی قابل تحریکه حتی اگه اون کس مادرش باشه، یه روز که داشتم فیلم سوپر نگاه میکردم و مادرم هم سرکار بود یکی از دوستام زنگ زد و قرار شد زود برم بیرون و با هم بریم یه جایی، از بس عجله داشتم تلویزیون رو خاموش کردم ولی یادم رفت سی دی رو از داخل دستگاه بیرون بیارم، شب شد و بعد از شام مامانم یه فیلم آورد نگاه کنیم، اون شب مامانم رفت دستگاه رو روشن کرد و خواست یه فیلم بذاره تو دستگاه همینکه دستگاه روشن شد صدای آه آه آه آه فیلم سوپره بلند شد یه زن و مرد مشغول سکس بودن، مادرم هم سریع فیلم رو درآورد و دستگاه رو خاموش کرد، من رنگم مثل گچ سفید شده بود ، مامانم اومد کنارم نشست و شروع به حرف زدن کرد، گفت که از کی این فیلمها رو نگاه میکنی از کجا آوردی و اینجور حرفا، بعد گفتش تو و مهسا تا حالا از این کارا با هم کردین ، منم گفتم راستش مامان تا این حد نه ولی چند بار بوسیدمش وهمدیگه رو بغل کردیم، بعد شروع به موعضه کرد و اینکه حواست باشه با کسی این کارا رو نکنی که خیلی از اون زنها یا دخترهای اینکاره مریض اند و ممکنه که بهت منتقل کنند. خلاصه حرفاش که تموم شد رفتیم که بخوابیم من یه حس تازه ای رو داشتم، همینکه رفتیم رو تخت بغلم کرد و خودش رو بهم چسبوند منم یه حس تازه ای داشتم دوس داشتم که بیشتر لمسم کنه پاش رو انداخته بود رو پاهام و دستش رو صورتم گذاشته بود و نوازشم میکرد، منم برا اولین بار دستم رو انداختم دور گردنش و موهاش رو نوازش کردم ، راستش داشت کیرم سفت می شد که خودمو ازش جدا کردم میترسیدم بفهمه،

چند شب گذشت ومامانم بیشتر خودش رو بهم میمالید و منم بیشتر باهاش ور می رفتم، راستش دیگه حسابی خوشم اومده بود از اینکارایی که منو مامامن شبا با هم انجام میدیم، هر شب بیشتر جلو میرفتیم، یکی از همین شبها به مامان گفتم تو چرا دوباره ازدواج نمکنی اونم گفت 2 بار قبلی بس نبود چه گلی به سرم زدن که حالا بخوام دوباره خودمو گرفتار کنم، منم بهش گفتم آخه براتون سخت نیست که مجرد باشین، بعدش گفت پدر سوخته حالا چی شده به فکر من افتادی و میخوای منو شوهر بدی ، گفتم همینجوری، راستش تو دلم گفتم آخه تابلوه که به شوهر نیاز داری و گرنه چرا اینقدر خودت رو به من میمالی و منم هرچی دستمالیت میکنم حرفی نمیزنی، تصمیم گرفتم هرجور شده این قضیه رو بهش بگم ، ولی راستش روم نمیشد و از اینکه این قضیه داشت بیخ پیدا می کرد ناراحت بودم، باید یه راهی پیدا میکردم خودم هم مستقیما” خجالت میکشیدم بهش بگم آخه دردت چیه ، چرا داری انجوری میکنی، خلاصه هرچی تیکه کنایه بهش می انداختم به رو خودش نمیاورد، یه بار دل و زدم به دریا گفتم مامان یه چیز میخوام بت بگم روم نمیشه، اونم گفت ما که تا حالا هیچ رو دربایستی با هم نداشتیم، منم گفتم این بار فرق داره، بعدش گفت هر چی میخوای بگی با اس ام اس برام بنویس منم خر خر تمام جریان رو براش نوشتم، اونم هیچ حرفی نزد یکی دو روز گذشت و جوابی بهم نداد، شاید فکر کنید دارم براتون داستان میگم ولی متأسفانه همش واقعیت تلخه زندگی منه، یه روز من خیلی خسته بودم و شب زود رفتم خوابیدم حدود ساعت 10 ، نمیدونم چقدر از درازکشیدنم نگذشته بود که احساس کردم کسی داره منو نوازش میکنه ، چون خسته بودم زیاد توجه نکردم ولی حس کردم داره یه چیزی کیرم رو میماله، چشمم رو که باز کردم با کمال تعجب دیدم که مامانم داره کیرم رو میماله و کنارم دارز کشیده، اینقدر شوکه شدم و جا خوردم چشمام رو بستم و خودم رو جابجا کردم و پشتم رو کردم به طرفش ولی انگار ول کن نبود، راستش اینقدر میترسیدم که قلبم داشت از شدت تاپ تاپ از جاش در میومد، آخه نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم، جرأت حرف زدن هم نداشتم ،

دست خودم نبود، حس خوبی نداشتم، مامانم از پشت خودش رو بهم میمالید برجستکی سینه هاش رو روی پشتم حس می کردم یه پاشم انداخته بود روی من، دستش رو هم مرتب به کیرم میمالید، دیگه کاملا” دستم اومده بود جریان چیه، مامان ازم چی میخواد، راستش من که تا حالا هیچ حس شهوتی نسبت به مادرم نداشتم الان داشت منو با این کاراش تحریک میکرد، آخه من یه جوان 17 ساله بودم که تازه به قول معروف کرک وپشمی درآورده بودم و دوس داشتم با کسی ارتباط جنسی داشته باشم چیکار میکردم چطور بیخیال میشدم، بعد چند دقیقه کیرم داشت سفت میشد مامانم هم همین رو متوجه شد بیشتر میمالید، یه لحظه پاشو از روم برداشت و منویه کم چرخوند طوری که پشتم به زمین شده بود اون وقت افتاد روم و شروع به بوسیدنه من کرد، باور کنید دیگه اختیار از دستم در رفته بود ولی همچنان کاری نمی کردم، فقط کیرم بلند شده بود و سفت شده بود که وقتی مامانم روم دراز کشید افتاده بود لا پاهاش، و با تکون خوردنهای مامانی مالیده میشد به رونهای مامان، خودش هم عمدا” پاهاشو به هم فشار می داد که کیرم رو بیشتر حس کنه، متأسفانه اون شب من هیچ ممانعتی نکردم و اختیار خودم رو داده بودم به دست مامانم که انگار جنون گرفته بودش، بعد چند دقیقه مادرم لبسامو در آورد و خودش هم لخت شد، همین که تن لخت مامان بهم میخورد از خود بیخود میشدم ،با کمال تعجب اون شب منو مامانی یه سکس تمام عیار رو با هم داشتیم ،

بعدش گرفتیم خوابیدیم صبح که از خواب بیدار شدم دعا کردم که این ماجرا ای کاش یه کابوس باشه که دیشب تو خواب دیدم، ولی وقتی مامان از خواب بیدار شد و گفت پسرم فکر نمیکردم کمرت اینقدر سفت باشه دیگه فهمیده بودم که همه چی واقعی بوده، اینقدر نارحت بودم که نتونستم صبحانه بخورم، ازاینکه با مادرم این کار رو کرده بودم از خودم بدم میومد، ولی دیشب اینقدر تحریک شده بودم و مامانم منو حشری کرد که دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم، اون روز دیر وقت به خونه برگشتم ، مامانم هم شاکی شد از صبح تا حالا کجا بودی و، و اصلا” به رو خودش نمی آورد که دیشب با هم چه افتضاحی رو رقم زده بودیم، از قیافه درهم و ناراحت من هم فهمیده بود که خیلی از اون کار دیشبی پشیمان هستم، اون شب گذشت و مامان کاری به کارم نداشت، چند روزی گذشت ومنم همش تو خودم بودم، یه روز مامانم از سر کارش اومد و گفت عصر میخواد بره آرایشگاه آخه امشب دعوتمون کرده بودن عروسی ، از آرایشگاه که برگشت حسابی به خودش رسیده بود و آرایش کرده بود، شب که از عروسی برگشتیم، رفتیم که بخوابیم که مامان یه تاپ صورتی با شلوارک کوتاه که خیلی هم گشاد بود پوشیده بود اومد کنارم دراز کشید و بهم گفت اینا بهم میان اینا رو برا تو پوشیدم میخوام بدونم دوس داری،

باز دوباره شروع کرد به نوازش ، منم دیگه میدونستم منظورش چیه و ازم چی میخواد، نمیدونم چرا تسلیمش میشدم و هرکاری میخواست براش انجام می دادم در حالیکه و قتی صبح میشد دوباره پشیمون میشدم، و تصمیم میگرفتم که این بار دیگه در برابرش مقاومت میکنم، ولی هر بار باهاش میخوابیدم و ارضاءش میکردم، 2 سالی به همین منوال گذشت که من تو دانشگاه قبول شدم ، دانشگام تو یه شهرستانی بود که نزدیک شهر ما بود حدود 2 ساعتی ازهم فاصله داشتن، مهر ماه که رفتم دانشگاه یه 2 ماهی برنگشتم خونه ، راستش یه شب خواب مادرم رو میدیدم که جنب شدم، برا اولین بار بود که دوس داشتم کاش الان مامانی پیشم بود تا یه دل سیر میکردمش،صبحش بهش اس دادم و گفتم عصر میام خونه ، خودت رو آماده کن، وقتی که خونه رسیدم مامانی در رو باز کرد حسابی آرایش کرده بود یه روبوسی کردیم و یه راست دستم رد گرفت برد تو اتاق خواب و گفت که دیگه طاقت ندارم زود باش شروع کن خیلی بهت نیاز دارم و تو کفم، شروع به لب گرفتن از همدیگه شدیم و مامانی رو خوابوندم رو تخت و خودم روش دراز کشیدم، همش ازهمدیگه لب میگرفتیم و مامان منو میبوسید، بعدش یواش یواش لباسامونو در آوردیم، بعدش مامانی به شکم خوابید منم روش بودم، کیرم لاپاش افتاده بود یه کم که لاپایی باهاش رفتم و انداختمش به پهلو بعد سینه هاش رو تو دست گرفتم و می مالیدم مامان داشت به آرومی آه آه آه آه می کرد و لباش رو میخورد میدونستم که حسابی حشرش زده بالا، دهنم رو بردم جلو و سینش رو میخوردم ، مامان چشماشو باز کرد و به کیرک نگاه کرد و دستش رو برد به طرف کیرم، اونو با دست گرفت و یه خورده مالید بعد دهنش رو برد جلو و کیرم رو کرد تو دهنش و به آرومی داشت برام ساک میزد یه چند دقیقه که گذشت نزدیک بود که آبم بیاد، کیرم رو از دهنش بیرون آوردم و به صورت طاق باز انداختمش رو تخت، و خودم افتادم روش کیرم داشت مالیده میشد به کس مامانی و بعد خودش پاهاش رو برام بلند کرد وگذاشت رو شونه هام، منم پاهاشو گرفتم و یه کم خم شدم و کیرم رو به آرومی فقط می مالیدم رو کسش با این کارم مامان داشت از شدت حشر میمرد بعد بهم گفت زود باش دیگه کیرت رو فرو کن تو کسم دارم آتیش می گیرم ، منم آهسته آهسته کیرم رو تو کس مادرم فرو میبردم، مامانم دستش رو از پشت از زیر بغلم رد کرده بود و محکم منو چنگ می زد ، معلوم بود که داره آتیش میگیره،

همینطور کیرم رو فشار میدادم تو کس مامانی که تخمام چسبید به سوراخش ، حالا دیگه تمام کیرم توکسش بود پاهاش رو هم حلقه کرده بود و به پشت کمرم انداخته بود و داشت منو به خودش فشار می داد، یه چند لحظه کیرم رو تو کسش نگه داشتم بعد به آرومی درش آوردم و دوباره فرو بردم تو کسش، تلمبه هام رو شروع کرده بودم، مامانم هم مرتب داشت جیق میزد ومی گفت: اوف اوف اوف اوف اوف اوف اوف اوف آیی آیی آیی آیی آیی آیی آیی ، سرم رو خم کردم و دهنم رو گذاشتم تو دهن مادرم و لباشو می مکیدم، اونم لبای منو میخورد، خلاصه بعد چند دقیقه تلمبه زدن حس کردم داره آبم میادبه مامانی گفتم داره میاد اونم باهاشو محکم بهم چسبوند و با دستا ش کمرم رو به طرف خودش فشار داد بعد آبم رو که مثل آتشفشان داغ و پر فشار بود همشو خالی کردم تو کس مامانم، بعدش یه کم همدیگه رو بغل کردیم ، این بهترین و زیباترین سکسی بود که با مادرم داشتم چون خودم هوس کرده بودم، ولی واقعا” این لذت زودگذر خواهد بود، دیگه هیچ وقت نمیتونستم در برابر خواسته های نفسانی مادرم نه بگم یا مقاومتی رو نشون بدم ولی نمیگم عذاب وجدان ولی یه حس بدی همیشه نسبت به مادرم داشتم، خیلی ازش خواستم که ازدواج کنه و نیازای جنسی اش رو ارضاء کنه ولی هیچوقت قبول نکرد،

الان نزدیک 25 سالمه و نزدیک به 8 ساله که با مامانم ارتباط جنسی دارم و همیشه ، ته دلم هم از خودم و هم از مادره بدم میاد، چون منم بالاخره دوس داشتم مثله خانواده های دیگه من و مادرم پاک باشیم وفقط ارتباط مادروپسری داشتیم نه اینجور تا خرخره تو کثافتی که خودمون درست کرده بودیم گیر کرده باشم وراه بازگشتی هم نباشه، من نمیخوام موعضه کنم چون کثیفتر از اینی هستم که بخوام چیزی بگم ولی با ور کنید شاید اولین ارتباط لذت بخش باشه ولی تبعات و آسیبهای بعدیش ویران کننده است، راستش خواستم چند عکس از خودمو مامانم در حال سکس بزارم که دیگه گفتم دیونه گیه، پایان
نوشته: حامد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>