شب پریچهر و آقای دکتر

خیلی به داستانای دنباله دار علاقه ندارم اما داستان قبلیم “به پریچهر بگو منو ببخشه” کشید به مطب دکتر بهرام شیرزاد. البته سعی کردم طوری بنویسم که با نخوندن داستان قبلی هم بشه این داستانو خوند. به هر حال امیدوارم ادامشو هم دوست داشته باشین.

بعد از یک هفته از بیمارستان مرخصم کردن. شکل روح شده بودم. نه اشکی می ریختم نه حرفی می زدم. دلم سینا رو می خواست. دلم برای بوی تنش لک زده بود. دلم می خواست باز بشینم تو ماشین کنارش و همین که میشینم هنوز کمربندو نبسته دستامو ببوسه و عاشقانه نگاهم کنه. دلم می خواست باز مثل همیشه به محض دیدنم از اون چشمکای دختر کشش بزنه و برام آهنگ پریچهر رو زمزمه کنه…
می خونم به هوای تو پریچهر
چقدر خالیه جای تو پریچهر
دلم کرده هوایت

وای پریچهر دلم تنگه برایت
وقتی بهش فکر می کردم قلبمو انگار یکی فشار می داد. وقتی فکر می کردم که الان سینا بچه اون زنیکه رو گرفته تو بغلش سمت چپ تنم بی حس میشد.
چشمامو که باز کردم دوباره توی بیمارستان بودم. باز سرم بهم وصل بود. یه کم طول کشید تا یادم بیاد چه اتفاقی افتاده. تکون که خوردم درد پیچید توی دستم. کم کم یادم اومد که وانو پر از آب گرم کردم، نشستم توش، چشمامو بستم، به آخرین باری که سینا رو دیدم و آخرین لبی که از هم گرفتیم فکر کردم و با اطمینان تیغو کشیدم روی مچم. چشمامو باز نکردم تا تصویر چشماش ازم دور نشه، لرز همه تنمو گرفت و دیگه نفهمیدم چی شد…

وقتی بهوش اومدم بابا و مامان بالای سرم بودن. حس کردم پیر شدن. چند روزی تو بیمارستان بستری بودم. با تشخیص افسردگی شدید و احتمال خودکشی دوباره، برام روانشناس تجویز کردن. دلم می خواست خفه اش کنم وقتی با اون دماغ عقابی و عینک گنده اش می نشست جلوم و ژست بچه مثبتا رو می گرفت و مزخرف تحویلم میداد که به زندگی امیدوارم کنه. حالم ازش به هم می خورد. وقتی توی خواب و بیداری تنها جمله ای که از من می شنیدن این بود که “این دفعه اون زنیکه رو می کشم” فهمیدن اوضام خیلی خراب تر از چیزیه که فکرشو می کنن. همه وجودم پر از کینه و حرص و خشم بود. حسی که خواب و خوراکو ازم گرفته بود.
قرار شد پیش دکتر روانپزشکی که از پزشکای همون بیمارستان بود ویزیت بشم. ظاهرا دماغ عقابی دراز بی قواره هم از شاگردای همین جناب دکتر بود و پرونده منو همین مرتیکه دراز گذاشته بود زیر بغل دکتر بهرام شیرزاد.
بابا و مامان تو اتاق انتظار مطب نشستن و من رفتم تو. اخمام تو هم بود. انگار دارم میرم دشمنمو ببینم. حال و حوصله دری وری های دوباره رو نداشتم. خیلی خوشحالتر میشدم اگر میگفتن دیوونه شده و دیگه نمیشه براش کاری کرد.
دکتر یه پیراهن یاسی تنش بود با یه کراوات بنفش که روش طرح های یاسی داشت. خوش تیپ بود و غیرقابل مقایسه با اون نردبون دماغ عقابی. همون جا نزدیک در ایستاده بودم و با اخم خیره نگاهش می کردم. از پشت میزش بلند شد. شلوار پارچه ای خاکستری کم رنگ پاش بود. قدش از سینا بلندتر بود و چهارشونه تر. شقیقه هاش جوگندمی شده بود. یه لبخندی گوشه لبش بود که حرصمو در آورده بود. به مبل سه نفره رو به روی میزش نزدیک شد و در حالی که لبخندش پررنگ تر میشد گفت “نمی شینی؟”
ترجیح دادم بشینم. پاهام نمی تونست بیشتر از چند دقیقه تحملم کنه. وقتی نشست کنارم یه حالی شدم. نفسم بند اومد. امکان نداشت اشتباه کرده باشم. عطر سینا بود. دیور… عطری که عاشقش بودم. عطری که با سینا شناخته بودم. نمیدونم دکتر متوجه تغییر حالتم شد یا نه ولی عکس العملی نشون نداد فقط با همون لبخند گفت “پس پری تو هستی؟”
ضربان قلبم رفته بود بالا. حالم داشت باز خراب میشد. اشکام بی اختیار سرازیر شد. بدون این که حالت نگاهش تغییر کنه گفت “اشک و زاری از دختری که اونجوری رگشو می زنه بعیده!”
به خودم اومدم و باز همون حالت تدافعی اومد سراغم. خندید و گفت “آهان حالا شد. پس معلومه حواست به منه” بعد رفت سراغ پرونده ام. حرفاش تکرار مکررات بود. همشو مو به مو می دونستم. به حرفاش گوش نمی کردم. برام مهم نبود چی می گه. مهم سینا بود که من دیگه نداشتمش و این دیوونه ها اینو نمی فهمیدن.
نمی دونم چقدر طول کشید که بابا و مامان رو خواست. من از اتاق رفتم بیرون. قرصا رو مامان و بابا گاهی با کلی ناز و نوازش و گاهی هم با داد و فریاد به خوردم می دادن. به شدت تحت نظرشون بودم تا مبادا باز کار دست خودم بدم. تو اون شرایط بدتر دنبال فرصتی می گشتم تا خودمو خلاص کنم و نمی تونستم. یه جور لجبازی کور ولی نمیدونستم با کی یا چی.

از طرفی هم تحمل اون وضعیت دیگه برام خیلی سخت بود. خونه پدریم برام مثل زندان شده بود. گاهی انقدر بهم فشار میومد از وضعیت مزخرفی که توش گیر کرده بودم که زار زار گریه می کردم و به سینا بد و بیراه می گفتم. حرص و ناراحتیم که خالی میشد باز ته دلم میمردم براش. به قول سارا شده بودم یه دیوونه تمام عیار.
هفته ای دو بار دکتر شیرزاد رو می دیدم و وضعیتم رو بررسی می کرد. شاید عطر سینا بود که باعث می شد بدون جر و بحث برم مطبش و ساعت ها به حرفاش گوش کنم. با این که در برابر حرفاش سکوت می کردم ولی اهمیت نمی داد و کار خودشو می کرد. بدترین قسمت ماجرا این بود که هفته ای یک بار هم اون نردبون دماغ عقابی و مزخرفاتشو باید تحمل می کردم. حس میکردم شدم موش آزمایشگاهی اون مرتیکه دراز. یه روز که حسابی درمونده و کلافه شده بودم با یه لحن ملتمس به دکتر شیرزاد گفتم “تو رو خدا می شه دیگه این نردبون این جا نیاد؟” دکتر با تعجب از این که من بالاخره دهنمو باز کرده بودم ابروهاش رفت تو هم و گفت “نردبون؟! کدوم نردبون؟!” وقتی فهمید منظورم کیه از خنده منفجر شد. انقدر خندید که منم از خنده اش خنده ام گرفت. بعد در حالی که سرشو تکون میداد گفت “پس حرف زدن و خندیدنم بلدی؟!”
اومد نشست کنارم. لحنش آرومتر و مهربونتر از همیشه بود. اون روز برای اولین بار به حرفاش گوش کردم. برای اولین بار دیدمش. اون روز بهش قول دادم که سعی کنم وضعیتم رو تغییر بدم به شرطی که اون مرتیکه نردبون که همش رو اعصاب من بود دیگه نیاد. یه توافق بین من و دکتر. کم کم بهش اعتماد کردم. شد محرم اسرارم. خیلی حالم بهتر می شد وقتی می دیدمش. شماره موبایلش رو هم بهم داده بود و هر موقع حالم بد می شد و ناامیدی خونم میزد بالا بهش زنگ می زدم یا اس ام اس می دادم.
با مصرف مرتب داروها و تمرین هایی هم که دکتر شیرزاد و دکتر نردبون برام تجویز کرده بودن حالم کم کم بهتر شد. دیگه هفته ای فقط یک بار پیشش می رفتم. تا پنجشنبه برسه حسابی کلافه می شدم. تمام هفته منتظر غروب پنجشنبه بودم. بعضی وقتا که سرش شلوغ بود و نمی تونست اس ام اس یا تماسمو جواب بده دیوونه می شدم. توی اون مدت فهمیده بودم از زنش جدا شده و زنش با دخترشون امریکا زندگی می کنن. خیلی وقتا تو خیال بافیام خودمو زن بهرام تصور می کردم. تو خیالم میبوسیدمش. تو خیالم خودمو تو بغلش تصور می کردم. تو خیالم… اما واقعیت زندگی چیز دیگه ای بود.
چند ماهی تحت مراقبت بودم. سخت بود ولی کم کم با واقعیت کنار اومدم. متاسفانه درد از دست دادن سینا رو نه با قرصا و تمرینای تجویز شده بلکه با خیالپردازی های عاشقانه دخترونه فراموش کردم. دکتر هم تشخیص داد که “پری دیگه دست به کار احمقانه ای نمی زنه” اما خبر از دل من دیوونه و ذهن پریشونم نداشت.

ندیدن دکتر به همم ریخت. شد یه مشکل تازه. یه درد جدید. گاهی براش اس ام اس می دادم و اونم جواب می داد اما دلم براش تنگ میشد. دلم میخواست ببینمش. بالاخره یه روز طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام ببینمش. استقبال کرد و گفت آخر وقت برم مطب و گفت خوشحال می شه از دیدنم.
اون روز یه مانتوی اسپرت گشاد و کوتاه خاکستری پوشیدم. با شلوار جین خاکستری دمپاگشاد که روی رونش سنگشور شده بود. با این مانتو شلوار شکل دختر بچه های کارتونی می شدم. با شال فیروزه ای و کیف و صندل فیروزه ای. یه گردنبند بلند با سنگای فیروزه ای هم انداختم روی مانتوم. خط چشم فیروزه ای و گوشواره های درشت فیروزه ای و رژ لب کمرنگ صورتی.
دکتر وقتی منو دید خندید و گفت “پری یه وقت چشمت نزنن؟!” منم خندیدم. دلم می خواست بغلش کنم. عطرش باز غم دلمو تازه کرد. ولی دوست داشتم بوشو. دیور برای من گرم یا سرد، شیرین یا تلخ نبود. دیور غمگین ترین عطر زندگیم بود که به بوش معتاد بودم. همونطور که به دیدن دکترم معتاد شده بودم.
دستپاچه بودم و دستام می لرزید. خیره نگاهش می کردم. برام چایی ریخت و نشست کنارم روی همون مبل همیشگی. یه کم اخماش رفت تو هم و گفت “چیزی شده پری؟!” بغض کرده بودم. گفت “می دونی که می شنوم پس نریز تو خودت و بگو ببینم چی امروز این پریچهر فیروزه ای خوشگلو کشونده اینجا؟” حس میکردم از همیشه خوش تیپ تر شده. بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم و همزمان با ترکیدن بغضم خودمو انداختم تو بغلش.
صورتشو نمی دیدم ولی تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. عطر تنشو می بلعیدم. خودمو محکم چسبونده بودم بهش. کم کم دستاشو دور شونه هام حس کردم. خودمو بیشتر تو آغوشش فرو کردم. آغوشش امن ترین آغوش دنیا بود برای من. کمی تو بغلش نگهم داشت و بعد آروم منو از خودش جدا کرد. با انگشت شصتش اشکامو پاک کرد و باز دستاشو گذاشت روی شونه هام. توی چشماش هم بهت بود هم نگرانی. پیش از این که حرفی بزنه یهو لبامو گذاشتم روی لباش. درست مثل همون بوسه اولی که سینا تو ماشین بی هوا ازم گرفت. دیوونه شده بودم. محکم می بوسیدمش و لباشو می مکیدم. هیچ حرکتی نکرد. با یه حس سرخوردگی لبامو از لباش جدا کردم. رژم مالیده شده بود به لبش. دیگه روی موندن نداشتم. نزدیک در بودم، داشتم تقریبا فرار می کردم که از پشت شونه هامو گرفت و برم گردوند. خیلی بلندتر از من بود. چونه امو گرفت و آورد بالا و توی چشمام زل و زد و در حالی که اخماش تو هم بود گفت “چی کار کردی با خودت؟!”
روی نگاه کردن تو چشماشو نداشتم. سرمو انداختم پایین. مستاصل بودم. اشکام باز گوله گوله ریخت پایین. دوسش داشتم. نه دیوانه وار مثل سینا. خیلی آروم دوسش داشتم. برای اولین بار دکترمو کلافه دیدم. مدام دستشو می کرد توی موهاش. لبشو با دستمال پاک کرد. کتشو برداشت و گفت بریم.

تو ماشین چیزی نمی گفت. عصبی بود. بعدها بهم گفت که بدجوری تو منگنه گذاشته بودمش چون با شرایطی که من داشتم می ترسید هر اقدامی از طرف اون باز منو به پله اول برگردونه.
منو برد خونه اش. وقتی در رو بست با صدایی که هیچ شباهتی به صدای آروم دکتر شیرزاد توی مطب نداشت گفت “نمی دونی چقدر ما اختلاف سنی داریم؟! نمی دونی من یه دختر دارم که فقط چند سال از تو کوچیکتره؟! نمی دونی من چه حسی بهت دارم؟! می دونی داری چی کار می کنی پری؟! میفهمی؟!”
بازم جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم. اشکام مثل اون اواخر همش سرازیر بود. حالم دیگه از این همه اشک و ضعف به هم می خورد. همه توانمو جمع کردم و توی هق هق گریه گفتم “برام مهم نیست. من… من… دوستت دارم. می فهمی؟ دوستت دارم. نمی تونم نبینمت لعنتی نمی تونم… بذار دوستت داشته باشم همین… بذار…” هق هق گریه نذاشت دیگه ادامه بدم.

بغلم کرد. چسبوندم خودمو بهش. سعی کرد متقاعدم کنه. با ناز و نوازش و قربون صدقه. با داد و فریاد و اخم و تخم. میگفت من فقط بهش عادت کردم. می گفت “خیلی از بیمارا به دکترشون علاقه مند میشن چون دکترشون برای شنیدن حرفاشون وقت می ذاره و باعث بهتر شدن حالشون میشه” می گفت “من دکترتم و فقط به من و حرف زدن برام عادت کردی” ولی تو گوشم نمی رفت. بهش گفتم “به من بگو که دوسم نداری بگو تا برم و دیگه نبینی منو”
کلافه شده بود از دستم. کراواتشو شل کرد. مدام دستش توی موهاش بود. در حالی که راه می رفت، گفت “چی بگم؟ چی بگم که نری باز خودتو به کشتن ندی؟! تو هیچ پرونده ای اینجوری نمونده بودم!”
هق هق می کردم و گفتم “چیزی نگو فقط بذار دوستت داشته باشم”
با حرفا و کارای احمقانه و دیوانه وارم در واقع حق انتخابی برای بهرام نذاشته بودم. برام مهم نبود که از ترس خودکشی کردنم باهام همراهی کنه. می خواستم داشته باشمش همونجور که اون زنیکه سینا رو داشت. با این تفاوت که من بهرامو از کسی نمیگرفتم.
همه عشق و محبتی رو که قرار بود به پای سینا بریزم به پای بهرام ریختم. کلید خونه اش دستم بود. می دونستم چه غذاهایی رو دوست داره. بیشتر از 15 سال ازش جوون تر بودم. هر موقع میومد خونه و می دونست من اونجام از دم در داد می زد “کجایی زلزله؟” عشق میکردم با زلزله گفتنش.
برعکسِ سینا، خیلی آروم و صبور بود و شر و شور نداشت. عوضش من حسابی از سرو کولش بالا می رفتم. انقدر بهش محبت کردم و انقدر براش دلبری کردم که کم کم یه چیزایی ته دل اونم تکون خورد. کم کم به خودش و به من اجازه داد به هم نزدیکتر بشیم. کم کم لبامون رسید به هم. به همون جایی که من میخواستم. با این حال رابطمون از حد بوس و بغل و نوازش فراتر نمیرفت. انقدر ازم بزرگتر بود و انقدر جذبه داشت که جرات نکنم از حدی که ناگفته تعیین کرده بود فراتر برم. من گرمای آغوششو می خواستم و حاضر نبودم به هیچ قیمتی از دستش بدم.
تا این که شب تولدش با سارا هماهنگ کردم و به بابا اینا گفتم شب پیش سارا می مونم. براش همون عطر رو گرفتم. همه خونه رو پر از گل و شمع کردم. خودمو کشتم تا فسنجون درست کنم. انگار بار اولمه. صد بار به سارا زنگ زدم و روانیش کردم. یه پیراهن دکولته فیروزه ای حریر بالای زانو پوشیدم. انقدر کوتاه بود که اگه یه کم خم می شدم شورت نیم وجبیم دیده میشد. بالا تنه اش شبیه سوتین سنگ دوزی شده بود و تا روی کمر تنگ بود و بعد دامن چند وجبیش کلوش می شد.
بهرام اون شب ساعت 10 رسید خونه. فکر نمی کرد اون وقت شب اونجا باشم. وقتی برقا رو روشن کرد شوکه شد از دیدن من و از میزی که چیده بودم و همینطور از لباسم. نذاشتم بیشتر فکر کنه. تولد 40 سالگیش رو تبریک گفتم و لبام رفت روی لباش. زودتر از معمول ازم جدا شد و گفت “پری این وقت شب نباید خونه باشی؟!” اینجوری که حرف میزد منو یاد بابام مینداخت.

دلگیر شدم و گفتم “بهرام با سارا هماهنگ کردم” اخماش رفت تو هم و گفت “باشه پس شب می برمت پیش سارا”
می دونستم نباید باهاش مخالفت کنم. تا لباساشو عوض کنه شمعا رو روشن کردم و برقا رو خاموش کردم. وقتی برگشت باز مهربون شده بود. گفت شام عالی شده. وقتی شمع 39 سالگیش رو فوت کرد باز بوسیدمش، اینبار اما خیلی طولانی. اون شب برای اولین بار با هم مشروب خوردیم. از قفسه مشروباش یه شامپاین جدا کرده بودم. کلی اصرار کردم تا با هم مشروب بخوریم. بعد هم گفتم جوری درشو باز کنه که مثل توی فیلما بپاشه هوا. کلی بوسش کردم و التماس کردم تا یه کمشو بپاشه رو من. وقتی داشت می پاشید روم کلی جیغ کشیدم. خندید و گفت “بیخود نمی گم زلزله ای که” یه گیلاس به سلامتی بهرام و یه گیلاس دیگه به سلامتی من رفتیم بالا. بهرام یه گیلاسم تنهایی رفت بالا و به من نگفت به سلامتی کی یا چی رفته. بغلم کرد. لبامو بوسید و گفت “فکر نمی کردم شب تولد 40 سالگیم یه پری کوچولوی خوشگل مثل تو توی بغلم باشه”
کادوشو که دادم یه کم ازش به خودش زد و سرم رفت توی گردنش. داغ داغ شده بودم. اونم حالش بهتر از من نبود. مشروب جفتمونو گرفته بود. صدای نفسای همو می شنیدیم. لبامون باز رفت روی هم. کم کم زبونشو کشید زیر گردنم و شروع کرد به لیس زدن رد شامپاین روی تنم. رو هوا بودم. داغ بودم. سرمو داده بودم عقب و از حس زبون خیس و داغش روی تنم لذت میبردم. بغلم کرد. پاهامو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که ایستاده منو گرفته بود تو بغلش زیر گلو و بالای سینه هامو میلیسید. دستمو حلقه کردم دور گردنش که نیفتم. لاله گوشمو به دندون گرفت و آروم زمزمه کرد “نترس نمیندازمت. مثل پر سبکی کوچولوم”
آروم آروم زیپ پشت لباسمو باز کرد. پیراهنم افتاد دور کمرم. سینه های گرد و سربالام افتاد بیرون. چند لحظه نگاهش روی سینه هام خیره موند. بعد سرشو خم کرد و یکی یکی گرفتشون توی دهنش. دستمو از پشت کردم توی موهاش. سینه هامو که میخورد نمیتونستم ساکت بمونم. نمی تونستم آروم بگیرم تو بغلش. همه تنم پیچ و تاب می خورد وقتی لیسم میزد. همونجوری که گردن و سینه هامو میلیسید رفت سمت اتاق خواب. آروم منو گذاشت روی تخت و اومد روم. باز لبامون رفت روی هم. زبون همو محکم می مکیدیم و به هم مهلت نمی دادیم. پاهامو حلقه کردم دور کمرش و به خودم فشارش دادم.
یه لحظه لبش از تنم جدا نمی شد. چقدر حس خوبی داشتم. همه تنمو لیس می زد. کم کم اومد پایین و پیراهنمو از پاهام کشید بیرون. نگاهش، حرکاتش، نفس زدناش… با همیشه فرق کرده بود. داغ کرده بود. منم خیس خیس بودم. آروم بند شورت نیم وجبیمو زد کنار و شروع کرد به مالیدن کسم. چند بار که انگشتشو کشید لای کسم. از حال رفتم…
“بهرااااااااام وااااااااااااااایییییی …..”
“جااااااااااانم کوچولوی من؟”
بدون این که شورتمو دربیاره کسمو می مالید. خوب میدونست چی کار باید بکنه. خیلی خوب میدونست کجا رو چی جوری بماله که دیوونم کنه. همونجور که با چشمای خمارش خیره نگاهم می کرد با دست دیگه اش شروع کرد باز کردن کراوات و دکمه های پیراهنش. ولی شلوارشو درنیاورد. دوباره اومد روم و باز شروع کردیم به لب گرفتن. داشتم از هیجان سکس با بهرام میمردم. همین که دستمو بردم سمت کمربندش یهو خودشو کشید عقب. جا خوردم. خم شد روم. هیچ کدوم حرفی نزدیم. دستشو آروم کشید روی گونه ام. خیره نگام میکرد. یه کم اخماش رفته بود تو هم. لبامو گذاشتم روی لباش ولی فایده ای نداشت. به پشت افتاد روی تخت و مچشو گذاشت روی پیشونیش. میدونستم چشه.

آروم صداش کردم “بهراااام؟” تکون نخورد. خودمو خم کردم روش. سینه هامو چسبوندم به تنش. دستشو از روی پیشونیش کنار زدم و انگشتامو بردم توی موهاش. همیشه خوشش میومد با موهاش ور برم. هر چی التماس بود ریختم تو نگام. خیلی جدی و با کلافگی گفت “اینجوری نگام نکن پری!” یه کم جسارت دادم به خودمو دستمو بردم لای پاش. سفت سفت شده بود. چشماشو بست. دستشو گذاشت روی دستم و یه کم نگهش داشت همونجا. بعد خواست دستمو برداره که نذاشتم. پیش از این که چیزی بگه پیشدستی کردم و گفتم “به خدا می دونم چقدر اختلاف سن داریم. تو رو خدا باز شروع نکن. تو رو خدا بهرام حسرت امشبو به دلم نذار. من دوست دارم چرا نمیخوای اینو بفهمی؟ چرا با خودت کنار نمیای؟ چرا هر دومونو عذاب میدی؟ به خدا من برات کوچولو نیستم. به خدا اندازه اندازم” بغض کرده بودم.
بغلم کرد و گفت “میترسم پشیمون بشی. تو هنوز حالت کاملا خوب نشده و خودتم اینو میدونی. فکر میکنی راحته گذشتن از تو؟! نه می تونم داشته باشمت و نه می تونم ازت بگذرم. میکشی منو آخرش پری…”
لحنش نرم شده بود. لبامو گذاشتم رو لباش. با زبونم لباشو از هم باز کردم. دلم می خواست مقاومتشو بشکنم. دلم می خواست شهوتش به منطقش غلبه کنه. دلم می خواست برای یک بار هم که شده منو اون جوری که هستم ببینه و بپذیره. برای یک بار هم که شده اون عذاب وجدان کوفتیشو بذاره کنار. دلم میخواست باهاش سکس کنم حتی اگر بار اول و آخر باشه.
سرمو بردم کنار گوشش و با یه لحن سکسی و کشدار گفتم “دلم میخواد بکنی منووو… همین امشب…” بعد از رو لباش بوسیدمش تا رسیدم به کمربندش. کمربند و دکمه شلوارشو آروم باز کردم. زیپشو با دندونام کشیدم پایین و صورتمو از روی شرت مالیدم به کیر سفت شدش. سرشو داده بود عقب و تند تند نفس میکشید. پیش از این که باز اون روی منطقیش بالا بیاد شورت و شلوارشو با هم از پاش کشیدم بیرون. کیرش از کیر سینا هم بزرگتر بود. از خودم خجالت کشیدم به خاطر مقایسه کردنشون ولی ناخودآگاه بود. بیخیال فکرام شدم. شورت بندی خودمم درآوردم و خوابیدم روش.
لباشو با لبام بستم تا چیزی نگه. لخت و داغ چسبیده بودیم به هم. منو کشید زیرش. انقدر محکم بغلم کرد که حس کردم استخونام داره خورد می شه. وقتی کیرشو روی کسم فشار داد از شدت شهوت بازوهاشو گاز گرفتم. با صدای بلند آه می کشیدم. جان گفتنای کشدارش شهوتی ترم میکرد.
موهاش حسابی به هم ریخته بود. هیچ کدوم مست نبودیم اما هر دو داغ کرده بودیم. تو چشمام خیره شد و گفت “آدمو دیوونه میکنی پری…” هیچی نمی فهمیدم اون لحظه. حتی اگه قرار نبود من و بهرام برای همیشه کنار هم بمونیم هم برام مهم نبود. اون لحظه توی اون اتاق خواب تاریک و روشن با همه وجود می خواستمش. به خودم بیشتر فشارش دادم و گفتم “عاشق دیوونه کردنتم”

لباش رفت روی لبام و آروم کیرشو سر داد دم سوراخ کسم. خیس خیس شده بودم. لذت تو همه تنم پیچید. کمرمو یه کم بلند کردم. سر کیرش درست جلوی سوراخ کسم بود. محکم بغلم کرده بود. یه کم فشارش داد. یه کم دردم گرفت. ولی با لذت همراه بود. می خواستمش. داغی تنشو، عطر تنشو.
“بکن بهرااااااااااااام… می خوامت لعنتیییییییییی… بکن… وااااااااایییییییییییی….”
تو چشماش هم عشق بود هم شهوت. صداش خیلی حشری و تحریک کننده شده بود… “فدات بشم پری”، “کوچولوی من”، “عشقم”، “عسلم”…
بعد کیرشو مالید به چوچولم. داشتم دیوونه میشدم. کیرشو روی کسم فشار میداد و عقب جلو می کرد. هر بار که خودمو جا به جا میکردم تا کیرش بره توی کسم حواسش از من جمع تر بود و نمیذاشت بره تو. یه کشمکش لذتبخش و بی صدا بین من و بهرام. صدای آه کشیدنم بلند تر شده بود. هر چی بهرام بیشتر کیرشو به کسم فشار میداد و میمالید صدای منم بلندتر می شد. انقدر کیرشو به چوچولم مالید و انقدر از لذت آه و اوه کردم که همزمان با ارضا شدن من اونم ارضا شد و آبشو خالی کرد بالای کسم. هر دو خیس عرق بودیم. موقع ارگاسم ناخونامو فرو کرده بودم تو کتفش. حس فوق العاده ای بود. یه لذت آمیخته با حس وحشتناک خواستن. یه لذت خیس و داغ و دلچسب. لذتی که دیوانه وار توی تمام تن آدم پخش میشه. هر چی بیشتر میگذره دلت بیشتر می خواد.

خیس از عرق و شهوت چسبیده بودیم به هم. حال نداشتیم تکون بخوریم. پاهام درد گرفته بود بس که فشارش داده بودم دور کمر بهرام. آروم شروع کرد به بوسیدن و نوازشم. سرمو فرو کردم تو گردنش. سرمو گرفت بالا و تو چشمام نگاه کرد. خواست چیزی بگه اما پیش از این که حرفی بزنه گفتم “تا آخر عمرم پشیمون نمی شم” نگاهش آروم شد. لبخند زد و آروم زیر گوشم گفت “کوچولوی دوست داشتنی من”
دستمو کشیدم به شقیقه های جو گندمیش و نوازشش کردم. دوستش داشتم. نه مثل سینا ولی حالا مطمئن بودم که از همون اولش هم هر چی که بود، عادت نبود. عشق بود اما نه از اون عشقای داغ و آتیشی. عشقی که کم کم تو دل هر دومون جاشو باز کرده بود.

با این که نه فقط اون شب، بلکه هیچ شب دیگه ای هم سکس ما کامل نبود و هیچ وقت بهرام کیرشو توی کون تنگ و کس خیس و پر هوس من نکرد، ولی اون شب برای همیشه یکی از بهترین شبای زندگیم شد که حتی با یادآوری خاطراتش یه حالی میشم و شورتم خیس میشه. با وجود اختلاف سنی زیاد و شرایطمون و یه سری اتفاقاتی که افتاد، نتونستیم برای همیشه با هم بمونیم اما همیشه خیلی آروم و عاشقانه دوسش داشتم و دوسم داشت و هرگز به خاطر اون شب و رابطه امون نه من پشیمون شدم نه بهرام.

نوشته: پریچهر

4 thoughts on “شب پریچهر و آقای دکتر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>