شب سراب روژان

روی تخت بند عمومی زندان دراز کشیدم و به سقف نگاه میکنم. سه ماه از دستگیر شدنم و اومدنم به اینجا میگذره. تقصیر خودم بود و باید توی انتخاب مشتریم بیشتر دقت میکردم. مطمئن بودم که همون اخرین کسی که براش مشروب برده بودم منو لو داده که باعث شد 6ماه حبس بخورم و بیفتم تو این هلفدونی لعنتی. روزای اولی که اومده بودم اینجا حس میکردم کسی از من خوشش نمیاد. چندبار با چندنفر از هم بندیهام درگیر شدم که باعث شده بود چند روزی رو تو انفرادی بگذرونم. اما این اواخر برو بچه ها از بیرون سفارشم رو به چندتا از قدیمیهای زندان و زندانبانها کرده بودن. این موضوع باعث شده بود کسی کاری به کارم نداشته باشه. گنده دماغ و سگ شده بودم و حال و حوصله ی خودمم نداشتم و نمیخواستم با بقیه قاطی بشم. حتی ساعت های تنفس و هواخوری که همه برای قدم زدن و والیبال بازی کردن به حیاط میرفتن، دوست داشتم توی بند میموندم و به روژان فکر کنم. توی تمام این مدت یادش یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمیره. مدتها بود که کسی نتونسته بود دلم رو اینطور تکون بده. نمیدونم توی این مدت بدون من چیکار میکنه. همش نگران اینم که در نبودنم شراره زهر خودش رو ریخته و کاری که نباید رو انجام داده باشه.اگه اینطور باشه خودم میکشمش. یاد روز اولی میفتم که ترانه، روژان رو که توی پارک باهاش اشنا شده بود، برای کار برده بودش خونه ی شراره.

اینطور که واسه اونها تعریف کرده بود وقتی میخواستن به زور صیغه ی پسر صاحبخونه شون کنن، با گلدون زده بود توی سرش و از خونه فرار کرده بود. جایی نداشت بره و وقتی توی پارک دور خودش میچرخید، با ترانه و دخترا اشنا شده بود. چند روز بعدش به شراره گفته بود از من بخواد برم محله شون وسرو گوشی اب بدم تا ببینم چه اتفافی برای اون پسره افتاده. وقتی به اونجا رفتم و با اعلامیه فوت جمال برگشتم و فهمید که چی شده، فشارش پایین اومد و بیهوش شد. کنار پنجره ایستاده بودم و به سیگارم پک میزدم که با صدای شراره برگشتم و نگاهم توی نگاه روژان قفل شد. چشماش سگ داشت. ابروهای مشکی کمونی،گونه های برجسته، بینی کشیده و قلمی ولبای قلوه ای قرمز رنگش، طوری توی چشم میزد که انگاری روی پوست شفاف و سفیدش نقاشی شده بود. توی کوچه اعلامیه اون پسره لندهور رو که دیدم فکرش رو هم نمیکردم کار این باشه. حتی تصورش هم سخت بود که دستان ظریف و لطیفش از پس اون تن لش قلچماق بر اومده باشه. سالها بود که هیچ زنی نتونسته بود نگاهمو اینجور به خودش جلب کنه و توی دل سنگ من اثر بذاره. وقتی بهوش اومد و چشماش رو دوخت به چشمای من دلم میخواست درسته قورتش بدم. اما یادمم نمیرفت که همین عروسک ظریف و لوند چطور دخل اون پسره رو اورده.

از طرفی هم نمیتونستم ازش بگذرم و عطش بودن باهاش یک لحظه منو رها نمیکرد. با اینکه عادت نداشتم با دخترایی که بامن کار میکنن بخوابم، ولی نمیتونستم از این یکی بگذرم. میدونستم اگه پاشو ازین در بذاره بیرون نصیب گرگهای بدتر از من و شراره میشه. یا سرش میرفت بالای دار یا اینکه نهایتش ابد میخورد و موهاش مثل دندوناش سفید میشد..
درحالیکه از اتاق بیرون میرفتم شراره رو صدا کردم و در رو پشت سر خودم بستم. بیرون اتاق از شراره پرسیدم: حالا میخواد چیکار کنه؟ اگه ازینجا بره ممکنه گیر بیفته. خوب موقعیتی که توش قرار داره رو براش توضیح بده. بگو اگه اینجا باشه مجبور نیست زیر ادمهایی مثل اون پسره بخوابه. اگر هم قبول نکرد… کمی مکث کردم و ادامه دادم: میتونه هر جا که خواست بره..

واز خونه بیرون زدم. توی چند روز اینده همه ش به فکر روژان بودم. هم دلم براش میسوخت وهم اشتیاق بودن باهاش یک لحظه ولم نمیکرد. چشمهای مشکیش و التماسی که توش موج میزد همش جلوی چشمم بود.
یک هفته بعد رفتم خونه ی شراره. توی این مدت فکراش رو کرده بود و پیغام داده بود که حاضره باهامون کار کنه. میدونستم که از روی اجبار دست به این کار زده. نمیخواستم که به این زودی وارد کار کنمش. وقتی توی ماشین منتظرش بودم که بیاد ببرمش خونه خودم به این موضوع فکر میکردم.
توی ماشین که نشست چیزی نگفت. میدونستم استرس داره. از طرفی هم ازهمین حالا باید طوری باهاش رفتار میکردم که حساب کار دستش بیاد. با تشر گفتم: زبونت خونه ی شرر جاموند؟
حدسم درست بود چون خیلی اروم و با ترس و لرز جواب داد: سلام…

توی مسیر هیچ حرفی باهاش نزدم. میخواستم وقتی رسیدیم خونه سنگهامو باهاش وابکنم. توی راه سرش رو سمت پنجره ی ماشین گرفته بود و کوچه خیابون محله های بالای شهر رو نگاه میکرد که با محله ای که توش زندگی کرده بود، زمین تا اسمون فرق داشت. به خونه که رسیدیم بهش گفتم: لباساتو تو اون اتاق عوض کن و شناسنامه ت رو بیار باهات کار دارم. وقتی لباساش رو عوض کرد و اومد پیشم شناسنامه ش رو که باز کردم با دیدن اسمش جا خوردم. ابروم رو بالا بردم و گفتم: روژان اسم واقعیته؟! اسم و فامیل ننه و بابات به زندگیت نمیخوره…!
ازین حرفم ناراحت شد. این موضوع رو به وضوح توی صورتش میشد مشاهده کرد. مخصوصا چشمهای مشکی قشنگش. دوست نداشتم ضعیف ببینمش. از ادمهای ضعیف بدم میومد. سری بالا داد و گفت: یه موقعی تو سهروردی زندگی میکردیم. پدرم مهندس راهسازی بود. چندسال پیش مادرم وقتی برای دیدن پدربزرگم به سنندج میرفت تصادف کرد و مرد. بعد از اون حال وروز پدرم رو به وخامت گذاشت. همه چیز و زندگیش رو دود کرد و نشست پای تریاک و هزار کوفت و زهرمار دیگه. مجبور شدیم خونه و زندگیمون رو بفروشیم و بریم یکی از محله های پایین شهر. همونجایی که اعلامیه اون پسره رو برام اوردی….

کلی از زندگیش گفت و گفت. منم هیچی نگفتم تا اینکه خودش ساکت شد. چهره ای بی تفاوت به خودم گرفتم و درحالی که سعی میکردم طوری نشون بدم که انگار تحت تاثیر حرفهاش قرار نگرفتم گفتم: هرزندگی که تا الان داشتی تموم شده. میدونی که تاوقتی با منی حق نداری با کس دیگه ای بخوابی، توی این خونه حرف حرف منه. حتی آب میخوای بخوری باید خبر داشته باشم. وگرنه بدجوری پشیمون میشی. گوشاتو وا کن .این در هنوز بازه و شناسنامه تم روی میز. اگه امشب بمونی باید تا هرموقع که من میگم بمونی، اگه نه همین الان ازین در میری بیرون و حق برگشتن نداری..
سکوت و تردیدش رو که دیدم دلم یهو افتاد. پیش خودم گفتم زیاد تند رفتم. نکنه قبول نکه و شناسنامه ش رو برداره و بره. با اینکه میدونستم جایی رو نداره، ولی باید این گربه ی ملوس رو دم حجله میکشتم تا دو روز دیگه جرأت نکنه به صورت خودم هم پنجول بکشه. چشمای نگرانش وسط اون صورت عروسکیش، دل سنگمو داشت از جا میکند. سکوت سنگینی بین ما حاکم شده بود. سرش رو پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت. میدونستم داره به این فکر میکنه که با این اوضاعش کجا رو داره بره؟ نخواستم بیشتر ازین زجرش بدم. میدونستم که شاید ته دلش راضی به اینکار نباشه ولی دنبال فرصتیه که قبول کنه. هرچند یکبار گفته بود ولی خودشم میدونست این اخرین فرصتشه..

شناسنامه رو که از روی میز برداشتم و به سمت در حرکت کردم، دستپاچه پرسید: جایی میرین؟
برگشتم به طرفش و با اخم جواب دادم: یادت باشه توی این خونه تنها کسی که سوال میپرسه منم.
قبل از اینکه دستگیره در رو بگیرم برگشتم و گفتم: در ضمن لازم نیست اینقدر رسمی حرف بزنی.. واز خونه خارج شدم…

صدای بلند گوی زندان که اسممو برای ملاقاتی صدا میکرد، منو به خودم اورد. حدس میزدم سیاوش باشه که بیرون دنبال کارهام بود. نمیدونم ساعت چنده ولی معمولا ساعات ملاقات بعد از ظهره. تازه یادم اومد که حتی واسه ناهار هم از بند بیرون نرفتم. پشت شیشه که نشستم سیاوش رو دیدم. با دیدنش هم خوشحال شدم هم نگران. توی چهره ش دنبال چیزی میگشتم که بتونم ازش جواب بگیرم. به گوشی اشاره کرد و با لبخند تلخی که روی لبش نشسته بود گفت: سلام، چطوری؟
نگاهی از روی تمسخر بهش انداختم و گفتم: میبینی و میپرسی؟
و درحالیکه سعی میکردم طوری صحبت کنم که مورد ظن مامورین زندان که تلفنها رو شنود میکردن قرار نگیرم ادامه دادم: تونستی بفهمی؟

سیاوش بدون اینکه چیزی بگه چشماش رو روی هم گذاشت و اشاره کرد آره..
خونم به جوش اومد. حدسم درمورد اون مشتری درست بود. یه خبرچین که در قالب مشتری به من نزدیک شده بود. میدونستم که خیلی دنبال این هستن که بگیرنم. اون روز هم به جز اون چندتا بطری چیززیادی توی ماشینم نبود. یه جورایی تیرشون به سنگ خورده بود و فقط تونستن به جرم فروش مشروبات الکلی به 6ماه حبس تعزیری بدون تبدیل به جریمه محکومم کنن. بقیه حرفهامون معمولی بود و چیزی نمیشد از توشون در آورد. سیاوش گفت که تونسته ماشین رو از پارکینگ در بیاره و به یک جای امن ببره.
بعد از رفتن سیاوش به بند برگشتم و در حالی که روی تختم دراز میکشیدم به این موضوع فکر میکردم که این سه ماه لعنتی رو چطور باید بگذرونم؟ چشمامو که روی هم گذاشتم یاد روزی افتادم که برای اولین بار متوجه رعشه ی دست روژان شدم…

اونشب رو خونه نرفتم. به چندتا از کارای مشتریها رسیدگی میکردم و اگه جنس یا خانوم میخواستن براشون میبردم. از طرفی میدونستم که بهتره روژان یه مدت تنها باشه. بعد از جریان قتل اون پسره روحیه ش خیلی داغون بود. نمیخواستم یهو هولش بدم وسط کار. از طرفی اینقدر به دلم نشسته بود که بعضی وقتها فکر میکردم شاید اصلا اینکارو انجام ندم و واسه همیشه برای خودم نگهش دارم. بعد از شراره این اولین دختری بود که یه همچین حسی نسبت بهش داشتم. ولی روژان حتی از شراره هم برای من داشت عزیزتر میشد. خونه که رفتم توی اتاق خواب من خوابیده بود. هیچ خوش نداشتم که اونجا ببینمش. ولی چون بهش نگفته بودم، نمیتونستم زیاد بازخواستش کنم. به صورتش تو خواب که نگاه کردم اینقدر راحت و معصوم خوابیده بود که دلم نیومد بیدارش کنم و صبر کردم خودش بیدار بشه. وقتی با تلفن صحبت میکردم از خواب بیدار شد. با اون شلوار جین و تیشرت و موهای بهم ریخته و چشمهای پف کرده که هنوز خواب توش موج میزد خیلی تو دل بروتر شده بود. صحبتهام که تموم شد خودم رو کنترل کردم و چهره ای جدی به خودم گرفتم و بدون اینکه جواب سلامش رو بدم گفتم: دیگه تو اون اتاق نمیخوابی فهمیدی؟
وقتی نگاه پرسشگرش رو دیدم که بدون اینکه چیزی بگه منو نگاه میکنه به سمتش خیز برداشتم و فریاد زدم: هرچی میپرسم یه جوابی داره، افتاد؟؟

اونجا بود که متوجه رعشه دستش راستش شدم. درحالیکه صداش از ته چاه درمیومد گفت: آآره…
دست سردش رو توی دستم گرفتم و با تعجب پرسیدم: واسه چی دستت میلرزه؟!
توی همون حالت جواب داد: از وقتی با گلدون زدم توی سر جمال اینجوری شده.
یه کم نگاهش کردم. دلم براش سوخت. فهمیدم خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم ضربه روحی خورده. وقتی دستم رو دور بدنش حلقه میکردم، بهت و تعجب رو میشد توی رفتارش دید. لبامو روی سرش گذاشتم و در حالی که عطرش رو با اشتیاق به درون ریه هام میکشیدم گفتم: نیازی نیست بترسی، اینجا جات امنه. حواسم بهت هست به شرطی که اون روی سگ منو بالا نیاری.

انگار که بخواد تأیید حرفهامو توی چشمام ببینه سرش رو بالا گرفت و توی صورتم نگاه کرد. لبای رنگ انارش دیوونه م کرد و دیگه نتونستم طاقت بیارم. لبامو روی لباش گذاشتم که مثل دستهاش سرد بود. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم که ناگهان گوشیم زنگ خورد و ولش کردم روی کاناپه..
اون یکماهی که توی خونه باهم بودیم از بهترین دوران زندگیم بود. هرچی میگذشت بیشتر عاشقش میشدم. مثل زن و شوهر باهم زندگی میکردیم. یاد روزی افتادم که بکارتش رو گرفتم. روی تخت بعد از یک سکس داغ ملافه رو از زیرش برداشتم و مچاله کردم و از تخت انداختم پایین و توی بغلم گرفتمش. نذاشتم بین پاهاشو نگاه کنه. نمیخواستم واکنشش به خون مثل رعشه ی دستش بشه. تا اون موقع با دخترای باکره ی زیادی خوابیده بودم ولی حس مالکیتی که نسبت به روژان داشتم به هیچ کدومشون نداشتم. حتی شراره که یه زمانی عاشق هم بودیم.

وسایلم رو که از انتظامات زندان گرفتم فقط یه چیز توی ذهنم بود. روژان…
ته دلم نگران بودم. یه حسی بهم میگفت که همون اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده. درب بزرگ زندان پشت سرم صدا کرد و یه لحظه نسیم ازادی صورتم رو نوازش داد. تا قبل از این هیچوقت نمیتونستم حس کنم که ازاد بودن چه لذتی داره. ولی الان بعد از اون شش ماه لعنتی دیگه نمیخوام از دستش بدم. هوا کم کم داشت تاریک میشد.. یه ماشین دربست گرفتم تا یک راست برم خونه خودم. امیدوار بودم که روژان رو اونجا ببینم. دم در، ماشینم رو توی پارکینگ خونه دیدم.

از پله ها که بالا اومدم متوجه شدم گلدون کنار در خشک شده. خواستم فکر کنم لابد حوصله نداشته گلدون رو اب بده ولی وقتی درو باز کردم وسکوت خونه رو دیدم حس کردم قلبم از جاش در اومده. توی پذیرایی و اتاق خواب رو هم گشتم. یه مقدار وسیله روی زمین ریخته شده بود و کشوی دراور و کمد دیواری هم بهم ریخته بود. اما لباسهای روژان داخلش نبود. مشخص بود که خیلی سریع و باعجله وسایل رو جمع کرده. زانوهام سست شد. نفسم به شماره افتاد و از درون خالی شدم. میدونستم اونچه که ازش واهمه داشتم به سرم اومده. شراره کار خودش رو کرد و روژان رو از دستم بیرون کشید. خشم، تمام وجودم رو پر کرد. با اینکه میدونستم خودم مقصرم اما روژان نباید اینکارو با من میکرد. ولی دیگه مهم نبود و به این چیزها فکر نمیکردم. حالا دیگه تنها فکر توی سرم فقط شراره بود … میکشمش.

نیمه های شب بود که به در خونه شراره رسیدم. همه چراغها خاموش بود و نشونی از بیداری دیده نمیشد ولی میدونستم که شراره تا ساعت یک و دو بیداره. کلید رو توی جاکلیدی انداختم و درو باز کردم. دیگه تحمل نداشتم. ته دلم کورسویی بود که روژان رو اینجا ببینم. امیدوار بودم که کاری نکرده و خودش رو به باد نداده باشه. چراغ پذیرایی رو که روشن کردم بلند داد زدم: شرر، شرر کجایی؟
چند دقیقه بعد شراره از اتاقش بیرون اومد. هنوز لباس خواب نپوشیده بود و یه دامن تنگ کوتاه و استین رکابی تنش بود. چشمش که به من افتاد آشکارا رنگ از صورتش پرید و در حالیکه سعی میکرد خودش رو کنترل کنه لبخندی زد و گفت: سالار..!! بالاخره اومدی؟! کی ازاد شدی؟! میگفتی لااقل بیام دنبالت..
ادامه حرفش رو قطع کردم و پرسیدم: روژان کجاست؟ رفتم خونه نبود…!

شراره خواست لبخند بزنه و چیزی بگه که اینبار با شدت بیشتری فریاد زدم: پرسیدم روژان کجاست؟
شراره که منو اینطوری دید چهره ای جدی به خودش گرفت و در حالیکه سعی میکرد موضوعی رو توضیح بده گفت: توکه دستگیر شدی اوردمش اینجا. نمیتونستم بذارم بیکار بگرده چون اونوقت بقیه ی دخترا رو نمیتونستم کنترل کنم برای همین……
دیگه نذاشتم ادامه بده به سمتش خیز برداشتم و گلوش رو چنگ زدم.
تو چی غلطی کردی؟ کی به تو گفت همچین گوهی بخوری؟ مگه نمیدونستی که من بالاخره ازون خراب شده بیرون میام؟

شراره که زیر دستای من نفسش بند اومده بود چیزی نمیگفت و چشماش داشت از حدقه بیرون میزد.. دستم رو از دور گردنش برداشتم و موهاش رو پیچیدم دور دستمو پرتش کردم سمت دیوار. خورد به کنسول کنار دیوار و افتاد روی زمین. دخترایی که خونه بودن از اتاق اومدن بیرون و وحشتزده به من و شراره نگاه میکردن. به طرفشون نعره زدم: گمشید تو اتاقاتون. هنوز حرفم تموم نشده بود که همشون از ترس رفتن تو اتاقاشون و درو بستن. خشم و نفرت همه ی وجودم رو پر کرده بود. خودم رو ازین بابت مقصر میدونستم ولی نمیخواستم قبول کنم. به سمت شراره رفتم و گرفتمش زیر کتک. ولی با هر ضربه حس میکردم که خودم خار و ذلیل تر میشم. دلم میخواست خشم و نفرت از خودمم رو سر یکی خالی کنم. تن نحیف و ظریف شراره زیر ضربه های من کبود و شکسته میشد. خون جلوی چشمام رو گرفته بود. دامن کوتاهی که پوشیده بود بالا رفته بود و ران پای سفیدش کاملا مشخص بود. ولی من به هیچ چیزی جز انتقام فکر نمیکردم. ولی انتقام از کی؟
از چی؟
از شراره؟
یا از خودم؟

اگه اون شب لعنتی دستگیر نمیشدم الان روژان فقط به من تعلق داشت. راستی روژان!!! یعنی الان کجاست؟ زیر چند نفر تاحالا خوابیده؟ تن ظریف و پوست لطیفش رو چند نفر لمس کردن؟ چطور حاضر شده بود تن به این کار بده؟
دوباره خشم تمام وجودم رو در بر گرفت. زنده نمیذارمش. با همین دستهای خودم میکشمش. به خودم که اومدم شراره خودش رو از زیر دستام بیرون کشیده بود و کز کرده بود گوشه ی دیوار. نفس نفس میزدم و روی یکی از صندلی ها که هنوز سرپا بود نشستم. متوجه اطرافم شدم و تازه فهمیدم که هیچ چیز سالم توی اتاق باقی نمونده. ولی کارم هنوز تموم نشده بود. روژان.. اون باید تقاص کاری رو که در حق من کرده بود رو میداد. نمیخواستم خودم رو کاملا مقصر بدونم.

دنبال این بودم که گناهم رو تقصیر کسی بندازم. دمدمای صبح بود که از روی صندلی بلند شدم. یکی از بطریهای سالم مشروب رو برداشتم و به اتاق شراره رفتم و تمام مدتی رو که منتظر بودم روژان بیاد همونجا موندم تا صبح نصف بطری رو تموم کردم.
ساعت 10 صبح رو نشون میداد که صدای در ورودی رو شنیدم و بعد از اون صدای ترانه که داشت با روژان حرف میزد. درحالیکه تحت تأثیر مشروب به سختی از روی صندلی بلند میشدم به طرف پذیرایی رفتم. وقتی در رو پشت خودم بستم، روژان رو دیدم که مثل یک زن فاحشه لباس پوشیده بود و روبروم وایساده. با دیدن من مثل کسی که روح دیده باشه رنگ از روش پرید. دوباره خون جلوی چشمام رو گرفت. قبل از اینکه چیزی بگه به سمتش خیز برداشتم و با پشت دست کوبیدم توی دهنش.

“کجا بودی روژان؟؟؟؟ چه گوهی خوردی؟؟ چه غلطی کردی هان؟؟؟ جنده شدی آره؟؟؟ میکشمت روژان مثل سگ میکشمت. زنده ازین اتاق بیرون نمیری. زنده ت نمیذارم هرزه ی عوضییی “..
با هر ضربه ی من روژان بی حالتر میشد و حس میکردم که جون از تنش خارج میشه.تحت تاثیر مشروب نمیدونستم دارم چیکار میکنم وکسیکه اینطور زیر ضربات مشت و لگدم گرفتمش روژانه. همونی که شش ماه تموم رو به امید دیدنش سرکردم. دیگه خودمم صدای خودم رو نمیشنیدم. یک لحظه به خودم اومدم و دیدم که ترانه و عسل خودشون رو سد راه من کردن و سعی میکنن که تن بی جان روژان رو از زیر دستم بیرون بکشن. دیگه رمقی برام نمونده بود. فکر میکردم با اینکار خودم رو سبک میکنم ولی هنوز احساس حقارت میکردم. از خودم بدم اومده بود که نتونسته بودم عشقی که نسبت به روژان داشتم رو حفظ کنم. که نتونسته بودم روژان رو برای خودم نگه دارم.

لعنت به خودم. تمام وجودم رو بغض کینه پر کرده بود. بغض و کینه ای که فقط خودم مقصرش بودم….

نوشته: شاهین silver_fuck

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>